This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما هستیم، چون دوست هست
گیتا گرکانی
چیزی که این روزها شدت و میزان اهمیتش شگفتزدهام کرده، داشتن یک «شبکهی حمایتی» کارآمد است. شبکهی حمایتی تمام افرادی را شامل میشود که با آنها در ارتباط هستید.
فارغ از حالی که دارید، سر زدن به این افراد برای آدم شفابخش است. در شبکهی حمایتی کارآمد آدم را سرزنش نه، بلکه درک میکنند. آدم را میشنوند که دستاوردش سبکیِ احساس و شفافیتِ ذهن است.
فارغ از کاری که کردهاید، در یک شبکهی ارتباطی خوب شما همیشه ارزشمندید و شما را باور دارند.
در نهایت، حلقهی دوستانِ نیک و خانوادهی حامی و هر آن جنس دیگری از این شبکه به آدم احساس دوستداشتهشدن میدهد.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
دوستی برای همین بود،
برای گم نشدن در برهوت دنیا.
گیتا گرکانی
چیزی که این روزها شدت و میزان اهمیتش شگفتزدهام کرده، داشتن یک «شبکهی حمایتی» کارآمد است. شبکهی حمایتی تمام افرادی را شامل میشود که با آنها در ارتباط هستید.
فارغ از حالی که دارید، سر زدن به این افراد برای آدم شفابخش است. در شبکهی حمایتی کارآمد آدم را سرزنش نه، بلکه درک میکنند. آدم را میشنوند که دستاوردش سبکیِ احساس و شفافیتِ ذهن است.
فارغ از کاری که کردهاید، در یک شبکهی ارتباطی خوب شما همیشه ارزشمندید و شما را باور دارند.
در نهایت، حلقهی دوستانِ نیک و خانوادهی حامی و هر آن جنس دیگری از این شبکه به آدم احساس دوستداشتهشدن میدهد.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤4👍2🔥1
حالا همهی ایمانِ من در زندگی متکی بر این باور است که تنهایی، که اصلا پدیدهی نایاب و غریبی نیست که منحصر به من و عدهای انسانِ منزویِ دیگر باشد، واقعیت اصلی و ناگزیر موجودیت بشر است.
تامس وُلف
جستارِ مرد تنهای خدای
امین مدی، نشر گمان
@morteza_mehraad
mehraad.com
تامس وُلف
جستارِ مرد تنهای خدای
امین مدی، نشر گمان
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍4
استعارهای برای خودآگاهی
آدم چقدر واژه نیاز دارد تا بتواند تمام ابعاد تنهاییاش را شرح دهد؟
هاروکی موراکامی در داستان کوتاه شهرزاد برای توصیف تنهایی شخصیتش دست به دامن چنین استعارهای میشود:
این تعریف را از شاهین کلانتری عزیز برداشتهام:
مثال:
فرض کنید گیاه یا حیوانی در خانه دارید. آنقدر دوستش دارید که «بچهام» خطابش میکنید.
چند سوال:
• ولی چرا بهاش میگویید «بچهام»؟
• این واژه چه چیزی به آن گیاه اضافه میکند؟
• یا آن گیاه چه چیزی کم دارد که مجبورید از نامی بسیار دور و عجیب برای اشاره بهاش استفاده کنید؟
• اگر زینپس شما را مجبور کنند که فقط با نام واقعیاش خطابش کنید، چه اتفاقی رخ میدهد؟ چه چیزی از آن گیاه کم میشود؟ شما چه چیزی را از دست میدهید؟
پاسخ تمام سوالات یک چیز است: احساسات و عواطف بشری و خلاصهترش، عشق. شما با استفادهی نابهجا از زبان تلاش میکنید تا نهایت عشقتان به آن گیاه را نشان بدهید. چطور؟ با نامِ رمز «بچه.» ظاهرا بچه چیزی است که آدمها بیش از همهچیز دوستش دارند.
بنابراین، با استعاره میتوانیم ابعاد جدید و ناپیدای وجودمان را کشف کنیم. مثل شعبدهبازی که خرگوش از کلاهش بیرون میکشد، ما هم چیزی عجیب و تازه از هویت و شخصیتمان را میشناسیم و به عمق و گسترهی هویتمان میافزاییم.
استعارهی منْ از زندگیِ من
مشتاقم استعارهی شما از زندگیتان را بدانم.
@morteza_mehraad
mehraad.com
آدم چقدر واژه نیاز دارد تا بتواند تمام ابعاد تنهاییاش را شرح دهد؟
هاروکی موراکامی در داستان کوتاه شهرزاد برای توصیف تنهایی شخصیتش دست به دامن چنین استعارهای میشود:
اگه [تنها بمونم] قطعا برام خیلی سخت میشه، اما بالاخره یه جوری جون بهدر میبرم. توی یه جزیره متروک که گیر نیفتادهام.
سپس فکر کرد: من خودم یه جزیرهی متروکم.
این تعریف را از شاهین کلانتری عزیز برداشتهام:
استعاره یعنی چیزی را با اسمی صدا بزنیم که اسم واقعیاش نیست.
مثال:
فرض کنید گیاه یا حیوانی در خانه دارید. آنقدر دوستش دارید که «بچهام» خطابش میکنید.
چند سوال:
• ولی چرا بهاش میگویید «بچهام»؟
• این واژه چه چیزی به آن گیاه اضافه میکند؟
• یا آن گیاه چه چیزی کم دارد که مجبورید از نامی بسیار دور و عجیب برای اشاره بهاش استفاده کنید؟
• اگر زینپس شما را مجبور کنند که فقط با نام واقعیاش خطابش کنید، چه اتفاقی رخ میدهد؟ چه چیزی از آن گیاه کم میشود؟ شما چه چیزی را از دست میدهید؟
پاسخ تمام سوالات یک چیز است: احساسات و عواطف بشری و خلاصهترش، عشق. شما با استفادهی نابهجا از زبان تلاش میکنید تا نهایت عشقتان به آن گیاه را نشان بدهید. چطور؟ با نامِ رمز «بچه.» ظاهرا بچه چیزی است که آدمها بیش از همهچیز دوستش دارند.
بنابراین، با استعاره میتوانیم ابعاد جدید و ناپیدای وجودمان را کشف کنیم. مثل شعبدهبازی که خرگوش از کلاهش بیرون میکشد، ما هم چیزی عجیب و تازه از هویت و شخصیتمان را میشناسیم و به عمق و گسترهی هویتمان میافزاییم.
استعارهی منْ از زندگیِ من
من خودم را باستانشناسی میبینم که رسالتش زیر و رو کردن ویرانهای است که باور دارد روحی بزرگ زیر آوارش مدفون و اسیر است. من خودْ آن ویرانهام و با نوشتن حفاریاش میکنم.این معنیدارترین کارم در زندگی است؛ تنها شوقی که به امیدش از خواب بیدار میشوم. نکتهی جالب ماجرا آن است که از وقتی که این استعاره را برای خودم دستوپا کردهام، امید و توان بیشتری برای کار و زندگی یافتهام.
مشتاقم استعارهی شما از زندگیتان را بدانم.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍4
بُکش، تا زندگی را نشانش دهی
نیچه
چنین گفت زرتشت
🔨 تلنگر:
برای زیستن باید مُرد. برای پر کشیدن باید مثل ققنوس پرهایت بسوزند و خاکستر شوند. هر چیزی در برابر مخالفش معنی مییابد. آدم راهی غیر از این برای درک هستی ندارد.
جیم کری، در میزگردی میگوید: «زندگی مرا خرد کرده و بازیگری آن چیزی است که تکههایم را به هم میچسباند و تبدیل به چیزی خلاق و مثبت میکند.» خرد شدن و مُردن آن چیزی است که به زیستن با هویتی یکپارچه معنی میدهد و میآفریندش.
این روزها زیاد و تندوُتند خرد میشوم. ولی، به تعبیر چخوف، تلاش میکنم درخشش نور ماه را در خردههایم ببینم و از زیباییاش زیبا شوم.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
تنها آنجا که گورها باشند، رستاخیزی هست.
نیچه
چنین گفت زرتشت
🔨 تلنگر:
برای زیستن باید مُرد. برای پر کشیدن باید مثل ققنوس پرهایت بسوزند و خاکستر شوند. هر چیزی در برابر مخالفش معنی مییابد. آدم راهی غیر از این برای درک هستی ندارد.
جیم کری، در میزگردی میگوید: «زندگی مرا خرد کرده و بازیگری آن چیزی است که تکههایم را به هم میچسباند و تبدیل به چیزی خلاق و مثبت میکند.» خرد شدن و مُردن آن چیزی است که به زیستن با هویتی یکپارچه معنی میدهد و میآفریندش.
این روزها زیاد و تندوُتند خرد میشوم. ولی، به تعبیر چخوف، تلاش میکنم درخشش نور ماه را در خردههایم ببینم و از زیباییاش زیبا شوم.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤5
زندگیِ بدون حسرت
فرناندوا پسوا در «کتاب دلتنگی» در مورد خودش مینویسد:
برای درک حال و روز این نویسنده بهتر است با یک مثال پیش برویم. کسی که در کشوری فارسیزبان به دنیا نیامده، قاعدتا زبان فارسی نمیداند. انسانی هم که در خانواده و جامعهای زیسته که در متنش عشق و زندگی جریان نداشته، طبیعی است که نتواند (آنطور که شایسته است) زبان عشق و زندگی را بخواند و بهناچار زبان مرگ و نفرت را ازبر میکند.
پسوا خوب فهمیده چه چیزی درونش از کار افتاده. اما این دانستن صرفا حزنانگیز نیست. این سکه روی دیگری هم دارد. حقیقت، به تعبیر والدو امرسون، فارغ از میزان و شدت غمانگیزیاش، همیشه رهاییبخش است. و رهایی یعنی زندگی بدون حسرت.
وقتی بدانی چه چیزهایی را برای همیشه باختهای، مسیر مشخصتری را طی میکنی، نسبت به زمانی که هنوز در حسرتِ آرزوهای محال و متعددی. و مسیرِ مشخص اغلب نشاطآور است.
پسوا جملهاش را اینطور تمام میکند:
@morteza_mehraad
mehraad.com
فرناندوا پسوا در «کتاب دلتنگی» در مورد خودش مینویسد:
از کسی که چون من زنده است اما چیزی از زندگی درنمییابد – و اندک انسانهایی مثل من – چه بر جای میماند جز چشمپوشی از نوع زندگی و تحقیر سرنوشت؟
برای درک حال و روز این نویسنده بهتر است با یک مثال پیش برویم. کسی که در کشوری فارسیزبان به دنیا نیامده، قاعدتا زبان فارسی نمیداند. انسانی هم که در خانواده و جامعهای زیسته که در متنش عشق و زندگی جریان نداشته، طبیعی است که نتواند (آنطور که شایسته است) زبان عشق و زندگی را بخواند و بهناچار زبان مرگ و نفرت را ازبر میکند.
پسوا خوب فهمیده چه چیزی درونش از کار افتاده. اما این دانستن صرفا حزنانگیز نیست. این سکه روی دیگری هم دارد. حقیقت، به تعبیر والدو امرسون، فارغ از میزان و شدت غمانگیزیاش، همیشه رهاییبخش است. و رهایی یعنی زندگی بدون حسرت.
وقتی بدانی چه چیزهایی را برای همیشه باختهای، مسیر مشخصتری را طی میکنی، نسبت به زمانی که هنوز در حسرتِ آرزوهای محال و متعددی. و مسیرِ مشخص اغلب نشاطآور است.
پسوا جملهاش را اینطور تمام میکند:
زندگیِ من تنها به یک کار میآید: هنرمند بودن.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آدم از آدم زخم میخورد
آدونیس
گاهی بزرگترین مهربانی در حق خودمانْ ترک دیگری است. همانطور که آدم از آدم زخمی میشود، از آدم هم ساخته میشود. اخیرا متوجه شدهام دایرهی اطرافیانم چقدر بر وجود من اثرگذارند. پیش از این، هرگز به قدرت محیط پی نبرده بودم.
زینپس یکی از مهمترین دغدغههای زندگیام ساخت محیطی امن و یافتن اطرافیانی زیبا و همسو خواهد بود.
این به معنی ترک همهچیز و همهکس نیست، بلکه به معنی گزیدهتر زیستن است. ما خیلی زود و زیاد شبیه محیط میشویم، پس عاقلانه است که حواسمان به محیط باشد.
پینوشت:
ویدیو تماشاییست، از دستش ندهید.
مرتضی مهراد
چگونه
شفا دهد تو را از زخمهایت
دستی که تو را ذبح کرده است؟
آدونیس
گاهی بزرگترین مهربانی در حق خودمانْ ترک دیگری است. همانطور که آدم از آدم زخمی میشود، از آدم هم ساخته میشود. اخیرا متوجه شدهام دایرهی اطرافیانم چقدر بر وجود من اثرگذارند. پیش از این، هرگز به قدرت محیط پی نبرده بودم.
زینپس یکی از مهمترین دغدغههای زندگیام ساخت محیطی امن و یافتن اطرافیانی زیبا و همسو خواهد بود.
این به معنی ترک همهچیز و همهکس نیست، بلکه به معنی گزیدهتر زیستن است. ما خیلی زود و زیاد شبیه محیط میشویم، پس عاقلانه است که حواسمان به محیط باشد.
پینوشت:
ویدیو تماشاییست، از دستش ندهید.
مرتضی مهراد
👍5
بهترین کتابِ مراقبه
ذهنِ ذن، ذهن آغازگر کتابی است از شونریو سوزوکی که بر مبنای آموزههای بودا از مراقبه و ذن نوشته شده است. این کتاب محبوبترین کتاب ذن در آمریکا و البته در دنیاست.
این پاراگراف خلاصهای است از شیوهی مراقبه و رهایی از افکار منفی:
بگذار بیایند و بروند و ناراحت نشو یعنی چه؟
یعنی ما به طور مستقیم به این افکار و نشخوارها دسترسی نداریم. بنابراین، به جای تلاش برای نابودی افکار و احساسها، باید تلاش کرد تا رابطهمان را با افکار و احساسهایمان تغییر دهیم. رابطهی تازهی ما باید بر مبنای پذیرش و جا دادن بهشان باشد، که صدالبته به معنی پیروی از ایشان نیست.
به تعبیر مارک منسون در کتاب هنر ظریف بیخیالی:
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
ذهنِ ذن، ذهن آغازگر کتابی است از شونریو سوزوکی که بر مبنای آموزههای بودا از مراقبه و ذن نوشته شده است. این کتاب محبوبترین کتاب ذن در آمریکا و البته در دنیاست.
این پاراگراف خلاصهای است از شیوهی مراقبه و رهایی از افکار منفی:
اگر میخواهی در ذاذن به آرامش برسی، نباید از تصاویر گوناگونی که بر ذهنت نقش میبندند ناراحت شوی. بگذار بیایند و بروند. آنگاه تحت کنترلت خواهند بود. ولی این سیاست آسان نیست و نیاز به تلاش ویژهای دارد. نحوه انجام این کار راز تمرین ماست. اگر سعی کنی ناراحت نشوی، تلاش تو تلاش درستی نخواهد بود. تنها تلاشی که به تو کمک میکند این است که نفسهایت را بشمری یا روی دم و بازدمت تمرکز کنی.
بگذار بیایند و بروند و ناراحت نشو یعنی چه؟
یعنی ما به طور مستقیم به این افکار و نشخوارها دسترسی نداریم. بنابراین، به جای تلاش برای نابودی افکار و احساسها، باید تلاش کرد تا رابطهمان را با افکار و احساسهایمان تغییر دهیم. رابطهی تازهی ما باید بر مبنای پذیرش و جا دادن بهشان باشد، که صدالبته به معنی پیروی از ایشان نیست.
به تعبیر مارک منسون در کتاب هنر ظریف بیخیالی:
احساسات دستوراتی لازمالاجرا نیستند، بلکه صرفا از درون شما خبر میدهند.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍1
معنی چیست؟
معنی یعنی اینکه شما تصمیم میگیری چه چیزی در این زندگی برایت مهم است، حتی مهمتر از خودت، و حاضری برایش ازخودگذشتگی کنی. اگر حاضری برای عزیزترین آدم زندگیات هر کاری بکنی، او برایت مهمترین است. بنابراین، او یکی از معنیهای زندگی توست.
برای شخص دیگری ممکن است بقا خرسهای در معرض انقراض مهمترین معنی زندگیاش باشد. همانقدر که خرسهای قطبی شاید برای تو مهم نباشند، معنیهای زندگی تو نیز برای دیگری هیچ اهمیتی ندارد. جرج بارکلی، فیلسوف و کشیش ایرلندی، آزمایش فلسفی جالبی دارد که در آن میپرسد:
هر کسی میتواند از ظن خود یار این سوال شود و پاسخی بدهد، ولی بهنظر من، اگر گوشی نباشد، صدایی هم وجود ندارد. وجود این دو به یکدیگر وابستهاند. اگر معنی را همان صدا قلمداد کنیم، باید گوشی برای درک معنی وجود داشته باشد.
حرفم این است که فقط شما صدای اهمیت معنیتان را میشنوید. کسی غیر از شما در جنگل معنیتان حضور ندارد.
@morteza_mehraad
mehraad.com
معنی یعنی اینکه شما تصمیم میگیری چه چیزی در این زندگی برایت مهم است، حتی مهمتر از خودت، و حاضری برایش ازخودگذشتگی کنی. اگر حاضری برای عزیزترین آدم زندگیات هر کاری بکنی، او برایت مهمترین است. بنابراین، او یکی از معنیهای زندگی توست.
برای شخص دیگری ممکن است بقا خرسهای در معرض انقراض مهمترین معنی زندگیاش باشد. همانقدر که خرسهای قطبی شاید برای تو مهم نباشند، معنیهای زندگی تو نیز برای دیگری هیچ اهمیتی ندارد. جرج بارکلی، فیلسوف و کشیش ایرلندی، آزمایش فلسفی جالبی دارد که در آن میپرسد:
اگر درختی در جنگلی سقوط کند و هیچکس آنجا نباشد که صدایش را بشنود، آیا این سقوط صدا تولید میکند؟
هر کسی میتواند از ظن خود یار این سوال شود و پاسخی بدهد، ولی بهنظر من، اگر گوشی نباشد، صدایی هم وجود ندارد. وجود این دو به یکدیگر وابستهاند. اگر معنی را همان صدا قلمداد کنیم، باید گوشی برای درک معنی وجود داشته باشد.
حرفم این است که فقط شما صدای اهمیت معنیتان را میشنوید. کسی غیر از شما در جنگل معنیتان حضور ندارد.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍4
هویت چیست؟
ابتدا دو جمله بخوانیم.
خوان داوید نازیو
چرا اشتباهتمان را تکرار میکنیم؟
فروید
جملهی فروید یعنی آدم افسرده کسی است که از خودش خشمگین است. این خشم از ابتدا متوجه خودش نبوده، بلکه آنقدر سرکوب شده و فضای بروز نداشته که در نهایت دیواری کوتاهتر از خود فرد نیافته و بر سر او خراب شده.
و حالا جملهی داوید نازیو: «هویت یعنی احساسی که نسبت به خودم دارم.» اگر من دائما نسبت به خودم خشمگین باشم و این خشم دامن بزند به اندوه بیشتر، هویت من چطوری هویتی خواهد بود؟ این احساس من نسبت به خودم مرا به سوی چه رفتارهایی سوق خواهد داد؟ در نهایت، من چطور آدمی خواهم بود؟ قاعدتا از کسی که همواره خشمگین و اندوهگین است، انتظار زیستن نمیرود. این آدم منزوی خواهد بود و خودمخرب.
از آنجایی که نمیشود خشم و اندوه و دیگر احساسهای منفی نسبت به خودمان را نابود کنیم، بهترین کار این است که احساسهای دیگری نظیر لذت، شادی، شگفتزدهشدن و هیجانزدهشدن را هم وارد بازی کنیم. یکی از بهترین راهها برای داشتن مجموعهای متعادل و سالم از احساسها این است که در برابر هر احساسْ واکنش منطقی داشته باشیم.
اگر نسبت به کسی خشمگین هستیم، مخربترین کار سرکوب آن خشم است. آن خشم باید به طرزی سالم و متناسب از ما خارج شود و طرف مقابل متوجه خشم ما بشود. در غیر این صورت، این خشم خود ما را زخمی خواهد کرد. یا وقتی خوشحال یا هیجانزده هستیم، باید واکنشی متناسب نشان بدهیم و اجازه دهیم این هیجانهای مثبت نیز به رسمیت شناختهشده و تخلیه شوند.
گفتگوی درونی
راه رسیدن به درکی درست از احساس و بروز واکنش متناسب و منطقی، گفتگوی درونی است. کسی که با خودش در رابطه نیست، هیچکس نمیتواند به او کمک کند. اساسا هدف از روانکاوی این است که بیمار به سبب گفتگوی آزادانه و بدون سانسوری که با شخص دیگری دارد، بتواند همین نوع گفتگو را با خودش نیز داشته باشد.
وقتی فهمیدیم چه احساسی داریم، آن موقع دیگر بردهاش نخواهیم بود. وقتی کسی به حریم ما تجاوز میکند، قاعدتا یکی از احساسهایی که تجربه میکنیم ترس است. اگر به این ترس ببازیم و اجازهی تجاوز بدهیم، واکنش متناسب و منطقی نشان ندادهایم و هویتتمان را به ترس گره زدهایم.
در سوی دیگر، اگر همچنان این ترس از تجاوز را احساس کنیم و در برابرش عملی انجام بدهیم حاکی از ارزشمند بودنمان و پایبندی به هویتی که خودش را شجاع میداند و خودش را لایق و محق شادی و سرزندگی میداند (که اینجا میشود ایستادگی در برابر تجاوز برخلاف وجود ترس)، آن موقع اسمش میشود واکنش متناسب که زندگی زیباتری برای انسان به ارمغان میآورد.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
ابتدا دو جمله بخوانیم.
هویت یعنی احساسی که نسبت به خودم دارم.
خوان داوید نازیو
چرا اشتباهتمان را تکرار میکنیم؟
افسردگی از جنس غم نیست. خشم است، خشمی علیه خود. خشمی که به درون چرخیده و حمله میکند.
فروید
جملهی فروید یعنی آدم افسرده کسی است که از خودش خشمگین است. این خشم از ابتدا متوجه خودش نبوده، بلکه آنقدر سرکوب شده و فضای بروز نداشته که در نهایت دیواری کوتاهتر از خود فرد نیافته و بر سر او خراب شده.
و حالا جملهی داوید نازیو: «هویت یعنی احساسی که نسبت به خودم دارم.» اگر من دائما نسبت به خودم خشمگین باشم و این خشم دامن بزند به اندوه بیشتر، هویت من چطوری هویتی خواهد بود؟ این احساس من نسبت به خودم مرا به سوی چه رفتارهایی سوق خواهد داد؟ در نهایت، من چطور آدمی خواهم بود؟ قاعدتا از کسی که همواره خشمگین و اندوهگین است، انتظار زیستن نمیرود. این آدم منزوی خواهد بود و خودمخرب.
از آنجایی که نمیشود خشم و اندوه و دیگر احساسهای منفی نسبت به خودمان را نابود کنیم، بهترین کار این است که احساسهای دیگری نظیر لذت، شادی، شگفتزدهشدن و هیجانزدهشدن را هم وارد بازی کنیم. یکی از بهترین راهها برای داشتن مجموعهای متعادل و سالم از احساسها این است که در برابر هر احساسْ واکنش منطقی داشته باشیم.
اگر نسبت به کسی خشمگین هستیم، مخربترین کار سرکوب آن خشم است. آن خشم باید به طرزی سالم و متناسب از ما خارج شود و طرف مقابل متوجه خشم ما بشود. در غیر این صورت، این خشم خود ما را زخمی خواهد کرد. یا وقتی خوشحال یا هیجانزده هستیم، باید واکنشی متناسب نشان بدهیم و اجازه دهیم این هیجانهای مثبت نیز به رسمیت شناختهشده و تخلیه شوند.
گفتگوی درونی
راه رسیدن به درکی درست از احساس و بروز واکنش متناسب و منطقی، گفتگوی درونی است. کسی که با خودش در رابطه نیست، هیچکس نمیتواند به او کمک کند. اساسا هدف از روانکاوی این است که بیمار به سبب گفتگوی آزادانه و بدون سانسوری که با شخص دیگری دارد، بتواند همین نوع گفتگو را با خودش نیز داشته باشد.
وقتی فهمیدیم چه احساسی داریم، آن موقع دیگر بردهاش نخواهیم بود. وقتی کسی به حریم ما تجاوز میکند، قاعدتا یکی از احساسهایی که تجربه میکنیم ترس است. اگر به این ترس ببازیم و اجازهی تجاوز بدهیم، واکنش متناسب و منطقی نشان ندادهایم و هویتتمان را به ترس گره زدهایم.
در سوی دیگر، اگر همچنان این ترس از تجاوز را احساس کنیم و در برابرش عملی انجام بدهیم حاکی از ارزشمند بودنمان و پایبندی به هویتی که خودش را شجاع میداند و خودش را لایق و محق شادی و سرزندگی میداند (که اینجا میشود ایستادگی در برابر تجاوز برخلاف وجود ترس)، آن موقع اسمش میشود واکنش متناسب که زندگی زیباتری برای انسان به ارمغان میآورد.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍4
ویرجینیا وولف طنز مینویسد
ویرجینیا وولف افسرده بود. آخرش هم مشتی سنگ در جیبهای کتش ریخت و خودش را به رودخانه سپرد. با این حال، وقتی کتاب گزینگویههایی از ویرجینیا وولف را میخوانم، که روزنوشتها و خاطرههایش هستند، از خنده ریسه میروم. گویا همهچیز، و بیش از همه خودش را، با نیش و کنایه هجو میکند و به سخره میگیرد. برخی از گزینگویههای نغزش را فهرست کردهام.
یک
تنها فکر اینکه عذاب مردم از من هم بیشتر است، دلداریام میدهد. فکر میکنم این یک گمراهی خودپرستانه است.
دو
چه افسرده زاده شدهام من! تنها چیزی که مرا روی آب نگه میدارد کار کردن است... تا از کار دست میکشم احساس میکنم دارم غرق میشوم، غرق.
سه
اما خودم احساس میکنم باید توانسته باشم میلیونها نفر را به ادبیات علاقهمند کنم، نه فقط هزاران نفر را.
چهار
دلم میخواهد خاطراتم چگونه چیزی از آب دربیاید؟ چیزی که نرم به هم بافته شده اما شُلووِل نباشد، آنقدر قابلانعطاف که همهچیز را در بگیرد، موقر، مختصر یا زیبا، همانطور که به ذهنم میآید. دلم میخواهد شبیه یک میز تحریر پهن قدیمی باشد، یا مثل یک کیف دستی جادار، از آنهایی که تویش یکعالمه خرتوپرت میریزند بدون آنکه نگاهی بهش بیندازند.
پنج
دیگر هیچ تردیدی در ذهنم وجود ندارد که (در چهل سالگی) فهمیدهام چگونه گفتن چیزی را با صدای خودم آغاز کنم؛ و این مرا سر ذوق آورده، آنقدر که احساس میکنم میتوانم بدون تحسین پیش بروم.
شش
وقتی که مینویسم یکپارچه احساسم.
هفت
آیا توانایی آن را دارم که واقعیت محض را تحمل کنم؟ یا دربارهی خودم مقالاتی بنویسم؟
هشت
خیال دارم به جای نووِل اسم جدیدی برای کتابهایم اختراع کنم. یک... جدید از ویرجینیا وولف. اما چه اسمی؟ مرثیه؟
نه
میل سیرابنشدنیِ نوشتنِ چیزی قبل از مرگم، این حس ویرانکنندهی کوتاهی و سراسیمگی زندگی، مرا وادار میکند تا مانند انسانی در معرض خطر، محکم به تکیهگاهم بچسبم.
ده
خب، آیا فکر میکنم که بعد از مرگم در زمرهی داستاننویسان انگلیس به شمار بیایم؟
لینک تهیهی کتاب:
گزینگویههایی از ویرجینیا وولف
@morteza_mehraad
mehraad.com
ویرجینیا وولف افسرده بود. آخرش هم مشتی سنگ در جیبهای کتش ریخت و خودش را به رودخانه سپرد. با این حال، وقتی کتاب گزینگویههایی از ویرجینیا وولف را میخوانم، که روزنوشتها و خاطرههایش هستند، از خنده ریسه میروم. گویا همهچیز، و بیش از همه خودش را، با نیش و کنایه هجو میکند و به سخره میگیرد. برخی از گزینگویههای نغزش را فهرست کردهام.
یک
تنها فکر اینکه عذاب مردم از من هم بیشتر است، دلداریام میدهد. فکر میکنم این یک گمراهی خودپرستانه است.
دو
چه افسرده زاده شدهام من! تنها چیزی که مرا روی آب نگه میدارد کار کردن است... تا از کار دست میکشم احساس میکنم دارم غرق میشوم، غرق.
سه
اما خودم احساس میکنم باید توانسته باشم میلیونها نفر را به ادبیات علاقهمند کنم، نه فقط هزاران نفر را.
چهار
دلم میخواهد خاطراتم چگونه چیزی از آب دربیاید؟ چیزی که نرم به هم بافته شده اما شُلووِل نباشد، آنقدر قابلانعطاف که همهچیز را در بگیرد، موقر، مختصر یا زیبا، همانطور که به ذهنم میآید. دلم میخواهد شبیه یک میز تحریر پهن قدیمی باشد، یا مثل یک کیف دستی جادار، از آنهایی که تویش یکعالمه خرتوپرت میریزند بدون آنکه نگاهی بهش بیندازند.
پنج
دیگر هیچ تردیدی در ذهنم وجود ندارد که (در چهل سالگی) فهمیدهام چگونه گفتن چیزی را با صدای خودم آغاز کنم؛ و این مرا سر ذوق آورده، آنقدر که احساس میکنم میتوانم بدون تحسین پیش بروم.
شش
وقتی که مینویسم یکپارچه احساسم.
هفت
آیا توانایی آن را دارم که واقعیت محض را تحمل کنم؟ یا دربارهی خودم مقالاتی بنویسم؟
هشت
خیال دارم به جای نووِل اسم جدیدی برای کتابهایم اختراع کنم. یک... جدید از ویرجینیا وولف. اما چه اسمی؟ مرثیه؟
نه
میل سیرابنشدنیِ نوشتنِ چیزی قبل از مرگم، این حس ویرانکنندهی کوتاهی و سراسیمگی زندگی، مرا وادار میکند تا مانند انسانی در معرض خطر، محکم به تکیهگاهم بچسبم.
ده
خب، آیا فکر میکنم که بعد از مرگم در زمرهی داستاننویسان انگلیس به شمار بیایم؟
لینک تهیهی کتاب:
گزینگویههایی از ویرجینیا وولف
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍6
گاهی برای خوشاقبال بودن باید پانزده سال کار کرد.
جستار رواییِ خاطرات منتقد
پالین کیل
ترجمهی روبرت صافاریان
از کتاب دیالکتیک نقد
مسعود فراستی
@morteza_mehraad
mehraad.com
جستار رواییِ خاطرات منتقد
پالین کیل
ترجمهی روبرت صافاریان
از کتاب دیالکتیک نقد
مسعود فراستی
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍2
دانلود رایگان کتاب «بیگانه: جُستارهایی در خوداندیشی»
این کتاب دربارهی چیست؟
این کتاب یک مجموعه جُستار است؛ جستار به معنی مقالهی شخصی. این جستارها بر مدار خوداندیشی و خودکاوی میچرخند و حرف همهشان این است که چطور با فکر کردن به خودمان میتوانیم خودمان را پرورش دهیم و بهتر زندگی کنیم.
فریدریش نیچه
این است انسان
چه جملهی هراسانگیزی است، انگار هشدار رخداد عظیمی را میدهد که ما هنوز ازش بیخبریم. البته که خوداندیشی ترسناک است. خوداندیشی لخت کردن خودمان است در برابر خودمان. اینکه فکر کنیم چه کسی هستیم، با تمام کاستیهایی که داریم و با تمام اجتنابی که ما انسانها از کاستیهایمان داریم، قطعا کار وحشتناکی است.
چرا میرویم سراغ این کار ترسناک؟
بهخاطر تغییر. خوداندیشی تنها چیزی است که آدم را تغییر میدهد و اگر آدمی تغییر نکند، مرگش قطعی است، خواه مرگ جسمی، خواه روحی و روانی.
خوداندیشی چطور به آدم کمک میکند؟
روانشناس سرشناس کانادایی، گِبور مِیت، میگوید: گیاه از جایی رشد میکند که نرم است، نه از تنه و جاهای سفت و خشک. این در مورد آدم هم مصداق دارد. اما جاهای نرم آدم کجاست؟ آسیبپذیری نرمترین و ضعیفترین عضو انسان است و همانجایی است که آدم ازش رشد میکند. آسیبپذیری از اعتماد کامل میآید. اعتمادی که میتواند به طرف مقابل این فرصت را بدهد که به شما ضربه بزند، چرا که از نقاط ضعف شما آگاه شده. این تعریف آسیبپذیری در ارتباط با دیگری است.
اما به نظر من آسیبپذیری در رابطه با خودم آدم نیز مصداق دارد. آدم باید بتواند در برابر خودش نیز آسیبپذیر باشد و به خودش اعتماد کند و بتواند ضعفهایش را ببیند و سپس به جای سرزنش خود، بتواند آنها را محلی کند برای رشد و پرورش. بنابراین، خوداندیشی صرفا به معنی شخم زدن خودمان برای یافتن کرم نیست، خوداندیشی فرایند اعتماد به خودمان است، فرایند دیدن کاستیها و پذیرش ضعفها و پرورش دلگرمیهاست.
در این کتاب به موضوعهای متنوعی اشاره شده و جنبههای گوناگون خودکاوی بحث شده. صرف وجود چنین گسترهای از موضوعات نشان میدهد که خوداندیشی چهقدر تمامنشدنی است و هر اتفاقی برای آدم فرصتی است برای اندیشیدن و برای بهتر زیستن.
لینک دانلود
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
این کتاب دربارهی چیست؟
این کتاب یک مجموعه جُستار است؛ جستار به معنی مقالهی شخصی. این جستارها بر مدار خوداندیشی و خودکاوی میچرخند و حرف همهشان این است که چطور با فکر کردن به خودمان میتوانیم خودمان را پرورش دهیم و بهتر زندگی کنیم.
وظیفهی من آمادهسازی بشریت است برای لحظهی اندیشیدن به خویشتن.
فریدریش نیچه
این است انسان
چه جملهی هراسانگیزی است، انگار هشدار رخداد عظیمی را میدهد که ما هنوز ازش بیخبریم. البته که خوداندیشی ترسناک است. خوداندیشی لخت کردن خودمان است در برابر خودمان. اینکه فکر کنیم چه کسی هستیم، با تمام کاستیهایی که داریم و با تمام اجتنابی که ما انسانها از کاستیهایمان داریم، قطعا کار وحشتناکی است.
چرا میرویم سراغ این کار ترسناک؟
بهخاطر تغییر. خوداندیشی تنها چیزی است که آدم را تغییر میدهد و اگر آدمی تغییر نکند، مرگش قطعی است، خواه مرگ جسمی، خواه روحی و روانی.
خوداندیشی چطور به آدم کمک میکند؟
روانشناس سرشناس کانادایی، گِبور مِیت، میگوید: گیاه از جایی رشد میکند که نرم است، نه از تنه و جاهای سفت و خشک. این در مورد آدم هم مصداق دارد. اما جاهای نرم آدم کجاست؟ آسیبپذیری نرمترین و ضعیفترین عضو انسان است و همانجایی است که آدم ازش رشد میکند. آسیبپذیری از اعتماد کامل میآید. اعتمادی که میتواند به طرف مقابل این فرصت را بدهد که به شما ضربه بزند، چرا که از نقاط ضعف شما آگاه شده. این تعریف آسیبپذیری در ارتباط با دیگری است.
اما به نظر من آسیبپذیری در رابطه با خودم آدم نیز مصداق دارد. آدم باید بتواند در برابر خودش نیز آسیبپذیر باشد و به خودش اعتماد کند و بتواند ضعفهایش را ببیند و سپس به جای سرزنش خود، بتواند آنها را محلی کند برای رشد و پرورش. بنابراین، خوداندیشی صرفا به معنی شخم زدن خودمان برای یافتن کرم نیست، خوداندیشی فرایند اعتماد به خودمان است، فرایند دیدن کاستیها و پذیرش ضعفها و پرورش دلگرمیهاست.
در این کتاب به موضوعهای متنوعی اشاره شده و جنبههای گوناگون خودکاوی بحث شده. صرف وجود چنین گسترهای از موضوعات نشان میدهد که خوداندیشی چهقدر تمامنشدنی است و هر اتفاقی برای آدم فرصتی است برای اندیشیدن و برای بهتر زیستن.
لینک دانلود
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
مرتضی مهراد
کتاب بیگانه: جستارهایی در خوداندیشی + دانلود رایگان
خوداندیشی فرایند اعتماد به خودمان است، فرایند دیدن کاستیها و پذیرش ضعفها و پرورش دلگرمیهاست. خوداندیشی یعنی بهتر زیستن
👍5
Forwarded from اتچ بات
تمدنِ روانرنجورساز
آدم موجودی است که باید کاری از دستش ساخته باشد، وگرنه دیوانه میشود. و بدبختی آنجاست که خیلی اوقات خیلی از کارها از دست آدم برنمیآید. زیگموند فروید به این حالت آدمیزاد میگفت روانرنجوری. فروید باور داشت که اغلب آدمها روانرنجورند، و برخی روانپریش (کسانی که اختلال روانی به طور کامل زندگیشان مختل میکند).
فروید در کتاب تمدن و ملالتهای آن (نشر ماهی) مینویسد:
بنابراین، یکی از چیزهایی که آدم را دیوانه کرد تمدن بود. چرا که تمدن یعنی بازداشتن انسان از انجام هر کاری که دلش میخواهد. و سرکوب کردن امیال و غرایز یکی از دلایل اصلی جنون و اختلالات روانی بشر است.
سوالی که از خودم میپرسم این است که به عنوان یک انسانِ محصول تمدن و قاعدتا روانرنجور، چطور باید با این دیوانگی کنار بیایم؟ چقدر کار هست که دلم میخواهد انجام بدهم، ولی توانش را ندارم. حجم تواناییهایم در برابر ناتوانیهایم هیچ است. آخرین دستاویزم برای نلغزیدن کامل در عالم جنون جملهی فیلسوف رواقیْ سِنِکاست: «خرد یعنی تشخیص میان آنچه میتوان و آنچه نمیتوان.»
و اما سوال مهمتر: آیا دیوانگی و ناتوانیام میگذارد خردمند بشوم و خردمند بمانم؟
یک نمایشنامهی دیوانه
برای درک بهتر اینکه چطور آدمِ ناتوان دیوانه میشود، یک نمایشنامهی کوتاه از شِل سیلوِراستاین ضمیمه کردهام.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
وقتی کاری از دست آدم ساخته نیست، میزند به سرش.
آدم موجودی است که باید کاری از دستش ساخته باشد، وگرنه دیوانه میشود. و بدبختی آنجاست که خیلی اوقات خیلی از کارها از دست آدم برنمیآید. زیگموند فروید به این حالت آدمیزاد میگفت روانرنجوری. فروید باور داشت که اغلب آدمها روانرنجورند، و برخی روانپریش (کسانی که اختلال روانی به طور کامل زندگیشان مختل میکند).
فروید در کتاب تمدن و ملالتهای آن (نشر ماهی) مینویسد:
چیزی که برای یک تمدن مفید و کاربردی است، الزاما برای فرد این گونه نخواهد بود. انسان که در ذات، پرخاشگر و خودخواه است، تنها به دنبال ارضای نیازهای خود میرود اما فرهنگ، راه نیروهای محرکهی غریزی او را سد میکند.
بنابراین، یکی از چیزهایی که آدم را دیوانه کرد تمدن بود. چرا که تمدن یعنی بازداشتن انسان از انجام هر کاری که دلش میخواهد. و سرکوب کردن امیال و غرایز یکی از دلایل اصلی جنون و اختلالات روانی بشر است.
سوالی که از خودم میپرسم این است که به عنوان یک انسانِ محصول تمدن و قاعدتا روانرنجور، چطور باید با این دیوانگی کنار بیایم؟ چقدر کار هست که دلم میخواهد انجام بدهم، ولی توانش را ندارم. حجم تواناییهایم در برابر ناتوانیهایم هیچ است. آخرین دستاویزم برای نلغزیدن کامل در عالم جنون جملهی فیلسوف رواقیْ سِنِکاست: «خرد یعنی تشخیص میان آنچه میتوان و آنچه نمیتوان.»
و اما سوال مهمتر: آیا دیوانگی و ناتوانیام میگذارد خردمند بشوم و خردمند بمانم؟
یک نمایشنامهی دیوانه
برای درک بهتر اینکه چطور آدمِ ناتوان دیوانه میشود، یک نمایشنامهی کوتاه از شِل سیلوِراستاین ضمیمه کردهام.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
Telegram
attach 📎
👍3
حقارت چه نگاه تازهای میدهد؟
تحقیر و تمجید هر دو به یک اندازه خطرناکند. چرا که هر دو به یک اندازه آدم را از خودش دور میکنند. هدف زندگی دوری از تحقیر یا رسیدن به تمجید نیست. اینها رخدادهای طبیعی هستند که در مسیر برای همه رخ میدهند. دلیل آنکه چندان اهمیتی ندارد این است که از نظرگاه دیگران برآمده. انتظارات دیگران به تعبیر فیلیپ دِلوْز خستهکننده است و نابودگر.
البته تحقیر و تمجید سودهای خاص خودشان را دارند. قرار نیست مانند یک راهبِ تارک دنیا زندگی کنیم و نسبت به همهچیز و همهکس بیتفاوت باشیم. ما از تشویق انرژی میگیریم. تشویق گاهی مسیر را روشن میکند و الهامبخش است.
تحقیر هم همینطور است. نه اینکه با میل رغبت به سویش برویم، بلکه گریزناپذیر است. تحقیر میتواند فرصتی باشد تا از جایی که زخم خوردهایم رشد کنیم. هاشم صالح در کتاب نبوغ و جنون میگوید: زخم درون هنرمند آن چیزی است که باعث خلاقیت و نبوغش میشود.
با این سوال میتوانیم حقارت را به فرصت بدل کنیم: این حقارت چه نگاه تازهای به من میدهد؟ برای مثال، ویکتور فرانکل، با حقارتی که در اردوگاه نازیها متحمل شد، روشی برای رواندرمانی یافت. کافکا، با حقارتی که از پدرش نصیبش شد، فهمید انسان میتواند چه جنبههای تاریکی داشته باشد و ادبیات را دگرگون کرد.
من در تجربههای تحقیرآمیزم فهمیدم بیشتر به پول و موفقیت بیرونی فکر میکردم و نگاه سطحیای به زندگی داشتم. فهمیدم باید در پی تحقق خویشتنِ خویش باشم. تلاش برای زیستنِ کسی غیر از خود واقعی، کار بیهودهای است. درک اینها تنها از رهگذر کوچک شدن ممکن بود.
جستار مرتبط:
چطور تحقیر باعث رشد میشود؟
هدف خویشتنِ خویش است
هدف ما خود ماییم. هدف خودشناسی و خودیابی است. هدف شکوفایی و تحقق خویشتن است. زمین خوردن و قله فتح کردن رخدادهای طبیعی خودشکوفاییاند. اگر زمین بخورید، مطمئن باشید دلِ کلی آدم شاد میشود و تحقیرتان میکنند. روزی هم که پیروز شوید، برایتان هلهله میکنند. پُرمسلم است که در هر دو صورت مسئله خودشانند. ما که قرار نیست ملیجک دربارِ دیگران باشیم.
مهم همیشه ماییم. هر چیزی غیر از این را، به زبانِ دیوید هیوم، به آتش بسپار.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
تحقیر و تمجید هر دو به یک اندازه خطرناکند. چرا که هر دو به یک اندازه آدم را از خودش دور میکنند. هدف زندگی دوری از تحقیر یا رسیدن به تمجید نیست. اینها رخدادهای طبیعی هستند که در مسیر برای همه رخ میدهند. دلیل آنکه چندان اهمیتی ندارد این است که از نظرگاه دیگران برآمده. انتظارات دیگران به تعبیر فیلیپ دِلوْز خستهکننده است و نابودگر.
البته تحقیر و تمجید سودهای خاص خودشان را دارند. قرار نیست مانند یک راهبِ تارک دنیا زندگی کنیم و نسبت به همهچیز و همهکس بیتفاوت باشیم. ما از تشویق انرژی میگیریم. تشویق گاهی مسیر را روشن میکند و الهامبخش است.
تحقیر هم همینطور است. نه اینکه با میل رغبت به سویش برویم، بلکه گریزناپذیر است. تحقیر میتواند فرصتی باشد تا از جایی که زخم خوردهایم رشد کنیم. هاشم صالح در کتاب نبوغ و جنون میگوید: زخم درون هنرمند آن چیزی است که باعث خلاقیت و نبوغش میشود.
با این سوال میتوانیم حقارت را به فرصت بدل کنیم: این حقارت چه نگاه تازهای به من میدهد؟ برای مثال، ویکتور فرانکل، با حقارتی که در اردوگاه نازیها متحمل شد، روشی برای رواندرمانی یافت. کافکا، با حقارتی که از پدرش نصیبش شد، فهمید انسان میتواند چه جنبههای تاریکی داشته باشد و ادبیات را دگرگون کرد.
من در تجربههای تحقیرآمیزم فهمیدم بیشتر به پول و موفقیت بیرونی فکر میکردم و نگاه سطحیای به زندگی داشتم. فهمیدم باید در پی تحقق خویشتنِ خویش باشم. تلاش برای زیستنِ کسی غیر از خود واقعی، کار بیهودهای است. درک اینها تنها از رهگذر کوچک شدن ممکن بود.
جستار مرتبط:
چطور تحقیر باعث رشد میشود؟
هدف خویشتنِ خویش است
هدف ما خود ماییم. هدف خودشناسی و خودیابی است. هدف شکوفایی و تحقق خویشتن است. زمین خوردن و قله فتح کردن رخدادهای طبیعی خودشکوفاییاند. اگر زمین بخورید، مطمئن باشید دلِ کلی آدم شاد میشود و تحقیرتان میکنند. روزی هم که پیروز شوید، برایتان هلهله میکنند. پُرمسلم است که در هر دو صورت مسئله خودشانند. ما که قرار نیست ملیجک دربارِ دیگران باشیم.
مهم همیشه ماییم. هر چیزی غیر از این را، به زبانِ دیوید هیوم، به آتش بسپار.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍5❤1👏1
چیستیم جز آرزو؟
رامین جهانبگلو
ذهن زمستانی
فکر میکنم آرزو آن چیزی بود که انسان را از غار بیرون کشید. اما اگر آرزو بخواهد واقعی شود، تنهایی توانش را ندارد.
صبوری کردن با آرزوست که آن را تحقق میبخشد. البته بازی خطرناکی است. سالهای طولانی صبوری با یک یا چند رویا کار طاقتفرسایی است و هیچ تضمینی هم برای تحققش وجود ندارد. اما گویا این تنها راه زیستن آرزوهاست؛ صبوری و اعتماد به آرزوهایمان.
و پایانبندی را میسپارم به حافظ:
پینوشت:
هاتف معنی جالبی دارد:
آوازخوانی که خود او را نبینی.
@morteza_mehraad
mehraad.com
تکیه بر آرزوها چون قدم زدن در یک روز بارانی است.
رامین جهانبگلو
ذهن زمستانی
فکر میکنم آرزو آن چیزی بود که انسان را از غار بیرون کشید. اما اگر آرزو بخواهد واقعی شود، تنهایی توانش را ندارد.
صبوری کردن با آرزوست که آن را تحقق میبخشد. البته بازی خطرناکی است. سالهای طولانی صبوری با یک یا چند رویا کار طاقتفرسایی است و هیچ تضمینی هم برای تحققش وجود ندارد. اما گویا این تنها راه زیستن آرزوهاست؛ صبوری و اعتماد به آرزوهایمان.
و پایانبندی را میسپارم به حافظ:
هاتف آن روز به من مژدهی این دولت داد
که بِدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شِکر کز سخنم میریزد
اجرِ صبریست کز آن شاخِ نباتم دادند
پینوشت:
هاتف معنی جالبی دارد:
آوازخوانی که خود او را نبینی.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍3❤2