نابغهها از کجا میآیند؟
آخرین اغواگری زمین: پناه بردن به هنر، شعر و کلمه مجموعه جستاری غریب، هنری و انسانی به قلم مارینا تِسْوِتایِوا است. تکتک بخشهایش به شکلی عمیق افکار و احساس آدم را درگیر میکند. یک بخش خوبش را گلچین کردهام برای باهمخوانی:
«تسوتایوا در پی توصیف لحظهی الهام است و تیزهوشانه شاعر را از باقی جهان جدا میکند. نیرویی تهدید میکند تو را در هم بشکند. اگر در هم بشکنی، در زندگی روزمره تو را «دیوانه» یا «افسرده» یا «سردرگم» مینامیم. اما اگر (همانطور که در پاراگراف بعدش میگوید) با ذرهای عزم و اراده با آن نیرو در بیفتی و جان سالم به در ببری، انگار کنار صف صفرها «یک» گذاشتهای و صفرها را میلیونها کردهای (چه استعارهی عددی نابی!) و در نتیجه اسمت را «نابغه» میگذاریم.»
«از نظر تسوتایوا، الهام یعنی تسلیم کمابیش کامل در مقابل حمله و در عین حال، یعنی مقاومت در برابرش. تسوتایوا به عادت مألوفش «همین» را سه بار تکرار میکند تا توجهمان را به چیزی استثنایی جلب کند. و باز هم به عادت مألوفش از چند پرانتز استفاده میکند تا بگوید همیشه چند راه برای بسط یک مفهوم وجود دارند.»
@morteza_mehraad
mehraad.com
آخرین اغواگری زمین: پناه بردن به هنر، شعر و کلمه مجموعه جستاری غریب، هنری و انسانی به قلم مارینا تِسْوِتایِوا است. تکتک بخشهایش به شکلی عمیق افکار و احساس آدم را درگیر میکند. یک بخش خوبش را گلچین کردهام برای باهمخوانی:
نبوغ یعنی اینکه بگذاری ویران شوی تا فقط ذرهای از تو باقی بماند، و بعد، از دل دوام آن ذره (از دل جانسختی آن ذره) جهانی نو پدید آید. چرا که تمام فرصت بشر برای نبوغ در همین، همین، همین آخرین ذرهی باقیمانده نهفته است. اگر این آخرین ذرهی جانسخت نباشد، نابغهای هم نیست؛ تنها انسانی درهمشکسته هست (همان انسانی که میشد نابغه باشد) که در هیچ چهاردیواریای آرام و قرار ندارد، نه در تیمارستان، نه در بهسامانترین خانهها.
«تسوتایوا در پی توصیف لحظهی الهام است و تیزهوشانه شاعر را از باقی جهان جدا میکند. نیرویی تهدید میکند تو را در هم بشکند. اگر در هم بشکنی، در زندگی روزمره تو را «دیوانه» یا «افسرده» یا «سردرگم» مینامیم. اما اگر (همانطور که در پاراگراف بعدش میگوید) با ذرهای عزم و اراده با آن نیرو در بیفتی و جان سالم به در ببری، انگار کنار صف صفرها «یک» گذاشتهای و صفرها را میلیونها کردهای (چه استعارهی عددی نابی!) و در نتیجه اسمت را «نابغه» میگذاریم.»
«از نظر تسوتایوا، الهام یعنی تسلیم کمابیش کامل در مقابل حمله و در عین حال، یعنی مقاومت در برابرش. تسوتایوا به عادت مألوفش «همین» را سه بار تکرار میکند تا توجهمان را به چیزی استثنایی جلب کند. و باز هم به عادت مألوفش از چند پرانتز استفاده میکند تا بگوید همیشه چند راه برای بسط یک مفهوم وجود دارند.»
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍3❤2🕊2
🤓 جلسهی نقد نیمهشب در پاریس
اگر هنوز ندیدهاید، امشب فرصت خوبی است.
فردا نقدش میکنیم.
👓 لینک دانلود رایگان فیلم
@morteza_mehraad
mehraad.com
اگر هنوز ندیدهاید، امشب فرصت خوبی است.
فردا نقدش میکنیم.
👓 لینک دانلود رایگان فیلم
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤3🤗1
Forwarded from گماننگاری | پریسا سعادت
نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
میآورد از چلچله پیغام، شمایید
آن دشت طراوت زده، آن جنگل هشیار
آن گنبد گردندهی آرام شمایید
خورشید گر از بام فلک عشق فشاند
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید
نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطورهی جمشید و جم و جام شمایید
عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانهی بهرام و گل اندام شمایید
هم آینهی مهر و هم آتشکدهی عشق
هم صاعقهی خشم بههنگام شمایید
امروز اگر میچمد ابلیس، غمی نیست
در فنِّ کمین، حوصلهی دام شمایید
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است
در کوچهی خاموش زمان، گام شمایید
ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید
پیرایه یغمایی
آغاز شمایید و سرانجام شمایید
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
میآورد از چلچله پیغام، شمایید
آن دشت طراوت زده، آن جنگل هشیار
آن گنبد گردندهی آرام شمایید
خورشید گر از بام فلک عشق فشاند
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید
نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطورهی جمشید و جم و جام شمایید
عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانهی بهرام و گل اندام شمایید
هم آینهی مهر و هم آتشکدهی عشق
هم صاعقهی خشم بههنگام شمایید
امروز اگر میچمد ابلیس، غمی نیست
در فنِّ کمین، حوصلهی دام شمایید
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است
در کوچهی خاموش زمان، گام شمایید
ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید
پیرایه یغمایی
❤4😍1
صدای پای شهود
اول جملهای درخشان بخوانیم از مجموعه جُستارکِ به زبان مادری گریه میکنیم، اثر فابیو مورابیتو:
من زیاد از واژهی «شهود» استفاده میکنم و یکی از معانیای مد نظرم، همینی است که مورابیتو میگوید؛ ابزاری برای «درک و دریافت» زندگی.
شهود برای شکل گرفتن از تمام گیرندهها، حساسیتها و پردازندههای انسان استفاده میکند و برایند تمام فرایندهای دریافتی انسان است.
یکی از راههای خوب پرورش شهود مواجه شدن با هنر است. مثلا وقتی فیلمی میبینیم، پیش از آنکه چنگ بزنیم به سوال «معنیاش چه بود» و تلاش کنیم با عقل و آگاهی بهش پاسخ دهیم، باید برگردیم به درک و دریافتی که برآمده از تمام هستی و وجود ماست.
صدایی نه چندان بلند که در بندبند جسم و روح ما طنین میاندازد، همان شهود است. جایی است که باید مکث کنیم و تأمل، و گوش تیز کنیم.
احساسی در جسم ما جاری میشود، شک و تردیدی بر نگاهمان سایه میاندازد و مِه مبهم و غلیظی از فهمیدن بالای سرمان ظاهر میشود. طولانی نگریستن به این چشمانداز موجب شفاف شدن شهود و پا گذاشتنش در ساحت خودآگاه میشود.
و ناگفته نماند که این طریق شهود عینا روی متن زندگی هم قابلپیادهسازی است و میشود با شهود زندگی را زیست و فهمید.
@morteza_mehraad
mehraad.com
اول جملهای درخشان بخوانیم از مجموعه جُستارکِ به زبان مادری گریه میکنیم، اثر فابیو مورابیتو:
ما همزمان با یادگیری زبان مادری، خود پدیدهی «زبان» را هم کشف میکنیم، و این کشف بیهمتا، کشف نابترین شکل شهود در زندگی بشر، فقط یک بار اتفاق میافتد.
من زیاد از واژهی «شهود» استفاده میکنم و یکی از معانیای مد نظرم، همینی است که مورابیتو میگوید؛ ابزاری برای «درک و دریافت» زندگی.
شهود برای شکل گرفتن از تمام گیرندهها، حساسیتها و پردازندههای انسان استفاده میکند و برایند تمام فرایندهای دریافتی انسان است.
یکی از راههای خوب پرورش شهود مواجه شدن با هنر است. مثلا وقتی فیلمی میبینیم، پیش از آنکه چنگ بزنیم به سوال «معنیاش چه بود» و تلاش کنیم با عقل و آگاهی بهش پاسخ دهیم، باید برگردیم به درک و دریافتی که برآمده از تمام هستی و وجود ماست.
صدایی نه چندان بلند که در بندبند جسم و روح ما طنین میاندازد، همان شهود است. جایی است که باید مکث کنیم و تأمل، و گوش تیز کنیم.
احساسی در جسم ما جاری میشود، شک و تردیدی بر نگاهمان سایه میاندازد و مِه مبهم و غلیظی از فهمیدن بالای سرمان ظاهر میشود. طولانی نگریستن به این چشمانداز موجب شفاف شدن شهود و پا گذاشتنش در ساحت خودآگاه میشود.
و ناگفته نماند که این طریق شهود عینا روی متن زندگی هم قابلپیادهسازی است و میشود با شهود زندگی را زیست و فهمید.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍3🕊1
زوربای وحشی و عزیزم
طی دو سال خواندمش.
غمگینم.
گویی تمام مدت جرعهجرعه لبی تر میکردم تا تمام نشود.
«خدایی که باورش نداشتیْ نگهدارت، زوربای وحشی و عزیزم!»
با جزئیات دربارهاش خواهم نوشت، ولی عجالتا بخشی از پایانبندیاش را عینا برایتان نقل میکنم، که بیارتباط با یادداشت قبلی در باب روح و شهود نیست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
طی دو سال خواندمش.
غمگینم.
گویی تمام مدت جرعهجرعه لبی تر میکردم تا تمام نشود.
«خدایی که باورش نداشتیْ نگهدارت، زوربای وحشی و عزیزم!»
با جزئیات دربارهاش خواهم نوشت، ولی عجالتا بخشی از پایانبندیاش را عینا برایتان نقل میکنم، که بیارتباط با یادداشت قبلی در باب روح و شهود نیست.
در کاندیا تلگرافی به دستم رسید. با دستهایی لرزان آن را گرفتم. قبل از باز کردن پاکت، مدتی خیره به آن نگاه کردم. میدانستم در آن چه نوشته. با قاطعیت کامل از تعداد کلمات و حتی از تعداد حروف آن باخبر بودم. دلم میخواست بدون گشودن آن را پاره کنم. در حالی که میدانستم در آن چه نوشته شده، دیگر خواندن آن چه لزومی داشت.
ولی دریغا که انسان حتی به روح خود اعتماد و اطمینان ندارد. منطق، آن دُکاندار جاودانی، روح را ریشخند میکند. درست به همان نحو که ما به کارهای جادوگران و پیرزنانِ اهل سحر و جادو، یا به پیرعجوزههای عجیب و غریب میخندیم. لاجرم پاکت را گشودم.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤2👍2🕊2
معرفی فیلم آنورا | حقیقت ویژهی ما
هر کسی حقایق ویژه و چارچوبهایی طبیعی دارد که زندگیاش را شکل میدهد. هر چقدر آدم از حقایق واقعی و عینیاش دور باشد، زندگیاش بیشتر نابود میشود.
درست مثل وقتی که آنورا به توروس میگوید ما ازدواج قانونی کردیم و عاشق همیم، توروس بهش میگوید این چیزها تنها توی سرِ توست و چنین چیزی واقعیت ندارد.
یکی از درونمایههای اصلی فیلم آنورا ضربههای سهمگینی است که آنورا متحمل میشود تا از خواب گِرانش بیدار شود؛ اینکه دنیای سیندرلایی وجود ندارد و باید در همان خانهی ناچیز و لرزان-زیرِ-ریلِ-قطار زندگی کند و رقصیدن برای نان خوردن را ادامه بدهد و احتمالا با مردی به سادگی ایگور، که ازش متنفر است، یار داشتن را تجربه کند.
پینوشت:
این یادداشت خودبسنده است، ولی اگر نقد باجزئیات آنورا را خواستید، این پایین است.
نقد فیلم آنورا | لذت، گریه، بلوغ، کات!
@morteza_mehraad
mehraad.com
هر کسی حقایق ویژه و چارچوبهایی طبیعی دارد که زندگیاش را شکل میدهد. هر چقدر آدم از حقایق واقعی و عینیاش دور باشد، زندگیاش بیشتر نابود میشود.
درست مثل وقتی که آنورا به توروس میگوید ما ازدواج قانونی کردیم و عاشق همیم، توروس بهش میگوید این چیزها تنها توی سرِ توست و چنین چیزی واقعیت ندارد.
یکی از درونمایههای اصلی فیلم آنورا ضربههای سهمگینی است که آنورا متحمل میشود تا از خواب گِرانش بیدار شود؛ اینکه دنیای سیندرلایی وجود ندارد و باید در همان خانهی ناچیز و لرزان-زیرِ-ریلِ-قطار زندگی کند و رقصیدن برای نان خوردن را ادامه بدهد و احتمالا با مردی به سادگی ایگور، که ازش متنفر است، یار داشتن را تجربه کند.
خارج از واقعیتِ خویشْ زیستن، عاقبتش گریستن است و شکستن، و دو خطِ زخم روی صورت داشتن.
پینوشت:
این یادداشت خودبسنده است، ولی اگر نقد باجزئیات آنورا را خواستید، این پایین است.
نقد فیلم آنورا | لذت، گریه، بلوغ، کات!
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤2👍2💔2🕊1
🤓 جلسهی نقد فورس ماژور
اگر هنوز ندیدهاید، امشب فرصت خوبی است.
فردا نقدش میکنیم.
👓 لینک دانلود رایگان فیلم
@morteza_mehraad
mehraad.com
اگر هنوز ندیدهاید، امشب فرصت خوبی است.
فردا نقدش میکنیم.
👓 لینک دانلود رایگان فیلم
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍2❤1🕊1
ابله
کلمهی ابله را کردهاند توی گوشم
دکتر با صدای ابلهانهای میگوید:
«اگر درش بیاورم کر میشود»
هر کلمهای که میشنوم بوی نا میدهد
از فرط کارهای ابلهانه بستریام میکنند
روانکاو ابلهانه میپرسد:
«میتوانی زبان اشاره یاد بگیری؟»
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
کلمهی ابله را کردهاند توی گوشم
دکتر با صدای ابلهانهای میگوید:
«اگر درش بیاورم کر میشود»
هر کلمهای که میشنوم بوی نا میدهد
از فرط کارهای ابلهانه بستریام میکنند
روانکاو ابلهانه میپرسد:
«میتوانی زبان اشاره یاد بگیری؟»
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍4❤2🕊1💔1
پیوند یعنی چه؟
جاناتان فرَنزِن جستاری دارد دربارهی دیوید فاستر والاس که در واقع سخنرانی جاناتان در مراسم یادبود اوست.
جاناتان مینویسد یکی از پرسشهای دائمی او و دیوید چیستیِ ادبیات بوده. و نتیجهی این پرسششان میشود اینکه کارکرد ادبیات را به دو چیز محدود میکنند:
یک اینکه بشر خودش را بشناسد و دو اینکه ادبیات شبکهی ارتباطی و پیوند میان آدمهاست.
این تیتر خبر پیوند کوانتومی مرا یاد این جستار انداخت و دوباره دستم آمد انسان در ترادف با ارتباط ایستاده. هر کاری که میکند تلاشی است برای تعامل با دیگری، حتی شناختنِ خودش. گویی انسان تنها در پیوندْ «انسان» میشود.
@morteza_mehraad
mehraad.com
جاناتان فرَنزِن جستاری دارد دربارهی دیوید فاستر والاس که در واقع سخنرانی جاناتان در مراسم یادبود اوست.
جاناتان مینویسد یکی از پرسشهای دائمی او و دیوید چیستیِ ادبیات بوده. و نتیجهی این پرسششان میشود اینکه کارکرد ادبیات را به دو چیز محدود میکنند:
یک اینکه بشر خودش را بشناسد و دو اینکه ادبیات شبکهی ارتباطی و پیوند میان آدمهاست.
این تیتر خبر پیوند کوانتومی مرا یاد این جستار انداخت و دوباره دستم آمد انسان در ترادف با ارتباط ایستاده. هر کاری که میکند تلاشی است برای تعامل با دیگری، حتی شناختنِ خودش. گویی انسان تنها در پیوندْ «انسان» میشود.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍3🕊1
بلدی با دیگری زیستن را؟ | مقدمهای بر سریال جداسازی (Severance)
یکی از استعارههایی که درمانگرم برای درمان بیارزشپنداری خود و زندگی برایم تجویز کرد، «خود را فرزند خود دیدن» بود.
اولین واکنشم به این تصویر ترس بود. چطور ممکن است همیشه با دیگری زیستن و هوای دیگری را داشتن؟
بهویژه اینکه فرزندِ آدم برده و بندهی آدم که نیست. هویتی مستقل دارد. آدم را به چالش میکشد و توی روی آدم میایستد. انکار و جنگ آن را نمیکشد، کل آدم را نابود میکند.
در سوی مقابل، ساختن رابطهای کارآمد و سالم - خواه با خود، خواه با دیگری - زیباترین و زندگیسازترین تجربهی بشری میتواند باشد.
با این وجود، این تصویر که حالا باید هوای بچهی درونم را داشته باشم، چون ظاهرا مسئولیتش گردن منِ خودآگاه است، هولانگیز است. به زبان بچه حرف زدن آدمبزرگ میخواهد.
بنابراین، بر من است مراقبت و دوست داشتن «من». بر من است به رسمیت شناختن نفَس کشیدن کسی جز خودم در من. بر من است که بفهمم که درون من نیز حق زیست دارد.
پینوشت یک:
تماشای سریال جداسازی، که تازگیها تماشایش کردم، جرقهی این یادداشت را زد.
در این سریال نیز درون و برون آدمها به جان هم میافتند و برای زیستن میجنگند. و گویی این نبرد را پایانی نیست.
اگرچه مسیر درست و کارآمدْ یکپارچهسازی خود و خویشتن است، ولی سریال جداسازی این مسیر را بدجوری به چالش میکشد.
پینوشت دو:
توصیه میکنم تماشایش کنید. من نیز باجزئیات بیشتری دربارهاش خواهم نوشت.
@morteza_mehraad
mehraad.com
یکی از استعارههایی که درمانگرم برای درمان بیارزشپنداری خود و زندگی برایم تجویز کرد، «خود را فرزند خود دیدن» بود.
اولین واکنشم به این تصویر ترس بود. چطور ممکن است همیشه با دیگری زیستن و هوای دیگری را داشتن؟
بهویژه اینکه فرزندِ آدم برده و بندهی آدم که نیست. هویتی مستقل دارد. آدم را به چالش میکشد و توی روی آدم میایستد. انکار و جنگ آن را نمیکشد، کل آدم را نابود میکند.
در سوی مقابل، ساختن رابطهای کارآمد و سالم - خواه با خود، خواه با دیگری - زیباترین و زندگیسازترین تجربهی بشری میتواند باشد.
با این وجود، این تصویر که حالا باید هوای بچهی درونم را داشته باشم، چون ظاهرا مسئولیتش گردن منِ خودآگاه است، هولانگیز است. به زبان بچه حرف زدن آدمبزرگ میخواهد.
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعهی کار به نام منِ دیوانه زدند
بنابراین، بر من است مراقبت و دوست داشتن «من». بر من است به رسمیت شناختن نفَس کشیدن کسی جز خودم در من. بر من است که بفهمم که درون من نیز حق زیست دارد.
پینوشت یک:
تماشای سریال جداسازی، که تازگیها تماشایش کردم، جرقهی این یادداشت را زد.
در این سریال نیز درون و برون آدمها به جان هم میافتند و برای زیستن میجنگند. و گویی این نبرد را پایانی نیست.
اگرچه مسیر درست و کارآمدْ یکپارچهسازی خود و خویشتن است، ولی سریال جداسازی این مسیر را بدجوری به چالش میکشد.
پینوشت دو:
توصیه میکنم تماشایش کنید. من نیز باجزئیات بیشتری دربارهاش خواهم نوشت.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤5👍5🕊1
😁8😍5🕊1
سال بعد، «اُدیسه»، ساختهی کریستوفر نولان را تماشا خواهیم کرد.
کتاب ادیسه را آغازیدهام تا پیش از اکران خوانده باشمش.
اگر مایلاید، با من همقطار شوید.
بهترین ترجمهی هم ادیسه و هم ایلیاد را این پایین بارگذاری کردهام.
@morteza_mehraad
mehraad.com
کتاب ادیسه را آغازیدهام تا پیش از اکران خوانده باشمش.
اگر مایلاید، با من همقطار شوید.
بهترین ترجمهی هم ادیسه و هم ایلیاد را این پایین بارگذاری کردهام.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍3🙏2😍1
Odyssey.pdf
8.5 MB
حماسهی ماجراجویی
ایلیاد راوی نبرد تراوا، خشم آشیل و بازی خدایان است، و ادیسه سرگذشت پرماجرای اودیسئوس را در سفر پرخطر بیستسالهاش به خانه روایت میکند.
@morteza_mehraad
mehraad.com
ایلیاد راوی نبرد تراوا، خشم آشیل و بازی خدایان است، و ادیسه سرگذشت پرماجرای اودیسئوس را در سفر پرخطر بیستسالهاش به خانه روایت میکند.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
امید به راست بودن یک دروغ | در بابِ جداسازی
در سریال جداسازی آدمهایی که زندگی عادیشان را سرتاسر دردهای بیدرمان گرفته و در شکنجهای ممتد زندگی میکنند، تصمیم میگیرند زندگی تازهای شروع کنند که در آن دستکم هشت ساعت در روز از دردهایشان در امان باشند.
در مراسم خاکسپاری همکارش، دختر او از مارک میپرسد: «پس تو هم یکی از اونایی... تا حالا فکر کردی شاید بهترین راه برای مواجهه با مشکلاتِ تخمی زندگیت این نیست که مغزت رو نصفِ روز خاموش کنی؟»
این پرسش یادآور مصاحبهی وودی آلن است که میگوید آدم برای زیستن نیاز به دروغ دارد؛ بیپرده و لخت در چشم زندگی نگریستن کابوسی بیش نیست.
تناقض، کشمکش و نبرد درونیْ همواره مستمر است و خیالْ تنها تسکین و راه خلاصی آدمی است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
در سریال جداسازی آدمهایی که زندگی عادیشان را سرتاسر دردهای بیدرمان گرفته و در شکنجهای ممتد زندگی میکنند، تصمیم میگیرند زندگی تازهای شروع کنند که در آن دستکم هشت ساعت در روز از دردهایشان در امان باشند.
در مراسم خاکسپاری همکارش، دختر او از مارک میپرسد: «پس تو هم یکی از اونایی... تا حالا فکر کردی شاید بهترین راه برای مواجهه با مشکلاتِ تخمی زندگیت این نیست که مغزت رو نصفِ روز خاموش کنی؟»
این پرسش یادآور مصاحبهی وودی آلن است که میگوید آدم برای زیستن نیاز به دروغ دارد؛ بیپرده و لخت در چشم زندگی نگریستن کابوسی بیش نیست.
تناقض، کشمکش و نبرد درونیْ همواره مستمر است و خیالْ تنها تسکین و راه خلاصی آدمی است.
شاید تنها باید تصمیم گرفت بهتر است چه خیالی بکنیم.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍4❤2🕊1💔1
در وطنِ خویش غریب
چخوف
در روزهای بسیار معمولی زندگی، چه در ظهرهای خلوت و کشدار تابستان، چه غروبهای خاکستری و شبهای منزوی زمستان، در لحظههایی که بحرانی حیاتی یقهی آدم را نگرفته و از فرط روزمرگیْ آدم آهستگیِ چرخش زمین را حس میکند، غمی ناشناخته و گریبانچاک بر سینهی آدم چنگ میزند.
ربکا سولْنیت در مجموعه جستارِ درخشان نقشههایی برای گم شدن مینویسد: برای کنار آمدن با ناشناختهها آدم باید دو هنر داشته باشد:
یکی خواندن ناشناخته به مثابه امرِ ناشناخته، و عدم تقلیل و تفسیر آن به چیزی که گمان میکنیم بر تمام زوایای پنهانش مسلطایم. چرا که راه تسلط بر ناشناخته به رسمیت شناختن اوست، نه همهچیزش را فهم و فاش کردن (زیرا اصلا شدنی نیست).
دومین هنر «حفظ آرامش در دل ناشناختهها و هنر آرام بودن در عین گم بودن است، طوری که ماندن در دل ناشناختهها باعث وحشت یا عذابت نشود.»
حالا اگر برگردیم به چخوف، میبینیم که روزمرگی ما عین گمبودگی است. غم مرموز جمعههای آرام و معمولی از همین جنس است.
بنابراین، شاید این درک شهودی درست باشد که گم بودن به معنی غیرطبیعی بودن نیست. بلکه متنی از طبیعت است که باید «خواندنش» را بلد باشی. باید در اوج آرامش با خود ناشناخته و عدم قطعیت بدهبستان کنی، نه اینکه منتظر بمانی تا به قطعیت برسی و بعد «تصمیم» بگیری.
@morteza_mehraad
mehraad.com
هر ابلهی میتواند با بحران کنار بیاید، این زندگی روزمره است که آدم را زمین میزند.
چخوف
در روزهای بسیار معمولی زندگی، چه در ظهرهای خلوت و کشدار تابستان، چه غروبهای خاکستری و شبهای منزوی زمستان، در لحظههایی که بحرانی حیاتی یقهی آدم را نگرفته و از فرط روزمرگیْ آدم آهستگیِ چرخش زمین را حس میکند، غمی ناشناخته و گریبانچاک بر سینهی آدم چنگ میزند.
ربکا سولْنیت در مجموعه جستارِ درخشان نقشههایی برای گم شدن مینویسد: برای کنار آمدن با ناشناختهها آدم باید دو هنر داشته باشد:
یکی خواندن ناشناخته به مثابه امرِ ناشناخته، و عدم تقلیل و تفسیر آن به چیزی که گمان میکنیم بر تمام زوایای پنهانش مسلطایم. چرا که راه تسلط بر ناشناخته به رسمیت شناختن اوست، نه همهچیزش را فهم و فاش کردن (زیرا اصلا شدنی نیست).
دومین هنر «حفظ آرامش در دل ناشناختهها و هنر آرام بودن در عین گم بودن است، طوری که ماندن در دل ناشناختهها باعث وحشت یا عذابت نشود.»
حالا اگر برگردیم به چخوف، میبینیم که روزمرگی ما عین گمبودگی است. غم مرموز جمعههای آرام و معمولی از همین جنس است.
بنابراین، شاید این درک شهودی درست باشد که گم بودن به معنی غیرطبیعی بودن نیست. بلکه متنی از طبیعت است که باید «خواندنش» را بلد باشی. باید در اوج آرامش با خود ناشناخته و عدم قطعیت بدهبستان کنی، نه اینکه منتظر بمانی تا به قطعیت برسی و بعد «تصمیم» بگیری.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍6❤2🕊1
حذف کلمه، حذف واقعیت
میتوان حدس زد که امروز بسامد کلمهی «جذام» چندان فراگیر نباشد. زیرا نسبتا ریشهکن شده و دیگر وجود ندارد.
به گمانم اقدام ترامپ در برابر جمهوری اسلامی نیز چنین خصیصهای دارد. چیزی که من میفهمم این است که باید «گفتمان هستهای» برچیده شود. یعنی متون مربوط به هستهای (چه نوشتاری، چه شفاهی) تهی از معنا شوند و بیاستفاده. مثل همان چیزی که در زبان عامه میگویند: «دیگه این کلمه رو از دهنت نشنوم.»
چنین است که «تحلیل گفتمان» ابزاری مؤثر برای کشف واقعیت از طریق زبان و کلمات است، چرا که اساسا این کلمههایند که واقعیت را میسازند و چه بسا خودشان واقعیت باشند.
@morteza_mehraad
mehraad.com
میتوان حدس زد که امروز بسامد کلمهی «جذام» چندان فراگیر نباشد. زیرا نسبتا ریشهکن شده و دیگر وجود ندارد.
به گمانم اقدام ترامپ در برابر جمهوری اسلامی نیز چنین خصیصهای دارد. چیزی که من میفهمم این است که باید «گفتمان هستهای» برچیده شود. یعنی متون مربوط به هستهای (چه نوشتاری، چه شفاهی) تهی از معنا شوند و بیاستفاده. مثل همان چیزی که در زبان عامه میگویند: «دیگه این کلمه رو از دهنت نشنوم.»
چنین است که «تحلیل گفتمان» ابزاری مؤثر برای کشف واقعیت از طریق زبان و کلمات است، چرا که اساسا این کلمههایند که واقعیت را میسازند و چه بسا خودشان واقعیت باشند.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍8😁2👌2🕊1