💎💡💎 یادمان برگزاری کارگاه آموزشی
باز مهندسی فرایند های تجاری
Business process re-engineering
BPR
در جمع مدیران و کارشناسان گرانقدر شرکت توزیع نیروی برق استان خراسان جنوبی
https://www.instagram.com/hashem_raei
باز مهندسی فرایند های تجاری
Business process re-engineering
BPR
در جمع مدیران و کارشناسان گرانقدر شرکت توزیع نیروی برق استان خراسان جنوبی
https://www.instagram.com/hashem_raei
❤6👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چرا متعصبان عذاب وجدان ندارند چرا حاضرن به خاطر یک آرمان یک باور که میتونه اشتباه باشه هرکاری بکنند و از انسان بودن فاصله بگیرند .
کتاب فاشیسم و دموکراسی از جورج اورول بهتون معرفی می کنیم
کتاب فاشیسم و دموکراسی از جورج اورول بهتون معرفی می کنیم
❤7👍5
💎💠💎 جوزف کمپبل میگوید اسطوره باید زنده نگه داشته شود.
و کسانی که میتوانند باید اسطورههای عصر خود را زنده نگه دارند.
کمپبل درباره منشأ و کارکرد اسطوره معتقد است که داستانی کهنه نیست بلکه نیرویی زنده است که اگر بازآفرینی نشود فرهنگ نیز به تدریج جان خود را از دست میدهد.
اسطوره چیزی نیست که فقط در کتابهای باستانی باقی بماند.
هر دوره باید اسطورههای خود را دوباره روایت کند تا انسان بتواند جهان و جایگاه خود را در آن بفهمد.
یاد و نام تمام اسطوره های جاوید نام وطن تا ابد گرامی باد ..
و کسانی که میتوانند باید اسطورههای عصر خود را زنده نگه دارند.
کمپبل درباره منشأ و کارکرد اسطوره معتقد است که داستانی کهنه نیست بلکه نیرویی زنده است که اگر بازآفرینی نشود فرهنگ نیز به تدریج جان خود را از دست میدهد.
اسطوره چیزی نیست که فقط در کتابهای باستانی باقی بماند.
هر دوره باید اسطورههای خود را دوباره روایت کند تا انسان بتواند جهان و جایگاه خود را در آن بفهمد.
یاد و نام تمام اسطوره های جاوید نام وطن تا ابد گرامی باد ..
❤14👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💎💡💎 زنگ اندیشه
روایت عباس کیارستمی از ۵۰ سالگی !!
چقدر زیبا و پخته ..
شما هم تجربیات خودتون رو اگر قبل و بعد از ۵۰ سالگی هستین به اشتراک بزارین 👌👌
روایت عباس کیارستمی از ۵۰ سالگی !!
چقدر زیبا و پخته ..
شما هم تجربیات خودتون رو اگر قبل و بعد از ۵۰ سالگی هستین به اشتراک بزارین 👌👌
❤6👍3👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💎💡💎بازاریابی، برندینگ و تبلیغات به زبان ساده
رسیدن به ادبیات مشترک در خصوص مفاهیم کلیدی و پایه ، یکی از ضروری ترین اقداماتی است که برای ایجاد همسویی و هم افزایی سازمانی به آن نیاز داریم !
هر چه این مفاهیم بنیادی ، ساده تر ، و گویا تر تعریف شوند میزان موفقیت شما در آینده بیشتر خواهد بود.
در خلال برگزاری کورس تخصصی BEC
Business Empowerment Course
در جمع مدیران و کارشناسان گرانقدر فروش شرکت سها زرین جام
بزرگترین کارخانه تولید شیشه های آرایشی و بهداشتی در کشور
#هاشم_راعی #برندینگ #مهندسی_فروش #بازاریابی #مشهد
رسیدن به ادبیات مشترک در خصوص مفاهیم کلیدی و پایه ، یکی از ضروری ترین اقداماتی است که برای ایجاد همسویی و هم افزایی سازمانی به آن نیاز داریم !
هر چه این مفاهیم بنیادی ، ساده تر ، و گویا تر تعریف شوند میزان موفقیت شما در آینده بیشتر خواهد بود.
در خلال برگزاری کورس تخصصی BEC
Business Empowerment Course
در جمع مدیران و کارشناسان گرانقدر فروش شرکت سها زرین جام
بزرگترین کارخانه تولید شیشه های آرایشی و بهداشتی در کشور
#هاشم_راعی #برندینگ #مهندسی_فروش #بازاریابی #مشهد
❤6👍1
💎💠💎 حکایتی آشنا
ﺭﻭﺯﯼ ﺳﮕﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺭ ﭼﻤﻦ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ.
ﺳﮓ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﭼﻤﻦ ﮔﺬﺷﺖ.
ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ.
ﺁﺧه ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﮓ ﻋﻠﻒ ﺑﺨﻮﺭه.
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﯼ ! ﺗﻮ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﯽ؟ ﭼﺮﺍ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ؟!
ﺳﮕﯽ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﺩ ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ؟ ﻣﻦ ﺳﮓ ﻗﺎﺳﻢ ﺧﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ.
ﺳﮓ ﺭﻫﮕﺬﺭ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺳﮓ ﺣﺴﺎﺑﯽ ! ﺗﻮ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ؛ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺳﮓ ﻗﺎﺳﻢ ﺧﺎﻥ؟
ﺍﮔه ﻻﺍﻗﻞ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺟﻠﻮﺕ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ؛ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﻣﯽﺧﻮﺭﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺳﮓ ﻗﺎﺳﻢ ﺧﺎﻥ؟ ﺳﮓ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ...
.
📚 زمستان بیبهار
✍️ ابراهیم یونسی
ﺭﻭﺯﯼ ﺳﮕﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺭ ﭼﻤﻦ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ.
ﺳﮓ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﭼﻤﻦ ﮔﺬﺷﺖ.
ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ.
ﺁﺧه ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﮓ ﻋﻠﻒ ﺑﺨﻮﺭه.
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﯼ ! ﺗﻮ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﯽ؟ ﭼﺮﺍ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ؟!
ﺳﮕﯽ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﺩ ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ؟ ﻣﻦ ﺳﮓ ﻗﺎﺳﻢ ﺧﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ.
ﺳﮓ ﺭﻫﮕﺬﺭ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺳﮓ ﺣﺴﺎﺑﯽ ! ﺗﻮ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ؛ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺳﮓ ﻗﺎﺳﻢ ﺧﺎﻥ؟
ﺍﮔه ﻻﺍﻗﻞ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺟﻠﻮﺕ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ؛ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﻣﯽﺧﻮﺭﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺳﮓ ﻗﺎﺳﻢ ﺧﺎﻥ؟ ﺳﮓ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ...
.
📚 زمستان بیبهار
✍️ ابراهیم یونسی
👍15❤7👎1😁1
💎💡💎 این تورم با همه تورم ها فرق داره
ماشین داری اما پول بیمه و تعمیرشو نداری
اسپرسو ساز داری اما پول قهوه نداری
ماشین ظرفشویی داری اما پول خرید قرصشو نداری
خونه ویلایی داری اما پول ایزوگامشو نداری..
هنر میخواد همه جامعه رو میلیاردر کنی !
میلیاردر های فقیر !
ماشین داری اما پول بیمه و تعمیرشو نداری
اسپرسو ساز داری اما پول قهوه نداری
ماشین ظرفشویی داری اما پول خرید قرصشو نداری
خونه ویلایی داری اما پول ایزوگامشو نداری..
هنر میخواد همه جامعه رو میلیاردر کنی !
میلیاردر های فقیر !
😢7👍4❤1
هفت سالم بود که اون زمستون اومد. روستای نقاش، نزدیک آوَج. برفی بارید که پیرهای روستا هم یادشون نمیاومد مثلش رو دیده باشن. سه روز و سه شب بارید. روز چهارم که آسمون باز شد، جادهٔ روستا به آوَج زیر برف گم شده بود. سیم برق هم پاره شده بود و از اون بدتر رادیوی بابا فقط خشخش میکرد.
روز اول برای ما بچهها عید بود. روز دوم کمتر. روز پنجم، آرد نانوایی تموم شد. روز هفتم، نفت چراغها رو به تمومی بود و مادرها دیگه بلند حرف نمیزدن.
یادمه شب هشتم بود. دور کرسی نشسته بودیم و عمو حیدر که مرد ساکتی بود، یهو گفت: هیچکس نمیآد. شهر ما رو فراموش کرده.
هیچکس جوابش رو نداد. همون سکوت از هر برفی سردتر بود. من خیلی ترسیده بودم ... نه از برف، از چشمهای بزرگترها.
فردا صبحش به سختی رفتم خونهٔ مش رحیم. پیرترین مرد روستا بود و باغ گردوی ته روستا مال اون بود. تو حیاط برف رو کنار میزد و زیر لب شعر میخوند. بعد از سلام و احوال پرسی گفتم: مش رحیم، عمو حیدر میگه ما رو فراموش کردن.
دست از کار کشید. یه نگاه به جادهٔ گمشده کرد و گفت: بیا با من.
رفتیم ته باغ، کنار گردوی بزرگ. برف رو از پای درخت کنار زد. خاک سیاه بیرون اومد. گفت: دست بزن. دست زدم. خاک گرم بود. تو اون سرما، گرم بود.
مش رحیم گفت: این درخت سه ماهه نه برگ داره، نه میوه، نه سایه. از بیرون مرده. هیچ پرندهای روش نمیشینه. هیچ رهگذری نگاش نمیکنه. اما زیر زمین، ریشه بیداره.
همونطور که دست میکشید به زمین گفت: میدونی پسر؟ درخت تو زمستون یه کار داره و اونم اینه که ریشه رو زنده نگه داره. همین... نه شکوفه بده، نه میوه. فقط ریشه رو نگه داره. درختی که این کار رو بکنه، بهار رو میبینه. درختی که بگه چون کسی من رو نمیبینه ، پس تموم شدم، بهار هم بیاد دیگه به کارش نمیآد.
بعد گفت: حالا برو به عمو حیدرت بگو مش رحیم گفت تنور خونهٔ ما روشنه. هر کی یه مشت آرد داره بیاره، امشب همه نون داریم.
اون شب چند خانواده دور تنور مش رحیم جمع شدن. نون کم بود، اما سکوت شکست. ننهجان برای بچهها قصه گفت. عمو حیدر برای اولین بار بعد از هشت روز خندید. فرداش مردها بیل برداشتن و رفتن سر جاده. نه برای اینکه میتونستن تا آوَج رو باز کنن؛ نه نمیتونستن. فقط صد متر رو باز کردن. اما شب که برگشتن، دیگه مردهای شب هشتم نبودن.
راه بیست و دو روز بعد باز شد. جالب اینجاست که بدونی نه فقط با بیل بزرگترها ، بلکه با کمک آفتاب.
وقتی اولین ماشین از آوَج رسید، راننده گفت: تموم این مدت تو شهر حرف روستای ما بوده. میدونستن! نگران بودن... فقط نمیتونستن برسن...
سالها بعد فهمیدم مش رحیم اون روز دو چیز به من یاد داد، نه یکی.
اول اینکه فراموششدگی یه حسه، نه یه حقیقت. دنیا ما رو فراموش نکرده بود. فقط دستش نمیرسید چون هیچ درختی تو تاریخ بی نگاه رهگذر خشک نشده.
دوم اینکه تو زمستون کسی از تو نمیخواد بهار بیاری. از تو یه کار میخوان: ریشه رو زنده نگه داری. یه تنور روشن، یه مشت آرد، یه قصه برای بچهها، صد متر راه که به هیچ جا نمیرسه ... اما آدم رو زنده نگه میداره.
امروز ایران تو زمستونیه که راهش بستهست. سیمها رو بریدن، رادیو خشخش میکنه، نانوایی آرد نداره و هر شب یکی تو یه خونهای میگه «ما رو فراموش کردن». من اون سکوت رو میشناسم. از هر برفی سردتره.
اما ریشه زندهست. دست بزن، گرمه. هر معلمی که هنوز درس میده، هر مادری که هنوز قصه میگه، هر همسایهای که هنوز در میزنه و میپرسه «چیزی لازم نداری؟»، ریشهست. از بیرون دیده نمیشه. اما درخت با همین زندهست.
راه باز میشه. همیشه باز شده. سؤال این نیست که کی. سؤال اینه که روزی که باز شد، ما چه حالی داریم؛ درختی با ریشهٔ گرم، یا چوبی خشک که منتظر نگاه رهگذر موند.
هموطنم، عزیزم، رفیقم و پارهٔ تنم،
امشب یه مشت آرد بردار و در خونهٔ همسایه رو بزن. بهار از همونجا شروع میشه.
ایرانمون هزاران ساله که تکیه بر ریشه و فرهنگ مردمی کرده که این خاک رو زنده نگه داشتن. که ایرانی بودن رو معنا کردن...
پس *تو گرمای امید این خاک باش ...*
روز اول برای ما بچهها عید بود. روز دوم کمتر. روز پنجم، آرد نانوایی تموم شد. روز هفتم، نفت چراغها رو به تمومی بود و مادرها دیگه بلند حرف نمیزدن.
یادمه شب هشتم بود. دور کرسی نشسته بودیم و عمو حیدر که مرد ساکتی بود، یهو گفت: هیچکس نمیآد. شهر ما رو فراموش کرده.
هیچکس جوابش رو نداد. همون سکوت از هر برفی سردتر بود. من خیلی ترسیده بودم ... نه از برف، از چشمهای بزرگترها.
فردا صبحش به سختی رفتم خونهٔ مش رحیم. پیرترین مرد روستا بود و باغ گردوی ته روستا مال اون بود. تو حیاط برف رو کنار میزد و زیر لب شعر میخوند. بعد از سلام و احوال پرسی گفتم: مش رحیم، عمو حیدر میگه ما رو فراموش کردن.
دست از کار کشید. یه نگاه به جادهٔ گمشده کرد و گفت: بیا با من.
رفتیم ته باغ، کنار گردوی بزرگ. برف رو از پای درخت کنار زد. خاک سیاه بیرون اومد. گفت: دست بزن. دست زدم. خاک گرم بود. تو اون سرما، گرم بود.
مش رحیم گفت: این درخت سه ماهه نه برگ داره، نه میوه، نه سایه. از بیرون مرده. هیچ پرندهای روش نمیشینه. هیچ رهگذری نگاش نمیکنه. اما زیر زمین، ریشه بیداره.
همونطور که دست میکشید به زمین گفت: میدونی پسر؟ درخت تو زمستون یه کار داره و اونم اینه که ریشه رو زنده نگه داره. همین... نه شکوفه بده، نه میوه. فقط ریشه رو نگه داره. درختی که این کار رو بکنه، بهار رو میبینه. درختی که بگه چون کسی من رو نمیبینه ، پس تموم شدم، بهار هم بیاد دیگه به کارش نمیآد.
بعد گفت: حالا برو به عمو حیدرت بگو مش رحیم گفت تنور خونهٔ ما روشنه. هر کی یه مشت آرد داره بیاره، امشب همه نون داریم.
اون شب چند خانواده دور تنور مش رحیم جمع شدن. نون کم بود، اما سکوت شکست. ننهجان برای بچهها قصه گفت. عمو حیدر برای اولین بار بعد از هشت روز خندید. فرداش مردها بیل برداشتن و رفتن سر جاده. نه برای اینکه میتونستن تا آوَج رو باز کنن؛ نه نمیتونستن. فقط صد متر رو باز کردن. اما شب که برگشتن، دیگه مردهای شب هشتم نبودن.
راه بیست و دو روز بعد باز شد. جالب اینجاست که بدونی نه فقط با بیل بزرگترها ، بلکه با کمک آفتاب.
وقتی اولین ماشین از آوَج رسید، راننده گفت: تموم این مدت تو شهر حرف روستای ما بوده. میدونستن! نگران بودن... فقط نمیتونستن برسن...
سالها بعد فهمیدم مش رحیم اون روز دو چیز به من یاد داد، نه یکی.
اول اینکه فراموششدگی یه حسه، نه یه حقیقت. دنیا ما رو فراموش نکرده بود. فقط دستش نمیرسید چون هیچ درختی تو تاریخ بی نگاه رهگذر خشک نشده.
دوم اینکه تو زمستون کسی از تو نمیخواد بهار بیاری. از تو یه کار میخوان: ریشه رو زنده نگه داری. یه تنور روشن، یه مشت آرد، یه قصه برای بچهها، صد متر راه که به هیچ جا نمیرسه ... اما آدم رو زنده نگه میداره.
امروز ایران تو زمستونیه که راهش بستهست. سیمها رو بریدن، رادیو خشخش میکنه، نانوایی آرد نداره و هر شب یکی تو یه خونهای میگه «ما رو فراموش کردن». من اون سکوت رو میشناسم. از هر برفی سردتره.
اما ریشه زندهست. دست بزن، گرمه. هر معلمی که هنوز درس میده، هر مادری که هنوز قصه میگه، هر همسایهای که هنوز در میزنه و میپرسه «چیزی لازم نداری؟»، ریشهست. از بیرون دیده نمیشه. اما درخت با همین زندهست.
راه باز میشه. همیشه باز شده. سؤال این نیست که کی. سؤال اینه که روزی که باز شد، ما چه حالی داریم؛ درختی با ریشهٔ گرم، یا چوبی خشک که منتظر نگاه رهگذر موند.
هموطنم، عزیزم، رفیقم و پارهٔ تنم،
امشب یه مشت آرد بردار و در خونهٔ همسایه رو بزن. بهار از همونجا شروع میشه.
ایرانمون هزاران ساله که تکیه بر ریشه و فرهنگ مردمی کرده که این خاک رو زنده نگه داشتن. که ایرانی بودن رو معنا کردن...
پس *تو گرمای امید این خاک باش ...*
❤14👍3🤬1