در جستار، اندیشهها جایگزین قهرمان قصه میشوند و اغلب مثل شخصیتها پرورششان تا گرهگشاییِ غافلگیرانه ادامه مییابد.
نقشههایی برای گم شدن
جستارهایی از ربکا سولنیت
این مجموعه جستار به این دلیل برایم لذتبخش است که از همهچیز حرف میزند. جایی دلش میخواهد در تعریفی اغواگر، جستار را به داستان تشبیه کند، جایی دیگر، بدون خجالت از فقدانها و هویتِ گمشدهاش مینویسد. گاهی شاعری سرخوش است، گاهی فیلسوفی بدبین. مثلا میگوید «برو به جهنم اما وقتی رفتی به راهت ادامه بده و از آن سویش بیرون بیا.»
اینطوری است که اندیشههای جستارهایش قهرمانهایی چندبعدی، ظریف و هیجانانگیزند.
کتابی است که بهگمانم اهالی اینجا از خواندنش لذت ببرند. چون در یک معنی، قهرمان جستار، خواننده است؛ کسی که خودش را از خلال جستار کشف میکند.
در جستار پایین به گوشههایی از این کتاب سرک کشیدهام.
جستارهایی برای آبی دوردست
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤8🕊2
بینقص بودن حاصل ترس است. اما زندگی خوب از اشتیاق سرچشمه میگیرد؛ از اشتیاقی آغشته به نقص.
♾️ نقد قسمت شش | خوشا خرابِ خندان
@morteza_mehraad
mehraad.com
♾️ نقد قسمت شش | خوشا خرابِ خندان
@morteza_mehraad
mehraad.com
👏6❤5
مرتضی مهراد | منتقد فیلم و نویسنده
بینقص بودن حاصل ترس است. اما زندگی خوب از اشتیاق سرچشمه میگیرد؛ از اشتیاقی آغشته به نقص. ♾️ نقد قسمت شش | خوشا خرابِ خندان @morteza_mehraad mehraad.com
این قسمت تد لاسو میگه برای یاد گرفتن زندگی باید اشتباه کرد. و اشتباه هم هزینه داره.
ولی تو روزگاری که برای یه فنجون قهوه چرتکه میاندازیم، چطور قراره هزینه اشتباههامون رو بدیم؟
تو فراوانی، آزمون و خطا تجربهست و موهبت؛ تو نداری، سقوط.
@morteza_mehraad
mehraad.com
ولی تو روزگاری که برای یه فنجون قهوه چرتکه میاندازیم، چطور قراره هزینه اشتباههامون رو بدیم؟
تو فراوانی، آزمون و خطا تجربهست و موهبت؛ تو نداری، سقوط.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍10🕊1
داستانهای موازی | موفقِ شکستخورده
فیلم تازه فرهادی پدیده جالب و پارادوکسیکالی است. هم موفق است، هم شکستخورده.
موفق است، چون فرهادی واقعا توانسته فیلم خوشساختی بسازد. ایدهاش تازه نیست، ولی جالب است. روایت فیلم میان واقعیت و رویا میلغزد. تمهیدی که قاعدتا درک فیلم را دشوار میکند، اما فرهادی از پس قصه گفتن برمیآید. و حتی بازیها بهطرز عجیبی خوب و درگیرکنندهاند.
اما این چیزها برای موفقیت فیلم کافی نیست. فرهادی در ایران فقط بهخاطر اینکه قصهگوی خوبی بود یا میتوانست فیلمهایی با فرم پیچیده بسازد مهم نشد. اهمیتش از جایی میآمد که فرم و روایت را در خدمت یک جهانبینی اخلاقی قرار میداد؛ جهانی که در آن انتخابهای کوچک آدمها میتوانست معنایی بزرگ پیدا کند. دروغ کوچک سپیده (گلشیفته فراهانی) را درباره در دسترس بودنِ ویلای همیشگی در درباره الی... هرگز فراموش نمیکنم؛ نگاهم به دروغگویی را تازه کرد و سنجهای نو برای سنجش رفتارهای کوچک به من داد.
داستانهای موازی این را ندارد. فرهادی از دنیای شخصیاش فاصله گرفته و وارد سینمای فیلمسازهای اروپایی شده؛ سینمایی که از تجربه و جهان فرهادی سرچشمه نمیگیرد. (البته در سرزمین بیگانه فیلم ساختن هم اثرگذار است. او دیگر در خانه نیست.)
طُرفه اینکه هنوز همان دنیای آشنای فرهادی را میبینیم؛ جایی که زنها آدمهاییاند درونگرا که نمیشود فهمید در زندگیشان واقعا چه خبر است. میتوانی ساعتها با تلسکوپ (باشد، با دوربین فیلمبرداری!) زیر نظرشان بگیری، ولی آخر سر حتی نمیتوانی مطمئن باشی اسم طرف چیست؛ او فقط زنی است مبهم و گمشده. همچنان حماقتها و دروغهای کوچک، رازهای شرمآور و اشتباههای انسانی زندگی آدمها را زیرورو میکنند و فاجعه میآفرینند.
اما این توشه پربار فرهادی زیر بار یک داستانپردازی سنگین له شده و معلوم نیست فیلم چه میگوید. شخصیتهای فیلم فاقد انگیزه و اشتیاقاند و به همین دلیل، ارتباط واقعا معناداری میانشان شکل نمیگیرد؛ با هم بیگانهاند و رفتارهایشان تصادفی است. این آدمها به زندگی آدم راه نمییابند.
داستانهای موازی نسخه خوشرنگولعاب، گوشنواز و شهوتآلودِ فیلمهای ایرانی فرهادی است (راستش را بخواهید شهوتش هم خامدستانه، ازسربازکنی و خجالتی مینماید). به هررو، فرهادی در بازیِ فرمی استاد شده، اما در گیرودار این بازی، علت وجودی فرم و فلسفه فیلم ساختن را فراموش کرده است. فیلم ما را با پرسش «خب که چی؟» تنها و درمانده رها میکند. مشکلی که در فروشنده هم به چشم میخورد. الان دیگر شاید بشود گفت فرهادیِ هنرمند، شده فرهادیِ تکنسین.
فیلم فرهادی ارزش یک بار دیدن را دارد، ولی بگذارید به یکی از محبوبترین فیلمهایم اشاره کنم که بارها دیدهام و باز دوست دارم تماشایش کنم. عجیبتر از داستان همین ایده را پی میگیرد که اگر نویسنده و شخصیت داستان پرشان به پر هم بگیرد، چه رخ میدهد. موقعیتْ خیالی است، اما همین خیال پوست از سر واقعیت میکند. آخر فیلم، بُهت و کشف و شهود همه با هم به آدم هجوم میآورند. این فیلم را کنار فیلم فرهادی بگذارید تا متوجه شوید چرا عجیبتر از داستان ضرورتِ ساخته شدن دارد، اما داستانهای موازی نه.
نقد ایشان روی وبلاگ:
♾️ عجیبتر از داستان | نویسندهام کو؟
@morteza_mehraad
mehraad.com
فیلم تازه فرهادی پدیده جالب و پارادوکسیکالی است. هم موفق است، هم شکستخورده.
موفق است، چون فرهادی واقعا توانسته فیلم خوشساختی بسازد. ایدهاش تازه نیست، ولی جالب است. روایت فیلم میان واقعیت و رویا میلغزد. تمهیدی که قاعدتا درک فیلم را دشوار میکند، اما فرهادی از پس قصه گفتن برمیآید. و حتی بازیها بهطرز عجیبی خوب و درگیرکنندهاند.
اما این چیزها برای موفقیت فیلم کافی نیست. فرهادی در ایران فقط بهخاطر اینکه قصهگوی خوبی بود یا میتوانست فیلمهایی با فرم پیچیده بسازد مهم نشد. اهمیتش از جایی میآمد که فرم و روایت را در خدمت یک جهانبینی اخلاقی قرار میداد؛ جهانی که در آن انتخابهای کوچک آدمها میتوانست معنایی بزرگ پیدا کند. دروغ کوچک سپیده (گلشیفته فراهانی) را درباره در دسترس بودنِ ویلای همیشگی در درباره الی... هرگز فراموش نمیکنم؛ نگاهم به دروغگویی را تازه کرد و سنجهای نو برای سنجش رفتارهای کوچک به من داد.
داستانهای موازی این را ندارد. فرهادی از دنیای شخصیاش فاصله گرفته و وارد سینمای فیلمسازهای اروپایی شده؛ سینمایی که از تجربه و جهان فرهادی سرچشمه نمیگیرد. (البته در سرزمین بیگانه فیلم ساختن هم اثرگذار است. او دیگر در خانه نیست.)
طُرفه اینکه هنوز همان دنیای آشنای فرهادی را میبینیم؛ جایی که زنها آدمهاییاند درونگرا که نمیشود فهمید در زندگیشان واقعا چه خبر است. میتوانی ساعتها با تلسکوپ (باشد، با دوربین فیلمبرداری!) زیر نظرشان بگیری، ولی آخر سر حتی نمیتوانی مطمئن باشی اسم طرف چیست؛ او فقط زنی است مبهم و گمشده. همچنان حماقتها و دروغهای کوچک، رازهای شرمآور و اشتباههای انسانی زندگی آدمها را زیرورو میکنند و فاجعه میآفرینند.
اما این توشه پربار فرهادی زیر بار یک داستانپردازی سنگین له شده و معلوم نیست فیلم چه میگوید. شخصیتهای فیلم فاقد انگیزه و اشتیاقاند و به همین دلیل، ارتباط واقعا معناداری میانشان شکل نمیگیرد؛ با هم بیگانهاند و رفتارهایشان تصادفی است. این آدمها به زندگی آدم راه نمییابند.
داستانهای موازی نسخه خوشرنگولعاب، گوشنواز و شهوتآلودِ فیلمهای ایرانی فرهادی است (راستش را بخواهید شهوتش هم خامدستانه، ازسربازکنی و خجالتی مینماید). به هررو، فرهادی در بازیِ فرمی استاد شده، اما در گیرودار این بازی، علت وجودی فرم و فلسفه فیلم ساختن را فراموش کرده است. فیلم ما را با پرسش «خب که چی؟» تنها و درمانده رها میکند. مشکلی که در فروشنده هم به چشم میخورد. الان دیگر شاید بشود گفت فرهادیِ هنرمند، شده فرهادیِ تکنسین.
فیلم فرهادی ارزش یک بار دیدن را دارد، ولی بگذارید به یکی از محبوبترین فیلمهایم اشاره کنم که بارها دیدهام و باز دوست دارم تماشایش کنم. عجیبتر از داستان همین ایده را پی میگیرد که اگر نویسنده و شخصیت داستان پرشان به پر هم بگیرد، چه رخ میدهد. موقعیتْ خیالی است، اما همین خیال پوست از سر واقعیت میکند. آخر فیلم، بُهت و کشف و شهود همه با هم به آدم هجوم میآورند. این فیلم را کنار فیلم فرهادی بگذارید تا متوجه شوید چرا عجیبتر از داستان ضرورتِ ساخته شدن دارد، اما داستانهای موازی نه.
نقد ایشان روی وبلاگ:
♾️ عجیبتر از داستان | نویسندهام کو؟
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤7👍1🕊1
تو محله ما فقط یکی از این دو تا میتوانستی باشی: کشیش یا گنگستر.
من هر دو شدم.
مارتین اسکورسیزی
مستند آقای اسکورسیزی
کشیشِ خالی بینمک و کرخت است. گنگستر هم انسان و اخلاق را نادیده میگیرد.
اما چیزی بین این دو هست، میان خیر و شر، فراسوی نیک و بد؛ کسی که میداند برای خوب بودن، شرارت، خیرهسری و قانونشکنی هم لازم است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤10👍4
این دیدگاه بهانهای شد برای دوباره خواندن یادداشتی که فروردین نوشتم، وسط جنگ و قطعی اینترنت. پس از شش ماه، شبیه سندی شده از اینکه چه بر سر روح و روانمان میآید و ما چگونه دوام میآوریم.
اینجا از شرم، خوداندیشی و خودپذیری نوشتهام.
♾️ کتابی که از شرم نجاتم داد
@morteza_mehraad
mehraad.com
اینجا از شرم، خوداندیشی و خودپذیری نوشتهام.
♾️ کتابی که از شرم نجاتم داد
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤6👍3
این روزها به اندی در رستگاری در شاوشنگ فکر میکنم. به اینکه وقتی آدم زندانیِ بیعدالتی و ستم میشود، چه چیزی برایش باقی میماند و چه کاری از دستش ساخته است؟
اندی دو کار میکند. زندگی ساختن درون زندان و کندن تونل خروج. کتابخانه میسازد و همزمان چکش به دیوار میزند. دوست پیدا میکند و نوزده سال بیوقفه حفر میکند.
کتابخانه و دوستی نوزده سال زندان را قابلتحمل میکند و تونل به زندگی اندی معنا و جهت میدهد. اگر فقط زندگی کند، میشود بروکسِ پیر؛ اگر فقط حفر کند، میسوزد. وقتی رِد به اندی هشدار میدهد «امید چیز خطرناکی است»، منظورش همین است: امید، اگر جای زندگی کردن را بگیرد، به زهر تبدیل میشود.
برای من این فیلم راهنمای بیرون زدن از کثافتی است که تویش گرفتاریم. البته تضمینی نیست. کسی با تو قرارداد نبسته حتما به آن طرف دیوار میرسی.
ولی تو باید زندگی کنی، تونل بکنی و امیدوار باشی. بهقول مایکل در فرار از زندان: «باید ایمان داشته باشی.»
@morteza_mehraad
mehraad.com
اندی دو کار میکند. زندگی ساختن درون زندان و کندن تونل خروج. کتابخانه میسازد و همزمان چکش به دیوار میزند. دوست پیدا میکند و نوزده سال بیوقفه حفر میکند.
کتابخانه و دوستی نوزده سال زندان را قابلتحمل میکند و تونل به زندگی اندی معنا و جهت میدهد. اگر فقط زندگی کند، میشود بروکسِ پیر؛ اگر فقط حفر کند، میسوزد. وقتی رِد به اندی هشدار میدهد «امید چیز خطرناکی است»، منظورش همین است: امید، اگر جای زندگی کردن را بگیرد، به زهر تبدیل میشود.
برای من این فیلم راهنمای بیرون زدن از کثافتی است که تویش گرفتاریم. البته تضمینی نیست. کسی با تو قرارداد نبسته حتما به آن طرف دیوار میرسی.
ولی تو باید زندگی کنی، تونل بکنی و امیدوار باشی. بهقول مایکل در فرار از زندان: «باید ایمان داشته باشی.»
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤11👍7
مرتضی مهراد | منتقد فیلم و نویسنده
این روزها به اندی در رستگاری در شاوشنگ فکر میکنم. به اینکه وقتی آدم زندانیِ بیعدالتی و ستم میشود، چه چیزی برایش باقی میماند و چه کاری از دستش ساخته است؟ اندی دو کار میکند. زندگی ساختن درون زندان و کندن تونل خروج. کتابخانه میسازد و همزمان چکش به دیوار…
حرف بهوقتش میرسه:
«ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم.
چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستانِ ما خود چه باشد.»
مقالات شمس
@morteza_mehraad
mehraad.com
«ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم.
چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستانِ ما خود چه باشد.»
مقالات شمس
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤11👍1
بازخورد جالبتوجه یکی از خوانندههایم در ساباستک:
(ساباستک پلتفرمی است ویژه نوشتن و خواندن. نقدهایم را آنجا به انگلیسی منتشر میکنم.)
پیام پرمحبتی است و قدردانم، اما چیزی که بیشتر از همه خوشحالم میکند این است که چه در فارسی و چه در انگلیسی، این نوع نقد نوشتن اثر میگذارد و فهمیده میشود. اینکه فیلمها بازیچه و سرگرمی نیستند؛ تجربههاییاند برای حس کردن زندگی و فهمیدن معنایش؛ تجربههایی برای چشیدن لذت کشف.
پینوشت
در عبارت «زاویه دوربین» به فیلم همنت اشاره میکند؛ جایی که زاویه دوربین بخشی از شخصیتپردازی و روایت است.
آدرس صفحه ساباستک من.
@morteza_mehraad
mehraad.com
(ساباستک پلتفرمی است ویژه نوشتن و خواندن. نقدهایم را آنجا به انگلیسی منتشر میکنم.)
یکی از دلایلی که عاشق فیلمها هستم این است که لایههای بیشماری برای کشف دارند. در زاویه دوربین معنا هست، در ترتیب روایت داستان معنا هست، و در جزئیات فراوانی که بیشتر ما متوجهشان نمیشویم. میخواهم بگویم مرتضی از آن آدمهاست که این لایهها را درک میکند و میتواند چنان بیانشان کند که تجربه تو از فیلم، بعد از خواندن نوشتهاش، بسیار غنیتر شود. او را نمیشناسم، اما کاش میتوانستم هر بار که از سینما بیرون میآیم به او زنگ بزنم.
پیام پرمحبتی است و قدردانم، اما چیزی که بیشتر از همه خوشحالم میکند این است که چه در فارسی و چه در انگلیسی، این نوع نقد نوشتن اثر میگذارد و فهمیده میشود. اینکه فیلمها بازیچه و سرگرمی نیستند؛ تجربههاییاند برای حس کردن زندگی و فهمیدن معنایش؛ تجربههایی برای چشیدن لذت کشف.
پینوشت
در عبارت «زاویه دوربین» به فیلم همنت اشاره میکند؛ جایی که زاویه دوربین بخشی از شخصیتپردازی و روایت است.
آدرس صفحه ساباستک من.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤10👏3👍1
در دو ماه گذشته دو بار کلمبوس را تماشا کردهام و هر بار عمیقا متاثر شدهام.
همه میتوانند از آن لذت ببرند، اما برای علاقهمندان به معماری و طراحی باید تجربه جالبتری باشد. چون فیلم دربارهی آدمهایی است که عاشق چیزها میشوند: چیزهایی مثل ساختمانها، کلمهها، طبیعت بیجان.
کلمبوس میپرسد وقتی چیزی که دوستش داری زنده نیست، چه نوع رابطهای با آن میسازی؟ وقتی در زندگی گیر میافتی، چیزها چگونه جانپناه میشوند؟
به همین دلیل، حضور آدمهای کلمبوس در فضاها تصادفی نیست؛ آدمها به آنها پناه میبرند، در آنها میمانند و در آنها گیر میافتند. سازهها و جاهای محبوبشان هم راه ارتباط با جهاناند، هم بهانهای برای فاصله گرفتن از آدمها.
کلمبوس درباره «معماریِ گرفتاری» است؛ درباره اینکه فضاهایی که در آنها زندگی میکنیم، خواه فیزیکی، خواه روانی، چطور میتوانند هم پناهگاه باشند، هم زندان.
چنین است که فیلم در انتها آدم را با یک پرسش تنها میگذارد: روح آدم کجا زندگی میکند؟
تا شما فیلم را یکیدو بار ببینید، من هم نقد مفصلش را منتشر میکنم.
@morteza_mehraad
mehraad.com
همه میتوانند از آن لذت ببرند، اما برای علاقهمندان به معماری و طراحی باید تجربه جالبتری باشد. چون فیلم دربارهی آدمهایی است که عاشق چیزها میشوند: چیزهایی مثل ساختمانها، کلمهها، طبیعت بیجان.
کلمبوس میپرسد وقتی چیزی که دوستش داری زنده نیست، چه نوع رابطهای با آن میسازی؟ وقتی در زندگی گیر میافتی، چیزها چگونه جانپناه میشوند؟
به همین دلیل، حضور آدمهای کلمبوس در فضاها تصادفی نیست؛ آدمها به آنها پناه میبرند، در آنها میمانند و در آنها گیر میافتند. سازهها و جاهای محبوبشان هم راه ارتباط با جهاناند، هم بهانهای برای فاصله گرفتن از آدمها.
کلمبوس درباره «معماریِ گرفتاری» است؛ درباره اینکه فضاهایی که در آنها زندگی میکنیم، خواه فیزیکی، خواه روانی، چطور میتوانند هم پناهگاه باشند، هم زندان.
چنین است که فیلم در انتها آدم را با یک پرسش تنها میگذارد: روح آدم کجا زندگی میکند؟
تا شما فیلم را یکیدو بار ببینید، من هم نقد مفصلش را منتشر میکنم.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤6👍3🙏1
مرتضی مهراد | منتقد فیلم و نویسنده
Photo
اگر دست من بود، برای همین قاب به فیلم جایزه کارگردانی میدادم.
آسمان را در شکاف دو دیوار گیر انداخته. شاعرانه است؛ و عصاره کل فیلم.
@morteza_mehraad
mehraad.com
آسمان را در شکاف دو دیوار گیر انداخته. شاعرانه است؛ و عصاره کل فیلم.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤5👍4🕊2
😁8❤1🕊1🤝1
مرتضی مهراد | منتقد فیلم و نویسنده
کسی با تو قرارداد نبسته حتما به آن طرف دیوار میرسی.
در ادامه بحث رستگاری در شاوشنگ:
چنین گفت زرتشت
و آزمون هم ترسناکه، هم هیجانانگیز.
@morteza_mehraad
mehraad.com
برادران، آزمون است، نه قرارداد.
چنین گفت زرتشت
و آزمون هم ترسناکه، هم هیجانانگیز.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤3👍2🕊1
اول از همه بگویم که این سی ثانیه گربه شدن و «میو» گفتن آلیس درخشانترین صحنه فصل چهار تد لاسو است.
اما چیزی که این صحنه را برایم عزیز میکند فقط شیرین بودنش نیست. آلیس آدمی زخمی است که دیگران را قضاوت میکند، اما تد با لبخندی از سر مهربانی به او فرصت دوباره میدهد؛ فرصتی برای جبران و بازگشت به زندگی. آن میو، زیباترین شکل این بازگشت است.
جذابیت تد در این است که دنبال زندگی کامل نیست، بلکه میکوشد هر لحظه را کامل زندگی کند. لبخندش نوشدارو نیست، اما میتواند مرهمی کارآمد برای قلبهای شکسته باشد. تد خوب میداند که یک لبخند زیبا، بهتر از یک زندگی بینقص است.
♾️ نقد قسمت آخر | تا زندهام چه باک
@morteza_mehraad
mehraad.com
اما چیزی که این صحنه را برایم عزیز میکند فقط شیرین بودنش نیست. آلیس آدمی زخمی است که دیگران را قضاوت میکند، اما تد با لبخندی از سر مهربانی به او فرصت دوباره میدهد؛ فرصتی برای جبران و بازگشت به زندگی. آن میو، زیباترین شکل این بازگشت است.
جذابیت تد در این است که دنبال زندگی کامل نیست، بلکه میکوشد هر لحظه را کامل زندگی کند. لبخندش نوشدارو نیست، اما میتواند مرهمی کارآمد برای قلبهای شکسته باشد. تد خوب میداند که یک لبخند زیبا، بهتر از یک زندگی بینقص است.
♾️ نقد قسمت آخر | تا زندهام چه باک
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤4😁1🕊1