شعرنوش
150 subscribers
1.33K photos
70 videos
17 files
1.28K links
👈 شعر و متن ادبی ماندگار
👈 دکلمه / داستان / آواز ایرانی
👈 عکس نوشته و تک بیتی ناب

در اینستاگرام نیز همراه ما باشید:
https://instagram.com/rahimi_arta
Download Telegram
❄️ در حقیقت زندگی کن
🖌 نوشته ی: نسیم مشتاق
🎤 صداخوانی: ندا قدیمی
📀 تنظیم: آرتا رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال: شعرنوش

من در دنیای مجازی بیشتر از سه هزار نفر دوست دارم
که با بیشتر از پانصد نفرشون کم و بیش در ارتباطم،
ولی تنهام؛
اکثراً با همشون حرف می زنم ولی هیچکدوم اونها،
واقعاً من رو نمی شناسند.
مشکل من فاصله ایست که بین نگاه کردن تو چشماشون،
تا نگاه کردن به یک اسم تو مانیتوره.
میام عقب و چشمامو باز می کنم!
میفهمم چیزی که ما بهش “شبکه اجتماعی” میگیم،
هر چیزی هست؛ جُز اجتماعی بودن.
وقتی ما کامپیوتر یا گوشیمون رو روشن می کنیم،
و در رو میبندیم،
ناخودآگاه محو این دنیای جدید میشیم و
برای خانواده و اطرافیانمون،
کم وقت میذاریم!...
تمام تکنولوژی که ما داریم همش خیال و تَوَهمه،
ولی در کنار هم بودن یه جور احساسه.
تو دنیایی که ما بَرده تکنولوژی هامون شدیم،
جایی که آدمهای حریص، اطلاعات میفروشن،
دنیای پر از نفع شخصی و خودخواهی،
جایی که ما بهترین ها رو به اشتراک میذاریم،
بی خیال احساس و هیجان میشیم.
تو دنیای مجازی ما دچار اغراق و گزافه گویی می شیم!...؛
تبریکات مرا پیشاپیش پذیرا باشید …
وانمود می کنیم که در مورد انزوای اجتماعی بی اطلاعیم،
شروع به نوشتن می کنیم تا دیگران بشنوند یا بخونن،
حتی نمی دونیم که، کسی داره میشنوه یا می خونه؟
تنها بودن مشکل نداره،
بذار تاکید کنم،
تنهایی مشکل نیست اما اگه کتاب یا داستان بخونی،
یا نقاشی کنی،
یا یه کار مهیج انجام بدهی،
تو مفید میشی نه یک آدم بی حاصل.
پس وقتی که بین مردم هستی و احساس تنهایی می کنی،
دستاتو بکش عقب و بیخیال تلفنت شو.
حتماً نباید به لیست مخاطبینت زل بزنی.
فقط با یکی حرف بزن و اجتماعی بودن رو یاد بگیر.
ما داریم منزوی میشیم،
دیگه مجذوب همدیگه نمیشیم،
چون به چشمای همدیگه نگاه نمیکنیم.
بچه هایی دور و برمون هستن که از لحظه تولدشون
مثل رُبات زندگی میکنن،
اما با همه ی اینا بهت میگم:
شاید بهترین مادر دنیا بشی،
اگر بتونی بچه ات رو بدون آی پد سرگرم کنی.
بچِه که بودم بیشتر بیرون بودم و
وقتم رو با بازی کردن با دوستام میگذروندم
بیشتر خاله بازی میکردیم
با اینکه مثل بچّه های الآن اسباب بازی های گرون قیمت نداشتیم
ولی با همون اسباب بازی های ساده و عروسک های پارچه ای
که کار دست مادر بود، کلی کیف میکردیم
تاب بازی و طناب بازی و لی لی بازی می کردیم
امّا الآن همه چیز شده گوشی و آی پد و کامپیوتر
دست به کار شو و از امروزت بهترین استفاده رو کن.
فقط یه ارتباط واقعی میتونه
تفاوت ارتباط مجازی و واقعی رو بهت نشون بده.
وقتی که طرف بهت نگاه میکنه
و تو حواست بهش باشه،
یادت میمونه که چطور عاشق شدی؛
یادت میمونه که اولین بار دستتو گرفت ... ،
یادت میمونه که کی دستشو گرفتی... ،
یا وقتی که با هم مشکل دارین ولی بازم دوستش داری،
وقتی کارهایی رو که کردی به صد نفر نمیگی و
می خوای فقط با یه نفر اون لحظه رو شریک باشی.
دنبال "همین الان یهویی!" نیستی
و میخوای توی ذهنت خیلی از خاطرات رو بسازی
و در واقع تلاش میکنی
بهترین لحظات رو هم به برای خودت
و هم برای اونایی که در اطرافت هستن بسازی
و به قول معروف:
"در حال زندگی کنی".
اتفاقات خوب زمانی رخ میدن که تو مشغول تلفنت نباشی
پس زندگیت رو با اینترنت حروم نکن.
به مردم عشق بورز، نه اینکه براشون لایک بزنی!
توی دنیای حقیقی سرتو بالا بگیر،
در حقیقت زندگی کن.
در حقیقت...
كيستی كه من
اينگونه به اعتماد
نام خود را
با تو ميگويم
كليد خانه ام را
در دستت ميگذارم
نان شادی هايم را
با تو قسمت ميكنم
به كنارت مينشينم و
بر زانوی تو
اين چنين به خواب ميروم؟

كيستی كه من
اينگونه به جد
در ديار روياهای خويش
با تو درنگ ميكنم؟

🖌 احمد شاملو
❄️ @shernosh
به نظربازی تو

من به نهان

مهمانم
...


🖌 وحید خانمحمدی
هم سرد.............

هم تلخ..............

فاصله...!


🖌 حمید مرادی «رسوا»
❄️ سوار بر اسب تیزپای خیال...!

@shernosh
Foad Ghaffari _ Ashke Hasrat
Foad Ghaffari
🎤 فواد غفاری
🎶 اشکِ حسرت
🌺
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک سلیمان به جوی نفروشم؟!



🖌 حضرت حافظ

❄️ @shernosh
Zibaye Man
Pedram Paliz
🎤 پدرام پالیز
🎶 زیبای من
🌺
❄️ به کجا چنین شتابان؟
🖌 استاد محمدرضا شفیعی کدکنی
📚 در کوچه باغ هاي نيشابور
🎤 ژاله صادقیان
🎼 استاد شهرام ناظری
📀 ضبط در رادیو مهربانی
🕊 ارائه شده در کانال شعرنوش


-"به کجا چنين شتابان ؟"
گوَن از نسيم پرسيد .
-" دلِ من گرفته زينجا ،
هوس ِ سفر نداري
ز غبار اين بيابان ؟"
-" همه آرزويم، اما
چه کنم که بسته پايم ... "
-" به کجا چنين شتابان ؟ "
-" به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سرايم . "
-" سفرت به خير !‌ اما تو و دوستي، خدا را
چو ازين کوير ِ وحشت به سلامتي گذشتي،
به شکوفه ها، به باران ،
برسان سلام ِ ما را ."
❄️ شبحِ نيمه شب
🎤 صداخواني: رضا پيرباديان
🕊 ارائه شده در کانال: شعرنوش

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همان باغ بلور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله ي دور به هم
به همان شيوه ي فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلآرايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه ي سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه ي شيرين سکوت

شبحي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است

در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم ، عاشق ديدار من است

يک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگي اش
مي شود يک شبه پي برد به دلدادگي اش

آه اي خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم ، تشنه ي ديدار من است

يک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزيش
مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است

آه صافتر از آينه يک لحظه بايست
راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

اگر اين حادثه ي هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکي ست؟

حتم دارم که تويي آن شبح آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکوش

آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اينک از پشت دل آينه پيدا شده است
و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

آن الفباي دبستاني دلخواه تويي
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي...
❄️ شعر خوانی «عمران صلاحی» در ده شب شعر گوته

من بچه جوادیه ام
من بچه امیریه
مختاری
گمرک
فرقی نمی کند
این رودهای خسته به میدان راه آهن می ریزند

میدان راه آهن دریاچه ای بزرگ
دریاچه لجن
با آن جزیره اش
و ساکن همیشگی آن جزیره اش
گفتم همیشگی؟!
آب از چهار رود
می ریزد
رود جوادیه
رود امیریه
سی متری
شوش
و بادبان گشوده بر این رودها
نکبت.

می رانم
با قایقی نشسته به گل
من بچه جوادیه ام
از روی پل می گذری
غمهای سرزمین من آغاز می شود
ای خط راه آهن
ای مرز
با پرده های دود
چشم مرا بگیر
مگذار من ببینم چیزی را در بالا
مگذار من بخواهم
مگذار آرزو
در سینه ام دواند ریشه
مگذار

ای دود
یک روز اگر محله ما آمدی
همراه خود بیاور چترت را
اینجا هوا همیشه گرفته ست
اینجا همیشه ابر است
اینجا همیشه باران است
باران اشک
باران غم
باران فقر
باران کوفت
باران زهرمار
اینجا هوا همیشه بارانی ست
وقتی که باران می بارد
یعنی همیشه
باید دعا کنیم
و از خدا بخواهیم
نیرو دهد به بام کاهگلی مان

باید دعا کنیم
دیوار ها
تابوت سقفها را
از شانه بر زمین نگذارند
باید دعا کنیم که از درزهای سقف
آوای اضطراب قطره باران
در طشت
ننشیند
باید دعا کنیم
همراه مادر که دو دستش
هی تیر می کشد
همراه مادری که دو چشمش
می سوزد
و چند تکه پیرهن کهنه
افتاده در کنارش
پاره

کشتارگاه
در آخر جوادیه
این سوی «نازی آباد» است
و مردم محله من هر صبح
با بوی خون
بیدار می شوند
در بوی تند شاش و پهن
اینجا بهار بینی خود را می گیرد
سگهای نازی آباد
در بوی لاشه های کهن عشق می کنند
میعادگاهشان
کشتارگاه
انبوه گوسفندان
تصویر کوره های آدم سوزی را
در ذهنم
بیدار می کنند

از دور آه تیره آدمها
از توی کوره، چنگ بر افلاک می زند
از توی کوره های آدم سوزی
انگار باید همیشه غم
آجر به روی آجر بگذارد

من بچه جوادیه ام
وقتی درشکه چی
شلاق می کشد
خطی کنار صورت من رسم می شود

در گمرک امیریه وقتی بودیم
در کوچه قلمستان درس می خواندیم
و عاشق بزن بزن بودیم
با بچه های مدرسه دیگر
در کوچه های خلوت
دعوا می کردیم
و با لباس پاره
می آمدیم خانه

در روزهای خسته تابستان
شاگرد می شدیم
در پیش یخ فروش و میوه فروش و لحافدوز
قصاب یا که نجار
و پولهایمان را
در سینمای «نور»
خرج می کردیم
در سینما
یا سوت بلبلی بود
یا فحش خوارمادر
یا دعوا
درضمن
آهنگ صفحه های قدیمی

شبها میان کوچه
می خواستم
مانند تارزان
از رشته های نور بگیرم
وز این طرف به آن طرف بروم
و مثل صاعقه
بر دشمنان خویش
فرود آیم
شبها که روی ایوان می خوابیدم
در عالم کرات سماوری بودم
و ابرها مقابل چشمانم
صد شکل می شدند
در غرفه های ابر چه دنیایی بود

در این محله اکثر مردم
محصول ناله های قطارند
زیرا که نصف شب
چندین بار
هر مادر و پدری از خواب می پرد!
سوت قطار، یعنی
آن بچه ای که تیر و کمانش
چشم چراغهای محل را
از کاسه در می آرد
سوت قطار مساوی ست
با بچه ای که توپ گلینش
بر قامت تو
مهر باطله خواهد زد
اینجا قطار، زندگی مردم است
با سوت او به خواب فرو می روند
با سوت او
بیدار می شوند
اینجا قطار مونس خوبی ست
من بچه جوادیه ام
من عاشق صدای قطارم
هر شب قطار
از تونلی که خاطره هایم درست کرده می گذرد
وقتی قطار می گذرد
در ایستگاه خاطره هایم
می ایستد
چون جمله ای به حالت مکث
انبوه خاطراتم
با جمله طویل قطار
بر خط راه آهن
هر شب نوشته می شود و پاک می شود
وقتی قطار می گذرد
من مثل مرد سوزنبان
از دخمه ای که بر لب خط است
پا می نهم به بیرون
تا خط عوض کنم
وقتی قطار می گذرد
چون پیر مرد سوزنبان
چشمان خسته خود را
در دست خود گرفته
تکان می دهم
تا کورسوی فانوسم
در سرگردانی گم گردد
وقتی قطار می گذرد
من بر سطر تقاطع خطها
در تاریکی
می گریم
من با قطار، الفت دیرین دارم
و در مسیر آن
صدها هزار خاطره شیرین دارم
وقتی قطار می گذرد
در ایستگاه خاطره ها
می ایستد
و خاطرات کهنه
مثل مسافران شتابان
از هر طرف سوار می شوند
وقتی قطار می گذرد

من بچه جوادیه ام
در این محل هنوز
موی سبیل
پیمان محکمی ست
و تکه های نان
سوگند استوار
با آنکه بچه ها و جوانها
از نسل ساندویچ اند
و روز و شب
دنبال پوچ و هیچ اند

بر بامها
روییده شاخه های فلزی
بر بامها
باد دروغ می وزد
موج فریب می گذرد
و شاخه های خشک فلزی
از این هوای تار و دروغین
سرشار می شوند و
پربار می شنود
این شاخه های خشک فلزی
با ریشه های شیشه ای خود
از مغز ساکنان این محله غذا می گیرند
به شاخه های خشک فلزی
حتی کلاغها هم مشکوکند

بر بامها شکوه کبوترها دیگر نیست
زیرا کبوتران
مغلوب مرغهای فلزی گشتند
از روی شاخه های فلزی
اینک عبور مرغهای فلزی ست
اکنون کبوتران
در سینه ملول کبوتربازان
می لرزند
با دست و بال زخمی

من بچه جوادیه ام
من هم محل دزدانم
دزدان آفتابه
من هم محل میوه فروشان دوره گرد
من هم محل دردم

این روزها دیگر
چون بشکه های نفتم
با کمترین جرقه
می بینی
ناگاه
تا آسمان هفتم
رفتم!
پروانه بزد بوسه به شمع طاقتش افزود
بار دگرش
بوسه بزد چهره برافروخت
جان در ره
معشوق فدا کرد همان دم
بیچاره از این
عشق فقط سوختن آموخت

🕊 نوستالوژی