شعر و ادب
1.7K subscribers
589 photos
2 videos
2 files
15 links
بی کم و کاست نیست کانالمون اما:


مختصر و مفید


خالی از چرندیات


بیشتر شعر و آثار کمتر دیده شده پست میکنیم، یعنی از شاعران بزرگ کمتر پست میشه


هميشه با ذکر نام صاحب اثر

انواع سبک های شعری و ادبی


دکلمه

بریده کتاب
Download Telegram
لطفی کن و در خلوت محزون من ای دوست

آرام و قرار دل دیوانه ی من باش…



👉💝 @sheroadab 👈💞



#مهدى_اخوان_ثالث
زشت است که توی غزلش مرد بگرید

هربار که یک قافیه آورد بگرید



این هدیه ی عشق است به دیوانه که باید

با درد بخنداند و با درد بگرید



غربت فقط این است که شخصی وسط جمع

آرام بیاندیشد و خونسرد بگرید



زشت است که آدم دلش از هیچ بگیرد

زشت است که هر وقت هوس کرد بگرید



زشت است که شاعر وسط خواندن یک شعر

با آمدن واژه ی برگرد بگرید



زشت است، ولی زشت تر این است که عشقت

بر شانه ی یک آدم نامرد بگرید




👉💝 @sheroadab 👈💞



#سعید_قلی_نژاد
طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان

گر نماز از ما نمی آید وضویی میکنیم



👉💝 @sheroadab 👈💞



حضرت #صائب_تبریزی
درماندگی یعنی
تو اینجایی
من هم همین جایم
ولی دورم . . .

تو اختیارِ زندگی داری
من زندگی را
سخت
مجبورم . . .




👉💝 @sheroadab 👈💞



#علیرضا_آذر
خوب‌ترين حادثه می دانمت
خوب‌ترين حادثه می‌دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن 
دير زمانی است که بارانی‌ام

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست 
تشنه‌ ی يک صحبت طولانی‌ام

ها به کجا ميکشی‌ام خوب من؟ 
ها نکشانی به پشيمانی‌ام!




👉💝 @sheroadab 👈💞



#محمد_علی_بهمنی
همیشه دوست داشتم
ساعت ها در ارتفاعی بالاتر از شهر بایستم
و در انبوه ساختمان ها
دنبال خانه ی کسی بگردم
که دوستش دارم
برای همین کارگر شدم



👉💝 @sheroadab 👈💞



#سابیر_هاکا
هر دوی ما

یک نفر را تنها گذاشتیم
اول تو مرا

و سپس من
خودم را



👉💝 @sheroadab 👈💞




#ایلهان_برک
تو می روی و

دل ز دست می رود

مرو که با تو هر چه

هست می رود




👉💝 @sheroadab 👈💞



#هوشنگ_ابتهاج
فکر می کنم که خدا سه چیز را با ذوق بیشتری آفریده،
زن، هنر و عشق
اما در عجبم که، تو را با چه شور و حالی آفریده،
زنِ هنرمندِ عاشق



👉💝 @sheroadab 👈💞


#روزبه_معین
گفتم مرا هم ببر
جای زیادی نمی گیرم
گوشه چمدانت،
توی جیب کُتِت،
نه....
اصلا فقط نامم را بنویس
گوشه یکی از کتاب هایی که
هرگز نمی خوانیش...



👉💝 @sheroadab 👈💞



#نیلوفر_لاری_پور
بعد تو هر شب به حافظ من تفال میزنم
"یوسف گمگشته..."درفالم نمایان میشود

یوسف گمگشته هم آمد به کنعان حافظا
پس بگو ایام هجران کی به پایان میشود


👉💝 @sheroadab 👈💞



#مسعود_محمدپور
به برگشت تو بدبینم، چنان طفل یتیمی که

دگر فهمیده معنای کسی را که سفر رفته...



👉💝 @sheroadab 👈💞



#مهدی_نور_قربانی
ايـن شهـر
مـرا با تـو
نمى خواست عزيـز...



👉💝 @sheroadab 👈💞


#عليرضا_آذر
عشق به یک ماده ی مخدر می ماند، در آغاز احساس سرخوشی و تسلیم مطلق به آدم دست می دهد،
روز به روز بیشتر می خواهی، هنوز معتاد نیستی
اما از آن احساس خوشت می آید و فکر میکنی میتوانی در اختیار خودت داشته باشیش،
چند دقیقه به معشوق می اندیشی و بعد سه ساعت فراموشش میکنی.
اما کم کم به آن شخص عادت میکنی و کاملاً به او وابسته میشوی،
حالا دیگر سه ساعت به او فکر میکنی
و دو دقیقه فراموشش میکنی.
اگر در دسترس ت نباشد همان احساسی را داری که معتادهای خمار دارند .
معتاد برای به دست آوردن مواد، تن به هر کاری میدهد
و تو هم حاضری به خاطر عشق دست به هر کاری بزنی.
پس تنها باید به کسی عشق بورزیم که میتوانیم او را در کنارمان داشته باشیم.




👉💝 @sheroadab 👈💞



#کنار_رود_پیدرا_نشستم_و_گریه_کردم
#پائولو_کوئلیو
از خواب خسته ام
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم.
چیزی شبیه بیهوشی،
برای زمان طولانی.

شاید هم از بیداری خسته ام
از این که بخوابم
و تهش بیداری باشد
کاش می شد سه سال یا شش سال
یا نه سال خوابید
و بعد بیدار شد
نشد هم...
نشد



👉💝 @sheroadab 👈💞



#عباس_معروفی
تنها دلیلی که با خدا دوست نیستم
به گذشته های دور
بر می گردد ،
اینکه
خانواده شش نفری ما
در اتاق کوچکی زندگی می کرد
و خدا که تنها بود
خانه اش از خانه ما بزرگتر بود !

(کتاب : میترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم)




👉💝 @sheroadab 👈💞




#سابیر_هاکا
گاهى با خودم فكر مى كنم
درختى كه تنها بالاى كوه زندگى مى كند،
چرا بايد از جنگل فرار كرده باشد



👉💝 @sheroadab 👈💞



#صابرساده
بیرون
زِ تو نیست
آنچه می خواسته ام ؛

فهرست
تمام
آرزوهای
منی...



👉💝 @sheroadab 👈💞



#شفیعی_کدکنی
سال ها پیش زاهدی که بعدها به نام ساون قدیس معروف شد در یکی از غارهای ويسكوز زندگی می‌کرد. در آن دوره ویسکوز فقط یک قصبه (قصبه به آبادی گفته میشود که از چند ده تشکیل شده باشد) مرزی بود که اهالی‌اش راهزنان گریزان از عدالت، قاچاقچی‌ها، روسپی‌ها، ماجراجویانی که در جست و جوی همدست به این جا می‌آمدند و قاتلانی بودند که بین دو جنایت این جا استراحت می‌کردند.

شریرترین آنها مرد عربی به نام آحاب بود که دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت و مالیات‌های گزافی بر کشاورزانی تحمیل می‌کرد که هنوز اصرار داشتند شرافت‌مندانه زندگی کنند.

یک روز ساون از غارش پایین آمد، به خانه آحاب رفت و از او خواست برای گذراندن شب جایی به او بدهد. آحاب خندید و گفت: نمی‌دانی من قاتلي هستم که تاکنون سر آدم‌های زیادی را در زمين‌هام بریده‌ام؟ و زندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد؟
ساون پاسخ داد: می‌دانم اما از زندگی در آن غار خسته شده‌ام دلم می‌خواهد دست کم یک شب این جا بخوابم.

آحاب از شهرت قدیس خبر داشت که کم تر از خودش نبود و این آزارش می‌داد، چون دوست نداشت ببیند عظمتش با آدمی این قدر ضعیف تقسیم می‌شود. برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد تا به همه نشان بدهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست....کمی گپ زدند. آحاب تحت تاثیر صحبت‌های قدیس قرار گرفت اما مردی بی‌ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت. جایی برای خواب به ساون نشان داد و بدخواهانه به تیز کردن چاقوش پرداخت....

ساون پس از این که چند لحظه او را تماشا کرد چشم‌هاش را بست و خوابید. آحاب نيز تمام شب چاقوش را تیز کرد.

صبح وقتی ساون بیدار شد او را اشک‌ریزان کنار خود دید. آحاب گفت: نه از من ترسیدی و نه درباره‌ام قضاوت کردی اولین بار بود که کسی شب را کنار من گذراند و به من اعتماد کرد. اعتماد کرد که می‌توانم انسان خوبی باشم و به نیازمندان پناه بدهم، تو باور کردی که من می‌توانم شرافت‌مندانه رفتار کنم پس من هم چنین کردم.

می‌گویند آنها پیش از خواب کمی با هم گپ زدند. هر چند از همان لحظه ورود ساون قدیس به خانه آحاب، آحاب شروع کرده بود به تیز کردن خنجرش، از آن جا که مطمئن بود جهان بازتابی از خودش است، تصمیم گرفت او را به مبارزه بطلبد و پرسید اگر امروز زیباترین روسپی شهر به این جا بیاید، می‌توانی تصور کنی که زیبا و اغواگر نیست؟!

قدیس جواب داد: نه. اما می‌توانم خودم را مهار کنم....

آحاب دوباره پرسید: و اگر به تو پیشنهاد کنم مقدار زیادی سکه طلا بگیری و در ازایش کوه را ترک کنی و به ما ملحق بشوی می‌توانی طلاها را مشتی سنگریزه ببینی؟

قدیس گفت: نه. اما می‌توانم خودم را مهار کنم....

آحاب دوباره پرسید: اگر دو برادر سراغت بیایند، یکی از تو متنفر باشد و دیگری تو را یک قدیس بداند، می‌توانی هر دو را به یک چشم نگاه کنی؟

قدیس پاسخ داد: هر چند رنج می‌برم اما می‌توانم خودم را مهار کنم و با هر دو یک طور رفتار کنم....

می گویند این گفتگو مهم‌ترین عاملی بود که باعث شد آحاب ایمان بیاورد.




👉💝 @sheroadab 👈💞



#پائولوکوئیلو
شیطان و دوشیزه پریم
«تو بارون که رفتی»


تو بارون که رفتی
شبم زیر و رو شد

یه بغضِ شکسته
رفیق گلو شد.


تو بارون که رفتی
دلِ باغچه پژمرد

تمام وجودم
توی آینه خط خورد.


هنوز وقتی بارون
تو کوچه می باره

دلم غصه داره،
دلم بی قراره


نه شب عاشقانه است،
نه رویا قشنگه

دلم بی تو خونه،
دلم بی تو تنگه


یه شب زیر بارون
که چشمم به راهه

می بینم که کوچه
پُرِ نورِ ماهه.


تو ماه منی که
تو بارون رسیدی

امید منی تو
شبِ ناامیدی.


هنوز وقتی بارون
تو کوچه می باره

دلم غصه داره ،
دلم بی قراره


نه شب عاشقانه است ،
نه رویا قشنگه

دلم بی تو خونه،
دلم بی تو تنگه.




👉💝 @sheroadab 👈💞



#یغما_گلرویی