🌧
🌺⛈
🌿🍃🌺 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺⛈
🌿🍃🌺 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌧
🌺⛈
🌿🍃🌺 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺⛈
🌿🍃🌺 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌧
🌺⛈
🌿🍃🌺 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺⛈
🌿🍃🌺 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌧
🌺⛈
🌿🍃🌺 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺⛈
🌿🍃🌺 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔹#زندگی
كدام زندگي؟!
كدام خوشبختي؟!
ما زندگي را بد باختيم رفيق!!
روبه روي هم ننشستيم
چشم به چشم هم ندوختيم
حرف دلمان را نزديم
فقط...
پشت شعرهايمان قايم شديم
مثل دو ترسو
دو بُزدل
دو بازنده
فقط از روياهايمان قصه پرداختيم
شاعر آن كس است كه
مثل نوشته هايش زندگي مي كند
وگر نه...
آه و ناله كردن را همه بلدند...
🌧─═ঊঈ پژمان رنجبر ঈঊ═─
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
🌧
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌧
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔹#زندگی
كدام زندگي؟!
كدام خوشبختي؟!
ما زندگي را بد باختيم رفيق!!
روبه روي هم ننشستيم
چشم به چشم هم ندوختيم
حرف دلمان را نزديم
فقط...
پشت شعرهايمان قايم شديم
مثل دو ترسو
دو بُزدل
دو بازنده
فقط از روياهايمان قصه پرداختيم
شاعر آن كس است كه
مثل نوشته هايش زندگي مي كند
وگر نه...
آه و ناله كردن را همه بلدند...
🌧─═ঊঈ پژمان رنجبر ঈঊ═─
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
🌧
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌧
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔹#کم_نباش
✍️ شعر #شیخ_اجل_سعدی
🎤صداخوانی: #الهه_حیدری
🎧آواز #سید_حسام_الدین_سراج
👈 تنظیم #آرتا رحیمی
🔹سعدی / دیوان اشعار / غزلیات / غزل ۲۰۳
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد
─═ঊঈ استاد سخن سعدی ঈঊ═─
#سعدی . #آرتا_رحیمی . #شعرنوش . #الهه_حیدری . #سراج
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔹#کم_نباش
✍️ شعر #شیخ_اجل_سعدی
🎤صداخوانی: #الهه_حیدری
🎧آواز #سید_حسام_الدین_سراج
👈 تنظیم #آرتا رحیمی
🔹سعدی / دیوان اشعار / غزلیات / غزل ۲۰۳
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد
─═ঊঈ استاد سخن سعدی ঈঊ═─
#سعدی . #آرتا_رحیمی . #شعرنوش . #الهه_حیدری . #سراج
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
Telegram
attach 📎
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
شلخته تر از سرباز ها ندیدهام!
از جنگ که بر میگردند:
یکی دستش را،
یکی پایش را،
یکی دلش را،
و حواس پرتترین آنها...
خودش را جا میگذارد!!
#شهادتت_مبارک_رفیق🥀🥀🥀
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
🌧
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌧
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
شلخته تر از سرباز ها ندیدهام!
از جنگ که بر میگردند:
یکی دستش را،
یکی پایش را،
یکی دلش را،
و حواس پرتترین آنها...
خودش را جا میگذارد!!
#شهادتت_مبارک_رفیق🥀🥀🥀
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
🌧
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌧
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔹 #دنیای_بدون_تکنولوژی
دمر شده ام روی لطافت سبزه های پیراهنت
و ساعت عشق بازی ام را کوک کرده ام روی آرامش گونه هات
و غلت می زنم کودکی ام را روی دشت هایی که از هر طرف
به جنگل انبوه نگاههای زنی ختم می شود که
در دور افتاده ترین جایی که آدم هنوز کشفش نکرده است
مسکن دارد
بی هیچ ردی از تیر برق های بر هم زننده ی نگاه و آرامش
و فارغ از سیم و کابل و ارتباط
و مثل خواب ماهی ها
بکرترین آغوش یک فرشته را تجربه می کنم...
من
از هر چه تکنولوژی که ما را از هم جدا می کند
#بیزارم_بانو...
🌧─═ঊঈ پژمان رنجبر ঈঊ═─
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
🌧
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌧
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔹 #دنیای_بدون_تکنولوژی
دمر شده ام روی لطافت سبزه های پیراهنت
و ساعت عشق بازی ام را کوک کرده ام روی آرامش گونه هات
و غلت می زنم کودکی ام را روی دشت هایی که از هر طرف
به جنگل انبوه نگاههای زنی ختم می شود که
در دور افتاده ترین جایی که آدم هنوز کشفش نکرده است
مسکن دارد
بی هیچ ردی از تیر برق های بر هم زننده ی نگاه و آرامش
و فارغ از سیم و کابل و ارتباط
و مثل خواب ماهی ها
بکرترین آغوش یک فرشته را تجربه می کنم...
من
از هر چه تکنولوژی که ما را از هم جدا می کند
#بیزارم_بانو...
🌧─═ঊঈ پژمان رنجبر ঈঊ═─
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
🌧
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌧
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
👈شعر و دکلمه و داستان
👈تک بیتی های ناب
👈عکس نوشته های عاشقانه
💞 #یک_کانال_متفاوت_ادبی
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
👈تک بیتی های ناب
👈عکس نوشته های عاشقانه
💞 #یک_کانال_متفاوت_ادبی
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
#مجنون
همیشه مرد نیست!
گاهی...
دخترکی هست که روزی
#لیلی کسی بوده...
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
🌧
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌧
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃
همیشه مرد نیست!
گاهی...
دخترکی هست که روزی
#لیلی کسی بوده...
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
🌧
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌧
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔹#رفته
✍️ شعر #لاادری
🎤صداخوانی: #معصومه_رحمانی
👈 تنظیم #آرتا رحیمی
بیا که حوصله ی خانه بی تو سر رفته
چه واضح است از این خانه یک نفر رفته
یکی همیشه درون من است و میگوید:
خیال او که نرفته خودش اگر رفته
کسی بیاید و این را به او بفهماند
تمام درد من این است: "بی خبر رفته"
غزل سروده ام امشب ولی چنین پیداست
که طبع شعر من امشب کمی هدر رفته
چقدر مصرع و بیتش ضعیف و ناموزون
خیال چشم تو با هر ردیف ور رفته
دوباره قافیه هایم قیافه میگیرند
و اختیار شعر من از دست در رفته
صدای بی کسی ام بس بلند و رساست
که از همین سر ِشب تا دم سحر رفته
همیشه منتظرت بوده ام که برگردی
تمام عمر من انگار بی ثمر رفته...
─═ঊঈ لاادری ঈঊ═─
#لاادری . #آرتا_رحیمی . #شعرنوش . #معصومه_رحمانی .
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔹#رفته
✍️ شعر #لاادری
🎤صداخوانی: #معصومه_رحمانی
👈 تنظیم #آرتا رحیمی
بیا که حوصله ی خانه بی تو سر رفته
چه واضح است از این خانه یک نفر رفته
یکی همیشه درون من است و میگوید:
خیال او که نرفته خودش اگر رفته
کسی بیاید و این را به او بفهماند
تمام درد من این است: "بی خبر رفته"
غزل سروده ام امشب ولی چنین پیداست
که طبع شعر من امشب کمی هدر رفته
چقدر مصرع و بیتش ضعیف و ناموزون
خیال چشم تو با هر ردیف ور رفته
دوباره قافیه هایم قیافه میگیرند
و اختیار شعر من از دست در رفته
صدای بی کسی ام بس بلند و رساست
که از همین سر ِشب تا دم سحر رفته
همیشه منتظرت بوده ام که برگردی
تمام عمر من انگار بی ثمر رفته...
─═ঊঈ لاادری ঈঊ═─
#لاادری . #آرتا_رحیمی . #شعرنوش . #معصومه_رحمانی .
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
Telegram
attach 📎
یک سینه حرف هست؛
ولی...
نقطه چین بس است!
#حامد_عسگری
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
ولی...
نقطه چین بس است!
#حامد_عسگری
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
#سیب میخواهد دلش
اما نمیداند
#کرم دارد روزگار ما...!
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اما نمیداند
#کرم دارد روزگار ما...!
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
#یک_زن
سایه بر سر نمیخواهد، تکیه گاه میخواهد
فرمانده نمیخواهد، همراه میخواهد
احترام نمیخواهد، حرمت میخواهد
هدیه نمیخواهد، قدردان می خواهد
هم درد نمیخواهد، درمان میخواهد
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سایه بر سر نمیخواهد، تکیه گاه میخواهد
فرمانده نمیخواهد، همراه میخواهد
احترام نمیخواهد، حرمت میخواهد
هدیه نمیخواهد، قدردان می خواهد
هم درد نمیخواهد، درمان میخواهد
🌧
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺
🔹 #عریان_پلان_خواهی_خورد
✍️نوشته #اعظم_اکبری
🎤صداخوانی #شهرزاد_کمالی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
تو کاملاً عریان پلان خواهی خورد...
عمق نگاهت هذیان هر شب را فریاد می زند و تو
اینقدر معتبر نبودی برای پرسه زدن های دلت
در کوچه پس کوچه های درد...
تو راهی این سفر خواهی شد تا بدانی که
گرگ ناله اش مصنوعی نیست
روز خواب دردهای تو را می بیند و
شب زوزه می کشد از ترس،
هر شب شبه دردمندت را شکارمی کند تا
خصلت درنده خویی خودش را جشن گرفته باشد
و به دنیا بفهماند که دردهایت او را از پا در نیاورده اند.
حالا تمام سایه ها نبودنت را می چرخند و
پریشان تر پرسه می زنند بر خلاف نور
تا شاید جادوگر جنگلهای سبز مرلین بزرگ
خبر از سر سبزی دلهایشان بدهد...
و تو را دور میزند دلکم!
دلی که مال تو بود دنبال یک لحظه بودنت می تپید
شب خواب خنجر می دید و روز زخمی کهن بر دل
و زخمی کبود بر چشم داشت،
به دورها نگاه می کرد آسمان ریسمان می کرد
تو را دل دل می زد، خودش را
روز را به چوب حراج می فروخت
وهق هق می زد تا تو با شب بیایی و بمانی
بارید فاصله ـ قطراتی شبیه خط ـ منها
این بود قسمتم درست یا غلط؟!
تنها...
دلی که شب می بارید و به سیاهی خیابان خط ممتد می زد
تا تو بی نوسان نروی
تا تو راه خانه را بی ضربان ندوی
وتو این تویی که از عطر پونه و آویشن وحشی تری،
عبور می کنی از همان چشمه نباید ها
از همان چشمه ای که چند سال قبل تو را به خواب دعوت کرد
و تو تسلیم شدی وتا کنون
نقش هزیان زنهای فریب خورده را بازی میکنی
که روز رُل ملکه را می گیرند و شب زیر سایه تناردیه ها
لباسهای چرک سالهای تاریک درد را می شویند
تو همدوش سایه
همنفس باد در گذر ایل می خندی و
با دلنگ دلنگ ایل کوچ می کنی
با ترفند چشم مردان آواره ی ایل را شکار میکنی
تا در نگاهشان غیرت کلمه ای کلیشه ای شود
و بر دل تاریخ استوار،
تا بر خلاف اصول ایل رفتار کنی و معاصر تر هزیان بنویسی،
معاصر تر دلبری کنی ،
معاصر تر با باد هم آغوش باشی و
معاصر تر...
آزاد باشی!
تو بر دل هر اتفاق داغی شده بودی بزرگ،
غمی که نمی بارید،
ابری که نمی کوبید،
چشمی که نمی تابید،
تو بر پشت بام اتفاق رقصیدی،
بر دست داغ بوسه وبر چشم باغ حسرت
تو خریدار گناهان کبیره ای!
مزین از تیغ گلهای نیمه سوخته شرجی بدنت .
تو عبور خواهی کرد از جاده ای متروک
در رگهای غیرتی که نبود
در دستان مردی که با تو نبود
می رفتی که سپید شوی
مثل شعرهای سهراب
مثل خواب شاعری که به دنیا نیامده بود
مثل کبوتران آزاد و رها
تو کاملاً عریان بی پرده پلان خواهی خورد
آفتاب به تو بلند می خندد و شعر سکوت بر لبانت می بندد
تا زخمهای مرد عاشق به نگاه جاده درمان شود
امروز قطع می شوم ز خدا بر تو متصل
امروز حذف می شوم نه رها روح منفعل
این تویی که بی چلچراغ رقصیدی
و بر سنگهای چله گاه داغ بوسه گذاشتی
و آن سوی پیچ و تاب های دل درختان استوار
پیچ و تاب دلت را پنهان کردی
تا مبادا به رسم کوه بخندی و در دل شیطان جا خوش کنی.
پاهایت به رود سلام کردند
عریان تر از چشمهای مردی که لحظه لحظه تو را می دزدید
پاهایت خودشان را به آب زدند تا به تو تلنگری زده باشند و به خود محکی
تا مرحمی سازند برای برای زخم گرم تنت
دلت گر گرفته بود
پاهایت می لغزیدند و آرام آرام می پیمودند راه های نرفته ی دلت را .
مسیر همان مسیر همیشگی،
همان بن بست تاریک،
همان نسیم چموش که از دور می خندید،
همان غروب غریب که کم نور می رقصید
و تو بیشتر گم میشدی...
در عطر پیراهن چند سال پیش
در شال رها شده ی خاطره ی در باد
در عطر مو هاش
در دکمه های پیراهنی که نبود
حالا ورق برگشت
با سیلی تقدیر رخ برگرداندیم
به روبه رو نگاه کردیم
به نقطه ای نا معلوم چنگ می زدیم که باز نگردیم اما
چاره نبود
آویزان تر از گلهای یاس
سیلی خورده تر از باران و پرا کنده تر از گلبرگ
جمع کردیم ته مانده ی غرورمان را...
تا با تک تک زدن لکنتمان را پنهان کنیم
تا هق هق کودک درونمان آوازه خوان نشود
از تو، از خودم رو بر گر داندم و رفتم
جاده به استقبال دردهایم آتش می بلعید
و من آرام آرام آب می شدم
تا چکه چکه غرورم بر سنگ فرش دلت لبخند بریزد
تا خودمان باشیم کمی خوشحال و برای همیشه غمگین ...
تا کی باید تاوان عشقهای جریمه را دوبل بپردازیم؟
تا کی باید به جای هزار با نوشتن هزار بار جریمه کنیم احساساتمان را؟
احسا ساتتان را
احساساتشان را
که نخندند، شوخ نباشند، دلبری نکنند، لوند نباشند
خلاصه مصنوعی معاصر...
بی ریشه باشند...!
امروز با تمام توانم مزه ی کیش و مات را چشیدم
با تمام درونم درونت را بلعیدم
با تمام توانم غرورت را، دلت را به تاراج بردم
تا تو نباشی و نبودی که رفتی
شب شد و شیراز شرم دختران لوند را پوشانده بود در نگاه پسران درنده خو
بخواب تا برای دلت خواب تبرهای داغدار را تحلیل کنم
🔹 #عریان_پلان_خواهی_خورد
✍️نوشته #اعظم_اکبری
🎤صداخوانی #شهرزاد_کمالی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
تو کاملاً عریان پلان خواهی خورد...
عمق نگاهت هذیان هر شب را فریاد می زند و تو
اینقدر معتبر نبودی برای پرسه زدن های دلت
در کوچه پس کوچه های درد...
تو راهی این سفر خواهی شد تا بدانی که
گرگ ناله اش مصنوعی نیست
روز خواب دردهای تو را می بیند و
شب زوزه می کشد از ترس،
هر شب شبه دردمندت را شکارمی کند تا
خصلت درنده خویی خودش را جشن گرفته باشد
و به دنیا بفهماند که دردهایت او را از پا در نیاورده اند.
حالا تمام سایه ها نبودنت را می چرخند و
پریشان تر پرسه می زنند بر خلاف نور
تا شاید جادوگر جنگلهای سبز مرلین بزرگ
خبر از سر سبزی دلهایشان بدهد...
و تو را دور میزند دلکم!
دلی که مال تو بود دنبال یک لحظه بودنت می تپید
شب خواب خنجر می دید و روز زخمی کهن بر دل
و زخمی کبود بر چشم داشت،
به دورها نگاه می کرد آسمان ریسمان می کرد
تو را دل دل می زد، خودش را
روز را به چوب حراج می فروخت
وهق هق می زد تا تو با شب بیایی و بمانی
بارید فاصله ـ قطراتی شبیه خط ـ منها
این بود قسمتم درست یا غلط؟!
تنها...
دلی که شب می بارید و به سیاهی خیابان خط ممتد می زد
تا تو بی نوسان نروی
تا تو راه خانه را بی ضربان ندوی
وتو این تویی که از عطر پونه و آویشن وحشی تری،
عبور می کنی از همان چشمه نباید ها
از همان چشمه ای که چند سال قبل تو را به خواب دعوت کرد
و تو تسلیم شدی وتا کنون
نقش هزیان زنهای فریب خورده را بازی میکنی
که روز رُل ملکه را می گیرند و شب زیر سایه تناردیه ها
لباسهای چرک سالهای تاریک درد را می شویند
تو همدوش سایه
همنفس باد در گذر ایل می خندی و
با دلنگ دلنگ ایل کوچ می کنی
با ترفند چشم مردان آواره ی ایل را شکار میکنی
تا در نگاهشان غیرت کلمه ای کلیشه ای شود
و بر دل تاریخ استوار،
تا بر خلاف اصول ایل رفتار کنی و معاصر تر هزیان بنویسی،
معاصر تر دلبری کنی ،
معاصر تر با باد هم آغوش باشی و
معاصر تر...
آزاد باشی!
تو بر دل هر اتفاق داغی شده بودی بزرگ،
غمی که نمی بارید،
ابری که نمی کوبید،
چشمی که نمی تابید،
تو بر پشت بام اتفاق رقصیدی،
بر دست داغ بوسه وبر چشم باغ حسرت
تو خریدار گناهان کبیره ای!
مزین از تیغ گلهای نیمه سوخته شرجی بدنت .
تو عبور خواهی کرد از جاده ای متروک
در رگهای غیرتی که نبود
در دستان مردی که با تو نبود
می رفتی که سپید شوی
مثل شعرهای سهراب
مثل خواب شاعری که به دنیا نیامده بود
مثل کبوتران آزاد و رها
تو کاملاً عریان بی پرده پلان خواهی خورد
آفتاب به تو بلند می خندد و شعر سکوت بر لبانت می بندد
تا زخمهای مرد عاشق به نگاه جاده درمان شود
امروز قطع می شوم ز خدا بر تو متصل
امروز حذف می شوم نه رها روح منفعل
این تویی که بی چلچراغ رقصیدی
و بر سنگهای چله گاه داغ بوسه گذاشتی
و آن سوی پیچ و تاب های دل درختان استوار
پیچ و تاب دلت را پنهان کردی
تا مبادا به رسم کوه بخندی و در دل شیطان جا خوش کنی.
پاهایت به رود سلام کردند
عریان تر از چشمهای مردی که لحظه لحظه تو را می دزدید
پاهایت خودشان را به آب زدند تا به تو تلنگری زده باشند و به خود محکی
تا مرحمی سازند برای برای زخم گرم تنت
دلت گر گرفته بود
پاهایت می لغزیدند و آرام آرام می پیمودند راه های نرفته ی دلت را .
مسیر همان مسیر همیشگی،
همان بن بست تاریک،
همان نسیم چموش که از دور می خندید،
همان غروب غریب که کم نور می رقصید
و تو بیشتر گم میشدی...
در عطر پیراهن چند سال پیش
در شال رها شده ی خاطره ی در باد
در عطر مو هاش
در دکمه های پیراهنی که نبود
حالا ورق برگشت
با سیلی تقدیر رخ برگرداندیم
به روبه رو نگاه کردیم
به نقطه ای نا معلوم چنگ می زدیم که باز نگردیم اما
چاره نبود
آویزان تر از گلهای یاس
سیلی خورده تر از باران و پرا کنده تر از گلبرگ
جمع کردیم ته مانده ی غرورمان را...
تا با تک تک زدن لکنتمان را پنهان کنیم
تا هق هق کودک درونمان آوازه خوان نشود
از تو، از خودم رو بر گر داندم و رفتم
جاده به استقبال دردهایم آتش می بلعید
و من آرام آرام آب می شدم
تا چکه چکه غرورم بر سنگ فرش دلت لبخند بریزد
تا خودمان باشیم کمی خوشحال و برای همیشه غمگین ...
تا کی باید تاوان عشقهای جریمه را دوبل بپردازیم؟
تا کی باید به جای هزار با نوشتن هزار بار جریمه کنیم احساساتمان را؟
احسا ساتتان را
احساساتشان را
که نخندند، شوخ نباشند، دلبری نکنند، لوند نباشند
خلاصه مصنوعی معاصر...
بی ریشه باشند...!
امروز با تمام توانم مزه ی کیش و مات را چشیدم
با تمام درونم درونت را بلعیدم
با تمام توانم غرورت را، دلت را به تاراج بردم
تا تو نباشی و نبودی که رفتی
شب شد و شیراز شرم دختران لوند را پوشانده بود در نگاه پسران درنده خو
بخواب تا برای دلت خواب تبرهای داغدار را تحلیل کنم
خواب تبر هایی که ریشه های رونده را قطع می کنند
این بار ریشه های تو را از من
مرا از تو
نمی دانم کدام یک رونده ترند؟
اما قطع میکنند ریشه هایی که سیاه تر از گناه توأند و
سیاه تر از چشم من
سیاه تر از سرمه های مادرم که در چشم داغدار تو می رقصند
سیاه تر از بخت تو که بی نصیب بوسه ای با قار قار کلاغ های درد همسفرند
این اولین پاییز نیست،
غروب را ترسیم کن، که گیج و سرخ از سرمه هات می گذرد
تا زود تر سیاه شود
این بار به رنگ دلت
به رنگ همان شب مسموم
امشب بر من نگاه کن ای وجود بی دلیل
بر من ببار ثانیه های فریب را
در من برقص در من بکوب همان نگاه همیشگی،
همان نگاه بی ضربان،
همان نگاه بی هذیان،
همان نگاه بی درمان،
همان
همان
همان که نبود
و تو چقدر زود خواب می بینی
خواب تبرهای غرور به دست خواب تبرهای غرور پرست،
خواب تبرهای غریب و مست،
خواب تبرهای بت الست
بشکن،
بکوب،
بریز،
بپاش و همین که هست
نه تو نباید این بار بشکنی
و شکستی عمیق در دل من و این تو بو دی که نماندی
به پای غیرت من
شب مرد،
تو رفتی که به صبح بخندی.
ورق برگشت
دوباره هی تلفن، زار، زنگ، ناله
ناله ی بی صدا
ناله ی بی دلیل
ناله ی بی درمان
و تو درنگ نکردی
باز باریدی دلشوره هایت را
به کویر ترک خورده ای که وسعت نگاهم را می پوشاند
و من عبور میکنم از شبیخون بوسه های بی هنگام
چقدر تلخ...
کسی خواب مورچه های حیاط مادربزرگ را تعبیر نکرد.
به راستی:
اینها عزادار کدام دردند که روز و شب سیاه می چرخند؟
─═ঊঈ اعظم اکبری ঈঊ═─
#اعظم_اکبری . #آرتا_رحیمی . #شعرنوش . #شهرزاد_کمالی
🌧
🌺⛈─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
این بار ریشه های تو را از من
مرا از تو
نمی دانم کدام یک رونده ترند؟
اما قطع میکنند ریشه هایی که سیاه تر از گناه توأند و
سیاه تر از چشم من
سیاه تر از سرمه های مادرم که در چشم داغدار تو می رقصند
سیاه تر از بخت تو که بی نصیب بوسه ای با قار قار کلاغ های درد همسفرند
این اولین پاییز نیست،
غروب را ترسیم کن، که گیج و سرخ از سرمه هات می گذرد
تا زود تر سیاه شود
این بار به رنگ دلت
به رنگ همان شب مسموم
امشب بر من نگاه کن ای وجود بی دلیل
بر من ببار ثانیه های فریب را
در من برقص در من بکوب همان نگاه همیشگی،
همان نگاه بی ضربان،
همان نگاه بی هذیان،
همان نگاه بی درمان،
همان
همان
همان که نبود
و تو چقدر زود خواب می بینی
خواب تبرهای غرور به دست خواب تبرهای غرور پرست،
خواب تبرهای غریب و مست،
خواب تبرهای بت الست
بشکن،
بکوب،
بریز،
بپاش و همین که هست
نه تو نباید این بار بشکنی
و شکستی عمیق در دل من و این تو بو دی که نماندی
به پای غیرت من
شب مرد،
تو رفتی که به صبح بخندی.
ورق برگشت
دوباره هی تلفن، زار، زنگ، ناله
ناله ی بی صدا
ناله ی بی دلیل
ناله ی بی درمان
و تو درنگ نکردی
باز باریدی دلشوره هایت را
به کویر ترک خورده ای که وسعت نگاهم را می پوشاند
و من عبور میکنم از شبیخون بوسه های بی هنگام
چقدر تلخ...
کسی خواب مورچه های حیاط مادربزرگ را تعبیر نکرد.
به راستی:
اینها عزادار کدام دردند که روز و شب سیاه می چرخند؟
─═ঊঈ اعظم اکبری ঈঊ═─
#اعظم_اکبری . #آرتا_رحیمی . #شعرنوش . #شهرزاد_کمالی
🌧
🌺⛈─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
Telegram
attach 📎
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔹 #گرسنه_که_باشی
با یه حکمِ تخلیه تو جیبِ کُت،
با یه زن رو تختِ بخشِ دیالیز،
با یه دختر که داره بُر می خوره،
توی تختِ خوابای مردای هیز
دیگه فرقی نداره مهرِ سجلِ تو چیه!
دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه!
موقعی که کلیه ت حراج می شه،
وقتی که خونِ رگاتو می فروشی،
وقتی مجبوری که از پشتِ شیشه
با خودت حرف بزنی با یه گوشی
دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!
زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!
گرسنه که باشی، می تونی دولا شی؛
می تونی تسلیمِ هر دیکتاتور باشی؛
می تونی چشماتو ببندی رو رگبار؛
می تونی یه آجر باشی رو این دیوار.
وقتی که جا می گیری تو یه سُرنگ،
وقتی رؤیاهاتو حاشا می کنی،
وقتی که غذای بچه هاتو از
سطلای زباله پیدا می کنی،
دیگه فرقی نداره مهرِ سجلِ تو چیه!
دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه!
با گواهی یه فوت تو جیبِ کُت،
با یه زن رو تختِ مُرده شورخونه،
با یه دختر که حالا مدتیه
شبا رو بیرونِ خونه می مونه
دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!
زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!
گرسنه که باشی، می تونی دولا شی؛
می تونی تسلیمِ این دیکتاتورها شی؛
می تونی چشماتو ببندی رو رگبار؛
می تونی یه آجر باشی رو این دیوار.
🔹👈از مجموعه ترانه تصور کن / نگاه ۱۳۸۶
🌧─═ঊঈ یغما گلرویی ঈঊ═─
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
🌧
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌧
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔹 #گرسنه_که_باشی
با یه حکمِ تخلیه تو جیبِ کُت،
با یه زن رو تختِ بخشِ دیالیز،
با یه دختر که داره بُر می خوره،
توی تختِ خوابای مردای هیز
دیگه فرقی نداره مهرِ سجلِ تو چیه!
دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه!
موقعی که کلیه ت حراج می شه،
وقتی که خونِ رگاتو می فروشی،
وقتی مجبوری که از پشتِ شیشه
با خودت حرف بزنی با یه گوشی
دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!
زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!
گرسنه که باشی، می تونی دولا شی؛
می تونی تسلیمِ هر دیکتاتور باشی؛
می تونی چشماتو ببندی رو رگبار؛
می تونی یه آجر باشی رو این دیوار.
وقتی که جا می گیری تو یه سُرنگ،
وقتی رؤیاهاتو حاشا می کنی،
وقتی که غذای بچه هاتو از
سطلای زباله پیدا می کنی،
دیگه فرقی نداره مهرِ سجلِ تو چیه!
دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه!
با گواهی یه فوت تو جیبِ کُت،
با یه زن رو تختِ مُرده شورخونه،
با یه دختر که حالا مدتیه
شبا رو بیرونِ خونه می مونه
دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!
زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!
گرسنه که باشی، می تونی دولا شی؛
می تونی تسلیمِ این دیکتاتورها شی؛
می تونی چشماتو ببندی رو رگبار؛
می تونی یه آجر باشی رو این دیوار.
🔹👈از مجموعه ترانه تصور کن / نگاه ۱۳۸۶
🌧─═ঊঈ یغما گلرویی ঈঊ═─
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
🌧
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌧
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔹#مشتي_خود_فروش
انتظار غریبی در پنجره نشسته است وقتی
چشم به آمدن خبری خوش داری از در
و سکوت ِ کوچه با تو حرف می زند آنگاه که
موسیقی کهنه ای از بن بست ما می گذرد
نمی دانم چه گذشته ست برما که
همه ی چیز های خوبمان را بد داریم حراج می کنیم
یکی کنار خیابان
خط خوبش را به حراج می گذارد
یکی هنر موسیقی اش را برای آنان که هیچش نمی فهمند
یکی از چهره این مردمان سرد نقاشی های گرم می کشد
یکی به زور اخم مردم را میخنداند
و عشق من
تمامیتش را کنار خیابان به جا گذاشته
براي سرگرم كردن مشتي عياش...
و من
در اندیشه ی آنم
که شعرم را سکوت کنم در چشمان این مردم از من دور
شاید کسی باشد
که در صد سال پیش
یا دو هزار سال بعد
کمی
و تنها کمی
بفهمد مرا...
🌧─═ঊঈ پژمان رنجبر ঈঊ═─
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
🌧
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌧
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔹#مشتي_خود_فروش
انتظار غریبی در پنجره نشسته است وقتی
چشم به آمدن خبری خوش داری از در
و سکوت ِ کوچه با تو حرف می زند آنگاه که
موسیقی کهنه ای از بن بست ما می گذرد
نمی دانم چه گذشته ست برما که
همه ی چیز های خوبمان را بد داریم حراج می کنیم
یکی کنار خیابان
خط خوبش را به حراج می گذارد
یکی هنر موسیقی اش را برای آنان که هیچش نمی فهمند
یکی از چهره این مردمان سرد نقاشی های گرم می کشد
یکی به زور اخم مردم را میخنداند
و عشق من
تمامیتش را کنار خیابان به جا گذاشته
براي سرگرم كردن مشتي عياش...
و من
در اندیشه ی آنم
که شعرم را سکوت کنم در چشمان این مردم از من دور
شاید کسی باشد
که در صد سال پیش
یا دو هزار سال بعد
کمی
و تنها کمی
بفهمد مرا...
🌧─═ঊঈ پژمان رنجبر ঈঊ═─
🌺⛈
🌿🍃─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
🌧
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌧
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🔹 #نخستین_بوسه
✍️نویسنده #سمیه_تیرتاش
🎤صداخوانی #نسیم_اسماعیل_زاده
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
«وقتی لبهایش را روی لبهایم گذاشت، همهچیز رو فراموش کردم.»
این جمله ی کلیشهای را همیشه توی کتابها میخواندم و بقیهاش را خودم تصور میکردم. خدا میداند چه تصاویر دلپذیری در ذهنم شکل میگرفت و مرا به دنیای رویاها میبرد. دنیای نوازشهای عاشقانه و همآغوشی مهرآمیزی که همهاش لطیف و زیبا بود. تخیلاتم همیشه نوید یک زندگی رمانتیک را به من میداد و این وعدهها و وعیدها، آرزوی هرچه زود بزرگ شدن را در سرم میپروراند.
خیلی زودتر از آنچه فکرش را میکردم بزرگ شدم و مثل همه کارهای هیجانی و شتابزدهام، خیلی زود عاشق شدم تا بتوانم اولین بوسه عاشقانه و فراموشی و غرق شدن در حسی زیبا را تجربه کنم. بوسه بود ولی نه تنها برایم فراموشی نیاورد بلکه تازه مغزم به کار افتاد و از آن روز هزاران فکر و خیال سیاه مدام جلوی چشمانم رژه میرفتند.
آیا نویسنده کتابهای عاشقانهای که میخواندم بر اساس رویدادهای واقعی مینوشتند یا اینکه، تجربه ی من، تجربه ی متفاوتی بود؟
البته نکته جالب اینجاست که همه نویسندههای رمانهایی که آن روزها میخواندم مرد بودند و به ندرت رمانی خوانده بودم که زنان نوشته باشند. بیوگرافی این معدود زنان نویسنده هم حکایت از آن داشت که آنها هیچوقت طعم عشق را نچشیده و ازدواج هم نکرده بودند.
خلاصه ی کلام، فکر کنم سرم حسابی کلاه رفته بود. بعضی وقتها فکر میکردم اگر قهرمانان زن داستانها از توی کتابها در میآمدند، لابد حرفهای ناگفته زیادی داشتند و حتماً مثل من یک عالم فکر و احساس در حین نخستین بوسه عاشقانهشان در سرشان میچرخید.
آن روز کذایی، در روز بوسه نخست، تنها چیزی که تجربه نکردم لذت بود. ناخودآگاه احساس نیرومند گناه همه وجودم را در بر گرفت. احساس کردم از من سوء استفاده شده، بیحرمتی شده. حس کردم مورد تجاوز و تعرض قرار گرفتهام و دیگر دختر با شخصیت و محجوبی نیستم که سرش را بالا بگیرد و به پاکی و نجابتش افتخار کنم.
در تصوراتم، همهچیز خوب پیش میرفت. احساسهای عاشقانه، بوسههای داغ و نفسگیر، هم آغوشی بیانتها که بر آن پایانی نبود و کرخی لذتبخشی که تا سر انگشتانم را در بر میگرفت، اما در دنیای واقعی فقط انقباض بود و سرمایی که در تیره پشتم میدوید و همه وجودم یخ میزد.
پیش خودم گفتم، شاید این تفکرات عجیب و غریب و نداشتن هیچگونه احساس لذتبخش، از بیتجربهگی و کمی سن و سالم نشأت میگیرد. برای همین ناامید نشدم و در موقعیتهای مختلف، تن به بوسههای به اصطلاح عاشقانه دادم ولی همچنان دریغ از ذرهای حس خوشایند. همچنان من در فضای تلخ نانجیبی و بیحیایی دست و پا میزدم.
به هیچ عنوان به روی دوست و همراهم هم نمیآوردم که در کل از این رابطه هیچ لذتی به معنای رمانتیک آن نمیبرم و همیشه خود را در معرض هزاران هزار تهمت و افترا میبینم. عقل نوزده سالهام تلاش میکرد برای دغدغههای ناامید کنندهام راه حلی بیابد و پیوندی بین آنچه شنیده و خوانده بود فراهم کند ولی توفیقی در کار نبود.
یاد حرفهای مادرم میافتادم که از نوجوانی در گوشم زمزمه میکرد. نجوایی که از بقیه آدمهای دور و بر هم شنیده بودم. یکجورهایی مثل یک هشدار مداوم و روزانه تکرار میشد: “مردها گرگهای گرسنهای هستند که رحم به هیچ برهای نمیکنند؛ گرگهایی که با زبان چرب و نرمشان، سرِ دخترهای معصومی مثل تو را شیره میمالند و یک لقمه چپشون میکنند.”
در نوزده سالگی توانایی یافتن شباهتی بین پندهای مادرانه با قصههای کودکانه را نداشتم، اما ترسی که همه وجودم را از خود میآکند، شبیه کابوس شبهای دوران کودکی بود که بعد از شنیدن و تصور کردن قصه شنگول و منگول برایم ایجاد میشد. گرگ دوران کودکی در لباس مردی خوشظاهر، پنجه پنهان میکرد و منتظر بود تا من را درسته ببلعد.
دوران کودکی سرشار بود از قصههای گرگ و بره و حیوانات مختلف. حیوانهایی که با داستانهایشان سعی میکردند منش زندگی درست را در لفافه به ما بچههای تاثیرپذیر و شکننده آموزش دهند. در داستان حیوانها همهچیز پیدا میشد. عشق، عاطفه و احساس همدردی، فریب و تزویر، هیجان وخطر و ترس از نابودی و خورده شدن توسط حیوانات درندهخو.”کلیله و دمنه” نمونه خوبی از این دست بود.
#ادامه_دارد 👇👇👇
🔹 #نخستین_بوسه
✍️نویسنده #سمیه_تیرتاش
🎤صداخوانی #نسیم_اسماعیل_زاده
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
«وقتی لبهایش را روی لبهایم گذاشت، همهچیز رو فراموش کردم.»
این جمله ی کلیشهای را همیشه توی کتابها میخواندم و بقیهاش را خودم تصور میکردم. خدا میداند چه تصاویر دلپذیری در ذهنم شکل میگرفت و مرا به دنیای رویاها میبرد. دنیای نوازشهای عاشقانه و همآغوشی مهرآمیزی که همهاش لطیف و زیبا بود. تخیلاتم همیشه نوید یک زندگی رمانتیک را به من میداد و این وعدهها و وعیدها، آرزوی هرچه زود بزرگ شدن را در سرم میپروراند.
خیلی زودتر از آنچه فکرش را میکردم بزرگ شدم و مثل همه کارهای هیجانی و شتابزدهام، خیلی زود عاشق شدم تا بتوانم اولین بوسه عاشقانه و فراموشی و غرق شدن در حسی زیبا را تجربه کنم. بوسه بود ولی نه تنها برایم فراموشی نیاورد بلکه تازه مغزم به کار افتاد و از آن روز هزاران فکر و خیال سیاه مدام جلوی چشمانم رژه میرفتند.
آیا نویسنده کتابهای عاشقانهای که میخواندم بر اساس رویدادهای واقعی مینوشتند یا اینکه، تجربه ی من، تجربه ی متفاوتی بود؟
البته نکته جالب اینجاست که همه نویسندههای رمانهایی که آن روزها میخواندم مرد بودند و به ندرت رمانی خوانده بودم که زنان نوشته باشند. بیوگرافی این معدود زنان نویسنده هم حکایت از آن داشت که آنها هیچوقت طعم عشق را نچشیده و ازدواج هم نکرده بودند.
خلاصه ی کلام، فکر کنم سرم حسابی کلاه رفته بود. بعضی وقتها فکر میکردم اگر قهرمانان زن داستانها از توی کتابها در میآمدند، لابد حرفهای ناگفته زیادی داشتند و حتماً مثل من یک عالم فکر و احساس در حین نخستین بوسه عاشقانهشان در سرشان میچرخید.
آن روز کذایی، در روز بوسه نخست، تنها چیزی که تجربه نکردم لذت بود. ناخودآگاه احساس نیرومند گناه همه وجودم را در بر گرفت. احساس کردم از من سوء استفاده شده، بیحرمتی شده. حس کردم مورد تجاوز و تعرض قرار گرفتهام و دیگر دختر با شخصیت و محجوبی نیستم که سرش را بالا بگیرد و به پاکی و نجابتش افتخار کنم.
در تصوراتم، همهچیز خوب پیش میرفت. احساسهای عاشقانه، بوسههای داغ و نفسگیر، هم آغوشی بیانتها که بر آن پایانی نبود و کرخی لذتبخشی که تا سر انگشتانم را در بر میگرفت، اما در دنیای واقعی فقط انقباض بود و سرمایی که در تیره پشتم میدوید و همه وجودم یخ میزد.
پیش خودم گفتم، شاید این تفکرات عجیب و غریب و نداشتن هیچگونه احساس لذتبخش، از بیتجربهگی و کمی سن و سالم نشأت میگیرد. برای همین ناامید نشدم و در موقعیتهای مختلف، تن به بوسههای به اصطلاح عاشقانه دادم ولی همچنان دریغ از ذرهای حس خوشایند. همچنان من در فضای تلخ نانجیبی و بیحیایی دست و پا میزدم.
به هیچ عنوان به روی دوست و همراهم هم نمیآوردم که در کل از این رابطه هیچ لذتی به معنای رمانتیک آن نمیبرم و همیشه خود را در معرض هزاران هزار تهمت و افترا میبینم. عقل نوزده سالهام تلاش میکرد برای دغدغههای ناامید کنندهام راه حلی بیابد و پیوندی بین آنچه شنیده و خوانده بود فراهم کند ولی توفیقی در کار نبود.
یاد حرفهای مادرم میافتادم که از نوجوانی در گوشم زمزمه میکرد. نجوایی که از بقیه آدمهای دور و بر هم شنیده بودم. یکجورهایی مثل یک هشدار مداوم و روزانه تکرار میشد: “مردها گرگهای گرسنهای هستند که رحم به هیچ برهای نمیکنند؛ گرگهایی که با زبان چرب و نرمشان، سرِ دخترهای معصومی مثل تو را شیره میمالند و یک لقمه چپشون میکنند.”
در نوزده سالگی توانایی یافتن شباهتی بین پندهای مادرانه با قصههای کودکانه را نداشتم، اما ترسی که همه وجودم را از خود میآکند، شبیه کابوس شبهای دوران کودکی بود که بعد از شنیدن و تصور کردن قصه شنگول و منگول برایم ایجاد میشد. گرگ دوران کودکی در لباس مردی خوشظاهر، پنجه پنهان میکرد و منتظر بود تا من را درسته ببلعد.
دوران کودکی سرشار بود از قصههای گرگ و بره و حیوانات مختلف. حیوانهایی که با داستانهایشان سعی میکردند منش زندگی درست را در لفافه به ما بچههای تاثیرپذیر و شکننده آموزش دهند. در داستان حیوانها همهچیز پیدا میشد. عشق، عاطفه و احساس همدردی، فریب و تزویر، هیجان وخطر و ترس از نابودی و خورده شدن توسط حیوانات درندهخو.”کلیله و دمنه” نمونه خوبی از این دست بود.
#ادامه_دارد 👇👇👇