نیستی اما من دارمت همیشه
جایی خلوت و دنج
لا به لای تمام
نداشته هایم...
#سعید_عالمی
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
جایی خلوت و دنج
لا به لای تمام
نداشته هایم...
#سعید_عالمی
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
گفتم به هیچ کس دلِ خود را نمی دهم
اما دلم برای همان هیچ کس گرفت...
─═ঊঈ🕊 #فاضل_نظری 🕊ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
اما دلم برای همان هیچ کس گرفت...
─═ঊঈ🕊 #فاضل_نظری 🕊ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️شعر زیبای #خوشه_چین
✍️شاعر زنده یاد #استاد_رحیم_معینی_کرمانشاهی
🎤صداخوانی زنده یاد #استاد_ناصر_ملک_مطیعی
👈ارائه شده در کانال #آرتا_تی_وی
پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بسکه گوش از خلق بستم تا شنیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هر چه من ها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویش خود بپرس
(خویش یابی را گُزیدم بس گَزیدم خویش را)1
می شدم.ساقی شدم.ساغرشدم.مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه گرمی داده ام
راه بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
برده داران زمان ها چوب حرّاجم زدند
دست اوّل تا برآمد.خود خریدم خویش را
بزم سازان جهان . می از سبوی پُر خورند
من تهی پیمانه بودم سر کشیدم خویش را
اشک و من در یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام
قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را
هوی هوی بزم درویشان *کرمانشه* خوش است
چون به دالاهو رسیدم ، وارسیدم خویش را
________________________________
👈توضیحات :
1_ در کلیپی از سخنسالار #استاد_رحیم_معینی_کرمانشاهی بجای این مصرع از مصرع زیر استفاده کرده است :
* خویش بینی را گَزیدم تا گُزیدم خویش را *
https://www.youtube.com/watch?v=eWmv9X1ZNjU&t=20s
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️شعر زیبای #خوشه_چین
✍️شاعر زنده یاد #استاد_رحیم_معینی_کرمانشاهی
🎤صداخوانی زنده یاد #استاد_ناصر_ملک_مطیعی
👈ارائه شده در کانال #آرتا_تی_وی
پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بسکه گوش از خلق بستم تا شنیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هر چه من ها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویش خود بپرس
(خویش یابی را گُزیدم بس گَزیدم خویش را)1
می شدم.ساقی شدم.ساغرشدم.مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه گرمی داده ام
راه بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
برده داران زمان ها چوب حرّاجم زدند
دست اوّل تا برآمد.خود خریدم خویش را
بزم سازان جهان . می از سبوی پُر خورند
من تهی پیمانه بودم سر کشیدم خویش را
اشک و من در یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام
قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را
هوی هوی بزم درویشان *کرمانشه* خوش است
چون به دالاهو رسیدم ، وارسیدم خویش را
________________________________
👈توضیحات :
1_ در کلیپی از سخنسالار #استاد_رحیم_معینی_کرمانشاهی بجای این مصرع از مصرع زیر استفاده کرده است :
* خویش بینی را گَزیدم تا گُزیدم خویش را *
https://www.youtube.com/watch?v=eWmv9X1ZNjU&t=20s
YouTube
خواندن شعر خوشه چین _ اثر استاد معینی کرمانشاهی _ توسط استاد ناصر ملک مطیعی
شعر زیبای #خوشه_چین شاعر زنده یاد #استاد_رحیم_معینی_کرمانشاهی صداخوانی زنده یاد #استاد_ناصر_ملک_مطیعی ارائه شده در کانال #آرتا_تی_وی متن شعر: پــــرده پــــر...
حسود نیستم اما کسی به غیر خودم
غلط کند که بخواهد رقیب من باشد
به هرکسی که شبیه تو نیست بدبینم
اجازه هست که #عشقت نصیب من باشد
#امید_صباغ_نو
@shernosh
غلط کند که بخواهد رقیب من باشد
به هرکسی که شبیه تو نیست بدبینم
اجازه هست که #عشقت نصیب من باشد
#امید_صباغ_نو
@shernosh
آدم از یک جایی به بعد
دیگر خودش را به در و دیوار نمیکوبد،
از هر چه هست و نیست شاکی نمیشود،
از آدم ها فاصله نمیگیرد
از هیچ کس، دیگر متنفر نمیشود.
دیگر گریه نمیکند
غصه نمی خورد
از حرف کسی نمی رنجد.
دیگر شعر نمیخواند، موسیقی گوش نمیدهد،
به کسی زنگ نمی زند، کسی هم به او زنگ نمی زند.
دیگر صدایی، اتفاقی، بوی عطری،
اسمی، زنگ تلفنی، نامه ای، خاطره ای،
حرفی، رنگ پیراهنی
حواسش را پرت نمی کند.
آدم از یک جایی به بعد، دیگر منتظر نمی ماند،
دیگر عجله نمی کند، دیگر حوصله اش سر نمی رود، دیگر بی قرار نمی شود.
می دانی؟!
آدم از یک جایی به بعد
فقط #تماشا می کند..
#پست_موقت
#شرح_حال_الآنم 😔😔
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
دیگر خودش را به در و دیوار نمیکوبد،
از هر چه هست و نیست شاکی نمیشود،
از آدم ها فاصله نمیگیرد
از هیچ کس، دیگر متنفر نمیشود.
دیگر گریه نمیکند
غصه نمی خورد
از حرف کسی نمی رنجد.
دیگر شعر نمیخواند، موسیقی گوش نمیدهد،
به کسی زنگ نمی زند، کسی هم به او زنگ نمی زند.
دیگر صدایی، اتفاقی، بوی عطری،
اسمی، زنگ تلفنی، نامه ای، خاطره ای،
حرفی، رنگ پیراهنی
حواسش را پرت نمی کند.
آدم از یک جایی به بعد، دیگر منتظر نمی ماند،
دیگر عجله نمی کند، دیگر حوصله اش سر نمی رود، دیگر بی قرار نمی شود.
می دانی؟!
آدم از یک جایی به بعد
فقط #تماشا می کند..
#پست_موقت
#شرح_حال_الآنم 😔😔
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
Telegram
شعرنوش
👈 شعر و متن ادبی ماندگار
👈 دکلمه / داستان / آواز ایرانی
👈 عکس نوشته و تک بیتی ناب
در اینستاگرام نیز همراه ما باشید:
https://instagram.com/rahimi_arta
👈 دکلمه / داستان / آواز ایرانی
👈 عکس نوشته و تک بیتی ناب
در اینستاگرام نیز همراه ما باشید:
https://instagram.com/rahimi_arta
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️شعر زیبای #زن
✍️شاعر زنده یاد #استاد_حسین_منزوی
🎤 با صدای #شاعر
👈ارائه شده در #سوندکلود
زنی که صاعقه وار آنک، ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد
همیشه عشق به مشتاقان ، پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف ، کنایه های کفن دارد
کی ام ، کی ام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست! هر آن چه قصد شدن دارد
دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می افرازد
دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد
زنی چنین که تویی بی شک، شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصوّر دیرینه، که دل ز معنی "زن" دارد
مگر به صافی گیسویت، هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد
─═ঊঈ🕊 #استاد_حسین_منزوی 🕊ঈঊ═─
☘️🎧 در سوندکلود بشنوید👇
https://soundcloud.com/arta_rahimi/zan
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️شعر زیبای #زن
✍️شاعر زنده یاد #استاد_حسین_منزوی
🎤 با صدای #شاعر
👈ارائه شده در #سوندکلود
زنی که صاعقه وار آنک، ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد
همیشه عشق به مشتاقان ، پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف ، کنایه های کفن دارد
کی ام ، کی ام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست! هر آن چه قصد شدن دارد
دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می افرازد
دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد
زنی چنین که تویی بی شک، شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصوّر دیرینه، که دل ز معنی "زن" دارد
مگر به صافی گیسویت، هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد
─═ঊঈ🕊 #استاد_حسین_منزوی 🕊ঈঊ═─
☘️🎧 در سوندکلود بشنوید👇
https://soundcloud.com/arta_rahimi/zan
SoundCloud
Zan
#زن
شعر و صداخوانی #استاد_حسین_منزوی
ارائه شده در کانال #آرتا_تی_وی
زنی که صاعقه وار آنک، ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد
همیشه عشق به مشتاقان ، پیام وصل نخواهد داد
که
شعر و صداخوانی #استاد_حسین_منزوی
ارائه شده در کانال #آرتا_تی_وی
زنی که صاعقه وار آنک، ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد
همیشه عشق به مشتاقان ، پیام وصل نخواهد داد
که
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #تو_باعث_شدی
✍️شعر #سمیه_جلالی
🎤صداخوانی #فاطیما
🎼آواز #رضا_شیری
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
رو کردهای دوباره به من بعدِ قرنها
بعدِ هزار و سیصد و یک بُرهه انزوا
تنهایی مزخرفِ من خوبِ خوب بود
سیگارِ بعدِ قهوه و پُکهای بیهوا
هی دود میشدی وسط خاطرات من
هی دود میشدم که تو را دورتر کنم
سیگارِ بعدِ قهوه دلیل موجهی…
تا عطر تلخِ یادِ تو را در به در کنم
بیزارم از هر آنچه تو را میدهد نشان
از کوچهی جهنمی و این اتاقِ سرد
این تختخواب خالی و حجمِ نبودنت
با روحِ تا همیشهی بیمار من چه کرد؟!
با گربههای توی سرم چنگ میزدم
پُرزِ پتوی گلگلیام را چه بیقرار
با موشهای هرزه همآغوش میشدم
سگپرسههای فکر تو را میزدم به دار
شب بود و گوش لعنتی و هدست و اتاق
شب بود و گنجههای پر از خالیِ لباس
شب بود و ضجههای تو را زار میزدم
شب بود و گیج الکل و این جسم بیحواس
باور بکن که حالِ دلم بیتو خوب بود
خندیدنم نشانهی کفر و جهود بود
ایمان و اعتقاد من از بعدِ رفتنت
دو رکعتِ نماز بدون سجود بود
رو کردهای دوباره به من بعدِ قرنها؟!
بعدِ هزار و سیصد و یک بُرهه انزوا؟!
تنهایی مزخرف من را به هم نزن
حالا برو دوباره همانگونه بیهوا
─═ঊঈ🕊 #سمیه_جلالی 🕊ঈঊ═─
☘️🎧 در #سوندکلود بشنوید👇
https://soundcloud.com/arta_rahimi/to_baes_shodi
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #تو_باعث_شدی
✍️شعر #سمیه_جلالی
🎤صداخوانی #فاطیما
🎼آواز #رضا_شیری
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
رو کردهای دوباره به من بعدِ قرنها
بعدِ هزار و سیصد و یک بُرهه انزوا
تنهایی مزخرفِ من خوبِ خوب بود
سیگارِ بعدِ قهوه و پُکهای بیهوا
هی دود میشدی وسط خاطرات من
هی دود میشدم که تو را دورتر کنم
سیگارِ بعدِ قهوه دلیل موجهی…
تا عطر تلخِ یادِ تو را در به در کنم
بیزارم از هر آنچه تو را میدهد نشان
از کوچهی جهنمی و این اتاقِ سرد
این تختخواب خالی و حجمِ نبودنت
با روحِ تا همیشهی بیمار من چه کرد؟!
با گربههای توی سرم چنگ میزدم
پُرزِ پتوی گلگلیام را چه بیقرار
با موشهای هرزه همآغوش میشدم
سگپرسههای فکر تو را میزدم به دار
شب بود و گوش لعنتی و هدست و اتاق
شب بود و گنجههای پر از خالیِ لباس
شب بود و ضجههای تو را زار میزدم
شب بود و گیج الکل و این جسم بیحواس
باور بکن که حالِ دلم بیتو خوب بود
خندیدنم نشانهی کفر و جهود بود
ایمان و اعتقاد من از بعدِ رفتنت
دو رکعتِ نماز بدون سجود بود
رو کردهای دوباره به من بعدِ قرنها؟!
بعدِ هزار و سیصد و یک بُرهه انزوا؟!
تنهایی مزخرف من را به هم نزن
حالا برو دوباره همانگونه بیهوا
─═ঊঈ🕊 #سمیه_جلالی 🕊ঈঊ═─
☘️🎧 در #سوندکلود بشنوید👇
https://soundcloud.com/arta_rahimi/to_baes_shodi
SoundCloud
To_Baes_Shodi
#تو_باعث_شدی
شعر #سمیه_جلالی
صداخوانی #فاطیما
آواز #رضا_شیری
تنظیم #آرتا_رحیمی
رو کردهای دوباره به من بعدِ قرنها
بعدِ هزار و سیصد و یک بُرهه انزوا
تنهایی مزخرفِ من خوبِ خوب بود
سیگارِ بعدِ قهوه و پ
شعر #سمیه_جلالی
صداخوانی #فاطیما
آواز #رضا_شیری
تنظیم #آرتا_رحیمی
رو کردهای دوباره به من بعدِ قرنها
بعدِ هزار و سیصد و یک بُرهه انزوا
تنهایی مزخرفِ من خوبِ خوب بود
سیگارِ بعدِ قهوه و پ
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #نت_به_نت_میخواهمت
✍️شعر #باران_شیخ_الاسلامی
🎤صداخوانی #مهدیس_مهدیانی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
می شود سازت شوم؟!
شوق آوازت شوم؟!
میشود حسم کنی؟!
بادلت،کوکم کنی؟!
می شود با هر،نگاه،
برسرانگشتان عشق،
لمس مضرابم کنی؟!
نت به نت میخواهمت...
می شود با فرم خود؛
تم احساست،شوم؟!
پارتیتوری عاشقم؛
می شود در اوج تو،
یک تماشاگرشوم؟!
روی پرده... محو محو؛
تا دمی باست شوم؟!
می شود؟؟؟
─═ঊঈ🕊 #باران_شیخ_الاسلامی 🕊ঈঊ═─
☘️🎧در #اسپیراکر بشنوید👇
https://www.spreaker.com/user/artatv/not-be-not-mikhahamat_1
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #نت_به_نت_میخواهمت
✍️شعر #باران_شیخ_الاسلامی
🎤صداخوانی #مهدیس_مهدیانی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
می شود سازت شوم؟!
شوق آوازت شوم؟!
میشود حسم کنی؟!
بادلت،کوکم کنی؟!
می شود با هر،نگاه،
برسرانگشتان عشق،
لمس مضرابم کنی؟!
نت به نت میخواهمت...
می شود با فرم خود؛
تم احساست،شوم؟!
پارتیتوری عاشقم؛
می شود در اوج تو،
یک تماشاگرشوم؟!
روی پرده... محو محو؛
تا دمی باست شوم؟!
می شود؟؟؟
─═ঊঈ🕊 #باران_شیخ_الاسلامی 🕊ঈঊ═─
☘️🎧در #اسپیراکر بشنوید👇
https://www.spreaker.com/user/artatv/not-be-not-mikhahamat_1
Spreaker
Not_Be_Not_Mikhahamat
#نت_به_نت_میخواهمت
شعر #باران_شیخ_الاسلامی
صداخوانی #مهدیس_مهدیانی
تنظیم #آرتا_رحیمی
می شود سازت شوم؟!
شوق آوازت شوم؟!
میشود حسم کنی؟!
بادلت،کوکم کنی؟!
می شود با هر،نگاه،...
شعر #باران_شیخ_الاسلامی
صداخوانی #مهدیس_مهدیانی
تنظیم #آرتا_رحیمی
می شود سازت شوم؟!
شوق آوازت شوم؟!
میشود حسم کنی؟!
بادلت،کوکم کنی؟!
می شود با هر،نگاه،...
Forwarded from اتچ بات
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
حالا كه نيستي
بايد چيزي را اقرار كنم بانو جانم
آن روزها
زمان ديرتر نمي گذشت وقتي كه در كنار هم بوديم
بلکه:
هرگاه كه تو چشمانت را مي بستي به وقت بوسه
من عقربه هاي ساعت را جابجا مي كردم به معجزه ي عشق
يادت هست چقدر مي خنديدي به اينكه از لحظه ي آمدنت
تا تاريك شدن هوا هميشه فقط يك ساعت گذشته بود!
دیوانه...
ما آنقدر عاشق بوديم
كه خودمان را براي بديهي ترين چيزها
به #حماقت مي زديم.
─═ঊঈ #پژمان_رنجبر ঈঊ═─
🌧
☘️⛈
☘️─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
💦
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💦
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
حالا كه نيستي
بايد چيزي را اقرار كنم بانو جانم
آن روزها
زمان ديرتر نمي گذشت وقتي كه در كنار هم بوديم
بلکه:
هرگاه كه تو چشمانت را مي بستي به وقت بوسه
من عقربه هاي ساعت را جابجا مي كردم به معجزه ي عشق
يادت هست چقدر مي خنديدي به اينكه از لحظه ي آمدنت
تا تاريك شدن هوا هميشه فقط يك ساعت گذشته بود!
دیوانه...
ما آنقدر عاشق بوديم
كه خودمان را براي بديهي ترين چيزها
به #حماقت مي زديم.
─═ঊঈ #پژمان_رنجبر ঈঊ═─
🌧
☘️⛈
☘️─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
💦
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💦
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
Telegram
attach 📎
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #ماجرای_عشق_تو
✍️نوشته #نازنین_عابدین_پور
🎤صداخوانی #حبیبه_قدیمی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
میدانی! روزی که ماجرای #عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلاً بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم
موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم
مادرم گفته بود موهایت را که باز می کنی
انگار چند سال بزرگتر می شوی...
می خواستم وقتی از عشق تو می گویم بزرگ باشم...
بعد از آن دو استکان چای ریختم،
بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتوانستم بگویم آخ،
بلکه دلم آرام بگیرد،
مجبور بودم چون مادر اگر می فهمید بزرگ شدنم را باور نمی کرد...
دست سوخته أم را زیر سینی پنهان کردم
چای را مقابلش گذاشتم و کنارش نشستم،
عشقت توی دلم مثل قند آب می شد
و نمی دانستم از کجا باید شروع کنم...
با تردید گفتم :
"مادرجان، اگر آدم عاشق باشد زندگی چقدر دلنشین تر بر آدم می گذرد، نه؟"
عینک مطالعه را از چشمش برداشت و نگاهش را به موهایم دوخت،
انگار که حساب کار دستش آمده باشد،
نگاهش را از من گرفت و بین گل های قالی، گم کرد.
#عشق چیز عجیبی ست دخترکم،
انگار که جهانی را توی مردمک چشمت داشته باشی و دیگر هیچ نبینی،
هیچ نخواهی و با تمام ندیدن ها و نخواستن ها بازهم شاد باشی و دلخوش...
عشق اما خطرات خاص خودش را دارد،
عاشق که باشی باید از خیلی چیزها بگذری،
گاهی از خوشی هایت،
گاهی از خودت،
گاهی از جوانی أت...
دستی به موهای کوتاهش کشید و ادامه داد:
عاشقی برای بعضی ها فقط از دست دادن است...
برای بعضی ها هم بدست آوردن...
اما من فکر می کنم زنها بیشتر از دست می دهند...
گاهی موهایشان را،
که مبادا تار مویی در غذا معشوقه ی شان را بیازارد...
گاهی ناخن های دستشان را ،
که مبادا تمیز نباشد و معشوقه شان را ناراحت کند...
گاهی عطرشان را توی آشپزخانه با بوی غذا عوض می کنند
دستشان را می سوزانند و آخ نمی گویند..."
مکث کرد و سوختگی روی دستش را با انگشت پوشاند:
«گاهی نمی خرند، نمیپوشند،
نادیده می گیرند که معشوقه شان ناراحت نشود !!
تازه ماجرا ادامه دارتر می شود
وقتی زنها حس مادری را تجربه می کنند،
عشقی صد برابر بزرگتر
با فداکاری هایی که در زبان نمی گنجد...
دخترکم عاشقی بلای جان آدم نیست
اما اگر زودتر از وقتش به سرت بیاید از پا در می آیی...»
لبخندی زدم،
از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم،
جای سوختگی روی دستم واضح تر شده بود،
رو به روی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم...
عاشقی چقدر به من نمی آمد،
موهایم را بافتم،
دلم می خواست دختر کوچک خانواده بمانم،
برای بزرگ شدن زود بود...
خیلی...
زود...
─═ঊঈ🕊 #نازنین_عابدین_پور 🕊ঈঊ═─
☘️🎧 در #سوندکلود بشنوید👇
https://soundcloud.com/arta_rahimi/majaray_e_eshq_e_to
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #ماجرای_عشق_تو
✍️نوشته #نازنین_عابدین_پور
🎤صداخوانی #حبیبه_قدیمی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
میدانی! روزی که ماجرای #عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلاً بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم
موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم
مادرم گفته بود موهایت را که باز می کنی
انگار چند سال بزرگتر می شوی...
می خواستم وقتی از عشق تو می گویم بزرگ باشم...
بعد از آن دو استکان چای ریختم،
بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتوانستم بگویم آخ،
بلکه دلم آرام بگیرد،
مجبور بودم چون مادر اگر می فهمید بزرگ شدنم را باور نمی کرد...
دست سوخته أم را زیر سینی پنهان کردم
چای را مقابلش گذاشتم و کنارش نشستم،
عشقت توی دلم مثل قند آب می شد
و نمی دانستم از کجا باید شروع کنم...
با تردید گفتم :
"مادرجان، اگر آدم عاشق باشد زندگی چقدر دلنشین تر بر آدم می گذرد، نه؟"
عینک مطالعه را از چشمش برداشت و نگاهش را به موهایم دوخت،
انگار که حساب کار دستش آمده باشد،
نگاهش را از من گرفت و بین گل های قالی، گم کرد.
#عشق چیز عجیبی ست دخترکم،
انگار که جهانی را توی مردمک چشمت داشته باشی و دیگر هیچ نبینی،
هیچ نخواهی و با تمام ندیدن ها و نخواستن ها بازهم شاد باشی و دلخوش...
عشق اما خطرات خاص خودش را دارد،
عاشق که باشی باید از خیلی چیزها بگذری،
گاهی از خوشی هایت،
گاهی از خودت،
گاهی از جوانی أت...
دستی به موهای کوتاهش کشید و ادامه داد:
عاشقی برای بعضی ها فقط از دست دادن است...
برای بعضی ها هم بدست آوردن...
اما من فکر می کنم زنها بیشتر از دست می دهند...
گاهی موهایشان را،
که مبادا تار مویی در غذا معشوقه ی شان را بیازارد...
گاهی ناخن های دستشان را ،
که مبادا تمیز نباشد و معشوقه شان را ناراحت کند...
گاهی عطرشان را توی آشپزخانه با بوی غذا عوض می کنند
دستشان را می سوزانند و آخ نمی گویند..."
مکث کرد و سوختگی روی دستش را با انگشت پوشاند:
«گاهی نمی خرند، نمیپوشند،
نادیده می گیرند که معشوقه شان ناراحت نشود !!
تازه ماجرا ادامه دارتر می شود
وقتی زنها حس مادری را تجربه می کنند،
عشقی صد برابر بزرگتر
با فداکاری هایی که در زبان نمی گنجد...
دخترکم عاشقی بلای جان آدم نیست
اما اگر زودتر از وقتش به سرت بیاید از پا در می آیی...»
لبخندی زدم،
از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم،
جای سوختگی روی دستم واضح تر شده بود،
رو به روی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم...
عاشقی چقدر به من نمی آمد،
موهایم را بافتم،
دلم می خواست دختر کوچک خانواده بمانم،
برای بزرگ شدن زود بود...
خیلی...
زود...
─═ঊঈ🕊 #نازنین_عابدین_پور 🕊ঈঊ═─
☘️🎧 در #سوندکلود بشنوید👇
https://soundcloud.com/arta_rahimi/majaray_e_eshq_e_to
SoundCloud
Majaray_e_Eshq_e_To
ماجرای عشقِ تو
نوشته #نازنین_عابدین_پور
صداخوانی #حبیبه_قدیمی
تنظیم #آرتا_رحیمی
میدانی! روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلاً بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی ب
نوشته #نازنین_عابدین_پور
صداخوانی #حبیبه_قدیمی
تنظیم #آرتا_رحیمی
میدانی! روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم،
چه اتفاقی افتاد؟
اصلاً بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی ب
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #پدرخوانده_من_ده_سال_کوچکتر_از_من_بود
✍️نوشته #بهزاد_سیفی
🎤صداخوانی #بتول_عباسی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
مادرم عاشق شد...
مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !
در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...
یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و
بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که:
عاشق شده!عاشق جوانکی سی و چند ساله...
هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان و قهقهه زنان
رفتند سمتش و بوسیدندش و تبریک گفتند...
برادرم نگاهم کرد...
آن یکی برادرم نگاهم کرد...
خواهرم نگاهم کرد...
آن یکی خواهرم نگاهم کرد...
و من همه را نگاه کردم...
و رفتم در فکر مادر هفتاد و یک ساله تازه عاشق شده ام...
تصورش را کردم که مادرم دست در دست جوانک سی و چند ساله
بروند کافی شاپ و کاپوچینویی سفارش بدهند
و جوانک بسته ای کادوپیچ شده از جیبش در بیاورد و بگیرد سمت مادرم
و بگوید تقدیم به عشق محبوبم
و مادرم بگیرد و با شور و شوق بازش کند و ببیند که
هدیه جوانک سی و چند ساله
از این عروسک های موزیکال سرامیکی زلف افشان
است که عروسک با لباس پرچین بلند دور خودش آهسته می رقصد
و مادرم چشمانش پر از اشک شادی شود و جعبه را ببندد و بگذارد روی قلبش
و به جوانک بگوید: ممنونم عشق محبوبم...
من غرق این افکار شدم در میانه بهت چهار خواهر و برادر دیگرم...
نه زبان نرم و نه زبان تلخ و تند ما حریف خواسته مادر هفتاد و یک ساله ام نشد
و عشق شان به ازدواج کشید...
برادر بزرگم همه دارایی اش را فروخت و از شهرمان رفت...
خواهر کوچکم را دامادمان طلاق داد که مادرت زنی هرزه ست
و من با هرزه زاده زیر یک سقف زندگی نمی کنم...
اما مادرم بهایی نداد به هیچ کدام از این ها و خوب و خوش بود با شوهرش...
من گوشه گیر شدم
و از کلمه مادر ترس داشتم و خوف و بیم و هراس...
آن یکی برادرم موهایش یک شبه سفید شد...
و فقط من بودم که گاهی میرفتم سری به مادرم میزدم...
پدرخوانده ام ده سال از من کم سن تر بود...
و چه دردناک بود که پسری از پدر یا ناپدری اش بزرگتر باشد...
اما آنها عاشق هم بودند...
مادرم را تر و خشک میکرد و نازش را با هزار قلم و رقم می کشید...
اما من همیشه دلتنگ بودم چه پیش مادرم چه دور از او...
شبی باغبان باغ پدر اصلی مان دو جعبه سیب آورد و گفت که:
امسال همه درختان باغ سرمازده شده اند و محصولی نبوده غیر این...
و من فردا عصرش یک جعبه سیب باغ پدر اصلی مان را برداشتم و
بردم در خانه مادرم...
و حرف باغبان را برایش تکرار کردم...
حالا که دارم اینها را می نویسم چند سالی گذشته از فوت مادرم...
از پدرخوانده ام خبری ندارم...
برادرم هنوز روی برگشتن به شهرمان را ندارد
و خواهرکم هنوز در بیم و امید برگشتن به خانه شوهر سابق اش....
اما یک چیز را خیلی خوب فهمیدم...
چه در مردها و چه در زنها...
چه در پیرمردها و چه در پیرزن ها...
عاشقی نکردن برای انسان خطرناک است...
مثل عقده و غده روزی سر باز می کند و می ترکد...
مادرم معشوقه خوب و زیبایی بود اما پدرم بلد نبود عاشقی کند..
مادر مرحومم می گفت:
پدرت حتی یکبار یک سیب از هزاران سیب باغش را جلویم نگرفت
و حتی یکبار به من نگفت: خانم
و حتی یکبار به رویم نخندید...
حالا که دور شده ام از آن سالها به عاشق شدن مادرم حق میدهم....
کاری ندارم
کجایی
چه میکنی
اما بی عشق سر مکن
که دلت زود پیر میشود...
─═ঊঈ🕊 #بهزاد_سیفی 🕊ঈঊ═─
☘️🎧 در #سوندکلود بشنوید👇
https://soundcloud.com/arta_rahimi/pedar_khande_ye_man
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #پدرخوانده_من_ده_سال_کوچکتر_از_من_بود
✍️نوشته #بهزاد_سیفی
🎤صداخوانی #بتول_عباسی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
مادرم عاشق شد...
مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !
در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...
یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و
بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که:
عاشق شده!عاشق جوانکی سی و چند ساله...
هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان و قهقهه زنان
رفتند سمتش و بوسیدندش و تبریک گفتند...
برادرم نگاهم کرد...
آن یکی برادرم نگاهم کرد...
خواهرم نگاهم کرد...
آن یکی خواهرم نگاهم کرد...
و من همه را نگاه کردم...
و رفتم در فکر مادر هفتاد و یک ساله تازه عاشق شده ام...
تصورش را کردم که مادرم دست در دست جوانک سی و چند ساله
بروند کافی شاپ و کاپوچینویی سفارش بدهند
و جوانک بسته ای کادوپیچ شده از جیبش در بیاورد و بگیرد سمت مادرم
و بگوید تقدیم به عشق محبوبم
و مادرم بگیرد و با شور و شوق بازش کند و ببیند که
هدیه جوانک سی و چند ساله
از این عروسک های موزیکال سرامیکی زلف افشان
است که عروسک با لباس پرچین بلند دور خودش آهسته می رقصد
و مادرم چشمانش پر از اشک شادی شود و جعبه را ببندد و بگذارد روی قلبش
و به جوانک بگوید: ممنونم عشق محبوبم...
من غرق این افکار شدم در میانه بهت چهار خواهر و برادر دیگرم...
نه زبان نرم و نه زبان تلخ و تند ما حریف خواسته مادر هفتاد و یک ساله ام نشد
و عشق شان به ازدواج کشید...
برادر بزرگم همه دارایی اش را فروخت و از شهرمان رفت...
خواهر کوچکم را دامادمان طلاق داد که مادرت زنی هرزه ست
و من با هرزه زاده زیر یک سقف زندگی نمی کنم...
اما مادرم بهایی نداد به هیچ کدام از این ها و خوب و خوش بود با شوهرش...
من گوشه گیر شدم
و از کلمه مادر ترس داشتم و خوف و بیم و هراس...
آن یکی برادرم موهایش یک شبه سفید شد...
و فقط من بودم که گاهی میرفتم سری به مادرم میزدم...
پدرخوانده ام ده سال از من کم سن تر بود...
و چه دردناک بود که پسری از پدر یا ناپدری اش بزرگتر باشد...
اما آنها عاشق هم بودند...
مادرم را تر و خشک میکرد و نازش را با هزار قلم و رقم می کشید...
اما من همیشه دلتنگ بودم چه پیش مادرم چه دور از او...
شبی باغبان باغ پدر اصلی مان دو جعبه سیب آورد و گفت که:
امسال همه درختان باغ سرمازده شده اند و محصولی نبوده غیر این...
و من فردا عصرش یک جعبه سیب باغ پدر اصلی مان را برداشتم و
بردم در خانه مادرم...
و حرف باغبان را برایش تکرار کردم...
حالا که دارم اینها را می نویسم چند سالی گذشته از فوت مادرم...
از پدرخوانده ام خبری ندارم...
برادرم هنوز روی برگشتن به شهرمان را ندارد
و خواهرکم هنوز در بیم و امید برگشتن به خانه شوهر سابق اش....
اما یک چیز را خیلی خوب فهمیدم...
چه در مردها و چه در زنها...
چه در پیرمردها و چه در پیرزن ها...
عاشقی نکردن برای انسان خطرناک است...
مثل عقده و غده روزی سر باز می کند و می ترکد...
مادرم معشوقه خوب و زیبایی بود اما پدرم بلد نبود عاشقی کند..
مادر مرحومم می گفت:
پدرت حتی یکبار یک سیب از هزاران سیب باغش را جلویم نگرفت
و حتی یکبار به من نگفت: خانم
و حتی یکبار به رویم نخندید...
حالا که دور شده ام از آن سالها به عاشق شدن مادرم حق میدهم....
کاری ندارم
کجایی
چه میکنی
اما بی عشق سر مکن
که دلت زود پیر میشود...
─═ঊঈ🕊 #بهزاد_سیفی 🕊ঈঊ═─
☘️🎧 در #سوندکلود بشنوید👇
https://soundcloud.com/arta_rahimi/pedar_khande_ye_man
SoundCloud
Pedar_Khande_ye_Man
#پدرخوانده_من_ده_سال_کوچکتر_از_من_بود
نوشته #بهزاد_سیفی
صداخوانی #بتول_عباسی
تنظیم #آرتا_رحیمی
مادرم عاشق شد...
مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !
در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...
یک روز
نوشته #بهزاد_سیفی
صداخوانی #بتول_عباسی
تنظیم #آرتا_رحیمی
مادرم عاشق شد...
مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد !
در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...
یک روز
Forwarded from اتچ بات
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #ملک_تو_نخواهم_شد
✍️به قلم #دکتر_شقایق_پوریا
🔹منتشر شده در #نشریه_زنان_آزاد_اندیش
پیاده از کنارت گذشتم،
گفتی: قیمتت چنده خوشگله؟
سواره از کنارت گذشتم
گفتی: برو... پشت ماشین لباسشویی بنشین!
در صف نان، نوبتم را گرفتی
چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه، نوبتم را گرفتی
چون قدت بلندتر بود
زیر باران منتظر تاکسی بودم،
مرا هُل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی
تا سر هر پیچ، وزنت را روی من بیندازی
در اتوبوس خودت را به خواب زدی
تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید
و تو پشت سر من بلند گفتی: زهرمار...!
در خیابان دعوایت شد
و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو...
نتوانستم پاهایم را دراز کنم
من نتوانستم به استادیوم بیایم،
چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی،
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی !
تو ازدواج نکردی و به من گفتی:
زن گرفتن حماقت است...
من ازدواج نکردم و به من گفتی: ترشیده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد...
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم
تا به تو بگویند: خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم
تا به تو بگویند: آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی:
بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی:
بچه مال پدر است...
اما من دیگر احتیاجی ندارم که تو
در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.
احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.
احتیاجی ندارم که توحامی باشی،
خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم.
با تو شادم آری ، اما بدون تو هم شادم...
من اندک اندک می آموزم که:
برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را
باز پس می گیرم...
به من بگو ترشیده،
هرچه می خواهی بگو.
اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت
تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی
گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم
منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد
و درغیر اینصورت ترشیده می شدند
و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند .
امروز تو برای هم گامی با من
(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم)
باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را
به اثبات برسانی .
حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت.
فرزندم را به تو نخواهم داد.
خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله
که به هر قیمتی به تو نخواهم فروخت.
روزگاری می رسد که می فهمی
برای همگامی با من باید لایق باشی
و نیز خواهی فهمید
همگام شدن با من به معنای تصاحب من
یا تضمین ماندن من نخواهد بود.
هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی
بی درنگ مرا از دست خواهی داد .
ممکن است دوست و همراه تو شوم
اما...
#ملک_تو_نخواهم_شد
─═ঊঈ #دکتر_شقایق_پوریا ঈঊ═─
🌧
☘️⛈
☘️─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
💦
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💦
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #ملک_تو_نخواهم_شد
✍️به قلم #دکتر_شقایق_پوریا
🔹منتشر شده در #نشریه_زنان_آزاد_اندیش
پیاده از کنارت گذشتم،
گفتی: قیمتت چنده خوشگله؟
سواره از کنارت گذشتم
گفتی: برو... پشت ماشین لباسشویی بنشین!
در صف نان، نوبتم را گرفتی
چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه، نوبتم را گرفتی
چون قدت بلندتر بود
زیر باران منتظر تاکسی بودم،
مرا هُل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی
تا سر هر پیچ، وزنت را روی من بیندازی
در اتوبوس خودت را به خواب زدی
تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید
و تو پشت سر من بلند گفتی: زهرمار...!
در خیابان دعوایت شد
و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو...
نتوانستم پاهایم را دراز کنم
من نتوانستم به استادیوم بیایم،
چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی،
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی !
تو ازدواج نکردی و به من گفتی:
زن گرفتن حماقت است...
من ازدواج نکردم و به من گفتی: ترشیده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد...
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم
تا به تو بگویند: خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم
تا به تو بگویند: آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی:
بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی:
بچه مال پدر است...
اما من دیگر احتیاجی ندارم که تو
در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.
احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.
احتیاجی ندارم که توحامی باشی،
خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم.
با تو شادم آری ، اما بدون تو هم شادم...
من اندک اندک می آموزم که:
برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را
باز پس می گیرم...
به من بگو ترشیده،
هرچه می خواهی بگو.
اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت
تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی
گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم
منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد
و درغیر اینصورت ترشیده می شدند
و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند .
امروز تو برای هم گامی با من
(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم)
باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را
به اثبات برسانی .
حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت.
فرزندم را به تو نخواهم داد.
خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله
که به هر قیمتی به تو نخواهم فروخت.
روزگاری می رسد که می فهمی
برای همگامی با من باید لایق باشی
و نیز خواهی فهمید
همگام شدن با من به معنای تصاحب من
یا تضمین ماندن من نخواهد بود.
هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی
بی درنگ مرا از دست خواهی داد .
ممکن است دوست و همراه تو شوم
اما...
#ملک_تو_نخواهم_شد
─═ঊঈ #دکتر_شقایق_پوریا ঈঊ═─
🌧
☘️⛈
☘️─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
💦
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💦
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #دوستت_دارد
✍️شاعر #یاسر_قنبرلو
دوستت دارد و از دور کنارش هستی
روی دیوار اتاق و سر کارش هستی
آخرین شاعر دیوانه تبارش هستی
دل من! ساده کنم! دار و ندارش هستی!
دوستش داری و از عاقبتش با خبری
دوستش داری و باید که دل از او نبری
دوستش داری و از خیر و شرش می گُذری
دل من! از تو چه پنهان که تو بسیار خری!
دوستت دارد و یک بند تو را می خواهد
دوستت دارد و در بند تو را می خواهد
همه ی زندگی ات چند؟ تو را می خواهد
دل من! گند زدی! گند!! تو را می خواهد
شعر را صرف ِ همین عشق ِ پریشان کردی
همه ی زندگی ات را سپر ِ آن کردی
دوستش داری و پیداست که پنهان کردی
دل من! هر چه غلط بود فراوان کردی!!
دوستت دارد و از این همه دوری غمگین
دوستت دارد و توجیه ندارد در دین!
دوستت دارد و دیوانگی ِ محض است این!
دل من! لطف بفرما سر جایت بنشین!
مست از رایحه ی کوچه ی نارنجستان
دوستش داری و مبهوت شدی در باران
دوستش داری و سرگیجه ای و سر گردان
دل من! آن دل ِ آرام مرا برگردان...
لب تو از لب او شهد و عسل می خواهد
لب او از تو فقط شعر و غزل می خواهد
دوستت دارد و از دور بغل می خواهد
دل من!
این همه خان...
رستم ِ یل می خواهد!
─═ঊঈ #یاسر_قنبرلو ঈঊ═─
🌧
☘️⛈
☘️─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
💦
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💦
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #دوستت_دارد
✍️شاعر #یاسر_قنبرلو
دوستت دارد و از دور کنارش هستی
روی دیوار اتاق و سر کارش هستی
آخرین شاعر دیوانه تبارش هستی
دل من! ساده کنم! دار و ندارش هستی!
دوستش داری و از عاقبتش با خبری
دوستش داری و باید که دل از او نبری
دوستش داری و از خیر و شرش می گُذری
دل من! از تو چه پنهان که تو بسیار خری!
دوستت دارد و یک بند تو را می خواهد
دوستت دارد و در بند تو را می خواهد
همه ی زندگی ات چند؟ تو را می خواهد
دل من! گند زدی! گند!! تو را می خواهد
شعر را صرف ِ همین عشق ِ پریشان کردی
همه ی زندگی ات را سپر ِ آن کردی
دوستش داری و پیداست که پنهان کردی
دل من! هر چه غلط بود فراوان کردی!!
دوستت دارد و از این همه دوری غمگین
دوستت دارد و توجیه ندارد در دین!
دوستت دارد و دیوانگی ِ محض است این!
دل من! لطف بفرما سر جایت بنشین!
مست از رایحه ی کوچه ی نارنجستان
دوستش داری و مبهوت شدی در باران
دوستش داری و سرگیجه ای و سر گردان
دل من! آن دل ِ آرام مرا برگردان...
لب تو از لب او شهد و عسل می خواهد
لب او از تو فقط شعر و غزل می خواهد
دوستت دارد و از دور بغل می خواهد
دل من!
این همه خان...
رستم ِ یل می خواهد!
─═ঊঈ #یاسر_قنبرلو ঈঊ═─
🌧
☘️⛈
☘️─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
💦
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💦
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
از دست های تو
کارهای خارق العاده ای بر می آید
همانجا که هستی، بمان
اجازه بده شعرها از من برایت بنویسند
اجازه بده برایت بخوانم،
تا چه اندازه از بَدوِ دوست داشتنت
پیراهنِ فصل ها
زیباتر شده است.
کنارِ لبانت، کناره میگیرم
وَ تمامِ حرفهای دلم را
از دهانات میشنوم...
در فاصلهی پیشانیِ تو
تا سایهات
جنگلِ سبزیست
که پرندههای من
آنجا آرام میگیرند... *
─═ঊঈ #سید_محمد_مرکبیان ঈঊ═─
💔پی نوشت:
* تقدیم به #تویی_که_امروز_فهمیدم_هرگز_ندارمت
🌧
☘️⛈
☘️─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
💦
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💦
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
از دست های تو
کارهای خارق العاده ای بر می آید
همانجا که هستی، بمان
اجازه بده شعرها از من برایت بنویسند
اجازه بده برایت بخوانم،
تا چه اندازه از بَدوِ دوست داشتنت
پیراهنِ فصل ها
زیباتر شده است.
کنارِ لبانت، کناره میگیرم
وَ تمامِ حرفهای دلم را
از دهانات میشنوم...
در فاصلهی پیشانیِ تو
تا سایهات
جنگلِ سبزیست
که پرندههای من
آنجا آرام میگیرند... *
─═ঊঈ #سید_محمد_مرکبیان ঈঊ═─
💔پی نوشت:
* تقدیم به #تویی_که_امروز_فهمیدم_هرگز_ندارمت
🌧
☘️⛈
☘️─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
💦
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💦
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
Telegram
attach 📎
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #بخشش «داستان کوتاه»
✍️نوشته ی #سعید_گلدست
🎤صداخوانی #زینب_نیک_فرد
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
زیر پاش یه صندلی گذاشتن تا سرش به طناب دار برسه.
دو سال پیش سر هیچ و پوچ یه جوون رو با چاقو زده بود،
حالا هم حکم اعدامش در اومده بود.
خانواده مقتول برای دیدن مراسم اعدام تو محوطه زندان جمع شده بودند،
و از چشماشون انگار آتیش در میومد...
با درموندگی نگاهی به مادر مقتول انداخت...
انگار هزار سال از دفعه قبل که تو دادگاه دیده بودش پیر تر شده بود.
حکمش سریع خونده شد.
سرش گیج بود و بین زمین وجهنم معلّق.
طناب رو بگردنش انداختن،
طناب سردِ سرد بود،
بدنش یخ کرده بود،
بالا آورد!
حس کرد شلوارش خیس شده...
مأمور اعدام به طرفش اومد و پاشو بالا آورد تا به صندلی زیر پاش ضربه بزنه.
قلبش داشت از تو سینه اش بیرون میزد...
از هوش رفت.
◘◘◘
با نعره ای از خواب پرید.
این هزارمین دفعه بود که خواب مراسم اعدامش رو میدید.
بعد از اینکه مادر مقتول در آخرین لحظه بخشیده بودش،
دیگه روی آسایش رو ندیده بود
انگار با بخشش_ش هزاران بار از اون انتقام گرفته بود.
─═ঊঈ🕊 #سعید_گلدست 🕊ঈঊ═─
☘️🎧 در #سوندکلود بشنوید👇
https://soundcloud.com/arta_rahimi/bakhshesh
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
☘️ #بخشش «داستان کوتاه»
✍️نوشته ی #سعید_گلدست
🎤صداخوانی #زینب_نیک_فرد
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
زیر پاش یه صندلی گذاشتن تا سرش به طناب دار برسه.
دو سال پیش سر هیچ و پوچ یه جوون رو با چاقو زده بود،
حالا هم حکم اعدامش در اومده بود.
خانواده مقتول برای دیدن مراسم اعدام تو محوطه زندان جمع شده بودند،
و از چشماشون انگار آتیش در میومد...
با درموندگی نگاهی به مادر مقتول انداخت...
انگار هزار سال از دفعه قبل که تو دادگاه دیده بودش پیر تر شده بود.
حکمش سریع خونده شد.
سرش گیج بود و بین زمین وجهنم معلّق.
طناب رو بگردنش انداختن،
طناب سردِ سرد بود،
بدنش یخ کرده بود،
بالا آورد!
حس کرد شلوارش خیس شده...
مأمور اعدام به طرفش اومد و پاشو بالا آورد تا به صندلی زیر پاش ضربه بزنه.
قلبش داشت از تو سینه اش بیرون میزد...
از هوش رفت.
◘◘◘
با نعره ای از خواب پرید.
این هزارمین دفعه بود که خواب مراسم اعدامش رو میدید.
بعد از اینکه مادر مقتول در آخرین لحظه بخشیده بودش،
دیگه روی آسایش رو ندیده بود
انگار با بخشش_ش هزاران بار از اون انتقام گرفته بود.
─═ঊঈ🕊 #سعید_گلدست 🕊ঈঊ═─
☘️🎧 در #سوندکلود بشنوید👇
https://soundcloud.com/arta_rahimi/bakhshesh
SoundCloud
bakhshesh
داستان بخشش... «داستان کوتاه»
نوشته ی: سعید_گلدست
صداخوانی: زینب_نیک_فرد
تنظیم: آرتا_رحیمی
زیر پاش یه صندلی گذاشتن تا سرش به طناب دار برسه.
دو سال پیش سر هیچ و پوچ یه جوون رو با چاقو زده بود،
حالا ه
نوشته ی: سعید_گلدست
صداخوانی: زینب_نیک_فرد
تنظیم: آرتا_رحیمی
زیر پاش یه صندلی گذاشتن تا سرش به طناب دار برسه.
دو سال پیش سر هیچ و پوچ یه جوون رو با چاقو زده بود،
حالا ه
Forwarded from اتچ بات
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
دست بردیم در حرام و حلال
دست بردیم در گذشته و حال
دست بردیم در جنوب و شمال
بت ما بود… کعبهاش کردیم
که فقط قبله سوی او باشد
دست بردیم در خیالِ تنش
یقهی نیمه بازِ پیرهنش
بعد هم یک رساله آوردیم
که در آن گفتهایم آبِ وضو
باید از آبروی او باشد
دست بردیم در حساب و کتاب
سورهای را سروده و گفتیم:
چه به جز “صاف” میتوان نامید؟
صفتی را که اشتراکی از
دهنِ ما و موی او باشد
دست بردیم در میانهی راه
در فرامینِ دینِ لااکراه
گم شد و رفت… رفت سمتِ گناه
بعد گفتیم: از شهیدان است
─═ঊঈ #یاسر_قنبرلو ঈঊ═─
🌧
☘️⛈
☘️─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
💦
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💦
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
دست بردیم در حرام و حلال
دست بردیم در گذشته و حال
دست بردیم در جنوب و شمال
بت ما بود… کعبهاش کردیم
که فقط قبله سوی او باشد
دست بردیم در خیالِ تنش
یقهی نیمه بازِ پیرهنش
بعد هم یک رساله آوردیم
که در آن گفتهایم آبِ وضو
باید از آبروی او باشد
دست بردیم در حساب و کتاب
سورهای را سروده و گفتیم:
چه به جز “صاف” میتوان نامید؟
صفتی را که اشتراکی از
دهنِ ما و موی او باشد
دست بردیم در میانهی راه
در فرامینِ دینِ لااکراه
گم شد و رفت… رفت سمتِ گناه
بعد گفتیم: از شهیدان است
─═ঊঈ #یاسر_قنبرلو ঈঊ═─
🌧
☘️⛈
☘️─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
💦
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💦
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
💞💦🌨☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
زیادی #خوب_بودن خوب نیست!!
زیادی که خوب باشی دیده نمی شوی
می شوی مثل شیشه ای تمیز
کسی شیشه ی تمیز را نمی بیند
همه به جای شیشه، منظره ی بیرون را می بینند
ولی وقتی شیشه کمی بخار بگیرد
وقتی کمی منظره ی بیرون را بد نشان دهد
همه آنرا می بینند
همه سعی می کنند تمیزش کنند...
زیادی خوب بودن خوب نیست
زیادی که خوب باشی شکننده تر می شوی
با هر قدرناشناسی دلت تَرَک بَر می دارد
می شکند...
تکه های شکسته را در دستانت می گیری
نگاه می کنی به نتیجه ی زیادی خوب بودنت...!
زیادی خوب بودن خوب نیست
زیادی که خوب باشی به زیادی خوب بودنت عادت می کنند
آنوقت کافیست کمی بد شوی
همه گمان می کنند زیادی بدی...
─═ঊঈ #سیمین_بهبهانى ঈঊ═─
🌧
☘️⛈
☘️─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
💦
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💦
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
💦🌨☘️
🌨☘️
☘️
زیادی #خوب_بودن خوب نیست!!
زیادی که خوب باشی دیده نمی شوی
می شوی مثل شیشه ای تمیز
کسی شیشه ی تمیز را نمی بیند
همه به جای شیشه، منظره ی بیرون را می بینند
ولی وقتی شیشه کمی بخار بگیرد
وقتی کمی منظره ی بیرون را بد نشان دهد
همه آنرا می بینند
همه سعی می کنند تمیزش کنند...
زیادی خوب بودن خوب نیست
زیادی که خوب باشی شکننده تر می شوی
با هر قدرناشناسی دلت تَرَک بَر می دارد
می شکند...
تکه های شکسته را در دستانت می گیری
نگاه می کنی به نتیجه ی زیادی خوب بودنت...!
زیادی خوب بودن خوب نیست
زیادی که خوب باشی به زیادی خوب بودنت عادت می کنند
آنوقت کافیست کمی بد شوی
همه گمان می کنند زیادی بدی...
─═ঊঈ #سیمین_بهبهانى ঈঊ═─
🌧
☘️⛈
☘️─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
💦
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💦
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
Telegram
attach 📎