Forwarded from اتچ بات
💞⛅️🌨🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍁🌧 #می_ترسم_از_باران
🍁🌧سروده #علی_صفری
تو آشنای فصل بارانی
با بودن تو زندگی خوب است
وقتی پناهم شانه ات باشد
کم طاقتی و خستگی خوب است
من از جهان بی تو می ترسم
از تکیه ام بر شانه ی دیوار
از زنده ماندن های بعد از تو
از خوابهای تا سحر بیدار
یک لحظه دوری در توانم نیست
چشمان تو وابسته ام کرده
من از جهان بی تو می ترسم
ترس از جدایی خسته ام کرده
می ترسم از باران بعد از تو
من زیر باران بی تو خواهم مرد
می ترسم از باران بعد از من
تو زیر باران خیس خواهی شد
جز عشق تو چیزی نمی خواهم
با من بمان و سرپناهم باش
با اینکه دل بستن غم انگیز است
شیرینی این اشتباهم باش
─═ঊঈ #علی_صفری ঈঊ═─
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍁🌧 #می_ترسم_از_باران
🍁🌧سروده #علی_صفری
تو آشنای فصل بارانی
با بودن تو زندگی خوب است
وقتی پناهم شانه ات باشد
کم طاقتی و خستگی خوب است
من از جهان بی تو می ترسم
از تکیه ام بر شانه ی دیوار
از زنده ماندن های بعد از تو
از خوابهای تا سحر بیدار
یک لحظه دوری در توانم نیست
چشمان تو وابسته ام کرده
من از جهان بی تو می ترسم
ترس از جدایی خسته ام کرده
می ترسم از باران بعد از تو
من زیر باران بی تو خواهم مرد
می ترسم از باران بعد از من
تو زیر باران خیس خواهی شد
جز عشق تو چیزی نمی خواهم
با من بمان و سرپناهم باش
با اینکه دل بستن غم انگیز است
شیرینی این اشتباهم باش
─═ঊঈ #علی_صفری ঈঊ═─
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
Telegram
attach 📎
دستهایت...
همان حقّی ست که باید
کف دستانم بگذاری...!
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
همان حقّی ست که باید
کف دستانم بگذاری...!
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
اینجا فاحشه خانۀ مدرنی ست که
نه از تنگی نان و عطش آب
که از گرسنگی دل هاشان
به زیر ملحفه های خونین
ناموس می درند...!
#امیر_معصومی
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
نه از تنگی نان و عطش آب
که از گرسنگی دل هاشان
به زیر ملحفه های خونین
ناموس می درند...!
#امیر_معصومی
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💞⛅️🌨🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #پر_بهانه_ی_غمگین
🍂✍🏻نوشته #مژده_صداقت
🍂🎤صداخوانی #لیلا_برنس
🍂🎼آواز #کاوه_آفاق
🍂👈تنظیم #آرتا_رحیمی
به جرم کدامین گناه
به دار می کشی قلب خسته ام را؟
در این باغ یخ زده
هنوز حسرتی غریب
بر جانم رخنه می کند
و تنهایی ام در هجوم بی کسی
بارها بی صدا می بارد
می بارد
می بارد...
عبور می کنی برای لحظه ای
دلم اسیر می شود
آسمان ِ فاصله ها بی بهانه می گریند
سایه های زخمی غبار آلود
بر تنی نحیف مدام
از انتهای درد می گذرند
مرا می بینی اینچنین غریب و آزرده حال؟
بوی خاک می آید و بغض...
هنوز پُر بهانه ی غمگینم...
─═ঊঈ #مژده_صداقت ঈঊ═─
🍂🎧در #اسپریاکر بشنوید:
https://www.spreaker.com/user/artatv/por-bahane
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #پر_بهانه_ی_غمگین
🍂✍🏻نوشته #مژده_صداقت
🍂🎤صداخوانی #لیلا_برنس
🍂🎼آواز #کاوه_آفاق
🍂👈تنظیم #آرتا_رحیمی
به جرم کدامین گناه
به دار می کشی قلب خسته ام را؟
در این باغ یخ زده
هنوز حسرتی غریب
بر جانم رخنه می کند
و تنهایی ام در هجوم بی کسی
بارها بی صدا می بارد
می بارد
می بارد...
عبور می کنی برای لحظه ای
دلم اسیر می شود
آسمان ِ فاصله ها بی بهانه می گریند
سایه های زخمی غبار آلود
بر تنی نحیف مدام
از انتهای درد می گذرند
مرا می بینی اینچنین غریب و آزرده حال؟
بوی خاک می آید و بغض...
هنوز پُر بهانه ی غمگینم...
─═ঊঈ #مژده_صداقت ঈঊ═─
🍂🎧در #اسپریاکر بشنوید:
https://www.spreaker.com/user/artatv/por-bahane
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
Spreaker
Por_Bahane
#پر_بهانه_ی_غمگین
نوشته #مژده_صداقت
صداخوانی #لیلا_برنس
آواز #کاوه_آفاق
تنظیم #آرتا_رحیمی
به جرم کدامین گناه
به دار می کشی قلب خسته ام را؟
در این باغ یخ زده
هنوز حسرتی غریب
بر جانم...
نوشته #مژده_صداقت
صداخوانی #لیلا_برنس
آواز #کاوه_آفاق
تنظیم #آرتا_رحیمی
به جرم کدامین گناه
به دار می کشی قلب خسته ام را؟
در این باغ یخ زده
هنوز حسرتی غریب
بر جانم...
✅بهترین ترفندی که برای #آشتی_با_معشوق جواب میده
💞 اینو 🤞🤞 #پیرمرد میگفت...!
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💞 اینو 🤞🤞 #پیرمرد میگفت...!
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
دل هر کس
دل نیست...؟!
#حمید_مصدق
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
دوستی همچون سروی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
دل هر کس
دل نیست...؟!
#حمید_مصدق
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
⬅️ اومَدَنِ هیچکس تُو زندگیت
⬅️⬅️ بی حکمت نیس...!
✅ یا میشه: «فَردِ زندگیت»
✅✅ یا «دَرسِ زندگیت»
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
⬅️⬅️ بی حکمت نیس...!
✅ یا میشه: «فَردِ زندگیت»
✅✅ یا «دَرسِ زندگیت»
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
دستهایم
چشمانم
صدایم
حرفهایم،
بعد از تو هیچ کدام متعلق به من نیستند
من حالا تکّه ای از توأم که دارد عاشقانه
در کائنات پرسه می زند...
#هستی_خانی
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
چشمانم
صدایم
حرفهایم،
بعد از تو هیچ کدام متعلق به من نیستند
من حالا تکّه ای از توأم که دارد عاشقانه
در کائنات پرسه می زند...
#هستی_خانی
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
⬅️قاضی: چرا میخندی؟
✅دنیز گزمیش: رو دیوار پشت سرتون نوشته #عدالت...
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
✅دنیز گزمیش: رو دیوار پشت سرتون نوشته #عدالت...
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💞⛅️🌨🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #دختر_بغل_دستی
آن چشمها که آخر بدمستی من است
آن چشمها که هی همهی هستی من است
در تاکسی نشسته به من فکر میکنند
همراه دختری که بغلدستی من است!
آن چشم های خیره شده توی دفترم
که گریه می کنند به شب هات در سرم
هر بار می نویسمشان، می نویسم و...
هر بار در مقابلشان کم می آورم
این غم میان سرخوشی ِ گیج ِ آبجو
از من شروع می شود و چشم های تو
از من شروع می شود و آن دو چشم تر
که عاشق منند و من از هر چه بیشتر!
از بوسهی ندادهی تو، توی خانهام
از چشم هات، از قفس عاشقانهام
از تو که نیستی و من انگار مردهام
از من که سال هاست به بن بست خوردهام
از من: در ابتدای خودش انتها شده
از من که پاک، عاشق آن چشم ها شده
از من که در میان عطش گریه میکند
شب ها کنار بی کسیاش گریه میکند
شب های دوست دارمت و روزهای بد
شب های من که مال تو هستند تا ابد
شب های چشم های تو و بی قراریام
شب های دوست دارمت و دوست داریام!
از التماس گریه که هی عاشقم بشو
از من شروع میشود و چشم های تو
از چشم های شبزدهی در مقابلم
که جیغ میزنند تو را در تهِ دلم
آن چشم های مسأله دار ِ همیشه خواب
مثل سؤال های من از عشق، بیجواب
از آن دو چشم مستِ به آتش کشیدهام
از من که خواب بودهام و خواب دیدهام
«خواب دو تا ستارهی قرمز» که نیستیم
بیدار میشدیم و فقط میگریستیم
بیدار/ میشدیم دو تا استکان پر از...
بیدار/ میشدیم دو تا چشم دلخور از...
از چی؟ کجا؟ چگونه؟ چرا؟ از کدام؟ کِی؟
بیدار میشدیم دقیقا ً چهار «دی»
بیدار میشدیم در «آذر» که سوختم
بیدار میشدیم و مرا میفروختم
به چی؟! به آن دو چشم که باران گرفته بود
که حسّ و حال چندم «آبان» گرفته بود
چندم؟! سؤال مسخرهای که تو نیستی
چندم؟! که در تمامی آبان گریستی
چندم؟! که فکر میشدم از من به هیچ چیز
بس کن! نپرس!! خستهام و خستهتر عزیز...
خسته شبیه درصدی از احتمال ها
بس کن! نپرس!! خستهام از این سؤال ها
مثل تویی که چندم آبان ادامه داشت
که میگریست در من و باران ادامه داشت
مثل تویی که این همه در تاکسی منی
هی با خودت کنار خودت حرف میزنی
هی با خودت که از خود من ناامیدتر
بدجور عاشقی و من از تو شدیدتر!
مثل دو چشم خسته که در من نشسته است
مثل دو چشم خسته که بدجور خسته است
یک جفت چشم ِ خیس ِ بغلدستی شما
یک تاکسی به مقصد ِ یک مشت هیچ جا
دستان دووور ما و تماسی بدون حس
یک عمر استرس، همه ی عمر استرس
دستان دووور ما و دو تا چشم آشنا
یک جفت چشم، مثل دقیقا ً خود شما!
یک جفت چشم، حاصل یک عمر خستگی
من این طرف، نتیجه ی یک دل نبستگی!
من این طرف، صدای غم انگیز باد که...
تو آن طرف، همان زن بی اعتماد که...
که با تنش به پوچی من حرف میزند
که حرف می زند، از زن حرف میزند!
که مثل اشتباه من از عشق تازه است
مانند خواب های خودت بیاجازه است
که فکر میکند به من و عمق دردها
زل میزند به آلت جنسی مردها!
زل میزند به این همه تکرار پشت هم
زل میزند به غم، همهی زندگیش غم!
حس میکند که آخر این راه بسته است
که خسته است، مثل خود مرگ خسته است
که خسته است مثل زنی توی بسترت
که خسته است خستهتر از درد ِ در سرت...
مثل دو چشم که ته بدمستی تو است
مثل دو چشم که همهی هستی تو است
مثل تویی که در ته درّه هنوز هم...
همراه دختری که بغلدستی تو است
─═ঊঈ #سید_مهدی_موسوی ঈঊ═─
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #دختر_بغل_دستی
آن چشمها که آخر بدمستی من است
آن چشمها که هی همهی هستی من است
در تاکسی نشسته به من فکر میکنند
همراه دختری که بغلدستی من است!
آن چشم های خیره شده توی دفترم
که گریه می کنند به شب هات در سرم
هر بار می نویسمشان، می نویسم و...
هر بار در مقابلشان کم می آورم
این غم میان سرخوشی ِ گیج ِ آبجو
از من شروع می شود و چشم های تو
از من شروع می شود و آن دو چشم تر
که عاشق منند و من از هر چه بیشتر!
از بوسهی ندادهی تو، توی خانهام
از چشم هات، از قفس عاشقانهام
از تو که نیستی و من انگار مردهام
از من که سال هاست به بن بست خوردهام
از من: در ابتدای خودش انتها شده
از من که پاک، عاشق آن چشم ها شده
از من که در میان عطش گریه میکند
شب ها کنار بی کسیاش گریه میکند
شب های دوست دارمت و روزهای بد
شب های من که مال تو هستند تا ابد
شب های چشم های تو و بی قراریام
شب های دوست دارمت و دوست داریام!
از التماس گریه که هی عاشقم بشو
از من شروع میشود و چشم های تو
از چشم های شبزدهی در مقابلم
که جیغ میزنند تو را در تهِ دلم
آن چشم های مسأله دار ِ همیشه خواب
مثل سؤال های من از عشق، بیجواب
از آن دو چشم مستِ به آتش کشیدهام
از من که خواب بودهام و خواب دیدهام
«خواب دو تا ستارهی قرمز» که نیستیم
بیدار میشدیم و فقط میگریستیم
بیدار/ میشدیم دو تا استکان پر از...
بیدار/ میشدیم دو تا چشم دلخور از...
از چی؟ کجا؟ چگونه؟ چرا؟ از کدام؟ کِی؟
بیدار میشدیم دقیقا ً چهار «دی»
بیدار میشدیم در «آذر» که سوختم
بیدار میشدیم و مرا میفروختم
به چی؟! به آن دو چشم که باران گرفته بود
که حسّ و حال چندم «آبان» گرفته بود
چندم؟! سؤال مسخرهای که تو نیستی
چندم؟! که در تمامی آبان گریستی
چندم؟! که فکر میشدم از من به هیچ چیز
بس کن! نپرس!! خستهام و خستهتر عزیز...
خسته شبیه درصدی از احتمال ها
بس کن! نپرس!! خستهام از این سؤال ها
مثل تویی که چندم آبان ادامه داشت
که میگریست در من و باران ادامه داشت
مثل تویی که این همه در تاکسی منی
هی با خودت کنار خودت حرف میزنی
هی با خودت که از خود من ناامیدتر
بدجور عاشقی و من از تو شدیدتر!
مثل دو چشم خسته که در من نشسته است
مثل دو چشم خسته که بدجور خسته است
یک جفت چشم ِ خیس ِ بغلدستی شما
یک تاکسی به مقصد ِ یک مشت هیچ جا
دستان دووور ما و تماسی بدون حس
یک عمر استرس، همه ی عمر استرس
دستان دووور ما و دو تا چشم آشنا
یک جفت چشم، مثل دقیقا ً خود شما!
یک جفت چشم، حاصل یک عمر خستگی
من این طرف، نتیجه ی یک دل نبستگی!
من این طرف، صدای غم انگیز باد که...
تو آن طرف، همان زن بی اعتماد که...
که با تنش به پوچی من حرف میزند
که حرف می زند، از زن حرف میزند!
که مثل اشتباه من از عشق تازه است
مانند خواب های خودت بیاجازه است
که فکر میکند به من و عمق دردها
زل میزند به آلت جنسی مردها!
زل میزند به این همه تکرار پشت هم
زل میزند به غم، همهی زندگیش غم!
حس میکند که آخر این راه بسته است
که خسته است، مثل خود مرگ خسته است
که خسته است مثل زنی توی بسترت
که خسته است خستهتر از درد ِ در سرت...
مثل دو چشم که ته بدمستی تو است
مثل دو چشم که همهی هستی تو است
مثل تویی که در ته درّه هنوز هم...
همراه دختری که بغلدستی تو است
─═ঊঈ #سید_مهدی_موسوی ঈঊ═─
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
Telegram
شعرنوش
👈 شعر و متن ادبی ماندگار
👈 دکلمه / داستان / آواز ایرانی
👈 عکس نوشته و تک بیتی ناب
در اینستاگرام نیز همراه ما باشید:
https://instagram.com/rahimi_arta
👈 دکلمه / داستان / آواز ایرانی
👈 عکس نوشته و تک بیتی ناب
در اینستاگرام نیز همراه ما باشید:
https://instagram.com/rahimi_arta
یادش همه جا هست، خودش نوشِ شما
ای ننگ بر او مرگ بر آغوشِ شما
شمشیر بر آن دست که بر گردنش است
لعنت به تنی که در کنارِ تنَش است
─═ঊঈ #علیرضا_آذرঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
ای ننگ بر او مرگ بر آغوشِ شما
شمشیر بر آن دست که بر گردنش است
لعنت به تنی که در کنارِ تنَش است
─═ঊঈ #علیرضا_آذرঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💞⛅️🌨🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #آخرین_لحظه
🍂✍🏻نوشته #کسری_مهرزاد
🍂🎤صداخوانی #لیلا_برنس
🍂👈تنظیم #آرتا_رحیمی
تولد...
عشق...
شادی...
اشک...
نفرت...
مرگ...
میان هزاران حس و لحظه،
به لحظه ی آخر فکر می کنم؛
آن ثانیه ی مبهم سکوت... قبل از پایان.
آن لحظه که آخرین عبورم را...
در برابر رفتن باور می کنم،
به چه فکر خواهم کرد؟
به چشم هایش نگاه می کنم
به چشم هایم نگاه می کند؛
پایان!!
به این کلید رمزآلود نیستی فکر می کنم
به آنکنه در آن لحظه ی آخر، آن پسرک سیزده ساله
که همسان کودکیمان بود به چه فکر می کرد؟
وقتی سایه ی تانکی آهنین وجودش را احاطه کرد...
به لحظه ی آخر فکر می کنم
به آن جراح جوان، وقتی در هجوم جاده،
سایه ی تمام کننده ی تریلی راننده ای خمار را
بر چهره اش می دید به چه فکر می کرد؟
به لحظه ی آخر فکر می کنم
به معدنچی ای که در قلب زمین حبس شد
و آخرین مولکول اکسیژن را بلعید،
بی امید به نور...
بی نوری برای وداع با تک عکس خاک گرفتۀ تهِ جیبش
با چشمهایی درخشان و خیس...
در سیاهی به چه فکر می کرد؟
به آخرین لحظه فکر می کنم
به آخرین فکر مشوش مردی که بوف کورش را،
در اتاقی پر گاز آرام کرد...
به آخرین لحظه فکر می کنم
به آخرین نفس مادری که در اتاق زایمان،
اولین گریه ی نوزادش را شنید
و عزم رفتن کرد...
به مردی که عکس کودکش را بوسید
و به روی مین رفت...
به آن ثانیه ی مبهم
آن لحظه ی قبل از پایان
آن زمان که می دانم
همه چیز تمام است
آن ثانیه ی رمزآلود
به چه فکر می کنم؟
─═ঊঈ #کسری_مهرزاد ঈঊ═─
🍂🎧در #اسپریاکر بشنوید:
https://www.spreaker.com/user/artatv/akharin-lahzeh
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #آخرین_لحظه
🍂✍🏻نوشته #کسری_مهرزاد
🍂🎤صداخوانی #لیلا_برنس
🍂👈تنظیم #آرتا_رحیمی
تولد...
عشق...
شادی...
اشک...
نفرت...
مرگ...
میان هزاران حس و لحظه،
به لحظه ی آخر فکر می کنم؛
آن ثانیه ی مبهم سکوت... قبل از پایان.
آن لحظه که آخرین عبورم را...
در برابر رفتن باور می کنم،
به چه فکر خواهم کرد؟
به چشم هایش نگاه می کنم
به چشم هایم نگاه می کند؛
پایان!!
به این کلید رمزآلود نیستی فکر می کنم
به آنکنه در آن لحظه ی آخر، آن پسرک سیزده ساله
که همسان کودکیمان بود به چه فکر می کرد؟
وقتی سایه ی تانکی آهنین وجودش را احاطه کرد...
به لحظه ی آخر فکر می کنم
به آن جراح جوان، وقتی در هجوم جاده،
سایه ی تمام کننده ی تریلی راننده ای خمار را
بر چهره اش می دید به چه فکر می کرد؟
به لحظه ی آخر فکر می کنم
به معدنچی ای که در قلب زمین حبس شد
و آخرین مولکول اکسیژن را بلعید،
بی امید به نور...
بی نوری برای وداع با تک عکس خاک گرفتۀ تهِ جیبش
با چشمهایی درخشان و خیس...
در سیاهی به چه فکر می کرد؟
به آخرین لحظه فکر می کنم
به آخرین فکر مشوش مردی که بوف کورش را،
در اتاقی پر گاز آرام کرد...
به آخرین لحظه فکر می کنم
به آخرین نفس مادری که در اتاق زایمان،
اولین گریه ی نوزادش را شنید
و عزم رفتن کرد...
به مردی که عکس کودکش را بوسید
و به روی مین رفت...
به آن ثانیه ی مبهم
آن لحظه ی قبل از پایان
آن زمان که می دانم
همه چیز تمام است
آن ثانیه ی رمزآلود
به چه فکر می کنم؟
─═ঊঈ #کسری_مهرزاد ঈঊ═─
🍂🎧در #اسپریاکر بشنوید:
https://www.spreaker.com/user/artatv/akharin-lahzeh
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
Spreaker
Akharin_Lahzeh
تولد
عشق
شادی
اشک
نفرت
مرگ
میان هزاران حس و لحظه،
به لحظه ی آخر فکر می کنم؛
آن ثانیه ی مبهم سکوت قبل از پایان.
آن لحظه که آخرین عبورم را در برابر رفتن باور می کنم، به چه فکر خواهم...
عشق
شادی
اشک
نفرت
مرگ
میان هزاران حس و لحظه،
به لحظه ی آخر فکر می کنم؛
آن ثانیه ی مبهم سکوت قبل از پایان.
آن لحظه که آخرین عبورم را در برابر رفتن باور می کنم، به چه فکر خواهم...
💞⛅️🌨🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #چشم_سخنگوی
🍂✍🏻شعر #استاد_شفیعی_کدکنی
🍂🎤صداخوانی #فاطمه_آذرتاش
🍂👈ارائه شده در کانال #آرتا_تی_وی
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن وازجام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گامی ز سر کوی رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهری ات ای گل که در این باغ
چون غنچه ی پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخنگوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
─═ঊঈ #استاد_شفیعی_کدکنی ঈঊ═─
🍂🎬در #یوتیوب ببینید:
https://youtu.be/oIU88_Pmy-8
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #چشم_سخنگوی
🍂✍🏻شعر #استاد_شفیعی_کدکنی
🍂🎤صداخوانی #فاطمه_آذرتاش
🍂👈ارائه شده در کانال #آرتا_تی_وی
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن وازجام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گامی ز سر کوی رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهری ات ای گل که در این باغ
چون غنچه ی پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخنگوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
─═ঊঈ #استاد_شفیعی_کدکنی ঈঊ═─
🍂🎬در #یوتیوب ببینید:
https://youtu.be/oIU88_Pmy-8
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
YouTube
"چشم سخنگوی" شعری از استاد شفیعی کدکنی با صدای فاطمه آذرتاش *** Cheshm_e_sokhango
#چشم_سخنگوی شعر #استاد_شفیعی_کدکنی صداخوانی #فاطمه_آذرتاش ارائه شده در کانال #آرتا_تی_وی دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم تو گرم س...
آبی که از سرم گذشت
همه چیز را بُرد
حتّی خیالت را...
─═ঊঈ #اعظم_اکبری ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
همه چیز را بُرد
حتّی خیالت را...
─═ঊঈ #اعظم_اکبری ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
آبی که از سرم گذشت
همه چیز را بُرد
حتّی خیالت را...
─═ঊঈ #اعظم_اکبری ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
همه چیز را بُرد
حتّی خیالت را...
─═ঊঈ #اعظم_اکبری ঈঊ═─
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
Forwarded from عکس نگار
💞⛅️🌨🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #تنها_نماد_عشق
🍂✍🏻شعر #علی_صفری
پاییز یعنی دختری تنها
در پشت میزی گوشه ی کافه
پاییز یعنی خیره ماندن در
یخ کردن فنجان نسکافه
پاییز یعنی یک سکوت تلخ
وقتی که از فریاد لبریزی
پاییز یعنی در کنارت نیست
اما برایش چای میریزی
پاییز یعنی دختری تنها
که گریه هایش شانه کم دارد
پاییز یعنی عاشقش هستم
پاییز یعنی دوستم دارد?
پاییز یعنی نیمه ی کامل
در خاطراتی دور جا مانده
پاییز یعنی پنجره از ماه
تا آخر عمرش جدا مانده
پاییز یعنی گفتن یک اسم
باران به روی گونه می بارد
پاییز یعنی عاشقش هستم
پاییز یعنی دوستم دارد?
زیباترین تصویر از عاشق
دیوانگی در زیر باران است
پاییز و باران محترم اما
تنها نماد عشق آبان است
─═ঊঈ #علی_صفری ঈঊ═─
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #تنها_نماد_عشق
🍂✍🏻شعر #علی_صفری
پاییز یعنی دختری تنها
در پشت میزی گوشه ی کافه
پاییز یعنی خیره ماندن در
یخ کردن فنجان نسکافه
پاییز یعنی یک سکوت تلخ
وقتی که از فریاد لبریزی
پاییز یعنی در کنارت نیست
اما برایش چای میریزی
پاییز یعنی دختری تنها
که گریه هایش شانه کم دارد
پاییز یعنی عاشقش هستم
پاییز یعنی دوستم دارد?
پاییز یعنی نیمه ی کامل
در خاطراتی دور جا مانده
پاییز یعنی پنجره از ماه
تا آخر عمرش جدا مانده
پاییز یعنی گفتن یک اسم
باران به روی گونه می بارد
پاییز یعنی عاشقش هستم
پاییز یعنی دوستم دارد?
زیباترین تصویر از عاشق
دیوانگی در زیر باران است
پاییز و باران محترم اما
تنها نماد عشق آبان است
─═ঊঈ #علی_صفری ঈঊ═─
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
💞⛅️🌨🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #سکه_ماه
🍂✍🏻شعر #استاد_حسین_منزوی
🍂🎤صداخوانی #شادن_کچوئی
🍂🎼آواز #بانو_مرجان
🍂👈تنظیم #آرتا_رحیمی
🖊چشماتو وا کن که سحر
تو چشم تو بیدار بشه
صدا بزن اسممو تا
زمسونم بهار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه
یه غم نه صد غم چیزی نیست
توی دلم میگم که کاش دلم هزارهزار بشه
اون که میون من و تو
خط جدایی کشیده
دل میگه نفریش کنم به دردمون دچار بشه
سر به ستاره میزنم
سکۀ ماهو میشکنم
یه روز اگه دستای من با دستای تو یار بشه
♫
🖊با من بمون با من بمون نذار که تنها بمونم
نذار که خونۀ دلم دوباره تنگ و تار بشه
عاشق بشیم دعا کنیم که شاید از دولت عشق
یه روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه
یه غم نه صد غم چیزی نیست
توی دلم میگم که کاش دلم هزارهزار بشه
سر به ستاره میزنم
سکۀ ماهو میشکنم
یه روز اگه دستای من با دستای تو یار بشه
♫
🖊چشماتو وا کن که سحر
تو چشم تو بیدار بشه
صدا بزن اسممو تا
زمستونم بهار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه
یه غم نه صد غم چیزی نیست
توی دلم میگم که کاش دلم هزارهزار بشه
اون که میون من و تو
خط جدایی کشیده
دل میگه نفرینش کنم به دردمون دچار بشه
سر به ستاره میزنم
سکۀ ماهو میشکنم
یه روز اگه دستای من با دستای تو یار بشه
♫
🖊با من بمون با من بمون نذار که تنها بمونم
نذار که خونۀ دلم دوباره تنگ و تار بشه
عاشق بشیم دعا کنیم که شاید از دولت عشق
یه روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه
یه غم نه صد غم چیزی نیست
توی دلم میگم که کاش دلم هزارهزار بشه
دلم هزارهزار بشه
دلم هزارهزار بشه
─═ঊঈ #استاد_حسین_منزوی ঈঊ═─
🍂🎧در #اسپریاکر بشنوید:
https://www.spreaker.com/user/artatv/sekeye-mah
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #سکه_ماه
🍂✍🏻شعر #استاد_حسین_منزوی
🍂🎤صداخوانی #شادن_کچوئی
🍂🎼آواز #بانو_مرجان
🍂👈تنظیم #آرتا_رحیمی
🖊چشماتو وا کن که سحر
تو چشم تو بیدار بشه
صدا بزن اسممو تا
زمسونم بهار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه
یه غم نه صد غم چیزی نیست
توی دلم میگم که کاش دلم هزارهزار بشه
اون که میون من و تو
خط جدایی کشیده
دل میگه نفریش کنم به دردمون دچار بشه
سر به ستاره میزنم
سکۀ ماهو میشکنم
یه روز اگه دستای من با دستای تو یار بشه
♫
🖊با من بمون با من بمون نذار که تنها بمونم
نذار که خونۀ دلم دوباره تنگ و تار بشه
عاشق بشیم دعا کنیم که شاید از دولت عشق
یه روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه
یه غم نه صد غم چیزی نیست
توی دلم میگم که کاش دلم هزارهزار بشه
سر به ستاره میزنم
سکۀ ماهو میشکنم
یه روز اگه دستای من با دستای تو یار بشه
♫
🖊چشماتو وا کن که سحر
تو چشم تو بیدار بشه
صدا بزن اسممو تا
زمستونم بهار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه
یه غم نه صد غم چیزی نیست
توی دلم میگم که کاش دلم هزارهزار بشه
اون که میون من و تو
خط جدایی کشیده
دل میگه نفرینش کنم به دردمون دچار بشه
سر به ستاره میزنم
سکۀ ماهو میشکنم
یه روز اگه دستای من با دستای تو یار بشه
♫
🖊با من بمون با من بمون نذار که تنها بمونم
نذار که خونۀ دلم دوباره تنگ و تار بشه
عاشق بشیم دعا کنیم که شاید از دولت عشق
یه روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه
یه غم نه صد غم چیزی نیست
توی دلم میگم که کاش دلم هزارهزار بشه
دلم هزارهزار بشه
دلم هزارهزار بشه
─═ঊঈ #استاد_حسین_منزوی ঈঊ═─
🍂🎧در #اسپریاکر بشنوید:
https://www.spreaker.com/user/artatv/sekeye-mah
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
Spreaker
Sekeye_Mah
#سکه_ماه
شعر #استاد_حسین_منزوی
صداخوانی #شادن_کچوئی
آواز #بانو_مرجان
تنظیم #آرتا_رحیمی
چشماتو وا کن که سحر
تو چشم تو بیدار بشه
صدا بزن اسممو تا
زمسونم بهار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه
یه...
شعر #استاد_حسین_منزوی
صداخوانی #شادن_کچوئی
آواز #بانو_مرجان
تنظیم #آرتا_رحیمی
چشماتو وا کن که سحر
تو چشم تو بیدار بشه
صدا بزن اسممو تا
زمسونم بهار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه
یه...
🍂⬅️ #توبه_نصوح
🍂📖نقل از #مثنوی_معنوی_حضرت_مولانا (دفتر پنجم)
🍂🗣راوی #رضا_دانشور
🍂✅ارائه شده در کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🍂📖نقل از #مثنوی_معنوی_حضرت_مولانا (دفتر پنجم)
🍂🗣راوی #رضا_دانشور
🍂✅ارائه شده در کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
💞⛅️🌨🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #توبه_نصوح
🍂📖نقل از #مثنوی_معنوی_حضرت_مولانا (دفتر پنجم)
🍂🗣راوی #رضا_دانشور
🍂✅ارائه شده در کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
میگویند نصوح مردى بدون ريش و سبیل؛ همانند زنان بود.
دو پستان تقریباً برجسته داشت و در يكى از حمام هاى زنانه كارگرى میكرد.
او شغلش دلاكي حمام زنانه بود.
به اندازه اى چابك و مهارت داشت كه همه زنها مايل بودند او بدن انها را كيسه بكشد.
روزی دختر پادشاه به حمام رفت و از او خواست که وی را بشوید.
وقتى كار نظافت تمام شد، دست بر قضا در همان وقت انگشتر گرانبهای دختر پادشاه گم شد
و او چون آن را خيلى دوست مىداشت در غضب شد
و به دو تن از خدمتكاران مخصوصش فرمان داد همه كارگران را بگردند،
تا بلكه آن گوهر پيدا شود.
خدمتکاران كارگران را يكى بعد از ديگرى گشتند.
نوبت به نصوح رسيد، خود را ميان خزینه حمام پنهان كرد،
مأموران براى گرفتنش به خزینه وارد شدند،
و فهميد الآن است كه رسوا شود،
دست حاجت به درگاه الهى دراز نمود و از او خواست
كه از اين غم و رسوايى نجاتش دهد.
ناگهان از بيرون حمّام آوازى بلند شد که انگشتر پيدا شد.
پس از او دست كشيدند و نصوح خسته و نالان
شكر الهى را بجاى آورده و از حمام بیرون رفت و ...
✅لذا توبه های سخت و محکم را به #توبه_نصوح مَثَل میزنند...
─═ঊঈ #مثنوی_معنوی_حضرت_مولانا ঈঊ═─
🍂◀️برای خوانش و یا شنیدن کامل این داستان #فایل_پی_دی_اف 📚و یا #فایل_صوتی 🎧 را که از دفتر پنجم #مثنوی_معنوی_حضرت_مولانا نقل شده است، دریافت کنید.
🍂🎧در #اسپریاکر بشنوید:
https://www.spreaker.com/user/artatv/tobeye-nasoh
🍂📚 فایل #پی_دی_اف را دریافت کنید
http://s8.picofile.com/file/8342961884/Tobeye_Nasoh.pdf.html
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
⛅️🌨🍁
🌨🍂
🍁
🍂⬅️ #توبه_نصوح
🍂📖نقل از #مثنوی_معنوی_حضرت_مولانا (دفتر پنجم)
🍂🗣راوی #رضا_دانشور
🍂✅ارائه شده در کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
میگویند نصوح مردى بدون ريش و سبیل؛ همانند زنان بود.
دو پستان تقریباً برجسته داشت و در يكى از حمام هاى زنانه كارگرى میكرد.
او شغلش دلاكي حمام زنانه بود.
به اندازه اى چابك و مهارت داشت كه همه زنها مايل بودند او بدن انها را كيسه بكشد.
روزی دختر پادشاه به حمام رفت و از او خواست که وی را بشوید.
وقتى كار نظافت تمام شد، دست بر قضا در همان وقت انگشتر گرانبهای دختر پادشاه گم شد
و او چون آن را خيلى دوست مىداشت در غضب شد
و به دو تن از خدمتكاران مخصوصش فرمان داد همه كارگران را بگردند،
تا بلكه آن گوهر پيدا شود.
خدمتکاران كارگران را يكى بعد از ديگرى گشتند.
نوبت به نصوح رسيد، خود را ميان خزینه حمام پنهان كرد،
مأموران براى گرفتنش به خزینه وارد شدند،
و فهميد الآن است كه رسوا شود،
دست حاجت به درگاه الهى دراز نمود و از او خواست
كه از اين غم و رسوايى نجاتش دهد.
ناگهان از بيرون حمّام آوازى بلند شد که انگشتر پيدا شد.
پس از او دست كشيدند و نصوح خسته و نالان
شكر الهى را بجاى آورده و از حمام بیرون رفت و ...
✅لذا توبه های سخت و محکم را به #توبه_نصوح مَثَل میزنند...
─═ঊঈ #مثنوی_معنوی_حضرت_مولانا ঈঊ═─
🍂◀️برای خوانش و یا شنیدن کامل این داستان #فایل_پی_دی_اف 📚و یا #فایل_صوتی 🎧 را که از دفتر پنجم #مثنوی_معنوی_حضرت_مولانا نقل شده است، دریافت کنید.
🍂🎧در #اسپریاکر بشنوید:
https://www.spreaker.com/user/artatv/tobeye-nasoh
🍂📚 فایل #پی_دی_اف را دریافت کنید
http://s8.picofile.com/file/8342961884/Tobeye_Nasoh.pdf.html
🌧
🍂⛈
🍂─═ঊঈ 👇عضویت در کانال #شعرنوش 👇 ঈঊ═─
⛅️
https://telegram.me/joinchat/CkoPaDwFihfSlFDqmLsy1Q
🌤
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
Spreaker
Tobeye_Nasoh
#توبه_نصوح
نقل از #مثنوی_معنوی_حضرت_مولانا (دفتر پنجم)
راوی #رضا_دانشور
ارائه شده در کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
میگویند نصوح مردى بدون ريش و سبیل؛ همانند زنان بود. دو پستان تقریباً برجسته داشت...
نقل از #مثنوی_معنوی_حضرت_مولانا (دفتر پنجم)
راوی #رضا_دانشور
ارائه شده در کانال فرهنگی ادبی #شعرنوش
میگویند نصوح مردى بدون ريش و سبیل؛ همانند زنان بود. دو پستان تقریباً برجسته داشت...