پادداشت | AntiMemoir
239 subscribers
6 photos
2 videos
1 file
12 links
پادداشت ≠ یادداشت
برای از یاد بردن خود در به یاد سپردن غیر
Download Telegram
#سال_ها

سالِ شیفت

یک
مغز ما چیزی شبیه به آونگِ ساعت است. اولین باری که این را متوجه شدم، مغزم جایی بود میان دربِ سفیدِ اتوبوسِ واحد و آسفالتِ سیاهِ خیابان. با تکانه‌ای از اتوبوس به بیرون پرت شده بودم و مغزم می‌رفت که روی آسفالت فرود بیاید. دوم دبیرستان بودم و تازه آشنا شده بودم با سازوکارِ فیزیکِ آونگ؛ گلولهٔ معلقی که به انتهای نخی نازک آویزان است و در نتیجهٔ گرانشی ثابت، با دورهٔ‌ تناوبی ثابت به جلو و عقب نوسان می‌کند. آموخته بودم که زمانِ یک رفت و برگشتِ آونگ با طولِ نخ رابطهٔ مستقیم دارد و از همین روست که طولِ نخِ آونگِ ساعت‌های پاندولی را طوری تنظیم می‌کنند که هر رفت و برگشتِ آونگ، دقیقا برابر باشد با یک ثانیه. ضربه‌ای که آن‌روز مرا از اتوبوس به بیرون پرت کرد به قدری مهیب بود که به آنی نخِ آونگِ ساعتِ مغزم کیلومترها کش آمد؛ به طوری که هر ثانیه را به سانِ ساعتی تجربه می‌کردم. می‌دانستم که پاهایم دیگر روی پلهٔ اتوبوس بند نیست، و اطمینان داشتم که بالاخره دیر یا زود آسفالتِ کثیفِ پیشِ رویم را به آغوش خواهم کشید. اکنون ولی جایی بودم بینابینی؛ در حال حرکت از یکی به دیگری. نه در اتوبوسِ واحد، نه بر آسفالتِ خیابان، که در وضعیتی بینِ آن دو. من از این حالتِ بینابینی به وضعیتِ «شیفت» یاد می‌کنم.

دو
صبح و شبِ تابستانِ آن سال را با ویدیو گیمی به نام «مَکس پِین» سپری کرده بودم. مکس، کارآگاه پلیسِ نیویورک بود و سعی داشت تا حقیقتِ پشتِ قتلِ همسر و کودکش را کشف کند. او در رویارویی با اعضای مافیا و گَنگِ خیابانیِ دشمنانش، از قابلیتی ذهنی برای کند کردن زمان برخوردار بود. تنها کافی بود که من دکمهٔ شیفتِ روی کیبوردم را بفشارم تا مکس گذرِ زمان را برای خودش آهسته‌تر کند و فرصت بیشتری برای درکِ موقعیتِ دقیقِ دشمنانش و همینطور طراحی و اجرای واکنشی مناسب داشته باشد. من دکمهٔ شیفت را می‌گرفتم و تو گویی که انگار سرِ نخِ آونگِ مکس را گرفته باشم؛ نخش کش می‌آمد و آونگش کندتر می‌شد و هر لحظه را طولانی‌تر زندگی می‌کرد. دلیل برخورداری مکس از چنین قابلیتی همین بود که او ناگهان از غیب ضربه خورده بود؛ ضربه‌ٔ مهیبی که همسر و کودکش را برای همیشه از او گرفته و روان او را به شدت متاثر کرده بود. مکس دیگر نه زنده بود نه مرده، که چیزی بود در حالِ شیفت بینِ این دو.

سه
در شیفت میانِ پلهٔ اتوبوس و آسفالتِ خیابان که بودم، فکرها و تصاویرِ زیادی از پیشِ چشمانم گذشت. در ابتدا ترس و وحشت، تک‌تکِ سلول‌های وجودم را فرا گرفت. آسفالتِ پیشِ‌رو بسی سخت، خشن و دردناک می‌نمود. شاید ضربه مغزی می‌شدم، شاید فلج، یا شاید می‌مُردم؛ جوابِ مامان و بابا را چه باید می‌دادم؟ سپس چشمانِ دخترِ خوبرویی که هنگام رسیدن به اتوبوس به من لبخند زده بود پیش چشمانم نقش بست. سرِ فرصت خیالش را بافتم و از اینکه دیگر اقبالی برای کشفِ رازِ نرگسِ عربده‌جویش نداشتم سرشار از اندوه شدم. بعد به رانندهٔ لعنتیِ اتوبوس فکر کردم و از سبک‌سری و بی‌احتیاطی‌ش سرتاپا خشم و نفرت شدم. در آخر اما، هوای تازهٔ بیرون مشامم را پُر، حواسم را تقویت و ذهنم را پاک کرد. دیدم که از هوای خفه‌کننده و راکد داخل اتوبوس رهایی یافته‌م، نفس عمیقی کشیدم و از بوی خنک و تندی که ریه‌هایم را پر کرد، امیدی در من شکل گرفت. پذیرفتم که دیگر به گذشته راهی نیست و ماندهٔ توانم را جمع کردم تا واکنش بهتری شکل دهم و بهتر بیفتم.

چهار
امسالی که گذشت، سالی بود آکنده از ضربه‌های مهیب. سالی که نخِ آونگ‌ِ مغزهایمان بدجوری در رفت؛ سالی که هزار سال گذشت. سالی که به قدرِ هزار سال پُر بودیم از بیمِ جانِ عزیزمان، از اندوهِ خونِ رفیق‌مان، از خشم و نفرتِ بی‌حد از ضحّاک زمانه‌مان، و از امید به فرداهای روشن‌ترمان. بوی آزادی هوش از سرمان پرانده، رکود را از زندگی پس‌زده‌ایم و پذیرفته‌ایم که دیگر به روالِ عادی راهی نیست؛ که دیگر زیرِ پای گذشته کشیده شده است. اکنون ما دکمهٔ شیفت را نگه داشته‌ایم و در حال طراحیِ واکنشی شایسته برای فرودی بهتر و کم‌دردتر به فردای روشنِ آزادی هستیم. جایی در میانِ قلبم اطمینان دارم که در آینده هر وقت به امسالی که گذشت فکر کنم، از آن حتما به «سالِ شیفت» یاد خواهم کرد.

@AntiMemoir
👍15🕊1
#نامه_ها

سپیدهٔ زندگی
نامه‌ای به سپیده سالاروند

سپیدهٔ عزیز،

انگار لال شده بودم؛ هفتهٔ گذشته وقتی حکمِ دو سال حبسِ تعزیریِ تو را خواندم، همه فریادها در گلوی من بود ولی هیچ صدایی در نمی‌آمد. به سانِ کودکِ فرودستی که دیگر دریافته که دیده یا شنیده نمی‌شود، همه فریادهایم برای تو تبدیل به هق‌هقِ گریه شد. من هیچگاه تو را ملاقات نکرده‌ام، اما از تو چیزهای بسیار آموخته‌ام. تو مرا نمی‌شناسی، من اما سال‌ها در گودریدز دنبال‌کنندهٔ دیدگاهِ تو دربارهٔ کتاب‌ها بوده‌ام؛ همان‌جا که روزی خبردار شدم پژوهشی پیرامونِ یک مردم‌نگاری از کودکانِ کارگرِ افغانستانی در تهران انجام داده‌ای و یافته‌هایت را کتاب کرده‌ای. آری، از تو چیزهای بسیار آموخته‌ام و در صدرش همین که از بنیادی‌ترین راه‌های مبارزه با ظلم، بیانِ حقایقِ آدم‌ها و شرحِ زندگی‌ِ آن‌هاست. از همین رو، برای مبارزه با این ظلمی که بر تو می‌رود، من اینجا از حقیقتِ تو می‌نویسم، لااقل آن حقیقتی که منِ مخاطبت برداشت کرده‌ام. من هم همانند تو راهی جز نوشتن و حرف زدن بلد نیستم؛ که تو آنی که حقیقتت را کتاب کردی، با این‌که اسمش را گذاشتی: «انگار لال شده بودم».

«زن، زندگی، آزادی». میان این سه کلمهٔ پرمایه، زندگی برای من از همه خواستنی‌تر است، و خوشحالم که زندگی درست در مرکزِ این آرمانِ ما جا خوش کرده است. برای من، «زن، زندگی، آزادی» یعنی همین که به سمت جامعه‌ای حرکت کنیم که حقوق و فرصت‌ تک‌تکِ انسان‌ها مستقل از جنسیت، عقیده، قومیت، توانایی‌های جسمی و ذهنی و گرایشِ جنسی‌شان برابر باشد و هر کس بتواند آزادانه حق و فرصتِ انتخابِ زندگیِ مطلوبِ خود را داشته باشد. آری، زندگی مقصودِ غایی من است و از این رو، تویی را که از همیشه شورِ زندگی داشته‌ای می‌ستایم سپیده. تو مدام زندگی را در پستوهایی جُسته‌ای که ما با تمام توان برای مخفی کردن و نادیده گرفتنش کوشیده‌ایم. تو مدام خودت را در جایگاه میانجی قرار داده‌ای؛ میانجی میانِ دیگری‌ای که زندگی از او دریغ شده و مایی که چشم‌ها را محکم بسته و گوش‌ها را با دو دست گرفته بودیم. و در این میانجی ماندن و عادت نکردنِ به ظلم، رنج‌ها کشیده‌ای. اگر سیستم‌های جدا‌سازی مدام تلاش کرده‌اند دنیاهایمان را از هم جدا کنند، تو هم بی‌وقفه دل‌مشغولِ وصل بوده‌ای.

آن روزگاری که همه می‌گفتند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است، تو دغدغهٔ زندگیِ کودکانِ افغانستانی را داشتی. روزهایی که ما چشمان‌مان را به این کودکان بسته بودیم، تو و آیدین بیش از سه سال هر جمعه به گودِ سعید و دیگر گاراژهای زباله رفتید تا راوی دردِ آن‌ها باشید و تجربیاتِ دستِ اولِ خود را هم در قالبِ کتاب و هم با فیلمِ مستندِ «گود» برای ما به تصویر بکشید. همه سال‌هایی که کسی در ایران توجهی به مطالعه‌ٔ فرودستان نداشت، تو از پیچیدگی‌ها و حساسیتِ صدای فرودستان شدن آگاه بودی. مصداق‌های رفتارِ فرادستانه‌ٔ ما ایرانیان در قبالِ افغانستانی‌ها را خوب می‌شناختی و مدام مراقب بودی تا در این میانجی‌گری دچارِ نگاهِ از بالا به پایین نشوی. تو صدایِ زنانِ جنگ‌زدهٔ افغانستانی شدی. تو صدای کودکانِ خانه‌ٔ کودکِ ناصرخسرو شدی. تو صدای کودکانِ معلولِ بی‌سرپرستِ بهزیستی شدی. تو بی‌صداها را یکی پس از دیگری جستار کردی. همهٔ این سال‌ها، تو پیشِ چشمانِ ما یک مطالبه‌گرِ راستین بودن را زیسته‌ای.

من با تمامِ وجودم و با همین فریادِ در گلو شکسته‌ام از ظلمی که تو را به بند کشد اعلامِ نفرت و انزجار می‌کنم. در عین حال، به فردا امیدوارم و برایش مبارزه می‌کنم؛ فردای ایرانی که سپیده‌ها و آیدین‌ها هر روزش را مطالبه‌گر خواهند بود، مطالبه‌گرِ زندگی.

تا نفسِ کودکی بُریده از کشیدهٔ بردگی‌ست
هر آدینه جانِ تو چکیدهٔ خستگی‌ست

کاش از شامِ تاریکِ کودکان بَردَمَد
هر آئینه مهرِ تو که سپیده‌ٔ زندگی‌ست

ارادتمندِ تو،
ایمان
.
@AntiMemoir
❤37🕊9👍2
اسمش را گذاشته بودند «مدرسه». آلونکی بود با پلانی ساده و دایره‌ای شکل و سقفی حصیری. از شاخه‌های درختِ خرما به عنوانِ ستون و سازهٔ ابتدایی، و از طناب‌های بافته‌شده از برگ‌های نخل برای پوشاندن میانِ جداره‌ها استفاده کرده بودند. تخته‌سیاهی طبله‌کرده در انتهای کپر روی زمین قرار داشت و رو‌به‌روی آن چهار نیمکتِ فلزی زنگ زده ردیف کرده بودند. ابرِ چابهار باریدن گرفته بود و به سان یک کلاشینکف، سقفِ زِپرتیِ کپر را رگباری نشانه گرفته بود. باد تند و خیسی از میان خُلل و فُرجِ حصیرها نفیر می‌کشید و چراغ نفتی را به پِت‌پِت انداخته بود. به سمت درگاه رفت، پیتِ قرمز و خاکی کلاس را از میان دمپایی‌های یک شکلِ دانش‌آموزان برداشت، هر چه مانده بود در چراغ خالی کرده و شعله‌اش را زیاد کرد. حال سایهٔ دختر و پسر بچه‌ها بلندتر شده بود و انگار که با رقصِ شعلهٔ چراغ، سایه‌ها هم داشتند روی دیوارهٔ کپر با یکدیگر می‌رقصیدند؛ رقصی برای هیچ.
@AntiMemoir
❤8🔥4😢3💔2
دودِ سیاهی آسمانِ گاراژ را فراگرفته بود. پلاستیکی‌ها و فلزی‌ها را جدا کرده و بیمارستانی‌ها را آتش زده بودند. حال هر یک از کتفیْ‌کولی‌ها مملو از آشغال‌هایی بودند که قرار بود برای وزن‌کشی بروند روی باسکولی که بین کانکس‌ها قرار داشت. روی مبلِ قرمزِ جلوی باسکول نشست و به دست‌آوردِ آن شب خود خیره شد. راضی نبود. چند موش‌ از زیرِ مبل بیرون جستند و هر کدام به سوی کنجِ تاریکِ دیگری دویدند. آن‌سوی مبل، یک دستهٔ پخش و پلا فالِ فروخته نشده تلمبار شده بود؛ یکی را شانسی برداشت و دوباره به راه افتاد. رفت سوی باقی بچه‌ها، که برای بیدار نکردنِ بزرگ‌ترها دروازه‌های گل‌کوچیک‌شان را دورتر از کانکس‌ها برپا کرده بودند و کنارِ آتشِ افروخته مشغول بازی بودند. نگاهش روی تورِ دروازه‌ها خیره ماند که به جای نخ، از کیسهٔ زباله بافته شده بودند. فال را باز نکرده به آتش انداخت و از آنکه دیگر هیچ بویی احساس نمی‌کرد خوشحال بود.
@AntiMemoir
❤7💔4👍2
به اتاق جدیدش وارد شد؛ احتمالا آخرین اتاقش. بزرگ نبود. با وجود پنجره‌ای بلند و سراسری در دیوارِ چپ، کم‌نور بود و گرفته. سایرِ دیوارها با کاغذ‌دیواری با طرحِ اسلیمیِ گل‌درشتی به رنگ‌های زرد و سبز پوشانده شده بودند. سالخورده شده بود. ‌این‌جا و آن‌جا، گوشه‌هایش برآمده بود و گچِ ترک‌خوردهٔ زیرش را نمایان می‌کرد. در امتدادِ هر دیوارش نرده کشیده و برای کف‌پوش، از لاستیکی خاکستری و ضدلغزش استفاده کرده بودند. چمدانش را پایینِ جالباسیِ فرفورژهٔ کنارِ تخت رها کرد و حفاظ‌ِ ریلی تختش را از هر دو سو پایین کشید؛ آن‌طور واقعا نمی‌شد بهش گفت «خانه». به سمتِ پنجره رفت تا بازش کند و شاید بوی شاشی که از سالنِ اصلی می‌آمد را حس نکند دیگر؛ اما ویلچرِ زیرِ پنجره حواسش را پرت کرد. نشیمنگاهِ ویلچر در قسمت کَپَل کاملا پَخ شده بود. به سمت جالباسی برگشت، ماتیکِ قرمزش را از کیفِ دستیش بیرون آورد، چشمانش را بست و لبانش را غنچه کرد.
@AntiMemoir
💔5👍3
بیدار بودم، اما نا نداشتم انگار برای بلند شدن. سردم بود و زیرِ پتوی دولایه به سنگینیِ یک فیلِ ساوانا افتاده بودم. اول قفلِ گوشی را باز کردم، و بعد چشمانم را. اتاق هنوز تاریک بود و نورِ سفیدِ صفحه، از قرنیه تا بصل‌النخاعم را سوزاند. با همان چشمانِ نیمه‌باز و قی‌کرده، تیترِ خبرها را مرور کردم. لعنت؛ ۲۳ ساله می‌شد امروز. گوشی را انداختم آن‌ور و چشمانم را دوباره بستم. باید اول نفس‌هایم را آرام می‌کردم. آمدم دست راست را روی سینه ببرم تا آن نبضِ وحشی‌ که در گوش‌ها حس می‌کردم روی قلب هم لمس کنم و تسکینش دهم؛ حواسم ولی به دستِ چپ جلب شد. چشم‌ها را دوباره به سختی گشودم. ناخن‌هایم طوری کفِ دستِ چپم فرو رفته بود، که وقتی مشت را باز کردم انگشتانم به رعشه افتادند. نفس‌هایم تندتر و سرم داغ شد. سنگینیِ غم دوباره مغلوب شده بود به بُرندگی خشم. پتو را با پا کنار زدم، با برافروختگیِ یک گاوِ وحشیِ اسپانیایی بلند شدم و زیرِ لب تکرار کردم: «محسن را اگر اعدام نمی‌کردند، ۲۳ ساله می‌شد امروز».
@AntiMemoir
😭12😢4
Shena Kon
Jalboat
شنا کن مهاجر

@AntiMemoir
❤4😢1
اکسیرِ حیات یا جامِ شوکران
نگاهی به تحولات اخیر هوش مصنوعی

یک.
تصور کنید قرار بوده اکسیری را به مرور زمان در طی چندین سال بنوشیم تا پس از چند دهه توانایی‌های ابرانسانی پیدا کنیم. این اکسیر به ما قدرت می‌داده تا با اَبَرهوش خود، مشکلاتِ فوقِ پیچیدهٔ پزشکی، اجتماعی، اقتصادی، اقلیمی و فضایی را حل کنیم. دکترهایمان البته کمی هم نگرانِ عوارضِ جانبیِ این اکسیر بوده‌اند، با این‌حال خوش‌بین بوده‌اند که در این بازهٔ زمانیِ چند‌ساله که اکسیر هنوز اثر نکرده، راه‌حلِ مقابله با این عوارضِ جانبی را هم پیدا می‌کنند. اکنون اما، پس از نوشیدن جرعه‌ای از این اکسیر، نه تنها اولین نشانه‌های اَبَرهوش بروز پیدا کرده [۱] بلکه دکترها متوجه شده‌اند که گرفتار سرطانی بدخیم شده‌ایم [۲]. این اکسیر البته چیزی نیست جز هوش‌‌ مصنوعی. من طیِ پنج سالِ گذشته مشغول به پژوهش در حوزهٔ هوش مصنوعی و رباتیک بوده‌ام و در این متن، به صورت خیلی مختصر از تحولاتِ اخیرِ این تکنولوژی (پاراگراف دو)، تغییراتِ پیش‌ ِرو (پاراگراف سه)، مخاطراتِ جدی آینده (پاراگراف چهار و پنج)، و چالش‌های احتمالیش در زندگی‌های جمعی (پاراگراف شش) و فردی‌مان (پاراگراف هفت) می‌نویسم.

دو.
قابل‌توجه‌ترین توسعهٔ هوش‌ مصنوعی در چند سال اخیر، پیشرفت در پردازش ِزبان ِطبیعیِ انسان‌ها توسط مدل‌های زبانی بزرگ (LLM) است. این مدل‌های شبکه عصبی مصنوعی، با استفاده از مجموعه‌های عظیمی از داده‌های متنی موجود در اینترنت طوری آموزش می‌یابند که در یک جملهٔ جزئی، باید کلمهٔ بعدی جمله را پیش‌بینی کنند. کاربردهای رایج این مدل‌ها شامل: پاسخ دادن به سوالات، خلاصه کردن متن، ترجمه متن به زبان‌های دیگر، تولید کد کامپیوتر، تولید پست‌ وبلاگ، داستان‌، مکالمه و سایر انواع محتواست. شواهد گزارش شده حاکی از آن است که نسخهٔ اولیه‌ای از یک مدل‌ زبانی با نام GPT-4 محصول شرکت OpenAI، علیرغم اینکه صرفاً یک مدل زبانی است، قابلیت‌های قابل‌توجهی از هوش را در حوزه‌ها و مسائل مختلف، از جمله انتزاع، ادراک، بینایی، برنامه‌نویسی، ریاضیات، پزشکی، حقوق، درک انگیزه‌ها و احساسات انسانی و … نشان می‌دهد. هوشمندیِ GPT-4 در دامنه وسیعی از مسائل در سطحِ هوشمندیِ انسانی یا فراتر از آن است و با وجود محدودیت‌های فعلی‌اش نشانی‌ست از یک تغییرِ پارادایمِ اساسی در زمینهٔ علومِ کامپیوتر و سایر علوم.


سه.
همه‌چیز در شرف تغییر است؛ همه‌چیز! همان‌گونه که ظهور کامپیوتر خانگی، اینترنت، تلفن هوشمند و شبکه‌های اجتماعی همه‌چیز را تغییر داد، هوش مصنوعی به مرحله‌ای رسیده که با نرخی نمایی روز‌به‌روز بزرگ‌تر شود و همه‌چیز را تغییر دهد. تمامی مسیرهایی که ما طی آن‌ها تولید اطلاعات و محتوا می‌کنیم، از متن گرفته تا صوت یا ویدیو، و همگی راه‌های ارتباطاتی ما در جامعه در آستانهٔ تحولاتی انقلابی هستند. هر کسی قادر خواهد بود که بی‌درنگ، افکار، ایده‌ها و تصوراتِ انتزاعی و خلاقانهٔ ذهن خود را به صورتِ تصویری با بقیه به اشتراک بگذارد. تمامی حرفه‌هایی که تکیهٔ اصلی‌شان به زبان، تجزیه و تحلیلِ اطلاعات و ارتباطات است متحول شده و محصولاتشان با کیفیتی بهتر و هزینه‌ای کمتر در دسترس آدم‌های بیشتری قرار خواهند گرفت. از جمله‌ٔ سیستم‌های در آستانه‌ٔ تحول میتوان به: سیستم آموزشی، مراقبت‌های بهداشتی، خدمات حقوقی، پشتیبانی مشتری، روزنامه‌نگاری و تولید محتوا، خدمات اقتصادی و حسابداری، مدیریت منابع انسانی و فروش و بازاریابی اشاره کرد. مهمترین تحولِ پیش‌رو البته در بخش پژوهشِ علمی و توسعهٔ نرم‌افزار رخ می‌دهد، چرا که با فراهم شدن امکان دسترسی به اطلاعاتِ غنی و پردازش شده، بینش‌هایی جدید در همهٔ شاخه‌های علوم ایجاد می‌شود و سرعتِ نوآوری و اکتشافات علمی به صورت نمایی افزایش می‌یابد.

(ادامه در پست بعدی 👇🏽)
@AntiMemoir
👍8🙏1
(ادامه از پست پیشین👆🏽)

چهار.
اولین مخاطرهٔ جدی پیشِ رو، چگونگی استفاده بشریت از این ابزار جدید است: استنلی کوبریک در فیلم «۲۰۰۱: یک ادیسه فضایی» [۳]، روایتی از نخستین روزهای حضور انسانیان روی زمین را به تصویر می‌کشد. در این تصویر می‌بینیم چگونه وقتی نخستین راست‌قامتان استفاده از یک استخوان به عنوان ابزار را می‌آموزند، در اولین فرصت از این ابزار به عنوان سلاحی برای حذف دیگران استفاده می‌کنند. این تصویر نمادی‌ست از آنکه رابطه بشریت با فناوری، شمشیری‌ست دو لَبه؛ داستانی که بارها در طول تاریخ تکرار شده و ابزارهای بی‌شماری که نخست با هدف ایجاد بهبودی در جامعه طراحی شده‌اند، تبدیل شدند به سلاحی برای اعمال قدرت، کسب ثروت و حذف مخالف. شبکه‌های اجتماعی در واقع اولین محکِ جدی از تماس میانِ انسان و هوش مصنوعی بودند و ما در این ارتباط شکستی جدی خوردیم: بمباران اطلاعاتی، اعتیاد، جنسی‌سازی کودکان، شوم‌گردی، کوتاه شدن بازه زمانی توجه، دوقطبی شدن جامعه، اخبار جعلی و …، همگی محصولاتِ جانبی، ناخواسته‌ و برنامه‌ریزی نشدهٔ استفاده از هوش مصنوعی‌ای بود که تنها با یک هدف بهینه‌سازی شده بود: درآمدزایی بیشتر برای مالکِ تکنولوژی. آیا برای رویارویی با کمپانی‌هایی که با استفاده از هوش مصنوعی‌ای به مراتب قوی‌تر و عمومی‌تر سودای بهره‌کشی بیشتر و سخت‌تر از انسان را در سر دارند آمادگی لازم را داریم؟


پنج.
مخاطرهٔ جدی‌تر اما مسالهٔ چگونگی کنترل هوش مصنوعی‌ (AI Alignment) است: چگونه می‌توان ابرهوشی ساخت که به سازندگانش کمک کند و در عین حال جلوگیری کرد از ساخت ناخواستهٔ ابرهوشی که سازندگانش را از بین ببرد؟ «۵۰ درصد از محققان هوش مصنوعی بر این باورند که با احتمال ۱۰ درصد یا بیشتر، انسان‌ها به دلیل ناتوانیِ ما در کنترل هوش مصنوعی منقرض می‌شوند» [۴]. با وجود اینکه در چند سال گذشته پژوهش‌های مختلفی در زمینهٔ امنیت هوش‌مصنوعی انجام شده است، دانش فعلی ما در این زمینه به هیچ‌وجه متناسب با نیازهایمان برای کنترل کامل هوش مصنوعی نیست. مهمترین دلیل برای این نقطه ضعف هم البته پیشرفتِ فوق سریع و ناباورانهٔ هوش مصنوعی‌ست، به طوری‌که قسمی از دانشمندان این حوزه، ظهورِ تواناییِ فعلیِ هوش ِمصنوعی را شاید تا سال‌ها یا دهه‌های بعد هم ممکن نمی‌دانستند. با این حال ما به همان توصیه‌ها و نتایج ناچیز متخصصانِ امنیتِ هوش مصنوعی هم بی‌توجه بوده‌ایم: ما به هوش مصنوعی کد نوشتن یاد داده‌ایم؛ آن را به اینترنت و سرورهای ابری وصل کرده‌ایم؛ مهمتر از همه با استفاده از شبکه‌های اجتماعی، آن را در معرض شناختِ روان انسان و سازوکارِ دستکاریِ این روان برای رسیدن به هدف مطلوب گذاشته‌ایم. آیا قادر هستیم برای لحظه‌ای بایستیم و از نو به مسالهٔ کنترلِ این ابرهوش نگاه کنیم؟ آیا این سرطان را درمانی هست؟


شش.
نقل قولی هست از یووال هراری که: «آنچه که سلاح‌های هسته‌ای برای دنیای فیزیکی هستند، هوش مصنوعی برای دنیای مجازی و نمادین است». در مرحله کنونیِ هوش مصنوعی، یکی از جنبه‌های زندگیِ جمعی که دستخوشِ دگرگونیِ اساسی می‌شود مسالهٔ اعتماد است. دیپ‌فیک یا جعل عمیق، روشی است که بر اساس هوش مصنوعی برای ساختن تصاویر و صداهای جعلی از انسان‌ها استفاده می‌شود. دیپ‌فیک‌های تولید شده توسط هوش مصنوعی می‌توانند تهدید قابل‌توجهی برای روش‌های احرازِ هویتِ بیومتریک، مانند تشخیص چهره و صدا باشند. متجاوزان با ایجاد تصاویر، ویدیوها یا فایل‌های صوتیِ جعلیِ بسیار واقعی می‌توانند این سیستم‌های احراز هویت را دور بزنند. به عنوان مثال، این تصاویر جعلی می‌توانند شخصی را در حال مشارکت در رفتاری جنسی‌ نشان دهند که در واقع هرگز رخ نداده است، یا می‌توانند برای تغییر کلمات یا حرکات یک سیاستمدار استفاده شود تا ظاهراً به نظر برسد که او چیزی را گفته که در حقیقت هرگز گفته نشده است. در جامعه‌ٔ فعلی ایران که انتشار یک عکس یا فیلم گاهی بهانه‌ای برای قتلی ناموسی می‌شود، آگاهی، اطلاع‌رسانی و آمادگی برای شناخت و رویارویی با چنین ابزار‌هایی اهمیتی دوچندان دارد.

هفت.
بگذارید تا سوال‌های سخت‌تر را زودتر از خودمان بپرسیم. هوش مصنوعی در زندگی فردی ما چه تاثیری خواهد گذاشت؟ آیا هویت و اهداف ما در زندگی به عنوان یک انسان، با ظهور یک ابرهوش تغییری خواهد کرد؟ آیا رابطه احساسی با یک ربات،‌ می‌تواند جایگزین رابطه‌های انسانی شود؟ اگر بله، از جایگزین شدن، چه احساساتی را تجربه می‌کنیم؟ اگر روزی کار تخصصی‌مان توسط یک ربات به مراتب بهتر و سریع‌تر انجام شود چطور؟ آیا با این تغییرات دچار بحران معنایی/وجودی می‌شویم؟ به امید آینده‌ای بهتر برای بشریت.

پی‌نوشت: تصویر این پست را توسط هوش مصنوعی با درخواست زیر ایجاد کردم: برای من یک نقاشی‌ از آینده‌ای دیستوپیایی بکش، به سبک ونسان ون‌گوگ لطفا!

@AntiMemoir
👍8❤1🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تلویزیونِ استرالیا در سال ۱۹۷۵ با پخشِ زنده‌ٔ ویدیوی بالا فرمت تصاویر خود را از سیاه‌سفید به رنگی تبدیل کرد. من همیشه شیفتهٔ نقاط عطف و لحظاتِ انقلابیِ بروزِ عینیِ تغییر هستم؛ لحظاتی که آدم‌ها در می‌یابند زندگی در دنیای رنگی هم ممکن است و برای تجربه کردنش نیازی به ماسکِ اکسیژن ندارند. با این‌حال نکته‌ٔ وجدآور این ویدیو برای من در آن است که اکثر بینندگان این ویدیو در آن زمان هنوز تلویزیونِ رنگی نداشته‌اند و با دیدن این تصاویر احتمالا متوجه هیچ ‌چیزِ عجیبی نشده‌اند و اهمیتِ این لحظهٔ تغییر در آیندهٔ رسانه را درک نکرده‌اند.

این ویدیو برای من بیش از هر چیز تداعی‌کنندهٔ انقلابِ «زن، زندگی، آزادی»ست. بسیاری هنوز ناباورند، بسیاری هم البته ترسیده، خواهان برقرار ساختنِ نظمِ پیشین، و یا در جستجوی ماسکِ اکسیژن؛ تغییرِ بزرگ اما اتفاق افتاده است. اگر دخترانِ ایران را در جامعه می‌بینید و حتمی بودن تغییرات پیش‌ِرو برایتان مسجل نشده، شاید باید گیرنده‌های خود را عوض کنید.
@AntiMemoir
👏6🕊6❤1👍1
چهار بند دربابِ خاک‌سپاری

یک.
دیشب به مراسم خاک‌سپاری خودم فکر می‌کردم. تب کرده بودم و بویایی‌ام از کار افتاده بود. منطقا باید ماگِ چایِ داغم را پر سروصدا هورت می‌کشیدم و این خُسران بویایی را با یک جُبران شنوایی به فراموشی می‌سپردم و می‌خوابیدم؛ ولی به مرگم فکر کردم. اوهامَم راه به جاهای غریبی برد ولی آخر سر به این نتیجه رسیدم که بدهم روی سنگ‌قبرم یک پسورد وای‌فای بتراشند؛ نه آنکه بخواهم بعد از مرگم هم انتقام‌جویانه خدمتی ارائه بدهم برای دهن‌کجی به شکاف‌ طبقاتی جامعه، نه اتفاقا کاملا برعکس، در بازی‌ای که میلیاردها رقیب دارم و انگشت‌شمار مشتری، باید بالاخره یک مزیت رقابتی‌ جور کنم. تنها کافی‌ست که بازدیدکنندگان قبرستان از دور علامت وای‌فای را ببینند تا بالای سرم بیایند. احتمالا لحظاتی را در تقلا برای وصل شدن به اینترنتِ قلابی پیش من خواهند گذراند. خدا را چه دیدی؟ شاید در مراجعهٔ دوباره به پسوردِ قلابی، نگاهی هم به نامِ صاحبِ قبر انداختند. خود من که در مواجهه با وای‌فایِ رایگانِ از دست‌رفته گریه هم می‌کنم.

دو.
ارتباطِ منِ مهاجر با خاک‌سپاری‌ام، ارتباط یک کشتی‌ست با بندرش؛ کشتی‌ای که دائماً بین دو بندرِ مبدا و مقصد در حال حرکت است، هرگز در هیچ‌کدام با اطمینانِ خاطر لنگر نمی‌اندازد، و از پسِ سال‌ها دیگر بر فرازِ عرشهٔ خود نه پرچمی از مبدا دارد و نه مقصد. نمی‌دانم در چه سرزمینی و با چه مراسمی به خاک سپرده خواهم شد. به گمانم در آغوش مرگ هم ندانم‌گرا باقی خواهم ماند و این همه انتخابِ بیهوده را به دوش دیگران می‌اندازم. این البته بدان معنی نیست که دربارهٔ چگونگی شکل‌پذیری هر یک از سناریو‌های ممکن خیال‌پردازی نکنم. مثلا اگر به ایران ببرندم، احتمالا آخرین عطر روی تنم ترکیبی از بوی تند کافور و صَمغی سِدر خواهد بود، و اگر همینجا ماندنی شدم لابد بوی تیز و تمیز فرمالدهید می‌دهم.

سه.
در سنتِ خاک‌سپاریِ غرب، رسمی وجود دارد به نام یولُجی (Eulogy)، که در آن خانواده، دوست یا آشنای متوفی در نطقی کوتاه تأملی بر زندگی او می‌کنند، و دستاوردهایش یا تأثیراتی که بر اطرافیان خود گذاشته را بازتاب می‌دهند. اگر قرار باشد عیارِ زندگیِ خودم را با کمیت و کیفیت‌ یولُجی‌های خوانده شده برایم بسنجم، شاید بهتر بود که همان هشت سالِ قبل، پیش از مهاجرتم می‌مردم. دوستان و آشنایانِ نزدیکِ بسیار بیشتری داشتم و در ارتباطاتم شادتر، خوش‌بین‌تر و پرانرژی‌تر بودم. امروز اما بدعنق و بدبین و تنهاتر هستم و چه بسیارانی را که آزرده‌خاطر کرده‌ام. با این‌حال کوشیده‌ام تا بیشتر خودم باشم، بیشتر خودم شوم، و بیشتر دیگران را به خودشان نزدیک کنم. مرگِ باشکوه برای من، مرگی‌ست که به جای یولُجی، فراخوانی داشته باشد برای آنانی که عزیزشان می‌دارم تا بیشتر خودشان شوند. (برای یک مواجههٔ به خود نزدیک‌کننده با سوگ، رجوع کنید به رشته نوشته‌های حوسل با هشتگ #روایتی_از_سوگ.)

چهار.
برای من، مراسمِ وداع با «مَکِنزی مِی» باشکوه‌ترینِ خاک‌سپاری‌هاست. من و مَکِنزی هر دو در یکسال اما با ده هزار کیلومتر فاصله از یکدیگر به دنیا آمدیم. اگر که مانده بود لابد الان او هم دچار بحران سی سالگی بود. با این‌حال مَکِنزی هشت سالِ پیش مرد؛ درست همان سالی که من مهاجرت کردم. او در بندِ محلی‌شان ترومپت می‌نواخت و مانند من از میان همهٔ خوبان موسیقی، دیوانه‌وار شیفتهٔ بندِ Radiohead بود. ۲۶ نفر از دوستان و هم‌نوازانِ مَکِنزی، در مراسم خاک‌سپاری او گرد هم آمدند، بی‌آنکه کلمه‌ای به زبان آورند به دور تابوت و خانواده‌اش حلقه زدند، و برای بزرگداشت او در سازهایِ برنجی خود دمیدند و ترک «Motion Picture Soundtrack» از Radiohead را در یک گروه‌نوازی به اجرا درآوردند. چه وداعی باشکوه‌تر از آنکه در میان نفیرِ ترومپ و ترومبون و شیپورهایی که آهنگ مورد‌علاقه‌ات را می‌نوازند، هر کسی را ابتدا به خود حقیقیش نزدیک و بعد برای همیشه ترک کنی!
@AntiMemoir
❤6👍1🤔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
(ادامه از پست پیشین👆🏽)

مراسم خاک‌سپاری مَکِنزی مِی
@AntiMemoir
❤6
سال‌ها گذشتند و اشک‌های ما سبک نشد،
طرحی از چشم‌مان شد.

سال‌ها گذشتند و شعرهای ما شفا نشد،
شمعی از قلب‌مان شد.

سال‌ها گذشتند و صدای ما رها نشد،
رمزی از مغزمان شد.

سال‌ها گذشتند و تاریکیِ ما سَحر نشد،
رنگی از خودمان شد.

@AntiMemoir
❤15😢3👍2
#نامه_ها

اَلِف عزیز،

امروز به کتابخانه رفتم. چای کیسه‌ایم را انداختم ته فنجان. ته نداشت اما. چای سقوط می‌کرد؛ بی‌صدا و بی‌پایان. بی‌صدا بوده‌ای تو هیچ‌وقت؟

امروز به خیابان رفتم. چتر قرمزم را باز کردم. دسته نداشت اما. چتر پرواز ‌می‌کرد؛ بی‌نشان و بی‌بازگشت. بی‌نشان بوده‌ای تو هیچ‌وقت؟

امروز به ایستگاه قطار رفتم. بلیتم را بیرون کشیدم. مقصد نداشت اما. بلیت سکوت می‌کرد؛ بی‌زمان و بی‌مکان. بی‌زمان بوده‌ای تو هیچ‌وقت؟

امروز به خانه رفتم. آینه‌ آسانسورم را نگاه کردم. جیوه نداشت اما. آینه‌ تردید می‌کرد؛ بی‌چهره و بی‌حافظه. بی‌چهره بوده‌ای تو هیچ‌وقت؟

دختری در کتابخانه، پیرمردی در خیابان، مادری در ایستگاه قطار و پسری در خانه.
یکی چایم را دید، دیگری چترم را، آن یکی بلیتم را، و آخری آینه‌ام را.
دیدند... و ترسیدند.
من هم ترسیدم.
مرا که یادت هست الف عزیزم؟
همیشه از ترسِ دیگران می‌ترسیدم.

من گم شده‌ام؛ تو کجایی؟

دوست‌دار تو،
ایمان

@AntiMemoir
❤19👏1😢1
سفرنامه‌ی سکوت

خواب بودم انگار، ولی بیدار نمی‌شدم. تنها،‌ میانه‌ی دهلیزی سرگردان بودم؛ بلند و باریک، بی‌در و بی‌پنجره. سکوت و سکونی همه‌جایی برقرار بود، تو گویی خواب باشند همه. راهرو از دو سو گشوده بود، به چپ و راست. ناگهان از هر دو سو، چیزی چنان شکست که پژواکش در وجودم ترک انداخت. تنها یک چیز می‌دانستم: باید زودتر راه خروجی می‌یافتم.

ناگزیر، راهی را که به راست می‌رفت، در پیش گرفتم. با هر قدم، چهره‌ای آشنا از دل تاریکی پدیدار ‌می‌شد. عزیزانم، یکی پس از دیگری، خاموش و بی‌حرکت، هر یک تکه‌ای آینه در دست داشتند. نگاهشان بی‌کلام، اما سکوتشان سرشار از نور. با هر نگاه، مهر دیرینه‌مان را به یاد می‌آوردم و با هر یاد، تکه‌ای از آینه را از دستشان می‌گرفتم. در انتهای راهرو، تکه‌ها را کنار هم چیدم؛ شکستگی‌ها هنوز پیدا بود، اما تصویر کم‌کم شکل گرفت. آخرین تکه را که جا دادم، آینه کامل شد؛ در آن، کبوتری سفید نشسته بود، شادمان، با چشمانی منتظر.

مبهوت، راهی را که به چپ می‌رفت، در پیش گرفتم. در این سو، چنان تنها بودم که زمان از هم گسست؛ ده روز در راه بودم، ده سال، یا ده قرن. این بار، در هر گام، چهره‌ای از گذشته‌ام از سایه‌ها بیرون می‌آمد؛ نه عزیزانم، که خودم در سنین مختلف. کودکی‌ام، نوجوانی‌ام، مردی که بودم، خاموش و بی‌حرکت، هر یک تکه‌ای آینه در دست داشتند. نگاهشان خاموش، اما سکوتشان آکنده از درد. با هر نگاه، زخمی فراموش‌شده را به یاد می‌آوردم، و با هر یاد، تکه‌ای از آینه را از دستشان می‌گرفتم. در انتهای راهرو، تکه‌ها را کنار هم چیدم؛ شکستگی‌ها هنوز پیدا بود، اما تصویر کم‌کم شکل گرفت. آخرین تکه را که جا دادم، آینه کامل شد؛ در آن، کلاغی سیاه نشسته بود، غمین، با چشمانی منتظر.

به میانه‌ی دهلیز بازگشتم، با دو آینه در دست. به نگاه منتظرشان خیره شدم؛ کبوتری سفید، کلاغی سیاه. یکی مسرور، دیگری اندوهگین. یکی سرشار از نور، دیگری در آغوش سایه. هر دو در انتظار، هر دو در سکوت. آینه‌ها را در هم شکستم و پژواک تیز شکستن، باقی‌مانده‌ی وجودم را از هم گسست. دیگر در کالبد خود نبودم. در هیأتِ حضوری ناظر، از بالا خود را می‌دیدم؛ ایستاده میان شیشه‌های فرو ریخته، میان پرهای سپید و سیاه. سرانجام دریافتم: راه خروج همیشه از بالاست. و من، پرواز بودم از آغاز، بی آنکه بدانم.

@AntiMemoir
❤11🥰1👏1
Perfection
Clint Mansell
کبوتر سفید، کلاغ سیاه.
@AntiMemoir
❤4⚡1
#نامه_ها

پله‌پله تا ملاقات خواهر

فلیچیتای عزیز،

باید برایت بنویسم؛ به حرمت آن بی‌شمار خنده‌ی شادمانه که در این همه سالِ خوب و بد، تو در قلبم کاشتی. باید برایت بنویسم تا بدانی چرا پای پروازت گریستم؛ چرا به شانه راستت پناه بردم تا اشک‌هایم را با خود ببری.

چه حضور قریبی داری تو. از همان ابتدا همین بودی. پیش از آنکه ببینمت، آمده بودی. قبل آنکه دیدارت کنم، میان دنیای خواهرت، روشن ایستاده بودی؛ بی‌دریغ و بی‌ادعا. مثل پرتویی که از پنجره بر دیوارِ اتاق می‌افتد، گرم‌مان می‌کردی؛ بی‌آنکه آفتاب حضورت را دیده باشم هنوز. یادم هست آن نخستین‌بار را، که با او رو به دریا ایستاده بودم. چشمانش خیس بود. رو به من برگشت و گفت: «دریا، خواهر است»؛ یعنی که دریا آرام است، که دریا بی‌کران است، که در برت می‌گیرد و قریبانه مراقب توست. که دریا تویی.

چه حضور غریبی داری تو. از همیشه هم همین‌ بودی. پیش از آنکه ببینمت، رفته بودی. بعد آنکه پیدایت کردم حتی، میان دنیای خودت، خاموش نشسته بودی؛ بی‌خود و بی‌تمنا. مثل نوری که بر خوابِ برگ‌ها حتی سایه نمی‌اندازد، فروتن‌مان می‌کردی؛ بی‌آنکه ماهتاب حضورت را فهمیده باشم هنوز. یادم هست آن شب شوم را، که خبر بیماری‌ت را در گوش او نجوا کردی. چشمانش خیس بود. رو به من برگشت و گفت: «خواهر، دریاست»؛ یعنی که خواهر تنهاست، که خواهر صبور است، که حتی در شبِ طوفانش، غریبانه نگران توست. که خواهر تویی‌.

و چه حیرانم من؛ آواره‌ای میان قربت و غربت تو؛ که هر روز، هجرتم را آه می‌کشم. این جبرِ زمان، این تبعیدِ جغرافیا و این فاصله‌ی بی‌انتها با تو را. و این دست‌های خالی را که مرهمی برای شانه‌ی راستت نبودند... و نیستند. و از ستم روزگار، پناه بر شعر:
و كيف تريدينني أن أقيسَ مساحةَ حزني؟
و حزنيَ كالطفل... يزدادُ في كلِّ يوم جمالاً و يكبرْ.

— نزار قبانی
و چطور می‌خواهی وسعت اندوهم را برایت اندازه بگیرم؟
و اندوهم همچو کودکی‌ست… هر روز کمی زیباتر، هر روز کمی بزرگ‌تر.

دوست‌دار تو،
ایمان
@AntiMemoir
❤12🕊3👏1😢1
ای شمایی که از خاکستر ما برمی‌خیزید،
و شب‌هایی که روز نمی‌شد را برمی‌کاوید،

اگر پژواکِ آواز ما را نیافتید،
نه از خاموشی ما،
که از غریوِ گلوهایی بپرسید
که خاکِ آوار پرشان کرده بود.

که ما نورِ رقصیدن داشتیم،
ولی پای خدانورمان بسته بود.

و ما شورِ خندیدن داشتیم،
ولی جان از لب‌هایمان رسته بود.

@AntiMemoir
❤26