«منِ‌فی‌الحال»
585 subscribers
264 photos
38 videos
3 files
40 links
چاوشی‌پرسن و ضد تابستون. حلیم با شکر و آنتی سطلی. مرید سیدمجتبی و گدای امام مجتبی«ع»
تهی از اضطراب‌اجتماعی. حساس به هکسره و نیم‌فاصله و نوع تایپ. لطفاً گولم نزنید حس ششمم از قبل همه‌چیو راجع‌بهتون بهم گفته.
؛
میناب ۱۶۸
؛
ناشناس پینه.
Download Telegram
تحمل کوچک‌ترین تحقیر کلامی برام سخته و اغلب این مردمِ کودن، خیال می‌کنند مشکل از امثال منه پس بهمون یه برچسب «حساس» می‌چسبونن و گذر می‌کنن و نظری راجع به اون افراد دهن‌کج و دهن‌دریده ندارند و اتفاقاً با گفتنِ «رُک» و «صریح‌الکلام» و امثال این صفت‌ها به همین انسان‌های کریه‌الکلام، این حرکت قبیح رو زشت‌شویی می‌کنند. زمانه‌ی عجیبی‌ست اسماعیل.
خب شاید مشکل از توعه که این‌قدر وقیحانه حرف می‌زنی و میگی: «من تو دلم چیزی نیست، فقط کمی رُک‌م.» منم دوست دارم بزنم تو دهنت، چیزی تو دلم نیست فقط کمی قاطع‌م. بچه‌پررو.
سرزنشم نکن بابت چیزهایی که “واقعاً” تقصیر من نبود.
«منِ‌فی‌الحال»
ام‌شب
نشد با شاخه‌هام، بغل کنم تورو.
“تروما” نمک زندگیه
برای کی و برای چی می‌جنگیم؟
شکستن را شنیده بودم، بر دیده نه. ندیده بودم. زیر کتف‌هایش را گرفته بودند. زیر کتف‌های کوه‌را. کوه از گریه رمق بر جانش نمانده بود. تَرَک برداشته بود. صخره‌صخره فرو می‌ریخت امّا، هربار نگاهش می‌افتاد به تنِ رشیدِ آرام گرفته در خاک؛ آن سروِ خندان و به مأمن رسیده؛ لحظه‌ای چراغ لبخند روی لب‌هایش‌ روشن می‌شد. انگار زندگی‌اش ثمره‌ای شیرین داده باشد. انگار رسیده باشد به آن نقطه که فخر بورزد به میوه‌ی دلش. انگار که چیزی از دست نداده باشد. انگار که هفته‌ی بعد، آقا محمدمهدی همراه خانم بچه‌ها از بیمارستان مرخص می‌شود و با یک جعبه شیرینی در درگاهِ خانه تصویرِ قاب چشم‌های پدر باشد. انگار پدر پیشانی‌اش را ببوسد و بگوید موّید باشی پسرم. عاقبت به‌خیر باشی پسرم. پسر امّا عاقبت، شهادت را خواست، و خداوند؛ جواب سروهای خندان را عاشقانه می‌داد.
و این صبر که می‌کنیم تا چند؟
Forwarded from رادیات
برای من مهم نیست با قالیباف دشمنی دارید یا چی، نه شخص قالیباف نه هیچ‌کس دیگه‌ای هم تو این نظام برای من مهم نیستن

اما پای نفرتتون و دشمنی‌تون با قالیباف دارید زیر پوستی کلیت نظام رو زیر سوال می‌برید، مردم رو بهش بدبین می‌کنید و ناامیدی رو بین انقلابی‌ها رواج می‌دید
رسیده‌ایم به آن‌جا که دیگر از غمگین بودنمان هم شرم داریم، انگار باید عذر بخواهیم که هنوز خوب نشده‌ایم. مگر مارا بر وزنِ طبیعت خلق نکرده‌اند؟ طبیعت را بنگر؛ شب می‌آید، می‌ماند، و سرانجام دست‌ش را به سحر می‌رساند. روز هم جاودانه نیست؛ فرو می‌نشیند، رنگ می‌بازد و به تاریکیِ ماقبل‌ش بازمی‌گردد. در جهان، هیچ روشنایی‌ای از شبیدن نمی‌ترسد و هیچ شبی از شاعبه‌های نورِ طلوع که ابر را پاره می‌کند و از او عبور می‌کند. پس چرا در ما، این چرخه از کار افتاده است؟ چرا مدت‌هاست شب، تنها نیمه‌ی تاریکِ روز نیست و تمامِ روز ماست؟ چرا هر بار که چشم به افق می‌دوزیم، به جای سپیده، اندکی تیرگیِ دیگر می‌بینیم؟ چرا این سرمه‌ایِ ممتد، هر لحظه بر پهنه‌ی جانمان گسترده‌تر می‌شود، بی‌آنکه جایی در دوردست، نشانی از روشن‌شدن آسمان باشد؟ ماه کجای این داستان قرار دارد؟ من هنوز فکر می‌کنم آن‌قدرها هم آدم‌های بدی نیستیم. شاید فقط زیادی در شب مانده‌ایم؛ آن‌قدر که یادمان رفته تاریکی هرچه‌قدر هم کش‌دار، سرنوشتِ آسمان نیست.
بچلونمت ایقه خشوکی مرد.
خلوت کن آقای شبه
یه حسی که نمی‌تونم اثباتش کنم بهم می‌گه بلو هم هم‌سرنوشت با میلی‌گلد می‌شه.
| عَهدِ آدَمْ |
جمع نقیضین، محال‌ است./
پزشکیان واقعاً عجیبه. شبیه این دختراییه که توی اینستا کلیپ می‌سازن با کپشنِ «من همونی‌ام که به هیچ‌پلنی نه نمی‌گم»