⚛️ رازهای کوانتومی موفقیت ⚛️
86.1K subscribers
270 photos
1.99K videos
214 files
3.7K links
سایت پاکسازی کوانتومی رزومه حرفه ای ماست💯

raze4fasl.com

مشاور فروش:

🆔 t.me/poshtiban_11

تماس از ساعت 9 صبح تا 9شب:

02128429999

دوره معجزه تبسم:

T.me/Mojeze_Tabasom

اینستاگرام ما:

https://www.instagram.com/mohammad.aflaki.b

نظرات:
@nazarekhoob
Download Telegram
روایت مولانا از روز عاشورا :

شاعری وارد شهر حلب شد و ديد عده‌ای با صداي بلند مشغول گریه و زاری هستند. ‌پرسيد چه شده است؟ پاسخ دادند مگر تو نمی‌دانی که روز عاشورا است و امام حسین كه انساني آزاده و زيباترين جانهاي عالم بود و یارانش را به ناحق كشته‌اند.
شاعر با تعجب پرسيد این جنایت چه زمانی اتفاق افتاده است؟
حلبیان گفتند: تو مگر دیوانه یا بیگانه هستی که هنوز نمیدانی این اتفاق چند قرن پیش در دوران حکومت یزید بن معاویه افتاده است!؟
شاعر که خود را به تجاهل زده بود، گفت: آيا تازه این خبر به شما رسیده است؟ شما چند قرن است که خوابیده بودید!؟

خفته بودستيد تا اکنون شما
که کنون جامه دريديت از عزا

پس عزا بر خود کنيد اي خفتگان
زانکه بد مرگيست اين خواب گران

شاعر در حالي كه از آن جماعت دور مي‌شد، گفت: وقتی باید اين گونه گریه کرد که بدانید آنكه بر او گريه مي‌كنيد که بود و چه کرده است او خسروی بود که از زندان رهید و به دیگران هم رسم آزادگی را آموخت، امروز اگر شما از راز این حرکت آگاه باشید باید روز شادی شما باشد که چنین کسی در برابر ظلم اینگونه ایستادگی کرده است و اگر هم می خواهید ماتم بگیرید این ماتم سزاوار شما غافلان است و نه امام حسین! گريه شما اگر از سر معرفت است، بايد تغييري اساسی در احوال و روزگار شما پديدار گردد.

بر دل و دين خرابت نوحه کن
که نمي‌بيند جز اين خاک کهن
دور همي ‌بيند چرا نبود دلير
پشتدار و جانسپار و چشم‌سير
در رخت کو از مي دين فرخي
گر بديدي بحر، کو کف سخي
آنک جو ديد آب را نکند دريغ
خاصه آن کو ديد آن دريا و ميغ

اصل داستان به زبان مولوي از دفتر ششم:

روز عاشورا همه اهل حلب
باب انطاکيه اندر تا به شب

گرد آيد مرد و زن جمعي عظيم
ماتم آن خاندان دارد مقيم

ناله و نوحه کنند اندر بکا
شيعه عاشورا براي کربلا

بشمرند آن ظلمها و امتحان
کز يزيد و شمر ديد آن خاندان

نعره‌هاشان مي‌رود در ويل و وشت
پر همي‌گردد همه صحرا و دشت

يک غريبي شاعري از ره رسيد
روز عاشورا و آن افغان شنيد

شهر را بگذاشت و آن سوي راي کرد
قصد جست و جوي آن هيهاي کرد

پرس پرسان مي‌شد اندر افتقاد
چيست اين غم بر که اين ماتم فتاد

اين رئيس زفت باشد که بمرد؟
اين چنين مجمع نباشد کار خرد!

نام او و القاب او شرحم دهيد
که غريبم من شما اهل ده ايد

چيست نام و پيشه و اوصاف او؟
تا بگويم مرثيه ز الطاف او

مرثيه سازم که مرد شاعرم
تا ازينجا برگ و لالنگي برم

آن يکي گفتش که هي ديوانه‌اي!؟
تو نه‌اي شيعه عدو خانه‌اي

روز عاشوار نمي‌داني که هست!؟
ماتم جاني که از قرني به است

پيش مؤمن کي بود اين غصه خوار
قدر عشق گوش، عشق گوشوار

پيش مؤمن ماتم آن پاک‌روح
شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح


نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شيعه حلب :

گفت آري ليک کو دور يزيد
کي بدست اين غم؟ چه دير اينجا رسيد!

چشم کوران آن خسارت را بديد
گوش کران آن حکايت را شنيد




خفته بودستيد تا اکنون شما!؟

که کنون جامه دريديت از عزا



پس عزا بر خود کنيد اي خفتگان

زانک بد مرگيست اين خواب گران



روح سلطاني ز زنداني بجست
جامه چه درانيم و چون خاييم دست

چونک ايشان خسرو دين بوده‌اند
وقت شادي شد چو بشکستند بند

سوي شادروان دولت تاختند
کنده و زنجير را انداختند

روز ملکست و گش و شاهنشهي
گر تو يک ذره ازيشان آگهي

ور نه‌اي آگه برو بر خود گري
زانک در انکار نقل و محشري

بر دل و دين خرابت نوحه کن
که نمي‌بيند جز اين خاک کهن

ور همي ‌بيند چرا نبود دلير
پشتدار و جانسپار و چشم‌سير

در رخت کو از مي دين فرخي
گر بديدي بحر کو کف سخي

آنک جو ديد آب را نکند دريغ
خاصه آن کو ديد آن دريا و ميغ

(منظور بیدار شدن امروز از خواب غفلت و عزاداری بر حال دل خویشتن است و اینکه علاوه بر گریه بر مصیبت سالار شهیدان بر غفلت خویش نیز گریه کنیم و توبه کنیم و از امام حسین درس زندگی و آزادگی بگیریم و امروز از بند نفس رها شده و آزاده باشیم)
❤3👍2
فلسفه مورچه اي

فلسفه مورچه ها به نیت 4 فصل دارای 4 قسمت است:

* اولین بخش آن این است:
"مورچه ها هرگز تسلیم نمی شوند"
فلسفه خوبی است، اگر آنها به سمتی پیش بروند و شما سعی کنید متوقف شان کنید به دنبال راه دیگری می گردند . بالا می روند، پایین می روند، دور می زنند.
آنها به جستجوی خود برای یافتن راه دیگر ادامه می دهند.
چه فلسفه کارآمدی ؛ هرگز از جست و جوی راهی که تو را به مقصد مورد نظر می رساند دست نکش.

* بخش دوم این است:
" مورچه ها کل تابستان را زمستانی می اندیشند "
این نگرش مهمی است.نمی توان اینقدر ساده لوح بود که گمان کرد تابستان برای همیشه ماندگار است . پس مورچه ها وسط تابستان در حال جمع آوری غذای زمستانشان هستند .
آینده نگری اصل مهمی است و باید در تابستان فکر طوفان را هم کرد . باید همچنان که از آفتاب و شن لذت می برید به فکر سنگ و صخره هم باشید.

* سومین بخش از فلسفه مورچه این است:
"مورچه ها کل زمستان رامثبت می اندیشند "
این هم مهم است . در طول زمستان مورچه ها به خود یادآور می شوند که این دوران زیاد طول نمی کشد ؛ به زودی از اینجا بیرون خواهیم رفت . و در اولین روز گرم ، مورچه هابیرون می آیند . اگر دوباره سرد شد آنها برمی گردند زیر ، ولی باز در اولین روز گرم بیرون می آیند . آنها برای بیرون آمدن نمی توانند زیاد منتظر بمانند.

و اما......
* آخرین بخش از فلسفه مورچه:
یک مورچه در تابستان چه قدر برای زمستان خود جمع می کند؟
هر چه قدر که در توانش باشد .
چه فلسفه باور نکردنی ای ، فلسفه : "هر چه قدر در توانایی ات است."

فلسفه فوق العاده ای ست که هرگز :
1. تسلیم نشوی ،
2. آینده را ببینی ،
3. مثبت بمانی ،
4. همه تلاشت را انجام بدي
@raaze4fasl
❤6👍2
فردی چند گردو به بهلول داد
گفت :
بشکن و بخور و برای من دعا کن...
بهلول گردوها را شکست و خورد اما دعا نکرد ...
آن مرد گفت :
گردوها را می خوری نوش جان ، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم...!
بهلول گفت :
مطمئن باش اگر در راه خدا
داده ای ، خدا خودش صدای شکستن گردوها را
شنیده است ...


تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن..
که خواجه خود روش بنده پروری داند...
@raaze4fasl
👏4❤3👍2
خیلی خیلی زیباست 👇👇👇👇
مردی بود قرآن میخواند و معنی قرآن را نمیفهمید .
دخترکوچکش از او پرسید چه فایده ای دارد قرآن میخوانی بدون اینکه معنی آن رابفهمی؟
پدر گفت سبدی بگیر واز آب دریا پرکن وبرایم بیاور .
دختر گفت : غیر ممکن است که آب درسبد باقی بماند.
پدر گفت امتحان کن. دخترم.
دختر سبدی که درآن زغال میگذاشتند گرفت ورفت بطرف دریا وامتحان کرد سبدرازیرآب زد وبه سرعت به طرف پدرش دوید ولی همه آبها از سبد ریخت وهیچ آبی در سبد باقی نماند.پس به پدرش گفت که هیچ فایده ای ندارد .
پدرش گفت دوباره امتحان کن. دخترکم .
دختر دوباره امتحان کرد ولی موفق نشد که آب رابرای پدر بیاورد .برای بار سوم وچهارم هم امتحان کرد تا اینکه خسته شد وبه پدرش گفت که غیر ممکن است...
پس پدر به. او گفت سبد قبلا چطور بود؟
اینجا بود که دخترک متوجه شد و به پدرش گفت بله پدر قبلا سبد از باقیمانده های زغال کثیف وسیاه بود ولی الان سبد پاک وتمیز شده است.
پدر گفت: این حداقل کاری است که قرآن برای قلبت انجام میدهد.
پس دنیاوکارهای آن قلبت را از کثافتها پرمیکند،
خواندن قرآن همچون دریا سینه ات راپاک میکند،
حتی اگر معنی آنرا ندانی...

خواندن قرآن یکی از شیوه های قوی پاکسازی کوانتومی محسوب می شود ، از این شیوه پاکسازی درونی استفاده نماییم تا پاکی آن به زندگی ما برکت ، نعمت ، سلامتی و آرامش فراوان بدهد .

كپى با ذكرصلوات
@raaze4fasl
❤8👍2🎉1👌1
در دنیای کوانتومی با تغییر زاویه دید ناظر کوانتومی بجای قضاوت و نتیجه گیری سریع می توان ابعاد زیبای دیگر مسئله را هم مشاهده کرد @raaze4fasl
❤5
@raaze4fasl
هر رویداد منفی درزندگی باتغییر دیدناظر کوانتومی میتواند مثبت باشد و این هنرزندگی است که در دل مشکل،با تغییر نگرش،راه حل را ببینی
❤5
Channel name was changed to «رازهای کوانتومی راه موفقیت»
در دنیای کوانتومی با تغییر زاویه دید ناظر کوانتومی بجای قضاوت و نتیجه گیری سریع می توان ابعاد زیبای دیگر مسئله را هم مشاهده کرد @raaze4fasl
❤4👍1
@raaze4fasl
هر رویداد منفی درزندگی باتغییر دیدناظر کوانتومی میتواند مثبت باشد و این هنرزندگی است که در دل مشکل،با تغییر نگرش،راه حل را ببینی
👍3❤2
توبه نصوح :

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او با سوءاستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد و برایش لذت بخش نیز بود.
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.از قضا گوهر گرانبهاىش همانجا مفقود شد ، دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند. وقتی نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی خود را در خزینه حمام پنهان کرد.
وقتی دید مأمورین براى گرفتن اوبه خزینه آمدند به خداى تعالی رو آورد و از روى اخلاص و بصورت قلبی همانجا توبه کرد. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان٬ شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد وبه خانه خود رفت.او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و از شهر خارج شد و در کوهى که در چندفرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
در یکى از روزها همانطورکه مشغول کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد.
روزی کاروانى راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید،نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد.
بنا به رسم آن روزگار و بخاطر از بین رفتن شاه در اقبال دیدار نصوح، نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.
نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه، ازدواج کرد.
روزی دربارگاهش نشسته بود٬شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را از عدالت تو طالبم.
نصوح گفت میش تو پیش من است و هرچه دارم از آن میش توست می دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.
آن شخص به دستور خدا گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن یک میش بوده است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت٬ اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.
به همین دلیل به توبه واقعی و راستین، "توبه نصوح" گویند.
❤10👍5
لقمه ی حلال :از نظر مولانا،
آنچه ما می خوریم در روحیات ما تاثیر دارد، اینکه روزی ما و لقمه ما چه باشد، بی ارتباط نیست با اینکه "حال ما" چگونه باشد.
لقمه انسان باید حلال باشد، اما لقمه تنها آن خوراکی نیست که از راه دهان می بلعیم، لقمه هایی هست که ذهن ما و جان ما را تغذیه می کند.

ما روزانه سر سفره های مختلفی برای جسم و روحمان روزی برمی داریم، مهم است که بدانیم روزی که به جسم و جانمان می رسانیم، حلال است یا حرام؟

مولانا یک عیار برای سنجش حلال یا حرام بودن روزی به ما می دهد:

اگر ما به طور مستمر در دلمان احساس گرفتگی و تاریکی داریم، جایی هم سفره شیطان شده ایم، اگرچه بی خبر:

تا تو تاریک و ملول و تیره ای
دان که با دیو لعین همشیره ای

اما نشانه لقمه حلال، چه لقمه غذای جسم باشد و چه خوراک روح و جان ما، آن است که نتیجه اش گرمی و روشنایی و کمال و امید و عشق و محبت نسبت به مردم است.

لقمه ای کآن نور افزود و کمال
آن بود آورده از کسب حلال

علم و حکمت زاید از لقمه حلال
عشق و رقت آید از لقمه حلال

در مقابل، اگر در دل ما حسد و نفرت و خشم و غفلت از معنویات موج بزند، باید ریشه را در لقمه پیدا کنیم،
یک جایی، لقمه حرامی خورده ایم یا روزی ناپاکی به روح و جان خود داده ایم:

چون ز لقمه تو حسد بینی و دام
جهل و غفلت زاید ،آن را دان حرام

آنچه ما می خوریم، آنچه می نوشیم، آنچه می خوانیم، موسیقیی که گوش می دهیم، برنامه ای که تماشا می کنیم و...همه برای ما "لقمه" هستند، لقمه هایی که فکر ما و نوع نگاه ما به هستی و نوع رفتار ما را شکل می دهند:

لقمه،تخم است و برش ،اندیشه ها
لقمه، بحر و گوهرش اندیشه ها

حلال ترین قوتی که به ما می رسد ، آن است که نتیجه اش عشق به انسان ها و هستی و میل خدمت به خلق و البته میل پرکشیدن به سوی جهان معناست:

زاید از لقمه حلال اندر دهان
میل خدمت، عزم رفتن آن جهان...

مراقب باشیم سر کدام سفره می نشینیم و جان و روحمان را با کدام لقمه سیر می کنیم!

حتما یادمان باشد که هر لقمه ای در کالبد فیزیکی و انرژیکی ما ، تبدیل به یک ذره کوانتومی می شود که بسته به اینکه این ذره پاک باشد یا ناپاک ، ما را وارد چرخه خوشبختی یا بدبختی در زندگی مان می کند

اگر قبلا هم ذرات کوانتومی ناپاک در وجود ما به نوعی وارد شده باشد؛ نگران نباشید امروز با انجام پاکسازی کوانتومی صحیح، می توانیم از تاثیر منفی آن جلوگیری کنیم و از بدبختی ها به خوشبختی ها برسیم
دوره پاکسازی کوانتومی مسیر جدیدی برای رسیدن به سلامتی ، شادی ، آرامش و ثروت است 🍀🍀🍀🍀
@raaze4fasl
💐💐
❤4👍2
Channel name was changed to «اسرار کوانتومی اشرف مخلوقات»
از افلاطون پرسیدند:شگفت انگیزترین رفتار انسان چیست؟
پاسخ داد:
'از کودکی خسته می شود،برای بزرگ شدن عجله
می کند و سپس دلتنگ دوران کودکی خود می شود!
ابتدا برای کسب مال و ثروت از سلامتی خود مایه می گذارد،سپس برای بازپس گرفتن سلامتی از دست رفته پول خود را خرج می کند.
طوری زندگی می کند که گویی هرگز نخواهد مرد و بعد طوری میمیرد که گویی هرگز زندگی نکرده است!
آنقدر به آینده فکر می کند که متوجه ازدست رفتن امروز خود نیست ،در حالی که زندگی گذشته یا آینده نیست، بلکه زندگی همین حالاست...

@raaze4fasl
❤5
مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟
خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی!
مرد پاسخ داد: من چیزی ندارم که ببخشم...
خدا پاسخ داد: چرا!!!! محدود چیزهایی داری!

یک صورت که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی!
یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی وحرف خوب بزنی!
یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی!
چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی!

فقر واقعی فقر روحــــی ست.
دل آدم ها خیلی ساده گرم میشود:
به یک دلخوشی کوچک،
به یک احوالپرسی ساده،
به یک دلداری کوتاه،
به یک تکان دادن سر، یعنی تو را می فهمم...
به یک گوش دادن خالی، بدون داوری و نظر دادن،
به یک همراه شدن کوچک،
به یک پرسش: روزگارت چگونه است؟
به یک دعوت کوچک، به صرف یک فنجان قهوه!
به یک وقت گذاشتن برای تو،
به شنیدن یک کلمه؛ من کنارت هستم،
به یک هدیه ی بی مناسبت،
به یک دوستت دارم بی دلیل،
به یک غافلگیری،
به یک خوشحال کردن کوچک،
به یک نگاه،
به یک شاخه گل،
فقط همین...
سخت نیست...
ببخشید تا کائنات ببخشد...

با بخشش تمام ذرات کائنات با قوانین کوانتومی کیهان شما را به ثروت واقعی خواهد رساند
@raaze4fasl
👍5❤2