نوشتگاه
3.91K subscribers
12.4K photos
2.65K videos
40 files
545 links
اولين پست كانال
https://telegram.me/textplace/2
Download Telegram
آن روز چقدر حرف هاي دلم را آسان براي خودم بازگو ميكردم.پيش خودم ميگفتم هرچه اين مدت كشيده ام را برايش ميگويم.همين حرف ها سنگ را متركاند او كه همان دلبرِ دلنازك من است.اصلا شايد لب باز نكرده پير شدنم را در نگاهم بخواند.
اما انگار ديدن دوباره ات آن هم بعد از اين همه مدت لبهايم را به هم گره زده و زبانم را از شدت خشكي به سقف دهانم چسبانده بود.شايد اين من بودم كه پيري را در آن نگاهت كه آن همه شب دلتنگشان بودم خواندم.گويي تو نيز كم درد نكشيده بودي...
آخ من به فدايت،فهميدن دردمنديت تمام زخم هاي تنم را آنقدر حقير كرد كه درد هاي خودم را ديگر حتي به ياد هم نمي آوردم.
انگار اين بار هم قرار بود مثل هميشه گند بزنم و حرف هاي دلم را ناگفته ببلعم.راستش را بخواهي گفتن همه آنچه را كه شنيدي انگار بغض چند ماهه ام را بلعيده بود، انگار تمامِ هدفِ زندگيِ من از بدوِ تولدم تنها ديدن آن روز بود و آن روز چقدر روز خوبي براي مردن بود.
شايد باورت نشود اما منِ ساده دل همان روز از بيشتر دور و بري هايم حلاليت خواستم.انگار كسي در دلم نداي مرگ ميداد،
كاش لااقل دلم كمي كارش را بلد بود ولي انگار او هم عادت به گند زدن دارد
كاش دلم بر خلاف من به نداي دروني اش ميرسيد
حالا كه فكر ميكنم آنروز چقدر روز خوبي براي مردن بود...

#بهزاد_قمری

@TextPlace
تــــــو
در ژرفای خیالم هستی که هر که می رسد با انداختن سنگی در ان یاد تو را در من صدا می دهد
و انعکاس آن, خاطراتی زنده تر از خودم را در من زنده می کند
و وای بر من که جز با خاطره زنده نیستم...
نیان_نوا

@TextPlace
مطلب مهمى بودم در دل روزنامه
او اما فقط به تيتر هاى درشت توجه ميكرد
#سهيل_شهابى
@textplace
بدترين موسيقى دنيا
صـداى پاشنـه هاى كفـش يك زن است
كه دارد ميـرود
#سهيل_شهابى
@textplace
گاهى بايد رفت...
آنقدر دور شد كه ديگر حتى هوايش هم به مشامت نرسد...
گاهى بايد بداند كه اگر بوده اى،از سر عشق بوده و اگر نيستى،از سر عشق است.گاه نبودن ها،بيشتر رنگ جنون به خود ميگيرند.
اينكه باشى و غرق روياى تو باشم زيباست.
اينكه واژه واژه ى ترانه هايم را بسازى و online كه هستى،بدانم قلبت براى همه offline است،بجز من...اينكه اگر تو بودى،اين متن قافيه داشت.
اما...گاهى بايد رفت،گاهى رفتنمان براى ترميم دل است.دل كه حرف آدميزاد نمى فهمد،باتو و بى تو،بهانه ى تو را مى گيرد.
اما حقيقتش را بخواهى،چشمانم خسته بود از ديدن و ناديده گرفته شدن.
من رفتم اما،هر روز دل تنگ تر از ديروزم،گاه گُمان ميكنم اِى كاش مى ماندم و بيشتر جلا و صيقل ميخوردم!!
اينگونه من،اصلِ تو بودم و او،تراشيده ى جواهر سازى،ديگر...
غزل حياتى

@TextPlace
دیده ام مردی مصمم بانگاهی آشنا
ای همه ناآشناهاازکنارم بگذرید!

من دراوحسِ عمیقِ عشق رافهمیده ام
ای تمام سال های تحجربگذرید!

باحضورش درکنارم هرلحظه عاقل میشوم
ای جنون پاییزهای گذشته،سربراهم!بگذرید.

عطر گرم مردانه اش دَم به دَم گوید نرو!
ای تمام عطرهای سرد ازاین تن بگذرید!

درنگاهش معنی امنیتم رایافتم
ای تمام اغتشاشات درونم بگذرید!

مردِرویاییِ من دنیاراگلستان کرده است
ای حرارت هاازابراهیمم آسان بگذرید!

آفتابگردانم وسوی تومایل می شوم
نورها،خورشیدکم ازروبرویم بگذرید!

پابه پایش تاجهنم میروم!
ای خطوط قرمز دنیاازاین عشق بگذرید!

من نُت موسیقی ام رادرصدایش بشنیده ام
ای بنان،گل پونه هاازخاطراتم بگذرید!
#پریساصادقی

@TextPlace
یادمه بچه که بودم وقتی میخوابیدم و یهو خواب های وحشتناک میدیم که مثلا با دوستم توی مهد کودک دعوام شده،مامانم بهم میگفت به چیزایی که دوست داری و خوبن فکر کن و بعد چشماتو ببند تا بیان توی خوابت،منم سریع به یه شهربازی بزرگ فکر میکردم و اونو تو خوابم میدیم....
الانم بعد از این همه وقت بازم همون عادتو دارم که قبل خوابم به چیزای خوب و دوستداشتنی فکر کنم و بعدم چشمامو ببندم و غرق بشم توی رویاش....
میدونی الان شبا به چی فکر میکنم؟
خدایا خیلی وقته دارم بهت فکر میکنم،که یهو بیای تو خوابم و کلی باهام از روزای خوبی که توی مشتت داری حرف بزنی،بغلم کنی و بگی مطمعن باش این روزا تموم میشن و تو می مونی و تمام اون لحظه هایی که یه روزی آرزو بودن...
خدایا میشه بیای به خوابم و بگی؛دیگه فردا که از خواب بیدار بشم هیچ دلهره ای توی دلم نیست؟میشه بیای بهم بگی فردا رو نمیخواد بجنگی واسه آینده؟میشه بیای بگی فردا رو از ته ته ته دلت بخندو زندگی کن بدون هیچ دغدغه ای؟
خدایا من هرشب دارم به تو فکر میکنم که بیای تو خوابم...
امشبم منتظرتم ...مثل تموم روزهای بچگی..... .
به قلم #زهرا_رحیمیان


@TextPlace
دوست داشتن های ساده مگر چطور است؟
این روز ها دیگر هیچکس با کلماتی ساده غافلگیرت نمیکند
گویی هیچکسی حواسش به تو نیست
ناگاه همه با تو بد میشوند
همه دوستی ها خاله خرسه میشوند
چشمت را باز میکنی و همه سرزنشت میکنند
دیگر کسی به دنبال خوشحال کردن تو نیست
و تو
دنبال چه کسی میدوی تا لبخند بر لبانش بیاوری ؟ n.tt
@TextPlace
من اگر زشت اگر تلخ
من اگر درخت بی برگ
من اگر خشک چو بیابان
تو مرا بین چو شکر

من اگر چهره پُر غــم
من اگر آن نگاهِ سرد
من اگر شکسته از درد
تو مرا بین درخت پُر برگ

من اگر همچو زمستان
من اگر دیده گریان
من اگر بی سروسامان
تو مرا بین سبز در بیابان

#تینا_ناطقی

@TextPlace
قبلا روابط چه قشنگ بود
با نامه هایی که برای هم می فرستادند چقدر ذوق میکردند انتظار اون موقع معنا پیدا می کرد طرف نامه ای با محتوای عاشقانه می نوشت و پی معشوق می فرستاد حال روزها بعد بدست یار می رسید و با خوندنش حس چند روز قبل اقای عاشق رو می فهمید فارغ از اینکه عاشق بیچاره تو اون لحظه ایا هنوز هم در همان حال و هوای موقع نوشتن نامه بود یا خیر !
برای هیچ کس جای سوال نبود!

اصلا اینها رو ول کن به چند سال قبل تر فکر کن که عاشق و معشوق تنها ارتباط روحی و تله پاتی برقرار می کردند حالا خیلی اگر کسی دل و جرات داشت سر گذر معشوق مینشست تا بلکه به واسطه خرید یه بربری تازه یا یک بسته ریحان اضافه ارتباط چشمی برقرار کند...
اون موقع ها مثل الان نبود که در لحظه منتظر جواب معشوق مینشینیم تازه باید حواسمان را جمع کنیم چون سر برگردانیم با یک حرکت جوابمان ممکن است تغییر کند و به یک جواب دیگر تبدیل شوند
کاااش میشد به روزایی برگردیم که برای رسیدن مسیج به مقصد انتظار میکشیدیم و برای دیدن عکس پاکت نامه لحظه شماری میکردیم...
شکوفه.م

@TextPlace
"یک سر قصابی هم برویم؛ امشب شام کتلته"
چشم هایم برق زد و دستش را فشردم، پرسیدم "سهم من هم محفوظه دیگه؟"
قبلتر ها میگفت میدانم اخر هم من را با یک ساندویچ کتلت عوض میکنی!
پوزخندی زد و دست هایش را فرو برد در جیب های کتش
قصابی شلوغ بود، گوشه ای ایستادیم تا نوبتمان برسد ، بوی گوشت خام کل فضا را برداشته بود
هر چند لحظه چشم هایم با صدای تقه ساطور باز و بسته میشد، خودم را نزدیکتر کردم و دستش را دور کمرم بردم
حس کردم الان است که سرش را روی موهایم خم کند و لبخند بزند و دستم را محکمتر بگیرد که تلفنش زنگ خورد تکیه گاهم را خراب کرد و بیرون رفت ، بی حوصله و بهم ریخته برگشت؛ آرام پرسیدم "چیزی شده؟"
نگاهش را دزدید
تقه های ساطور بلند تر شده بود و قلبم تند میزد
رو برویم ایستاده بود و هنوز خیابان را نگاه میکرد
دو نفر دیگه تا نوبت ما مانده بود
بوی گوشت خام کلافه ام کرده بود
دستش را کشیدم و خواستم ببرون برویم
اما انگار که نشنیده باشد سرجایش ایستاده بود و دست هایش را برد توی جیبش و گفت : "میخواستم یه چیزی بهت بگم...میدونم دختر عاقلی هستی و متوجه میشی..."
دست هایم یخ زده بودند ، آستین ژاکتم را تا نوک انگشتانم کشیدم جلو
_"خیلی فکر کردم...بی سرو تهه.با کش دادنش فقط خودمون و داریم اذیت میکنیم"
صدای ساطور بلند تر شده بود و تند تر از قبل استخوان ران خرد می شد
پاهایم هر لحظه بی حس تر میشدند
_"هر چی زودتر تموم شه به نفع هر دو مونه..هنوز چیزی جدی نیست و وابستگی هم شکل نگرفته!"
تا نوبت ما یک نفر فاصله بود
+"نیم کیلو دل آقا...خردش کن بی زحمت "
ساطور بلند شد و روی چند تکه گوشت فرود آمد
قلبم تیر میکشید
نفسم بالا نمیامد
بوی تهوع آور خون به دماغم میخورد و حالم را خراب می کرد
_"امیدوارم بهترین ها برات رخ بده..."
+"آقا شما گوشت چرخ کرده می خواستین؟"
باز هم نگاهش را دزدید و همانطور که می رفت زمزمه کرد "برات آرزوی خوش بختی..."
حس می کردم همه وجودم را ریخته اند توی چرخ و هر تکه ام له شده و داغان جایی می افتد
مغز سرم داغ شده بود
همه استخوان هایم انگار خرد شده بودند و دیگر چیزی از من نمانده بود
پاهایم می لرزید و تکیه داده بودم به یخچال
با هر تقه ی ساطور انگار بخشی از من جایی می افتاد و گم میشد و او چند قدم دور تر میشد
هر چه دور تر می رفت، صدای ساطور هم کمتر میشد و جایش را به صدای هق هق سنگینی میداد که برای خرد شدن همه دل ها کافی بود ...



#سوسن_محمدی


@TextPlace
من هم مثل دخترهای دیگر،دوست دارم مردان چهارشانه و قد بلند را...
از آنهایی که برای بغل کردن و بوسیدنشان باید روی دوپا بایستی و خودت را آویزانشان کنی...
از همان هایی که بوی گسِ ادکلنشان سالهای سال در مشامت باقی میماند...
من هم عاشق غرور مردانه هستم...
اصلا مغرورها همیشه جذاب ترند...
یک جورهایی کشف نشده،مرموز...
من هم از مردهایی خوشم میاید که با انبردست هم نمیشود دوستت دارم را از زیر زبانشان کشید...
دوست دارم غیرت مردانه را...
چشم غره رفتن ها و گره خوردن ابروهارا...
دوست دارم مهر مالکیتی که با غیرت زده میشود را...
من هم مثل تمام دختران دوست دارم همه ی این ها را...
همان مرد ایده آلی را که هیچوقت همه ی این ها را باهم نداشته...
تو اما،چقدر فاصله داشتی با این ایده آلِ دنیای دخترانه ی من...
نه قد بلند بودی و نه چهارشانه...
هیچوقت هم ادکلن گس نمیزدی...
اصلا برایم ذره ای غرور هم نداشتی...
دوستت دارم هایت هم که همیشه دم دست بود...نیازی به انبردست و فلان و فلان برای بیرون کشیدن نداشت
اصلا همه اینها ارزانی خودت...لعنتی تو هیچوقت به من چشم غره نرفتی،اخم نکردی...غیرتی نشدی...ساده بگویم"تو هیچوقت روی من مهر مالکیت نزدی"
و تمام درد من هم همین است...

#اسماء_صیادی


@TextPlace
اگر عشق در قلبت را باز کند,حتی اگر خوت را هم بُکشی عشق از قلبت بیرون نمیرود....
همیشه که عشق نباید با کسی بیاید..گاهی عشق در قلبت تنها کنجی نشسته است و وجودت را پر از احساس و مهربانی میکند و دائم باخود میگوید(من منتظرت هستم ,من منتظرت هستم)
تارا_ن

@TextPlace
یلدا


یلدای من امسال میخنده
چشمای تو یلدای امساله
با شهر تاریکم چیکار کردی؟
که حتی تیر برق خوشحاله!!

یلدای من با چشمای زیبات
مشکی ترین برفی با احساس
باتو تناقض ها قشنگ میشه!
مثل همونی که دلم میخواس

تو با تموم عشق میخندی
برفا رو گونه ام حس تب داره
آقای بارونیم بدون تو
این دخترک شبها رو بیداره

امسال یلدای قشنگ من
چشماتو پیش من صدا کرده
لبخند تو،تو کرسی قلبم
گرمی احساست رو "ها"کرده

امشب به یادت شعر میخونم
حافظ با من هر لحظه هر لحظه میخونه
سعدی رو فال میگیرم برای تو
مولانا راز ما رو میدونه..

#وصالی-دلشاد
@TextPlace
اینجا سر همان فرصت است،
درست همان جایی که باید باشد،
که
دلم لک زده بود آمدنش را.
اینجا فصل اعتراف های یک طرفه
و
دوستت دارم های از دل رسیده است.
تقویم به وقت پاییز
بیست و هفتمین روز آبان است
و
هوا به سمت غروب ،
تا دلت بخواهد دلگیر! !!!

#الیما

@TextPlace
بعد از مشاجره مان از "منطق" ميگفت.....
آخر بهتر از جانم باور کن اگر "منطق" بود ....
"من" زبانم به دوستت دارم نميچرخيد


فاطمه دشت هما

@TextPlace
اجازه بده غزل بسرایم برای چشمانت
هزار ردیف و قافیه شود فدای چشمانت

تویی که مصرع، مصرع نگاهت سنگین است
چطور بگویم به مصرعی، هوای چشمانت

نه تک بیت و رباعی، نه قصیده ام گویاست
هزار بیت، مثنوی ست، سودای چشمانت

چگونه واژه ها را نشانم کنار یکدیگر
توان نبود تا بگویند از هجای چشمانت

مرا شبیه دیوانه ای بینوا کردی
مگر می شود عاقل ماند از صدای چشمانت

اجازه بده کور شود چشمم اگر به تنهایی
گریستی و نبودم پا به پای چشمانت

مرا مباد روزی که شب شود بی تو
شبم به بیداری ست تا فردای چشمانت

نفیسه اسلامبولچی

@TextPlace
دوباره نشسته ام و مينويسم از درد هاي مردمم .
مادرم در ميزند ،چاي مياورد .سرم گرم كارم است .من مدت هاست به كسي كاري ندارم ، مادر ميرود چيزي پچ پچ ميكند زير لب .ميگويند اگر تك بچه باشي عزيزي اگه ته تقاري باشي عزيزي يا اگه اولين بچه باشي .من هيچكدام نيستم .فكر ميكنم .صداي مهستي چه گرم است .جيغ ميكشد ميگويد مثل تموم عالم حال منم خرابه انگار مهستي حال مرا ميفهمد،مادر دوباره مي ايد ،دست بر سرم ميكشد ،گاهي سرك ميكشد برگه هارا زير دفتر ميگذارم هي مي ايد و من هي برگه را زير ميگذارم ،فكر ميكنم نكند موهايت را ببافي و مانتوي آبي را بپوشي و تمام زن هاي شهر حرفت را بزنند و تمام مردهاي شهر آن ذات خود را نشان دهند .نكند بروي . اصلا يادم رفته بود كه تو مدت هاست رفته اي مهستي فرياد ميكشد او ميداند .دشمن راه دورم دردردلم زياده .
نويسنده #ماهان_الياسي
@textplace
بتادین....آن ماده ی قرمز خون نما.من از بتادین میترسیدم.من از آن ماده ی قرمز خونی سوزناک که بوی دکتر و آمپول میداد میترسیدم.درد داشت.درد هایم را گریه میکردم.
پدربزرگ اما از بتادین ترس نداشت.او بوی آمپول و دکتر نمیدانست.او ترس از آخرین ضربه های ناخن دکتر را بر لوله ی سرنگ نمیدانست.برای او فرقی نداشت.
درد او چیزی شبیه درد آدم بزرگ ها بود.و او دردهایش را اشک نمیریخت.و با گلوی چرکین و چشمان وحشت زده در راهرو های سرد و سفید دواخانه نمیدوید...
درد هایش چیزی شبیه به هیچ بود.و او دردهایش را پک میزد.دردهایش را نخ به نخ پک میزد.و ته مانده دردهایش را یا در لیوان چای یا زیر پا خفه میکرد.
درد هایش را خفه میکرد و دوباره درد بعدی را پک میزد...
و من چقدر این روزها دردهایم چیزی شبیه به هیچ است...و چقدر این هیچ ها بزرگند...
شل کن...و این ته مانده ی ترس من است از کودکی...دیگر هراسی از این بوها ندارم...

دبورا

@TextPlace
این روزها بیشتر از پیش می خواهم تنهایی ام را به دیوار قاب کنم
شاید می خواهم دلیلش را در رفتنت جستجو کنم

ناگهان صدای زنگ در می اید. در را که باز می کنم باز هم پستچی را می بینم نامه ام را پس اورده که رویش نوشته بودم برسد به دست کسی که هرگز نیامد که امده باشد.
#مونا_شادطبع
@textplace