This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینطوری که پزشکیان سرشو تکون داد فکر کنم وقتِ رزق و روزیِ قشر کانفیگفروش و آغاز کار اداریِ مجلهی بله رسیده. عجالتاً از خودتون یه کپی بگیرید که نسخهی اصلیتون..
اولینباره یکنفر «کاملاً مخصوص» برام سهتار میزنه. سرچ گوگل بنده هماکنون: چگونه شدت خوشآیندی و خوشحالی را در یک پیام حاوی متن (text) انتقال دهیم؟
خیلی دوست دارم پادکستپرسن باشم. مخصوصاً توی حوزهی کتاب. امّا صدای حرف زدن کسیو که میشنوم دوست دارم خرخرهشو شرحهشرحه کنم. مخصوصاً اینایی که صدای گویندگیشون با صدای عادیشون متفاوته و بعد از یه جلسه فن بیان توی کستباکس یه صفحهیشخصی ایجاد کردن. اه خفهشو بذار خودم میخونم روی متن اصلیرو اصلاً.
Every day is autumn
Mohsen Chavoshi
به رسمِ پائیزِ هرسال. لعنت به این دیدار.
تحمل کوچکترین تحقیر کلامی برام سخته و اغلب این مردمِ کودن، خیال میکنند مشکل از امثال منه پس بهمون یه برچسب «حساس» میچسبونن و گذر میکنن و نظری راجع به اون افراد دهنکج و دهندریده ندارند و اتفاقاً با گفتنِ «رُک» و «صریحالکلام» و امثال این صفتها به همین انسانهای کریهالکلام، این حرکت قبیح رو زشتشویی میکنند. زمانهی عجیبیست اسماعیل.
خب شاید مشکل از توعه که اینقدر وقیحانه حرف میزنی و میگی: «من تو دلم چیزی نیست، فقط کمی رُکم.» منم دوست دارم بزنم تو دهنت، چیزی تو دلم نیست فقط کمی قاطعم. بچهپررو.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«لبِ ساحل پنجِ صبح»..
«منِفیالحال»
۲۴ آگوست، ساعت ۲۰:۴۰
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در آفرینشش هیچچیز ناهمآهنگ نیست.
شکستن را شنیده بودم، بر دیده نه. ندیده بودم. زیر کتفهایش را گرفته بودند. زیر کتفهای کوهرا. کوه از گریه رمق بر جانش نمانده بود. تَرَک برداشته بود. صخرهصخره فرو میریخت امّا، هربار نگاهش میافتاد به تنِ رشیدِ آرام گرفته در خاک؛ آن سروِ خندان و به مأمن رسیده؛ لحظهای چراغ لبخند روی لبهایش روشن میشد. انگار زندگیاش ثمرهای شیرین داده باشد. انگار رسیده باشد به آن نقطه که فخر بورزد به میوهی دلش. انگار که چیزی از دست نداده باشد. انگار که هفتهی بعد، آقا محمدمهدی همراه خانم بچهها از بیمارستان مرخص میشود و با یک جعبه شیرینی در درگاهِ خانه تصویرِ قاب چشمهای پدر باشد. انگار پدر پیشانیاش را ببوسد و بگوید موّید باشی پسرم. عاقبت بهخیر باشی پسرم. پسر امّا عاقبت، شهادت را خواست، و خداوند؛ جواب سروهای خندان را عاشقانه میداد.