شعرنوش
150 subscribers
1.33K photos
70 videos
17 files
1.28K links
👈 شعر و متن ادبی ماندگار
👈 دکلمه / داستان / آواز ایرانی
👈 عکس نوشته و تک بیتی ناب

در اینستاگرام نیز همراه ما باشید:
https://instagram.com/rahimi_arta
Download Telegram
‍ 🌺🌿🍃🌺🍃🌿🌺🍃🌿
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🖊دزدیده چون جان می روی
✍غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ دیوان شمش #حضرت_مولانا
🎤صداخوانی #نسرین_تدین
🎧آواز #حسام_الدین_سراج ؛ #علیرضا_افتخاری
👈تنظیم #آرتا_رحیمی



دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بیپا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبست تو ای باغ بیپایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بیتو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من


🗣👇این شعر را با صدای بانو #نسرین_تدین بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
‍ 🌺🌿🍃🌺🍃🌿🌺🍃🌿
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🖊میدونستی؟ «داستان کوتاه» - قسمت 1
✍نوشتۀ #رعنا_سلیمانی
🎤صداخوانی #زینب_نیک_فرد
👈تنظیم #آرتا_رحیمی


- می دونستی؟
- سرتو از اون زیر بیار بیرون ببینم چی میگی!
- سردمه. من یه زمانی شعر میگفتم، یه دفتر شعر داشتم با چندتا دستخط... نستعلیق، شکسته، تحریری... بیشتراز دهتا دستخط داشتم و یهعالمه شعرای قشنگ...
- آره؟
- خندیدی؟
- اصلاً به تو نمیآد که اهل این حرفا باشی. بیا نزدیکتر تا گرمات کنم.
- نه نه... تکونام نده؛ نباید تکون بخورم. پاهام باید رو به بالا باشه تا قرصاعمل کنه.
- شنیدم شبیه یه بمب میمونه... هرچی تو رحم باشهرو میترکونه؛ داری میلرزی؟
- میدونستی من یه بچه داشتم؟!
- نه بابا! چیکارش کردی؟ قورتاش دادی؟
- کاشتماش!
- چی؟!... کشتیش؟
- نه، تو خاک نرم، پای یه بوتهی خشکیده کاشتماش تا دوباره سبز شه و بیاد بیرون.
- بذارچراغو روشن کنم قیافهتو ببینم. واقعاً زنده بود؟
- نه نه... چراغو روشن نکن. این خط نور که از لای پنجره افتادهرو میبینی؟ مثل یه روبان زردرنگ روی یه تابوته، تو تمام خاطرات دردناک زندگیم این رد نور رو دیدم. هر وقت میبینماش دلشورهم میگیره.
- این مزخرفاتو میگی که چی بشه؟
- میدونستی؟ من یهعالمه اسم داشتم: لیلا، نینا، یلدا، بیتا، رویا. از اِسمایی که به آ ختم میشد، خوشم میاومد، یه آهنگی داره؛ همین که کهنه میشد، یکی دیگه جایگزین میکردم، یکیدوجین از این اِسما داشتم...
- واقعاً بچهتو زندهبهگور کردی؟
- میدونستی؟
- اول برو کارت ملیای، شناسنامهای، چه میدونم یه چیز عکسدارتو بیار تا اسم واقعیتو بدونیم.
- خودم نه اسم دارم، نه عکس تکی، کارت ملی، گواهینامه، گذرنامه وکارت عضویتم ندارم. خرمشهر زندگی میکردیم. جنگ شد. بابام اونموقع فرهنگی بود. عاشق لندن و هوای ابریش، یهروز دستهجمعی، خونوادگی رفتیم عکس برای سفارت بگیریم. آقاهه دستشو برد بالا، گفت تکون نخورید، لبخند! همون موقع یه خمپاره افتاد وسط عکاسخونه، همه با هم تکون خوردیم. فلش زد. تموم شد. عکس سوخت... سیاه شد. مثل روز من! خندهدار نیست؟
- دیوونهای! کجاش خنده داره؟ همه خونوادهت مردن؟
- اوهوم... من از همه خواهر برادرام کوچیکتر بودم و بعد از لای سقف اون رشتهنور زردرنگ درست روی کلهی قاچخوردهی پدرم افتاده بود. هنوز اون منظرهرو خوب یادمه. خاطرهی سالمی نیست جابهجا پاره شده... سال پنجاهونه بود. شهر دربوداغون، جادهها ترکیده از بمب، مردم آواره... بهنظرت این زندهگی نحس و کثافت نیست؟
- به نظرم چرا، فکر میکنم آدم از چیزایی که باعث خراب شدن زندهگیش شده، نفرت داره این خصلت بشره؛ طبیعت آدم همینه.
- فکر میکنم راهی وجود داره تا آدم بتونه از واقعیتای تلخ زندهگیش گاهی به آرومی حرف بزنه.
-این بچه که تو دلته میخوایش؟ ببین من دوستتام شاید بتونم کمکت...
- بهنظرت اگه یهجای دیگه یه آدم دیگه میشدم همین حال و روزم بود؟
- نمیدونم. ولی میدونم اگه جای دیگه دنیا میاومدی، به این خوشگلی نمیشدی.
- ما اصلاً برای لذت بردن ساخته نشدیم نه؟
- بسه دیگه، هی آیهی یأس میخونی، حرف باد هواست.
- یه نفر رو میشناختم که عاشقم بود و منم عاشقش بودم؛ یهروز دستمو گرفت برد و گفت بیا عکس دونفره بگیریم، قدّی... تمامرنگی... عکس گرفتیم. از بچهی تو دلم هم عکس رنگی گرفتیم. گفت میرم زود برمیگردم؛ تو منتظرم بمون... رفت جنوب، رفت شمال، نمیدونم رفت و رفت، روزها گذشت، هفتهها گذشت، ماهها گذشت، ده ماه گذشت، ولی برنگشت...
- قالات گذاشت؟ بچهتو چیکار کردی؟
- همین کاری که الان دارم با این یکی میکنم...
-چرت نگو... اینکه هنوز جون نداره... میگن بعد سه ماه روح تو بدنش میآد.
- ترسیدی؟ اونم ترسیده بود، راستش من برای هیچکی دردسر درست نمیکنم. اونقدر بلا سرم اومده که حال و حوصله ندارم. میدونستی؟
- کفرم رو درآوردی. دیگه چیرو میدونستم؟
- میخواستم وقتی دیدماش... بکشماش.
- خب دیدیش؟
- آره.
- چیکار کردی؟
- مثل یه دیوونه، مثل یه جنزده... خون بهسرم هجوم آورده بود. چشمام از سرخی میسوخت. لبامو گاز میگرفتم تا جلو خودمو بگیرم. به اون چیزیکه تو ذهنم بود، هیچ شباهتی نداشت. کاملاً عوض شده بود.
- مگه چیکار کرد؟

🔹ادامه دارد 👇👇👇👇
🗣📻 با اجرای زیبای بانو #زینب_نیک_فرد بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
‍ 🌺🌿🍃🌺🍃🌿🌺🍃🌿
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🖊میدونستی؟ «داستان کوتاه» - قسمت 2
✍نوشتۀ #رعنا_سلیمانی
🎤صداخوانی #زینب_نیک_فرد
👈تنظیم #آرتا_رحیمی

- مگه چیکار کرد؟
-چشماشو گشاد کرده بود و زل زده بود تو صورت من. فکر کن. من داشتم میمردم. ولی بعد اون روشو کرد اونور. انگاری اشتباهی شده بود...
- بالاخره کشتیش؟
- چند دقیقهی اول فکری جز این نداشتم؛ چاقو نداشتم، اما دستامو که داشتم. هی به دستام نگاه کردم، هی به گردنش نگاه کردم، نمیشد. مرد ریزهمیزهای نبود... ولی بعدکه تو چشماش خیره شدم، نه احساسی، نه تمنایی، نه عذاب وجدانی... هیچچی ندیدم. انگار یکی مردمکای چشماشو درآورده بود و دوتا کریستال زیر مژههاش گذاشته بود. همه امیدم رو از دست دادم... یههو فهمیدم چرا باید از اون متنفر باشم؟ بیشتر از هرچیزی خود زندهگی بود که نفرتانگیز بود.
- خوبه!
- چی خوبه؟! اینکه احساس بیچارهگی میکردم؟ اون مرد رو دوست داشتم؛ وقتی که رفت انگار یه دست و یه پامو قطع کرده بودن. گیج بودم. نمیفهمیدم چه بلایی سرم اومده وقتی باهاش بودم خودم بودم، نه بیشتر نه کمتر؛ خود خودم. یه آدم مهربون و آروم. با خودم فکر میکردم زندهگی چهقدر دلپذیره. آخه یه عشق غریزی و خالص بود. نمیدونی که...
- داری عصبیم میکنی!
- غیرتی شدی؟
- تموماش میکنی؟
- نه! میخوام همهش رو برات تعریف کنم.
- ...
- گوش کن...
-...
- بعدش دلم عوض شد. تو دلم گفتم حالا نوبت منه؛ نوبت منه که بازی رو تو دست بگیرم و نشون بدم چی تو چنته دارم. دیگه برام هیچچی مهم نبود. هر بار با یه مرد پنجاهساله، شصتساله، سیچهلساله، جوجهخروس، شکمگنده، لاغر، ریشو، سهتیغه، موفرفری و طاس بودم. ماشین مدلبالا، مدلپایین، شاسیبلند، دو در، پیاده میشدم، سوار میشدم، پول میگرفتم، سرد و بیروح بودم با نفسایی که بوی ترشی، بوی عفونت، بوی خون و دندون درحال پوسیدن میداد، نفسایی که همراه دوتا چشم بسته به آخر میرسید...
- چرا این حرفا رو به من میزنی؟
- اصلاً نمیدونم چرا دارم اینارو به تو میگم. انگار دارم پیش یه کشیش اعتراف میکنم، خیلی سعی کرده بودم به کسی بگم ولی نمیشد، بعضیوقتا گفتن بعضی چیزا دردی از آدم دوا نمیکنه... میدونی چندبار مثل یهتیکه کهنه رو زمین کوبیده شدم؟ زندهگیم تو گنداب و کثافت میگذشت.
- این حرفا رو که جدی نمیگی؟
-جدی میگم.
- اَه!
- شنیدی میگن آدما هی میآن و میرن تا گناهاشون پاک بشه؟ فکر میکنی چنبار دیگه باید بیام و برم؟
- من چه میدونم.
-هر شب خواب دختری رو میبینم که تازه به بلوغ رسیده، میدونستی، بعد از اون اتفاق باخالهم رفتیم شاهینشهر اصفهان.
- خب...
- خب... شوهرخالهم...
- داری هذیون میگی؟ واقعاً؟! چند سالت بود؟
- آه!
- و بعد؟
-بعد چی؟
- بعدش چی شد؟
- رد نور داره پررنگتر میشه میترسم.
-پاهات یخ کرده، برم یه پتوی دیگه بیارم بندازم روت.
- ...
-بچهت افتاد؟
- ببین اگه یکی منو نشناسه، بخواد یه نشونی بده چی میگی؟
- مثل روح سفید شدی، حالت سر جاش نیست.
- هیچوقت اینقدر حالم خوب نبوده.
- گرسنهت که نیست؟
-...
- نفس بکش دخترجون، نفس عمیق.
- قرصا بدجوری فشار رو میندازه پایین...
- بهتری؟
-...
- نون و کالباس بیارم؟
-...
- چرا یه هو ساکت شدی؟
-...
- حالا اینهمه تو گفتی بذارمن برات بگم... میدونستی؟
- ...!
- صدامو میشنوی؟
-...!


🗣📻 با اجرای زیبای بانو #زینب_نیک_فرد بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
از بس کتاب در گرو باده داده‌ایم...

امروز خشت ِ میکده‌ها از کتاب ِ ماست...



#صائب_تبریزی


https://telegram.me/shernosh
‍ 🌺🌿🍃🌺🍃🌿🌺🍃🌿
🍃🌺🍃🌿 @shernosh

🖊جمعه ها
✍نوشته ی #سحر_سبزی_پور
🎤صداخوانی #بتول_عباسی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی

جمعه ها را باید قاب گرفت،
درست مثل همان عکس های قدیمی و خاک گرفته ی روی دیوار.
انگار جمعه ها ماندگار ترین روزهای آفرینش اند؛
تلخی ها و شیرینی هایش قاب می شود و می چسبد به دیوار خانه ی دلت.
مثل لبخند های مادر بزرگ در آن عکس قدیمی
یا مثل گریه های من در آغوش مادر
که با دیدنش در عکس های قدیمی همیشه لبخند می زنم.
مرد و زن هم ندارد.
جمعه ها باید کسی را داشته باشی که تو را در آغوش بکشد...
جمعه ها را باید عاشقانه گذراند؛ تا غروبش دلگیرت نکند...

جمعه ها را قاب نمی گیرم که گوشه ی خانه خاک بخورند،
یا چون قاب تابلو فرش نفیسی که تعریف و تمجید همه را بر می انگیزد
ودر باب قیمتش و بافتش ساعت ها سخن بگویند به دیوار آویزان نمی کنم.
جمعه ها رو نفس میکشم، بو میکنم
در آغوش میگیرم
غصه میخورم برایشان
ترانه های شاد و گاه غم انگیز در تنهایی برایشان میخوانم
و به درد دل هایش گوش می سپارم
با بغض هایش می گریم
دردها و ناگفته هاش را با تمام وجود درک میکنم و میسوزم
و باز جمعه های سرخ را به انتظار می نشینم

منتظر می مانم که لبخند جمعه ها را در آینه ای هفته ببینم
سر به سرشان میگذارم،
سرشان داد میزنم که چرا آخرین پله هفته اند؟؟
و جمعه ها سکوت میکنند
وقارشان را به نمایش میگذارند
از حجب وحیایش خجالت میکشم و باز...
غربت را در طول هفته مشق میکنم و مشق میکنم

حجم دلتنگی ها که از ظرف وجود فراتر رود
دریچه ی قلب گشوده میشود و پرده ها می افتد
جمعه ها از پشت پرده جوری دیگرند
جمعه ها شادند...
شادِ شاد...





🗣📻 با صدای بانو #بتول_عباسی بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خاک عالم که سرشتند غرض عشق تو بود

هر که خاک ره عشق تو نشد آدم نیست

#هلالی_جغتایی

https://telegram.me/shernosh
‍ 🌺🌿🍃🌺🍃🌿🌺🍃🌿
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🖊قاطیِ قاطی ام...!
✍شعر #سید_مهدی_موسوی
🎤صداخوانی #سید_مهدی_موسوی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی


قاطی ِ قاطی ام! درد تو در سرم
ای دردسرترین! من واقعا ً خرم!!

زل می زنم به «هیچ» مشروب می خورم
مشروب می خورم با دوست دخترم

در فکر چشم هات! مهدی ِ تو فدات!
نذر سلامتیت هر پیک آخرم!!

این آخر ِ خوشی ست! یک عمر، خودکشی ست!
از پشت بام تو هر جرعه می پرم

آنقدر قاطی ام که حس نمی کنم
از گریه یا شراب خیس است دفترم

«من کم تحمّلم» امشب خل ِ خلم
مانند امشب اند! شب های دیگرم!

چشمان مست تو، چشمان مست من
تو گریه آوری، من شرم آورم!

عمرم به باد تو، در س.ک.س، یاد تو!
ای عاشقا ً حریم!! ای واقعا ً «حرم»

پوچ است دست راست، پوچ است دست چپ
بازیت مسخره ست! هرگز نمی برم

چیزم که هیچ چیز! فحشم بده عزیز
اگزوز خاورم! شیر سماورم!!

هر روز می کنم گریه برای تو
هر شب غریبه ای را توی بسترم

که مبتلا کنی، شاید دوا کنی
ای عشق! حاضری؟! ای مرگ! حاضرم

قاطی قاطی ام از هرچه هست و نیست
بر روی شعر و شهر بالا می آورم...




🗣📻 این شعر را با صدای #سید_مهدی_موسوی بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
28 ام تیر ماه...
سالروز درگذشت #استاد_خسرو_شکیبایی عزیز می باشد.

یادش همیشه سبز♥️



https://telegram.me/shernosh
Forwarded from شعرنوش
به باغ همسفران

شعر: #سهراب_سپهری
صداخوانی: #استاد_خسرو_شکیبایی
تنظیم: #آرتا_رحیمی


👇بخوانید و بشنوید👇

https://telegram.me/shernosh
Forwarded from شعرنوش
🖊به باغ همسفران
✍شعر: #سهراب_سپهری
🎤صداخوانی: #استاد_خسرو_شکیبایی
👈تنظیم: #آرتا_رحیمی


صدا کن مرا...
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حُزن می‌روید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام
بیا ذوب کن در کف دست من جِرم نورانی عشق را
مرا گرم کن...
«و یک‌ بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.»
در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد
و آن وقت...
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند؟
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست؟
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد؟
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد؟
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید؟
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.


🗣👇این شعر را با صدای #استاد_خسرو_شکیبایی بشنوید👇


https://telegram.me/shernosh