راز خوشبختی تو
@managementtools
راز خوشبختی تو
وین دایر
قسمت یازدهم
وین دایر
قسمت یازدهم
💠🌹💠زادروز غلامحسین ساعدی
(۲۴ دی ۱۳۱۴ ــ ۲ آذر ۱۳۶۴)
داستاننویس، شاعر، نمایشنامهنویس، فیلمنامهنویس، روزنامهنگار و پزشک
✍ قلادهٔ اطاعت از زر و زور به گردن خیلیها افتاده،
همه گرفتار جان خود شدهاند، هر آدم سادهای را که سر به کار خود دارد،
چندین جاسوس در میان گرفتهاند و اگر یکی از تملق قلدران و زورمندان سرباز زند، با اشارهٔ چشم و ابروی هر بی سر و پایی حسابش را میرسند.
قتل و خونریزی مباح شده است، گریه و شیون را در گلو خفه میکنند.
همه مجبورند خود را خوشحال و خندان نشان دهند، مجالس عیش همهجا برپاست، در حالی که در کلبههای تاریک غمزده دیگران خون میگریند، فحشاء و دزدی، تملق و کاسهلیسی قباحت خود را از دست داده و هر کار میکنند، به دروغ میکشد، نماز و روزه و آداب و مناسک دینی و تلاوت کتاب خدا، همه وسیلهٔ تظاهر است. سجود و رکوعی که به آستان خاکی حضرت حق میشد، در بارگاه دشمنان خلق گذارده میشود.
📕 مقتل
✍🏽 #غلامحسین_ساعدی
(۲۴ دی ۱۳۱۴ ــ ۲ آذر ۱۳۶۴)
داستاننویس، شاعر، نمایشنامهنویس، فیلمنامهنویس، روزنامهنگار و پزشک
✍ قلادهٔ اطاعت از زر و زور به گردن خیلیها افتاده،
همه گرفتار جان خود شدهاند، هر آدم سادهای را که سر به کار خود دارد،
چندین جاسوس در میان گرفتهاند و اگر یکی از تملق قلدران و زورمندان سرباز زند، با اشارهٔ چشم و ابروی هر بی سر و پایی حسابش را میرسند.
قتل و خونریزی مباح شده است، گریه و شیون را در گلو خفه میکنند.
همه مجبورند خود را خوشحال و خندان نشان دهند، مجالس عیش همهجا برپاست، در حالی که در کلبههای تاریک غمزده دیگران خون میگریند، فحشاء و دزدی، تملق و کاسهلیسی قباحت خود را از دست داده و هر کار میکنند، به دروغ میکشد، نماز و روزه و آداب و مناسک دینی و تلاوت کتاب خدا، همه وسیلهٔ تظاهر است. سجود و رکوعی که به آستان خاکی حضرت حق میشد، در بارگاه دشمنان خلق گذارده میشود.
📕 مقتل
✍🏽 #غلامحسین_ساعدی
راز خوشبختی تو
@managementtools
راز خوشبختی تو
وین دایر
قسمت دوازدهم
وین دایر
قسمت دوازدهم
راز خوشبختی تو
@managementtools
راز خوشبختی تو
وین دایر
قسمت سیزدهم ( پایان )
وین دایر
قسمت سیزدهم ( پایان )
💠👌💠 همه می گفتند ماشینشویی هم شد شغل؟!
من اما میگفتم این قدم اول برای ساخت اتومبیل است.
من و برادرم محمود (خیامی) هر دو با کفش پاره در راه موفقیت قدم برمیداشتیم. از همان سالی که من و برادرم پول خرید پارچهٔ پالتویی خود را سرمایهگذاری کردیم، دیگر پالتو نداشتیم.
صبحهای خیلی زود در آن سرمای طاقتفرسای مشهد از خانه تا محل کار، که بیشتر از پنج کیلومتر بود، با لباسهای مندرس و کفشهایی که کفشان سوراخ بود و آب واردشان میشد میرفتیم سرکار و تا بعد از غروب ماشین میشستیم.
با آنکه مردم سعی میکردند تحقیرمان کنند، هیچ وقت احساس حقارت نمیکردم. بلکه خود را از همه بالاتر میدانستم و به موفقیت اطمینان کامل داشتم.
اکثر آشنایان میگفتند ماشینشویی هم شد کار؟! و من صریحاً به آنها میگفتم این کار اولین قدمها برای ساخت اتومبیل است. ساختن اتومبیل هدف اصلیام بود. من و محمود اکثر اوقات دربارهٔ ساخت اتومبیل در ایران فکر میکردیم.
از کتاب «پیکان سرنوشت ما: خاطرات احمد خیامی مؤسس ایرانخودرو، صفحهٔ ۶۳»
🧰 https://t.me/joinchat/AAAAADuezNaqNX9_kmOm4Q
من اما میگفتم این قدم اول برای ساخت اتومبیل است.
من و برادرم محمود (خیامی) هر دو با کفش پاره در راه موفقیت قدم برمیداشتیم. از همان سالی که من و برادرم پول خرید پارچهٔ پالتویی خود را سرمایهگذاری کردیم، دیگر پالتو نداشتیم.
صبحهای خیلی زود در آن سرمای طاقتفرسای مشهد از خانه تا محل کار، که بیشتر از پنج کیلومتر بود، با لباسهای مندرس و کفشهایی که کفشان سوراخ بود و آب واردشان میشد میرفتیم سرکار و تا بعد از غروب ماشین میشستیم.
با آنکه مردم سعی میکردند تحقیرمان کنند، هیچ وقت احساس حقارت نمیکردم. بلکه خود را از همه بالاتر میدانستم و به موفقیت اطمینان کامل داشتم.
اکثر آشنایان میگفتند ماشینشویی هم شد کار؟! و من صریحاً به آنها میگفتم این کار اولین قدمها برای ساخت اتومبیل است. ساختن اتومبیل هدف اصلیام بود. من و محمود اکثر اوقات دربارهٔ ساخت اتومبیل در ایران فکر میکردیم.
از کتاب «پیکان سرنوشت ما: خاطرات احمد خیامی مؤسس ایرانخودرو، صفحهٔ ۶۳»
🧰 https://t.me/joinchat/AAAAADuezNaqNX9_kmOm4Q
💠🎭💠 چارلى چاپلین یک بار مخفیانه در مسابقه ى بدل هاى چاپلین شرکت کرد و سوم شد!
🧰 https://t.me/joinchat/AAAAADuezNaqNX9_kmOm4Q
🧰 https://t.me/joinchat/AAAAADuezNaqNX9_kmOm4Q