«منِفیالحال»
Video
استاد سهرابیِ گل گلاب داشت تذهیب کار میکرد، رفتم جلو نگاه کنم؛ گفت به چی نگاه میکنی؟ گفتم استاد دارم از هنرتون فیض میبرم. گفتن چرت نگو این قلمو رو بگیر، این شاهعباسی رو بکش وقت کمه. من خرذوق شده بودم و استرس گرفتم. گفتم استاد من اصلاً تجربه ندارم؛ میترسم خراب کنم؛ حداقل بهم یاد بدید. گفتن این فلان گل، این اسپیرال، این شاهعباسی، این فلان برگ. اصلاً غمت به پارچه نباشه. پارچه خراب بشه دوباره میخریم، ولی تو دوباره نمیتونی به ترست غلبه کنی و تذهیب کار کنی، «فقط بکش و بزن تو دهنِ کمالگرایی».
امشب، تنها؛ در مسجدجامعای که کاربریِ اصلیش به کافهگردی تغییر داده شده و متاسفانه انرژیِ مسجدانهش رو از دست داده (ازش گرفتن)