Forwarded from مؤسسه فرهنگی، هنری «سَعا» (سرشت عشق ابد)
✍🏻کوفه خالی از خورشید🌴
صبح شد کوفه در غمی سنگین، در به روی فرشتهها وا کرد
آمدند و امیر(ع) را بردند، کوفه اما فقط تماشا کرد!
کوفه دیگر یتیم و تنها بود، در مسیر حوادث دوران
گوشه ای رفت و با دلی پر درد، گره از بغض اشکها وا کرد
قدر نام پدر کسی داند، که یتیمی کشیده در دنیا
شهر نامردمان چه میداند، چه کسی نان شب مهیا کرد؟
روزگاری علی(ع) در این سامان، نخل سبز عدالت حق بود
از حسادت شریر بدطینت، قصد قطع درخت طوبی کرد
ابن ملجم نشست با اشعث، هم معاویه با بنی شیطان
فتنه و توطئه ز هرسمتی، قامت دولت جهان تا کرد
کوفه در خواب ناز، چون هر شب، میر بیدار، شهربانش بود
کوفه را بانگ نالۀ جبریل، ناگهان غرق شور و غوغا کرد
جز علی(ع)، هر که بود، نالان بود، صحبت وصل عشق و هجران بود
گرچه زخم عمیق را با مهر، جبرئیل امین، مداوا کرد!
نوبت وصل و وعده جانان، شوق مولا به چهره میآورد
اهل خانه، تمامشان دیدند، که چه وجدی به چهره پیدا کرد
آن که میرفت، حال و فالش خوش، آن که میماند، روزگارش سخت
زان میان عشق، با غم غربت، بعد مولا فقط مدارا کرد
یا علی جان، به جان تو سوگند، دوستت دارم از ته قلبم
قسمت من همین، محبت بود، آنچه دنیا نصیب بر ما کرد
یک هزار و چهارصد سال، از پی نام و یادتان، طی شد
با تو تاریخ، دشمنیها در کوفه و شام و کل دنیا کرد
لیک، یک روز میرسد مردی، از تبار درخت طوبایت
آن که آینده را فقط خواهد کرد، چون علی، با علی مصفا کرد
🌴✍🏻📚
مکتب شعر امامیه
مکتب شعر دینی در ایران
سیدعلی اصغرموسوی
قم- ۲۱رمضان ۱۴۴۰
خرداد۱۳۹۸
#saapoem
@saapoem
https://eitaa.com/saa_institute
🌴🌴🌴🌴🌴
صبح شد کوفه در غمی سنگین، در به روی فرشتهها وا کرد
آمدند و امیر(ع) را بردند، کوفه اما فقط تماشا کرد!
کوفه دیگر یتیم و تنها بود، در مسیر حوادث دوران
گوشه ای رفت و با دلی پر درد، گره از بغض اشکها وا کرد
قدر نام پدر کسی داند، که یتیمی کشیده در دنیا
شهر نامردمان چه میداند، چه کسی نان شب مهیا کرد؟
روزگاری علی(ع) در این سامان، نخل سبز عدالت حق بود
از حسادت شریر بدطینت، قصد قطع درخت طوبی کرد
ابن ملجم نشست با اشعث، هم معاویه با بنی شیطان
فتنه و توطئه ز هرسمتی، قامت دولت جهان تا کرد
کوفه در خواب ناز، چون هر شب، میر بیدار، شهربانش بود
کوفه را بانگ نالۀ جبریل، ناگهان غرق شور و غوغا کرد
جز علی(ع)، هر که بود، نالان بود، صحبت وصل عشق و هجران بود
گرچه زخم عمیق را با مهر، جبرئیل امین، مداوا کرد!
نوبت وصل و وعده جانان، شوق مولا به چهره میآورد
اهل خانه، تمامشان دیدند، که چه وجدی به چهره پیدا کرد
آن که میرفت، حال و فالش خوش، آن که میماند، روزگارش سخت
زان میان عشق، با غم غربت، بعد مولا فقط مدارا کرد
یا علی جان، به جان تو سوگند، دوستت دارم از ته قلبم
قسمت من همین، محبت بود، آنچه دنیا نصیب بر ما کرد
یک هزار و چهارصد سال، از پی نام و یادتان، طی شد
با تو تاریخ، دشمنیها در کوفه و شام و کل دنیا کرد
لیک، یک روز میرسد مردی، از تبار درخت طوبایت
آن که آینده را فقط خواهد کرد، چون علی، با علی مصفا کرد
🌴✍🏻📚
مکتب شعر امامیه
مکتب شعر دینی در ایران
سیدعلی اصغرموسوی
قم- ۲۱رمضان ۱۴۴۰
خرداد۱۳۹۸
#saapoem
@saapoem
https://eitaa.com/saa_institute
🌴🌴🌴🌴🌴
Eitaa
ایتا - اندیشکده معراج عقل و عشق
پیام رسان ایرانی ایتا Eitaa
Forwarded from مؤسسه فرهنگی هنری سعا انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران (سیدعلی اصغرموسوی ALi Mousavi)
🌴🌷🌴
یک شب گذشت و آینه ها، بی قرارتر
اندوهگین پرتو ماه اند، تا سحر
گویی طلوع دیگری آغاز می کند
خورشید از مُحاق سحر گشته، جلوه گر!
سرد و غمین، خزان زده، ماتم فزا چنین
داغی رسیده بر دل این لحظه ها، مگر؟
داغی غریب، مثل غریبانههایِ شمع
داغی که می زند به دل شعر من، شرر
دیگر فضای خانه ندارد، صفای صبح
غیر از دعا، معالجه ها، گشته بی ثمر
دیگر برای حضرت جبریل، سخت نیست
تا بشنود ز رهگذر کوفه این خبر:
جان امیر در گرو اشک طفل هاست
وَرنه طبیب، گفته: ندارد دوا، اثر
چندین نگاه، حجم تماشای خویش را
آکنده از تبسّم جانانه ی پدر
چندین نگاه، سهم خود از غم گرفته است
حتّی، همان، که مانده پریشان، کنار در
گویی فقط، به خاطر پویایی زمان
پیچیده اند ثانیه ها را به یکدگر
دیگر میان انجمنِ شمع و آینه
پروانه ای نکرده پر و بال، شعله ور
حتی سکوت پنجره های بدون شمع
پوشانده ابر تیره، به آیینه ی سحر
دارد هنوز کوفه به یاد، این که صبح شد
امّا، دریغ از سحر بی تو، ای پدر🌷🌴
مکتب شعر امامیه
سید علی اصغر موسوی
قم-۱۳۷۶
#سعا
#استاد_سعا
#saapoem
یک شب گذشت و آینه ها، بی قرارتر
اندوهگین پرتو ماه اند، تا سحر
گویی طلوع دیگری آغاز می کند
خورشید از مُحاق سحر گشته، جلوه گر!
سرد و غمین، خزان زده، ماتم فزا چنین
داغی رسیده بر دل این لحظه ها، مگر؟
داغی غریب، مثل غریبانههایِ شمع
داغی که می زند به دل شعر من، شرر
دیگر فضای خانه ندارد، صفای صبح
غیر از دعا، معالجه ها، گشته بی ثمر
دیگر برای حضرت جبریل، سخت نیست
تا بشنود ز رهگذر کوفه این خبر:
جان امیر در گرو اشک طفل هاست
وَرنه طبیب، گفته: ندارد دوا، اثر
چندین نگاه، حجم تماشای خویش را
آکنده از تبسّم جانانه ی پدر
چندین نگاه، سهم خود از غم گرفته است
حتّی، همان، که مانده پریشان، کنار در
گویی فقط، به خاطر پویایی زمان
پیچیده اند ثانیه ها را به یکدگر
دیگر میان انجمنِ شمع و آینه
پروانه ای نکرده پر و بال، شعله ور
حتی سکوت پنجره های بدون شمع
پوشانده ابر تیره، به آیینه ی سحر
دارد هنوز کوفه به یاد، این که صبح شد
امّا، دریغ از سحر بی تو، ای پدر🌷🌴
مکتب شعر امامیه
سید علی اصغر موسوی
قم-۱۳۷۶
#سعا
#استاد_سعا
#saapoem
Forwarded from مؤسسه فرهنگی هنری سعا انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قرائت دعای فرج از کودک شهید شیعه درمسجد امیرالمومنین "قطیف" حجاز جناب حیدرجاسم العقیلی(رضوان الله تعالی علیه)
Forwarded from مؤسسه فرهنگی هنری سعا انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران (seyed ALi Asghar Mousavi)
#ياحسين 🌷🌴
ياحسين(ع) از دزد های مملکت پرهیز کن!
خنجر و شمشیر یارانِ خودت را تیز کن
دزدهای این زمان از خیل قتالان سَرند!
هرچه را - حتی که در آیینه باشد! - می بَرند
فرق شان در شکل با دزدانِ کوفه، ریش نیست!
هیچکس زینان فقط، تنها به فکر خویش نیست!
هفت نسل خویش را، می خواهد آسوده کند!
دین و مذهب را به روی منبر آلوده کند
از شما می لافد اما در خفا دزد است، دزد!
ظاهراً تعیین نکرده با شما از دستمزد؟!
لیک درسر دارد از جیب شما، حاجی شود!
سرور هر مفلس و بی چاره و ناجی شود
الغرض مولا، مواظب باش، بیت المال را
دست های بسته را، آشوبِ قیل و قال را
اشک هاشان را نبین در تکیه ها، لرزان شده
قطره های «اشک مصنوعی» فقط ارزان شده!
کرده اموال مسلمان را به انبار، احتکار!
آمده در تکیه ها می گرید اما زار، زار!!
سیدعلی اصغرموسوی
قم - ۲۶ شهریور ۹۷
#سعا
#سیدعلی_اصغرموسوی
#saapoem
@saapoem
ياحسين(ع) از دزد های مملکت پرهیز کن!
خنجر و شمشیر یارانِ خودت را تیز کن
دزدهای این زمان از خیل قتالان سَرند!
هرچه را - حتی که در آیینه باشد! - می بَرند
فرق شان در شکل با دزدانِ کوفه، ریش نیست!
هیچکس زینان فقط، تنها به فکر خویش نیست!
هفت نسل خویش را، می خواهد آسوده کند!
دین و مذهب را به روی منبر آلوده کند
از شما می لافد اما در خفا دزد است، دزد!
ظاهراً تعیین نکرده با شما از دستمزد؟!
لیک درسر دارد از جیب شما، حاجی شود!
سرور هر مفلس و بی چاره و ناجی شود
الغرض مولا، مواظب باش، بیت المال را
دست های بسته را، آشوبِ قیل و قال را
اشک هاشان را نبین در تکیه ها، لرزان شده
قطره های «اشک مصنوعی» فقط ارزان شده!
کرده اموال مسلمان را به انبار، احتکار!
آمده در تکیه ها می گرید اما زار، زار!!
سیدعلی اصغرموسوی
قم - ۲۶ شهریور ۹۷
#سعا
#سیدعلی_اصغرموسوی
#saapoem
@saapoem
Forwarded from مؤسسه فرهنگی هنری سعا انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران (seyed ALi Asghar Mousavi)
✅لیلة القدر
صفحه ای بودغرق ظلمت نقش،چشمکی زد،پر از تبلور شد
«لیلة القدر» فرع عنوانش، «مطلع الفجر» در تظاهر شد
«لوح» هم عاشق «قلم» گردید، تا سپیده به نازکی خندید
جویبار جمال جاری گشت، هستِ هستی به ناز درخور شد!
از ازل هستگاه هستی را، مثل رازی به ناکجا بخشید
بعداز آن «عقل» را فرا آورد، نوبت همت تدبّر شد
آسمان و زمین و کرسی و عرش، مَلَک و جنّ و انس و آتش و خاک،...
در پی ثبت اَمرِ «کُن فَیکون»، شاهد رؤیت تلنگر شد
... زین میان یک بهانه لازم بود:حضرت «آدم» و بهشت و هبوط
آخر ماجرا همین کافی ست: نان«ابلیس»سفله آجر شد!
***
در مسیر طلوع «قوس نزول»، صحبت از یک «عروج» رنگین بود!
... عاقبت غربت فلق نازل، با شفق در افق تصوّر شد
از زمانی که ذره ای بودم، تا جهانی که پیش رو دارم
دیده ام بارها که در «شب قدر»، جانم از عشق «یاعلی» پر شد!
جلوهٔ پرتو همان «نور»ند، «آل طه» در آسمان و زمین
این یقین، آفتاب شعر «سعا»، در نهانخانه تظاهر شد. 🖋️📚
مکتب شعر امامیه
مکتب شعر دینی در ایران
سید علی اصغر موسوی
قم- ۲۲فروردین۱۴۰۲
۲۰ رمضان ۱۴۴۴
#سعا
#استاد_سعا
#لیلة_القدر
#saapoem
@saapoem
صفحه ای بودغرق ظلمت نقش،چشمکی زد،پر از تبلور شد
«لیلة القدر» فرع عنوانش، «مطلع الفجر» در تظاهر شد
«لوح» هم عاشق «قلم» گردید، تا سپیده به نازکی خندید
جویبار جمال جاری گشت، هستِ هستی به ناز درخور شد!
از ازل هستگاه هستی را، مثل رازی به ناکجا بخشید
بعداز آن «عقل» را فرا آورد، نوبت همت تدبّر شد
آسمان و زمین و کرسی و عرش، مَلَک و جنّ و انس و آتش و خاک،...
در پی ثبت اَمرِ «کُن فَیکون»، شاهد رؤیت تلنگر شد
... زین میان یک بهانه لازم بود:حضرت «آدم» و بهشت و هبوط
آخر ماجرا همین کافی ست: نان«ابلیس»سفله آجر شد!
***
در مسیر طلوع «قوس نزول»، صحبت از یک «عروج» رنگین بود!
... عاقبت غربت فلق نازل، با شفق در افق تصوّر شد
از زمانی که ذره ای بودم، تا جهانی که پیش رو دارم
دیده ام بارها که در «شب قدر»، جانم از عشق «یاعلی» پر شد!
جلوهٔ پرتو همان «نور»ند، «آل طه» در آسمان و زمین
این یقین، آفتاب شعر «سعا»، در نهانخانه تظاهر شد. 🖋️📚
مکتب شعر امامیه
مکتب شعر دینی در ایران
سید علی اصغر موسوی
قم- ۲۲فروردین۱۴۰۲
۲۰ رمضان ۱۴۴۴
#سعا
#استاد_سعا
#لیلة_القدر
#saapoem
@saapoem
Forwarded from مؤسسه فرهنگی هنری سعا انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران (سیدعلی اصغرموسوی ALi Mousavi)
طوبای قدر🌴
هرشب قدری که با نام تو احیا می شود
ارتفاع استجابت، نخل طوبی' می شود
عشق تو همچون پرستو با شروع ارغوان
ناگهان شب های قدر از دور پیدا می شود
عشق،هرکس رابه نوعی کرده مشتاق سخن
نوبت ما،کی دراین کنج تمنا می شود!
امشب از مولا فقط عشق حسینی خواستم!
این مهم، آیا میّسر در دل ما می شود؟
«ياحسين»! ای نورجاری در زمین و آسمان
اشک من بایاد تو لبریز دریا می شود
اشکِ استغفار را امشب به یادت ریختم
لاله در جام گلاب آیینه آرا می شود!
از ازل «حُبّ الحُسین» آرایش اندیشه ها ست
ترجمان مکتب توحیدِ «طه'» می شود
در درخت سبز طوبی'، شاخهٔ گلرنگ تو
دست گیرِشرمِ هرگمنامِ تنها می شود
من، نه گمنامم که بدنامم به درگاهِ خدا
ضامن رسوایی ام، نام تو آیا می شود؟
ازسویدای دلم، نام تو آوردم به لب
مطمئنم، دربه روی حسرتم وا می شود!
مطمئنم حضرت حق،دوست دارد:ياحسين!
هرشب قدری که با نام تو احیا می شود. 🌴🌷🌴
سیدعلی اصغرموسوی (سعا)
قم - ۱۶خرداد۹۷ (۲۱ رمضان ۱۴۳۹)
#سعا
#سیدعلی_اصغرموسوی
#saapoem
@saapoem
هرشب قدری که با نام تو احیا می شود
ارتفاع استجابت، نخل طوبی' می شود
عشق تو همچون پرستو با شروع ارغوان
ناگهان شب های قدر از دور پیدا می شود
عشق،هرکس رابه نوعی کرده مشتاق سخن
نوبت ما،کی دراین کنج تمنا می شود!
امشب از مولا فقط عشق حسینی خواستم!
این مهم، آیا میّسر در دل ما می شود؟
«ياحسين»! ای نورجاری در زمین و آسمان
اشک من بایاد تو لبریز دریا می شود
اشکِ استغفار را امشب به یادت ریختم
لاله در جام گلاب آیینه آرا می شود!
از ازل «حُبّ الحُسین» آرایش اندیشه ها ست
ترجمان مکتب توحیدِ «طه'» می شود
در درخت سبز طوبی'، شاخهٔ گلرنگ تو
دست گیرِشرمِ هرگمنامِ تنها می شود
من، نه گمنامم که بدنامم به درگاهِ خدا
ضامن رسوایی ام، نام تو آیا می شود؟
ازسویدای دلم، نام تو آوردم به لب
مطمئنم، دربه روی حسرتم وا می شود!
مطمئنم حضرت حق،دوست دارد:ياحسين!
هرشب قدری که با نام تو احیا می شود. 🌴🌷🌴
سیدعلی اصغرموسوی (سعا)
قم - ۱۶خرداد۹۷ (۲۱ رمضان ۱۴۳۹)
#سعا
#سیدعلی_اصغرموسوی
#saapoem
@saapoem
Forwarded from منجی موعود (عج) و جهان معاصر
💐فصل همیشه سبز
نگفتی عشق میشوید غبار چشم باران را
صداکن ، آی چاووش بهاری ،چشمه ساران را!
دمیده روح رستن دشتها را گیسوان ابر
رها در خویش خواهی کرد ، آیا بی قراران را ؟!
شکوفا شو ، برقصان و برقص، ای سوسن آزاد!
به داغ لالهها مگذار، چشم سوگواران را
زمانه میبرد با خود شکوه تازگیهامان
مبادا با دلم بیگانه بگذاری، بهاران را
میان مردمی، بی درد و بی احساس، خشکیدم
بخوان سمت دلم فصل همیشه سبز یاران را 🌹 سیدعلی اصغرموسوی
ساوه/ بهار 1380
https://telegram.me/ValAsr255
نگفتی عشق میشوید غبار چشم باران را
صداکن ، آی چاووش بهاری ،چشمه ساران را!
دمیده روح رستن دشتها را گیسوان ابر
رها در خویش خواهی کرد ، آیا بی قراران را ؟!
شکوفا شو ، برقصان و برقص، ای سوسن آزاد!
به داغ لالهها مگذار، چشم سوگواران را
زمانه میبرد با خود شکوه تازگیهامان
مبادا با دلم بیگانه بگذاری، بهاران را
میان مردمی، بی درد و بی احساس، خشکیدم
بخوان سمت دلم فصل همیشه سبز یاران را 🌹 سیدعلی اصغرموسوی
ساوه/ بهار 1380
https://telegram.me/ValAsr255
Telegram
منجی موعود (عج) و جهان معاصر
نقدوبررسی و تحلیل و تفسیر فرهنگی درموضوع منجی موعود(عج): پژوهش ، تحقیق سیاسی و اجتماعی، فرهنگی -هنری :شعر.نثردینی، مهدویت و انتظارتشیع درجهان امروز/ سیدعلی اصغرموسوی
💐فصل همیشه سبز
نگفتی عشق میشوید غبار چشم باران را
صداکن ، آی چاووش بهاری ،چشمه ساران را!
دمیده روح رستن دشتها را گیسوان ابر
رها در خویش خواهی کرد ، آیا بی قراران را ؟!
شکوفا شو ، برقصان و برقص، ای سوسن آزاد!
به داغ لالهها مگذار، چشم سوگواران را
زمانه میبرد با خود شکوه تازگیهامان
مبادا با دلم بیگانه بگذاری، بهاران را
میان مردمی، بی درد و بی احساس، خشکیدم
بخوان سمت دلم فصل همیشه سبز یاران را 🌹 سیدعلی اصغرموسوی
ساوه/ بهار 1380
https://telegram.me/saapoem
نگفتی عشق میشوید غبار چشم باران را
صداکن ، آی چاووش بهاری ،چشمه ساران را!
دمیده روح رستن دشتها را گیسوان ابر
رها در خویش خواهی کرد ، آیا بی قراران را ؟!
شکوفا شو ، برقصان و برقص، ای سوسن آزاد!
به داغ لالهها مگذار، چشم سوگواران را
زمانه میبرد با خود شکوه تازگیهامان
مبادا با دلم بیگانه بگذاری، بهاران را
میان مردمی، بی درد و بی احساس، خشکیدم
بخوان سمت دلم فصل همیشه سبز یاران را 🌹 سیدعلی اصغرموسوی
ساوه/ بهار 1380
https://telegram.me/saapoem
Forwarded from مؤسسه فرهنگی هنری سعا انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران (seyed ALi Asghar Mousavi)
💐فصل همیشه سبز
نگفتی عشق میشوید غبار چشم باران را
صداکن ، آی چاووش بهاری ،چشمه ساران را!
دمیده روح رستن دشتها را گیسوان ابر
رها در خویش خواهی کرد ، آیا بی قراران را ؟!
شکوفا شو ، برقصان و برقص، ای سوسن آزاد!
به داغ لالهها مگذار، چشم سوگواران را
زمانه میبرد با خود شکوه تازگیهامان
مبادا با دلم بیگانه بگذاری، بهاران را
میان مردمی، بی درد و بی احساس، خشکیدم
بخوان سمت دلم فصل همیشه سبز یاران را 🌹 سیدعلی اصغرموسوی
ساوه/ بهار 1380
https://telegram.me/saapoem
نگفتی عشق میشوید غبار چشم باران را
صداکن ، آی چاووش بهاری ،چشمه ساران را!
دمیده روح رستن دشتها را گیسوان ابر
رها در خویش خواهی کرد ، آیا بی قراران را ؟!
شکوفا شو ، برقصان و برقص، ای سوسن آزاد!
به داغ لالهها مگذار، چشم سوگواران را
زمانه میبرد با خود شکوه تازگیهامان
مبادا با دلم بیگانه بگذاری، بهاران را
میان مردمی، بی درد و بی احساس، خشکیدم
بخوان سمت دلم فصل همیشه سبز یاران را 🌹 سیدعلی اصغرموسوی
ساوه/ بهار 1380
https://telegram.me/saapoem
Forwarded from زبور حیرت (دکتر محمدعلی شیوا)
در چلّهی انکار
کدام آیینهرویی مو پریشان میکند در من
که شیطان نه، خدا گویی که عصیان میکند در من
به شوخی میزند پیمانه با ابلیس و میرقصد
به مستی کفر را سرگرم ایمان میکند در من
چنان چون گردبادی از هوس بر خویش میپیچد
که با هر غمزهیی صد کعبه ویران میکند در من
ز مجنونان دشت امّید هر افسانه میبرّد
غبار دامنش تا مشق طوفان میکند در من
به هر گامی فشاند بذر دارستانی از غیرت
که منصور ادعای خویش پنهان میکند در من
به سرو قامتش در هیات توحید میبالد
تو گویی جرات تأویل قرآن میکند در من ...
بدین رویای بیفرجام خوش بودم؛ خبر آمد
زنی مردانه خود را سنگباران میکند در من
رهامردی که بی ننگ کفن از خویش میمیرد
و خود را دفن در آوار بهتان میکند در من
مرا در چلّهی انکار خود رویای تحقیقی است
که ابراهیم صد فرزند قربان میکند در من
به هر تکبیر من بتخانهای میروید از خاکم
چه ابر شعلهدامانی که باران میکند در من
چه خُمنادیدهصهبایی که مستم از عطش دارد
چه انگوری که هم بر تاک غلیان میکند در من
چه لیلای جوانمردی که امکان جنونم را
به لبخندی نشای صد بیابان میکند در من
به نایی برنمیآید چو میبیند نوای من
کویر شور را در دم نیستان میکند در من
مرا عهد به مستی بستهای با مادرم حوّاست
که رودی از جنون هر صبح طغیان میکند در من
دگر با هرزهخند آفتابم التفاتی نیست
که صبح عید را شام غریبان میکند در من
به فانوس سکوتی دلخوشم در معبد حیرت
که آغوش خیال خویش عریان میکند در من
به رنگی زندهام بیمنّت رنج نفس، شیوا!
که مرگ از شرم ان سر در گریبان میکند در من
#محمدعلی_شیوا
۱۶ فروردین ۱۴۰۴
@zabour_heyrat
کدام آیینهرویی مو پریشان میکند در من
که شیطان نه، خدا گویی که عصیان میکند در من
به شوخی میزند پیمانه با ابلیس و میرقصد
به مستی کفر را سرگرم ایمان میکند در من
چنان چون گردبادی از هوس بر خویش میپیچد
که با هر غمزهیی صد کعبه ویران میکند در من
ز مجنونان دشت امّید هر افسانه میبرّد
غبار دامنش تا مشق طوفان میکند در من
به هر گامی فشاند بذر دارستانی از غیرت
که منصور ادعای خویش پنهان میکند در من
به سرو قامتش در هیات توحید میبالد
تو گویی جرات تأویل قرآن میکند در من ...
بدین رویای بیفرجام خوش بودم؛ خبر آمد
زنی مردانه خود را سنگباران میکند در من
رهامردی که بی ننگ کفن از خویش میمیرد
و خود را دفن در آوار بهتان میکند در من
مرا در چلّهی انکار خود رویای تحقیقی است
که ابراهیم صد فرزند قربان میکند در من
به هر تکبیر من بتخانهای میروید از خاکم
چه ابر شعلهدامانی که باران میکند در من
چه خُمنادیدهصهبایی که مستم از عطش دارد
چه انگوری که هم بر تاک غلیان میکند در من
چه لیلای جوانمردی که امکان جنونم را
به لبخندی نشای صد بیابان میکند در من
به نایی برنمیآید چو میبیند نوای من
کویر شور را در دم نیستان میکند در من
مرا عهد به مستی بستهای با مادرم حوّاست
که رودی از جنون هر صبح طغیان میکند در من
دگر با هرزهخند آفتابم التفاتی نیست
که صبح عید را شام غریبان میکند در من
به فانوس سکوتی دلخوشم در معبد حیرت
که آغوش خیال خویش عریان میکند در من
به رنگی زندهام بیمنّت رنج نفس، شیوا!
که مرگ از شرم ان سر در گریبان میکند در من
#محمدعلی_شیوا
۱۶ فروردین ۱۴۰۴
@zabour_heyrat
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معلم عشق 🌹 نگاه کردی و جانم، به شوق لذت سوخت
شتاب کردی و چشمم، به هر جهت دل توخت
هنوز بر لب شعرم، چو آه می آید
سرشک خاطره ها، آنچه در نگاه اندوخت
شمیم گیسوی تو، ابتدای انشا بود
به قامت دل من، آرزوی وصلت دوخت
برای آنکه مرا، شعله در دل افروزد
هر آنچه بود و نبود از پی حرارت سوخت
نبود سر به هوائی حقیقت درسم
«مرا معلم عشق تو شاعری آموخت»
سیدعلی اصغرموسوی- سعا - اردیبهشت 1398 #سعا #saapoem
شتاب کردی و چشمم، به هر جهت دل توخت
هنوز بر لب شعرم، چو آه می آید
سرشک خاطره ها، آنچه در نگاه اندوخت
شمیم گیسوی تو، ابتدای انشا بود
به قامت دل من، آرزوی وصلت دوخت
برای آنکه مرا، شعله در دل افروزد
هر آنچه بود و نبود از پی حرارت سوخت
نبود سر به هوائی حقیقت درسم
«مرا معلم عشق تو شاعری آموخت»
سیدعلی اصغرموسوی- سعا - اردیبهشت 1398 #سعا #saapoem
Forwarded from مؤسسه فرهنگی هنری سعا انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران
سرمه ی خواب مبین چشم به شب ها دارد
صبح، در پنجره خمیازه ی پنهانی نیست! @saapoem
صبح، در پنجره خمیازه ی پنهانی نیست! @saapoem
Forwarded from محمد مجیدی
نساء_آقائی_غازانی_آیینه_ی_واپسین_لولاک.mp3
14.4 MB
🌴🌹آیینه واپسین لولاک🌹🌳
ای ذات شریف کبریایی، مولای غریب، پس کجایی؟!
لبریز امید هستم، امّا؛ دلواپستان از این جدایی
تو راز شگفت کایناتی، آیینه واپسین لولاک
واقف به تمام محکماتی، در شیوه حق و حق ستایی!
رخسار تو آیه آیه نور، تأویل بدیع و النّهار است
هم مردمکان بسان والیل، تفسیر شریف دلربایی
اشراق شگرف گیسوانت، آیات بلند و ژرف یاسین
محراب قشنگ ابروانت، تصویر عدالت ولایی
مخلوق تبسّم نگاهت، خورشید سپیده گاه موعود
مستور تجسم پگاهت، ظلمت کده های خودنمایی
بس جای ترنج دست ها را، مردم ببُرند عاشقانه
گر جلوه کنی به جای خورشید، یا پرده غیب واگشایی
ایطای خفی و هم جلیّ را آمیخته به هم که شاید
معلوم شود که قصد دارم مشمول عنایتم نمایی
تا کی به افق نظاره کردن، گریان تر از آسمان ابری!
تا کی به سپیده خیره ماندن، شام غم ما، سحر نمایی .....
شاعر: استاد سید علی اصغر موسوی (سعا)
گوینده:نساءآقائی غازانی
🎬🌺🌺🌺
کاری از گروه اشعار ومتون ادبی ناب
@avakadeyehnesa💫🎤🎧
@saapoem🌳🌲🌴
ای ذات شریف کبریایی، مولای غریب، پس کجایی؟!
لبریز امید هستم، امّا؛ دلواپستان از این جدایی
تو راز شگفت کایناتی، آیینه واپسین لولاک
واقف به تمام محکماتی، در شیوه حق و حق ستایی!
رخسار تو آیه آیه نور، تأویل بدیع و النّهار است
هم مردمکان بسان والیل، تفسیر شریف دلربایی
اشراق شگرف گیسوانت، آیات بلند و ژرف یاسین
محراب قشنگ ابروانت، تصویر عدالت ولایی
مخلوق تبسّم نگاهت، خورشید سپیده گاه موعود
مستور تجسم پگاهت، ظلمت کده های خودنمایی
بس جای ترنج دست ها را، مردم ببُرند عاشقانه
گر جلوه کنی به جای خورشید، یا پرده غیب واگشایی
ایطای خفی و هم جلیّ را آمیخته به هم که شاید
معلوم شود که قصد دارم مشمول عنایتم نمایی
تا کی به افق نظاره کردن، گریان تر از آسمان ابری!
تا کی به سپیده خیره ماندن، شام غم ما، سحر نمایی .....
شاعر: استاد سید علی اصغر موسوی (سعا)
گوینده:نساءآقائی غازانی
🎬🌺🌺🌺
کاری از گروه اشعار ومتون ادبی ناب
@avakadeyehnesa💫🎤🎧
@saapoem🌳🌲🌴
Forwarded from منجی موعود (عج) و جهان معاصر
پوچ دی هر سوز که دییرلر معرفتدن اهل قال
بحردن چیخماز صدف تا گوهر غلطانی وار (صائب تبریزی رحمه الله علیه)
بحردن چیخماز صدف تا گوهر غلطانی وار (صائب تبریزی رحمه الله علیه)
: SaaPoem:
"طنز"
مناظرۀ رستم🌹
چنین گفت رستم به اسفندیار:
که ای پیلتن دست از من بدار!
به گرز گران سر شکستم بسی
ندیدم ز خود بینواتر کسی
اگر هفت خان را گذر کرده ام
نترسیده صدها خطر کرده ام
به جان رشیدت قسم، گوش کن:
بیا پهلوانی فراموش کن !
زمانی مرا یال و کوپال بود
زمانی مرا شهپر و بال بود
به پندی که می گویمت گوش دار
که پندی بزرگ است خود روزگار!
کنون گویمت سرّ این کار خود
کمی از همان رمز اسرار خود
اگر گفته اندت؛ منم پهلوان
نباشد صوابی به گفتارشان !
قسم بر قد دلربایت که من
ندارم دگر قوتی در بدن !
به صبحانه چیزی، به جز بربری
که آن هم بود سنگ خاکستری —
ندارم خورم، ای جوان رشید
قد از حسرت خوردنی ها، خمید!
ز بوی دل آویز نان فتیر
ز رنگ طربناک شیر و پنیر
فراوان کشم حسرت و آه، من
که افتاده ام در کف چاه، من
برادر که نامش شده" بوشغاد"
شرافت به کام جهالت بداد!
عجب روزگاری ست، ای پهلوان
که خر می شود طبخ، در رستوران ؟!
نه اینجا غزال و نه آهوی نر
نه آبی به باغی، نه کوه و کمر
سر و کتف هایم چنان خسته اند
که گویی به زنجیر غم بسته اند
از این برف سنگین که بر بام هست
نگو رستمی، رستمم نام هست !
چه رستم که ترسد ز ملاّک خویش
چه رستم که ترسد ز دلاّک خویش
مرا دود تهران و هم آب قم
به پیری چنان کرده دررنج، گم:
دگر، تو یل سیستانی مخوان
دگر هم ردیف خودت، هم مدان !
چنان از تماشای غم، خسته ام!
دو چشم از نگاه جهان، بسته ام
برو فکر فردای خود کن که من -
به فردای خویشم ندارم کفن
اگر توشه داری تو قدرش بدان
و گر هم نداری، بکوش ای جوان!
* *
به فردوسی از راه مهر و وفا
فرستد، درود فراوان «سعا»
یکی شاعر خسته از روزگار
یکی داغ زخمش چو زخمه به تار
یکی از وطن برده تنها نصیب
به خلوت سرای دل خود: شکیب!
🌹💐🌹
سیدعلی اصغرموسوی
تهران-١٣٧١
قم - بازنویسی ١٣٨۵
#شعر_طنز
#فردوسی
#رستم
#سعا #استاد_سعا
#saapoem
@saapoem
🌹💐🌹💐🌹💐🌹💐🌹
"طنز"
مناظرۀ رستم🌹
چنین گفت رستم به اسفندیار:
که ای پیلتن دست از من بدار!
به گرز گران سر شکستم بسی
ندیدم ز خود بینواتر کسی
اگر هفت خان را گذر کرده ام
نترسیده صدها خطر کرده ام
به جان رشیدت قسم، گوش کن:
بیا پهلوانی فراموش کن !
زمانی مرا یال و کوپال بود
زمانی مرا شهپر و بال بود
به پندی که می گویمت گوش دار
که پندی بزرگ است خود روزگار!
کنون گویمت سرّ این کار خود
کمی از همان رمز اسرار خود
اگر گفته اندت؛ منم پهلوان
نباشد صوابی به گفتارشان !
قسم بر قد دلربایت که من
ندارم دگر قوتی در بدن !
به صبحانه چیزی، به جز بربری
که آن هم بود سنگ خاکستری —
ندارم خورم، ای جوان رشید
قد از حسرت خوردنی ها، خمید!
ز بوی دل آویز نان فتیر
ز رنگ طربناک شیر و پنیر
فراوان کشم حسرت و آه، من
که افتاده ام در کف چاه، من
برادر که نامش شده" بوشغاد"
شرافت به کام جهالت بداد!
عجب روزگاری ست، ای پهلوان
که خر می شود طبخ، در رستوران ؟!
نه اینجا غزال و نه آهوی نر
نه آبی به باغی، نه کوه و کمر
سر و کتف هایم چنان خسته اند
که گویی به زنجیر غم بسته اند
از این برف سنگین که بر بام هست
نگو رستمی، رستمم نام هست !
چه رستم که ترسد ز ملاّک خویش
چه رستم که ترسد ز دلاّک خویش
مرا دود تهران و هم آب قم
به پیری چنان کرده دررنج، گم:
دگر، تو یل سیستانی مخوان
دگر هم ردیف خودت، هم مدان !
چنان از تماشای غم، خسته ام!
دو چشم از نگاه جهان، بسته ام
برو فکر فردای خود کن که من -
به فردای خویشم ندارم کفن
اگر توشه داری تو قدرش بدان
و گر هم نداری، بکوش ای جوان!
* *
به فردوسی از راه مهر و وفا
فرستد، درود فراوان «سعا»
یکی شاعر خسته از روزگار
یکی داغ زخمش چو زخمه به تار
یکی از وطن برده تنها نصیب
به خلوت سرای دل خود: شکیب!
🌹💐🌹
سیدعلی اصغرموسوی
تهران-١٣٧١
قم - بازنویسی ١٣٨۵
#شعر_طنز
#فردوسی
#رستم
#سعا #استاد_سعا
#saapoem
@saapoem
🌹💐🌹💐🌹💐🌹💐🌹
Forwarded from مؤسسه فرهنگی هنری سعا انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران (seyed ALi Asghar Mousavi)
: SaaPoem:
"طنز"
مناظرۀ رستم🌹
چنین گفت رستم به اسفندیار:
که ای پیلتن دست از من بدار!
به گرز گران سر شکستم بسی
ندیدم ز خود بینواتر کسی
اگر هفت خان را گذر کرده ام
نترسیده صدها خطر کرده ام
به جان رشیدت قسم، گوش کن:
بیا پهلوانی فراموش کن !
زمانی مرا یال و کوپال بود
زمانی مرا شهپر و بال بود
به پندی که می گویمت گوش دار
که پندی بزرگ است خود روزگار!
کنون گویمت سرّ این کار خود
کمی از همان رمز اسرار خود
اگر گفته اندت؛ منم پهلوان
نباشد صوابی به گفتارشان !
قسم بر قد دلربایت که من
ندارم دگر قوتی در بدن !
به صبحانه چیزی، به جز بربری
که آن هم بود سنگ خاکستری —
ندارم خورم، ای جوان رشید
قد از حسرت خوردنی ها، خمید!
ز بوی دل آویز نان فتیر
ز رنگ طربناک شیر و پنیر
فراوان کشم حسرت و آه، من
که افتاده ام در کف چاه، من
برادر که نامش شده" بوشغاد"
شرافت به کام جهالت بداد!
عجب روزگاری ست، ای پهلوان
که خر می شود طبخ، در رستوران ؟!
نه اینجا غزال و نه آهوی نر
نه آبی به باغی، نه کوه و کمر
سر و کتف هایم چنان خسته اند
که گویی به زنجیر غم بسته اند
از این برف سنگین که بر بام هست
نگو رستمی، رستمم نام هست !
چه رستم که ترسد ز ملاّک خویش
چه رستم که ترسد ز دلاّک خویش
مرا دود تهران و هم آب قم
به پیری چنان کرده دررنج، گم:
دگر، تو یل سیستانی مخوان
دگر هم ردیف خودت، هم مدان !
چنان از تماشای غم، خسته ام!
دو چشم از نگاه جهان، بسته ام
برو فکر فردای خود کن که من -
به فردای خویشم ندارم کفن
اگر توشه داری تو قدرش بدان
و گر هم نداری، بکوش ای جوان!
* *
به فردوسی از راه مهر و وفا
فرستد، درود فراوان «سعا»
یکی شاعر خسته از روزگار
یکی داغ زخمش چو زخمه به تار
یکی از وطن برده تنها نصیب
به خلوت سرای دل خود: شکیب!
🌹💐🌹
سیدعلی اصغرموسوی
تهران-١٣٧١
قم - بازنویسی ١٣٨۵
#شعر_طنز
#فردوسی
#رستم
#سعا #استاد_سعا
#saapoem
@saapoem
🌹💐🌹💐🌹💐🌹💐🌹
"طنز"
مناظرۀ رستم🌹
چنین گفت رستم به اسفندیار:
که ای پیلتن دست از من بدار!
به گرز گران سر شکستم بسی
ندیدم ز خود بینواتر کسی
اگر هفت خان را گذر کرده ام
نترسیده صدها خطر کرده ام
به جان رشیدت قسم، گوش کن:
بیا پهلوانی فراموش کن !
زمانی مرا یال و کوپال بود
زمانی مرا شهپر و بال بود
به پندی که می گویمت گوش دار
که پندی بزرگ است خود روزگار!
کنون گویمت سرّ این کار خود
کمی از همان رمز اسرار خود
اگر گفته اندت؛ منم پهلوان
نباشد صوابی به گفتارشان !
قسم بر قد دلربایت که من
ندارم دگر قوتی در بدن !
به صبحانه چیزی، به جز بربری
که آن هم بود سنگ خاکستری —
ندارم خورم، ای جوان رشید
قد از حسرت خوردنی ها، خمید!
ز بوی دل آویز نان فتیر
ز رنگ طربناک شیر و پنیر
فراوان کشم حسرت و آه، من
که افتاده ام در کف چاه، من
برادر که نامش شده" بوشغاد"
شرافت به کام جهالت بداد!
عجب روزگاری ست، ای پهلوان
که خر می شود طبخ، در رستوران ؟!
نه اینجا غزال و نه آهوی نر
نه آبی به باغی، نه کوه و کمر
سر و کتف هایم چنان خسته اند
که گویی به زنجیر غم بسته اند
از این برف سنگین که بر بام هست
نگو رستمی، رستمم نام هست !
چه رستم که ترسد ز ملاّک خویش
چه رستم که ترسد ز دلاّک خویش
مرا دود تهران و هم آب قم
به پیری چنان کرده دررنج، گم:
دگر، تو یل سیستانی مخوان
دگر هم ردیف خودت، هم مدان !
چنان از تماشای غم، خسته ام!
دو چشم از نگاه جهان، بسته ام
برو فکر فردای خود کن که من -
به فردای خویشم ندارم کفن
اگر توشه داری تو قدرش بدان
و گر هم نداری، بکوش ای جوان!
* *
به فردوسی از راه مهر و وفا
فرستد، درود فراوان «سعا»
یکی شاعر خسته از روزگار
یکی داغ زخمش چو زخمه به تار
یکی از وطن برده تنها نصیب
به خلوت سرای دل خود: شکیب!
🌹💐🌹
سیدعلی اصغرموسوی
تهران-١٣٧١
قم - بازنویسی ١٣٨۵
#شعر_طنز
#فردوسی
#رستم
#سعا #استاد_سعا
#saapoem
@saapoem
🌹💐🌹💐🌹💐🌹💐🌹
Forwarded from مؤسسه فرهنگی هنری سعا انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران
چو اندر تبارش "بزرگي "نبود!
نيارست نام بزرگان شنود؟!!
كف شاه محمود عالي تبار
نه اندر نه آمد سه اندر چهار
چوسي سال بردم به شهنامه رنج
كه شاهم ببخشد به پاداش گنج!
مرا زين جهان بي نيازي دهد
ميان يلان سرفرازي دهد؟!
به پاداش گنج مرا درگشاد
به من جز بهاي فقاعي نداد!
فقاعي نيرزيدم از گنج شاه
از آن من فقاعي خريدم براه
پشيزي به از شهرياري چنين
كه نه كيش دارد نه آئين ودين
پرستارزاده نيايد به كار!!
اگر چند دارد "پدر" شهريار؟!!
سر ناسزايان برافراشتن
وز ايشان اميد بهي داشتن
سر رشته خويش گم كردنست
به جيب اندرون مار پروردنست
درختي كه تلخست وي را سرشت
گرش در نشاني به باغ بهشت
ور از جوي خلدش به هنگام آب
به بيخ انگبين ريزي و شهدناب!
سرانجام گوهر به كارآورد؟!
همان ميوه تلخ ،بارآورد
به عنبرفروشان اگر بگذري
شود جامه تو همه عنبري
وگر تو شوي نزد انگشت گر
ازو جز سياهي نيابي دگر
ز بد گوهران ،بد نباشد عجب!
نشايد ستردن ،سياهي ز شب!
به ناپاك زاده ،مداريد اميد!
كه زنگي به شستن، نگردد سپيد؟!!
ز بداصل چشم بهي داشتن
بود خاك در ديده انباشتن!
چو پروردگارش چنين آفريد
نيابي تو بربند يزدان كليد
بزرگي سراسر به گفتار نيست
دوصدگفته، چون نيم كردارنيست!
جهاندار اگر پاك نامي بدي
دراين راه دانش گرامي بدي
شنيدي چو زينگونه گونه سخن
زآئين شاهان و رسم كهن
دگرگونه كردي به كامم نگاه!
نگشتي چنين روزگارم ،تباه
ازآن گفتم اين بيت هاي بلند
كه تا شاه گيرد، ازين كار پند!
كزين پس بداند ،چه باشد سخن؟!
بیانديشد از پند پير كهن!
دگر شاعران را نيازارد او
همان حرمت خود ،نگهدارد او!
كه شاعر چو رنجد، بگويد هجا !
بماند هجا ،تا قيامت به جا !!
به نالم به درگاه يزدان پاك
فشاننده بر سر، پراكنده خاك
كه يارب :روانش به آتش بسوز!
دل بنده ی مستحق برفروز!💐
📝هجونامه ی حکیم سخن پرداز فردوسی بزرگ (رحمه الله علیه) در هجو غلام ترک ، محمود غزنوی (لعن) 📚👌
http://telegram.me/saapoem
نيارست نام بزرگان شنود؟!!
كف شاه محمود عالي تبار
نه اندر نه آمد سه اندر چهار
چوسي سال بردم به شهنامه رنج
كه شاهم ببخشد به پاداش گنج!
مرا زين جهان بي نيازي دهد
ميان يلان سرفرازي دهد؟!
به پاداش گنج مرا درگشاد
به من جز بهاي فقاعي نداد!
فقاعي نيرزيدم از گنج شاه
از آن من فقاعي خريدم براه
پشيزي به از شهرياري چنين
كه نه كيش دارد نه آئين ودين
پرستارزاده نيايد به كار!!
اگر چند دارد "پدر" شهريار؟!!
سر ناسزايان برافراشتن
وز ايشان اميد بهي داشتن
سر رشته خويش گم كردنست
به جيب اندرون مار پروردنست
درختي كه تلخست وي را سرشت
گرش در نشاني به باغ بهشت
ور از جوي خلدش به هنگام آب
به بيخ انگبين ريزي و شهدناب!
سرانجام گوهر به كارآورد؟!
همان ميوه تلخ ،بارآورد
به عنبرفروشان اگر بگذري
شود جامه تو همه عنبري
وگر تو شوي نزد انگشت گر
ازو جز سياهي نيابي دگر
ز بد گوهران ،بد نباشد عجب!
نشايد ستردن ،سياهي ز شب!
به ناپاك زاده ،مداريد اميد!
كه زنگي به شستن، نگردد سپيد؟!!
ز بداصل چشم بهي داشتن
بود خاك در ديده انباشتن!
چو پروردگارش چنين آفريد
نيابي تو بربند يزدان كليد
بزرگي سراسر به گفتار نيست
دوصدگفته، چون نيم كردارنيست!
جهاندار اگر پاك نامي بدي
دراين راه دانش گرامي بدي
شنيدي چو زينگونه گونه سخن
زآئين شاهان و رسم كهن
دگرگونه كردي به كامم نگاه!
نگشتي چنين روزگارم ،تباه
ازآن گفتم اين بيت هاي بلند
كه تا شاه گيرد، ازين كار پند!
كزين پس بداند ،چه باشد سخن؟!
بیانديشد از پند پير كهن!
دگر شاعران را نيازارد او
همان حرمت خود ،نگهدارد او!
كه شاعر چو رنجد، بگويد هجا !
بماند هجا ،تا قيامت به جا !!
به نالم به درگاه يزدان پاك
فشاننده بر سر، پراكنده خاك
كه يارب :روانش به آتش بسوز!
دل بنده ی مستحق برفروز!💐
📝هجونامه ی حکیم سخن پرداز فردوسی بزرگ (رحمه الله علیه) در هجو غلام ترک ، محمود غزنوی (لعن) 📚👌
http://telegram.me/saapoem
Telegram
مؤسسه فرهنگی هنری سعا انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران
به یاد« سیده فاطمه معصومه موسوی» ( یاسمن)رحمة اللّه و رضوانه علیها🌹🥀🏴