شعرنوش
151 subscribers
1.33K photos
70 videos
17 files
1.28K links
👈 شعر و متن ادبی ماندگار
👈 دکلمه / داستان / آواز ایرانی
👈 عکس نوشته و تک بیتی ناب

در اینستاگرام نیز همراه ما باشید:
https://instagram.com/rahimi_arta
Download Telegram
چگونه دوستَت نداشته باشم!
کدام سرباز،
وطن‌پَرست نبود..؟

🖌
حمید جدیدی
🍁 @shernosh
و #تو
بلندتر از تمام درختانِ جنگل
در من روییدی...!

🖌
رضا براهنی
🍁 @shernosh
گاهی بی آنکه بفهمی
در طول زمان آدم دیگری می شوی
بیشتر سکوت می کنی
دیرتر باور می کنی
و کمتر می رنجی...

گاهی بی آنکه بفهمی
خاطرات خوبت را در آغوش می گیری
گوشه ای می‌نشینی
خیره به یک نقطه ی نامعلوم
و یاد می گیری
تلخی ها تنها آمده اند تا تو را دور کنند
از باورهای کودکانه ای که
چشم هایت را به روی
حقیقت بسته بود...

🍁
@shernosh
از حکيمي پرسيدند:
معني زن چيست؟
با تبّسم گفت: لوحي از شيشه است
که شفّاف بوده و باطنش را مي تواني ببيني.
اگر با مدارا او را لمس کني
درخشش افزون مي شود
و صورت خود را در آن مى بيني
اما اگر روزي آن را شکستي
جمع کردن شکسته هايش بر تو سخت مى شود
اگر احياناً جمعش کردي
که بچسباني بين شکسته هايش
فاصله مي افتد
و هر موقع دست به محل
شکستگي بکشي دستت زخمي ميشود.
🍁 @shernosh
🔘 #پاییز_عاشق
✍️ نوشتۀ #سهند_ایرانمهر
🎤 صدا خوانی #صبا
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #آرتا_تی_وی

مهر ماهی ام...اما!
بچه که بودم، دلِ خوشی از پاییز نداشتم.
پاییز برای من معنایی جز جدا شدن از تعطیلات، ده، مادربزرگ،
در خانه ماندن، مدرسه، غروب‌های دلگیر و سرما نداشت.
حالا اما فرارسیدن گرما و تابستان است که حالم را می‌گیرد
و آمدن پاییز است که سرخوشم می‌کند.
همیشه از خودم می‌پرسم چرا در تابستان‌های کودکی،
گرما و حرارت و کلافه‌شدن نبود
و حالا اینطور عرق و گرما به تن آدم می‌ماسد؟!
و خودم را در این مواقع به این دلیل دم دست قانع می‌کنم که
ذهن کودکانه من آن روزها چنان در لذت زندگی غرق بود
که مجالی برای اندیشه گرما نبود
وگر نه خوب یادم هست که مادرم چقدر شاکی بود از اینکه
سر ظهر گرما هم رضا نمی‌دادم به سایه.
خنکای پاییز را چند روزی است احساس می‌کنم.

اولین چیز خوشایندش همین است
هر چند زمستان‌های این زمانه هم گاهی فقط
رد کم‌رنگی از آن زمستان‌های پربرف و سرمای استخوان‌سوز دارند
چه برسد به پاییز...
اما دست کم
این سال‌ها که بشر چند قدمی دارد به اینکه به زمین « گند» کاملی بزند،
هنوز بین پاییز و تابستان تفاوت‌هایی هست!

دومین چیز خوشایند پاییز اعتدال‌اش در میانه گرمای مطلق و سرمای مطلق است.
پاییز شبیه انسان پخته‌ای در میانه عمر خویش است.
پاییز شبیه ۳۰ تا ۵۰ سالگی ما آدم‌هاست.
با همان تحسر،
با همان انبان پر از حرف که در سینه دارد،
با همان آغاز برگ ریختن‌ها و چروک‌ها،
با همان تقلای ادامه باقی مانده‌ها
و همان و همان و همان.

سومینِ پاییز، برای من غروب‌هایش است.
غروب‌هایی که انگار فراخوان عمومی به تمام احساسات آدمی است
به عشق، غم، بی‌توجهی، دوست داشتن، نفرت، محبت
و همه اضدادی که گریبان بشر را گرفته‌اند.
پاییز را...
چه پادشاه فصل‌ها بدانیم،
چه بهاری که عاشق شده است،
در عظمت و جاذبه‌اش همین بس
که در سراشیب زوال و فروریختن،
جاذبه‌ای همپای لحظه بالا‌ آمدن و سر برآوردن دارد.

همه‌ی رو به زوال‌ها را به زشتی و از دست‌دادن جاذبه می‌شناسیم،
پاییز اما...
چنان « فروریختن» و « زوال» زیبایی را به نمایش می‌گذارد،
چنان غرور ستایش‌ برانگیزی در سقوط دارد
و چنان تلوّن چشم‌نوازی در به غارت رفتن از خود نشان می‌دهد که
در هیچ پدیده‌ یا جلوه دیگری از حیات،
نمی‌توان نمونه‌‌ای برای آن یافت.

پاییز را دوست دارم.
این تنها زوالی است که منتظر شنیدن صدای پاهایش هستم،
این اُبّهت پیش از تمام شدن که جلوه‌گری جوانی را
در میانه عمر دوباره می‌آزماید، دوست دارم.
به قبای زرد یا به هوای سرد،
به تاج خار دشت یا هُرم حریق باغ،
چمیدن سلطان فصل‌ها بر اسب یال‌افشان زردش،
الحق ستودنی است.
🔘 #چه_کردی
✍️ شاعر: زنده یاد #افشین_یداللهی
🎤 صدا خوانی #زهرا_ترک
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش


“تو” با قلب ویرانه من چه کردی؟
ببین عشق دیوانه من چه کردی

در ابریشم عادت آسوده بودم…
تو با “بال” پروانه ی من چه کردی؟

ننوشیده از جام چشم تو مستم…
خمار است میخانه ی من…چه کردی؟

مگر لایق تکیه دادن نبودم؟
تو با حسرت شانه ی من چه کردی؟

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی…
سفر کرده ، با خانه ی من چه کردی؟

جهان من از گریه ات خیس باران…
تو با سقف کاشانه ی من چه کردی؟
قديما شبا تو بالا پشت بوم ميخوابيديم و
ستاره‌ها رو میشمرديم و دلمون به وسعت يه آسمون بود.
اين روزها چشم ميندازيم به سقف محقر اطاقمون و
گرفتاريامونو میشمريم!
قديما يه تلويزيون سياه و سفيد داشتيم و يه دنيای رنگی،
اين روزا تلوزیونای رنگی و سه بعدی و يه دنيای خاكستری!
قديما اگه نون و تخم‌مرغ تموم ميشد
راحت میپريديم و زنگ همسايه رو هر ساعتی از شبانه‌روز میزديم
و كلی باهاش میخنديديم
اين روزها اگه همزمان در واحد اونا باز شه
برميگرديم تا كه مجبور نشيم باهاش سلام عليک كنيم!
قديما از هر فرصتی استفاده میكرديم كه
با دوستا و فاميل ارتباط داشته باشيم
چه با نامه چه كارت و چه حضوری
اين روزها با "بهترین دستگاه‌های رسانه‌ای" هم
ارتباط با کسی نداريم!
قديما تو يه محله جديد هم كه میرفتيم
با دقت و اشتياق به همه جا نگاه میكرديم.
اين روزها دنيا را از پشت دوربينای عكاسی و فيلمبرداری میبينيم!
قدیما یه پنجشنبه جمعه بود و
یه خونه پدربزرگ با فک و فامیل،
این روزا پُر از تعطیلی ولی کو پدربزرگ؟؟
کو اون فامیل کو اون خونه ؟؟؟
قديما تو قديما موند...
🍁 @shernosh
🔘 #طلب_من
✍️ شاعر #لاادری
🎤 صدا خوانی #سارا_مرادخانی
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش


یک شاخه گل کوچک مریم طلب من
صـد تا طـلـب توسـت یـکـی هـم طـلـب مـن

بـگـذار کـه ایـن بار بـدهکـار بـمانـی
قـلـبی که بـه دسـتـان تو دادم طـلب من

خـوشــحالی ام ایـن بود بدهکار تـو هـستم
ایـن بـار فقـط غـصـه، فقـط غـم طـلب من

زخـمی ست از این درد که درمان نتوان کرد
انـدازه ی ایـن فاجـعـه مرهم طـلـب مـن

چـشـمان من انـگار که از تو گـله دارند
دلــداری تــو شــادی عالــم طـلـب مـن

بـایـد طلـبم صـاف شود با تو و با عشـق
یـک بوسـه و یـک سیـلی مـحکم طـلـب مـن
این دل شکستنی است کمی التفات کن
در حمل و نقلِ این دلِ من احتیاط کن!

دارد هوای رابطه ها خوب می شود
کوشش برای وُسعتِ این ارتباط کن

ای مهربان! که قهرِ تواز حد گذشته است
فکری برای پاسخِ این شایعات کن

من با کمی نگاه و عسل خوب می شوم!
درمانِ من به داروی چای و نبات کن!

بگذر ز شاه و فیل و وزیر و سپاه و اسب
رُخ بر رُخم گُذار، مرا کیش و مات کن!

بازارِ شعر و عاطفه و گُل کساد شد
یک مدتی کنارِ کوچه ی باران بساط کن

قلبم به دستِ توست، مبادا که بشکنی
جانِ تمامِ آینه ها احتیاط کن !

🖌 یدالله گودرزی‌
🍁 @shernosh
اگر مرا دوست نمی داری
دوست نداشته باش!
من هرطور شده
خودم را ازین تنگنا نجات می دهم
اما دوست داشتن را فراموش نکن
عاشق دیگری باش...
این ترانه نباید به پایان برسد
سکوت آدم ها را میکُشد...

🖌 رسول یونان
🍁 @shernosh
برایت می نویسم و تو نمی خوانی
پیام می فرستم و
تو خونسردانه از کنارش می گذری
می ترسم بگویم به یادت همیشه هستم
با تمامِ شلوغی های زندگی ام .
و تو مغرورانه برخورد کنی
نه فاصله ها ترا کنار زد
نه ندیدن هایت...
باز می ترسم اشتیاق من به تو
تو را مشتاق تر به دوری کند
حرف ها زیاد است
اما سکوت بهتر از آن
امیدی به بودن و دیدنت ندارم
اما همین را که هستی، دوست دارم


🖌 سارا اشرف حسینی‌
🍁 @shernosh
هنوز قهوه‌های کافه‌نادری خوبند
هنوز بدیع‌زاده خوب می‌خواند
هنوز سعدی خوب می‌نویسد
و هنوز دلتنگ تو بودن خوب است
خوب است که هیچ‌کس اینجا نمی‌پرسد: «چرا دوتا قهوه؟»
خوب است که هیچ‌کس اینجا نمی‌فهمـد چرا دوتـا قهـوه
خوب است که صدا به صدا نمی‌رسد اینجا
وقتی داد می‌زنم: «آقا! دوتا قهوه!»
ـ آقا!
صدای خزان را پایین بیاور!
دیگر به تنم جان نمانده است
و اینکه در رفتنِ جان از بدن
مردم حرف‌های زیادی می‌زنند،
حرفِ زیادی می‌زنند
اینجا هنوز کسی‌ست
که به‌اندازۀ هزاران‌نفر، نیست
و جایش روی تمام صندلی‌ها خالی‌ست
کسی‌که هرسال پای تمام درختان
«شد خزانِ» تازه‌ای خواهد کاشت
و کسی‌که تو را دیده باشد
پاییزهای سختی خواهد داشت.

🖌 لیلا کردبچه
🍁 @shernosh
بیشتر مرا در خودت جا بده
تا همه یِ مساحتِ سرزمینَم
همان چهار خانه یِ پیراهنَت باشد.

🖌 فرگل مشتاقی
🍁 @shernosh
Forwarded from عکس نگار
‍ تو تا حالا از توی عکس به من خیره شدی؟
تا حالا با دیدن عکسم بهِم لبخند زدی؟
بهت نگفتم اما من این کار رو کردم...
ساعت‌ها نشستم و نِگات کردم.
نگو دیوونه شدم، چون بودم.
فقط عکس، آدم رو دیوونه‌تَر می‌کنه...
چون می‌خواد یه چیزی بگه و نمیگه...
نوکِ زبونشه‌ها،
اما جون به لبِت می‌کنه!
تا حالا به چشم‌های توی عکس زُل زدی؟
خوبیِ عکست اینه که پلک نمی‌زنه، خسته نمی‌شه.
بی‌خبر نمیره.
من بعد از نبودنت با عکست حرف می‌زنم،
تو بی‌من با کی حرف می‌زنی؟
خوش به حال اونایی که صدات رو می‌شنون...
بدی عکس اینه که صدا نداره،
یا اگه داره من نمی‌شنوم...
داره؟
اگه صدا داشت ازش می‌پرسیدم
کجای دنیایی؟!
می‌دونستی فاصله‌ی بین واقعیت و‌ خیال
یه پِلک زدنه؟
کافیه به عکست خیره بشم،
حالا صدات رو هَم می‌شنوم که می‌خندی. بخند.
با صدای بلند...
اصلا همین‌ که می‌خندی کافیه.
حتی مهم نیست کجای دنیایی...
فاصله ها اهمیتی ندارند
اگر تو کیلومتر ها دورتر از من
به صدای ضبط شده ام گوش کنی...
و من اینجا کیلومتر ها دور تر از تو
عکست را بغل بگیرم...
پای دوست داشتن که در میان باشد
تمام معادلات عشق عوض میشود
و فاصله نزدیکترین مرز من و تو میشود...
راستی از همین فاصله،
چه بوی خوبی میدهی امروز...

🖌 زهرا مصلح
🍁 @shernosh
Forwarded from عکس نگار
‍ داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود...!
فقط زیر سوال آخر نوشته بود:
«نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا.
تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده.
دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش.
بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها.
بزن و برقص.
شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم.
بعد گفت: بریم دربند؟
پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید.
مخصوصاً باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون.
بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم.
دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب.
راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم.
یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم
وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش.
خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد.
یهویی هم خوابم برد.
بیهوش شدم انگار.
حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت.
یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش.
فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده.
یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.
گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»
خندید و دست انداخت دور گردنم.
گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟»
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد.
خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم.
دلم میخواست براش بگویم که:
یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود،
دورهمی نبود،
نایب نبود،
دربند نبود،
امامزاده صالح هم نبود،
فقط سرد بود...

🖌 مرتضی برزگر
🍁 @shernosh
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند،
هنوز با همان
موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر
به تبسُم های معصومِ دخترکی می اندیشند
که یک شب او را
باد با خود برد!

🖌 فروغ فرخزاد
🍁 @shernosh