می خواهم زنده بمانم (۱۴)
علی محمد نظری
صبح شد و هوا حسابی خنک شده بود. زیر این همه گلوله توپ روی سنگهایی که برای ساخت سنگر استفاده کرده بودیم تیمم کردم و دو رکعت نماز صبح را خواندم. مقداری آتش عراقیها کمتر شده بود. حریف نشدند مینی کاتیوشا را بزنند و از بچههای ما نیز خوشبختانه کسی آسیبی ندیده بود. بچهها داشتند ارتفاع را میگرفتند. دو نفر از عراقی ها اسیر شدند. بعدا آنها گفتند که عراقیها فکر میکردند حسین و نعمت از فرماندهان سپاه هستند و فقط دارند آنها را کتک میزنند که اطلاعات بدهند. بیچاره حسین این آخر خدمتی چه سرنوشتی پیدا کرده بود. نظری با بیسیم میخواست بگوید بیایید شربت ببرید آنها پایین ارتفاع بودند و جلو نیامده بودند. چون خیلی با اسم رمز صحبت کردن آشنا نبود گفت بیایید شهادت ببرید که کلی سوء تفاهم درست کرد که نکند کس دیگری شهید شده است. من گفته اش را اصلاح کردم و البته جمله پدرم را بیاد آوردم که چون نداری معرفت ساکت نشین و دم مزن. عراق تا ساعت ۱۱ مقاومت کرد و ساعت یازده ارتفاع را پس داد و حمله به سمت ارتفاع آغاز شد و تازه نوبت توپخانه عراقیها بود که وجب به وجب ارتفاع را گلوله باران کند. تمام راه رسیدن به قله سیاه شده بود. ساعت دوازده بود که یک هلیکوپتر سیاه رنگ عراقی سر رسید. گفتم رضا از دست این بی پدر دیگر امکان فرار نداریم. هلیکوپتر وارد منطقه شد و می خواست به سمت مینی یورش برد که یکی از بچهها یک گلوله آر پی جی ۷ به سمتش شلیک کرد و خدا خواه بود که پره عقبش را زد و هلیکوپتر شروع به چرخ زدن کرد و سقوط کرد و صدای الله اکبر به آسمان رفت. بعداً به سربازی که چنین رشادتی کرد از طرف جانشین فرماندهی کل قوا زنده یاد هاشمی رفسنجانی یک ماشین پیکان جایزه دادند و کارت پایان خدمت نیز گرفت. البته خودش رفت و ساعت خلبانش را آورد. با سقوط هلیکوپتر آتش توپخانه هم کمتر شد و عراق ساعت ۱۲ به پایین ارتفاع عقب نشینی کرد و عجب شیرین بود پیروزی. مرحله اول عملیات تمام شده بود. با بیسیم اطلاع دادند که به پایین بیایید و جایتان را با گروهان ۲ که در کنار امامزاده بودند عوض کنید. صبر کردیم تا بچههای گروهان ۲ رسیدند و خط را تحویل گرفتند و ما از کنار جاده شروع به حرکت به سمت عقب نمودیم که به یکباره گلوله توپی ناله کشان از راه رسید و در چند متریمان منفجر شد و همه ناخودآگاه دراز کشیدند. نفر جلویی من چنان با پوتین به صورتم نواخت که احساس کردم نصف صورتم کنده شده است. مقداری از حال رفته بودم و سلیمان عزیزی داشت دوباره به صورتم سیلی میزد، هرچه میزد من اصلا درد احساس نمی کردم و می گفتم تا حالا که زنده مانده ام و بقیه اش نیز خدا کریم است و او مرتب می زد. گیج و منگ شده بودم و صورتم داغ شده بود. بخود که آمدم دیدم دارند بیسیم را از پشتم باز می کنند و سیلی میزنند که به هوش بیایم. یواش یواش حالم بهتر شد اما تا مدتها صورتم بی حس بود. زیر شانه هایم را رضا گرفت و بلند شدم. نمیدانم موج انفجار بود و یا لگد نفر جلویی ولی بعد از ظهر درد صورت هم اضافه شد. شب قبل لحظهای نحوابیده بودم. به بچههای مینی رسیدیم. آنقدر موشک شلیک کرده بودند که کنار آنان جای جعبه مهمات نبود. برایشان دست بلند کردم و گفتم پیروزی را مدیون شماییم. جداً گل کاشتید، گل سر سبد ادوات شمایید. دست بلند کردند به تشکر و به امامزاده رسیدیم. باز کنسرو لوبیا دادند که راستش جز آن چیزی نبود. خوردیم و گفتند که بیدار باشید چون عراقیها عادت به پاتک بعد از شکست دارند. حاج آقا نیز رسید و از لحظه شهادت حسن گفت. گفت نبودید آن بالا عاشورایی بهپا شد. شب نیز در کنار امامزاده و آب خنک آن بیدار ماندیم و با بچهها در بالای ارتفاع به گرفتن گزارش لحظه به لحظه گذشت و رضا چون گوشت لختی از حال رفته بود. شکمش به پشتش چسبیده بود. دلم برایش می سوخت. جوان به این رشیدی دهان باز به خواب شیرین رفته بود.... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
علی محمد نظری
صبح شد و هوا حسابی خنک شده بود. زیر این همه گلوله توپ روی سنگهایی که برای ساخت سنگر استفاده کرده بودیم تیمم کردم و دو رکعت نماز صبح را خواندم. مقداری آتش عراقیها کمتر شده بود. حریف نشدند مینی کاتیوشا را بزنند و از بچههای ما نیز خوشبختانه کسی آسیبی ندیده بود. بچهها داشتند ارتفاع را میگرفتند. دو نفر از عراقی ها اسیر شدند. بعدا آنها گفتند که عراقیها فکر میکردند حسین و نعمت از فرماندهان سپاه هستند و فقط دارند آنها را کتک میزنند که اطلاعات بدهند. بیچاره حسین این آخر خدمتی چه سرنوشتی پیدا کرده بود. نظری با بیسیم میخواست بگوید بیایید شربت ببرید آنها پایین ارتفاع بودند و جلو نیامده بودند. چون خیلی با اسم رمز صحبت کردن آشنا نبود گفت بیایید شهادت ببرید که کلی سوء تفاهم درست کرد که نکند کس دیگری شهید شده است. من گفته اش را اصلاح کردم و البته جمله پدرم را بیاد آوردم که چون نداری معرفت ساکت نشین و دم مزن. عراق تا ساعت ۱۱ مقاومت کرد و ساعت یازده ارتفاع را پس داد و حمله به سمت ارتفاع آغاز شد و تازه نوبت توپخانه عراقیها بود که وجب به وجب ارتفاع را گلوله باران کند. تمام راه رسیدن به قله سیاه شده بود. ساعت دوازده بود که یک هلیکوپتر سیاه رنگ عراقی سر رسید. گفتم رضا از دست این بی پدر دیگر امکان فرار نداریم. هلیکوپتر وارد منطقه شد و می خواست به سمت مینی یورش برد که یکی از بچهها یک گلوله آر پی جی ۷ به سمتش شلیک کرد و خدا خواه بود که پره عقبش را زد و هلیکوپتر شروع به چرخ زدن کرد و سقوط کرد و صدای الله اکبر به آسمان رفت. بعداً به سربازی که چنین رشادتی کرد از طرف جانشین فرماندهی کل قوا زنده یاد هاشمی رفسنجانی یک ماشین پیکان جایزه دادند و کارت پایان خدمت نیز گرفت. البته خودش رفت و ساعت خلبانش را آورد. با سقوط هلیکوپتر آتش توپخانه هم کمتر شد و عراق ساعت ۱۲ به پایین ارتفاع عقب نشینی کرد و عجب شیرین بود پیروزی. مرحله اول عملیات تمام شده بود. با بیسیم اطلاع دادند که به پایین بیایید و جایتان را با گروهان ۲ که در کنار امامزاده بودند عوض کنید. صبر کردیم تا بچههای گروهان ۲ رسیدند و خط را تحویل گرفتند و ما از کنار جاده شروع به حرکت به سمت عقب نمودیم که به یکباره گلوله توپی ناله کشان از راه رسید و در چند متریمان منفجر شد و همه ناخودآگاه دراز کشیدند. نفر جلویی من چنان با پوتین به صورتم نواخت که احساس کردم نصف صورتم کنده شده است. مقداری از حال رفته بودم و سلیمان عزیزی داشت دوباره به صورتم سیلی میزد، هرچه میزد من اصلا درد احساس نمی کردم و می گفتم تا حالا که زنده مانده ام و بقیه اش نیز خدا کریم است و او مرتب می زد. گیج و منگ شده بودم و صورتم داغ شده بود. بخود که آمدم دیدم دارند بیسیم را از پشتم باز می کنند و سیلی میزنند که به هوش بیایم. یواش یواش حالم بهتر شد اما تا مدتها صورتم بی حس بود. زیر شانه هایم را رضا گرفت و بلند شدم. نمیدانم موج انفجار بود و یا لگد نفر جلویی ولی بعد از ظهر درد صورت هم اضافه شد. شب قبل لحظهای نحوابیده بودم. به بچههای مینی رسیدیم. آنقدر موشک شلیک کرده بودند که کنار آنان جای جعبه مهمات نبود. برایشان دست بلند کردم و گفتم پیروزی را مدیون شماییم. جداً گل کاشتید، گل سر سبد ادوات شمایید. دست بلند کردند به تشکر و به امامزاده رسیدیم. باز کنسرو لوبیا دادند که راستش جز آن چیزی نبود. خوردیم و گفتند که بیدار باشید چون عراقیها عادت به پاتک بعد از شکست دارند. حاج آقا نیز رسید و از لحظه شهادت حسن گفت. گفت نبودید آن بالا عاشورایی بهپا شد. شب نیز در کنار امامزاده و آب خنک آن بیدار ماندیم و با بچهها در بالای ارتفاع به گرفتن گزارش لحظه به لحظه گذشت و رضا چون گوشت لختی از حال رفته بود. شکمش به پشتش چسبیده بود. دلم برایش می سوخت. جوان به این رشیدی دهان باز به خواب شیرین رفته بود.... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
Forwarded from شب نشيني هالو
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
عزاداری یزد:
با دست شما ویران شد
این خانهی ایمان ها
باید ز شما پرسید
کو مسند و تاج کی
کو راه و نشان جم
👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
با دست شما ویران شد
این خانهی ایمان ها
باید ز شما پرسید
کو مسند و تاج کی
کو راه و نشان جم
👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
می خواهم زنده بمانم (۱۵)
علی محمد نظری
تا عصر روز بعد کنار امامزاده پیرمحمد ماندیم و ساعت ۵ عصر گفتند شما بخط بروید و با گروهان ۲ تعویض شوید. دوباره راه افتادیم یک سه کیلومتری تا پای قله پیاده رفتیم. فرمانده نیروها را تقسیم کرد و مقرر شد بلندترین جای کوه یعنی قله به دسته ما داده شود. هوا هنوز گرم بود و ارتفاع بسیار صعب العبور بود و جاهایی وجود داشت که فقط یک نفر می توانست حرکت کند. دو ساعت پیاپی صعود کردیم و وسط راه تشنگی بدجور فشار آورده بود. نه قمقمه ای داشتم و نه هیچ تجهیزات دیگری فقط ۱۲ کیلو بیسیم روی پشتم و دو عدد نارنجک به فانسخه ام آویزان کرده بودم و هِن و هِن کنان به بالا می رفتم. دستهای داغ رضا و تب فزاینده اش نگرانم کرده بود و گاهی کمکش می کردم که خدا ناکرده پرت نشود. یک نفر از بچه های ایلام عضو دسته ما بود و قمقمه اش پر از آب بود و هرچه به او التماس کردم که مقداری آب حتی به اندازه در قمقمه اش به من یا رضا دهد، امتناع کرد و گفت آبم را به شما بدهم در قله بی آب خواهم ماند. بیخیالش شدم و خلاصه نزدیکی های غروب با هر مکافاتی بود به قله رسیدیم. آنقدر بین راه عراق گلوله توپ زده بود که تمام راه سیاه بود و جاهای دیواره مانند را مجبور به تکیه به دیواره کوه آمده بودیم و لباسهایمان سیاه شده بود و با عرق شدید بین راه مثل آن بود که در دوده فرو رفته ایم. در قله شهریار از بچه های کرمانشاه را دیدم. او قبلا بیسیم چی تطبیق توپخانه بود و بسیار فرد صادق و پرکاری بود. عادت داشت هر روز صبح یک لیوان آب را با آبلیمو مخلوط کرده و با نمک زیاد شور کند و بخورد. در گرا و روانه کردن توپها چند روزی با هم بودیم و چون هر دو دانشجو بودیم بسیار در آن چند روزه اخت شده بودیم. خبر نداشت به گردان پیاده منتقل شده ام.
یکدیگر را بغل کردیم و صورتش را بوسیدم فهمید که تشنه ایم. گفت ته دبه باید مقداری آب باشد. تقریباً دو لیتری ته یک دبه بیست لیتری آب بسیار گرمی بود که من و رضا که قمقمه نداشتیم آن را خوردیم. از شهریار پرسیدم اوضاع چطور است؟ گفت عراقی ها همین پایین کوه هستند. توپخانه آنها یک کیلومتر عقب تر است. خمپاره انداز نیاورده اند ولی مواظب تک تیراندازها باشید. آنها ممکن است از کوه بالا بیایند و شکارتان کنند. مخصوصاً که دوربین تفنگهایشان در شب خوب می بیند. گفت من باید برگردم دبه آب را برایتان می گذارم. تشکر کرده و خدا حافظی کردیم. مقداری نان خشک در کارتونی شهریار آورده بود که روی کارتونش آدرس کارخانه ای در شیراز بود و از فرط گرسنگی همه مشغول خوردن نان خشک شدیم. خِرپ و خِرپ نان را می جویدیم. یک پاکت شیر هم بود که ساخت کارخانه ای در شهر خودم اراک بود. البته خالی بود. چقدر دلم برای اراک تنگ شده بود. نزدیک دو ماه بود که هیچ خبری از اراک نداشتم. نه نامه ای آمده بود و نه نامه ای رفته بود. از آن بالا نشستن و غروب خورشید دشت مهران را نگاه کردن لذت بخش بود. خورشید بزرگ شده بود و داشت به خون می نشست. چه خونهایی که در این دشت ریخته نشده. عجب جنگی شد این جنگ ایران و عراق! رو به خورشید بودم و غرق در فکر که غلامی فرمانده دسته پستها را تقسیم کرد و برای من نیز یک ساعت پست گذاشت به او گفتم غلامی جان نیروی مخابرات همیشه آماده و طبق قانون بدون پست است، برای چی برایم پست گذاشتی؟ گفت ما ۷ نفریم و کس دیگری اینجا نیست باید ۱۲ تا یک را کمک کنی. تازه برای کمکت که مریض است ارفاق کرده ام. سنگهای خوبی روی قله بود و از طرف عراقیها نیز شلیکی صورت نگرفت. هوا خنک شده بود و همه چیز آرام بود. ساعت دوازده بیدارم کردند مثل سنگ افتاده بودم. گفتم غلامی من در دو شب گذشته یک لحظه هم نخوابیده ام می ترسم عراقی ها بیایند و این آخر جنگی اسیرمان کنند. گفت نترس من بیدارم. کلاش را به دست گرفته و ماه هم طلوع کرده بود و آرامش برقرار بود. ساعت دوازده و نیم سر پست خوابم برد و ساعت دوازده و چهل و پنج از خواب پریدم..... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
علی محمد نظری
تا عصر روز بعد کنار امامزاده پیرمحمد ماندیم و ساعت ۵ عصر گفتند شما بخط بروید و با گروهان ۲ تعویض شوید. دوباره راه افتادیم یک سه کیلومتری تا پای قله پیاده رفتیم. فرمانده نیروها را تقسیم کرد و مقرر شد بلندترین جای کوه یعنی قله به دسته ما داده شود. هوا هنوز گرم بود و ارتفاع بسیار صعب العبور بود و جاهایی وجود داشت که فقط یک نفر می توانست حرکت کند. دو ساعت پیاپی صعود کردیم و وسط راه تشنگی بدجور فشار آورده بود. نه قمقمه ای داشتم و نه هیچ تجهیزات دیگری فقط ۱۲ کیلو بیسیم روی پشتم و دو عدد نارنجک به فانسخه ام آویزان کرده بودم و هِن و هِن کنان به بالا می رفتم. دستهای داغ رضا و تب فزاینده اش نگرانم کرده بود و گاهی کمکش می کردم که خدا ناکرده پرت نشود. یک نفر از بچه های ایلام عضو دسته ما بود و قمقمه اش پر از آب بود و هرچه به او التماس کردم که مقداری آب حتی به اندازه در قمقمه اش به من یا رضا دهد، امتناع کرد و گفت آبم را به شما بدهم در قله بی آب خواهم ماند. بیخیالش شدم و خلاصه نزدیکی های غروب با هر مکافاتی بود به قله رسیدیم. آنقدر بین راه عراق گلوله توپ زده بود که تمام راه سیاه بود و جاهای دیواره مانند را مجبور به تکیه به دیواره کوه آمده بودیم و لباسهایمان سیاه شده بود و با عرق شدید بین راه مثل آن بود که در دوده فرو رفته ایم. در قله شهریار از بچه های کرمانشاه را دیدم. او قبلا بیسیم چی تطبیق توپخانه بود و بسیار فرد صادق و پرکاری بود. عادت داشت هر روز صبح یک لیوان آب را با آبلیمو مخلوط کرده و با نمک زیاد شور کند و بخورد. در گرا و روانه کردن توپها چند روزی با هم بودیم و چون هر دو دانشجو بودیم بسیار در آن چند روزه اخت شده بودیم. خبر نداشت به گردان پیاده منتقل شده ام.
یکدیگر را بغل کردیم و صورتش را بوسیدم فهمید که تشنه ایم. گفت ته دبه باید مقداری آب باشد. تقریباً دو لیتری ته یک دبه بیست لیتری آب بسیار گرمی بود که من و رضا که قمقمه نداشتیم آن را خوردیم. از شهریار پرسیدم اوضاع چطور است؟ گفت عراقی ها همین پایین کوه هستند. توپخانه آنها یک کیلومتر عقب تر است. خمپاره انداز نیاورده اند ولی مواظب تک تیراندازها باشید. آنها ممکن است از کوه بالا بیایند و شکارتان کنند. مخصوصاً که دوربین تفنگهایشان در شب خوب می بیند. گفت من باید برگردم دبه آب را برایتان می گذارم. تشکر کرده و خدا حافظی کردیم. مقداری نان خشک در کارتونی شهریار آورده بود که روی کارتونش آدرس کارخانه ای در شیراز بود و از فرط گرسنگی همه مشغول خوردن نان خشک شدیم. خِرپ و خِرپ نان را می جویدیم. یک پاکت شیر هم بود که ساخت کارخانه ای در شهر خودم اراک بود. البته خالی بود. چقدر دلم برای اراک تنگ شده بود. نزدیک دو ماه بود که هیچ خبری از اراک نداشتم. نه نامه ای آمده بود و نه نامه ای رفته بود. از آن بالا نشستن و غروب خورشید دشت مهران را نگاه کردن لذت بخش بود. خورشید بزرگ شده بود و داشت به خون می نشست. چه خونهایی که در این دشت ریخته نشده. عجب جنگی شد این جنگ ایران و عراق! رو به خورشید بودم و غرق در فکر که غلامی فرمانده دسته پستها را تقسیم کرد و برای من نیز یک ساعت پست گذاشت به او گفتم غلامی جان نیروی مخابرات همیشه آماده و طبق قانون بدون پست است، برای چی برایم پست گذاشتی؟ گفت ما ۷ نفریم و کس دیگری اینجا نیست باید ۱۲ تا یک را کمک کنی. تازه برای کمکت که مریض است ارفاق کرده ام. سنگهای خوبی روی قله بود و از طرف عراقیها نیز شلیکی صورت نگرفت. هوا خنک شده بود و همه چیز آرام بود. ساعت دوازده بیدارم کردند مثل سنگ افتاده بودم. گفتم غلامی من در دو شب گذشته یک لحظه هم نخوابیده ام می ترسم عراقی ها بیایند و این آخر جنگی اسیرمان کنند. گفت نترس من بیدارم. کلاش را به دست گرفته و ماه هم طلوع کرده بود و آرامش برقرار بود. ساعت دوازده و نیم سر پست خوابم برد و ساعت دوازده و چهل و پنج از خواب پریدم..... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
می خواهم زنده بمانم (۱۶)
علی محمد نظری
ترس وجودم را فرا گرفته بود. سکوت بود و سکوت. به دور و بر نگاهی انداختم اسلحه را از ضامن خارج کرده و خوب دور بر را نگاه کردم. از پشت سنگها بیرون آمده و با توجه به روشنایی ماه نگاهی به پایین انداختم. خبری نبود، حتی عراقیها نیز در خواب بودند. به پشت سنگها که مثل سنگر بود برگشتم و غلامی را صدا کردم. مست خواب بود. به او گفتم تو که گفتی بیداری! من لحظه ای خوابم برد و از ترس نصف جان شدم. گفت خبری نیست، عراقیها هم سه شب است نخوابیدهاند و امشب به استراحت پرداختهاند. تعجب کردم که فرمانده دسته چقدر بیخیال است. ساعت یک شد نفر بعدی به سختی از خواب بلند شد و پست را تحویل گرفت. بسیار تاکید کردم که نخوابد. تا خوب بیدار نشد نتوانستم بخوابم.
حسابی سردم شده بود و باد سرد صبحگاهی تا مغز استخوان نفوذ کرده بود. با تیمم نماز صبح را خواندم. نگهبان گفت خبری نیست. چرت دیگری زدم و خورشید با نفس گرم خود صورتم را نوازش داد و از پشت پلکهایم جای خواب را در چشمانم گرفت. بسیار گرسنه بودم و از نان خشک دیشب چیزی نمانده بود. به پایین نگاه کردم و احساس کردم عراقیها گرد و خاکی راه انداختهاند و مثل اینکه دارند به عقب میروند. بیسیم را برداشتم.
هادی هادی، محمود
جانم محمود جان
ناتنی ها دارند می روند!
بله محمود جان چشمی ها(بچههای اطلاعات و عملیات) هم خبر آوردند که از صبح در حال جمع و جور هستند. راستی فرمانده گفت به پایین بیایید.
ساعت هفت به سمت پایین حرکت کردیم و بیسیم را من برداشتم و غلامی دبه آب را به یکی دیگر داد و کلاشها را بچهها به روی شانه انداخته و به ستون یک به سمت پایین حرکت کردیم. گرسنگی و تشنگی و حالا این مسیر شنی و سنگلاخ حرکت را کند میکرد. بعد از دو ساعتی به پایین رسیدیم. بچههای گردان حسابی کیک و ساندیس خورده بودند و حتی یک عدد برای ما ۷ نفر کنار نگذاشته بودند. چاره ای نبود. کامیونها رسیدند و فرمانده گفت احتمالا جنگ تمام شده به پادگان شرق ایلام میرویم. سوار شدیم و دوباره جاده خاکی تا ارکواز ملکشاهی. در بین راه پیراهن خاکی و دود زده را در آوردم و آن را بداخل درختان بلوط کنار جاده پرت کردم و گفتم رضا دیدی جنگ تمام شد. دیگر به این لباس بسیار سیاه و کثیف نیازی ندارم. در پادگان یک پیراهن دیگر دارم آن را می پوشم. نزدیک ظهر به پادگان رسیدیم. لباس ها را عوض کردیم و با آب تانکر سر و صورت را شستیم.
سلیمان عزیزی یک به یک بچه ها را صدا می کرد و برگه مرخصی تشویقی به مدت ۱۲ روز را تحویل می داد. اول رضا رفت و آخرین نفر مرا صدا کرد. دوباره صورتم از ضرب سیلی چند روز پیش داغ شد. میخواستم نروم، اما دل را بدریا زده رفتم. برگه مرخصی را به طرفم گرفت. من سرم را پایین انداخته تا چشم در چشم با او نشوم. گفت یک چکی به شما زده ام و خدا زانه خودم هم ناراحتم. حلال کن برارکه! بیا همه را ۱۲ روز تشویقی دادم و تو را ۱۶ روز. صورتم را بوسید و مرا در بغل گرفت. چیزی نگفتم و برگه مرخصی را گرفتم. با رضا به سمت ایلام راه افتادیم. ساعت دو یک مینی بوس رسید که تا اسلام آباد می رفت. به اسلام آباد رسیدیم. تانک های سوخته منافقین هنوز در کوچه و پس کوچه های آن شهر جمع نشده بود. یک مینی بوس دیگر بعد از ساعتی گرفتیم و به سمت کرمانشاه براه افتادیم. در بین راه به تنگه مرصاد رسیدیم. از ۵۰۰ متری تنگه کنار جاده تانکهای سوخته آنان بود. آسفالت جاده هنوز خوب صاف نشده بود. مردم در حال باز کردن پیچ تانکها و آیفاهای سوخته بودند. حتی ماشین آیفایی بار هندوانه داشت و پوستهای چروک شده آنان پیدا بود. غروب بود به میدان آزادی رسیدیم. رضا دوباره تب کرده بود. گفتم بگذار اینجا درمانگاهی پیدا کنم در پرس و جو بودم که سواری صدا می زد تهران ۱۰۰ تومان و رضا گفت بیخیال درمانگاه شو، من با این ماشین به تهران می روم. از این ارزانتر نمیتوانم به تهران بروم. همدیگر را بغل کرده و خداحافظی کردیم. رضا رفت و من بدنبال ماشین برای دوراهی کنگاور یا نهاوند و یا ملایر یا اراک یا قم و خلاصه به سمت شرق بودم. با ماشینی به دوراهی کنگاور آمدم. بعد با یک نیسان که عقب آن مملو از علف بود و کلی پهن گاو و گوسفند داشت به سمت نهاوند حرکت کردم. بوی گوسفند یاد روستایمان قره بنیاد را زنده کرد. قدیم چقدر گوسفند داشتیم. نزدیک به ۲۰۰۰ گوسفند فقط در یک روستا. چقدر دلم برای دهات و عموهایم تنگ شده. پنج کیلومتری نهاوند ماشین گشتی دستور توقف داد! ... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
علی محمد نظری
ترس وجودم را فرا گرفته بود. سکوت بود و سکوت. به دور و بر نگاهی انداختم اسلحه را از ضامن خارج کرده و خوب دور بر را نگاه کردم. از پشت سنگها بیرون آمده و با توجه به روشنایی ماه نگاهی به پایین انداختم. خبری نبود، حتی عراقیها نیز در خواب بودند. به پشت سنگها که مثل سنگر بود برگشتم و غلامی را صدا کردم. مست خواب بود. به او گفتم تو که گفتی بیداری! من لحظه ای خوابم برد و از ترس نصف جان شدم. گفت خبری نیست، عراقیها هم سه شب است نخوابیدهاند و امشب به استراحت پرداختهاند. تعجب کردم که فرمانده دسته چقدر بیخیال است. ساعت یک شد نفر بعدی به سختی از خواب بلند شد و پست را تحویل گرفت. بسیار تاکید کردم که نخوابد. تا خوب بیدار نشد نتوانستم بخوابم.
حسابی سردم شده بود و باد سرد صبحگاهی تا مغز استخوان نفوذ کرده بود. با تیمم نماز صبح را خواندم. نگهبان گفت خبری نیست. چرت دیگری زدم و خورشید با نفس گرم خود صورتم را نوازش داد و از پشت پلکهایم جای خواب را در چشمانم گرفت. بسیار گرسنه بودم و از نان خشک دیشب چیزی نمانده بود. به پایین نگاه کردم و احساس کردم عراقیها گرد و خاکی راه انداختهاند و مثل اینکه دارند به عقب میروند. بیسیم را برداشتم.
هادی هادی، محمود
جانم محمود جان
ناتنی ها دارند می روند!
بله محمود جان چشمی ها(بچههای اطلاعات و عملیات) هم خبر آوردند که از صبح در حال جمع و جور هستند. راستی فرمانده گفت به پایین بیایید.
ساعت هفت به سمت پایین حرکت کردیم و بیسیم را من برداشتم و غلامی دبه آب را به یکی دیگر داد و کلاشها را بچهها به روی شانه انداخته و به ستون یک به سمت پایین حرکت کردیم. گرسنگی و تشنگی و حالا این مسیر شنی و سنگلاخ حرکت را کند میکرد. بعد از دو ساعتی به پایین رسیدیم. بچههای گردان حسابی کیک و ساندیس خورده بودند و حتی یک عدد برای ما ۷ نفر کنار نگذاشته بودند. چاره ای نبود. کامیونها رسیدند و فرمانده گفت احتمالا جنگ تمام شده به پادگان شرق ایلام میرویم. سوار شدیم و دوباره جاده خاکی تا ارکواز ملکشاهی. در بین راه پیراهن خاکی و دود زده را در آوردم و آن را بداخل درختان بلوط کنار جاده پرت کردم و گفتم رضا دیدی جنگ تمام شد. دیگر به این لباس بسیار سیاه و کثیف نیازی ندارم. در پادگان یک پیراهن دیگر دارم آن را می پوشم. نزدیک ظهر به پادگان رسیدیم. لباس ها را عوض کردیم و با آب تانکر سر و صورت را شستیم.
سلیمان عزیزی یک به یک بچه ها را صدا می کرد و برگه مرخصی تشویقی به مدت ۱۲ روز را تحویل می داد. اول رضا رفت و آخرین نفر مرا صدا کرد. دوباره صورتم از ضرب سیلی چند روز پیش داغ شد. میخواستم نروم، اما دل را بدریا زده رفتم. برگه مرخصی را به طرفم گرفت. من سرم را پایین انداخته تا چشم در چشم با او نشوم. گفت یک چکی به شما زده ام و خدا زانه خودم هم ناراحتم. حلال کن برارکه! بیا همه را ۱۲ روز تشویقی دادم و تو را ۱۶ روز. صورتم را بوسید و مرا در بغل گرفت. چیزی نگفتم و برگه مرخصی را گرفتم. با رضا به سمت ایلام راه افتادیم. ساعت دو یک مینی بوس رسید که تا اسلام آباد می رفت. به اسلام آباد رسیدیم. تانک های سوخته منافقین هنوز در کوچه و پس کوچه های آن شهر جمع نشده بود. یک مینی بوس دیگر بعد از ساعتی گرفتیم و به سمت کرمانشاه براه افتادیم. در بین راه به تنگه مرصاد رسیدیم. از ۵۰۰ متری تنگه کنار جاده تانکهای سوخته آنان بود. آسفالت جاده هنوز خوب صاف نشده بود. مردم در حال باز کردن پیچ تانکها و آیفاهای سوخته بودند. حتی ماشین آیفایی بار هندوانه داشت و پوستهای چروک شده آنان پیدا بود. غروب بود به میدان آزادی رسیدیم. رضا دوباره تب کرده بود. گفتم بگذار اینجا درمانگاهی پیدا کنم در پرس و جو بودم که سواری صدا می زد تهران ۱۰۰ تومان و رضا گفت بیخیال درمانگاه شو، من با این ماشین به تهران می روم. از این ارزانتر نمیتوانم به تهران بروم. همدیگر را بغل کرده و خداحافظی کردیم. رضا رفت و من بدنبال ماشین برای دوراهی کنگاور یا نهاوند و یا ملایر یا اراک یا قم و خلاصه به سمت شرق بودم. با ماشینی به دوراهی کنگاور آمدم. بعد با یک نیسان که عقب آن مملو از علف بود و کلی پهن گاو و گوسفند داشت به سمت نهاوند حرکت کردم. بوی گوسفند یاد روستایمان قره بنیاد را زنده کرد. قدیم چقدر گوسفند داشتیم. نزدیک به ۲۰۰۰ گوسفند فقط در یک روستا. چقدر دلم برای دهات و عموهایم تنگ شده. پنج کیلومتری نهاوند ماشین گشتی دستور توقف داد! ... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
می خواهم زنده بمانم (۱۷)
علی محمد نظری
پیغام ایست کاملا جدی بود و راننده وانت که مردی روستایی بود و همسرش در کنارش بود درکنار جاده ایستادند. از پیکانی سه نفر پیاده شدند و مرا پیاده کردند و مدارک خواستند. لباس شخصی داشتند و من نیز مقداری شک کرده و از آنان تقاضای مدارک کردم که بسیار به مذاقشان تلخ آمد و بیشتر مشکوک شدند. برگه مرخصی را بررسی کردند و گفتند راه بیفتید. بیست کیلومتری به نهاوند داشتیم. به روستای محل تولد حسن رسیدم فاتحه ای نثار روح او کردم و نمیدانستم پیکر پاکش به ده آمده یا نه. ساعت حوالی یازده به نهاوند رسیدیم و آن ماشین ما را به بسیجی های اول شهر معرفی کردند و آنها یکبار دیگر هم ساکم را گشتند و هم مدارک را بررسی کردند. گفتم چرا اینقدر بگیر و ببند زیاد شده؟ یکی از آنها گفت بعد از عملیات مرصاد خیلی از منافقین قصد نفوذ یا حرکت به سمت داخل کشور را داشتند که توسط ماها بازداشت شده اند. بسیجی ها اجازه حرکت دادند و باز یک سواری که به ملایر می رفت مرا سوار کرد و به ابتدای جاده اراک رساند. ساعت حوالی یک بود و خنکی خوبی و از جمله شوق دیدار وطن روح را نوازش می داد. مدتی ماندم تا دوباره پیکانی رسید و پنج نفر بودیم که مسافرش شدیم به سمت اراک. من در جلو کنار دست بنده خدایی نشسته بودم و راننده یک نوار گذاشت که معین خواننده اصفهانی آن را میخواند و فکر کنم آهنگ بی بی گل بود و من اصلاً آن نشنیده بودم. گفت نوار که ناراحتتان نمی کند. تعارف کردم و گفتم اگر به نخوابیدن شما کمک می کند اشکالی ندارد و او گفت بیشتر مشتری های هر شبش ما رزمندگان هستیم که از خط به مرخصی می رویم و همیشه از همه می پرسد که ناراحتشان نکند.
بی بی گل فدات بشم دیگه بی تو خسته ام بی بی گل،
یکی از همین روزا می بینی شکستم بی بی گل.
به یکباره به یاد حسن افتادم که همین سه چهار شب پیش مثل گلی پر پر شد و وقتی که از جلوی روستایشان رد شدم میخواستم بروم و به پدر و مادرش تسلیت بگویم. راننده فهمید آهنگ آنقدر تاثیر گذاشته که دارم اشک می ریزم، گفت بخدا نوار دیگری ندارم. حلال کن که ناراحتت کردم. به بالای روستایمان قره بنیاد رسیدیم. ده در تاریکی فرو رفته بود و احتمالا عموهایم با فرزندانشان در خواب ناز بودند. دلم هوایشان را کرده بود. تا اراک با راننده تعریف کردیم و چهار مسافر دیگر مست خواب بودند. طریقه شهادت حسن را برایش گفتم و او می گفت قسمتش بوده است. به میدان امام اراک رسیدیم و هر کس بیست و پنج تومان کرایه اش را داد. مسافرها رفتند و من خوشحال از دیدن میدان امام رو به قبله به حالت سجده افتاده و کف آسفالت را بوسیده و سجده کردم که یک موتورسوار با لباس پلنگی رسید و گفت آقا نماز میخوانی؟ گفتم نه سجده شکر است دلم برای اراک تنگ شده بود. گفت از منطقه می آیی گفتم بله. گفت سوار شو من نذر دارم وقتی به مرخصی می آیم رزمندگان را با موتور شبها برسانم تا کرایه ندهند. نامش سعید عشقبان از هم محلی ها بود. مرا به خانه رساند و گاز موتور را گرفت و رفت و من زنگ درب را بصدا درآوردم و آقام خدابیامرز که همیشه خواب سبک بود از پشت زنگ با آن لهجه دهاتیمان گفت کیَه! گفتم علی. صدای جیغ همه بلند شد.... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
علی محمد نظری
پیغام ایست کاملا جدی بود و راننده وانت که مردی روستایی بود و همسرش در کنارش بود درکنار جاده ایستادند. از پیکانی سه نفر پیاده شدند و مرا پیاده کردند و مدارک خواستند. لباس شخصی داشتند و من نیز مقداری شک کرده و از آنان تقاضای مدارک کردم که بسیار به مذاقشان تلخ آمد و بیشتر مشکوک شدند. برگه مرخصی را بررسی کردند و گفتند راه بیفتید. بیست کیلومتری به نهاوند داشتیم. به روستای محل تولد حسن رسیدم فاتحه ای نثار روح او کردم و نمیدانستم پیکر پاکش به ده آمده یا نه. ساعت حوالی یازده به نهاوند رسیدیم و آن ماشین ما را به بسیجی های اول شهر معرفی کردند و آنها یکبار دیگر هم ساکم را گشتند و هم مدارک را بررسی کردند. گفتم چرا اینقدر بگیر و ببند زیاد شده؟ یکی از آنها گفت بعد از عملیات مرصاد خیلی از منافقین قصد نفوذ یا حرکت به سمت داخل کشور را داشتند که توسط ماها بازداشت شده اند. بسیجی ها اجازه حرکت دادند و باز یک سواری که به ملایر می رفت مرا سوار کرد و به ابتدای جاده اراک رساند. ساعت حوالی یک بود و خنکی خوبی و از جمله شوق دیدار وطن روح را نوازش می داد. مدتی ماندم تا دوباره پیکانی رسید و پنج نفر بودیم که مسافرش شدیم به سمت اراک. من در جلو کنار دست بنده خدایی نشسته بودم و راننده یک نوار گذاشت که معین خواننده اصفهانی آن را میخواند و فکر کنم آهنگ بی بی گل بود و من اصلاً آن نشنیده بودم. گفت نوار که ناراحتتان نمی کند. تعارف کردم و گفتم اگر به نخوابیدن شما کمک می کند اشکالی ندارد و او گفت بیشتر مشتری های هر شبش ما رزمندگان هستیم که از خط به مرخصی می رویم و همیشه از همه می پرسد که ناراحتشان نکند.
بی بی گل فدات بشم دیگه بی تو خسته ام بی بی گل،
یکی از همین روزا می بینی شکستم بی بی گل.
به یکباره به یاد حسن افتادم که همین سه چهار شب پیش مثل گلی پر پر شد و وقتی که از جلوی روستایشان رد شدم میخواستم بروم و به پدر و مادرش تسلیت بگویم. راننده فهمید آهنگ آنقدر تاثیر گذاشته که دارم اشک می ریزم، گفت بخدا نوار دیگری ندارم. حلال کن که ناراحتت کردم. به بالای روستایمان قره بنیاد رسیدیم. ده در تاریکی فرو رفته بود و احتمالا عموهایم با فرزندانشان در خواب ناز بودند. دلم هوایشان را کرده بود. تا اراک با راننده تعریف کردیم و چهار مسافر دیگر مست خواب بودند. طریقه شهادت حسن را برایش گفتم و او می گفت قسمتش بوده است. به میدان امام اراک رسیدیم و هر کس بیست و پنج تومان کرایه اش را داد. مسافرها رفتند و من خوشحال از دیدن میدان امام رو به قبله به حالت سجده افتاده و کف آسفالت را بوسیده و سجده کردم که یک موتورسوار با لباس پلنگی رسید و گفت آقا نماز میخوانی؟ گفتم نه سجده شکر است دلم برای اراک تنگ شده بود. گفت از منطقه می آیی گفتم بله. گفت سوار شو من نذر دارم وقتی به مرخصی می آیم رزمندگان را با موتور شبها برسانم تا کرایه ندهند. نامش سعید عشقبان از هم محلی ها بود. مرا به خانه رساند و گاز موتور را گرفت و رفت و من زنگ درب را بصدا درآوردم و آقام خدابیامرز که همیشه خواب سبک بود از پشت زنگ با آن لهجه دهاتیمان گفت کیَه! گفتم علی. صدای جیغ همه بلند شد.... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
Forwarded from ترانه های ماندگار 🎵
ترانه بسیار زیبا و خاطره انگیز
🔸 همکلاسا ( همکلاسها )
🔹با صدای : منوچهر سخایی
🔸ترانه و آهنگ: جهانبخش پازوکی
🔹آلبوم: همکلاسا
@BestMusik کانال ترانه های ماندگار
🔸 همکلاسا ( همکلاسها )
🔹با صدای : منوچهر سخایی
🔸ترانه و آهنگ: جهانبخش پازوکی
🔹آلبوم: همکلاسا
@BestMusik کانال ترانه های ماندگار
می خواهم زنده بمانم (۱۸)
علی محمد نظری
همه اهل خانه بیدار شدند و برادرانم مصطفی و فرهاد و مرتضی خود را به حیاط رسانده و روبوسی ها آغاز شد. معلوم شد خانواده قید زنده مانده مرا زده بودند و دست به دعا شده بودند که اقلاً اسیر شده باشم. به چهره آقام نگاه کردم باورم نمیشد تمام موهایش سفید شده بود. اصلاً قابل باور نبود در در این دو ماهه این حجم عظیم از سفیدی مو! نتوانستم خودم را کنترل کنم و گفتم چرا اینقدر موهایت سفید شده است. با آن لهجه دهاتمان گفت ای پدرت دِرا اولاد که پدرم را دِوُردی. تازه فهمیدم که نبود اخباری از از من چقدر خانواده را نگران کرده و برایم گفتند بی تابی های مادرم و گریههای او بیشتر باعث این اتفاق شده است. همه خوشحال بودند که توانستهام زنده برگردم. مچ پای راستم در جریان عملیات زخم برداشته بود و مقداری عفونت کرده بود و مدتها طول کشید تا خوب شود. بسیار لاغر شده بودم. فردایش که خودم را وزن کردم دقیقاً ۶۰ کیلو شده بودم و ۲۳ کیلو کاهش وزن چهرهام را تکیده کرده بود. مدتها بود خودم را در آینه ندیده بودم. احساس می کردم فرد دیگری در آینه بجای من قرار گرفته است. عصر فردا برادرم جعفر نیز رسید و این روزهای مرخصی به سرعت میگذشت. در شب جمعه که به بهشت زهرای اراک رفته بودم خبر شهادت مجید نوری از همکلاسیهای دوران مدرسه بیشتر حالم را بد کرد که قبلا خاطرهاش و لطف بیکرانش را ستوده ام. آتش بس بین ایران عراق برقرار بود و بخاطر بدعهدی صدام من هر لحظه گمان میبردم که دوباره ممکن است جنگ و درگیری از سر گرفته شود. ۱۶ روز گذشت و دوباره به ایلام برگشتم و در دژبانی لشکر ۱۱ گفتند باید به محافظت از مقر لشکر ۱۱ در ارتفاعات بانروشان بروم. ساعت ۹ براه افتادم و فکر کردم که باید راه معلوم باشد و پرسان پرسان و پیاده به دو راهی میمک رسیدم و به سمت صالح آباد نرفتم. هوا گرم شده بود و دکمه های پیراهنم را باز کرده بودم که توسط دژبان لشکر ۸۴ مورد بازخواست قرار گرفتم که وقتی فهمید از نیروهای سپاه هستم بیخیال شد وگرنه بازداشت شده بودم. از هر کس می پرسیدم مقر گروهان یک کجاست هیچکس نمیدانست و من راه را به سمت جبهه میمک ادامه دادم و به روستایی رسیدم که نیمه ویرانه بود و کاملاً خالی از سکنه و در قسمت پایین جاده آسفالته قرار داشت بداخل روستا رفتم خانه ها از سنگ و گل ساخته شده و تعدادی از سقفها ریخته بودند. به ناگاه عقابی از روی بامی پروازی را آغاز کرد و صدای جغدی به گوش رسید. هیچکس نبود. راه را ادامه دادم ساعت به دوازده نزدیک میشد. حس کردم دارم به مرز میمک می رسم. در نهایت توسط افراد لشکر ۸۴ بازداشت شدم و هرچه گفتم که من نیروی لشکر ۱۱ هستم کسی باور نکرد. گروهبانی گفت ۱۰۰ متر دیگر جلو می رفتی نقطه صفر مرزی بود و بدست عراقی ها میافتادی! فرمانده ارتشی که ستوانی بود مرا به بازداشتگاه منتقل کرد و کارت دانشجویی را نیز که نشان دادم بیشتر مشکوک شدند. اصلا کارت شناسایی در لشکر یازه مرسوم نبود و فقط یک پلاک داده بودند و دیگر هیچ و آن نیز فقط رمزی داشت که یک حرف و چند رقم بود مثل همین پلاک ماشینها. در نهایت با تماس با فرمانده مرا به مقر لشکر قبل از بانروشان با جیپی انتقال دادند. تقریباً بیست و خورده ای کیلومتر از صبح پیاده رفته بودم. به مقر لشکر ۸۴ وارد شدم. فرمانده که همان سرهنگ کفن پوشیده زمان عملیات بود روی تختی زیر درختان بلوط استراحت بعد از جنگ را می گذراند و الحق برخورد خوبی داشت. به او گفتم که من از نیروهای لشکر ۱۱ هستم دانشجوی دانشگاه علم و صنعتم و مقر گروهانم را گم کردهام. آخر دستور داد مرا به لشکر ۱۱ ببرند و اگر آنها مرا شناسایی کردند آزاد شوم. گروهبانی باز مرا سوار جیپ کرد و مقر لشکر ۱۱ رساند. همان جلوی درب توسط دژبان شناسایی شدم و گروهبان از من خداحافظی کرد. این مقر گروهان یک شده بود معما..... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
علی محمد نظری
همه اهل خانه بیدار شدند و برادرانم مصطفی و فرهاد و مرتضی خود را به حیاط رسانده و روبوسی ها آغاز شد. معلوم شد خانواده قید زنده مانده مرا زده بودند و دست به دعا شده بودند که اقلاً اسیر شده باشم. به چهره آقام نگاه کردم باورم نمیشد تمام موهایش سفید شده بود. اصلاً قابل باور نبود در در این دو ماهه این حجم عظیم از سفیدی مو! نتوانستم خودم را کنترل کنم و گفتم چرا اینقدر موهایت سفید شده است. با آن لهجه دهاتمان گفت ای پدرت دِرا اولاد که پدرم را دِوُردی. تازه فهمیدم که نبود اخباری از از من چقدر خانواده را نگران کرده و برایم گفتند بی تابی های مادرم و گریههای او بیشتر باعث این اتفاق شده است. همه خوشحال بودند که توانستهام زنده برگردم. مچ پای راستم در جریان عملیات زخم برداشته بود و مقداری عفونت کرده بود و مدتها طول کشید تا خوب شود. بسیار لاغر شده بودم. فردایش که خودم را وزن کردم دقیقاً ۶۰ کیلو شده بودم و ۲۳ کیلو کاهش وزن چهرهام را تکیده کرده بود. مدتها بود خودم را در آینه ندیده بودم. احساس می کردم فرد دیگری در آینه بجای من قرار گرفته است. عصر فردا برادرم جعفر نیز رسید و این روزهای مرخصی به سرعت میگذشت. در شب جمعه که به بهشت زهرای اراک رفته بودم خبر شهادت مجید نوری از همکلاسیهای دوران مدرسه بیشتر حالم را بد کرد که قبلا خاطرهاش و لطف بیکرانش را ستوده ام. آتش بس بین ایران عراق برقرار بود و بخاطر بدعهدی صدام من هر لحظه گمان میبردم که دوباره ممکن است جنگ و درگیری از سر گرفته شود. ۱۶ روز گذشت و دوباره به ایلام برگشتم و در دژبانی لشکر ۱۱ گفتند باید به محافظت از مقر لشکر ۱۱ در ارتفاعات بانروشان بروم. ساعت ۹ براه افتادم و فکر کردم که باید راه معلوم باشد و پرسان پرسان و پیاده به دو راهی میمک رسیدم و به سمت صالح آباد نرفتم. هوا گرم شده بود و دکمه های پیراهنم را باز کرده بودم که توسط دژبان لشکر ۸۴ مورد بازخواست قرار گرفتم که وقتی فهمید از نیروهای سپاه هستم بیخیال شد وگرنه بازداشت شده بودم. از هر کس می پرسیدم مقر گروهان یک کجاست هیچکس نمیدانست و من راه را به سمت جبهه میمک ادامه دادم و به روستایی رسیدم که نیمه ویرانه بود و کاملاً خالی از سکنه و در قسمت پایین جاده آسفالته قرار داشت بداخل روستا رفتم خانه ها از سنگ و گل ساخته شده و تعدادی از سقفها ریخته بودند. به ناگاه عقابی از روی بامی پروازی را آغاز کرد و صدای جغدی به گوش رسید. هیچکس نبود. راه را ادامه دادم ساعت به دوازده نزدیک میشد. حس کردم دارم به مرز میمک می رسم. در نهایت توسط افراد لشکر ۸۴ بازداشت شدم و هرچه گفتم که من نیروی لشکر ۱۱ هستم کسی باور نکرد. گروهبانی گفت ۱۰۰ متر دیگر جلو می رفتی نقطه صفر مرزی بود و بدست عراقی ها میافتادی! فرمانده ارتشی که ستوانی بود مرا به بازداشتگاه منتقل کرد و کارت دانشجویی را نیز که نشان دادم بیشتر مشکوک شدند. اصلا کارت شناسایی در لشکر یازه مرسوم نبود و فقط یک پلاک داده بودند و دیگر هیچ و آن نیز فقط رمزی داشت که یک حرف و چند رقم بود مثل همین پلاک ماشینها. در نهایت با تماس با فرمانده مرا به مقر لشکر قبل از بانروشان با جیپی انتقال دادند. تقریباً بیست و خورده ای کیلومتر از صبح پیاده رفته بودم. به مقر لشکر ۸۴ وارد شدم. فرمانده که همان سرهنگ کفن پوشیده زمان عملیات بود روی تختی زیر درختان بلوط استراحت بعد از جنگ را می گذراند و الحق برخورد خوبی داشت. به او گفتم که من از نیروهای لشکر ۱۱ هستم دانشجوی دانشگاه علم و صنعتم و مقر گروهانم را گم کردهام. آخر دستور داد مرا به لشکر ۱۱ ببرند و اگر آنها مرا شناسایی کردند آزاد شوم. گروهبانی باز مرا سوار جیپ کرد و مقر لشکر ۱۱ رساند. همان جلوی درب توسط دژبان شناسایی شدم و گروهبان از من خداحافظی کرد. این مقر گروهان یک شده بود معما..... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
می خواهم زنده بمانم (۱۹)
علی محمد نظری
از دژبانی پرسیدم که مقر گروهان یک را دقیقاً برایم بگوید و بنده خدا گفت از همین پشت یک کوره راهی است که به آنجا می رود. تازه فهمیدم از کنار نگهبانی یک جاده خاکی تازه زده اند که به آنجا می رفت. یک ساعتی پیاده رفتم تا به بچهها رسیدم. چادری علَم کرده بودند و من نیز به یکی از چادرها توسط فرمانده معرفی شدم. هم چادریها را نمی شناختم. دو مرد حدود ۴۵ ساله از استان لرستان بودند که توسط اداره اشان به جبهه اعزام شده بودند. به لُری خرم آبادی گفتگو میکردند که خیلی از کلماتشان در ابتدا برایم نامفهوم بود ولی با توجه به اینکه لری روستایمان لری ملایری بود یواش یواش توانستم با آنها ارتباط برقرار کنم. یکی از آنها چهار دختر داشت و تمام حسرتش داشتن یک پسر بود و میگفت اگر دخترم را به پسر خوبی شوهر بدهم او برایم جای پسر را پر خواهد کرد. در جایگاه جدید هیچ کاری نداشتیم و حتی شبها پست هم نمیدادیم. کاملاً معلوم بود با برقراری آتش بس ما روی دست لشکر مانده ایم و نمیدانند با ما چیکار کنند. از بالای کوه یک آب بصورت آبشار سرازیر بود و از نزدیکیهای چادرمان میگذشت اما در بین راه احتمالا با رسوبات ترکیب میشد و این آب اصلا مزه خوبی نداشت. در بین راه که آب به پایین می آمد چندین درخت انجیر کوهی وجود داشت که خیلی ریزتر از انجیرهای معمول بودند ولی خوشمزه و شیرین بودند و ما از فرط بیکاری کلی از وقت خود را با چیدن انجیرها پر میکردیم. بخاطر همین انجیرها اطرافمان پر شده بود از زنبورهای قرمز که بسیار زیاد و خطرناک بودند و همانروز که من رسیدم تا غروب دو نفر از بچهها توسط زنبورها گزیده شدند و گفتند روز قبل نیز سه نفر و روز قبلترش دو نفر و تاکنون هفت نفر نیش زنبور خوردهاند. نیش این زنبورها بسیار دردآور و خطرناک بود و جای گزیده شدن تورم بسیار پیدا میکرد و باید مرتب با بیسیم تقاضای آمبولانس میکردیم. دیدیم اینطور نمیشود ما در جنگ با عراق اینقدر تلفات نداشتیم که در جنگ با زنبورها داریم. تقاضای مربا و نفت کردیم و قوطی مربا را که مثل همین ربهای یک کیلویی بود خالی کرده و آن را در میدان وسط شش چادر موجود قرار دادیم و زنبورها به سرعت در داخل قوطی مربا وارد شدند و با یک پلاستیک درب قوطی را می بستیم و با یک سرنگ نفت را از روی پلاستیک درب آن بداخل قوطی وارد میکردیم و با تکان دادن نفت زنبورهای بیچاره میمردند. عجب کار سرگرم کنندهای بود تا غروب به اندازه یک تپه کوچک جسد زنبور مرده جمع شد. و بعد از دو روز تقریبا نسل آنها از بین رفت. بندرت گاهی صدای ویز ویز زنبوری به گوش میرسید. سرگرمی دیگر داشتن مارمولک در انتهای چادر بود. یعنی چادر جایی بنا شده بود که لانه یک مارمولک در آن قرار داشت و ما با گرفتن مگس و قرار دادن در جلوی لانه مارمولک و شکار آن توسط او بخش دیگری از وقت خود را پر می کردیم. مارمولک اهلی شده بود و دیگر به دنبال شکار نمی رفت و ما برایش مگس می گرفتیم. بعد از هفتهای اضافه وزن مارمولک مشهود بود. ناگاه خبری رسید منافقین در یک کار تبلیغی اسرای عملیات چلچراغ را یک طرفه آزاد کرده بودند..... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
علی محمد نظری
از دژبانی پرسیدم که مقر گروهان یک را دقیقاً برایم بگوید و بنده خدا گفت از همین پشت یک کوره راهی است که به آنجا می رود. تازه فهمیدم از کنار نگهبانی یک جاده خاکی تازه زده اند که به آنجا می رفت. یک ساعتی پیاده رفتم تا به بچهها رسیدم. چادری علَم کرده بودند و من نیز به یکی از چادرها توسط فرمانده معرفی شدم. هم چادریها را نمی شناختم. دو مرد حدود ۴۵ ساله از استان لرستان بودند که توسط اداره اشان به جبهه اعزام شده بودند. به لُری خرم آبادی گفتگو میکردند که خیلی از کلماتشان در ابتدا برایم نامفهوم بود ولی با توجه به اینکه لری روستایمان لری ملایری بود یواش یواش توانستم با آنها ارتباط برقرار کنم. یکی از آنها چهار دختر داشت و تمام حسرتش داشتن یک پسر بود و میگفت اگر دخترم را به پسر خوبی شوهر بدهم او برایم جای پسر را پر خواهد کرد. در جایگاه جدید هیچ کاری نداشتیم و حتی شبها پست هم نمیدادیم. کاملاً معلوم بود با برقراری آتش بس ما روی دست لشکر مانده ایم و نمیدانند با ما چیکار کنند. از بالای کوه یک آب بصورت آبشار سرازیر بود و از نزدیکیهای چادرمان میگذشت اما در بین راه احتمالا با رسوبات ترکیب میشد و این آب اصلا مزه خوبی نداشت. در بین راه که آب به پایین می آمد چندین درخت انجیر کوهی وجود داشت که خیلی ریزتر از انجیرهای معمول بودند ولی خوشمزه و شیرین بودند و ما از فرط بیکاری کلی از وقت خود را با چیدن انجیرها پر میکردیم. بخاطر همین انجیرها اطرافمان پر شده بود از زنبورهای قرمز که بسیار زیاد و خطرناک بودند و همانروز که من رسیدم تا غروب دو نفر از بچهها توسط زنبورها گزیده شدند و گفتند روز قبل نیز سه نفر و روز قبلترش دو نفر و تاکنون هفت نفر نیش زنبور خوردهاند. نیش این زنبورها بسیار دردآور و خطرناک بود و جای گزیده شدن تورم بسیار پیدا میکرد و باید مرتب با بیسیم تقاضای آمبولانس میکردیم. دیدیم اینطور نمیشود ما در جنگ با عراق اینقدر تلفات نداشتیم که در جنگ با زنبورها داریم. تقاضای مربا و نفت کردیم و قوطی مربا را که مثل همین ربهای یک کیلویی بود خالی کرده و آن را در میدان وسط شش چادر موجود قرار دادیم و زنبورها به سرعت در داخل قوطی مربا وارد شدند و با یک پلاستیک درب قوطی را می بستیم و با یک سرنگ نفت را از روی پلاستیک درب آن بداخل قوطی وارد میکردیم و با تکان دادن نفت زنبورهای بیچاره میمردند. عجب کار سرگرم کنندهای بود تا غروب به اندازه یک تپه کوچک جسد زنبور مرده جمع شد. و بعد از دو روز تقریبا نسل آنها از بین رفت. بندرت گاهی صدای ویز ویز زنبوری به گوش میرسید. سرگرمی دیگر داشتن مارمولک در انتهای چادر بود. یعنی چادر جایی بنا شده بود که لانه یک مارمولک در آن قرار داشت و ما با گرفتن مگس و قرار دادن در جلوی لانه مارمولک و شکار آن توسط او بخش دیگری از وقت خود را پر می کردیم. مارمولک اهلی شده بود و دیگر به دنبال شکار نمی رفت و ما برایش مگس می گرفتیم. بعد از هفتهای اضافه وزن مارمولک مشهود بود. ناگاه خبری رسید منافقین در یک کار تبلیغی اسرای عملیات چلچراغ را یک طرفه آزاد کرده بودند..... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
می خواهم زنده بمانم (۲۰)
علی محمد نظری
بچهها با پیراهن ایزی و شلوار لی که آن موقع مد روز بود و تر تمیز و تبلیغی یکطرفه از مرز مهران آزاد شده بودند و شانس آوردند که از طرف بچههای لب مرز مورد هدف قرار نگرفتند. خوشبختانه علی دستفان آزاد شده بود و از آن مهمتر مهدی میرزایی از دانشجویان برق دانشگاه فردوسی که فکر میکردیم شهید شده است جزء آزادگان بود. همه را به مقر لشکر آوردند و دوباره لباس خاکی پوشاندند و به قرنطینه بردند و بعداً آزاد شدند. چند سال پیش که این خاطرات را در وبلاگ گذاشته بودم علی دستفان که فعلا عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی شاهرود است تماس گرفت و اشتباهاتی که در مورد ایشان نوشته بودم را تذکاری داد و گذشت.
یک نفر نیامد و آن عزیز حسن زاده اهل پیرانشهر بود. جوانی بود لاغری و قد بلند و سبزه رو با دماغ عقابی که در دوره آموزشی در صف اول بود و شماره حضور غیابش یک بود و بسیار خود را طرفدار نظام معرفی میکرد. خبرچین فرماندهین پادگان شده بود و مورد طعن و نفرین بچهها. اما او کار خوردش را میکرد. موقع تقسیم در مقر لشکر قرار داشت و بعداً به خط منتقل شده بود. ماه رمضان گفتند روزهاش را کامل میگرفته و حتی کلنگ می زده تا روزهاش بیشتر مورد قبول باشد. در روز عقب نشینی عملیات چلچراغ او را دیدم در قسمت بیل بلدوزری نشسته بود و به عقب میآمد. نگاه تاسف باری از عقب نشینی به هم کردیم. وقتی برگشتم گفتند او برای ماموریت به خط رفته و خود را تسلیم منافقین نموده است. نفوذی بود و کارش را خوب بلد بود و تمام اطلاعات لشکر را احتمالاً با خودش برده بود. خیانت او باعث شد مسئولین گردان نسبت به اکثر دانشحویان طرح شش ماهه دید منفی پیدا کنند. نفوذی کار خودش را کرد و رفت.
محرم شده بود و بر حسب عادت همه احتیاج داشتند سینه ای بزنند و اشکی برای سالار شهیدان بریزند. ما در این بالای کوه محروم بودیم تا شب عاشورا رسید و یکی از این هم چادری ها درخواست کرد که نوحه ای بخوانم و گفتم خدا صدای خوبی به من نداده گفت هر چه بلدی بخوان و من نوحه ای در مدح حضرت ابوالفضل را که از حفظ داشتم خواندم
عباس علمدار سپاه کربلایم
من زاده فرزند پاک مصطفایم
جان می سپارم در راه داور
گرچه بیفتد دستم ز پیکر
و آنها بر سینه زدند. گفتند فردا که روز عاشورا است میتوانید برای عزا داری به صالح آباد بروید که همه میآیند. شایعه شده بود قرار است از مرز میمک هیاتی از عراقیها بیایند و همراه با ما عزاداری کنند. قابل باور نبود کسانی که تا یک ماه قبل رو در روی ما بروی ما اسلحه کشیده بودند حالا بیایند و با ما بر سینه خود بزنند. گفتند برای رسیدن به صلحی پایدار این کار لازم است.
فردایش چادرها را بسته و صبح زود صبحانه خورده از ارتفاع پایین آمدیم و پیاده به سمت صالح آباد راه افتادیم. همه داشتند به صالح آباد می آمدند. هوای صبح شهریوری کاملا خنک بود و آفتاب که از پشت می تابید بدن را گرم میکرد. یکی از بچه های ملایر رسید و در دوره آموزشی برایمان دعای کمیل میگذاشت، آشنایی در لشکر داشت و او را کمک کرده بود که در واحد تبلیغات بماند و اصلاً بخط نرود. بسیار از دیدنش خوشحال شده و راه را با هم پیموده به صالح آباد وارد شدیم. اینجا همه شهدای جنگ دفن هستند. قاتلان این جوانان اینجا قرار است بیایند، خدا رحم کند!.... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
علی محمد نظری
بچهها با پیراهن ایزی و شلوار لی که آن موقع مد روز بود و تر تمیز و تبلیغی یکطرفه از مرز مهران آزاد شده بودند و شانس آوردند که از طرف بچههای لب مرز مورد هدف قرار نگرفتند. خوشبختانه علی دستفان آزاد شده بود و از آن مهمتر مهدی میرزایی از دانشجویان برق دانشگاه فردوسی که فکر میکردیم شهید شده است جزء آزادگان بود. همه را به مقر لشکر آوردند و دوباره لباس خاکی پوشاندند و به قرنطینه بردند و بعداً آزاد شدند. چند سال پیش که این خاطرات را در وبلاگ گذاشته بودم علی دستفان که فعلا عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی شاهرود است تماس گرفت و اشتباهاتی که در مورد ایشان نوشته بودم را تذکاری داد و گذشت.
یک نفر نیامد و آن عزیز حسن زاده اهل پیرانشهر بود. جوانی بود لاغری و قد بلند و سبزه رو با دماغ عقابی که در دوره آموزشی در صف اول بود و شماره حضور غیابش یک بود و بسیار خود را طرفدار نظام معرفی میکرد. خبرچین فرماندهین پادگان شده بود و مورد طعن و نفرین بچهها. اما او کار خوردش را میکرد. موقع تقسیم در مقر لشکر قرار داشت و بعداً به خط منتقل شده بود. ماه رمضان گفتند روزهاش را کامل میگرفته و حتی کلنگ می زده تا روزهاش بیشتر مورد قبول باشد. در روز عقب نشینی عملیات چلچراغ او را دیدم در قسمت بیل بلدوزری نشسته بود و به عقب میآمد. نگاه تاسف باری از عقب نشینی به هم کردیم. وقتی برگشتم گفتند او برای ماموریت به خط رفته و خود را تسلیم منافقین نموده است. نفوذی بود و کارش را خوب بلد بود و تمام اطلاعات لشکر را احتمالاً با خودش برده بود. خیانت او باعث شد مسئولین گردان نسبت به اکثر دانشحویان طرح شش ماهه دید منفی پیدا کنند. نفوذی کار خودش را کرد و رفت.
محرم شده بود و بر حسب عادت همه احتیاج داشتند سینه ای بزنند و اشکی برای سالار شهیدان بریزند. ما در این بالای کوه محروم بودیم تا شب عاشورا رسید و یکی از این هم چادری ها درخواست کرد که نوحه ای بخوانم و گفتم خدا صدای خوبی به من نداده گفت هر چه بلدی بخوان و من نوحه ای در مدح حضرت ابوالفضل را که از حفظ داشتم خواندم
عباس علمدار سپاه کربلایم
من زاده فرزند پاک مصطفایم
جان می سپارم در راه داور
گرچه بیفتد دستم ز پیکر
و آنها بر سینه زدند. گفتند فردا که روز عاشورا است میتوانید برای عزا داری به صالح آباد بروید که همه میآیند. شایعه شده بود قرار است از مرز میمک هیاتی از عراقیها بیایند و همراه با ما عزاداری کنند. قابل باور نبود کسانی که تا یک ماه قبل رو در روی ما بروی ما اسلحه کشیده بودند حالا بیایند و با ما بر سینه خود بزنند. گفتند برای رسیدن به صلحی پایدار این کار لازم است.
فردایش چادرها را بسته و صبح زود صبحانه خورده از ارتفاع پایین آمدیم و پیاده به سمت صالح آباد راه افتادیم. همه داشتند به صالح آباد می آمدند. هوای صبح شهریوری کاملا خنک بود و آفتاب که از پشت می تابید بدن را گرم میکرد. یکی از بچه های ملایر رسید و در دوره آموزشی برایمان دعای کمیل میگذاشت، آشنایی در لشکر داشت و او را کمک کرده بود که در واحد تبلیغات بماند و اصلاً بخط نرود. بسیار از دیدنش خوشحال شده و راه را با هم پیموده به صالح آباد وارد شدیم. اینجا همه شهدای جنگ دفن هستند. قاتلان این جوانان اینجا قرار است بیایند، خدا رحم کند!.... ادامه دارد
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
میخواهم زنده بمانم (21)
علیمحمد نظری
جمعیت عزادار سالار شهیدان رو به ازدیاد بود. در جایی کسی یک چاله بزرگ پر از گل روان درست کرده بود و ایلامیها بنا به سنت تماما در گل فرو می رفتند. مربی تاکتیک دوره آموزشی را دیدم که تمام پیرهن مشکیاش گلی شده بود. من نیز مقداری گل برداشته بنا به سنت روستایمان مقداری به روی هر دوشانه و مقداری روی سرم کشیدم. یگانهای ارتش پیاپی می رسیدند و بسیار منظم و بخط شده عزاداری میکردند. نوحهگوی لشکر 84 نوحه زیبایی را آغاز کزده بود و آنقدر خوشصدا بود که یواش یواش سایر نوحه خوانان ساکت شدند و همه با نوحه او دم گرفتیم، درحالیکه روی مزار شهدای جنگ پا گذاشته بودیم. نوحه آنقدر تاثیرگذار بود و آنقدر در آن روز برای جوانان مملکتم گریستم که حد ندارد. بیش از سی سال از آن روز میگذرد اما من نوحه را بخاطردارم:
لالهها لالهها نشکفته پر شد
عزیزم نیامد جبهه شهید شد
اگر او بیاید میبویم او را
به آب دیدگان میشویم او را
لالهها...
همه گریه میکردند. روی مزار شهیدان و همسنگرانت قرار داشته باشی و این نوحه پرسوز و گداز مگر میتواند جگرت را آتش نزند.
بعد از نوحه معاون لشکر 11 که فکر کنم نامش انتظامی بود و جوان سفید رو و خوش چهرهای بود شروع به سخن کرد و بسیار این عزاداری همزمان عراقیها همراه ما را به باد انتقاد گرفت. من فکر میکردم عزاداری ما با عراقیها شایعه بوده اما حالا که فرمانده دارد از آن دم میزند باید دستوری از بالا باشد. او گفت حالا که علیمرد مهرداد( در سه راهی صاحب الزمان قبل از عملیات چلچراغ با گرای منافقین با گلوله کاتیوشا شهید شد و یکبار به سنگر ما آمد) شهید شده است و حالا که فلانکس شهید شده است به ترتیب نام فرماندهان را که شهید شده بودند تکرار می کرد، دم از صلح پایدار می زنند، می خواهند دست ما را بگذارند در دست قاتلان برادرانمان و کلا داشت آتش بس را زیر پا میگذاشت و اگر ادامه میداد شاید عدهای دوست داشتند که حمله به عراق را از سر بگیریم. من تقریبا ده متری جایگاه بودم و شروع به انتقاد از صحبتهای ایشان کردم که ما وظیفه به تکلیف داریم و باید مطیع فرماندهان باشیم و تعدادی دیگر نیز شروع کردند و آقای انتظامی تقریباً متوجه شد که عدهای روی صحبتهای ایشان حرف دارند و در آنزمان آتش بس را به نفع هر دو کشور میدانند. سخنرانی ایشان تمام شد و البته اجازه ورود به عراقیها داده نشد که بهترین کار بود و ممکن بود کار به درگیری بکشد. همه چیز به خیر گذشت و عاشورای 67 نیز با نماز ظهر بر روی مزار شهیدان جنگ به انتهارسید و ما عصر به چادرهایهای خویش مراجعت نمودیم. داشتیم به بیست شهریور نزدیک میشدیم. باید دورهمان رو به اتمام باشد. فردا به کارگزینی لشکر رفتم و سرباز بسیار با مرامی به تورم خورد و شروع به محاسبه مرخصیها و روزهای خدمتم کرد. در برگههای مرخصی امضاء ماشالله را دیدم که 7 روز مرخصی را برایم 10 روز رد کرده بود و سه روز توراهی که حق همه بود و جزء مرخصی نبود، برایم مرخصی حساب کرده بود. پولم را که نداد و از این کارهای ناجور نیز انجام داده بود. خلاصه سرباز حساب کرد و گفت با احتساب 15 روز مرخصی که طلب داری امروز روز آخر 7 ماه خدمت شماست. میتوانی ترخیص شوی. یک برج حقوق هم برایت آمده و 1180 تومان نیز دریافت کردم. و همه چیز را جمع و جور کردم و تا ساعت شش از همه خداحافظی کردم و نامهای مهر و موم شده برای سپاه سوم قدس در همدان گرفتم و غروب ایلام را به سمت کرمانشاه ترک کردم. حوالی ساعت 12 شب به کرمانشاه رسیدم. در میدان آزادی شروع به پرسه زدن کردم. هیچ ماشینی برای همدان نبود. هوای سرد شهریوری مغز استخوانم را به ستوه آورده بود. راستش برای چند ساعت دلم نیامد پول مسافرخانه یا هتل بدهم و حسابی سردم شد تا نزدیک سحر که دیدم در کوچهای که به میدان آزادی باز شده تابلوئی حمام نمره را در داخل کوچه نشان میدهد. ساعت حوالی چهار صبح بود، خودم را به حمام رسانده و دیدم که باز است. به حمامی گفتم راستش به حمام نیازی ندارم می خواهم چرتی بزنم که از سرما دارم میلرزم. مرد حمامی که هر 48 نمرهاش خالی بود لطف کرد و نمرهای را نشان داد و رفتم و در حمام نمره گرم دو ساعتی به خواب شیرین رفتم. ساعت شش از خواب بلند شده و دوشی گرفتم و شش تومان دستمزد حمام را پرداخت کرده و با اولین مینیبوس به سمت همدان حرکت کردم. خوشبختانه جاده از کنار معبد آناهیتا در کنگاور میگذشت و خرابههای معبد آناهیتا را نیز از کنار جاده دیدم. به همدان رسیده و به سپاه سوم قدس رفته و تا ساعت 11 نامهای برای ستاد جنگ دانشگاهها در تهران مبنی بر اتمام ماموریت خویش دریافت کرده و ساعت دو بعد از ظهر به اراک رسیدم.
پایان
https://telegram.me/nazarialimohammad
علیمحمد نظری
جمعیت عزادار سالار شهیدان رو به ازدیاد بود. در جایی کسی یک چاله بزرگ پر از گل روان درست کرده بود و ایلامیها بنا به سنت تماما در گل فرو می رفتند. مربی تاکتیک دوره آموزشی را دیدم که تمام پیرهن مشکیاش گلی شده بود. من نیز مقداری گل برداشته بنا به سنت روستایمان مقداری به روی هر دوشانه و مقداری روی سرم کشیدم. یگانهای ارتش پیاپی می رسیدند و بسیار منظم و بخط شده عزاداری میکردند. نوحهگوی لشکر 84 نوحه زیبایی را آغاز کزده بود و آنقدر خوشصدا بود که یواش یواش سایر نوحه خوانان ساکت شدند و همه با نوحه او دم گرفتیم، درحالیکه روی مزار شهدای جنگ پا گذاشته بودیم. نوحه آنقدر تاثیرگذار بود و آنقدر در آن روز برای جوانان مملکتم گریستم که حد ندارد. بیش از سی سال از آن روز میگذرد اما من نوحه را بخاطردارم:
لالهها لالهها نشکفته پر شد
عزیزم نیامد جبهه شهید شد
اگر او بیاید میبویم او را
به آب دیدگان میشویم او را
لالهها...
همه گریه میکردند. روی مزار شهیدان و همسنگرانت قرار داشته باشی و این نوحه پرسوز و گداز مگر میتواند جگرت را آتش نزند.
بعد از نوحه معاون لشکر 11 که فکر کنم نامش انتظامی بود و جوان سفید رو و خوش چهرهای بود شروع به سخن کرد و بسیار این عزاداری همزمان عراقیها همراه ما را به باد انتقاد گرفت. من فکر میکردم عزاداری ما با عراقیها شایعه بوده اما حالا که فرمانده دارد از آن دم میزند باید دستوری از بالا باشد. او گفت حالا که علیمرد مهرداد( در سه راهی صاحب الزمان قبل از عملیات چلچراغ با گرای منافقین با گلوله کاتیوشا شهید شد و یکبار به سنگر ما آمد) شهید شده است و حالا که فلانکس شهید شده است به ترتیب نام فرماندهان را که شهید شده بودند تکرار می کرد، دم از صلح پایدار می زنند، می خواهند دست ما را بگذارند در دست قاتلان برادرانمان و کلا داشت آتش بس را زیر پا میگذاشت و اگر ادامه میداد شاید عدهای دوست داشتند که حمله به عراق را از سر بگیریم. من تقریبا ده متری جایگاه بودم و شروع به انتقاد از صحبتهای ایشان کردم که ما وظیفه به تکلیف داریم و باید مطیع فرماندهان باشیم و تعدادی دیگر نیز شروع کردند و آقای انتظامی تقریباً متوجه شد که عدهای روی صحبتهای ایشان حرف دارند و در آنزمان آتش بس را به نفع هر دو کشور میدانند. سخنرانی ایشان تمام شد و البته اجازه ورود به عراقیها داده نشد که بهترین کار بود و ممکن بود کار به درگیری بکشد. همه چیز به خیر گذشت و عاشورای 67 نیز با نماز ظهر بر روی مزار شهیدان جنگ به انتهارسید و ما عصر به چادرهایهای خویش مراجعت نمودیم. داشتیم به بیست شهریور نزدیک میشدیم. باید دورهمان رو به اتمام باشد. فردا به کارگزینی لشکر رفتم و سرباز بسیار با مرامی به تورم خورد و شروع به محاسبه مرخصیها و روزهای خدمتم کرد. در برگههای مرخصی امضاء ماشالله را دیدم که 7 روز مرخصی را برایم 10 روز رد کرده بود و سه روز توراهی که حق همه بود و جزء مرخصی نبود، برایم مرخصی حساب کرده بود. پولم را که نداد و از این کارهای ناجور نیز انجام داده بود. خلاصه سرباز حساب کرد و گفت با احتساب 15 روز مرخصی که طلب داری امروز روز آخر 7 ماه خدمت شماست. میتوانی ترخیص شوی. یک برج حقوق هم برایت آمده و 1180 تومان نیز دریافت کردم. و همه چیز را جمع و جور کردم و تا ساعت شش از همه خداحافظی کردم و نامهای مهر و موم شده برای سپاه سوم قدس در همدان گرفتم و غروب ایلام را به سمت کرمانشاه ترک کردم. حوالی ساعت 12 شب به کرمانشاه رسیدم. در میدان آزادی شروع به پرسه زدن کردم. هیچ ماشینی برای همدان نبود. هوای سرد شهریوری مغز استخوانم را به ستوه آورده بود. راستش برای چند ساعت دلم نیامد پول مسافرخانه یا هتل بدهم و حسابی سردم شد تا نزدیک سحر که دیدم در کوچهای که به میدان آزادی باز شده تابلوئی حمام نمره را در داخل کوچه نشان میدهد. ساعت حوالی چهار صبح بود، خودم را به حمام رسانده و دیدم که باز است. به حمامی گفتم راستش به حمام نیازی ندارم می خواهم چرتی بزنم که از سرما دارم میلرزم. مرد حمامی که هر 48 نمرهاش خالی بود لطف کرد و نمرهای را نشان داد و رفتم و در حمام نمره گرم دو ساعتی به خواب شیرین رفتم. ساعت شش از خواب بلند شده و دوشی گرفتم و شش تومان دستمزد حمام را پرداخت کرده و با اولین مینیبوس به سمت همدان حرکت کردم. خوشبختانه جاده از کنار معبد آناهیتا در کنگاور میگذشت و خرابههای معبد آناهیتا را نیز از کنار جاده دیدم. به همدان رسیده و به سپاه سوم قدس رفته و تا ساعت 11 نامهای برای ستاد جنگ دانشگاهها در تهران مبنی بر اتمام ماموریت خویش دریافت کرده و ساعت دو بعد از ظهر به اراک رسیدم.
پایان
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
یاد همرزم
علیمحمد نظری
بعد از اسارت حسین از گردان توپخانه به گردان پیاده رفتم و یک بار فقط قاسم را دیدم. در حال تسویه حساب بودم. قاسم به گرمی تحویلم گرفت و دوتایی به یاد حسین اشکمان درآمد. قاسم را بخدا سپردم و دیگر او را ندیدم. دلم هماره در این سالها شور حسین را داشت و حتم داشتم که باید برگشته باشد. از 26 مرداد 69 این یاد در دل ماند که ماند. سه یا چهار سال پیش بود که دانشجوی همدانی داشتیم و در آستانه فارغالتحصیلی بود. از او خواهش کردم این بار که به همدان می رود به ستاد آزادگان شهرستان همدان سری بزند و یادی از دوست دوران جنگ حسین کندری بگیرد. ساعت 4 تا شش کلاس داشتم و وقتی ساعت پنج و چهل دقیقه یکشنبه سه سال قبل در خرداد ماه از کلاس خارج شدم دیدم دانشجوی همدانی منتظرم جلوی در اتاق کارم ایستاده است. سلام و تعارفی کردم و او گفت به ستاد آزادگان شهر همدان سر زده است و تلفن منزل حسین را داد و رفت. تلفن را برداشته و منزل حسین را گرفتم. شدت ضربان قلبم را می شنیدم که حالا بعد از بیست و هفت سال قرار است با حسین همکلام شوم. خانمی تلفن را جواب داد.
-منزل آقای کندری؟
-بفرمایید
-حسین آقا تشریف دارند
-نه منزل نیستند. جنابعالی؟
-من نظری همرزم دوران جنگ حسین هستم اگر می شود تلفن همراه او را بدهید.
بی تکلف تلفن همراه حسین را داد و خداحافظی کرد. شماره همراه حسین را گرفتم. خودش جواب داد. صدایش پیر شده بود اما لحن تغییری نکرده بود. خودم را معرفی کردم. حسین بخاطر نمیآورد. توضیح دادم و آنقدر گفتم تا ذهن او را پرواز دادم به بیست هفت سال قبل و بالاخره به یاد آورد. برایش جای تعجب بود که من هنوز بعد از این همه سال به دنبالش بودهام. گفتم نوشتههایت در دفترچه خاطرات را دارم. بگو چه میکنی؟ گفت که بعد از آزادی در شرکت نفت استخدام شده و الان در شرف بازنشستگی است. دو دختر دارد و در همدان زندگی می کند. احوال قاسم را پرسیدم که گفت قاسم در تهران است.
سعید خوشبخت و مرتضی ترک را بخاطر داری؟ همشهریانت بودند هر دو اهل همدان!
گفت شما را که به نیروی پیاده بردند بعد از اسارت من آنها را نیز به نیروی پیاده بردند و آنها را به جبهه سومار بردند و در آخر جنگ متاسفانه هر دو شیمیایی شدند. سعید ریههایش را از دست داده و مرتضی به آن بلند بالایی یک لقمه شده است.
فکر کرد همدان هستم گفت آدرس بدهم بیایید منزل که گفتم از اراک زنگ میزنم. خداحافظی کرده و تلفن را قطع و خاطرات سعید و مرتضی چون برق از جلو چشمانم رژه رفتند. سعید که هر روز برایمان غذا میآورد و مرتضی که هر روز بعد از خواب شاکی بود که در پشه بندش یک پشه وارد شده و تا صبح خواب از او گرفته است. بعد از چهلچراغ یک بار مرتضی را در پادگان شهدای ایلام در ششدار دیدم که در حال نصب چادر بود و دیگر او را ندیدم. آن صمیمتی که با حسین داشتم با مرتضی و سعید نداشتم اما در ته دلم صدام را برای هزارمین بار لعنت کردم.
https://telegram.me/nazarialimohammad
علیمحمد نظری
بعد از اسارت حسین از گردان توپخانه به گردان پیاده رفتم و یک بار فقط قاسم را دیدم. در حال تسویه حساب بودم. قاسم به گرمی تحویلم گرفت و دوتایی به یاد حسین اشکمان درآمد. قاسم را بخدا سپردم و دیگر او را ندیدم. دلم هماره در این سالها شور حسین را داشت و حتم داشتم که باید برگشته باشد. از 26 مرداد 69 این یاد در دل ماند که ماند. سه یا چهار سال پیش بود که دانشجوی همدانی داشتیم و در آستانه فارغالتحصیلی بود. از او خواهش کردم این بار که به همدان می رود به ستاد آزادگان شهرستان همدان سری بزند و یادی از دوست دوران جنگ حسین کندری بگیرد. ساعت 4 تا شش کلاس داشتم و وقتی ساعت پنج و چهل دقیقه یکشنبه سه سال قبل در خرداد ماه از کلاس خارج شدم دیدم دانشجوی همدانی منتظرم جلوی در اتاق کارم ایستاده است. سلام و تعارفی کردم و او گفت به ستاد آزادگان شهر همدان سر زده است و تلفن منزل حسین را داد و رفت. تلفن را برداشته و منزل حسین را گرفتم. شدت ضربان قلبم را می شنیدم که حالا بعد از بیست و هفت سال قرار است با حسین همکلام شوم. خانمی تلفن را جواب داد.
-منزل آقای کندری؟
-بفرمایید
-حسین آقا تشریف دارند
-نه منزل نیستند. جنابعالی؟
-من نظری همرزم دوران جنگ حسین هستم اگر می شود تلفن همراه او را بدهید.
بی تکلف تلفن همراه حسین را داد و خداحافظی کرد. شماره همراه حسین را گرفتم. خودش جواب داد. صدایش پیر شده بود اما لحن تغییری نکرده بود. خودم را معرفی کردم. حسین بخاطر نمیآورد. توضیح دادم و آنقدر گفتم تا ذهن او را پرواز دادم به بیست هفت سال قبل و بالاخره به یاد آورد. برایش جای تعجب بود که من هنوز بعد از این همه سال به دنبالش بودهام. گفتم نوشتههایت در دفترچه خاطرات را دارم. بگو چه میکنی؟ گفت که بعد از آزادی در شرکت نفت استخدام شده و الان در شرف بازنشستگی است. دو دختر دارد و در همدان زندگی می کند. احوال قاسم را پرسیدم که گفت قاسم در تهران است.
سعید خوشبخت و مرتضی ترک را بخاطر داری؟ همشهریانت بودند هر دو اهل همدان!
گفت شما را که به نیروی پیاده بردند بعد از اسارت من آنها را نیز به نیروی پیاده بردند و آنها را به جبهه سومار بردند و در آخر جنگ متاسفانه هر دو شیمیایی شدند. سعید ریههایش را از دست داده و مرتضی به آن بلند بالایی یک لقمه شده است.
فکر کرد همدان هستم گفت آدرس بدهم بیایید منزل که گفتم از اراک زنگ میزنم. خداحافظی کرده و تلفن را قطع و خاطرات سعید و مرتضی چون برق از جلو چشمانم رژه رفتند. سعید که هر روز برایمان غذا میآورد و مرتضی که هر روز بعد از خواب شاکی بود که در پشه بندش یک پشه وارد شده و تا صبح خواب از او گرفته است. بعد از چهلچراغ یک بار مرتضی را در پادگان شهدای ایلام در ششدار دیدم که در حال نصب چادر بود و دیگر او را ندیدم. آن صمیمتی که با حسین داشتم با مرتضی و سعید نداشتم اما در ته دلم صدام را برای هزارمین بار لعنت کردم.
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
خوابی که محقق نشد
علیمحمد نظری
تابستان 62 بود و آنموقع نه کولری مد بود و نه هوا مثل اینزمانه اینقدر در گرما بیرحم. سر شب که شام را میخوردیم برای فرار از گرمای یکی دو ماهه اراک به پشت بام پناه می بردیم و هوا به غایت تمیز و خنک بود و آنچنان بود که نزدیکیهای سپیدهدم باید در زیر پتوی ضخیمی می خزیدی که خنکی حدش به سمت سردی میل میکرد. همه در پشت بام میخوابیدند و انگار یک سنت بود. حتی در فیلمهای چند سال قبل نیز این سنت روی پشت بام خوابیدن هویدا بود که نمونهی آن فیلم طوقی مرحوم علی حاتمی بود. منزلمان در محله فوتبال بود و در منطقهای کاملاً کوهستانی که پشت به پشت خانهامان کوه مستوفی قرار داشت و از آن بالا تمام شهر گوئی زیرپایمان بود. فامیلهای مادری که در محلههای ملک و حاجیباشی اراک زندگی میکردند یکی از تفریحاتشان سر زدن بخانه ما بود و نشستن روی مهتابی بزرگی که آقام خدابیامرز درست کرده بود و سیاحت کردن شهر اراک در تماشای نگاههای آن زمان.
در یکی از شبها که مست خواب بودم در حوالی ساعت 4 بامداد برادرم جعفر را بخواب دیدم. ریشهایش مشکی و تمیز و در آن شب به من گفت که علی تو در راه خدا شهید میشوی! بعد از آن از خواب بیدار شدم و صدای موذن مسجد خاتمالانبیاء بلند شد که وقت نماز است. در آن زمان داشتم کتاب معاد مرحوم دستغیب شیرازی را میخواندم و قطعاً در آن سن و سال شانزده هفده سالگی بسیار تحت تاثیراین کتاب قرار گرفته بودم.
سالها گذشت و در جنگ هماره بیاد این خواب بودم که کی زمان وقوع آن است و شد آنچه باید بشود و ماندم و در کمال تعجب شهادت اتفاق نیفتاد. اما خاطره آن خواب عجیب هنوز که هنوز است دست از سرم برنمیدارد و نمیدانم که کی زمان وقوع آن است.
https://telegram.me/nazarialimohammad
علیمحمد نظری
تابستان 62 بود و آنموقع نه کولری مد بود و نه هوا مثل اینزمانه اینقدر در گرما بیرحم. سر شب که شام را میخوردیم برای فرار از گرمای یکی دو ماهه اراک به پشت بام پناه می بردیم و هوا به غایت تمیز و خنک بود و آنچنان بود که نزدیکیهای سپیدهدم باید در زیر پتوی ضخیمی می خزیدی که خنکی حدش به سمت سردی میل میکرد. همه در پشت بام میخوابیدند و انگار یک سنت بود. حتی در فیلمهای چند سال قبل نیز این سنت روی پشت بام خوابیدن هویدا بود که نمونهی آن فیلم طوقی مرحوم علی حاتمی بود. منزلمان در محله فوتبال بود و در منطقهای کاملاً کوهستانی که پشت به پشت خانهامان کوه مستوفی قرار داشت و از آن بالا تمام شهر گوئی زیرپایمان بود. فامیلهای مادری که در محلههای ملک و حاجیباشی اراک زندگی میکردند یکی از تفریحاتشان سر زدن بخانه ما بود و نشستن روی مهتابی بزرگی که آقام خدابیامرز درست کرده بود و سیاحت کردن شهر اراک در تماشای نگاههای آن زمان.
در یکی از شبها که مست خواب بودم در حوالی ساعت 4 بامداد برادرم جعفر را بخواب دیدم. ریشهایش مشکی و تمیز و در آن شب به من گفت که علی تو در راه خدا شهید میشوی! بعد از آن از خواب بیدار شدم و صدای موذن مسجد خاتمالانبیاء بلند شد که وقت نماز است. در آن زمان داشتم کتاب معاد مرحوم دستغیب شیرازی را میخواندم و قطعاً در آن سن و سال شانزده هفده سالگی بسیار تحت تاثیراین کتاب قرار گرفته بودم.
سالها گذشت و در جنگ هماره بیاد این خواب بودم که کی زمان وقوع آن است و شد آنچه باید بشود و ماندم و در کمال تعجب شهادت اتفاق نیفتاد. اما خاطره آن خواب عجیب هنوز که هنوز است دست از سرم برنمیدارد و نمیدانم که کی زمان وقوع آن است.
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
نمایشگاه کتاب اراک
علی محمد نظری
امروز به مصلی اراک محل برگزاری نمایشگاه کتاب اراک رفتم. اصلا وقتی کتاب میبینم ضعف میکنم، نمیتوانم خودم را کنترل کنم و کتاب نخرم اصلا مثل بعض خانم ها که به طلا فروشی می روند و حتما می خرند. بن کتاب داده میشد که بسیار کم بود و ۱۵۰ هزار تومان را ۱۱۲۵۰۰ تومان دادند که باز تخفیفی ۳۷۵۰۰ تومانی داشت. به انتشارات امیرکبیر رسیدم معرکه بود و با تمام قوا آمده بودند و چه کتابهای نابی و بیش از یک میلیون تومان فقط از همین انتشارات کتاب خریدم و اکثرا به قیمتهای قدیم. بیش از ۵۰ جلد کتاب خوراک نزدیک به دوسال مطالعه. خوب است که در شهرستانها نیر نمایشگاه کتاب دایر میشود که همه چیز در تهران نباشد. دست کسانی که دایر کردند درد نکند. این کتابها را خریدم
۱. قلعه مالویل نوشته مرل ترجمه قاضی
۲. عقاید یک دلقک نوشته هنریش بل ترجمه لنکرانی
۳. ناطور دشت نوشته سلینجر ترجمه احمد کریمی
۴. پدران و پسران نوشته تورگینف ترجمه مهری آهی
۵. کشتن مرغ مینا نوشته هارپر لی ترجمه میر رمضانی
۶. غرورو تعصب نوشته اوستین ترجمه شمس الملوک مصاحب
۷. سیری در تاریخ صدر اسلام تالیف حشمت اله قنبری همدانی
۸. کریم خان زند نوشته عبدالحسین نوابی
۹. نهضت شعوبیه نوشته حسینعلی ممتحن
۱۰. بخارا و دستاورد قرون وسطی نوشته نلسون فرای ترجمه محمودی
۱۱. سفرنامه ناصر خسرو به کوشش وزین پور
۱۲. تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران از تیمور تا شاه عباس نوشته طاهری
۱۳ عرفان مولوی نوشته محمدی و میرعلایی
۱۴. داستانهای مثنوی به انتخاب یزدانبخش قهرمان
۱۵. گزیده اسکندر نامه و گزیده رودکی
۱۶. یک سری داستان کوتاه از جمالزاده و چند نفر دیگر به قیمت ۲۰هزار تومان
۱۷. تاریخ مغول در ایران نوشته اشپولر ترجمه میرآفتاب
۱۸. مروج الذهب و معادن جواهر نوشته مسعودی ترجمه پاینده دوجلدی
۱۹. علامه طباطبایی و حدیث نوشته شادی نفیسی
۲۰. داراب نامه طرسوسی دو جلدی قرن شسم به کوشش صفا
۲۱. شاهکارهای هنر ایران نوشته آرتور پوپ ترجمه خانلری
۲۲. کیانیان نوشته کریستین سن ترجمه صفا
۲۳. شهر سیاست و اقتصاد در عصر ایلخانان نوشته رضوی
۲۴. سیره و قیام زیدبن علی نوشته کریمیان
۲۵. کوروش نامه نوشته گزنفون ترجمه مشایخی
۲۶. جامع التواریخ نوشته فضل اله همدانی به کوشش دانش پژوه
۲۷. عجایب هفتگانه در دنیای باستان نوشته مارتین پرایس ترجمه آریا
۲۸. تاریخ اروپا نوشته لیتل فیلد ترجمه صحیحی
۲۹. زندکی نادرشاه نوشته هنوی ترجمه دولتشاهی
۳۰. دنیای گمشده عیلام نوشته هینتس ترجمه فیروزنیا
۳۱. تاریخ سیاسی اجتماعی خراسان نوشته التون دانیل ترجمهی رجب نیا
۳۲. تاریخ جنگهای صلیبی نوشته رانسیمان ترجمه کاشف سه جلد یهدقیمت ۶۵ هزار تومان
۳۳. تاریخ فخری قرن هفتم ترجمه گلپایگانی
۳۴. تاریخ الرسل و الملوک ایران تا ۳۱ هجری از تاریخ طبری
۳۵. راهنمای صنایع اسلامی نوشته دیماند ترجمه فریار
۳۶. جغرافیای تاریخی ۳۷. نظام اجتماعی مغول. ۳۸. جنگهای ایران و روم باستان. ۳۹. ایران در سپیده دم تاریخ. ۴۰ایران و قضیه ایران در دو جلد. ۴۰ روانشناختی اجتماعی. ۴۱. راه فرو بسته و آگاهی وجامعه هر دو ترجمه فولادوند.. ۴۲. ۲۰هزار فرسنگزیر دریا . آناکارنینا ترجمه مشفق همدانی. ۴۳.فلسفه هگل در دو جلد. ۴۴. مطالعات فرهنگی. ۴۵ سلسله صوفیه ایران نوشته مدرسی ۴۶. علم و تمدن در اسلام. ۴۷. مطالعات فرهنگی. ۴۸. ابن خلدون نوشته محمد علی شیخ ۴۹. تاریخ فلسفه در جهان اسلامی ترجمه آیتی ۵۰. حاصل عمر نوشته انیشتن
حالا من مانده ام و این کتابها و نبود جا برای نگهداری!!!
https://telegram.me/nazarialimohammad
علی محمد نظری
امروز به مصلی اراک محل برگزاری نمایشگاه کتاب اراک رفتم. اصلا وقتی کتاب میبینم ضعف میکنم، نمیتوانم خودم را کنترل کنم و کتاب نخرم اصلا مثل بعض خانم ها که به طلا فروشی می روند و حتما می خرند. بن کتاب داده میشد که بسیار کم بود و ۱۵۰ هزار تومان را ۱۱۲۵۰۰ تومان دادند که باز تخفیفی ۳۷۵۰۰ تومانی داشت. به انتشارات امیرکبیر رسیدم معرکه بود و با تمام قوا آمده بودند و چه کتابهای نابی و بیش از یک میلیون تومان فقط از همین انتشارات کتاب خریدم و اکثرا به قیمتهای قدیم. بیش از ۵۰ جلد کتاب خوراک نزدیک به دوسال مطالعه. خوب است که در شهرستانها نیر نمایشگاه کتاب دایر میشود که همه چیز در تهران نباشد. دست کسانی که دایر کردند درد نکند. این کتابها را خریدم
۱. قلعه مالویل نوشته مرل ترجمه قاضی
۲. عقاید یک دلقک نوشته هنریش بل ترجمه لنکرانی
۳. ناطور دشت نوشته سلینجر ترجمه احمد کریمی
۴. پدران و پسران نوشته تورگینف ترجمه مهری آهی
۵. کشتن مرغ مینا نوشته هارپر لی ترجمه میر رمضانی
۶. غرورو تعصب نوشته اوستین ترجمه شمس الملوک مصاحب
۷. سیری در تاریخ صدر اسلام تالیف حشمت اله قنبری همدانی
۸. کریم خان زند نوشته عبدالحسین نوابی
۹. نهضت شعوبیه نوشته حسینعلی ممتحن
۱۰. بخارا و دستاورد قرون وسطی نوشته نلسون فرای ترجمه محمودی
۱۱. سفرنامه ناصر خسرو به کوشش وزین پور
۱۲. تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران از تیمور تا شاه عباس نوشته طاهری
۱۳ عرفان مولوی نوشته محمدی و میرعلایی
۱۴. داستانهای مثنوی به انتخاب یزدانبخش قهرمان
۱۵. گزیده اسکندر نامه و گزیده رودکی
۱۶. یک سری داستان کوتاه از جمالزاده و چند نفر دیگر به قیمت ۲۰هزار تومان
۱۷. تاریخ مغول در ایران نوشته اشپولر ترجمه میرآفتاب
۱۸. مروج الذهب و معادن جواهر نوشته مسعودی ترجمه پاینده دوجلدی
۱۹. علامه طباطبایی و حدیث نوشته شادی نفیسی
۲۰. داراب نامه طرسوسی دو جلدی قرن شسم به کوشش صفا
۲۱. شاهکارهای هنر ایران نوشته آرتور پوپ ترجمه خانلری
۲۲. کیانیان نوشته کریستین سن ترجمه صفا
۲۳. شهر سیاست و اقتصاد در عصر ایلخانان نوشته رضوی
۲۴. سیره و قیام زیدبن علی نوشته کریمیان
۲۵. کوروش نامه نوشته گزنفون ترجمه مشایخی
۲۶. جامع التواریخ نوشته فضل اله همدانی به کوشش دانش پژوه
۲۷. عجایب هفتگانه در دنیای باستان نوشته مارتین پرایس ترجمه آریا
۲۸. تاریخ اروپا نوشته لیتل فیلد ترجمه صحیحی
۲۹. زندکی نادرشاه نوشته هنوی ترجمه دولتشاهی
۳۰. دنیای گمشده عیلام نوشته هینتس ترجمه فیروزنیا
۳۱. تاریخ سیاسی اجتماعی خراسان نوشته التون دانیل ترجمهی رجب نیا
۳۲. تاریخ جنگهای صلیبی نوشته رانسیمان ترجمه کاشف سه جلد یهدقیمت ۶۵ هزار تومان
۳۳. تاریخ فخری قرن هفتم ترجمه گلپایگانی
۳۴. تاریخ الرسل و الملوک ایران تا ۳۱ هجری از تاریخ طبری
۳۵. راهنمای صنایع اسلامی نوشته دیماند ترجمه فریار
۳۶. جغرافیای تاریخی ۳۷. نظام اجتماعی مغول. ۳۸. جنگهای ایران و روم باستان. ۳۹. ایران در سپیده دم تاریخ. ۴۰ایران و قضیه ایران در دو جلد. ۴۰ روانشناختی اجتماعی. ۴۱. راه فرو بسته و آگاهی وجامعه هر دو ترجمه فولادوند.. ۴۲. ۲۰هزار فرسنگزیر دریا . آناکارنینا ترجمه مشفق همدانی. ۴۳.فلسفه هگل در دو جلد. ۴۴. مطالعات فرهنگی. ۴۵ سلسله صوفیه ایران نوشته مدرسی ۴۶. علم و تمدن در اسلام. ۴۷. مطالعات فرهنگی. ۴۸. ابن خلدون نوشته محمد علی شیخ ۴۹. تاریخ فلسفه در جهان اسلامی ترجمه آیتی ۵۰. حاصل عمر نوشته انیشتن
حالا من مانده ام و این کتابها و نبود جا برای نگهداری!!!
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
بوی گند جدایی طلبی
علیمحمد نظری
بازی استقلال و تراکتور را دیدم و بسیار بر گزارشگر این فوتبال زیبا تاسف خوردم. گزارشگری که تیم تراکتور را پنجمین تیم پرطرفدار جهان معرفی نمود!! براساس کدام آمار؟ ای کاش صدا و سیما آنقدر شهامت در وجودش بود که عادل را برگرداند و از او بخواهد تا نظرسنجیاش را تکرار نماید تا بگوید از نظر طرفدار در این آب و خاک پرسپولیس در جایگاه نخست است و بعد از آن استقلال و سوم تراکتور است آنهم در اختلافی بسیار زیاد و حالا مگر می شود تیم پنجم جهان در ایران سوم باشد! البته گزارشگر این بازی یک جوری مرزبندی ترک و فارس را در حین گزارش مشخص کرد که تیم تراکتور براساس نمره ماشینها از همدان و قزوین و زنجان الی تبریز و اورمیه و اردبیل طرفدار دارد و آنها در ورزشگاه حضور دارند. این را بگذارید کنار سخن آن نماینده ترکیهای که از تشکیل کشور آذربایجان جنوبی در نطقی به ظاهر انتقادی و اعلام خطر و در باطن کوبیدن بر طبل جداییطلبی!! و اتفاقاً نام شهرهایی که آن نماینده ترکیهای مطرح میکند از همدان هم نام میبرد و منطبق بر سخنان گزارشگر!! بله ترکها در ایران زیادند و شاید یکچهارم جمعیت کشور را تشکیل دهند، اما باز ابرمردی مثل علی دایی میخواهد که گلو پاره کند و بگوید که آذربایجان جزء ایران است. جزء لاینفک! یعنی جدا نشدنی. یعنی ایران سرزمینی است که از اقوام ترک و لر و کرد و بلوچ و عرب و شیعه و سنی تشکیل شده و همه آنها قبل از اینکه در قوم خویش باشند در زیر بیرق کشوری بنام ایران قرار دارند. آوردن پرچم چکوسلواکی یا یوگسلاوی!! فقط دمیدن در بوق پرنفرت جدایی طلبی است. دادن شعار مرگ بر کرد زشترین شعاری است که در ورزشگاه سرداده شده است. کردهای مظلوم که مورد هجوم اردوغان قرارگرفتهاند بیشتر به همدردی نیاز دارند تا به توهین و شعاری اینگونه خارج از انصاف و عدالت. آذربایجان و تبریز مهد ایستادگی در مقابل استبداد بوده و مردانش جان دادند ولی خاک ندادند، آنجا برای ایران هم سردار و سالار ملی و هم باکریاش هماره افتخار آفریدند. این تعداد معدود که شعار زشت جدایی طلبی سرمیدهند باید بدانند سرنا را از سرگشادش به دهان گرفتهاند. آذربایجان از ایران است که گویند زردتشت و بابک از آذربایجان بوده، شیخ بزرگ اشراق و شمسالحق تبریزی از آذربایجان بوده و ستار خان و باقرخان از آذربایجان بوده و حتی آخرین نخست وزیر نیز از آذربایجان است و همه میدانند که آذربایجان جزء لاینفک ایران است. پس به هوش باشیم و این عده معدود را به هدایت فرابخوانیم.
https://telegram.me/nazarialimohammad
علیمحمد نظری
بازی استقلال و تراکتور را دیدم و بسیار بر گزارشگر این فوتبال زیبا تاسف خوردم. گزارشگری که تیم تراکتور را پنجمین تیم پرطرفدار جهان معرفی نمود!! براساس کدام آمار؟ ای کاش صدا و سیما آنقدر شهامت در وجودش بود که عادل را برگرداند و از او بخواهد تا نظرسنجیاش را تکرار نماید تا بگوید از نظر طرفدار در این آب و خاک پرسپولیس در جایگاه نخست است و بعد از آن استقلال و سوم تراکتور است آنهم در اختلافی بسیار زیاد و حالا مگر می شود تیم پنجم جهان در ایران سوم باشد! البته گزارشگر این بازی یک جوری مرزبندی ترک و فارس را در حین گزارش مشخص کرد که تیم تراکتور براساس نمره ماشینها از همدان و قزوین و زنجان الی تبریز و اورمیه و اردبیل طرفدار دارد و آنها در ورزشگاه حضور دارند. این را بگذارید کنار سخن آن نماینده ترکیهای که از تشکیل کشور آذربایجان جنوبی در نطقی به ظاهر انتقادی و اعلام خطر و در باطن کوبیدن بر طبل جداییطلبی!! و اتفاقاً نام شهرهایی که آن نماینده ترکیهای مطرح میکند از همدان هم نام میبرد و منطبق بر سخنان گزارشگر!! بله ترکها در ایران زیادند و شاید یکچهارم جمعیت کشور را تشکیل دهند، اما باز ابرمردی مثل علی دایی میخواهد که گلو پاره کند و بگوید که آذربایجان جزء ایران است. جزء لاینفک! یعنی جدا نشدنی. یعنی ایران سرزمینی است که از اقوام ترک و لر و کرد و بلوچ و عرب و شیعه و سنی تشکیل شده و همه آنها قبل از اینکه در قوم خویش باشند در زیر بیرق کشوری بنام ایران قرار دارند. آوردن پرچم چکوسلواکی یا یوگسلاوی!! فقط دمیدن در بوق پرنفرت جدایی طلبی است. دادن شعار مرگ بر کرد زشترین شعاری است که در ورزشگاه سرداده شده است. کردهای مظلوم که مورد هجوم اردوغان قرارگرفتهاند بیشتر به همدردی نیاز دارند تا به توهین و شعاری اینگونه خارج از انصاف و عدالت. آذربایجان و تبریز مهد ایستادگی در مقابل استبداد بوده و مردانش جان دادند ولی خاک ندادند، آنجا برای ایران هم سردار و سالار ملی و هم باکریاش هماره افتخار آفریدند. این تعداد معدود که شعار زشت جدایی طلبی سرمیدهند باید بدانند سرنا را از سرگشادش به دهان گرفتهاند. آذربایجان از ایران است که گویند زردتشت و بابک از آذربایجان بوده، شیخ بزرگ اشراق و شمسالحق تبریزی از آذربایجان بوده و ستار خان و باقرخان از آذربایجان بوده و حتی آخرین نخست وزیر نیز از آذربایجان است و همه میدانند که آذربایجان جزء لاینفک ایران است. پس به هوش باشیم و این عده معدود را به هدایت فرابخوانیم.
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
سربازی (۱)
علی محمد نظری
۱۸ مهر ۱۳۶۸ بود به نزد خانم شامی در آموزش دانشگاه علم و صنعت رفتم و کلیه نمرات را بررسی کرد و یک نسخه از پرینت کلیه واحدهای گذرانده شده را بدستم داد و گفت مبارک است فارغ التحصیل شدید. حالا چه برنامه ای دارید گفتم می خواهم به سربازی بروم. بدون سربازی کاری پیدا نخواهد شد که شرط لازم رفتن سرکار همین سربازی است. گفت به نظرم ادامه تحصیل برای شما علوم پایهای ها از اوجب واجبات است. به دفتر تهران ماشین سازی اراک در حوالی میدان انقلاب رفتم. حدود۴۰ واحد از واحدهای اصلی مهندسی صنایع را بخاطر گرایش تحقیق در عملیات در کارنامه داشتم و گفتم شاید بتوانم امریه ای بگیرم. به هر حال ماشین سازی به علت اینکه کلمه مهندس در جلو مدرک نبود موافقت نکرد و به پادگان حشمتیه در حوالی پل چوبی رفتم و اعزام خود را شش ماه به عقب انداختم و دنبال این بودم که سربازی را هر طور شده در اراک باشم. به اراک آمدم و مشورت با دوستان تا بالاخره آقای غلامرضا افشار از همسایگان و همکلاسی های سابق را دیدم و از او پرسیدم که دنبال سربازی در اراک هستم. لطف کرد و آدرس داد و فردایش به سپاه ناحیه مرکزی رفتم و دفترچه آماده بخدمت را بردم و خیلی سریع سربازی ام آغاز شد. کارگزینی میخواست مرا به واحد طرح و برنامه منتقل کند و آقای افشار خودش به کارگزینی آمد و گفت در قسمت مالی ما یک نفر کم داریم و با چانه زنی ایشان به واحد امور مالی منتقل شدم. یک میز در یک کانکس دو اتاقه تحویل گرفتم و کارم را شروع کردم. اجازه دادند از سرویس استفاده کنم و صبح با اتوبوس به سپاه می آمدم و ساعت دو بعد از ظهر بر می گشتم مثل یک کارمند. فکر کنم اواخر ماه ۹ سال ۶۸ سربازی آغاز شد. در این کانکس علاوه بر من اعلا فردوسی همکلاسی دبیرستان که دو ماهی زودتر برای سربازی آمده بود و اکبر کمیجانی که تازه پاسدار رسمی شده بود و فلاح ملک حسینی که جفت پاهایش را در جنگ از دست داده بود کار می کردند. فلاح متولد کربلا بود و نمیدانم چرا باز به کار مشغول بود. من و اعلا باید به حسابهای مالی استان رسیدگی میکردیم. در قسمت دوم کانکس که کمیجانی و فلاح بودند حقوق پرداخت میکردند. البته فیش حقوقی ولی اول ماه بانک سپه دو نیرو می فرستاد و حقوقهای را همانجا پرداخت میکردند. آقای جولایی معمولا می آمد که بسیار با هم رفیق شدیم. در موقع پرداخت حقوق در اوایل ماه ما به کمک اکبر و فلاح می رفتیم و یک هفتهای جلو کانکس صف دریافت حقوق بود.
ادامه دارد.
https://telegram.me/nazarialimohammad
علی محمد نظری
۱۸ مهر ۱۳۶۸ بود به نزد خانم شامی در آموزش دانشگاه علم و صنعت رفتم و کلیه نمرات را بررسی کرد و یک نسخه از پرینت کلیه واحدهای گذرانده شده را بدستم داد و گفت مبارک است فارغ التحصیل شدید. حالا چه برنامه ای دارید گفتم می خواهم به سربازی بروم. بدون سربازی کاری پیدا نخواهد شد که شرط لازم رفتن سرکار همین سربازی است. گفت به نظرم ادامه تحصیل برای شما علوم پایهای ها از اوجب واجبات است. به دفتر تهران ماشین سازی اراک در حوالی میدان انقلاب رفتم. حدود۴۰ واحد از واحدهای اصلی مهندسی صنایع را بخاطر گرایش تحقیق در عملیات در کارنامه داشتم و گفتم شاید بتوانم امریه ای بگیرم. به هر حال ماشین سازی به علت اینکه کلمه مهندس در جلو مدرک نبود موافقت نکرد و به پادگان حشمتیه در حوالی پل چوبی رفتم و اعزام خود را شش ماه به عقب انداختم و دنبال این بودم که سربازی را هر طور شده در اراک باشم. به اراک آمدم و مشورت با دوستان تا بالاخره آقای غلامرضا افشار از همسایگان و همکلاسی های سابق را دیدم و از او پرسیدم که دنبال سربازی در اراک هستم. لطف کرد و آدرس داد و فردایش به سپاه ناحیه مرکزی رفتم و دفترچه آماده بخدمت را بردم و خیلی سریع سربازی ام آغاز شد. کارگزینی میخواست مرا به واحد طرح و برنامه منتقل کند و آقای افشار خودش به کارگزینی آمد و گفت در قسمت مالی ما یک نفر کم داریم و با چانه زنی ایشان به واحد امور مالی منتقل شدم. یک میز در یک کانکس دو اتاقه تحویل گرفتم و کارم را شروع کردم. اجازه دادند از سرویس استفاده کنم و صبح با اتوبوس به سپاه می آمدم و ساعت دو بعد از ظهر بر می گشتم مثل یک کارمند. فکر کنم اواخر ماه ۹ سال ۶۸ سربازی آغاز شد. در این کانکس علاوه بر من اعلا فردوسی همکلاسی دبیرستان که دو ماهی زودتر برای سربازی آمده بود و اکبر کمیجانی که تازه پاسدار رسمی شده بود و فلاح ملک حسینی که جفت پاهایش را در جنگ از دست داده بود کار می کردند. فلاح متولد کربلا بود و نمیدانم چرا باز به کار مشغول بود. من و اعلا باید به حسابهای مالی استان رسیدگی میکردیم. در قسمت دوم کانکس که کمیجانی و فلاح بودند حقوق پرداخت میکردند. البته فیش حقوقی ولی اول ماه بانک سپه دو نیرو می فرستاد و حقوقهای را همانجا پرداخت میکردند. آقای جولایی معمولا می آمد که بسیار با هم رفیق شدیم. در موقع پرداخت حقوق در اوایل ماه ما به کمک اکبر و فلاح می رفتیم و یک هفتهای جلو کانکس صف دریافت حقوق بود.
ادامه دارد.
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
Forwarded from دانشگاه اراک
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اول به این سوال جواب بدید که آخرین کتابی که خوندید کی بوده بعد ویدیو رو تماشا کنید🙏😊
هفته کتاب و کتابخوانی گرامی باد
کاری از روابط عمومی دانشگاه اراک
♦️با ما همراه باشید.
📲@araku
هفته کتاب و کتابخوانی گرامی باد
کاری از روابط عمومی دانشگاه اراک
♦️با ما همراه باشید.
📲@araku
دانشگاه اراک
اول به این سوال جواب بدید که آخرین کتابی که خوندید کی بوده بعد ویدیو رو تماشا کنید🙏😊 هفته کتاب و کتابخوانی گرامی باد کاری از روابط عمومی دانشگاه اراک ♦️با ما همراه باشید. 📲@araku
مصاحبه روابط عمومی دانشگاه اراک در مورد کتابخوانی با اینجانب
بنزین پول شیرین و کام تلخ
علی محمد نظری
۲۴ آبان در ساعت صفر بنزین گران شد. اعلام دولت هم در سکوتی مطلق بود که ملت به جایگاههای پمپ بنزین حمله ور نشوند. کاری بود که باید انجام می شد و نشد و به یکباره شد، آنهم در زمانی که دریافتهای مالی دولت بخاطر اعمال تحریمها روبه کاهش دارد. دولت به ۳۱ هزار میلیارد پولی که از این راه عاید میشود نیاز دارد. این که میگوید قرار است همه آن یارانه شود و به جیب فقرا رود قولی است خلاف! دل بدان نتوان بست. زیرا این پول غالباً از جیب قشر ضعیف بیرون میآید. کیست که نداند بیشترین بهره را از یارانه بنزین همین قشر ضعیف مسافرکش میبرد. کسانی که عموماً در حاشیه شهرها زندگی میکنند و یا کارمند یا کارگری هستند که در شهریار یا واوان یا ملارد و یا پرند زندگی میکنند و در اداره ای از تهران مشغول هستند و روزی ۷۰ کیلومتر مجبور به ایاب و ذهاب هستند و با بنزین ارزان هم به کارشان میرسیدند و هم در اوقات اضافه برای درآمد بیشتر مسافرکشی میکردند یا به قولی بخشی از یارانه بنزین را مال خود میکردند. با گران شدن بنزین سهم اینها از یارانه بنزین دچار اختلال شد و شورشها غالباً از این قشر بود. نمیخواهم اسمش را قیام گرسنگان بگذارم اما بیشباهت هم نبود. یک هفته نبود اینترنت باعث شد صدای این قشر فقط با هوار خودشان و تخریب اماکن عمومی همراه شود اما این پولی که از این راه عاید میشود درست است شیرین است اما کامی تلخ را بدنبال دارد. شش سال اگر سالی فقط ۱۵ درصد به قیمت بنزین اضافه میشد الان باید قیمت بنزین ۲۳۰۰ تومان میشد که چون به مرور اینکار صورت گرفته بود این کام تلخ را بدنبال نداشت، و دولت هم عایداتش را داشت. کاری که در دولت اصلاحات هر ساله انجام میشد و معترضی هم نداشت. و حالا مثل دولت قبل باز بنزین دو نرخی و باز همان بازی!! اگر از نظر روانی روی مردم کار شده بود و برای آنها توضیح داده شده بود که دولت کسری بودجه دارد نباید شاهد چنین ناآرامیهایی باشیم. اعتماد عمومی سرمایه بزرگی است که در این آشوبها بیشترین آسیب را دید، یادمان باشد.
https://telegram.me/nazarialimohammad
علی محمد نظری
۲۴ آبان در ساعت صفر بنزین گران شد. اعلام دولت هم در سکوتی مطلق بود که ملت به جایگاههای پمپ بنزین حمله ور نشوند. کاری بود که باید انجام می شد و نشد و به یکباره شد، آنهم در زمانی که دریافتهای مالی دولت بخاطر اعمال تحریمها روبه کاهش دارد. دولت به ۳۱ هزار میلیارد پولی که از این راه عاید میشود نیاز دارد. این که میگوید قرار است همه آن یارانه شود و به جیب فقرا رود قولی است خلاف! دل بدان نتوان بست. زیرا این پول غالباً از جیب قشر ضعیف بیرون میآید. کیست که نداند بیشترین بهره را از یارانه بنزین همین قشر ضعیف مسافرکش میبرد. کسانی که عموماً در حاشیه شهرها زندگی میکنند و یا کارمند یا کارگری هستند که در شهریار یا واوان یا ملارد و یا پرند زندگی میکنند و در اداره ای از تهران مشغول هستند و روزی ۷۰ کیلومتر مجبور به ایاب و ذهاب هستند و با بنزین ارزان هم به کارشان میرسیدند و هم در اوقات اضافه برای درآمد بیشتر مسافرکشی میکردند یا به قولی بخشی از یارانه بنزین را مال خود میکردند. با گران شدن بنزین سهم اینها از یارانه بنزین دچار اختلال شد و شورشها غالباً از این قشر بود. نمیخواهم اسمش را قیام گرسنگان بگذارم اما بیشباهت هم نبود. یک هفته نبود اینترنت باعث شد صدای این قشر فقط با هوار خودشان و تخریب اماکن عمومی همراه شود اما این پولی که از این راه عاید میشود درست است شیرین است اما کامی تلخ را بدنبال دارد. شش سال اگر سالی فقط ۱۵ درصد به قیمت بنزین اضافه میشد الان باید قیمت بنزین ۲۳۰۰ تومان میشد که چون به مرور اینکار صورت گرفته بود این کام تلخ را بدنبال نداشت، و دولت هم عایداتش را داشت. کاری که در دولت اصلاحات هر ساله انجام میشد و معترضی هم نداشت. و حالا مثل دولت قبل باز بنزین دو نرخی و باز همان بازی!! اگر از نظر روانی روی مردم کار شده بود و برای آنها توضیح داده شده بود که دولت کسری بودجه دارد نباید شاهد چنین ناآرامیهایی باشیم. اعتماد عمومی سرمایه بزرگی است که در این آشوبها بیشترین آسیب را دید، یادمان باشد.
https://telegram.me/nazarialimohammad
Telegram
حیاط خلوت
خاطرات و دلنوشته های علی محمد نظری
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad
جهت ارتباط
@Nazari_Alimohammad