پَر
27 subscribers
18 photos
8 videos
اگر حرفی بود:
@pardarvan
Download Telegram
۹۲



فُرم هنوز همان‌جاست. روی کانتر آشپزخانه، داخل سبد چوبی که نامه‌ها را می‌گذارم.

دقیقا جایی سرِ راهم.

چند بار جواب سوالات را توی ذهنم مرور کرده‌ام اما باز هم هنوز انگار آماده نیستم.

تا می‌رسیم خانه، قبل از اینکه مشغول خوردن میان‌وعده بشود از همان‌جا پشت میز، با صدای بلند می‌گوید:

-مامان! معلم‌مون گفت فردا حتما فرم را بیارید.

انگشتانم روی دانه‌های سیاه انگور بی‌حرکت می‌ماند. دیگر خیسی آب را حس نمی‌کنم. فقط نگاه می‌کنم به فرم.
همان جا داخل سبد چوبی.

انگورها را با ظرف سفیدش می‌گذارم جلوی پسرم.

- تا فردا پُرش می‌کنم عزیزم.

قصه‌ی شب را خوانده و نخوانده خواب‌‌شان می‌برد.
صدای سکوت خانه که بلند می‌شود من یادم می‌آید به فُرم.

چهره‌ی معصوم و صورت سفید و جوان ِخانم هِربرت را تصور می‌کنم.

اگر پارسال بود می‌شد خیلی راحت برای سوال آخر چیزی ننوشت.

می‌شد خیلی ساده فرم را همان روزِ اول پُر کرد و داد دست معلم‌شان.

اما از پارسال تا امسال بیشتر از یک‌سال گذشته.

من چطور می‌توانم دغدغه‌ی هر روز خودم و حالا پسرم را بنویسم.

چطور برای معلم جوان سفیدپوست‌‌اش توضیح بدهم که مسیر زندگی ما از مقاومت می‌گذرد.

از سوالات پسرم که می‌پرسد:
-مامان! این فروشگاه هم مال آدم بدهاست؟
مامان، این شکلات هم نباید بخریم؟

فُرم را می‌گذارم مقابلم.

جمله‌ها را یکبار قبل از نوشتن توی ذهنم مرور می‌کنم.

تصور می‌کنم خانم هِربِرت در سکوتِ بعد از تعطیلی مدرسه وقتی آفتاب بی‌رمق پاییزی به زور خودش را تا انتهای کلاس رسانده، در حال خواندن است:

«ممنون که این سؤال مهم را پرسیدید.

همان‌طور که ممکن است بدانید اخیرا کشوری که ما از آن‌جا آمدیم یعنی ایران، مورد تجاوز آمریکا و اسرائیل قرار گرفته و در ابتدای این تجاوز، اول از همه یک مدرسه در جنوب ایران موشکباران شد که حدود دویست کودک دانش‌آموز در آن شهید شدند.

پسر من تقریبا در جریان جزئیات این اتفاق و سایر مسائل مربوط به ایران است.

ممنون می‌شوم اگر سوالی در این زمینه پرسید جواب ِواقعی و حقیقت ماجرا را بدون جانب‌داری از کشورهای متجاوز و با زبان کودکانه به او بفهمانید.

از همکاری شما پیشاپیش ممنونم.»


فُرم را تا می‌کنم و می‌گذارم داخل کیف پسرم.

کیفی که حالا پیوند دو دنیای بی‌ربط به هم شده.

یک دنیا پُر از المان‌های مقاومت و یک مدرسه‌ مملو از رنگین‌کمان و تسلیم به هر تجاوز.


@pardarca
💔3❤‍🔥1😢1
۹۳


مثل یک حس خوب که نمی‌خواهی هیچ کار دیگری بکنی تا اثرش برود.

تو فکر کن مثل یک مزه دوست‌داشتنی توی دهان‌‌ات که نمی‌خواهی از یادت برود.

من امروز این‌طور بودم.

انگار به این حس‌‌ات مدیون باشی و نخواهی کاری بکنی جز غرق‌شدن در خاطره و مرور لحظه به لحظه‌اش با تمام شور و شعف.

من دقیقا همین بودم امروز.

اصلا نمی‌دانم چطور شد که آمد به دستم.

من هنوز به محل اصلی نرسیده بودم و قصدی هم نداشتم چیزی دست بگیرم.

نهایت‌اش همان پرچم توی کیفم را می‌انداختم روی دوشم. مثل هفته‌های پیش.

حتی یادم نیست چه کسی بود که یک دفعه آمد طرفم و میله پرچم را داد دستم و غیب شد!

حالا من بودم و خیابان و رقص زیبای پرچم که نمی‌توانستم ثانیه‌ای ازش چشم بردارم.

محو زیبایی و شکوه‌اش شده بودم. کلمه‌ی عاشقانه‌ وسط‌اش.
و دوباره رقص.
و دوباره.

دلم می‌خواست با پرچم یکی می‌شدم.
همان‌جا آرزو کردم زود بیاید که من با این پرچم زیبا یکی شوم.

تا لحظه آخر که چادرها جمع شد، مردم پراکنده شدند و صدای بوق‌ ماشین‌ها کم شد من و پرچم با هم ایستادیم.

من زیر سایه پرچم.
عاشقانه نگاهش می‌کردم. دلم می‌خواست برای هر بار رقص‌اش بوسه‌بارانش کنم.

قد و بالای بلندش را قربان صدقه می‌رفتم.
اصلا حواسم به صدای بوق ماشین‌هایی که تشویقم می‌کردند نبود تا اینکه به خودم آمدم.

دختر فلسطینی من را به خودم آورد و گفت مراقب خودت باش. خیلی‌ها هم فحاشی می‌کنند.

من فدای این پرچم زیبا.
فحش که چیزی نیست.
جانم فدای تو.


@pardarca
❤6👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۹۴


برایت لذت آرزو می‌کنم.
از
این نوع‌اش.


@pardarca
❤5
۹۵

معمولا موقع برداشتن بچه‌ها از مهدکودک می‌دیدم‌اش.

چند باری هم خانم‌‌اش را دیده بودم و گفتگوی مختصری داشتیم.

هر دو بی‌نهایت گشاده‌رو و خندان بودند.

با اینکه بچه‌های‌مان توی یک کلاس نبودند، اما بعد از تعطیلی مهدکودک، صبر می‌کردم تا با هم بازی کنند.

حنیف هم درست مثل پدر و مادرش گشاده رو و خندان بود.

روزی که یکی از بچه‌ها چیپس آورده بود و بقیه دنبالش راه افتاده بودند، خودش را سریع به جمع رساند و روی بسته چیپس را خواند.

پرسیدم: «حلال بود؟»

جواب داد: «بله الحمدالله».

خانم‌اش بهم گفته بود که ابوحنیف سالِ آخر دکتری‌ است و به زودی فارغ‌التحصیل خواهد شد.

دنبال خانه می‌گشتند.

دقیقا یادم نیست روز چندم بازی‌های جام جهانی بود.

اکثر پدر و مادرها بعد از تحویل گرفتن بچه‌ها، قبل از خداحافظی توی محوطه مهدکودک گرم صحبت می‌شدند.

هر کسی از تیم کشور خودش صحبت می‌کرد.

ابوحنیف هم همان‌جا ایستاده بود. با فاصله. پسرش روی درخت رفته بود و پسر من هم تقلا می‌کرد بالا برود.

ازش پرسیدم:«کشور شما هم توی بازی‌ها هست؟»

با همان خنده همیشگی جواب داد: «نه متاسفانه. نیجریه با اینکه تیم خوبی دارد اما توی بازی‌ها نیست. کشور شما چی؟»


جواب می‌دهم:«بله الحمدالله ایران فردا بازی دارد. »

با چشمان متعجب می‌پرسد: «واقعا شما ایرانی هستید؟»

دوباره جواب می‌دهم:«

Yes, AlhamdullelAllah proudly Muslim and from Iran.
«


چند قدم جلوتر می‌آید و آن‌طرف درختی که بچه‌ها از آن بالا رفته‌اند می‌ایستد.

آهسته می‌پرسد:
«از جنگ چه خبر؟ آیا خانواده‌تان ایران هستند؟»

جواب می‌دهم: «بله ایران هستند و منتظر نبرد با اسرائیل.»

با صدای بلندتر و خنده‌ بیشتری می‌پرسد:

«Really?»

جواب می‌دهم: « بله. تازه ما هم از اینجا اسم نوشتیم که اگر لازم شد به ایران برگردیم و بجنگیم».

با خوشحالی جواب میدهد:

«من می‌دونستم ایرانی‌ها هیچ موقع تسلیم نمی‌شوند. می‌دونستم همکارِ ایرانیم اشتباه می‌گه. شما همیشه طرفدار فلسطین بودید».

جواب می‌دهم: «متاسفانه اکثر ایرانی‌های خارج از کشور هنوز معنای مقاومت را نمی‌دانند. و متاسفانه تحصیلات دانشگاهی هم کمکی بهشون نکرده».

با گفتن این حرفِ خودم، یادِ نسخه‌ی قبلی خودم می‌افتم.

وقتی در دانشگاه تهران درس می‌خواندم و باد توی سرم بود.

وقتی فکر می‌کردم آن‌قدر عقل و شعور دارم که لازم نیست کسی به جای من تصمیم بگیرد؛ کسی به من بگوید چه بکنم و چه نکنم.

فکر می‌کردم دانشگاه، چشم‌هایم را باز کرده است.

علمِ دانشگاهی هر روز فاصله‌ام را با معرفت بیشتر کرده بود. البته علمِ دانشگاهی که نه؛ غرور و تکبری که از قبالش نصیبم شده بود.

ابوحنیف با هیجان می‌گوید:

«ایران امید همه‌ی کشورهاست. مخصوصاً کشورهای ستم‌دیده.»

برقِ توی چشمانش، چراغی در دلم روشن می‌کند.

برای بار هزارم، به ایرانی بودنم و
مسلمان بودنم افتخار می‌کنم.

@pardarca
❤7👌1
۹۶



اعتقاد داشت خوانشِ از دین یک خوانشِ مردانه بوده.
و قوانین دین و شرع را مردان به نفع خودشان وضع کرده‌اند.


اولین بار بود چنین چیزی می‌شنیدم.
به نظرم مسخره می‌آمد که تو یک فعل را جنسیتی کنی. فعلِ خوانش!


اما حالا با خودم فکر می‌کنم مگر خوانشِ از آزادی یک خوانِش زنانه است؟


به والله که مرد بیشتر نفع می‌برد از دیدن برهنگی و رنگ و وارنگی زن.
مرد بیشتر لذت می‌برد از عشوه‌گری زن.
از اینکه زن خودش داوطلبانه خرج خودش و زندگی‌اش را بدهد.
خودش داوطلبانه بدون هیچ تعهد و قیدی و مِهری بدنش را به مرد بدهد.


این خوانِش از آزادی زنانه است؟

اگر خوانش از دین، بر فرض که مردانه هم بوده، یک خوانش پدرانه‌ی دلسوزانه است. نه پسرانه‌ی ‌بی‌رحم.


@pardarca
👏1👌1
۹۷

می‌خواهم بی‌خیال تجمع بشوم.

تمام هفته روی پاهایم هستم. بچه‌ها را ببر، بیا. برو دنبالشان. روزی حداقل دو سه ساعت توی راه و سرپا هستم. بماند که گاهی تا پنج شش عصر هم کلاس فوق‌برنامه دارند.

حق دارم شنبه و یکشنبه را استراحت کنم. توی تخت کتاب بخوانم و فکرهایم را بنویسم. نهایت‌اش تا آشپزخانه بروم و برای خودم چای بریزم.

اما تجمع و راهپیمایی؟

نه. اصلا.

تازه الانم که هوا روی به سردی رفته. مطمئن هستم همین چند روز استراحت را از خودم بگیرم مریض خواهم شد.

علاوه بر این، مگر جنگ تمام نشده. بعدش هم مگر من تنها ایرانی و مسلمان این شهر هستم؟

حیف نیست شنبه‌هایم را حیف کنم و توی خیابان‌های شلوغ داون‌تاون، من فقط دنبال آزادی کشورهای استعمارزده بگردم و فریاد بزنم؟

اصلا من کجای این دنیا هستم که صدای من ارزشی داشته باشد؟

تمام این وسوسه‌ها هر بار شنبه که از راهپیمایی بر می‌گردم توی گوشم هست.

و اما توی گوشِ دیگرم
صدایی است که می‌گوید

انقلابی‌بودن از مادر به ارث می‌رسد. بچه‌های فاطمه س را ببین!

پرچم را از توی کیفم در میاورم. اتو می‌کنم. غرقِ بوسه‌اش می‌کنم و راه می‌افتم.



@pardarca
❤5👌2
–برخی عشق را چنگکی می‌دانند که نیازهای تنشان را به آن بیاویزند. لحظه‌ای را که نیاز غلیان می‌کند، حادثهٔ عشق می‌نامند و آن را با تمنا می‌جویند و آنگاه که نیاز فروکش کرد، عشق را از یاد می‌برند. عشق، محصول انس است و بعد از نیاز تن و در غیاب آن آغاز می‌شود. غیر از این تعریف را برای حضرت عشق توهین آمیز می‌دانم.
+جایگاه تن کجاست؟ آن را نادیده می‌گیری و به حساب نمی‌آوری؟
–تن و لامسه واقعیتی انکارناپذیر است. ولی عشق نه با آن آغاز می‌شود و نه با آن پایان می‌یابد. در سطحی پایین‌تر از کلمه و معنا که خانهٔ اصلی ابراز عشق است، گاهی تن و لامسه هم با حرارتش حضور عشق را تأیید می‌کند. ولی آنها که از سطح تن و لامسه عشق را آغاز می‌کنند، بعید می‌دانم به سطح کلمه و معنا اوج بگیرند. همان‌طور که اگر بگویند عشق در یک نگاه متولد می‌شود و شعله می‌کشد دغل بازی کرده‌اند. تازه‌کارها غالباً سرکشی هوس را با تولد عشق اشتباه می‌گیرند.

📓ارتداد - وحید یامین‌پور
@ZhrFaghihi
👍2👌1
۹۹


۱. ساعت حدود یک بامداد است و پرواز ما ساعت هشت و نیم صبح.

شماره باجه هنوز مشخص نیست و تنها چیزی که تابلو اعلانات برای پروازِ ما نوشته، شماره راهرو است.
راهرو را پیدا می‌کنیم و نزدیکی فضای بازیِ کوچکی که برای بچه‌ها درست شده می‌نشینیم.

دقیقا همان جایی که سه سال پیش نشسته بودیم.

پاییز سال ۲۰۲۳ بود. چند روزی بعد از وقایع ۷ اکتبر.

فضای مجازی آن موقع پُر شده بود از تصاویر حمله‌ی بی‌رحمانه رژیم غاصب صهیونیستی به غزه. با دیدن زخم و درد کودکان فلسطینی از نگاه کردن به بچه‌های خودم شرم‌ام می‌آمد.
به زحمت می‌توانستم همبازی‌شان شوم و تمام ذهنم مانده بود پیش مادران غزه.

آن سال پاییز ما سر راه‌مان به ایران چند روزی در استانبول توقف داشتیم تا همسرم چند روزی بیشتر کار کند.


یادم هست همان روزِ اولی که به استانبول رسیدیم، حوالی یکی از مساجد معروفش جمعیتی را دیدیم که برای دفاع از فلسطین تجمع کرده بودند.

من و بچه‌ها با اشتیاق به قسمت خانم‌ها که چند برابر جمعیت آقایان بود ملحق شدیم. عذاب وجدانم کمی آرام شده بود.

آن قدر جمع‌شان صمیمی و خودمانی بود که وقتی خانم‌های دیگر بچه‌هایم را می‌دیدند هر کسی چیزی به ما می‌داد. شکلات، لقمه، شیرینی. انگار فقط زن‌ها بودند که فارغ از دین و زبان و نژاد بارِ سنگین انسانیت را قرار بود به دوش بکشند.


چند روز بعدش، موقع برگشت به ایران، فکری به ذهنم رسید.

چه مکانی می‌توانست بهتر از فرودگاه نقطه‌ی اتصال و انفصال هزاران آدم از سرتاسر دنیا باشد برای شنیدن صدای حقیقت.

همسرم آن روز روی همین صندلی‌ها که حالا روی آن نشسته‌
بودیم مشغول کار با لپ‌تاپش بود.

پسر کوچکم را توی کالسکه گذاشته بودم. با یک دست کالسکه را هول می‌دادم و با دست دیگر، محکم دست فرزند بزرگم را گرفته بودم تا گم نشود.

یادم هست تقریبا به تمامی فروشگاه‌های آن تکه از فرودگاه سَرَک کشیدم تا پیدایش کنم. هیچ‌جا نداشت مگر یک فروشگاه. آن هم از نوع رومیزی‌اش که چسبیده بود به یک میله باریک و سنگین.

ناامیدانه سمت فضای کودک برگشتم و گذاشتم بچه‌ها کمی با طناب‌هایی که مثل یک هرم به هم تابیده شده بود بازی کنند.

همان لحظه چیزی یادم آمد.

دست توی کوله‌پشتی قهوه‌ای کردم و خداخدا می‌کردم حدسم درست باشد.

از وقتی مادر شده بودم دنیای واقعی و خیالی‌ام خیلی به هم پیچیده بود. اما آن بار حدسم درست بود. چند عدد پرچمِ کاغذی از تجمعات شبانه توی کیفم مانده بود. هر چند تاخورده و چروک.

پرچم را صاف و باز کردم و راه افتادم طرف خانم فروشنده‌ای که باحجاب بود و به ما نگاه می‌کرد.
با کمک آن خانم پرچم کوچک را روی کوله پشتی‌ام چسباندم.

پُر از غرور شده بودم. انگار که روی ابرها راه بروم همان‌قدر سبک. دلم می‌خواست بی‌هدف به تمام راهروهای فرودگاه سرک بکشم.


همان‌جا روی ابرها بودم که یک دفعه زنی با موهای کوتاه و مشکی کنارم سبز شد. اولش چیزی نمی‌گفت و فقط خیره نگاهم می‌کرد.
حدس زدم باید ایرانی باشد. سلام کردم.

زن بدون اینکه جواب سلام‌ام را بدهد یک دفعه گفت:‌« عهه..پس ایرانی هستی و پرچم فلسطین زدی به کیف‌ات؟»
نگاهم توی چشم‌های سیاه و ریزش گره خورد. تازه چروک‌های ریزِ پلک‌هایش را دیدم. حوالی سن مادرم بود.

زن با صدای بلند داد زد:‌«زنده باد اسرائیل! خاک بر سر جمهوری اسلامی. خاک بر سرِ..»

تمام تنم از بی‌شرمی زن به لرزه افتاد. قلبم تندتند شروع به تپش کرد و نگاهم از روی چشم‌هایش سُر ‌خورد روی پیراهن مردانه‌ای که پوشیده بود. سفید با راه‌راه‌های آبی.

نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم اگر بداند من ساکنِ ایران نیستم و فقط یک مسافرم ولم خواهد کرد.

با همان قلبی که حالا نزدیک بود از دهانم بپرد بیرون گفتم:‌«خانم من اصلا ایران زندگی نمی‌کنم و این صحبت‌های شما به من ربطی نداره. من ساکن کانادام و الان فقط چند روز اومدیم بریم ایران».

زن که انگار جانِ تازه‌ای گرفته‌ای بود با صدایی بلندتر از قبل طوری که بقیه هم بشنوند داد زد: «آهان پس بگو پول‌های ما را برداشتین بردین کانادا دلار کردین حکومتی‌های مفت خور..بهت بگم ها ما با اسرائیلیم. خاک بر سرت. خاکِ بر سر..»

پسرم که چسبیده بود به پایم با ترس پرسید‌:‌«مامان چی شده؟ چی می‌گه؟»

زن راه افتاد طرف صف مسافرانِ پرواز ایرانی. با دست، من و کودکانم را نشانِ مردم می‌داد و بلند بلند می‌گفت:‌ «این و بچه‌هاش! نگاهشون کنید. پول‌های ما را بردند کانادا.»


نفسِ عمیقی می‌کشم.

چقدر این سه سالی که گذشت سخت بود.

همه چیزش.
همه جای دنیا.

@pardarca
💔4❤1
۱۰۰

زن یعنی ابتدای تولد.

زن زایشگاه،
پرورشگاه
و دانشگاه است.

زن یعنی جامعه.
یعنی کُل.

و زنی که حجاب پوشیده یعنی زنِ مبارز.
زنِ میدان. یعنی زنِ برنده در مبارزه
عقل با نفس.
زنِ باحجاب یعنی فرمانده‌ی سپاه عقل.

یعنی زنی که فرزندانش از همان دوران جنینی یاد می‌گیرند زندگی یعنی مبارزه، اول با نفس درونی خودت و بعد با شیطان خارجی.

من بهای سنگینی دادم تا بفهمم زنِ با حجاب، از مرحله‌ی غریزه عبور کرده.

یکبار پذیرفته که زندگی بازار عشوه و غریزه نیست.

زندگی «من دلم می‌خواهد» نیست.

زنِ باحجاب، یکبار نفسانیت خودش را فدا کرده تا با عقل‌اش جامعه و فرزندانش را در مسیر درست رشد بدهد.

آزادی برای زنِ باحجاب، محدودیتی نیست اندازه تن‌اش. زنِ باحجاب به آزادی عقل از چنگال نفس رسیده و فهمیده زندگی اساس‌اش روی عقل است. زندگی میدان مبارزه‌ای است برای حق و باطل.


پس باید هم ترسید.
از زن.
زنِ با حجاب.

باید هم برایش نسخه‌های جعلی از آزادی پیچید که هماهنگ با نفس‌اش باشد.
آشنا با صدای باطلِ درونش.


@pardarca
❤4👏1
۱۰۱


۲. بالاخره بعد از انتظاری طولانی، کانتر پرواز باز می‌شود. ناباورانه توی صف می‌ایستم و خیره می‌شوم به تابلویی که مقصد پرواز را نوشته: تهران!
دلم می‌خواهد تمام پروازهای زندگی‌ام به همان‌جا ختم می‌شد.

چند بار می‌خوانم‌اش. تهران.
تهران.
تهران، توی ذهن من یک زنِ جوان زیباست که هیچ وقت پیر نمی‌شود.
یک مادرِ جوانِ زیبا.

کم‌کم صداهای آشنا و شیرینِ ‌فارسی بیشتر گوشم را نوازش می‌دهند.

صف مسافرها خیلی متفاوت از سه سال پیش به نظر می‌رسد.

دخترهای جوان و تنها، با موهای کوتاه و بلند، با لباس‌هایی تمیز و امروزی توی صف ایستاده‌اند. بعضی‌هاشان دامن پوشیده‌اند. بدون شلوار.
انگار قرار باشد همگی به یک میهمانی زنانه بروند.
و من تنها کسی باشم که کارت دعوت ندارد.

دلم می‌سوزد.

کاش می‌شد
همان‌جا برای تک‌تک‌شان توضیح می‌دادم که من هم روزی میهمان همین میهمانی بودم و هزینه‌های زیادی دادم تا بفهمم «آزادی»، میزبان حقیقی این دعوت نیست. فقط اسم رمزی است برای اسارتِ داوطلبانه و هر چه بیشتر.


همراهم جلوتر از من کارت پروازش را می‌گیرد. نوبت من می‌شود.


دخترِ تُرک، چند باری گذرنامه‌ام را نگاه می‌کند. این ور و آن ورش می‌کند و در نهایت به انگلیسی می‌گوید چون اسم بلیتِ صادر شده مطابق با اسمِ توی گذرنامه نیست نمی‌تواند کارت پرواز را صادر
کند.

متوجه نمی‌شوم منظورش چیست. دوباره توضیح می‌دهد که بلیت به اسم کوچک و فامیلی شما صادر شده. در حالی که در گذرنامه‌تان قبل از اسم کوچک نوشته «سیده».


با حوصله برایش توضیح می‌دهم که سیده پیشوند اسم من است و بلیت را فرد دیگری از ایران گرفته.


خیلی متوجه حرفم نمی‌شود.
ازش می‌خواهم رئیس‌اش را صدا بزند. گوشی را بر می‌دارد و با شخصی به نام پیمان بیگ حرف می‌زند.

باناراحتی کناری می‌ایستم.
مسافرهای ادلکن‌زده‌ی شیک‌پوش، یکی‌یکی کارت‌پروازشان را می‌گیرند و از جلوی من رد می‌شوند.


حدود پانزده دقیقه بعد، مرد جوانی با پیرهن آستین کوتاه سفید و شکمی که اندازه پیرهن‌اش نیست به طرف باجه می‌آید.


صبر می‌کنم تا شاید خودش پیش‌قدم شود. اما نمی‌شود.

مودبانه طرفش می‌روم. تا می‌آیم برایش توضیح بدهم که ماجرا از چه قرار است می‌گوید:

« بله. اسم شما اصلا توی لیست مسافران این پرواز نیست. مگر اینکه شصت دلار آمریکایی بدهید تا اسم‌تون را درست کنیم».

جواب می‌دهم:« آقا شما که ایرانی هستید می‌دونید خیلی‌ها سید هستند. من خیلی وقت‌ها پروازهای ایرانم را
اینجوری گرفتم و مشکلی نبوده».

زیر بار نمی‌رود. توضیح می‌دهم: « آقا بلیت را کس دیگری از ایران گرفته. شما شماره گذرنامه را تطبیق بدهید. ببینید همونه».

جواب می دهد:« نه. پلیس ترکیه اصلا اجازه نمی‌دهد مسافری که اسمش فرق داره سوار پرواز بشه».

جواب می‌دهم:« آقا من اصلا صبر می‌کنم همه مسافرا سوار شوند تا شما مطمئن بشید این بلیت مال منه!»

مرد بدون توجه به حرف‌های من مشغول صحبت با مسافر دیگری می‌شود.

در همین فاصله همراهم جلو می‌آید و شروع می‌کند به توضیح دادن به آقای مسئولِ ایرانی.

مرد یک دفعه نگاهی به من می‌‌اندازد.

سر تا پای مشکی‌پوشم را برانداز می‌‌کند و می‌گوید:« رفتی مامان‌ات را آوردی؟ اصلا دیگه با شصت دلار هم نمیشه سوار بشی. باید پول کامل یک پرواز را بدهی. ۲۴۰ دلار آمریکایی!!»


سکوت می‌کنم. انگار حرفش را نشنیده باشم. به همراهم می‌گویم:«شما با همین پرواز برید تهران. من با یک هواپیمای دیگه می‌آیم! اما با این نه!»


همراهم که انگار یک مامور غیبی و مخصوص از طرف خدا باشد آرام‌ام می‌کند. توضیح می‌دهد که شاید واقعا قوانین همین باشد.

مجاب می‌شوم ۶۰ دلار را بدهم.

کارتِ بانکی‌ام را می‌گیرم طرفِ پیمان بیگ.

جواب می‌دهد:« کارت نمیشه! فقط پول نقد!!»
و با اشاره دستگاه خودپردازی را آن‌سوی راهرو نشان می‌دهد که «بفرمایید از اونجا معادلش را لیر بگیرید!»

با اکراه پول را می‌دهم دست دختر متصدی باجه. او هم پول را به آرامی می‌دهد به مرد ایرانی.

پیمان بیگ پول را بی‌سروصدا می‌گذارد داخل یک پاکت سفید.

نگاهم خیره می‌ماند روی پاکت و پولی که فکر می‌کنم جایش آن‌جا نیست.

چند لحظه بعد، پسر دیگری جلو می‌آید. چهل دلار می‌دهد و توضیح می‌دهد که جریمه‌ی گیتارش را قبلاً هنگام خرید بلیت پرداخته است.
اسکناس‌ها یکی‌یکی می‌روند توی همان پاکت سفید.

یاد سال‌های آخری که ایران بودم می‌افتم. روزهای قبل از مهاجرت. آب دهانم را قورت می‌دهم و جلوی اشکم را می‌گیرم.

دلم برای ایرانِ مظلومم می‌سوزد که همه این حق‌خوری‌ها پای انقلاب ‌‌ِ اسلامی‌اش نوشته خواهد شد.

گیره‌ی روسری مشکی‌ام را سفت می‌کنم. من این همه راه نیامده بودم که سکوت کنم. تصمیم می‌گیرم به محض ورود به تهران سراغ شرکت هواپیمایی بروم و موضوع را از آن‌جا
پیگیری کنم.

@pardarca
😢5👏1