من
هرگز نخواستم
از عشق افسانه ای بیافرینم
باور کن
من می خواستم
با دوست داشتن زندگی کنم...
"کودکانه" و "ساده" و "روستایی"!
👉💝 @sheroadab 👈💞
#نادر_ابراهیمی
هرگز نخواستم
از عشق افسانه ای بیافرینم
باور کن
من می خواستم
با دوست داشتن زندگی کنم...
"کودکانه" و "ساده" و "روستایی"!
👉💝 @sheroadab 👈💞
#نادر_ابراهیمی
باران كه زد با بغض پشت رل نشتم
در التهاب شهر راندم ، گريه كردم
تا آشنايى ديدم از حال تو پرسيد
جايت سلامت را رساندم ، گريه كردم
تار سفيدى بين موها ديدم امروز
آنقدر بر خود خيره ماندم ، گريه كردم
👉💝 @sheroadab 👈💞
#سید_تقی_سیدی
در التهاب شهر راندم ، گريه كردم
تا آشنايى ديدم از حال تو پرسيد
جايت سلامت را رساندم ، گريه كردم
تار سفيدى بين موها ديدم امروز
آنقدر بر خود خيره ماندم ، گريه كردم
👉💝 @sheroadab 👈💞
#سید_تقی_سیدی
هر روز صبح
بند کفشهایت را که میبندی
بند دلم پاره می شود
و تا شب که برگردی
دلم با کفش های تو
هزار راه می رود
👉💝 @sheroadab 👈💞
#مهرداد_تکلو
بند کفشهایت را که میبندی
بند دلم پاره می شود
و تا شب که برگردی
دلم با کفش های تو
هزار راه می رود
👉💝 @sheroadab 👈💞
#مهرداد_تکلو
می خواهم مجلات اعتراف کنند
که من بزرگ ترین آنار شیست قرنم
این بهترین فرصت برای با تو بودن
در زمینه یک عکس است
تا خوانندگان صفحه های جنایی
عشقی نیز بدانند
که معشوق من تویی...
👉💝 @sheroadab 👈💞
#نزار_قبانی
که من بزرگ ترین آنار شیست قرنم
این بهترین فرصت برای با تو بودن
در زمینه یک عکس است
تا خوانندگان صفحه های جنایی
عشقی نیز بدانند
که معشوق من تویی...
👉💝 @sheroadab 👈💞
#نزار_قبانی
حضور تو کافی ست
تا همه جا بی مکان شود.
آمدن تو کافی ست
تا همه لحظه ها بی زمان شود.
👉💝 @sheroadab 👈💞
#نزار_قبانی
تا همه جا بی مکان شود.
آمدن تو کافی ست
تا همه لحظه ها بی زمان شود.
👉💝 @sheroadab 👈💞
#نزار_قبانی
Forwarded from شعر و ادب
Forwarded from شعر و ادب
پيشنهاد مى كنم اين دو نوشته را كه از دو كتاب زير انتخاب شده است را حتماً بخوانيد:
➖➖➖➖➖➖➖➖
من برای شرح شعر نظریه ای خاص ندارم. اگر چنین نظریه ای داشتم. شاعر نبودم. توجه ما به آنچه انجام می دهیم، انجام شدن فعل را به تاخیر می افکند درست مثل آن که چون رقاصی به حرکتِ گام های خود بنگرد، از رقص باز می ماند.
شعر، رقص است و سخن گفتن درباره آن یعنی چگونگى توجه به گام ها.
من بصراحت می گویم که دوست دارم برقصم و ابدا اهمیتی نمی دهم که گامهایم را بشمرم زیرا به محض اندیشیدن درباره آنچه می کنم، توازنم را از دست می دهم.
شاعران، رقص وحشی را اجرا می کنند که در آن رقصنده از پیکر خویش و نیز از آهنگ تجاوز می کند تا این که خود به صورت آهنگ در آید. من شعر می گویم ولی نمی دانم چگونه؟ همچنان که ماهی نمی داند چطور شنا میکند و گنجشک آگاه نیست چگونه می پرد.
داستان من و شعر- نزار قبانی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شعر خوب هیچ گاه یک درک همه جانبه و کاملاً قابل توضیح و تفسیر نیست. و بیهوده نیست که بسیاری از قدما _ بمانند ناقدان جدید اروپایی_ تصریح داشته اند که: شعر خوب معنی ندارد. شبکه ای از تداعیها_ بعضی روشن و بعضی در ابهام_ از ذهن عبور می کند و التذاذ روحی شنونده یا خواننده را سبب می شود و اگر بخواهد، همین خواننده یا شنونده، اجزای آن شبکه تداعی را تجزیه کند و مورد تفسیر و توضیح قرار دهد در همان آغاز کار ممکن است با اشکال روبرو شود مثل چشمی که تمایز رنگ ها را به هنگام تجزیه در منشور، احساس می کند ولی اگر حد و مرز هر کدام از رنگ ها را بخواهد تعیین کند، هرچه دقیق تر شود، در بیان آن مرزبندی عاجزتر خواهد شد زیرا چنین مرزی اصلاً بلحاظ علمی وجود ندارد.
👉💝 @sheroadab 👈💞
شاعر آینه ها(بررسی سبک هندی و شعر بیدل)
محمدرضا شفیعی کدکنی
صفحه 106
@farajipoem
(پست مهدی فرجی عزیز در کانال تلگرامش)
➖➖➖➖➖➖➖➖
من برای شرح شعر نظریه ای خاص ندارم. اگر چنین نظریه ای داشتم. شاعر نبودم. توجه ما به آنچه انجام می دهیم، انجام شدن فعل را به تاخیر می افکند درست مثل آن که چون رقاصی به حرکتِ گام های خود بنگرد، از رقص باز می ماند.
شعر، رقص است و سخن گفتن درباره آن یعنی چگونگى توجه به گام ها.
من بصراحت می گویم که دوست دارم برقصم و ابدا اهمیتی نمی دهم که گامهایم را بشمرم زیرا به محض اندیشیدن درباره آنچه می کنم، توازنم را از دست می دهم.
شاعران، رقص وحشی را اجرا می کنند که در آن رقصنده از پیکر خویش و نیز از آهنگ تجاوز می کند تا این که خود به صورت آهنگ در آید. من شعر می گویم ولی نمی دانم چگونه؟ همچنان که ماهی نمی داند چطور شنا میکند و گنجشک آگاه نیست چگونه می پرد.
داستان من و شعر- نزار قبانی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شعر خوب هیچ گاه یک درک همه جانبه و کاملاً قابل توضیح و تفسیر نیست. و بیهوده نیست که بسیاری از قدما _ بمانند ناقدان جدید اروپایی_ تصریح داشته اند که: شعر خوب معنی ندارد. شبکه ای از تداعیها_ بعضی روشن و بعضی در ابهام_ از ذهن عبور می کند و التذاذ روحی شنونده یا خواننده را سبب می شود و اگر بخواهد، همین خواننده یا شنونده، اجزای آن شبکه تداعی را تجزیه کند و مورد تفسیر و توضیح قرار دهد در همان آغاز کار ممکن است با اشکال روبرو شود مثل چشمی که تمایز رنگ ها را به هنگام تجزیه در منشور، احساس می کند ولی اگر حد و مرز هر کدام از رنگ ها را بخواهد تعیین کند، هرچه دقیق تر شود، در بیان آن مرزبندی عاجزتر خواهد شد زیرا چنین مرزی اصلاً بلحاظ علمی وجود ندارد.
👉💝 @sheroadab 👈💞
شاعر آینه ها(بررسی سبک هندی و شعر بیدل)
محمدرضا شفیعی کدکنی
صفحه 106
@farajipoem
(پست مهدی فرجی عزیز در کانال تلگرامش)
حرفي از تى اس اليوت درباره دانته هست كه مضمونش درباره ظلم شاعران بزرگ به اخلاف و جانشينانشان است. نقل به مضمون مى گويد كسانى كه بعد از شاعران بزرگ تاريخ، ظهور مى كنند ناچار محكوم به گمنامى اند.
تى اس اليوت اين مسأله را تاوانى مى داند كه ادبيات بايد براى داشتن دانته و شكسپير بدهد و ناگزير نمى تواند بيشتر از يك دانته و يك شكسپير داشته باشد.
حافظ در اين مورد يك استثناست.
حافظ ميراث دار تمام قله هاى بي جايگزين تاريخ ادبيات قبل از خودش است و همين دامن از سايه سعدى بيرون كشيدن در سالهايى كه شاعر و سخندانِ معيار تمام ادوار زبان فارسى _بى گفتگو_ سعدى است، خودش معجزه كلام حافظ را تمام و كمال اثبات مى كند.
گاهى به دوستانم مى گويم يك بيت حافظ كفايت مى كند كه بى دفتر و ديوان هم جزو بهترين غزلسرايان زبان ما باشد و اين البته براى من كه به او تعصب خاصى ندارم سخن اغراق آميزى نيست.
مگر به روى دل آراى يار ما ور نى
به هيچ وجه دگر كار بر نمى آيد
يك كلمه را نمى شود در اين بيت جابجا كرد مگراينكه شعر را از عرش به فرش برساند. حالا كارى به موسيقى شگفت آور مصراع اول ندارم.
به طور مثال كدام كلمه را مى شود به جاى "وجه" گذاشت تا ايهام تبادر با "روى دل آرا" را به هنرمندانه ترين شكل برساند!؟
شما جايش "شكل" يا "نوع" بگذاريد. تبريك مى گويم توانستيد يك ميراث فرهنگى بزرگ را خراب كنيد.
شعر حافظ مثل مجسمه داوود، اصلاً مثل بناى آرامگاه كورش است، همان كه هست هنرمندانه و ناب، امّا تغيير ناپذير.
امروز در حافظيه در كنار سايبان سر به فلك كشيده حافظ نشستم كنار مقبره اهلي شيرازى.
شايد از هزاران نفر زائر حافظ يك نفر نگاهش به قبر اهلى نخورد كه بيشتر از دو متر با مقبره حافظ فاصله ندارد.
شاعر بدى هم نبوده است برخى ابياتش ضرب المثل هم شده مثل اين بيت:
خواجه در ابريشم و ما در گليم
عاقبت اي دل همه يكسر گليم
دلم براى "اهلى" سوخت.
نه "اهلى" خيلى از شاعران بزرگتر از او از عصر تيمورى تا صفويه زير سايه حافظ و سعدى چيزى براى اضافه كردن به ادبيات فارسى نيافتند و يا در بُهت ايهام خلاقانه حافظ به معمّاسرايي رو آوردند يا در شوق زبان سهل و ممتنع سعدى غرق در ابتذال شدند.
اهلى نه اما قبل و بعد از او بسيارى از اين ها ادعاهاى عجيب و بزرگى هم داشته اند.
به آن ها حق مى دهم، خدانكند چراغ باشى و چراغ بودنت را بدانى و در سايه خورشيد ديده نشوى، آن وقت ممكن است خورشيد را دشنام هم بدهى.
از به دنيا نيامدن در آن عصر خوشحالم اما از نظر ادعا و خودبزرگ پندارى كه بعضى ها امروز از آنها هم مضحك تر به نظر مى رسند.
اين بند از شعر منوچهر آتشى را بخوانيد:
سعدی بماناد
کز شعله ی نام بلندش نام ها سوخت
من میروم تا شاخه ای دیگر بروید
هستی مرا این بخشش مردانه آموخت !
👉💝 @sheroadab 👈💞
@farajipoem
(پست مهدی فرجی در کانال تلگرامش)
تى اس اليوت اين مسأله را تاوانى مى داند كه ادبيات بايد براى داشتن دانته و شكسپير بدهد و ناگزير نمى تواند بيشتر از يك دانته و يك شكسپير داشته باشد.
حافظ در اين مورد يك استثناست.
حافظ ميراث دار تمام قله هاى بي جايگزين تاريخ ادبيات قبل از خودش است و همين دامن از سايه سعدى بيرون كشيدن در سالهايى كه شاعر و سخندانِ معيار تمام ادوار زبان فارسى _بى گفتگو_ سعدى است، خودش معجزه كلام حافظ را تمام و كمال اثبات مى كند.
گاهى به دوستانم مى گويم يك بيت حافظ كفايت مى كند كه بى دفتر و ديوان هم جزو بهترين غزلسرايان زبان ما باشد و اين البته براى من كه به او تعصب خاصى ندارم سخن اغراق آميزى نيست.
مگر به روى دل آراى يار ما ور نى
به هيچ وجه دگر كار بر نمى آيد
يك كلمه را نمى شود در اين بيت جابجا كرد مگراينكه شعر را از عرش به فرش برساند. حالا كارى به موسيقى شگفت آور مصراع اول ندارم.
به طور مثال كدام كلمه را مى شود به جاى "وجه" گذاشت تا ايهام تبادر با "روى دل آرا" را به هنرمندانه ترين شكل برساند!؟
شما جايش "شكل" يا "نوع" بگذاريد. تبريك مى گويم توانستيد يك ميراث فرهنگى بزرگ را خراب كنيد.
شعر حافظ مثل مجسمه داوود، اصلاً مثل بناى آرامگاه كورش است، همان كه هست هنرمندانه و ناب، امّا تغيير ناپذير.
امروز در حافظيه در كنار سايبان سر به فلك كشيده حافظ نشستم كنار مقبره اهلي شيرازى.
شايد از هزاران نفر زائر حافظ يك نفر نگاهش به قبر اهلى نخورد كه بيشتر از دو متر با مقبره حافظ فاصله ندارد.
شاعر بدى هم نبوده است برخى ابياتش ضرب المثل هم شده مثل اين بيت:
خواجه در ابريشم و ما در گليم
عاقبت اي دل همه يكسر گليم
دلم براى "اهلى" سوخت.
نه "اهلى" خيلى از شاعران بزرگتر از او از عصر تيمورى تا صفويه زير سايه حافظ و سعدى چيزى براى اضافه كردن به ادبيات فارسى نيافتند و يا در بُهت ايهام خلاقانه حافظ به معمّاسرايي رو آوردند يا در شوق زبان سهل و ممتنع سعدى غرق در ابتذال شدند.
اهلى نه اما قبل و بعد از او بسيارى از اين ها ادعاهاى عجيب و بزرگى هم داشته اند.
به آن ها حق مى دهم، خدانكند چراغ باشى و چراغ بودنت را بدانى و در سايه خورشيد ديده نشوى، آن وقت ممكن است خورشيد را دشنام هم بدهى.
از به دنيا نيامدن در آن عصر خوشحالم اما از نظر ادعا و خودبزرگ پندارى كه بعضى ها امروز از آنها هم مضحك تر به نظر مى رسند.
اين بند از شعر منوچهر آتشى را بخوانيد:
سعدی بماناد
کز شعله ی نام بلندش نام ها سوخت
من میروم تا شاخه ای دیگر بروید
هستی مرا این بخشش مردانه آموخت !
👉💝 @sheroadab 👈💞
@farajipoem
(پست مهدی فرجی در کانال تلگرامش)
با هَروَله و شیون و اشک و زاری
با ذکرِ نوایِ هایده و یـَسّـاری
در سوگِ امام جاده را خون کردند
هرسال مسافرانِ رشت و ساری...
👉💝 @sheroadab 👈💞
#علی_عطری
با ذکرِ نوایِ هایده و یـَسّـاری
در سوگِ امام جاده را خون کردند
هرسال مسافرانِ رشت و ساری...
👉💝 @sheroadab 👈💞
#علی_عطری
آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود:
اول گفتند زنی از اهالیِ جورجيا، همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحلِ فلوريدا داشته باشيم. با يک كوروتِ كروكیِ جگری. تنها اشكالاش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگی سرطانِ سينه میگرفت. قبول نكردم. راست اش تحملاش را نداشتم.
بعد، موقعيتِ ديگری پيشنهاد كردند: پاريس، خودم هنرپيشه ميشدم و زنم مدلِ لباس. قرار بود دو دخترِ دو قلو داشته باشيم. اما وقتی گفتند يكی از آنها در نه سالگی در تصادفی كشته میشود. گفتم حرفاش را هم نزنيد.
بعد، قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محلههای پايينِ شهرِ ناپل زندگی كنيم. توی دخمهای عينِ قبر. امّا كسی تصادف نكند. كسی سرطان نگيرد. قبول كردم.
حالا كلوديا، همين كه كنارم ايستاده است، مدام میگويد که خانه، نورِ كافی ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال، خالی است. امّا من اهميتی نمی دهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف.
كلوديا اما اين چيزها را نمیداند. بچه ها هم نمیدانند...
👉💝 @sheroadab 👈💞
#مصطفی_مستور
اول گفتند زنی از اهالیِ جورجيا، همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحلِ فلوريدا داشته باشيم. با يک كوروتِ كروكیِ جگری. تنها اشكالاش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگی سرطانِ سينه میگرفت. قبول نكردم. راست اش تحملاش را نداشتم.
بعد، موقعيتِ ديگری پيشنهاد كردند: پاريس، خودم هنرپيشه ميشدم و زنم مدلِ لباس. قرار بود دو دخترِ دو قلو داشته باشيم. اما وقتی گفتند يكی از آنها در نه سالگی در تصادفی كشته میشود. گفتم حرفاش را هم نزنيد.
بعد، قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محلههای پايينِ شهرِ ناپل زندگی كنيم. توی دخمهای عينِ قبر. امّا كسی تصادف نكند. كسی سرطان نگيرد. قبول كردم.
حالا كلوديا، همين كه كنارم ايستاده است، مدام میگويد که خانه، نورِ كافی ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال، خالی است. امّا من اهميتی نمی دهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف.
كلوديا اما اين چيزها را نمیداند. بچه ها هم نمیدانند...
👉💝 @sheroadab 👈💞
#مصطفی_مستور
سمفونیِ "عاشقی":
يك روز تو را خواهم دزديد
پاي همه چيزش هم مي ايستم
اصلاً گروگانت ميگيرم
يك داستانِ پليسيِ عاشقانه..
تيترِ يكِ اخبار ميشويم..
صداي دوست داشتنم را به گوش دنيا خواهم رساند
از آنها "تو"را ميخواهم
در قبالِ آزادي ات...
آزادت ميكنم به شرطي كه مالِ خودم شوي
ديوانه شدم نه...؟
من حتي براي داشتنت،
به اين اراجيف هم فكر ميكنم...
👉💝 @sheroadab 👈💞
#علی_قاضی_نظام
يك روز تو را خواهم دزديد
پاي همه چيزش هم مي ايستم
اصلاً گروگانت ميگيرم
يك داستانِ پليسيِ عاشقانه..
تيترِ يكِ اخبار ميشويم..
صداي دوست داشتنم را به گوش دنيا خواهم رساند
از آنها "تو"را ميخواهم
در قبالِ آزادي ات...
آزادت ميكنم به شرطي كه مالِ خودم شوي
ديوانه شدم نه...؟
من حتي براي داشتنت،
به اين اراجيف هم فكر ميكنم...
👉💝 @sheroadab 👈💞
#علی_قاضی_نظام
واى از آن شب كه تو مهمان شده باشى جايى...
بشنوید اين غزل را با صداى مهدی فرجی و تار حسين خسروى
👉💝 @sheroadab 👈💞
بشنوید اين غزل را با صداى مهدی فرجی و تار حسين خسروى
👉💝 @sheroadab 👈💞