به جرئت میتوانم بگویم یکی از باکیفیتترین سریالهایی که دیدهام استودیو است. کاری است بسیار جسورانه که احتمال نشدنش از موفقیتش بیشتر به نظر میرسد، ولی استودیو شده.
بگذارید خیلی خلاصه بگویم چرا شگفتزدهام. ماجرا دربارهی یک مدیر استودیو فیلمسازی در هالیوود است، و دستاورد درخشانِ سریال این است که حالیمان میکند زیستنِ این زندگی چه حسی دارد و چطور تجربهای است.
بزرگترین جسارتش این است که موضوعش را اصلا سردستی نمیگیرد. سریالْ گزارش یک زندگی نیست، خودِ زندگی است. کل فیلم تنها با یک دوربین فیلمبرداری شده، و این یعنی بسیاری از صحنهها بلندند و کمترین میزان برش را خوردهاند. قسمت دوم، که ماجرای فیلمبرداری یک تکبرداشت را روایت میکند، خودش یک تکبرداشت بلند است؛ چیزی حدود ۲۵ دقیقه در محیطی بسیار شلوغ یکنفس فیلمبرداری شده.
و اینکه تنها یک دوربین بیوقفه دوره بیفتد پشت سر چند شخصیتِ خلوضع، صرفا یک بازی فرمی نیست، معنی دارد و تجربه خلق میکند. این تکدوربینِ جسور و پرتکاپو، شخصیتِ جاهطلبش را نمایندگی میکند، و بیپرده و بیسانسور دنیای آشفته و فریبکارانهی مَت را به تصویر میکشد.
مَت مردی است میانسال و رویاباف و پادرهوا. یکی از هزاران پاشنهآشیلش این است گیر کرده میان انجام کارِ درست و چیزی که دنیا ازش میخواهد و با این گیر کردنش دارد یک استودیو چند صد میلیون دلاری و البته زندگی خودش را به گند میکشد.
سِت روگن در این نقش درخشان است، همانطور که برایان کرنستن در نقش والتر وایت فراموشنشدنی است. ضمنا خودِ برایان کرنستن هم در این سریال حضور دارد و آن هم چه حضوری!
و در نهایت، باید بهتان هشدار بدهم که هر لحظه امکان دارد از خنده منفجر شوید. من که یادم نمیآید آخرین بار با کدام فیلم و سریال اینقدر بلند و کشدار خندیده بودم.
ولی باید تاکید کنم همانقدر که ساختن این سریال سخت بوده، دیدنش هم چندان ساده نیست؛ ریتم پرشتابش تمرکز میخواهد.
لینک دانلود
@morteza_mehraad
mehraad.com
بگذارید خیلی خلاصه بگویم چرا شگفتزدهام. ماجرا دربارهی یک مدیر استودیو فیلمسازی در هالیوود است، و دستاورد درخشانِ سریال این است که حالیمان میکند زیستنِ این زندگی چه حسی دارد و چطور تجربهای است.
بزرگترین جسارتش این است که موضوعش را اصلا سردستی نمیگیرد. سریالْ گزارش یک زندگی نیست، خودِ زندگی است. کل فیلم تنها با یک دوربین فیلمبرداری شده، و این یعنی بسیاری از صحنهها بلندند و کمترین میزان برش را خوردهاند. قسمت دوم، که ماجرای فیلمبرداری یک تکبرداشت را روایت میکند، خودش یک تکبرداشت بلند است؛ چیزی حدود ۲۵ دقیقه در محیطی بسیار شلوغ یکنفس فیلمبرداری شده.
و اینکه تنها یک دوربین بیوقفه دوره بیفتد پشت سر چند شخصیتِ خلوضع، صرفا یک بازی فرمی نیست، معنی دارد و تجربه خلق میکند. این تکدوربینِ جسور و پرتکاپو، شخصیتِ جاهطلبش را نمایندگی میکند، و بیپرده و بیسانسور دنیای آشفته و فریبکارانهی مَت را به تصویر میکشد.
مَت مردی است میانسال و رویاباف و پادرهوا. یکی از هزاران پاشنهآشیلش این است گیر کرده میان انجام کارِ درست و چیزی که دنیا ازش میخواهد و با این گیر کردنش دارد یک استودیو چند صد میلیون دلاری و البته زندگی خودش را به گند میکشد.
سِت روگن در این نقش درخشان است، همانطور که برایان کرنستن در نقش والتر وایت فراموشنشدنی است. ضمنا خودِ برایان کرنستن هم در این سریال حضور دارد و آن هم چه حضوری!
و در نهایت، باید بهتان هشدار بدهم که هر لحظه امکان دارد از خنده منفجر شوید. من که یادم نمیآید آخرین بار با کدام فیلم و سریال اینقدر بلند و کشدار خندیده بودم.
ولی باید تاکید کنم همانقدر که ساختن این سریال سخت بوده، دیدنش هم چندان ساده نیست؛ ریتم پرشتابش تمرکز میخواهد.
لینک دانلود
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤9👍5🕊2
برای اینکه همهی علاقهمندان بتونن حضور داشته باشن، دنبال یه زمان جدید برای وبینار نقد فیلم میگردم.
اگه دوست دارید آنلاین شرکت کنید، لطفا بگید چه روز و ساعتی براتون مناسبه تا زمان نهایی رو با توجه به نظر جمع بچینیم.
ممنون که مشارکت میکنید. ❤️
@morteza_mehraad
mehraad.com
اگه دوست دارید آنلاین شرکت کنید، لطفا بگید چه روز و ساعتی براتون مناسبه تا زمان نهایی رو با توجه به نظر جمع بچینیم.
ممنون که مشارکت میکنید. ❤️
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤9
نه، الان نه
وینسنت وگا
پالپ فیکشن
وینسنت، با چهرهای پریشان و روانی در آستانهی فروپاشی، پس از آنکه سرنگِ آدرنالین را در قلب میا فرو میکند و او را از مرگ حتمی بر اثر اُوردوزِ هروئین نجات میدهد، این جمله را بهش میگوید؛ زمانی که بالاخره او را زنده رسانده به خانهاش.
برخی موقعیتهای زندگی دقیقا همینطورند. شاید از ترس و دلهره ریده باشی در تنبانت، اما هر طور حسابوکتاب میکنی، وقتِ شل کردن و جا زدن نیست. چون اگر ولش کنی، میدانی کثافت تا ابد خِرت را رها نخواهد کرد.
این هفته در دادگاه خانواده حاضر شدم که تجربهای بود طاقتفرسا و زجرآور. تازه دادگاههای من در شهر دیگری است و باید کیلومترها راه بکوبم. از بیرون کمی شبیه آلپاچینو بودم در بوی خوش زن؛ دفاعی کردم جانانه، پرانرژی و حتی باشکوه. اما حالا، بعد از چند روز، بدنم دارد بیدلیل و بیهوا از پا درمیآید؛ نشانههایی غریب بروز میدهد از سرماخوردگی و خستگی مفرط که به گمانم همان سکتهی پسافاجعهی تارانتینویی است.
معروف است که تارانتینو فیلمنامهی پالپ فیکشن را تنها طی سه هفته نوشته، در حالی که خودش را در اتاقِ هتلی در آمستردام حبس کرده بود. اگر واقعا چنین باشد، پالپ فیکشن وحیای است از سوی فرشتگان و خدایان برای بیچارگانی که هیچ سر از بازیِ زندگی درنمیآورند و تنها امیدشان، دیدن خودشان در آینهی شکسته و هزار تکهی این فیلم است؛ کسانی که در لبهی سقوط ایستادهاند، اما در نهایتِ لجاجت، با صدایی خسته و گرفته میگویند: نه، الان نه!
@morteza_mehraad
mehraad.com
اگه اجازه بدی من برم خونه و سکته کنم.
وینسنت وگا
پالپ فیکشن
وینسنت، با چهرهای پریشان و روانی در آستانهی فروپاشی، پس از آنکه سرنگِ آدرنالین را در قلب میا فرو میکند و او را از مرگ حتمی بر اثر اُوردوزِ هروئین نجات میدهد، این جمله را بهش میگوید؛ زمانی که بالاخره او را زنده رسانده به خانهاش.
برخی موقعیتهای زندگی دقیقا همینطورند. شاید از ترس و دلهره ریده باشی در تنبانت، اما هر طور حسابوکتاب میکنی، وقتِ شل کردن و جا زدن نیست. چون اگر ولش کنی، میدانی کثافت تا ابد خِرت را رها نخواهد کرد.
این هفته در دادگاه خانواده حاضر شدم که تجربهای بود طاقتفرسا و زجرآور. تازه دادگاههای من در شهر دیگری است و باید کیلومترها راه بکوبم. از بیرون کمی شبیه آلپاچینو بودم در بوی خوش زن؛ دفاعی کردم جانانه، پرانرژی و حتی باشکوه. اما حالا، بعد از چند روز، بدنم دارد بیدلیل و بیهوا از پا درمیآید؛ نشانههایی غریب بروز میدهد از سرماخوردگی و خستگی مفرط که به گمانم همان سکتهی پسافاجعهی تارانتینویی است.
معروف است که تارانتینو فیلمنامهی پالپ فیکشن را تنها طی سه هفته نوشته، در حالی که خودش را در اتاقِ هتلی در آمستردام حبس کرده بود. اگر واقعا چنین باشد، پالپ فیکشن وحیای است از سوی فرشتگان و خدایان برای بیچارگانی که هیچ سر از بازیِ زندگی درنمیآورند و تنها امیدشان، دیدن خودشان در آینهی شکسته و هزار تکهی این فیلم است؛ کسانی که در لبهی سقوط ایستادهاند، اما در نهایتِ لجاجت، با صدایی خسته و گرفته میگویند: نه، الان نه!
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤12🕊1
معرفی پلوریبوس
وینس گیلیان این بار نه از دنیای تبهکارها، بلکه از ذهن یک بیگانه به زندگی نگاه میکند؛ دنیایی که شاید واقعی نباشد، اما استعارهای است از چیزی عمیقا واقعی، وهمناک و انسانی.
جذابترین چیز تا اینجا این است که توانسته جهانی وارونه بسازد: جایی که در آن خوب بودن به بردگی میرسد و طبیعی بودن خطرناک و مرگبار میشود.
اما اینکه قرار است به کجا برسد، باید بیشتر دید. ولی تا همینجا میشود فهمید سریال شباهتهای غریبی دارد به تلقین، عجیبتر از داستان، زندگی چاک و حتی ۲۰۰۱: ادیسهی فضایی.
دومین چیز جذاب، قاببندیهای حیرتانگیز و سبک معروفِ گیلیان در قصه گفتن است. این حسِ آشنایی بسیار دلگرمکننده است.
برای هر دو قسمت، نقد پرجزئیاتی نوشتهام که میتوانید اینجا بخوانید.
پلوریبوس: ذهن سورئال یک بیگانه
از اینجا هم میتوانید سریال را دانلود کنید.
@morteza_mehraad
mehraad.com
وینس گیلیان این بار نه از دنیای تبهکارها، بلکه از ذهن یک بیگانه به زندگی نگاه میکند؛ دنیایی که شاید واقعی نباشد، اما استعارهای است از چیزی عمیقا واقعی، وهمناک و انسانی.
جذابترین چیز تا اینجا این است که توانسته جهانی وارونه بسازد: جایی که در آن خوب بودن به بردگی میرسد و طبیعی بودن خطرناک و مرگبار میشود.
اما اینکه قرار است به کجا برسد، باید بیشتر دید. ولی تا همینجا میشود فهمید سریال شباهتهای غریبی دارد به تلقین، عجیبتر از داستان، زندگی چاک و حتی ۲۰۰۱: ادیسهی فضایی.
دومین چیز جذاب، قاببندیهای حیرتانگیز و سبک معروفِ گیلیان در قصه گفتن است. این حسِ آشنایی بسیار دلگرمکننده است.
برای هر دو قسمت، نقد پرجزئیاتی نوشتهام که میتوانید اینجا بخوانید.
پلوریبوس: ذهن سورئال یک بیگانه
از اینجا هم میتوانید سریال را دانلود کنید.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤11👏1🕊1
گیلاسِ نخورده، شادیِ نکرده
کارول (در واکنش به موفقیتِ کتابش)
سریال پلوریبوس
خرافاتی و خیالاتی میکنند آدم را این فیلمها و سریالها. چند هفتهای بود فکر میکردم آدم کجا باید برای خودش جشن بگیرد. کجا باید گیلاسش را همراه با صدای خنده بکوبد به گیلاس همقطارش و آوردههای درخشانش را گرامی بدارد، و تا عمق جان کیفور شود از این همه بختیاری و البته جانکندنِ متعهدانه و عاشقانهی خودش.
اما اغلب نه گیلاسی هست، نه همقطاری. تو میمانی و دستاوردی که پس انداختهای؛ همان که قرار بود تا ابد شادت کند، آواری از احساس گناه و شرم بر سرت میریزد؛ همراه با حس فشار و انتظار که حالا قدم بعدی چه باید باشد؟ و زندگی، سنگینتر و فهمناشدنیتر از قبل به نظر میرسد.
در میان این تاریکی اما همیشه یک چیز کوچک میدرخشد و آن حس رضایت از خویشتن است. رضایت لزوما مترادف شادی و کیفوری نیست. رضایت میتواند در غمانگیزترین و خردکنندهترین روزهای آدم هم حضور داشته باشد و به زندگی معنی بدهد. حتی اگر جشن نمیگیری، همین کافی است بدانی که کردهای؛ حتی اگر تنهایی لب تر میکنی و به جایی خیره میشوی که نیست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
تحملش میکنی، جشن نمیگیریش.
کارول (در واکنش به موفقیتِ کتابش)
سریال پلوریبوس
خرافاتی و خیالاتی میکنند آدم را این فیلمها و سریالها. چند هفتهای بود فکر میکردم آدم کجا باید برای خودش جشن بگیرد. کجا باید گیلاسش را همراه با صدای خنده بکوبد به گیلاس همقطارش و آوردههای درخشانش را گرامی بدارد، و تا عمق جان کیفور شود از این همه بختیاری و البته جانکندنِ متعهدانه و عاشقانهی خودش.
اما اغلب نه گیلاسی هست، نه همقطاری. تو میمانی و دستاوردی که پس انداختهای؛ همان که قرار بود تا ابد شادت کند، آواری از احساس گناه و شرم بر سرت میریزد؛ همراه با حس فشار و انتظار که حالا قدم بعدی چه باید باشد؟ و زندگی، سنگینتر و فهمناشدنیتر از قبل به نظر میرسد.
در میان این تاریکی اما همیشه یک چیز کوچک میدرخشد و آن حس رضایت از خویشتن است. رضایت لزوما مترادف شادی و کیفوری نیست. رضایت میتواند در غمانگیزترین و خردکنندهترین روزهای آدم هم حضور داشته باشد و به زندگی معنی بدهد. حتی اگر جشن نمیگیری، همین کافی است بدانی که کردهای؛ حتی اگر تنهایی لب تر میکنی و به جایی خیره میشوی که نیست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤16🕊1
نقد فیلم سک گشی
مرتضی مهراد
نقد فیلم سگکشی در سه نسخه.
۱. نوشتاری
۲. دیداری
۳. شنیداری
هم اینجاست و هم در کستباکس، با نامِ «رادیو بیگانه»
@morteza_mehraad
mehraad.com
۱. نوشتاری
۲. دیداری
۳. شنیداری
هم اینجاست و هم در کستباکس، با نامِ «رادیو بیگانه»
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤9🙏1🕊1
❤11👍2🕊1
نقد فیلم نبرد پشت نبرد | One Battle After Another
مرتضی مهراد
نقد فیلم نبرد پشت نبرد در سه نسخه.
۱. نوشتاری
۲. دیداری
۳. شنیداری
هم اینجاست و هم در کستباکس، با نامِ «رادیو بیگانه»
@morteza_mehraad
mehraad.com
۱. نوشتاری
۲. دیداری
۳. شنیداری
هم اینجاست و هم در کستباکس، با نامِ «رادیو بیگانه»
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤11🕊1
فیلم ساختن کار نیست. بازیه. همهی کارهای ارزشمندِ تاریخ تو بازی شکل گرفتهن. هیچوقت کار و زحمت نبوده. زحمت هیچی بهت نمیده. سرنوشت دستِ بازیه.
فرانسیس فورد کاپولا
مستند مگاداک
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤11🕊1🥱1
بالاخره تمام شد!
اردیبهشت اولین قسمت را نوشتم. و حالا پس از هشت ماه، نقدِ تمام قسمتهای سوپرانوز تمام شد.
نزدیک به هفتاد هزار کلمه است. در قطعِ رُقعی، میشود حدود ۳۰۰ صفحه کتاب.
سفر طولانی و پرماجرایی بود از سریالی عمیقا روانشناختی، فلسفی و انسانی.
تونی سوپرانو: غولِ چنگال در چشم
@morteza_mehraad
mehraad.com
اردیبهشت اولین قسمت را نوشتم. و حالا پس از هشت ماه، نقدِ تمام قسمتهای سوپرانوز تمام شد.
نزدیک به هفتاد هزار کلمه است. در قطعِ رُقعی، میشود حدود ۳۰۰ صفحه کتاب.
سفر طولانی و پرماجرایی بود از سریالی عمیقا روانشناختی، فلسفی و انسانی.
تونی سوپرانو: غولِ چنگال در چشم
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤20🕊2
کپی برابر اصل
مستند مگاداک
کیارستمی میگفت اورجینال را رها کنید؛ «کپیِ خوب» پیدا کنیم. در این معنا، شاید اصل، همان کپیای باشد که برای خوب شدنش عرق ریخته شده است. اینطوری، خوب بودن خودش شکلی از اصالت میشود؛ اصالتی که حاصلِ تامل، تصمیم و اراده است، نه ارزشداوریِ زمان از آدمهایِ اغلب مرده.
اصیل و درجهیک بودن رازآلود و گریزپا است، اما خوب بودن و خود بودن، همیشه یک انتخاب است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
ریشارد اشتراوس میگفت: در مقایسه با موتسارت و بتهوون، من آهنگسازی درجهدو هستم، اما یک آهنگسازِ درجهدوی درجهیک. من هم میگویم: منِ فرانسیس کارگردان درجهدوام، ولی یک کارگردانِ درجهدوی درجهیک.کاپولا
مستند مگاداک
کیارستمی میگفت اورجینال را رها کنید؛ «کپیِ خوب» پیدا کنیم. در این معنا، شاید اصل، همان کپیای باشد که برای خوب شدنش عرق ریخته شده است. اینطوری، خوب بودن خودش شکلی از اصالت میشود؛ اصالتی که حاصلِ تامل، تصمیم و اراده است، نه ارزشداوریِ زمان از آدمهایِ اغلب مرده.
اصیل و درجهیک بودن رازآلود و گریزپا است، اما خوب بودن و خود بودن، همیشه یک انتخاب است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤8👍1🕊1
موهبتِ زخم
چنین گفت زرتشت
نیچه
سرنوشت آدمِ در جستوجوی معنا این است که حتی وقتی بارقههایی از معنا را مییابد، آن خلائی که او را به جستوجو میکشاند، هرگز پر نمیشود.
پیشتر، این اندوهِ برآمده از پوچی را ناسپاسی میدانستم. خیال میکردم کژطبعم و توانِ لذت بردن از معناهای زندگیام را ندارم.
اما حالا این سخن نیچه چه روشنگر است: زخمپذیری و حساسیت خودْ موهبت است. نابودیِ روان به سبب رخدادهای کوچک میتواند نشان از روحی بزرگ داشته باشد، روحی شکوفَنده. چرا که در چشم نیچه، نابودی، همواره پیشدرآمد بالندگی است.
در این چارچوب، معنا حذفِ رنج نیست، بلکه به رسمیت شناختن آن و احیانا دگردیسیاش به نوع بهتری از رنج است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
دوست میدارم آن را که رواناش در زخمپذیری نیز ژرف است و پیشامدی کوچک او را نابود تواند کرد.
چنین گفت زرتشت
نیچه
سرنوشت آدمِ در جستوجوی معنا این است که حتی وقتی بارقههایی از معنا را مییابد، آن خلائی که او را به جستوجو میکشاند، هرگز پر نمیشود.
پیشتر، این اندوهِ برآمده از پوچی را ناسپاسی میدانستم. خیال میکردم کژطبعم و توانِ لذت بردن از معناهای زندگیام را ندارم.
اما حالا این سخن نیچه چه روشنگر است: زخمپذیری و حساسیت خودْ موهبت است. نابودیِ روان به سبب رخدادهای کوچک میتواند نشان از روحی بزرگ داشته باشد، روحی شکوفَنده. چرا که در چشم نیچه، نابودی، همواره پیشدرآمد بالندگی است.
در این چارچوب، معنا حذفِ رنج نیست، بلکه به رسمیت شناختن آن و احیانا دگردیسیاش به نوع بهتری از رنج است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤14🕊1
معرفی فیلم موج نو | زنده باد کاریکاتور
زیبایی کار ریچارد لینکلیتر این است که مثل خیلی از کارگردانهای عشقِسینما، سرِ پیری برای دل خودش فیلمی نوستالژیک و مالیخولیایی دربارهی سینما نساخته. موج نو بیش از هر چیز، دربارهی انسان است، انسانِ همین امروز. دربارهی کسی که میخواهد خودش باشد و آماده است تمام هزینههایش را هم بپردازد.
در برخی نقدها دیدهام که فیلم را بابت ارائهی تصویری کاریکاتوری و خندهدار از گدار تقبیح کردهاند و گفتهاند «این گدار نیست». این شکل از نقد ناشی از بدفهمی فلسفهی هنر است که پیشتر دربارهاش نوشتهام (از جهل تا جذابیت). نمیدانم چرا برخی در سینما دنبال واقعیتِ کفِ خیابان میگردند. سینما جای این کارها نیست. ما اصلا فیلم تماشا میکنیم تا با شکل دیگری از واقعیت روبهرو شویم، نه با روزمرگیِ تکراری و همیشگی.
موج نو تصویری کارتونی، بامزه و ذهنی از گدار به دست میدهد، چون خوب میداند عینیتِ مستندوار گدار مهم نیست. اگر عینیت پادشاه بود، امروز همه فیلسوف بودند. این ذهنیت است که ذهن را پویا میکند و به تکاپو و اندیشه میاندازد. روزشمار زندگی گدار خوب است، ولی بعید میدانم سبب آن شناختِ چندلایه و الهامبخشی شود که از رهگذرِ ذهنی ناب و خلاق میسر میشود.
لینکلیتر میداند آنچه حالا اهمیت دارد نه گدار، بلکه نگاه خودش است و تجربهی تماشاگر. این فیلم دربارهی ژان لوک گدار، سینماگرِ دیوانهی موج نو فرانسه نیست؛ دربارهی ریچارد لینکلیتر است که دربارهی کارگردان محبوبش فیلم ساخته. و دربارهی ما است، که با اثری مواجه میشویم طناز، الهامبخش و پالاینده؛ اثری با منطقی درونیِ منسجم که بر روان و احساسِ آدم اثر میگذارد. معیار، میزانِ انسجام و اثرگذاریِ واقعیت و منطقِ فیلم است، نه موفقیت عملکردِ آینهایاش.
گفتوگوها
شگفتی دیالوگهای موج نو این است که بیش از آنکه گفتوگوی سینمایی باشد، به نمایشنامه نزدیک است. جملهها تیزند و سرِ ضرب. پر از طنز و کنایه، و سرشار از شهامت و نازکاندیشی. از آنهایی که باید بِایستی، فکر کنی، بفهمی، و بعد ادامه بدهی. برای همین، زیرنویسش را اختصاصی برایتان ترجمه کردهام.
لینک دانلود
بعد که تماشا کردید، نقد مفصلش هم اینجاست.
موج نو | دیوانه از قفس پرید
Nouvelle Vague, 2025
@morteza_mehraad
mehraad.com
زیبایی کار ریچارد لینکلیتر این است که مثل خیلی از کارگردانهای عشقِسینما، سرِ پیری برای دل خودش فیلمی نوستالژیک و مالیخولیایی دربارهی سینما نساخته. موج نو بیش از هر چیز، دربارهی انسان است، انسانِ همین امروز. دربارهی کسی که میخواهد خودش باشد و آماده است تمام هزینههایش را هم بپردازد.
در برخی نقدها دیدهام که فیلم را بابت ارائهی تصویری کاریکاتوری و خندهدار از گدار تقبیح کردهاند و گفتهاند «این گدار نیست». این شکل از نقد ناشی از بدفهمی فلسفهی هنر است که پیشتر دربارهاش نوشتهام (از جهل تا جذابیت). نمیدانم چرا برخی در سینما دنبال واقعیتِ کفِ خیابان میگردند. سینما جای این کارها نیست. ما اصلا فیلم تماشا میکنیم تا با شکل دیگری از واقعیت روبهرو شویم، نه با روزمرگیِ تکراری و همیشگی.
موج نو تصویری کارتونی، بامزه و ذهنی از گدار به دست میدهد، چون خوب میداند عینیتِ مستندوار گدار مهم نیست. اگر عینیت پادشاه بود، امروز همه فیلسوف بودند. این ذهنیت است که ذهن را پویا میکند و به تکاپو و اندیشه میاندازد. روزشمار زندگی گدار خوب است، ولی بعید میدانم سبب آن شناختِ چندلایه و الهامبخشی شود که از رهگذرِ ذهنی ناب و خلاق میسر میشود.
لینکلیتر میداند آنچه حالا اهمیت دارد نه گدار، بلکه نگاه خودش است و تجربهی تماشاگر. این فیلم دربارهی ژان لوک گدار، سینماگرِ دیوانهی موج نو فرانسه نیست؛ دربارهی ریچارد لینکلیتر است که دربارهی کارگردان محبوبش فیلم ساخته. و دربارهی ما است، که با اثری مواجه میشویم طناز، الهامبخش و پالاینده؛ اثری با منطقی درونیِ منسجم که بر روان و احساسِ آدم اثر میگذارد. معیار، میزانِ انسجام و اثرگذاریِ واقعیت و منطقِ فیلم است، نه موفقیت عملکردِ آینهایاش.
گفتوگوها
شگفتی دیالوگهای موج نو این است که بیش از آنکه گفتوگوی سینمایی باشد، به نمایشنامه نزدیک است. جملهها تیزند و سرِ ضرب. پر از طنز و کنایه، و سرشار از شهامت و نازکاندیشی. از آنهایی که باید بِایستی، فکر کنی، بفهمی، و بعد ادامه بدهی. برای همین، زیرنویسش را اختصاصی برایتان ترجمه کردهام.
لینک دانلود
بعد که تماشا کردید، نقد مفصلش هم اینجاست.
موج نو | دیوانه از قفس پرید
Nouvelle Vague, 2025
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤16🕊2
❤9🕊2
Forwarded from لحظهنگاریهای من"آرزو بابایی"
بوف کور برای نسل z
یکی از سرگرمیهای این روزهایم شده بازی با جملات کتابها. آنها را تغییر میدهم. ساختارشان را به هم میریزم. بازنویسی میکنم. ایدههایم را به آن میافزایم. مثلن به این فکر میکردم اگر هدایت در عصر ما زنده بود، بوفکور را اینچنین مینوشت:
" در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره، از لای قبض گاز و آب و صف نان و دود ماشینها و فریاد همسایه و تورم و بیآبی میخزد و روح را میتراشد؛
زخمهایی که شبها، وقتی بخاری گازی با صدای "تقتق" نفس میکشد و پنجرهها از بخار نفسها تار میشوند، بیدار میمانند و در تاریکی با نور موبایل، خودشان را در پیامهای نخوانده، در نوتیفیکیشنهای بیصدا، در پیامکهای بانک و هشدار قطع برق بازتولید میکنند.
زخمهایی که نه از عشق، که از صف مرغ و سهمیهی بنزین و اجارهخانهی عقبافتاده میجوشند.
و من در این اتاق تنگ، با دیوارهایی که صدای دعوای طبقهی بالا را مثل پژواک ضجههای خودم پس میدهند، نشستهام و به بخار روی شیشه خیرهام که شبیه شده به چهرهی پیرمرد خنزرپنزری که در خوابهایم نان خشک میجود و میگوید: "چرا هنوز بیداری، وقتی همه خواب را بهانهی فراموشی کردهاند؟"
تو هم امتحان کن. یکی از جملههای کتاب محبوبت را بردار، بندازش وسط زندگی امروز. ببین چه زخمی، چه خندهای، چه حقیقتی از دلش بیرون میزند.
✍آرزو بابایی
#یادداشتـهایـروزانه
https://t.me/arezoobabaee
یکی از سرگرمیهای این روزهایم شده بازی با جملات کتابها. آنها را تغییر میدهم. ساختارشان را به هم میریزم. بازنویسی میکنم. ایدههایم را به آن میافزایم. مثلن به این فکر میکردم اگر هدایت در عصر ما زنده بود، بوفکور را اینچنین مینوشت:
" در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره، از لای قبض گاز و آب و صف نان و دود ماشینها و فریاد همسایه و تورم و بیآبی میخزد و روح را میتراشد؛
زخمهایی که شبها، وقتی بخاری گازی با صدای "تقتق" نفس میکشد و پنجرهها از بخار نفسها تار میشوند، بیدار میمانند و در تاریکی با نور موبایل، خودشان را در پیامهای نخوانده، در نوتیفیکیشنهای بیصدا، در پیامکهای بانک و هشدار قطع برق بازتولید میکنند.
زخمهایی که نه از عشق، که از صف مرغ و سهمیهی بنزین و اجارهخانهی عقبافتاده میجوشند.
و من در این اتاق تنگ، با دیوارهایی که صدای دعوای طبقهی بالا را مثل پژواک ضجههای خودم پس میدهند، نشستهام و به بخار روی شیشه خیرهام که شبیه شده به چهرهی پیرمرد خنزرپنزری که در خوابهایم نان خشک میجود و میگوید: "چرا هنوز بیداری، وقتی همه خواب را بهانهی فراموشی کردهاند؟"
تو هم امتحان کن. یکی از جملههای کتاب محبوبت را بردار، بندازش وسط زندگی امروز. ببین چه زخمی، چه خندهای، چه حقیقتی از دلش بیرون میزند.
✍آرزو بابایی
#یادداشتـهایـروزانه
https://t.me/arezoobabaee
❤12🥰2🕊1
«شمعی در باد»
حدود ۱۶ سال پیش این عبارت را از زبانِ معلم انگلیسیِ محبوبم در موسسه آموزش زبان شنیدم، زمانی که نام موسیقیِ مشهور اِلتون جان را ترجمه کرد:
Candle in the Wind.
هنوز یادم هست چقدر شیفته این عبارت شدم. مدام با خودم تکرارش میکردم و ازش جان میگرفتم. چقدر شبیهِ زندگیام بود؛ همانقدر به بادی بند.
شاید طبیعیتر بود مانند نوجوانان همسالَم دلباخته دخترها بشوم، ولی من همیشه عاشق کلمهها میشوم. عاشق حسِ شگفتی که در من برمیانگیزند.
@morteza_mehraad
mehraad.com
حدود ۱۶ سال پیش این عبارت را از زبانِ معلم انگلیسیِ محبوبم در موسسه آموزش زبان شنیدم، زمانی که نام موسیقیِ مشهور اِلتون جان را ترجمه کرد:
Candle in the Wind.
هنوز یادم هست چقدر شیفته این عبارت شدم. مدام با خودم تکرارش میکردم و ازش جان میگرفتم. چقدر شبیهِ زندگیام بود؛ همانقدر به بادی بند.
شاید طبیعیتر بود مانند نوجوانان همسالَم دلباخته دخترها بشوم، ولی من همیشه عاشق کلمهها میشوم. عاشق حسِ شگفتی که در من برمیانگیزند.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤15👍4🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدیو برشی است از تئاتر سرخ با بازی جالب آلفرد مولینا.
جذابیت حیرتانگیزش این است که یکی از زیباترین و روشنترین تعریفها را از چیستی هنر و نقد هنر بهدست میدهد.
عمیقا باورم که دارم رابطهی انسان و هنر همین چیزی است که مولینا با این شور و حرارت میگوید.
به پرسش کشیدن و اجبار دستیارش برای به کلمه درآوردنِ احساساتش نیز بسیار روشنگر است.
پوزش میطلبم که توان فنیِ زیرنویس زدن روی ویدیو را ندارم. اگر کسی میتواند، لطفا زحمتش را بکشد. اگرچه انگلیسیاش چندان سخت نیست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
جذابیت حیرتانگیزش این است که یکی از زیباترین و روشنترین تعریفها را از چیستی هنر و نقد هنر بهدست میدهد.
عمیقا باورم که دارم رابطهی انسان و هنر همین چیزی است که مولینا با این شور و حرارت میگوید.
به پرسش کشیدن و اجبار دستیارش برای به کلمه درآوردنِ احساساتش نیز بسیار روشنگر است.
پوزش میطلبم که توان فنیِ زیرنویس زدن روی ویدیو را ندارم. اگر کسی میتواند، لطفا زحمتش را بکشد. اگرچه انگلیسیاش چندان سخت نیست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤11👏4
در پاسخ به یک دوست:
واقعیتش اینه که باید به کل ایران تسلیت گفت.
مهرجویی
تقوایی
کیارستمی
این هم از بیضایی
عملا نسل مهمی از سینماگر-روشنفکر رو به کشتن دادن.
جایگزین هم که هیچی. سعید روستایی و هومن سیدی الان شدن کارگردان.
@morteza_mehraad
mehraad.com
واقعیتش اینه که باید به کل ایران تسلیت گفت.
مهرجویی
تقوایی
کیارستمی
این هم از بیضایی
عملا نسل مهمی از سینماگر-روشنفکر رو به کشتن دادن.
جایگزین هم که هیچی. سعید روستایی و هومن سیدی الان شدن کارگردان.
@morteza_mehraad
mehraad.com
💔17❤3👍3🕊2
خرداد ماه درباره «ونِ نولان» نوشتم.
باید بگویم همچنان لنگ در هواییم، ولی سقوطمان چند سانتی پیش رفته است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
باید بگویم همچنان لنگ در هواییم، ولی سقوطمان چند سانتی پیش رفته است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤7👍1