«اگر ایمانتان هزار بار به بیراهه برود، بهتر از آن است که تخمِ تردید و ناباوری در جانِ خود بکارید.
اگر به خطا رفتید، به ژرفای ایمانِ خود شک نکنید و باز هم به ایمانْ ایمان داشته باشید.
اعتماد تجملیست که یک جانِ سرشار بر خود روا میدارد و با آن در واقع خود را به خطر میاندازد و میآزماید که در برابر آسیبهای احتمالی تا چه اندازه قدرتمند و استوار تواند بود.»
نیچه
@morteza_mehraad
mehraad.com
اگر به خطا رفتید، به ژرفای ایمانِ خود شک نکنید و باز هم به ایمانْ ایمان داشته باشید.
اعتماد تجملیست که یک جانِ سرشار بر خود روا میدارد و با آن در واقع خود را به خطر میاندازد و میآزماید که در برابر آسیبهای احتمالی تا چه اندازه قدرتمند و استوار تواند بود.»
نیچه
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤8🕊1
«گویی مردمانِ دیگری وارد کردهاند و ما در وطن بیگانهایم. دنیا به دست اوباش است و نیکان به گناهِ لیاقت میمیرند.»
طومار شیخ
بهرام بیضایی
روزگار اندوهباریه. از خودتون مراقبت کنید! ❤️🖤
@morteza_mehraad
mehraad.com
طومار شیخ
بهرام بیضایی
روزگار اندوهباریه. از خودتون مراقبت کنید! ❤️🖤
@morteza_mehraad
mehraad.com
💔10❤5🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«قدرتِ بیقدرتان»
این مهمترین چیزیه که باید دونست!
کتابش هم به فارسی ترجمه شده.
@morteza_mehraad
mehraad.com
این مهمترین چیزیه که باید دونست!
کتابش هم به فارسی ترجمه شده.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤6
تمام آنچه میخواهی هستی؟
زندگی یک عکاس را چطور باید روایت کرد؟ زندگی یک زن را چطور؟ زندگی یک بانوی عکاسِ گرفتارآمده در سیطرهی یک حکومت استبدادی و خفقانآور را چگونه باید بازگو کرد؟
مستندِ تمام آنچه میخواهم نیستم پاسخی تکاندهنده به این پرسشها میدهد. صدها عکس پشت هم ردیف میشوند و یک فیلم میسازند. با تماشای عکسهای این مستند مطمئن میشوی یک دیوانهی ماهزده تمام زندگیاش را پشت دوربین بوده و لنزِ دوربین چشمهایش بودهاند و او هرگز چیزی ندیده، مگر اینکه تصویرش را برداشته باشد. آن هم نه فقط برای اینکه صرفا عکس گرفته باشد، برای لیبوشه، دوربین جهتیاب و قطبنمایش است تا خودش را بیابد، آن هم چه خودیافتنی. آنجا که ایمان میآوری هنر زیور و آذینِ طاقچه نیست، راهِ نجات و بقا است.
مستند دلربایی است برای کسانی که زندگی را ارج مینهند و «یافتنِ خود» را امری ضروری و مقدس میدانند؛ کسانی که در قعر تاریکِ سیاهچالِ ملال و دلزدگی هم، با زیستنشان به خدای مرگ دهنکجی میکنند و به ریشخندش میگیرند. کسانی که میپرسند: آیا تمام آنچه میخواهم هستم؟
@morteza_mehraad
mehraad.com
زندگی یک عکاس را چطور باید روایت کرد؟ زندگی یک زن را چطور؟ زندگی یک بانوی عکاسِ گرفتارآمده در سیطرهی یک حکومت استبدادی و خفقانآور را چگونه باید بازگو کرد؟
مستندِ تمام آنچه میخواهم نیستم پاسخی تکاندهنده به این پرسشها میدهد. صدها عکس پشت هم ردیف میشوند و یک فیلم میسازند. با تماشای عکسهای این مستند مطمئن میشوی یک دیوانهی ماهزده تمام زندگیاش را پشت دوربین بوده و لنزِ دوربین چشمهایش بودهاند و او هرگز چیزی ندیده، مگر اینکه تصویرش را برداشته باشد. آن هم نه فقط برای اینکه صرفا عکس گرفته باشد، برای لیبوشه، دوربین جهتیاب و قطبنمایش است تا خودش را بیابد، آن هم چه خودیافتنی. آنجا که ایمان میآوری هنر زیور و آذینِ طاقچه نیست، راهِ نجات و بقا است.
مستند دلربایی است برای کسانی که زندگی را ارج مینهند و «یافتنِ خود» را امری ضروری و مقدس میدانند؛ کسانی که در قعر تاریکِ سیاهچالِ ملال و دلزدگی هم، با زیستنشان به خدای مرگ دهنکجی میکنند و به ریشخندش میگیرند. کسانی که میپرسند: آیا تمام آنچه میخواهم هستم؟
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤10
همنت | زیستن با مرگ
این روزها که درگیر سوگیم، فیلم تازهی کلوئی ژائو موهبتی است. ژائو در فیلم اسکاربردهی قبلیاش، سرزمین خانهبهدوشها، نشان داد که هم شادمانی را میشناسد و هم تنهایی و اندوه را.
همنت امتداد همان راه است، اما به شکلی تازه و تکاندهنده. جایی که آدم یاد میگیرد سوگ چیست، چرا هنروَرزی برای هنرمند گریزناپذیر است و هنر چطور مخاطبش را درمان میکند و التیام میبخشد.
نقدش روی سایت است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
این روزها که درگیر سوگیم، فیلم تازهی کلوئی ژائو موهبتی است. ژائو در فیلم اسکاربردهی قبلیاش، سرزمین خانهبهدوشها، نشان داد که هم شادمانی را میشناسد و هم تنهایی و اندوه را.
همنت امتداد همان راه است، اما به شکلی تازه و تکاندهنده. جایی که آدم یاد میگیرد سوگ چیست، چرا هنروَرزی برای هنرمند گریزناپذیر است و هنر چطور مخاطبش را درمان میکند و التیام میبخشد.
نقدش روی سایت است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤7👏2🕊1
بختِ ما
تمام آنچه میخواهم نیستم
تولستوی در ابتدای آناکارنینا مینویسد خانوادههای خوشبخت شبیه هماند، ولی سیاهبختها هر کدام به شیوهی خاص خودشان بدبختاند. این درست است، ولی بختبرگشتهها هم اشتراکهایی دارند. مثلا همین خانم لیبوشه که انگار دارد دربارهی ما حرف میزند.
چیزی که این روزها بسیاری از ما احساسش میکنیم بیگانگی عمیق و اثرگذار با دنیای اطرافمان است. درست مثل همان چیزی که بیضایی میگوید: در وطن غریبهایم و با مردمانی زندگی میکنیم که دخلی به ما ندارند. البته این حس برای من چندان تازه نیست، همیشه بوده، ولی این روزها شدت یافته و محسوستر و سنگینتر شده.
راستش این است که ما دیگر به پیش از دی ماه ۱۴۰۴ بازنمیگردیم. چیزی که بهروشنی حس میکنم جنگ راهافتاده علیه منِ ایرانی، شأن انسانی و حق زندگی است. بسیاری از ما مرگ را در نزدیکیمان دیده و میبینیم. آنقدر نزدیک که میخواهیم فعلا با او شطرنج بازی کنیم تا تهی شدنِ تنمان را چند صباحی عقب بیندازیم. آن چیزی که ما داخلش هستیم جنگ است. اما فاجعه چیز دیگری است: طرف مقابل تنها با زورِ اسلحه نمانده. اگرچه این درست است، ولی تمام ماجرا نیست. بوی تهوعآورِ شرارت را در تکتک کوچهپسکوچههای ایران میشود شنید. شر به تنهایی نمیتواند سر پا باشد. با صدها هزار سرباز هم نمیتواند. شر، شریک جرم و همکار داخلی دارد. این فرهنگِ فاسد است که شر را زنده نگه میدارد. نه همه، ولی آنقدر نادان و شرور هست که استبداد بتواند ازش تغذیه کند و زنده بماند. تاسفبار است، ولی همین است که است.
به گمانم چارهای نیست جز مهاجرت به یک دنیای درونی. حق با ناصر تقوایی است: «من کوشش میکنم با فیلم نساختن خودم، به سهم خودم، آنچنان باعث سقوط این سینما بشوم که بلکه چیز تازهای از جایش دربیاید.» فکر میکنم ما هم باید اجازه بدهیم چیزهایی در ما و در جامعه بمیرند. نیچه ترحم را یکی از بزرگترین آفتهای بشریت میداند و باور دارد اگر چیزی بنا است بمیرد، باید اجازه داد که بمیرد و با چیزی نورسیده و باروَر جایگزین شود.
بیگانه شدنِ امروز ما با جامعه طبیعی است. باید از این جامعه و آدمهای شرورش رختِ سفر بست به دنیایی تازه که آدم را بالغ، اخلاقمدار، زندگیدوست، معناجو و شجاعدل میکند؛ باید پناه گرفت زیر فیلمها و کتابها و کلمهها. درست مثل داستایفسکی: «جز کتاب خواندن پناهی نداشتم. یعنی اینکه در اطرافم هیچچیز قابلاحترامی نبود که به سمتش کشیده شوم.»
و از حافظ بیاموزیم:
آنچه در این مهاجرتِ درونی ساخته میشود، شاید خانهای برای آینده باشد، یا دستکم نشانی از اینکه هنوز میتوان انسان ماند و قلب را به زشتی نباخت. برای همین، بیشتر از حتی همیشه، خودم را به خواندن و نوشتن و کلمهکاری چسباندهام. این هم تازه نیست و من همیشه زیر سقف کلمات زیستهام، ولی الان اینها تنها چیزهاییاند که هنوز میتوانند عقلم را سرِ جا نگه دارند، و خشم و نفرت و افسردگیام را بشویند و احیانا شناختی از هستی بهم بدهند. وگرنه دنیای بیرون مثل بولدوزر دارد از رویمان رد میشود و استخوان میترکاند.
کلمهکاری معنیاش بیکار نشستن و سر در برف کردن نیست. برعکس، کنشی است اخلاقی و اجتماعی که اتفاقا بسیار هم موثر است. در فیلم نوحِ آرونوفسکی، نوح میگوید «شر در وجود همهی ما هست و انسانها به دو بخشِ خیر و شر تقسیم نمیشوند.» استبداد همانقدر که از طریق قوهی قهریه، و زور و آتش تحمیل میشود، همانقدر نیز مردمِ «عادی»، آدولف آیشمنها و عَملههایِ نمکنشناسِ بارِ دشمنکِش زنده نگهاش میدارند. یوسا در چرا ادبیات مینویسد: «جامعهی بدون ادبیات جامعهای است محکوم به توحش معنوی که آزادی خود را به خطر میاندازد.» تا زمانی که اکثریت ما بر نادانیمان آگاه نشویم و بر شرارتمان افسار نزنیم، همین آش است و همین کاسه.
پناه بردن به کلمه برای فرار نیست، برای زنده نگه داشتنِ زندگی است. مثل نوح باید داشتههایمان را یکجا جمع کنیم و بگذاریم دنیای زشتِ بیرون بمیرد و پس از آن، نیکی و درستکاری را روی زمین گسترانید. ایران تا آن آرمانشهر راه درازی دارد، بنابراین، علیالحساب باید به ساختن کشتیِ کلمهها و جمعآوری نیکی در ذهنها ادامه داد. به زبانِ کامو: «رژیمهای تمامیتخواه متحدانی بهتر از فراموشی و خستگی ندارند. پس دستور کار ما بدیهی است: حافظه و پایداری.» و از آنجایی که ارزشِ انسان در شورش علیه پوچی و زندگیستیزی است، چه جایی بهتر از «دنیای کلمهها» برای پایمردی و پاسبانی از زندگی.
@morteza_mehraad
mehraad.com
نمیتوانستم از چکسلواکیِ کمونیستیِ خفقانآور بیرون بروم، تصمیم گرفتم مهاجرت داخلی بکنم؛ به کارگران ویتنامی، زبانِ چکی میآموزاندم.لیبوشه
تمام آنچه میخواهم نیستم
تولستوی در ابتدای آناکارنینا مینویسد خانوادههای خوشبخت شبیه هماند، ولی سیاهبختها هر کدام به شیوهی خاص خودشان بدبختاند. این درست است، ولی بختبرگشتهها هم اشتراکهایی دارند. مثلا همین خانم لیبوشه که انگار دارد دربارهی ما حرف میزند.
چیزی که این روزها بسیاری از ما احساسش میکنیم بیگانگی عمیق و اثرگذار با دنیای اطرافمان است. درست مثل همان چیزی که بیضایی میگوید: در وطن غریبهایم و با مردمانی زندگی میکنیم که دخلی به ما ندارند. البته این حس برای من چندان تازه نیست، همیشه بوده، ولی این روزها شدت یافته و محسوستر و سنگینتر شده.
راستش این است که ما دیگر به پیش از دی ماه ۱۴۰۴ بازنمیگردیم. چیزی که بهروشنی حس میکنم جنگ راهافتاده علیه منِ ایرانی، شأن انسانی و حق زندگی است. بسیاری از ما مرگ را در نزدیکیمان دیده و میبینیم. آنقدر نزدیک که میخواهیم فعلا با او شطرنج بازی کنیم تا تهی شدنِ تنمان را چند صباحی عقب بیندازیم. آن چیزی که ما داخلش هستیم جنگ است. اما فاجعه چیز دیگری است: طرف مقابل تنها با زورِ اسلحه نمانده. اگرچه این درست است، ولی تمام ماجرا نیست. بوی تهوعآورِ شرارت را در تکتک کوچهپسکوچههای ایران میشود شنید. شر به تنهایی نمیتواند سر پا باشد. با صدها هزار سرباز هم نمیتواند. شر، شریک جرم و همکار داخلی دارد. این فرهنگِ فاسد است که شر را زنده نگه میدارد. نه همه، ولی آنقدر نادان و شرور هست که استبداد بتواند ازش تغذیه کند و زنده بماند. تاسفبار است، ولی همین است که است.
به گمانم چارهای نیست جز مهاجرت به یک دنیای درونی. حق با ناصر تقوایی است: «من کوشش میکنم با فیلم نساختن خودم، به سهم خودم، آنچنان باعث سقوط این سینما بشوم که بلکه چیز تازهای از جایش دربیاید.» فکر میکنم ما هم باید اجازه بدهیم چیزهایی در ما و در جامعه بمیرند. نیچه ترحم را یکی از بزرگترین آفتهای بشریت میداند و باور دارد اگر چیزی بنا است بمیرد، باید اجازه داد که بمیرد و با چیزی نورسیده و باروَر جایگزین شود.
بیگانه شدنِ امروز ما با جامعه طبیعی است. باید از این جامعه و آدمهای شرورش رختِ سفر بست به دنیایی تازه که آدم را بالغ، اخلاقمدار، زندگیدوست، معناجو و شجاعدل میکند؛ باید پناه گرفت زیر فیلمها و کتابها و کلمهها. درست مثل داستایفسکی: «جز کتاب خواندن پناهی نداشتم. یعنی اینکه در اطرافم هیچچیز قابلاحترامی نبود که به سمتش کشیده شوم.»
و از حافظ بیاموزیم:
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
آنچه در این مهاجرتِ درونی ساخته میشود، شاید خانهای برای آینده باشد، یا دستکم نشانی از اینکه هنوز میتوان انسان ماند و قلب را به زشتی نباخت. برای همین، بیشتر از حتی همیشه، خودم را به خواندن و نوشتن و کلمهکاری چسباندهام. این هم تازه نیست و من همیشه زیر سقف کلمات زیستهام، ولی الان اینها تنها چیزهاییاند که هنوز میتوانند عقلم را سرِ جا نگه دارند، و خشم و نفرت و افسردگیام را بشویند و احیانا شناختی از هستی بهم بدهند. وگرنه دنیای بیرون مثل بولدوزر دارد از رویمان رد میشود و استخوان میترکاند.
کلمهکاری معنیاش بیکار نشستن و سر در برف کردن نیست. برعکس، کنشی است اخلاقی و اجتماعی که اتفاقا بسیار هم موثر است. در فیلم نوحِ آرونوفسکی، نوح میگوید «شر در وجود همهی ما هست و انسانها به دو بخشِ خیر و شر تقسیم نمیشوند.» استبداد همانقدر که از طریق قوهی قهریه، و زور و آتش تحمیل میشود، همانقدر نیز مردمِ «عادی»، آدولف آیشمنها و عَملههایِ نمکنشناسِ بارِ دشمنکِش زنده نگهاش میدارند. یوسا در چرا ادبیات مینویسد: «جامعهی بدون ادبیات جامعهای است محکوم به توحش معنوی که آزادی خود را به خطر میاندازد.» تا زمانی که اکثریت ما بر نادانیمان آگاه نشویم و بر شرارتمان افسار نزنیم، همین آش است و همین کاسه.
پناه بردن به کلمه برای فرار نیست، برای زنده نگه داشتنِ زندگی است. مثل نوح باید داشتههایمان را یکجا جمع کنیم و بگذاریم دنیای زشتِ بیرون بمیرد و پس از آن، نیکی و درستکاری را روی زمین گسترانید. ایران تا آن آرمانشهر راه درازی دارد، بنابراین، علیالحساب باید به ساختن کشتیِ کلمهها و جمعآوری نیکی در ذهنها ادامه داد. به زبانِ کامو: «رژیمهای تمامیتخواه متحدانی بهتر از فراموشی و خستگی ندارند. پس دستور کار ما بدیهی است: حافظه و پایداری.» و از آنجایی که ارزشِ انسان در شورش علیه پوچی و زندگیستیزی است، چه جایی بهتر از «دنیای کلمهها» برای پایمردی و پاسبانی از زندگی.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤10👏4🕊2
On the Nature of Daylight
Max Richter
مکس ریشتر در سال ۲۰۰۴ آهنگی ساخت به نام در باب سرشت روشنایی روز (On the Nature of Daylight) که اعتراضی بود علیه جنگ عراق.
یعنی در اصل برای هیچ فیلمی سفارش نشده، اما تاکنون دستکم در پنج اثر سینمایی به کار رفته. سریال Last of Us، جزیرهی شاتر، ورود، عجیبتر از داستان و اخیرا در همنت.
توضیح بیشتری لازم ندارد.
بنیوشید، بشوید ببرد. ❤️🔥
@morteza_mehraad
mehraad.com
یعنی در اصل برای هیچ فیلمی سفارش نشده، اما تاکنون دستکم در پنج اثر سینمایی به کار رفته. سریال Last of Us، جزیرهی شاتر، ورود، عجیبتر از داستان و اخیرا در همنت.
توضیح بیشتری لازم ندارد.
بنیوشید، بشوید ببرد. ❤️🔥
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤11🕊2
esm_nemikhaahad.pdf
1.3 MB
قلم، اندیشه و دانشِ محمود کیانوش، زیبا، ژرف و گسترده است.
جستارِ بلند اسم نمیخواهد هم زورِ زیباییاش به بیحوصلگی این روزها میرسد، و هم عمقش به آدم ژرفا و بینش میدهد.
@morteza_mehraad
mehraad.com
جستارِ بلند اسم نمیخواهد هم زورِ زیباییاش به بیحوصلگی این روزها میرسد، و هم عمقش به آدم ژرفا و بینش میدهد.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤7
«وقتی به ایران میاندیشم، به نور میاندیشم»
نزدیک به حالوهوای این یادداشت من، آذر نفیسی، منتقد ادبی کهنهکار و نویسندهی کتاب لولیتاخوانی در تهران، یادداشتِ درخشان، اما تلخی در مجلهی تایم نوشته در باب چگونه انسان ماندن در دوران جنگ و ویرانی.
پاراگراف آغازین:
«وقتی دوستی از هِنری جیمز پرسید چگونه ویرانیهای جنگ جهانی اول را تاب آوردی، این نویسنده پاسخ داد: «حس کن، حس کن، تا میتوانی حس کن.» این فراخوان، جانمایهی معنای انسان ماندن را نشان میدهد. رژیمهای تمامیتخواه میکوشند توان احساس کردنِ ما را از هم بگسلند، ما را کرخت و بیحس سازند و انسانیتمان را مصادره کنند؛ همانگونه که سانسورچیان کلمههای کتابها را سیاه میکنند و از صفحه میزدایند.»
پاراگراف آخر:
«به سخن واتسلاو هاول، نویسندهی کتاب قدرت بیقدرتان، فکر میکنم: «امید خوشبینی نیست. امید باور به سرانجام خوش نیست، بلکه یقین به وجود معنا است، فارغ از آنکه سرانجام چه باشد.»
When I Think of Iran I Think of Light
Time
@morteza_mehraad
mehraad.com
نزدیک به حالوهوای این یادداشت من، آذر نفیسی، منتقد ادبی کهنهکار و نویسندهی کتاب لولیتاخوانی در تهران، یادداشتِ درخشان، اما تلخی در مجلهی تایم نوشته در باب چگونه انسان ماندن در دوران جنگ و ویرانی.
پاراگراف آغازین:
«وقتی دوستی از هِنری جیمز پرسید چگونه ویرانیهای جنگ جهانی اول را تاب آوردی، این نویسنده پاسخ داد: «حس کن، حس کن، تا میتوانی حس کن.» این فراخوان، جانمایهی معنای انسان ماندن را نشان میدهد. رژیمهای تمامیتخواه میکوشند توان احساس کردنِ ما را از هم بگسلند، ما را کرخت و بیحس سازند و انسانیتمان را مصادره کنند؛ همانگونه که سانسورچیان کلمههای کتابها را سیاه میکنند و از صفحه میزدایند.»
پاراگراف آخر:
«به سخن واتسلاو هاول، نویسندهی کتاب قدرت بیقدرتان، فکر میکنم: «امید خوشبینی نیست. امید باور به سرانجام خوش نیست، بلکه یقین به وجود معنا است، فارغ از آنکه سرانجام چه باشد.»
When I Think of Iran I Think of Light
Time
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤8👏2🕊2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وسعتِ نیستی
عشقِ پریشان
(Punch-Drunk Love)
چرا آدم نیاز دارد از حال دیگران خبر داشته باشد؟ چرا دوست دارد بفهمد دیگر انسانها، چطور در تکتک ثانیهها با لشکرِ عظیمِ نیستیهایشان گلاویز میشوند؟ آدم برای فهمیدنِ خودش متر میخواهد و این متر دیگراناند. اما نه هر دیگریای. مترِ نادرست، آدم را خلوضع و بیقواره نشان میدهد.
عشق پریشان فیلمی است دربارهی اینکه خانواده چقدر قدرت دارد در به خاکوخون کشیدنِ هویت یک آدم؛ اینکه محیط پیرامون چقدر توانمند است در دلقک ساختن از آدم. ولی اگر آدم «مترِ» درستش را پیدا کند، ناگهان اندازهاش درست درمیآید و «انسان» میشود، بدون اینکه زور بزند.
نقد فیلم عشق پریشان | مترِ عشق
@morteza_mehraad
mehraad.com
من از حال بقیه خبر ندارم.
عشقِ پریشان
(Punch-Drunk Love)
چرا آدم نیاز دارد از حال دیگران خبر داشته باشد؟ چرا دوست دارد بفهمد دیگر انسانها، چطور در تکتک ثانیهها با لشکرِ عظیمِ نیستیهایشان گلاویز میشوند؟ آدم برای فهمیدنِ خودش متر میخواهد و این متر دیگراناند. اما نه هر دیگریای. مترِ نادرست، آدم را خلوضع و بیقواره نشان میدهد.
عشق پریشان فیلمی است دربارهی اینکه خانواده چقدر قدرت دارد در به خاکوخون کشیدنِ هویت یک آدم؛ اینکه محیط پیرامون چقدر توانمند است در دلقک ساختن از آدم. ولی اگر آدم «مترِ» درستش را پیدا کند، ناگهان اندازهاش درست درمیآید و «انسان» میشود، بدون اینکه زور بزند.
نقد فیلم عشق پریشان | مترِ عشق
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤11👌3🕊1
«مسئله این نیست که چقدر سخت ضربه میزنی. مسئله اینه که چقدر میتونی سخت ضربه بخوری و باز سرِ پا بمونی.»
راکی بالبوآ
@morteza_mehraad
mehraad.com
راکی بالبوآ
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤7👍7🕊1🏆1
این نگاهِ کسیه که شونصد جلد کتاب نخونده داره، ولی هنوز فکر میکنه مشکلش کمبود کتابه. ☺️😁
@morteza_mehraad
mehraad.com
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤10😁6👍4👏1🕊1
معرفی فیلم فحش میدهم (I Swear) | کمدی الهی
از زمانی که یادم میآید، کِرم مهارناپذیری داشتهام برای کمتر گند زدن. ظاهرش خیلی خوب است و نشان از آدمی متمدن و بافرهنگ دارد. ولی اگر خوب زیر پوستش را بخراشی، مقادیر انبوهی اختلال و ناهنجاری روانی میبینی. سالهای طولانی خودم را میگرفتم زیر چکولگد که چرا آن حرف را زدی؟ چرا آن یکی را نزدی؟ چرا کلا اینچنینی؟
سالها گذشت تا به مفهومی رسیدم که درمانگرم گفت؛ راهش این است که بتوانی بگویی: «لغزیدم. خوب کردم. باز هم گند میزنم. نوش جانم.» قیافهاش مضحک است، ولی فلسفهی عمیقی درونش هست که باید سالها خون جگر خورد تا به آن رسید: پذیرش بیقیدوشرط خویشتن.
شاید به همین دلیل بود که از تماشای فیلم فحش میدهم لذت بردم. فیلم دربارهی آدمهایی است که به سندروم تورِت مبتلایند؛ کسانی که بیاختیار ناسزا میگویند، صداهای عجیب درمیآورند یا رفتارهایی از آنها سر میزند که نه خودشان میخواهند و نه میتوانند جلویش را بگیرند. توگویی اختیار از کفشان بیرون کشیده شده. برای همین، مجبورند مدام از عالم و آدم عذرخواهی کنند.
نیکبختانه فیلم خوب ساخته شده است. فیلم با طنازی، مهربانی و لهجهی شیرین اسکاتلندیاش این دستمایه را به چیزی فراتر از یک شوخی ساده تبدیل میکند. فیلم به آدم یادآوری میکند که شاید بتوان در کنار غریبترین رفتارها، شرمآورترین لغزشها و ناخواستهترین اشتباهات هم در صلح و صفایی نسبی با خود زندگی کرد. شاید بلوغ همین باشد؛ اینکه دست از یقهی خودت برداری.
اینجا است که کمدی الهی خودش را نشان میدهد. زندگی پر از تراژدی است، اما گاهی میتوان کنار تراژدی نشست و خندید. نه از سر سبکسری، بلکه چون فهمیدهای انسان بودن بدون لغزش و بدون اندکی مضحکه بودن ممکن نیست.
نقد مفصل فیلم، برای وقتی که تماشایش کردید.
ضمنا اگر با شرم، اشتباه و خودسرزنشی گلاویزید، احتمالا این جستار هم به کارتان میآید:
کتابی که از شرم نجاتم داد
@morteza_mehraad
mehraad.com
از زمانی که یادم میآید، کِرم مهارناپذیری داشتهام برای کمتر گند زدن. ظاهرش خیلی خوب است و نشان از آدمی متمدن و بافرهنگ دارد. ولی اگر خوب زیر پوستش را بخراشی، مقادیر انبوهی اختلال و ناهنجاری روانی میبینی. سالهای طولانی خودم را میگرفتم زیر چکولگد که چرا آن حرف را زدی؟ چرا آن یکی را نزدی؟ چرا کلا اینچنینی؟
سالها گذشت تا به مفهومی رسیدم که درمانگرم گفت؛ راهش این است که بتوانی بگویی: «لغزیدم. خوب کردم. باز هم گند میزنم. نوش جانم.» قیافهاش مضحک است، ولی فلسفهی عمیقی درونش هست که باید سالها خون جگر خورد تا به آن رسید: پذیرش بیقیدوشرط خویشتن.
شاید به همین دلیل بود که از تماشای فیلم فحش میدهم لذت بردم. فیلم دربارهی آدمهایی است که به سندروم تورِت مبتلایند؛ کسانی که بیاختیار ناسزا میگویند، صداهای عجیب درمیآورند یا رفتارهایی از آنها سر میزند که نه خودشان میخواهند و نه میتوانند جلویش را بگیرند. توگویی اختیار از کفشان بیرون کشیده شده. برای همین، مجبورند مدام از عالم و آدم عذرخواهی کنند.
نیکبختانه فیلم خوب ساخته شده است. فیلم با طنازی، مهربانی و لهجهی شیرین اسکاتلندیاش این دستمایه را به چیزی فراتر از یک شوخی ساده تبدیل میکند. فیلم به آدم یادآوری میکند که شاید بتوان در کنار غریبترین رفتارها، شرمآورترین لغزشها و ناخواستهترین اشتباهات هم در صلح و صفایی نسبی با خود زندگی کرد. شاید بلوغ همین باشد؛ اینکه دست از یقهی خودت برداری.
اینجا است که کمدی الهی خودش را نشان میدهد. زندگی پر از تراژدی است، اما گاهی میتوان کنار تراژدی نشست و خندید. نه از سر سبکسری، بلکه چون فهمیدهای انسان بودن بدون لغزش و بدون اندکی مضحکه بودن ممکن نیست.
نقد مفصل فیلم، برای وقتی که تماشایش کردید.
ضمنا اگر با شرم، اشتباه و خودسرزنشی گلاویزید، احتمالا این جستار هم به کارتان میآید:
کتابی که از شرم نجاتم داد
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤9🏆2🕊1
پارو و فانوس دریایی
— منسوب به کییرکگور
از نامهای ارسالنشده به نامزدش
احتمالا شما هم شنیدهاید که میگویند آدم در رابطه ساخته میشود و معنا مییابد. وگرنه انسانِ در خلا چیست؟
سالها برداشت اولیهام این بود که انسان برای رشد کردن و معنا بخشیدن به زندگیاش، لزوما به روابط خوب و کارآمد نیاز دارد. اما پس از چند تجربهی تلخ با آدمهایی آزارنده که مدتها خشمگین و افسردهام کردند، دستم آمد چه چیزهای ارزشمندی از دل همان تلخیها آموختهام.
بنابراین، مسئله این نیست که همهی روابط ما باید خوب باشند؛ چون چنین چیزی اساسا شدنی نیست. مسئله این هم نیست که با خوشبینی خام وانمود کنیم زندگی سراسر زیبایی است. حتی نمیخواهم رنج را مقدس کنم یا برای هر زخم و شکستی معنایی از پیش آماده بتراشم. رنج، خشم و اندوه واقعی است. اما یادگیری هم واقعی است. انسان موجودی است که میتواند از هر تجربهای چیزی بیاموزد؛ حتی، و بهویژه، از تجربههای ناگوار.
البته یادگیری فرایندی ساده و خطی نیست. اینطور نیست که آدم وسط بحران یقهی خودش را بگیرد و بگوید: «زود باش، یاد بگیر!» مسیر یادگیری پیچوخمهای خودش را دارد. گاهی زمان میبرد تا گردوخاک حادثه فروبنشیند و چشم بتواند چیزی را ببیند که پیشتر از دیدنش ناتوان بود. به همین دلیل، یادگیری بیشتر شبیه جهتیابی است تا یک مهارت.
برای من، این رویکرد شبیه پارو زدن به سوی یک فانوس دریایی در دوردست است. موجها به سر و صورتت میخورند، خشمگین و بیتاب میشوی، گاه حتی جهت را گم میکنی، اما دست از پارو زدن برنمیداری. میدانی در پس هر تجربه، هرچند تلخ و فرساینده، امکانی برای فهمیدن و تغییر کردن نهفته است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
ممنونم که هیچگاه مرا نفهمیدی، زیرا همهچیز را همین به من آموخت. ممنونم که با چنین شوری به من جفا کردی، زیرا زندگیام را همین رقم زد.
— منسوب به کییرکگور
از نامهای ارسالنشده به نامزدش
احتمالا شما هم شنیدهاید که میگویند آدم در رابطه ساخته میشود و معنا مییابد. وگرنه انسانِ در خلا چیست؟
سالها برداشت اولیهام این بود که انسان برای رشد کردن و معنا بخشیدن به زندگیاش، لزوما به روابط خوب و کارآمد نیاز دارد. اما پس از چند تجربهی تلخ با آدمهایی آزارنده که مدتها خشمگین و افسردهام کردند، دستم آمد چه چیزهای ارزشمندی از دل همان تلخیها آموختهام.
بنابراین، مسئله این نیست که همهی روابط ما باید خوب باشند؛ چون چنین چیزی اساسا شدنی نیست. مسئله این هم نیست که با خوشبینی خام وانمود کنیم زندگی سراسر زیبایی است. حتی نمیخواهم رنج را مقدس کنم یا برای هر زخم و شکستی معنایی از پیش آماده بتراشم. رنج، خشم و اندوه واقعی است. اما یادگیری هم واقعی است. انسان موجودی است که میتواند از هر تجربهای چیزی بیاموزد؛ حتی، و بهویژه، از تجربههای ناگوار.
البته یادگیری فرایندی ساده و خطی نیست. اینطور نیست که آدم وسط بحران یقهی خودش را بگیرد و بگوید: «زود باش، یاد بگیر!» مسیر یادگیری پیچوخمهای خودش را دارد. گاهی زمان میبرد تا گردوخاک حادثه فروبنشیند و چشم بتواند چیزی را ببیند که پیشتر از دیدنش ناتوان بود. به همین دلیل، یادگیری بیشتر شبیه جهتیابی است تا یک مهارت.
برای من، این رویکرد شبیه پارو زدن به سوی یک فانوس دریایی در دوردست است. موجها به سر و صورتت میخورند، خشمگین و بیتاب میشوی، گاه حتی جهت را گم میکنی، اما دست از پارو زدن برنمیداری. میدانی در پس هر تجربه، هرچند تلخ و فرساینده، امکانی برای فهمیدن و تغییر کردن نهفته است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤9👍4🕊1
سروته
این بریدهعکسها از سریال مد من (Mad Men) است که رخدادهایش در دههی ۱۹۶۰ در آمریکا میگذرد. زمانی که تهران را کنار رُم و توکیو مینشاندند و از آن بهعنوان یکی از مقصدهای مهم گردشگری جهان یاد میکردند. زمانی که هتل هیلتون، یکی از غولهای صنعت هتلداری جهان، تصمیم گرفت در تهران شعبهای بسازد.
ساختمانش را امروز هتل استقلال نامیدهاند. گاهی آدم حس میکند در معجزهای سروته چشم باز کرده. چیزها سر جایش است، اما معنی نه.
باری. مد من سریالی است درباره انسانی که هویتش را گم کرده، رابطهای گسسته و کموبیش بیمعنا با گذشتهاش دارد و آیندهاش هم چندان روشن نیست.
پرسش محوری سریال این است: ما کیستیم و چگونه باید با یکدیگر زندگی کنیم؟ پاسخ مد من شتابزده نیست. در عوض، با شکیبایی به سراغ کودکی دشوار، فرار از گذشته، ترس از صمیمیت، اشتباه و تنهایی میرود.
از منظر داستانگویی و کارگردانی هم اثری دقیق و پخته است. روایت و شخصیتها پرمایهاند و هر قابش پوستری چشمنواز است.
تا امروز نقد سه فصلش را نوشتهام (۳۹ قسمت). چهار فصل دیگر مانده. اگر دوست داشتید، همراه شوید.
@morteza_mehraad
mehraad.com
این بریدهعکسها از سریال مد من (Mad Men) است که رخدادهایش در دههی ۱۹۶۰ در آمریکا میگذرد. زمانی که تهران را کنار رُم و توکیو مینشاندند و از آن بهعنوان یکی از مقصدهای مهم گردشگری جهان یاد میکردند. زمانی که هتل هیلتون، یکی از غولهای صنعت هتلداری جهان، تصمیم گرفت در تهران شعبهای بسازد.
ساختمانش را امروز هتل استقلال نامیدهاند. گاهی آدم حس میکند در معجزهای سروته چشم باز کرده. چیزها سر جایش است، اما معنی نه.
باری. مد من سریالی است درباره انسانی که هویتش را گم کرده، رابطهای گسسته و کموبیش بیمعنا با گذشتهاش دارد و آیندهاش هم چندان روشن نیست.
پرسش محوری سریال این است: ما کیستیم و چگونه باید با یکدیگر زندگی کنیم؟ پاسخ مد من شتابزده نیست. در عوض، با شکیبایی به سراغ کودکی دشوار، فرار از گذشته، ترس از صمیمیت، اشتباه و تنهایی میرود.
از منظر داستانگویی و کارگردانی هم اثری دقیق و پخته است. روایت و شخصیتها پرمایهاند و هر قابش پوستری چشمنواز است.
تا امروز نقد سه فصلش را نوشتهام (۳۹ قسمت). چهار فصل دیگر مانده. اگر دوست داشتید، همراه شوید.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤9👍7🕊2🥰1👏1🎉1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فاصله خانه و جاده
سرزمین خانهبهدوشها (Nomadland)
قاعدتا همین دیالوگ باید قانعتان کند فیلم را ببینید. اما بگذارید من هم یک چیز اضافه کنم.
این فیلم، یک فیلم عادی نیست که داستانی برای سرگرمی بگوید. یک مکاشفه آرام، اما لذتبخش است. فیلمی که منبع الهامش ناداستانی است درباره زندگی واقعی خانهبهدوشهای آمریکا.
برای همین، این فیلم خیال نیست. زندگی است. نه فقط چون ریشه در واقعیت دارد، بلکه چون حقیقتی از زندگی خود ما را آشکار میکند؛ حقیقتی آکنده از تصمیمهایی که جسورانهاند، اما پرهزینه و تلخ. انتخابهایی که اصیلاند، اما زخم میزنند. تنهاییای که انتخاب میشود، نه تحمل.
کلویی ژائو از دل جادهها، کارهای روزمره و سکوتهای طولانی، حقایقی از این دست را بیرون میکشد؛ حقایقی که مدتها با آدم میماند و به این فکر میاندازد که از خودش بپرسد: سرزمین خانهبهدوشها کجاست؟
نقد فیلم
@morteza_mehraad
mehraad.com
- من بیخانمان نیستم. فقط خونه ندارم. یکی نیستند. نه؟
- نه.
سرزمین خانهبهدوشها (Nomadland)
قاعدتا همین دیالوگ باید قانعتان کند فیلم را ببینید. اما بگذارید من هم یک چیز اضافه کنم.
این فیلم، یک فیلم عادی نیست که داستانی برای سرگرمی بگوید. یک مکاشفه آرام، اما لذتبخش است. فیلمی که منبع الهامش ناداستانی است درباره زندگی واقعی خانهبهدوشهای آمریکا.
برای همین، این فیلم خیال نیست. زندگی است. نه فقط چون ریشه در واقعیت دارد، بلکه چون حقیقتی از زندگی خود ما را آشکار میکند؛ حقیقتی آکنده از تصمیمهایی که جسورانهاند، اما پرهزینه و تلخ. انتخابهایی که اصیلاند، اما زخم میزنند. تنهاییای که انتخاب میشود، نه تحمل.
کلویی ژائو از دل جادهها، کارهای روزمره و سکوتهای طولانی، حقایقی از این دست را بیرون میکشد؛ حقایقی که مدتها با آدم میماند و به این فکر میاندازد که از خودش بپرسد: سرزمین خانهبهدوشها کجاست؟
نقد فیلم
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤8🕊4
هنرِ پیدا کردن سنگ
سرزمین خانهبهدوشها
گفتوگوی عجیبی است. پرسش و پاسخ به هم نمیآیند. آدم انتظار دارد بشنود: پرندهای نادر، گیاهی کمیاب یا شاید چیزی ارزشمند. اما پاسخ فقط یک کلمه است: سنگ. در نگاه اول، هیچ چیز خاصی در آن نیست. وسط صحرا مگر چیزی جز سنگ هم پیدا میشود؟ هر طرف را نگاه کنی، زمین پر است از سنگ.
اما جذابیت ماجرا دقیقا همینجاست. ویکتور اشکلوفسکی در جستار مشهورش، هنر بهمثابه فن، مینویسد: «هنر برای این است که سنگ دوباره سنگ شود.» حرفش این است که ما آنقدر به جهان عادت میکنیم که دیگر آن را نمیبینیم. ما اسم و کارکرد چیزها را میدانیم و خیال میکنیم آنها را میشناسیم.
اما حقیقت این است که ما بیشتر با عادتهایمان میبینیم تا با چشمهایمان. آشناییِ بیش از حد، جای دیدن را میگیرد. سنگ دیگر سنگ نیست؛ فقط بخشی از پسزمینهای است که دیگر به چشم نمیآید.
فِرن اما هنوز توانایی دیدن را از دست نداده است. او از پیدا کردن یک تکه سنگ ذوق میکند؛ نه چون سنگ چیز نادری است، بلکه چون هنوز میتواند به چیزی اینهمه آشنا، جور دیگری بنگرد. انگار جهان برایش هنوز کاملا مصرف نشده است.
انسان با فرایند بزرگ شدن ناگزیر به زندگی عادت میکند، اما هنر همین است: بیگانه کردن چیزهای آشنا؛ طوری که دوباره بتوان خودِ آن چیز را دید، نه تصویری که به دیدنش عادت کردهایم یا دیگران به ما دیکته کردهاند. زیبایی لزوما در کشف چیزهای تازه نیست؛ در تازه دیدن چیزهای آشناست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
- چی پیدا کردی؟
- سنگ.
سرزمین خانهبهدوشها
گفتوگوی عجیبی است. پرسش و پاسخ به هم نمیآیند. آدم انتظار دارد بشنود: پرندهای نادر، گیاهی کمیاب یا شاید چیزی ارزشمند. اما پاسخ فقط یک کلمه است: سنگ. در نگاه اول، هیچ چیز خاصی در آن نیست. وسط صحرا مگر چیزی جز سنگ هم پیدا میشود؟ هر طرف را نگاه کنی، زمین پر است از سنگ.
اما جذابیت ماجرا دقیقا همینجاست. ویکتور اشکلوفسکی در جستار مشهورش، هنر بهمثابه فن، مینویسد: «هنر برای این است که سنگ دوباره سنگ شود.» حرفش این است که ما آنقدر به جهان عادت میکنیم که دیگر آن را نمیبینیم. ما اسم و کارکرد چیزها را میدانیم و خیال میکنیم آنها را میشناسیم.
اما حقیقت این است که ما بیشتر با عادتهایمان میبینیم تا با چشمهایمان. آشناییِ بیش از حد، جای دیدن را میگیرد. سنگ دیگر سنگ نیست؛ فقط بخشی از پسزمینهای است که دیگر به چشم نمیآید.
فِرن اما هنوز توانایی دیدن را از دست نداده است. او از پیدا کردن یک تکه سنگ ذوق میکند؛ نه چون سنگ چیز نادری است، بلکه چون هنوز میتواند به چیزی اینهمه آشنا، جور دیگری بنگرد. انگار جهان برایش هنوز کاملا مصرف نشده است.
انسان با فرایند بزرگ شدن ناگزیر به زندگی عادت میکند، اما هنر همین است: بیگانه کردن چیزهای آشنا؛ طوری که دوباره بتوان خودِ آن چیز را دید، نه تصویری که به دیدنش عادت کردهایم یا دیگران به ما دیکته کردهاند. زیبایی لزوما در کشف چیزهای تازه نیست؛ در تازه دیدن چیزهای آشناست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤17🕊3🤝1