Video dep
314 subscribers
461 photos
348 videos
3 files
3 links
Download Telegram
شاید تراپیست درست میگفت ریشه از کودکی داره..
یادمه وقتی ۱۰ سالم بود از شهربازی داشتیم برمی‌گشتیم به سمت پارکینگ یه بوفه بود برام پشمک چوبی خریدی همینجوری داشتم میخوردم راه گم کردم انقدر تعداد زیاد بود که متوجه گم شدن من نشدین جلوم دیدم نبودی پشت سرم دیدم نبودی زدم زیر گریه شروع کردم راه رفتن چقدر ادم دورم جمع شدن با هزار بدبختی شماره تو گرفتم ولی گوشیت خاموش بود یادش بخیر یه پیرمرد مهربون امد جلو نگران دست رو سرم کشید میگفت چته مامان بابات گم کردی ؟ نگران نباش بیا بریم پیدا شون کنیم ترسیده بودم چقدر بهم میگفت نترس تو ماشین نگا دخترم و زنم هستن اونام تو ماشینن تو همین بادیا بود که دیدم صدام زدی بلند چقدر اون لحظه دلم بغل تو خواست چقدر دلم میخواست مثل مامان نگران بیای جلوم بغلم کنی ولی جواب تو چی بود ؟؟؟
دنبالت گشتیم نبودی بابا گفت ولش کن بریم خودش میاد تا ویلا 💔
نمیدونم چیشد یهو بعد ۱۱ سال این خاطره امروز وقتی سرکار بودم یادم افتاد
ولی خواستم بگم اره ریشه از بچگی داره ترسم از تنهایی از گم شدن....
از اینکه هنوز تنهایی دوست ندارم جایی راه برم تو خیابون دستم باید کسی بگیره هر لحظه فکر کنم قرار گم بشم دارم.....:)
.
.
.
هلما دلش گرفت نوشت :)
خدایا شکرت
بعد از یک سال سختی میدونستم اخرش خوبه میشه ...:)
شکرت
نمیدونم چرا وقتی کسی ندارم نمیخوابم آنلاین میمونم
نمیدونم چرا انقدر دارم هی اشتباه میکنم !
کاش وقتی میگم مهم نیست دیگه واقعا اهمیت نمیدادم.
ولی مامانم تو بدترین بگایی کنارم بود :)
فراموش کردن اکس که آسونه اگه تونستی اونی که معلوم نبود بینتون چیه رو فراموش کن.
‏یعنی هرچه بیشتر تجربه می‌کنم بیشتر مطمئن می‌شم که روابط انسانی واقعاً اون‌قدرها هم پیچیده نیست؛ بلکه صرفاً آدما شفاف نیستن. وگرنه تا به امروز در هیچ رابطه‌ای که دوطرف شفاف بوده باشن پیچیدگی‌ای به اون صورت حس نکردم. هرجا پیچیدگی بوده، حتماً یکی از طرفین صادق و روراست و شفاف نبوده.
دلم یه جور بدی گرفته
اینجا هیچ‌کس هم‌زبون من نیست! هیچ‌کس نمی‌فهمه من چی می‌گم! هیچ‌کس ابدا کوچک‌ترین درکی از حرفای من نداره! هیچ‌کس نمی‌فهمه از چی دارم رنج می‌برم، هیچ‌کس نمی‌فهمه چرا همچین چیزایی توی ذهنمه! هیچ‌کس! هیچ‌کس نه فهمید نه می‌فهمه و این باعث می‌شه حس کنم جدا افتاده‌م! من تنها نیستم ولی من جدا افتاده‌م. چنگ می‌زنم، به این به اون، سعی می‌کنم بیشتر بگم، ولی بیشتر نمی‌فهمن. هیچ‌کس نمی‌فهمه. اذیتم، من از جدا افتاده بودن اذیتم. حس می‌کنم وصله‌ی ناجورم و بعد در این لحظه خاطره‌ها، تموم آدمایی که دوست‌شون دارم، آدمایی که دوستم دارن، آدم‌هایی که دوستشون داشتم، خانواده‌م، دوستام، همه به ذهنم هجوم میارن. صدای مکالمه‌هامون تو گوشم می‌پیچه و کرم می‌کنه. فیلم خاطره‌ها از جلو چشمم غیب نمی‌شه، غریبه‌ها، صدای ماشین‌ها، تموم فیلم‌ها و کتاب‌ها توی سرم، همه‌چیز زائد میاد. حس می‌کنم شبیه یه ریزگرد معلق می‌شم! تو خودم می‌چرخم و گم می‌شم و عصبانی می‌شم! نمی‌دونم از کی. ولی هیچ‌کس نمی‌فهمه من چی می‌گم!
کجام ؟
درگیر فروپاشی روانی
افتادم رو دور تکرار. شدم شبیه یه صفحه‌ی خراب که داره یه نُت شکسته رو هی تکرار می‌کنه. هر روز صبح، همون بیدار شدن همیشگی، همون صبحونه‌ی بی‌مزه، همون مسیر لعنتی. هیچی عوض نمی‌شه. همه چی ثابت مونده. خودمم مثل یه ربات که برنامه‌شو کس دیگه نوشته، دارم تو این چرخه‌ی بی‌پایان می‌چرخم. می‌گم تکرار، اما تکرار چیه؟ تکرار همون کارهاییه که بارها انجامشون می‌دی، بدون اینکه بفهمی چرا. تکرار یعنی اینکه هر روز خودتو بندازی تو همون داستان قدیمی، هر بار با این خیال که شاید این دفعه فرق کنه. ولی نه، همونه. همون نمایش، همون بازیگرهای قدیمی، همون دیالوگ‌های تکراری. فکر می‌کردم تکرار فقط یه نوع رخوت باشه، اما فهمیدم که نه، تکرار زندونه. یه زندون بی‌در، یه راه بی‌سر. هر چی بیشتر دست و پا می‌زنی، بیشتر فرو می‌ری. عین یه باتلاق که هر چی بیشتر تقلا کنی، زودتر غرق می‌شی. باید این چرخه رو بشکنم. باید از این دور باطل بیام بیرون. ولی چطور؟ انگار هیچ راهی نیست. شاید تقدیرم همینه، گیر افتادن تو این لوپ لعنتی. می‌دونی؟ تکرار، شاید همون چیزی باشه که ازش می‌ترسیم، ولی بدون اون، نمی‌دونیم کجا وایستادیم. شاید هم تکرار، خودش یه نوع رهایی باشه. یه رهایی تلخ، یه جور تسلیم شدن به چیزی که نمی‌شه تغییرش داد. نمی‌دونم. شاید یه روز از این دور خارج بشم. شاید هم نه. ولی فعلا، گیر کردم توش.
چه اهمیتی داره از دوست داشتن حرف بزنی ولی همزمان کارهایی رو انجام بدی که ناراحتم کنه.
تو شبیه کوچه هایی هستی که به دریا می‌رسن.
ولی تموم شدن چیزی که هنوز شروع نشده بود از تموم شدن چیزی که واقعا شروع شده بود خیلی بد تره:)))
چرا میترسم از شروع دوباره؛)
امدم یه تجربه بد از خودم بگم براتون برم
اگه تو رنج سنی ۱۸ تا ۲۵ هستید هیچ وقت کار توی کافه رو انتخاب نکنید
مخصوصا اگه (دختری)
دیالوگ

قلبم داشت هزار تکه میشد!
و تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که آرزو کنم تو مثل من نباشی...
هیچی تا یکم میاد حالت رو به راه بشه پیداش میشه