شعرنوش
150 subscribers
1.33K photos
70 videos
17 files
1.28K links
👈 شعر و متن ادبی ماندگار
👈 دکلمه / داستان / آواز ایرانی
👈 عکس نوشته و تک بیتی ناب

در اینستاگرام نیز همراه ما باشید:
https://instagram.com/rahimi_arta
Download Telegram
❄️ شعر خوانی «عمران صلاحی» در ده شب شعر گوته

من بچه جوادیه ام
من بچه امیریه
مختاری
گمرک
فرقی نمی کند
این رودهای خسته به میدان راه آهن می ریزند

میدان راه آهن دریاچه ای بزرگ
دریاچه لجن
با آن جزیره اش
و ساکن همیشگی آن جزیره اش
گفتم همیشگی؟!
آب از چهار رود
می ریزد
رود جوادیه
رود امیریه
سی متری
شوش
و بادبان گشوده بر این رودها
نکبت.

می رانم
با قایقی نشسته به گل
من بچه جوادیه ام
از روی پل می گذری
غمهای سرزمین من آغاز می شود
ای خط راه آهن
ای مرز
با پرده های دود
چشم مرا بگیر
مگذار من ببینم چیزی را در بالا
مگذار من بخواهم
مگذار آرزو
در سینه ام دواند ریشه
مگذار

ای دود
یک روز اگر محله ما آمدی
همراه خود بیاور چترت را
اینجا هوا همیشه گرفته ست
اینجا همیشه ابر است
اینجا همیشه باران است
باران اشک
باران غم
باران فقر
باران کوفت
باران زهرمار
اینجا هوا همیشه بارانی ست
وقتی که باران می بارد
یعنی همیشه
باید دعا کنیم
و از خدا بخواهیم
نیرو دهد به بام کاهگلی مان

باید دعا کنیم
دیوار ها
تابوت سقفها را
از شانه بر زمین نگذارند
باید دعا کنیم که از درزهای سقف
آوای اضطراب قطره باران
در طشت
ننشیند
باید دعا کنیم
همراه مادر که دو دستش
هی تیر می کشد
همراه مادری که دو چشمش
می سوزد
و چند تکه پیرهن کهنه
افتاده در کنارش
پاره

کشتارگاه
در آخر جوادیه
این سوی «نازی آباد» است
و مردم محله من هر صبح
با بوی خون
بیدار می شوند
در بوی تند شاش و پهن
اینجا بهار بینی خود را می گیرد
سگهای نازی آباد
در بوی لاشه های کهن عشق می کنند
میعادگاهشان
کشتارگاه
انبوه گوسفندان
تصویر کوره های آدم سوزی را
در ذهنم
بیدار می کنند

از دور آه تیره آدمها
از توی کوره، چنگ بر افلاک می زند
از توی کوره های آدم سوزی
انگار باید همیشه غم
آجر به روی آجر بگذارد

من بچه جوادیه ام
وقتی درشکه چی
شلاق می کشد
خطی کنار صورت من رسم می شود

در گمرک امیریه وقتی بودیم
در کوچه قلمستان درس می خواندیم
و عاشق بزن بزن بودیم
با بچه های مدرسه دیگر
در کوچه های خلوت
دعوا می کردیم
و با لباس پاره
می آمدیم خانه

در روزهای خسته تابستان
شاگرد می شدیم
در پیش یخ فروش و میوه فروش و لحافدوز
قصاب یا که نجار
و پولهایمان را
در سینمای «نور»
خرج می کردیم
در سینما
یا سوت بلبلی بود
یا فحش خوارمادر
یا دعوا
درضمن
آهنگ صفحه های قدیمی

شبها میان کوچه
می خواستم
مانند تارزان
از رشته های نور بگیرم
وز این طرف به آن طرف بروم
و مثل صاعقه
بر دشمنان خویش
فرود آیم
شبها که روی ایوان می خوابیدم
در عالم کرات سماوری بودم
و ابرها مقابل چشمانم
صد شکل می شدند
در غرفه های ابر چه دنیایی بود

در این محله اکثر مردم
محصول ناله های قطارند
زیرا که نصف شب
چندین بار
هر مادر و پدری از خواب می پرد!
سوت قطار، یعنی
آن بچه ای که تیر و کمانش
چشم چراغهای محل را
از کاسه در می آرد
سوت قطار مساوی ست
با بچه ای که توپ گلینش
بر قامت تو
مهر باطله خواهد زد
اینجا قطار، زندگی مردم است
با سوت او به خواب فرو می روند
با سوت او
بیدار می شوند
اینجا قطار مونس خوبی ست
من بچه جوادیه ام
من عاشق صدای قطارم
هر شب قطار
از تونلی که خاطره هایم درست کرده می گذرد
وقتی قطار می گذرد
در ایستگاه خاطره هایم
می ایستد
چون جمله ای به حالت مکث
انبوه خاطراتم
با جمله طویل قطار
بر خط راه آهن
هر شب نوشته می شود و پاک می شود
وقتی قطار می گذرد
من مثل مرد سوزنبان
از دخمه ای که بر لب خط است
پا می نهم به بیرون
تا خط عوض کنم
وقتی قطار می گذرد
چون پیر مرد سوزنبان
چشمان خسته خود را
در دست خود گرفته
تکان می دهم
تا کورسوی فانوسم
در سرگردانی گم گردد
وقتی قطار می گذرد
من بر سطر تقاطع خطها
در تاریکی
می گریم
من با قطار، الفت دیرین دارم
و در مسیر آن
صدها هزار خاطره شیرین دارم
وقتی قطار می گذرد
در ایستگاه خاطره ها
می ایستد
و خاطرات کهنه
مثل مسافران شتابان
از هر طرف سوار می شوند
وقتی قطار می گذرد

من بچه جوادیه ام
در این محل هنوز
موی سبیل
پیمان محکمی ست
و تکه های نان
سوگند استوار
با آنکه بچه ها و جوانها
از نسل ساندویچ اند
و روز و شب
دنبال پوچ و هیچ اند

بر بامها
روییده شاخه های فلزی
بر بامها
باد دروغ می وزد
موج فریب می گذرد
و شاخه های خشک فلزی
از این هوای تار و دروغین
سرشار می شوند و
پربار می شنود
این شاخه های خشک فلزی
با ریشه های شیشه ای خود
از مغز ساکنان این محله غذا می گیرند
به شاخه های خشک فلزی
حتی کلاغها هم مشکوکند

بر بامها شکوه کبوترها دیگر نیست
زیرا کبوتران
مغلوب مرغهای فلزی گشتند
از روی شاخه های فلزی
اینک عبور مرغهای فلزی ست
اکنون کبوتران
در سینه ملول کبوتربازان
می لرزند
با دست و بال زخمی

من بچه جوادیه ام
من هم محل دزدانم
دزدان آفتابه
من هم محل میوه فروشان دوره گرد
من هم محل دردم

این روزها دیگر
چون بشکه های نفتم
با کمترین جرقه
می بینی
ناگاه
تا آسمان هفتم
رفتم!
پروانه بزد بوسه به شمع طاقتش افزود
بار دگرش
بوسه بزد چهره برافروخت
جان در ره
معشوق فدا کرد همان دم
بیچاره از این
عشق فقط سوختن آموخت

🕊 نوستالوژی
چه کسی میگوید که گرانی شده است؟
تن عریان ارزان!
آبرو قیمت یک تکه ی نان!
و چه تخفیف بزرگی خورده است.
قیمت هر انسان.

🕊 نوستالوژی
جهانی در خَم گیسوی در بادِ تو آشفته
غزل در سرزمینِ شاعرآبادِ تو آشفته

تماشاگر شده هر شاعر بی‌واژه در مویت
چه شاعرها در این دنیای آزاد تو آشفته

بیا حل کن معمای شبِ زلف سیاهت را
که نظم و وزن و شعر و باد با یادِ تو آشفته

تو معصومانه و گیرا، شبیه برّه آهویی
چه افسونی که شد بیچاره صیّادِ تو آشفته

تو زیبایی و حُسنَت هم شده بیداد! می‌فهمی؟
روان و جانم از این ظلم و بیدادِ تو آشفته

از این زیبائی‌ات سهمم فقط شعر است شیرینم
هزاران بیستون هموار و فرهادِ تو آشفته

جهان و واژه‌ها، گیسو، تمامِ شعر و شاعرها
غزلْ‌لبخندهایِ محشرِ شادِ تو آشفته

بهار از روسری‌هایت چه رنگارنگ و زیبا شد
جهانی در خَمِ گیسویِ در بادِ تو آشفته


🖌 فاروق تیموریان
❄️ @shernosh
این چنین آشفتگی‌ها
با تو دور از ذهن نیست
رد پایت را که می‌گیرم
به دریا می‌رسد...

🖌 مهدی شهابی

❄️ @shernosh
❄️ شوقِ گناه...
🖌استاد رحیم معینی کرمانشاهی
🎤 استاد رحیم معینی کرمانشاهی
📚 از مجموعۀ ای شمعها بسوزید
🎶 ویولن #حبیب_الله_بدیعی
🎶 در دستگاه #همایون #اصفهان
🕊 ارائه در کانال شعرنوش

خانمانسوز بُوَد، آتش آهی، گاهی
ناله ای می شکند پشت سپاهی، گاهی

گر مقدر بشود، سِلک سلاطین پوید
سالکِ بی خبرِ خفته به راهی، گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی، گاهی

هستیم سوختی از یک نظر ای اخترِ عشق
آتش افروز شود برق نگاهی، گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بُوَد از بخت سیاهی، گاهی

عجبی نیست اگر مونس یاراست رقیب
بنشیند بَرِ گل هرزه گیاهی، گاهی

چشمِ گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد به بَر از شوق گناهی، گاهی

اشک در چشم، فریبنده‌ترت می‌بینم
در دل موج ببین صورت ماهی، گاهی

زرد رویی نبود عیب، مرانم از کوی
جلوه بر قریه دهد خِرمن کاهی، گاهی

دارم امیّد، که با گریه دلت نرم کنم
بهرِ طوفانزده سنگی است پناهی، گاهی
Forwarded from اتچ بات
‍ " حافظ آشنا: اثر جدید "

حافظ آشنا شیوه ای تازه برای آشنایی با حافظ، نه از طریق ترجمان و تفسیر بلکه از راه همرازی و هم آوازی و القای شور پنهان در پرده کلمات اصیل و قدسی لسان الغیب به همراه موسیقی خیال انگیز و رویایی و هماهنگ با فضای روحانی غزلیات حافظ با صدای آشنا و دلنشین استاد الهی قمشه ای است.

این مجموعه شامل ۲۰ غزل گزیده از دیوان حافظ با صدای دکتر حسین الهی قمشه ای است که با موسیقی تلفیقی همراه شده است

موسیقی: فواد قمشه ای

تهیه کننده: شاهد قمشه ای

ناشر: مؤسسه فرهنگی هنری الهی قمشه ای

برای تهیه این آلبوم می توانید به فروشگاه آنلاین در سایت رسمی استاد و اپلیکیشنهای زیر مراجعه کنید

👇👇👇

shop.drelahighomshei.com
fidibo.com
taaghche.com
از هر چه باور می‌شود هم بیشتر می‌خواهمت
عشق است و صدها دردسر؛ ای دردسر! می‌خواهمت

باران آبانی و گاه اردیبهشتی می‌رسی
هم باخبر می‌خواهمت هم بی‌خبر می‌خواهمت

موسیقی اندام تو رنگ تمام شعرهاست
زیباییِ همواره جاری در هنر! می‌خواهمت

مجنون‌ترین بیدم که دنبال خودش افتاده است
دیوانگی تقدیر من بوده‌ست اگر می‌خواهمت

نام بلندت شهر را هر بار می‌ریزد به هم
از کوچه و پس‌کوچه‌ها تا در به در می‌خواهمت

از من چنان بستان مرا تا از تو بودن پر شوم
آشوبگر! تاراجگر! اشغالگر! می‌خواهمت


🖌رضا احسان‌پور
🎋 @shernosh
🌺🍃🍃
🍃🍃
🍃
🎋 تنهاییِ مردها
🖌 منیره بشیری
🎤 دلآرام عباسی
💿 آرتا رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال شعرنوش
@shernosh
مردها که خسته مي‌شوند،
مثلِ ما زن ها، نه لاکِ ناخنشان رنگ پریده مي‌شود،
نه رژِشان کمرنگ و بي روح،
نه لباس پوشیدنشان ساده وشلخته،
نه حالِ پریشانشان را با ظرف شستن مي‌شويند،
نه با آشپزی و پختنِ غذاهای جورواجور حَلّش مي‌کنند،
نه با نقّاشي، رَسمش مي‌کنند،
نه با حرف زدن با صمیمي‌ترین دوستشان سبک مي‌شود،
نه با تابيدنِ موهایشان دلتنگیشان را
دَرهم گره می‌زنند و سَرش را کور مي‌كنند،
نه شب‌ها هندزفری می‌گذارند
و با آهنگِ آشنايي ساعت‌ها گریه مي‌کنند.

می‌داني...؟
مردها خیلي مظلومند،
خسته که مي‌شوند،
از همه جا که مي‌بُرند،
گریه نمی‌کنند،
داد نمي‌زنند،
بغضي خُفته راهِ گلویشان را مي‌بندد،
سکوت مي‌شود تمامِ کلامشان،
تمامِ دردشان را تويِ دلشان چال مي‌كنند،
گاهي هم رويِ كاغذ مي‌آورند و
تنهایِشان را با فنجاني قهوه‌يِ تلخ تقسیم مي‌کنند،
دیگر نه ته ریش نمي‌گذارند و نه حوصله اصلاحِ صورتشان را دارند،
لبِ آستینشان را تا نمي‌زنند،
عطرِ تلخ و گرمِ همیشگیِشان سرد مي‌شود،
وسیله‌یِ حمل و نقلشان مي‌شود پاهایشان،
نه تاکسي، نه اتوبوس، نه مترو
هيچكدام تسكين نمي‌دهند كلافگيِشان را،
دستِشان را در جیب می‌بَرند و قدم پشتِ قدم،
تنها و بي مقصد،
هِي راه مي‌روند و سیگار دود مي‌کنند پُک پشتِ پُک،
هم‌دمِ‌شان مي‌شود همین سیگاري که گاه و بي‌گاه
لب‌هایِشان را بوسه مي‌زند،
ولي وای به حالشان اگر سیگاری هم نباشند...!
کلافگي امانِشان را مي‌بُرد...
عصبي مُدام دست لایِ موهایشان می‌برند و
پایِشان مثلِ پاندولِ ساعتِ ديواري تکان می‌خورد
و زيرِ لب پوفي مي‌كنند...
تمامِ دق و دلیِ‌شان را سرِ بطريِ رویِ زمین خالي می‌کنند،
هِي شوتش می‌کنند و قدم برمي‌دارند،
با دیدنِ عاشق ُمعشوق‌هایِ تویِ خیابان
که دست دَر دست هم قدم می‌زنند و با شادی می‌خندد،
تنها آهِ عمیقي می‌کشند
و گامشِان بلندتر مي‌شود تا زودتر صحنه را ترک کنند،
گاهي حوصله‌يِ چک‌کردنِ گوشيشان را هم ندارند،
می‌داني مردها خسته كه بشوند،
حتي با عطرِ قرمه‌سبزی‌هایِ مادر هم آرام نمي‌گیرند...
نمی دانم از دلتنگي عاشق ترم
یا از عاشقی دلتنگ تر!
فقط می دانم در آغوش منی
بي آنکه باشی!
و رفته ای
بی آنکه نباشی...


🖌عباس معروفی
@shernosh
زیباترین بهانۀ شاعرشدن تویی
ناگفته‌های بی‌وطنم را وطن تویی

در بیت‌بیت هر غزلم ردپای توست
مضمون تویی ردیف تویی فوت‌و‌فن تویی

عشق از سرِ زمین و زمانه زیادی است
صورت گرفته است اگر در بدن تویی

یوسف اگر شده‌ست زلیخای دیگری
تفسیر پاره‌پاره‌ترین پیرهن تویی

دیگر نیاز نیست به تیغ و ترنج‌ها
حکمِ میان فرضیه‌ها اولاً تویی

از خاک چل‌ستون گِل ما را سِرشته‌اند
آیینه جان! شبیه‌تر از من به من تویی

چرخی بزن نبوت خود را شروع کن
تنها پیمبری که خدا خوانده «زن» تویی

با بوسه‌ای به معجزه‌ای زنده کن مرا
عمر دوبارۀ منِ در‌خود‌کفن تویی

🖌 رضا احسان‌پور
@shernosh
🎋 فروردین شده
🖌 شعر: شهراد میدری
🎤 صداخوانی: آیلا گونش
📀 تنظیم: آرتا رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال: شعرنوش
@shernosh
@aylagunesh
مستانه بر دف میزند، مهتاب از رقصیدنت
با هلهله کف میزند، هر موج از چرخیدنت

آغوش وا کرده صدف، "شوق" آمده از هر طرف
بسته سرِ راهِ تو صف، هنگامِ پا ورچیدنت

در های و هویِ لحظه ها، خیس از نمِ فواره ها
چون حسِ نابِ سبزه ها، سرشارم از روییدنت

شورِ فراوان میدهد، هر سبزه را جان میدهد
شادی به بستان میدهد، با غنچه ها خندیدنت

باران که نم نم میزند، از عاشقی دم میزند
بوسه دمادم میزند، بر لحظه یِ گُل چیدنت

حالا که فروردین شده، هرسو چمن آذین شده
غرقِ گُلِ نسرین شده، باید بیایم دیدنت

در را به رویم باز کن، وا کن بغل را ناز کن
سالِ نوین آغاز کن، با اولین بوسیدنت

با خود بهار آورده ام، نو/روز/گار آورده ام
سنتور و تار آورده ام، محض نو اندیشیدنت

تحویل یعنی سالِ نو، این حسِ ناب و حالِ نو
این حافظ و این فالِ نو، این بر فلک بالیدنت

چرخی بزن بی تاب شو، شب تا سحر مهتاب شو
مست از شرابِ ناب شو، با این غزل نوشیدنت
همه‌ی ما در زندگی رازی ناگفتنی داریم
تاسفی چاره ناپذير
رويايی دست نيافتنی
و عشقی فراموش نشدنی...

🖌 ديگومارچی
@shernosh
Foad Ghaffari _ Ashke Hasrat
Foad Ghaffari
🎤 فواد غفاری
🎶 اشکِ حسرت
🌺