Forwarded from 📌🔎آگاهي و خرد
Forwarded from Delroba azmsha
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 📌🔎آگاهي و خرد
Forwarded from 📌🔎آگاهي و خرد
عشق شفای معجزه آساست و زمانی که شما مشتاق هستید که خودتان را بیشتر دوست بدارید، تمام بخش های زندگی تان بهتر می شوند.
♡یادتان باشد، زندگی عاشق شماست...
@narrowminded
#لوییز_هی
#زندگی_عاشق_توست
درود بامداد دوشنبه تان نيك،روزتان لبريز از عشق و بركت در مسير رشد وخرد
♡یادتان باشد، زندگی عاشق شماست...
@narrowminded
#لوییز_هی
#زندگی_عاشق_توست
درود بامداد دوشنبه تان نيك،روزتان لبريز از عشق و بركت در مسير رشد وخرد
Forwarded from 📌🔎آگاهي و خرد
Forwarded from 📌🔎آگاهي و خرد
#حکایت_وحدت_در_عشق
@narrowminded
عاشقی به در خانه یارش رفت و در زد.معشوق گفت:"کیست؟"
عاشق گفت:"من هستم، عاشق شما!"
معشوق گفت:"برو، هنوز زمان ورود خامان و ناپختگان عشق به این خانه نرسیده است.تو خام هستی.باید مدتی در آتش جدایی بسوزی تا پخته شوی؛ هنوز آمادگی عشق را نداری."
عاشق بیچاره برگشت و یکسال در آتش دوری و جدایی سوخت.پس از یکسال دوباره به در خانه معشوق آمد و با ترس و ادب در زد.مراقب بود تا سخن بی ادبانه ای از دهانش بیرون نیاید.با کمال ادب ایستاد.
@narrowminded
معشوق گفت:"کیست در میزند؟"
عاشق گفت:"ای دلبر دل ربا، تو #خودت هستی؛#تویی، تو!"
معشوق در باز کرد و گفت:"اکنون تو و من در #خانه_عشق جا نمی شود؛ یک "من" بیشتر نیست! هر دو "من"شدیم.به درون خانه بیا."
حالا عشق ما مانند #سرنخ است، که اگر دو شاخه باشد، در سوزن نمی رود.
گفت اکنون چون منی ای من درآ
نیست گنجایی دو من را در سرآ
@narrowminded
#مثنوی_معنوی
@narrowminded
عاشقی به در خانه یارش رفت و در زد.معشوق گفت:"کیست؟"
عاشق گفت:"من هستم، عاشق شما!"
معشوق گفت:"برو، هنوز زمان ورود خامان و ناپختگان عشق به این خانه نرسیده است.تو خام هستی.باید مدتی در آتش جدایی بسوزی تا پخته شوی؛ هنوز آمادگی عشق را نداری."
عاشق بیچاره برگشت و یکسال در آتش دوری و جدایی سوخت.پس از یکسال دوباره به در خانه معشوق آمد و با ترس و ادب در زد.مراقب بود تا سخن بی ادبانه ای از دهانش بیرون نیاید.با کمال ادب ایستاد.
@narrowminded
معشوق گفت:"کیست در میزند؟"
عاشق گفت:"ای دلبر دل ربا، تو #خودت هستی؛#تویی، تو!"
معشوق در باز کرد و گفت:"اکنون تو و من در #خانه_عشق جا نمی شود؛ یک "من" بیشتر نیست! هر دو "من"شدیم.به درون خانه بیا."
حالا عشق ما مانند #سرنخ است، که اگر دو شاخه باشد، در سوزن نمی رود.
گفت اکنون چون منی ای من درآ
نیست گنجایی دو من را در سرآ
@narrowminded
#مثنوی_معنوی
Forwarded from 📌🔎آگاهي و خرد
Forwarded from 📌🔎آگاهي و خرد
بیایید_به_گلزار_شهرام_ناظری_@Shamsmowla
<unknown>
Forwarded from 📌🔎آگاهي و خرد
پُر سَری آمد که با من سِر بگو ..
گفتم من با کسی سِر گویم که او را در او نبینم..... خود را در او بینم؟!!!!
@narrowminded
#شمس تبریزی
شب نيك انديشان خوش
گفتم من با کسی سِر گویم که او را در او نبینم..... خود را در او بینم؟!!!!
@narrowminded
#شمس تبریزی
شب نيك انديشان خوش
Forwarded from 📌🔎آگاهي و خرد
انسانی که به شناخت خويش نرسيده باشد
بی سواد حقيقی است
@narrowminded
هر چند تمام کتاب های دنيا را خوانده باشد...!
اگر #درونت پر از خشم، نفرت، خودخواهی و غرور، حسادت و زبالههای ديگر است
بدان که هيچگاه چيزی را نياموختهای و هنوز رشد نکردهای....
@narrowminded
#زرين
درود بامداد سه شنبه تان نيك،روزتان مملو از عشق و مهرباني در مسير رشد و بيداري
بی سواد حقيقی است
@narrowminded
هر چند تمام کتاب های دنيا را خوانده باشد...!
اگر #درونت پر از خشم، نفرت، خودخواهی و غرور، حسادت و زبالههای ديگر است
بدان که هيچگاه چيزی را نياموختهای و هنوز رشد نکردهای....
@narrowminded
#زرين
درود بامداد سه شنبه تان نيك،روزتان مملو از عشق و مهرباني در مسير رشد و بيداري
Forwarded from 📌🔎آگاهي و خرد
#حكايت
@narrowminded
گویند:
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
@narrowminded
گویند:
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
Forwarded from 📌🔎آگاهي و خرد
سخن نيمروز
@narrowminded
مردم هر کدام آرزویی دارند،یکی مال می خواهد،یکی جمال و دیگری افتخار.ولی به نظر من #دوست_خوب از تمام این ها بهتر است.
#سقراط
@narrowminded
مردم هر کدام آرزویی دارند،یکی مال می خواهد،یکی جمال و دیگری افتخار.ولی به نظر من #دوست_خوب از تمام این ها بهتر است.
#سقراط