پادداشت | AntiMemoir
239 subscribers
6 photos
2 videos
1 file
12 links
پادداشت ≠ یادداشت
برای از یاد بردن خود در به یاد سپردن غیر
Download Telegram
Channel photo updated
اینجا سهم من است از نوشتن، برای خودم. بدون ملاحظه، بدون ویرایش، بدون سانسور.
❤3
عدد بده. دنیاهامان پر شده از متر و معیار. آنقدر پر که درصد زیادی از آدم‌ها را صرفا با یک عدد می‌شناسیم؛ یکی را با تعداد فالوئرش، دیگری را با میزان ثروتش، یکی را با قد و وزنش، آن یکی را با تعداد مقاله و سایتیشنش، این یکی را با رکورد المپیکش، یکی دیگر را با تعداد کتاب‌ها و فیلم‌هایش. مدت مدیدی‌ست حس می‌کنم اگر نتوانی خودت را فورا با عددی به دیگری معرفی کنی، شانسی برای دیده/شنیده شدن نداری. وارد هر نظامی می‌شوی به چشم متغیری عددی دیده می‌شوی؛ متغیری که باید در یک مساله بهینه‌سازیِ از پیش تعیین شده آنقدر بالا و پایین شود تا شاید، شاید مورد تایید و تشویق جامعه‌ش قرار گیرد. مثال ساده‌ این روایت نظام آموزشی‌ ماست؛ دانش‌آموزی پاداش می‌گیرد که نمره بهتری داشته باشد، تعداد بیشتری دراز نشست برود، دفعات بیشتری در کلاس صحبت کند، تعداد دوستان بیشتری داشته باشد.

خب بدبختانه بهینه‌سازی بر اساس معیارهای بیرونی اغلب تغییر معناداری در معیارهای درونی ما بوجود نمی‌آورد (تازه اگر معیار و آرمان درونی‌ای داشته باشیم!). می‌توانیم هر سال برای صد فیلم و کتاب ریویو بنویسیم ولی همچنان در برخورد با اطرافیان روادار نباشیم، زباله‌هایمان را تفکیک نکنیم یا حتی جرات زندگی کردن معنایی که دوستش داریم را نداشته باشیم. من به این نتیجه رسیده‌ام که در این دنیای پر از عدد و چشم‌های شمارنده، زیستن برای معنا، محرک و پاداشِ درونی نیاز به مهارتی حیاتی دارد: #استقامت.

چند ماه پیش کتاب «از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم» را خواندم. این کتاب شور نوشتن و دویدن و در نگاه کیهانی شوق انتخاب مختارانه رنج را در من زنده کرد. موراکامی در بخش‌هایی از این کتاب از استقامت می‌گوید، از رنج اختیاری و انتخابیِ خلاف جهت شنا کردن، از انتخاب دویدن وقتی پیش‌فرض راه رفتن است، از اینکه زیستن اصیلِ معنای خودت نیاز به تمرین طاقت‌فرسای جسمی و روانی دارد و بیش از اینکه وابسته به استعدادی ذاتی باشد، مهارتی‌ست که آهسته و پیوسته بدست می‌آید.

در چند ماه گذشته بیشتر دویده‌ام، کمتر به اعداد فکر کرده‌ام، بیشتر نوشته‌ام، کمتر تایید دیگران را جستجو کرده‌ام، بیشتر خودم بوده‌ام و کمتر حسرت داشته‌ام.
❤3👍2
#گرگ_بیابان

به خودم آمدم و دیدم آدمم خودم. برای این آمدن به خودم به اتاق تراپی برده بودم خودم را. در اتاق تراپی در خودم فرو رفتم و پرسیدم از خودم که چرا قبل‌تر خودم را ندیده بودمش؟ ناخودآگاه به نظرم آمد که این سوال را از خودم همان‌گونه پرسیده‌ام که قبل‌تر از استادِ رباتیکِ خودم پرسیده بودم که چرا یک رباتِ احساساتی هیچ‌وقت ربات خوبی نیست؟ همان‌قدر کنجکاو و البته همان‌قدر انتزاعی. خالی از عاطفه و خشم. او در جواب گفته بود که یک ربات خوب، یک ربات ساعی و کاری‌ست. خالی از خویشی و غربت. رباتی که احساسات داشته باشد لاجرم خودی هم دارد، و رباتی که خودی دارد دیگر همیشه برای غیر خود کاری نیست. تراپیستِ خودم، آن خداوندگارِ مهندسیِ معکوس، آن رونالدینیوی کوچه‌های کاتالونیا، آن آیینهِ آرزوهای اتاقِ ضروریات، حرف خودم را به خودم برگرداند که چون تا به حال خودی نداشتم (احتمالا به این خاطر که مدام برای غیر از خودم کاری باشم)، پس خودم یک رباتم. در اتاق تراپی از خودم بیرون آمدم و به خودم نگریستم، از خودم پرسیدم که آیا من رباتم؟ برای این از خود تهی‌شدن کجا برده بودم خودم را؟ از خود بی خود شدم و گفتم نکند رباتم خودم؟
❤3
#لحظه_ها

#سعید

نمی‌دونست از خس‌خسِ سینه خودش از خواب پریده یا از جیرجیرِ تخت‌خواب بالاییا. دست کشید رو تُشک تا گوشیش رو پیدا کنه. اول لاکِ صفحه رو باز کرد، بعد چشماش رو. نور سفید صفحه مثل تیرِ دو شاخ، وسطِ سیبل مغز منگش نشست. ساعت ۸:۱۳ بود. بازم خواب مونده بود. فکر اینکه باید یه ساعت و نیم ترافیک همت و مدرس رو تاب بیاره تا تازه برسه به اون دخمه که صد تا موبایل واسه تعمیرات منتظرشن تهوعش رو بیشتر کرد. لباش رو بهم فشرد. توییتر نوتیفیکیشن داده بود که چهار نفر فالوش کردن. بازش کرد و دید توییت دیشبش رو ۶۳ نفر لایک کردن و هشت نفر ریتوییت. توییت اولِ تایم‌لاین راجع به مردی بود که دیشب دختر پونزده ساله‌ش رو تو خونه کشته بود. با خودش فکر کرد تو همچین دنیایی که مرگ معصومیت انقدر بی‌معنی و پوچه، چه الاغ بزرگی بوده که این همه سال دنبال معنا گشته.

اینستاگرامش رو باز کرد. اولین عکس مال #آروین بود. چه صبح دل‌انگیزی! آروین و دخترش لباس یک‌رنگ پوشیده بودن و سوار بر دوچرخه به سمت دوربین میخندیدن. آروین موهای دخترش رو بافته بود، همون مدلی که همیشه موهای خودش رو می‌بافت؛ ساده و سه‌تایی. هر دوشون بافت رو از داخل کلاه دوچرخه‌سواری رد کرده بودن و روی شونه انداخته بودن. زیر عکس نوشته بود :

Today my daughter learned how to ride a bike :)
Today I learned how to let her go :(

سعید پرت شد تو خاطرات عصرهای تابستون ۶۷. مامان آروین بهش اجازه نمی‌داد زودتر از ساعت ۶ بیاد تو حیاط. می‌ترسید آروین گرمازده شه. سعید ولی کل روز تو حیاط ول بود و برای یاد دادن دوچرخه‌سواری به آروین استراتژی می‌چید. هر موقع آروین از رو دوچرخه می‌افتاد، سعید بلندش می‌کرد و می‌گفت من رو ببخش؛ من هنوز یاد نگرفتم کی باید رهات کنم... فکری شد که اینستاگرام با چه الگویی عکس‌ها رو نشون میده. چند سالی می‌شد هیچ‌کودوم از عکسای آروین رو لایک نمی‌کرد ولی بازم عکسش قبلتر از عکسای بقیه تو صفحه سعید می‌اومد. نکنه اینستاگرام تعداد دفعاتی که صفحه یک نفر رو چک می‌کنی می‌دونه؟!

هدفونش رو گذاشت تو گوشش؛ رفت تو فولدر Radiohead و ترک How To Disappear Completely رو پلی کرد. صدا رو تا ته زیاد کرد و چشماش رو بست.
+ از این به بعد افراد نابینا هم می‌تونن مثل ما موبایل‌های هوشمند داشته باشن. من یه صفحه بریل الکترونیکی طراحی کردم که جایگزین صفحه تاچ می‌شه.
- باورم نمیشه سعید...پس این همه مدت داشتی رو این کار می‌کردی؟
+ فرد نابینا به کمک این صفحه بریل می‌تونه هر متنی رو بخونه و بنویسه. حتی می‌تونه عکس‌ها رو به صورت سه بعدی لمس کنه!
- سعید... من به تو افتخار می‌کنم. تو قشنگ‌ترین معنای زندگی رو پیدا کردی!
+ تویی معنای زندگی من
دستش رو بلند کرد تا موهاش رو نوازش کنه. به اون بافت سیاه سه‌تایی که رسید...، باز کرد چشماشو. کاش عکس دخترش رو ندیده بود.

یکی از هدفون‌ها رو درآورد؛ جیرجیر بالاییا دیگه قطع شده بود. موزیک رو قطع کرد، لباش رو باز کرد و یه آه عمیق داد بیرون. ساعت ۸:۱۷ بود. توییترش رو باز کرد و اون توییت مرتبط با قتل رو پیدا کرد. زیرش نوشت: اگه اون پدر قرمساق و ننه‌ی فاحشه‌ت میدونستن کاندوم چیه و تو رو پس نمینداختن، شاید این مملکت جای زندگی بود. گوشیش رو انداخت اونور و از تخت اومد پایین.
❤2
#نامه_ها

عمو شلبی عزیز،
سرگذشت لافکادیو را خواندم. چه اندوهناک که دیگر نه یک شیرِ درست و حسابی باشی و نه یک انسان واقعی. گفته بودید هنوز که هنوز است منتظر نامه‌ای از او هستید. میدانم بی‌خبری از دوستی قدیمی تا چه اندازه حزین و دشوار است؛ چه ناگوارتر وقتی بدانید او سرگشته است و حتی خود را گم کرده. با تمام قلب از شما سپاسگزارم که با وجود تاثر گم‌کردن یک دوست،‌ سرگذشت او را با ما به اشتراک گذاشتید. حقا که شما برای ما یک عموی واقعی هستید. من را هم در غم خود شریک بدانید.

خواستم برایتان بگویم که من هم سرگذشتی مشابه با لافکادیو دارم؛ از این رو دوست‌تان را می‌فهمم و حسش می‌کنم. من در ابتدا آدمی بودم که بعدها تبدیل به رباتی شد. شاید با خودتان بگویید کدام خنگِ خدایی، با وعده کدام مارشمالویی، آدم بودن را برای ربات بودن ترک می‌گوید؟ هر چه بگویید حق دارید. من هم مثل لافکادیو روزی به خودم آمدم و دیدم که دیگر نه یک آدم درست و حسابی هستم و نه یک ربات واقعی. از آن روز و آن لحظه مدام حسی با من هست که هنوز روشی برای ابرازش ندارم. متوجه‌ حرفم هستید؟ خب، وقتی غمگینم گریه می‌کنم و وقتی خوشحالم می‌خندم؛ اما وقتی حسرتی دارم باید چه کنم؟ به نظرم لافکادیوِ شما هم نمی‌دانست حسرتش را چگونه باید ابراز کند، از همین رو تصمیم گرفت برود و برود و برود. کاش می‌توانستم به او بگویم که «شبانه شماره ۲۰ در سی شارپ مینور» شوپن هم گاهی اوقات جواب است.

نوشته بودید آدمی هستید نازنین، که از قضا خیلی خیلی خوش قیافه و خوش لباس است. افزون بر این گفته بودید خیلی باهوش و مهربانید. با اینکه از نزدیک ندیدمتان می‌توانم صحت کلامتان را قلبا تصدیق کنم و چه حیف که تنها در ۲۸ سالگی شما و دوست‌تان را شناختم. راستش به نظر من هم شما باید رئیس جمهور ایالات متحده بشوید.

به امید دیدار روی ماه‌تان و به سلامتی لافکادیو
ایمان
❤2👍1
زبانت را هم مسواک می‌زنی؟


«اعتقاد بدون تعصب» نوشته پیتر برگر را خواندم. کتابی‌ست در ستایش #تردید. از دنیای مدرنی می‌گوید که هر روز بیش از روز پیش تکثر می‌زاید و از انسان نگون‌بختی که تا آمد از چنگ نهادهای مطلق‌گرای مستبد آزاد شود، اسیر رنج انتخاب شد و در دامن نسبی‌گرایی و بنیادگرایی (که دوروی یک سکه‌اند) افتاد. آنچه باعث می‌شود نسبی‌گرایی و بنیادگرایی را دو روی یک سکه بدانیم، از کارافتادگی و بی‌ارزشی نقش «تردید» به عنوان ابزاری راهبردی برای برون‌رفت از چالش‌های فردی و اجتماعی‌ست. از یک طرف بنیادگرایی که دشمن هرگونه آزادی‌ست با توسل به قطعیت‌ها راه بر تردید می‌بندد و از طرف دیگر نسبی‌گرایی با یقین در اینکه ابدا هیچ یقینی در کار نیست (هیچ حقیقتی در کار نیست و تنها با روایت‌های سوبژکتیو روبه‌روییم)، کارکردِ تردیدِ واقعی را ضایع و مبتذل می‌کند. کتاب به تفصیل آفت‌های هر دو مکتب فکری را شرح می‌دهد و در نهایت راه رهایی از تعصبات فکری را جایی در میان این دو سر طیف می‌بیند. جایی که ما در ساحت فردی و اجتماعی، در برخورد با چالش‌های اخلاقی و سیاسی، با تکیه بر اصولی همچون کرامت انسانی از سازوکار تردید منطقی برای اعتبارسنجی قضاوت‌هایمان استفاده می‌کنیم.

(از اینجا به بعد نظرات خودم است و نه کتاب!)
در مقام تئوری، پیام کتاب ساده و دلنشین است: هوشیارانه تردید کنید تا رستگار شوید! در مقام عمل اما، به ریش مرلین قسم، چه بسیار دیده‌ام خشک‌اندیشان و متعصبانی (مذهبی و سکولار، راستی و چپی) که خود را همواره فردی منعطف و مردد پنداشته‌اند. کاش لااقل اینان به همان اندازه که در سنجش خود به خود آسان می‌گیرند، در قضاوت دیگری هم تسامح داشتند.

خب، چطور می‌شود که این‌طور می‌شود؟ ما آدم‌ها تمایلی ذاتی داریم به آنکه با گذشت زمان پاسخ‌های خود را به هر آنچه زندگی برایمان به ارمغان می‌آورد بهینه کنیم. هر کدام از ما راهکارهای مختصر خودمان برای تکه‌تکه‌کردن رویدادهای روزمره، منطبق‌ساختن‌شان با تجربیات گذشته و حل سریع و بی‌سروصدای چالش‌هایشان را داریم. راهکارهایی که ما را کودن و ماهیچه‌های توجه ما را دچار آتروفی می‌کند. البته که عادت‌ها ابزاری مفید هستند که هر بار با موقعیتی جدید روبرو می‌شویم، ما را از نیاز به یک عملیات ذهنی پیچیده خلاص می‌کنند. در عین حال، همین عادت‌ها ما را از نیاز به بیدار ماندن (و به عبارتی آزادی) در دنیا هم راحت می‌کنند: از این که حضور داشته باشیم، احساس کنیم، فکر کنیم و آن‌گاه به صورت آگاهانه عمل کنیم. برای یادآوری اینکه چکونه عادات ذهنی، شما را کاملا کور می‌کند، کافی‌ست سفری به کشوری ناآشنا داشته باشید. به‌ناگاه بیدار می‌شوید! و الگوریتم‌های ذهنی زندگی روزمره‌تان از نو شروع به نوشته‌شدن می‌کنند. ما تقریباً به سان رباتی با هوش مصنوعی با هر تجربه روبرو می‌شویم. مغز ما به طور مداوم داده‌های حال را به تجربیات گذشته ترجمه می‌کند و از شرایط مشابه گذشته استفاده می‌کند تا بهترین حدس خود را در رابطه با آینده بزند. در چنین شرایطی، دستیابی به تردید هوشیارانه نیازمند تمرینی مدام و هرروزه است.

چه بسیار بارها که خود من در به‌کارگیریِ عادات به‌جای کام‌جویی گزیده شده‌ام. برای مثال، من بی‌شمار دندان عصب‌کشی‌شده و پرکرده دارم و همیشه از بختِ دندانیِ بدم به هفت آسمان شکایت برده‌ام. طی سالیان، خمیردندان‌های فراوان نزد خدایگانِ دهان و دندان بردم و از آنکه هیچ‌یک مورد قبول واقع نگردید سخت پریشان‌حال و درمانده بودم. یک بار کیانا مرا در حال مسواک زدن مشاهده می‌کرد؛ در انتها پرسید: «پس چرا زبانت را مسواک نزدی؟» هفت آسمان روی سرم هوار شد! چطور آنقدر کودن بودم که بعد از بیست و اندی سال زندگیِ به زعم خودم کنجکاوانه حتی یک بار هم به این فکر نکرده بودم که زبان هم جزئی از دهان است و متعاقبا محل تجمع باکتری؟ چطور به این فکر نکرده بودم که برای مراقبت از دندان‌هایم نه فقط دندان‌ها که زبانم را هم باید بشویم؟ جواب ساده بود: تردید نکردن به عاداتِ کوچک ولی هرروزه.
تردید، تمرین می‌خواهد دوستان من؛ تمرین‌های کوچک ولی هرروزه.
❤2
فزون‌تر به فکر‌ کردن فکر می‌کنم در فراز و فرود فهمم. از محدودیت دردناک دایره اندیشه‌هایم دچار درد حاد درماندگی شده‌ام. کشف کرده‌ام که چه مکررانه مسکینِ کلماتم و چه بیکرانه کلماتِ من کم و گم و کر و گنگ‌اند. به لغاتم تردید دارم و تصمیم دارم زیادتر با تمرکز بر تصاویر، تمایلاتم و تأملاتم را تعبیر و تفسیر کنم.
❤2
© Tired Man, 1998. by Vilmantas Marcinkevičius
❤2
#خواب_ها

خواب دیدم از پنجره‌ای بلند و سرتاسری به بیرون خیره شده‌ام. انگار که تهران بودم، حس تعلق و حضور در خانه کودکی را داشتم، دماوند هم از دور پیدا بود انگار. در انعکاس شیشه پنجره دیدم که عریانم. آسمان ولی گرفته بود و خاکستری؛ ابری سنگین پهنه آسمان را پوشانده بود. سکوت و سکونی همه‌جایی برقرار بود، انگار کن خواب باشند همه. من مفتونِ صدای سکوتم، مجنونِ بی‌زمانی سکون، اما دریغ که آن ابر خاکستری بیشتر مضطربم می‌کرد هر دم. هر آن خاکستری‌تر و سنگین‌تر می‌شد. آنقدر سنگین شد که ناگاه از آسمان کنده شد، روی زمین افتاد و شیشه‌وار شکست. موج شکست ابر طوری بود که شیشه پنجره روبه‌روی من هم شکست و پیشِ پایم فروریخت. دیگر هیچ شیشه‌ای نبود میان بیرون و درون؛ و پریشان‌ترم کرد این بی‌مرزی. اینکه از هواشناسی هیچ نمی‌دانستم دلواپسم می‌کرد. باید هواشناسی میافتم و با او حرف می‌زدم. هراسان سوی آینه شتافتم تا جامه به تن کنم. صاعقه‌وار خشکم زد؛ در آینه دیدم هوائم خودم.

@AntiMemoir
❤2
#لحظه_ها

#آروین

فرود آسونی بود. باد مخالف کم بود و تونسته بود سرعتش رو طوری کنترل کنه که نرم روی باند بشینه. دختری که کارآموزش بود از فرط ذوق مدام حرف می‌زد. «عجب تسلطی! آخرش طوری دماغه رو گرفتی بالا و نشستی که انگاری بالرینی نه خلبان. وای... روزی که فهمیدم اولین مربی زن کلوبی، شک نداشتم که ساعت‌های تمرینم رو با تو برمی‌دارم.» تو کاکپیت تنها که شد گوشیش رو از حالت پرواز درآورد. عکس تولد برادرزاده‌ش رو گذاشته بود والپیپر. همه عزیزانش دور کیک بودن و داشتن از ته دل میخندیدن. هیچ نوتیفیکیشنی نداشت. چشماش رو محکم بست، آروم نفس کشید و سعی کرد بوی مامانش رو به خاطر بیاره. از سر کلافگی تلگرامش رو باز کرد. نفسش در جا بند اومد؛ عکس گروه «فَکُ فَمیلی» مشکی شده بود و سه نفر هم زمان در حال تایپ بودن.

از مراقبت پرواز اجازه تیک آف گرفت. گوشیش رو خاموش کرد، آیپادش رو از کنسول کناری در آورد و 500Miles رو پلی کرد. آسمون پیتسبرگ رو دوست داشت. بر فراز خیلی از شهرهای غربِ میانه و ساحل شرقی پرواز کرده بود ولی انگاری ابرهای پیتسبرگ بود که عاقبت پاگیرش کرد و یکجانشین شد. رو زمین همه جا واسش قفس بود، فکر کرد لااقل جایی باشه که آسمونش رو میفهمه. دماغه رو بالا برد و از زمین فاصله گرفت. فاصله. چه کلمه عجیبی. با خودش فکر کرد یه زبان‌شناس چجوری می‌تونه مطمئن باشه معنای پشت یک کلمه رو حقیقتا درک کرده. ۵ سال و ۸ ماه و ۱۷ روز بود که اجازه نداشت خانواده‌ش رو حضوری ببینه. نه خودش اجازه خروج از کشور داشت، نه خانواده‌ش ویزا داشتن. فاصله یعنی هشت ساعت و نیم اختلاف زمانی. یه وقتا که رو زمین دیگه لبریز می‌شد می‌رفت کلوب و سولو پرواز می‌کرد. فاصله یعنی پناه به تعلیق، به تهی. حس جداموندگی داشت، از دنیا، از آدماش، از خودش. فاصله یعنی باخبر شدن از فوت آقاجون تو گروه تلگرام.

دقیق شدن رو کلمه‌ها همیشه آقای #حبیبی رو به خاطرش می‌آورد، دبیر ادبیات دبیرستان دخترانه نیکان. سال کنکور بود و مامانش از حبیبی خواسته بود با تدریس خصوصی بهش کمک کنه تو آزمون موفق بشه. وقتی حبیبی داشت از خونه‌شون می‌رفت، آروین از پشت در اتاقش شنید که به مامانش گفت: «گاهی پندار ما از موفقیت سبب کژتابی درک ما از معنای زندگیه. از دید من دختر شما ذوق ادبی داره. احتراما، پیرو معیارهای از پیش تعریف‌شده موفقیت نباشید؛ موفقیت خیالی بیش نیست.» موفقیت. چه کلمه گنگی. مطمئن نبود حرف حبیبی رو درست فهمیده باشه. درسته، همیشه از خوندن و نوشتن لذت می‌برد، ولی خب اینا که کمکی به مشکل اصلیش تو کنکور که زبان‌شناسی و آرایه‌های ادبی بود نمی‌کرد. یعنی توفیق تو کنکور توهمه؟ مامانش هیچ اشاره‌ای به حرف حبیبی نکرده بود و آروین نمی‌دونست باید چه احساسی داشته باشه. هفته بعد یه معلم جدید ادبیات اومد خونه‌شون؛ مشخصا مامانش با حبیبی هم‌نظر نبود.

شاید می‌خواست گریه کنه؛ برای آقاجون، برای عزیزه، برای مامان و بابا، واسه خودش... مگه غیر از این بود که همیشه تمام تلاشش رو کرده بود تا عزیزانش رو خوشحال کنه؟ ولی حتی تو گریه کردن ناتوان بود، اشکی نداشت. شاید می‌خواست جیغ بکشه. کجای راه مامانشو از دست داده بود؟ چرا مامانش بهش مستقیم خبر فوت رو نداده بود؟ آخه این چه موفقیتی بود که همه رو عاقبت پژمرده کرد. ولی صدایی نداشت، لبی نداشت. شاید می‌خواست سقوط کنه؛ واقعا آخرین باری که دست به قلم شده بود کی بود؟ ولی زمینی نداشت، دستی نداشت، نایی نداشت.

@AntiMemoir
❤2
© Blue Nude, 1902. by Pablo Picasso
❤2
گم شده‌ام. دوباره.

تا به خود نزدیک می‌شوم گم می‌کنم خود را. شده‌ام سیزیف. لعنتِ خدایان توشه راه من است. خود را چون تخته سنگی بر دوش گذاشته، برای باورِ بودن، شیب تندی را بر خود هموار می‌کنم. تا به فراز قله نزدیک می‌شوم، تا خود را تنها می‌یابم، خود از دستم سُر می‌خورد، به ته دره می‌افتد و گم می‌شود.

برای باورِ بودن جایی شاید باشه شاید.
❤3
«#گیاهخوار» اثر هان #کانگ، نویسنده زن اهل کره جنوبی، اولین تجربه من از ادبیات کره جنوبی بود و از آن لذت بردم. جذبه اولیه کتاب برای من اسمش بود؛ من گیاهخوارم و راستش در مواجه اول، رمان با آن جلد قرمزش و زن-درختی که رویش حک شده، فوری بدل شد به ابژهِ میل من. شاید در قدم اول با خواندنش به دنبال کیفِ ابلهانهِ تایید هویت بودم. البته که خیلی زود متوجه شدم نویسنده با کیف ابلهانه من هیچ کاری ندارد و اتفاقا به جای ارائه مانیفستی برای گروهی خاص مثل گیاهخواران، به دنبال تصویر سازی مساله‌ی اجتماعی فراگیرتری‌ست: مساله عدم پذیرش جامعه نسبت به فردی که تطبیق‌پذیر نیست، فردی که در معیارهای از پیش تعیین‌شده جامعه نمی‌گنجد و طغیان می‌کند. من لیوانی آب می‌جستم و طوفان یافتم.

“It’s your body, you can treat it however you please. The only area where you’re free to do just as you like. And even that doesn’t turn out how you wanted.”

«گیاهخوار» در لایه اول رمانی‌ست در ارتباط با استقلال و آزادیِ فرد نسبت به بدن و زندگی خود و در مقابل جامعه‌ای که مدام به دنبال سلب این آزادی‌ست. داستان در کره جنوبی مدرن رقم می‌خورد و ما در حین خوانش آن پا به سویهِ تاریک فرهنگ این کشور می‌گذاریم. داستان چهار پرسپکتیو متفاوت دارد: ۱. کاراکتر گیاهخوار از زاویه دید اول شخص (تنها رویاهایش را می‌بینیم) ۲. کاراکتر شوهر فرد گیاهخوار از زاویه دید اول شخص ۳. کاراکتر شوهرخواهر فرد گیاهخوار از زاویه دید سوم شخص ۴. کاراکتر خواهر فرد گیاهخوار از زاویه دید سوم شخص. گیاهخوار به عنوان کاراکتر محوری کتاب متصل‌کننده روایت باقی کاراکترهاست اما از خود صدایی ندارد و تنها از مسیر نگاه سایر کاراکترهاست که او را می‌شناسیم. او به عنوان فردی که مدام از نظر روانی، جسمی و جنسی تحت آزار جامعه، خانواده و شوهرش بوده، فردیت خود را از دست داده است. به همین سبب با گیاهخوار شدنش (شاید ناخودآگاه و شاید نمادین) طغیان کرده و به جستجوی پس گرفتن کنترل زندگیش است. این تصمیمِ سادهِ شخصی به هیچ‌وجه توسط جامعه و حتی خانواده گیاهخوار پذیرفتنی نیست و به دیوانگی انگاشته می‌شود. متاسفانه در تقابل جامعه‌ای متعصب و حقیقتا دیوانه و فرد عاقلی که تعمدا دیوانه خوانده می‌شود، عمدتا این فرد است که بازنده نهایی‌ست. و شاید همین سویه فرهنگی شرحی‌ست بر آمار بسیار بالای خودکشی در کره جنوبی (رتبه سوم جهانی، بعد از گرینلند و لیتوانی).

در لایه دیگر کتاب به شایع بودن مردسالاری و زن‌ستیزی در جامعه مدرن کره جنوبی پی می‌بریم. دو کاراکتر مرد داستان افرادی خودخواه هستند که در برخورد با همسرانشان دیدی کاملا ابزاری دارند؛ زن باید مطیع باشد و مسئولیت آشپزی، مدیریت امور خانه، نگه‌داری از فرزندان و حتی ایجاد درآمد خانواده را بر عهده بگیرد. حال آنکه از مرد کره‌ای تنها انتظار این می‌رود که در کارش موفق باشد. تلخ‌تر آنکه شکست کاری مرد کره‌ای هم به پای کم‌کاری همسرش نوشته می‌شود و این زن خانه است که به خاطر سوء‌مدیریتش سرزنش می‌شود. علاوه بر این هر دو کاراکتر مرد مرتکب تجاوز به همسر می‌شوند. طی تحقیقی که کردم در کره جنوبی تا سال ۲۰۱۳ تجاوز به همسر از نظر قانونی ممنوع نبوده (کتاب سال ۲۰۰۷ نوشته شده) و حتی در نسل‌های قبل‌تر یکی از روش‌های ازدواج زنان، ناچارا ازدواج با متجاوز بوده است. کتاب شخصیت مرد این جامعه را درنده‌ای تصویر می‌کند که برای این تجاوزگری آموزش دیده و در قبالِ عدمِ حمایتِ احساسی همسر و دید ابزاریش هیچ شرم یا احساس عذاب وجدانی ندارد. شاید به همین سبب است که مردان این داستان اسم کوچک ندارند.

برای خواننده ایرانی ناممکن است خواندن این کتاب و فکر نکردن به شباهتش با فرهنگ و جامعه ایران. فرهنگ متعصبی که افراد خارج شده از هنجارش را به شدت تقبیح و تکفیر می‌کند. جامعه‌ای که در آن هنوز که هنوز است نه تنها هیچ امیدی به تصویب قانونی برای جلوگیری از تجاوز در بستر زناشویی نیست، که هر روز بیشتر و بیشتر به اهمیت تمکین از مرد تاکید می‌شود. کتاب حاوی بخش‌هایی‌ست که انتشار بدون سانسورش در ایران را محال می‌کند. من نسخه انگلیسی کتاب را خواندم و به شما هم همین تجربه را توصیه می‌کنم.

@AntiMemoir

https://bit.ly/3AlU3TM
❤2👍1
اسمش باشه هرمان. بیا یه وقتا هم حرمان صداش کنیم.
❤3
#نامه_ها

منصور عزیز،
این نامه را برای تو می‌نویسم، فقط به خاطر تو.

چند شب پیش نخی سیگار کشیدم، بعد از هفت سال ترک. دقیق‌ترش را بخواهی بعد از ۲۵۹۳ شب و روز خودداری. اول شب را گفتم چون شب‌ها سخت‌تر بود. روی پله‌ای نشستم و به سانِ پاک‌بازیْ ماه‌زده هر کام را بی‌هدر دادم تو. جای خیلی‌ها روی پله خالی بود. من اما مومنانه یاد کردم همه را، سرِ حوصله. شمارنده من حالا تک رقمی‌ست و تا ۲۵۹۳ فاصله زیادی دارد. حتما با خودت می‌گویی ارزشش را نداشت؛ اما مگر زندگی همین نیست؟ سُریدنی از فقدانی به رنجی، و غلتیدنی از خستگی به بی‌خوابی. و خب آنکه عاشق‌تر، لابد سبک‌تر و غلتان‌تر.

منصور عزیز، این نامه را برای تو می‌نویسم که عشق را در گوش کودکی من خواندی. سال‌های آزگار سهم خانه ما از مولتی‌مدیا، یک دستگاه VHS بود که هیچ‌وقت کار نکرد با یک نوار ویدیو عروسی که هیچ‌کس پلی نکرد. چهارم دبستان بودم که VCD به خانه ما آمد؛ سی دی موزیک ویدیوهای تو را اشانتیون گذاشته بودند رویش. بی‌خبر مسحور تو شدم. می‌خواندی برای محبوبت، که فقط به خاطر او، حاضری از هفت شهر عشقی بگذری که من حتی نمی‌دانستم در کدامین کشور و قاره قرار دارند. می‌گفتی حاضری فقط به خاطر او دنیا را غرق در شقایق کنی! چه رسالتی... چه شهامتی! قلبم را گشودی و دلم گرم شد به حضورهایی که شاید معجزه‌ دارند، معجزه‌ای به سرخی شقایق.

جویای هفت شهر عشقت بودم که سر از تذکرة الاولیاء درآوردم. در آن نقلی بود از عارفی که همنام تو بود و شهرتش حلاج. پای چوبه دار بوده که از او پرسيده‌اند عشق چيست؟ چه سوالِ به‌هنگامی! او گفته: امروز بينی و فردا بينی و پس فردا! آن روزش بكشتند و ديگر روز بسوختند و سوم روزش به باد دادند. يعنی عشق اين است. چه جواب سرخی! چه مستِ سبک‌بار و غلتانی! یافتم که عشق را کرانی نیست؛ که اگر عشق را در تصاحب حضور ببینم چه سست و ثقیلم، و اگر در تماشای حضور چه چابک و رها.

طوفانی دیگر رو به آخر است و منصور عزیز، بار دیگر حق با تو بود؛ از همه عالم، عشق ما را بس، عشق تماشایی. از پس رنجِ همه جلساتِ کموتراپی و رادیوتراپی و جراحی، تنها عشق بود که ما را مرهم شد. از پی همه اشک‌ها که بر گونه سراندیم، تنها عشق بود که ما را سبک کرد. کما که پیش از این، فقدان و خسران و هجران را چاره شده بود. کودکی من فقیرانه محتاج تو بود، از تو ممنونم که به خانه‌ام آمدی و برایم خواندی. همیشه عاشق باشی.

دوست‌دار تو،
ایمان

@AntiMemoir
❤3