واژهها توی سرم رژه میروند. هجوم میآورند. از آدمهایی که میبینم تا درختها. تا آسمان. دو اتفاق خوب افتاد. یکی فهمیدن حساسیت به قهوه. دیگری فاصلهگرفتن از گوشی. هر دو من را به خودم بیشتر نزدیک کرده. و ساکتتر. و ساکنتر.
عاشق آدمها هستم. عاشق آن جواهر درونیشان که برای بعضی پیداست و برای بعضی هنوز نه. فکر میکنم برای مادرها پیداتر است. فکر میکنم مادرها به خود واقعیشان نزدیکترند. چون زمان کمتری برای «خودشان نبودن» دارند.
امروز موقع پیکآپ در مدرسه به آن خانم تُپُل گفتم
You are so beautiful.
Your face is beautiful.
مجالی نشد تا دوباره فکر کنم. یک دفعه آمد جلوی چشمم. با دو یا شاید سه کودکی که داشت. شبیه
Adele بود.
و هنوز در سرگردانی ام که خدایا تو چرا این همه عاشق ما هستی؟چرا؟ چه چیزی در وجود ما هست که خبر نداریم؟
@pardarca
عاشق آدمها هستم. عاشق آن جواهر درونیشان که برای بعضی پیداست و برای بعضی هنوز نه. فکر میکنم برای مادرها پیداتر است. فکر میکنم مادرها به خود واقعیشان نزدیکترند. چون زمان کمتری برای «خودشان نبودن» دارند.
امروز موقع پیکآپ در مدرسه به آن خانم تُپُل گفتم
You are so beautiful.
Your face is beautiful.
مجالی نشد تا دوباره فکر کنم. یک دفعه آمد جلوی چشمم. با دو یا شاید سه کودکی که داشت. شبیه
Adele بود.
و هنوز در سرگردانی ام که خدایا تو چرا این همه عاشق ما هستی؟چرا؟ چه چیزی در وجود ما هست که خبر نداریم؟
@pardarca