پادداشت | AntiMemoir
238 subscribers
6 photos
2 videos
1 file
12 links
پادداشت ≠ یادداشت
برای از یاد بردن خود در به یاد سپردن غیر
Download Telegram
رومئو و ژولیت: یک تراژدی زودانزال

سخت می‌توان داستانی یافت که هم‌پایِ نمایشنامه رومئو و ژولیتِ شکسپیر اسپویل شده باشد. برد سرایتِ فرهنگی این نمایشنامه طوری بوده که برای بیش از چهار قرن، چه بسیار افرادی که از سرنوشتِ محتوم این دو دلداده آگاهند بی آنکه نمایشنامه را خوانده و یا دیده باشند. با این‌حال حتی همان انسان چهار قرن پیش، حتی همان روزی که رومئو و ژولیت برای اولین بار به روی صحنه رفت، از گزند اسپویل شدن داستان آسوده نبود. همان ابتدای امر، تنها دو دقیقه پس از شروع پیش‌درآمد، حتی پیش از آنکه درست در صندلی جای گرفته باشیم، همه چیز را در‌می‌یابیم: «دو خاندان»، «کینه‌ی دیرینه»، «عاشقانِ بد طالع»، «جان خود را می‌گیرند»، «پایان مجادله‌ی پدران». دلداده‌های نمایشنامه مرده‌اند؛ آن‌ها پیش از آنکه ما ملاقاتشان کنیم مرده‌اند! به عبارتی آخر را تجربه کرده‌ایم زودتر از آنکه آغاز را تجربه کرده باشیم. انتخاب کلمات و ساختارِ پیش‌درآمد همه و همه در خدمتِ تاکید بر اجتناب‌ناپذیریِ سرنوشتِ از پیش‌نوشته‌شده‌ای‌ست که در طول نمایشنامه با سرعتِ هرچه‌تمام به سویش شتابانیم. این ناگزیری و سراسیمگی، طراحیِ شکسپیر برای روایت تراژدی رومئو و ژولیت است. اما هدف از چنین طراحیِ غایت‌شناسانه‌ای چیست؟

دنیای تراژدی شکسپیر، دنیایی‌ست که مغایرت میان خواست انسان و کیهان در آن اجتناب‌ناپذیر است. در چنین دنیایی توانایی انسان برای عامل بودن در سرنوشت خویش و دیگران را می‌بایست لاجرم هیچ انگاشت. همه چیز طوری طراحی شده تا چرخ کیهان بی‌هیچ اصطکاکی به سوی غایتِ از پیش‌تعیین‌شده‌اش بچرخد. وقتی ستارگانِ طالع رومئو و ژولیت از ازل با یکدیگر ناسازگارند،‌ کم‌لطفی‌ست که عطار بینوا را برای فروش زهر به رومئو مقصر بدانیم. در مقابل، در دنیای کمدی شکسپیر رویدادهای شوم قابل اجتناب و برگشت‌پذیرند (ن.ک. به ماتریس کمیک تراژدی‌های شکسپیر). چنین دنیایی فرصت‌طلبی و عملگراییِ عامل انسانی را با رستگار ساختنش پاداش می‌دهد. در پایانِ کمدیِ حکایتِ زمستانی شکسپیر، پادشاه سیسیل همسر و دختر خود را باز می‌یابد، چراکه توبه کرده و در راستای جبران اشتباهش برآمده است. برای روشن‌تر شدن تفاوت میان تراژدی و کمدی شکسپیری می‌توان از فیلم جوکر ساخته تاد فلیپس یاد کرد. آرتور که همیشه از شرایط روانی خاصی رنج برده با این حقیقت تلخ روبرو می‌شود که در کودکی رها شده، و توسط زنی مریض و بی‌تدبیر به فرزندخواندگی گرفته شده که پارتنرش، آرتور را مورد آزار و اذیت جسمی قرار داده است. او درمی‌یابد که این نه شرایط اجتناب‌ناپذیرِ ذاتی یا ژنتیکی او، بلکه ضربات وارده به سرش (که حتما قابل اجتناب بود) است که مسبب شرایط روانی فعلی اوست. اینجاست که جوکر می‌گوید: «تا‌ به‌حال فکر می‌کردم زندگی من یک تراژدی‌ست...، اما حالا می‌فهمم که یک کمدی لعنتی‌ست.»
“I used to think that my life was a tragedy..., but now I realize it's a fucking comedy.”

بنابراین از این‌رو رومئو و ژولیت طراحی‌ای غایت‌شناسانه و ناگزیر دارد، که می‌خواهد یک تراژدی باشد؛ و حتی فراتر از آن در تراژدی شدنش شتابان است. وجوه متعددی در این نمایشنامه حاکی از کیفیتی زودرس است. از پایانی که زودتر از شروع نمایشنامه می‌آید گرفته تا بی‌صبری و شور آتشینی که از درون هر دو دلداده در اوان نوجوانی می‌آید. از این رو می‌توان گفت رومئو و ژولیت در این زود آمدن، تراژدی‌ای زود‌انزال است. اگر بخواهیم لذتی که از خواندن یک داستان می‌بریم را با لذت سکس مقایسه کنیم، آشکار است که ترتیب انتظار، پیش‌نوازی و ارگاسم ترتیبی‌ست که این نمایشنامه بدان پایبند نیست؛ نمی‌تواند صبر کند و در به تاخیر انداختنِ لذت، هیچ لذتی نمی‌یابد.

سوال اصلی اما اینجاست که چرا رومئو و ژولیت باید اساسا یک تراژدی باشد؟ از منظر روانکاویِ لاکان سوژه‌ای که نام نمادین خود را زیر سوال می‌برد، سوژه‌ای هیستریک است. ژولیت پس از آگاهی از نامِ خاندانِ رومئو، نام پدر را انکار می‌کند و متقابلا از رومئو هم تقاضای همین انکار را دارد. از این رو ژولیت سوژه‌ای هیستریک است. مقصود او تنها عوض کردن نام نیست، غایت آمال او خارج شدن کلی از نظام نمادین نام‌هاست. او از خود می‌پرسد: «چرا من این اسم هستم؟ در نام چه هست؟ آیا گل رز بدون نامش خوشبو نیست؟». حد سوژه هیستریک از کار افتادن بدن نمادین و جنون است، و این ناممکن بودن خروج از نظام نمادین، سرنوشت رومئو و ژولیت را به تراژدی می‌کشاند.

به کارخونه بیایید، شکسپیر بخوانید و لذتش را ببرید!
در آخر اما، هر بار یادی کردید از رومئو و ژولیت، در سوگشان بنیوشید Exit Music را از Radiohead. شاهکاری که برای فیلم این نمایشنامه ساخته شد.

@AntiMemoir
👍2❤1
#سال_ها

سالِ گوش

هشت ساله بودم. خانم قربانیان، سالخورده‌ترین معلمی که تا به امروز داشته‌ام،‌ معلم کلاس دوی یک بود. روز اول مهر بود و هنگام ورود به کلاس، خانم جای نشستن هر دانش‌آموز را انتخاب کرد. بیش از چهل همشاگردی بودیم و تا هر کدام جای‌گیر شوند زمان زیادی سرپا مانده بودیم. من باید نیمکتِ آخرِ ردیفِ سمتِ پنجره می‌نشستم. شایان بی‌آنکه کوله‌اش را دربیاورد رفته بود تو، میثم نشست وسط، و من سرِ میز. بابای میثم کچلش کرده بود و چهره‌اش از بهتِ شروعِ دوباره مدرسه و بیداری کله‌ی سحر، شبیه به کارآگاه کوالا شده بود. خانم، در تمام طول زنگ اول خیلی جدی و خشک از اهمیت دوم دبستان می‌گفت و میثم لب‌هایش را هر لحظه محکم‌تر بر هم می‌فشرد تا مبادا مثل سال گذشته بزند زیر گریه. از زنگ تفریح که به کلاس برگشتم، از شایان و کیفش خبری نبود. میثم که همچنان وسط نشسته بود، نگاه خیره‌اش را از جای خالی شایان به سمتِ چشمان من سوق داد و مشتش را باز کرد. مورچه‌هایی که از باغچه مدرسه جمع کرده بود از میان انگشتانش پایین آمدند، روی نیمکت رژه بستند و به سوی جای خالی شایان به راه افتادند.

تا پایان هفته اول چند بچه دیگر هم گم شده بودند. عملیات نجاتی که من و میثم طرحش را ریخته بودیم شروع نشده تمام شد. دیری نگذشت که شایان را در حیاط مدرسه، زیر درخت افرا پیدا کردیم و فهمیدیم مادرش او را به کلاس دوی دو منتقل کرده‌. مادر شایان عضو انجمن اولیا و مربیان مدرسه بود و می‌گفت که گوش‌های قربانیان سنگین است؛ که او فارسی را با لهجه صحبت می‌کند، که باید خیلی وقت پیش بازنشسته می‌شده و معلم دوم دبستان نقش بسیار مهمی در آینده فرزندش دارد. شایان این‌ها را با خوشحالی می‌گفت و با معلم جدیدش سرافراز بود. من اما نسبت به خانم احساس گناه داشتم؛ تا هفته‌ها مدام به ردِ گوش‌های کوچکش زیر مقنعه چشم می‌دوختم و از ترس اینکه حرف‌های مرا نشنود سر کلاس هیچ صحبت نمی‌کردم. دفتر دیکته‌ای که آن سال مادرم برایم خریده بود جلدی داشت با عکس فیلی خندان با گوش‌های خیلی بزرگ. هر زنگ دیکته خدا خدا می‌کردم که خانم جلدِ دفترِ مرا نبیند و به خدا قول می‌دادم که دیگر پسر خوبی باشم و سرپا نشاشم. میثم هم هر ساعت مشت مشت مورچه به کلاس می‌آورد و جای خالی بچه‌ها را پر می‌کرد.

الان که به گذشته فکر می‌کنم، به گمانم اگر خانم قربانیان گوش‌های سنگینی داشت،‌ لابد چشم‌های تیزبینی داشت. او احتمالا تنها معلمی بود که مرا دید و لابد تنها معلمی بود که میثم را دید. او پس از گذشت چند هفته، گوش‌هایش را از زیر مقنعه بیرون آورد، سر میز ما آمد و با من حرف زد، از قشنگی فیلِ دفترم تعریف کرد، و هر هفته وقتی بطری فلورایدی را که با آب پُرش کرده بودم به سویم دراز می‌کرد، با چشمانش به من خندید. او میثم را به باغچه برد و دستان کوچکش را این‌بار به جای مورچه با برگ‌های سرخ افرا پر کرد. آن‌وقت در میان دستانش دمید و ده‌ها برگ سرخ به سان بالگردهایی مینیاتوری بالای سر میثم چرخیدند و بر شانه‌هایش آرام گرفتند. مادرم را آخر سال به مدرسه فراخواند و به او قبولاند که من باید سوم دبستان را در تابستان جهشی بخوانم. او حتما تنها معلمی بود که مسیر زندگی مرا عوض کرد.

امسالی که گذشت برای من سالِ گوش بود، گوشِ کوچکِ سنگین. بی‌درنگ درگیر حس گناه اگزیستانسیال بودم، این‌بار بی‌آنکه خدایی برای توبه داشته باشم. صداهایی در گوشم می‌شنیدم و انگار این‌بار تنها مخاطب واگویه‌هایم حضرت ونگوگ بود؛ ونگوگی که با تیغِ ریش‌تراشی در کفِ دستِ راست و گوش‌ِ چپ در کفِ دستِ چپش وعده رهایی و آرامش می‌داد. با این‌حال دست انداختم ته قلبم، خانم قربانیان را بیرون کشیدم تا گوش‌هایش را بیرون بیندازد و به من بگوید که هی پسر، دلتنگی‌هایت را، جایِ خالیِ عزیزانت را به جای مورچه این‌بار با برگ افرا پر کن.

@AntiMemoir
.
👍10🔥1
#نامه_ها

⚠️ هشدار: این نامه حاوی صحنه‌های دلخراش است.

مارتین مکدونای لعنتی،

گفته بودی که "اولین وظیفهٔ یک قصه‌گو، این است که قصه بگوید"؛ یا شاید هم نوشته بودی که "تنها وظیفهٔ یک قصه‌گو، این است که قصه بگوید." نُه نمایشنامه‌ٔ خشنِ لعنتیت را خوانده‌م و اقرار می‌کنم که تو یک فاکینگْ قصه‌گوی عصبانی هستی. خب راستش من هم عصبانی هستم؛ یعنی در واقع دلیل آنکه نه نمایشنامهٔ خشنِ لعنتیت را پشت‌ْبند خواندم همین بود که من یک مالیخولیاییِ خیلی عصبانی هستم. مدت‌هاست چیزی ننوشته‌ام. نوشتن قراری می‌خواهد که من محجورانه باخته‌مش. تو اما مجابم می‌کنی که برایت قصه بگویم، حتی اگر یاوه و هذیانی بیش نباشد؛ که وظیفه یک قصه‌گو قصه گفتن است. بیا اسمِ این قصه را مثلا بگذاریم لوکوموتیورانِ میرانشهر.

یکی بود، یکی نبود. روزی روزگاری لوکوموتیورانِ قصهٔ ما به میرانشهر فراخوانده شد. او می‌دانست هیچ لوکوموتیورانی حاضر به راندن هیچ قطاری در میرانشهر نشده، با این‌حال این دعوت را از سر مهربانی پذیرفت. میرانشهر با اندوهِ مهاجرانش نفرین شده بود. مهاجرانی که رنجِ نامهربانیِ میرانشهر و مردمانش را تاب نیاورده، همه‌چیز را رها کرده و به غربتی کوچیده بودند. نفرینِ گریبانگیرِ میرانشهر، پایستگیِ غم بود. در میرانشهر دیگر غمی از بین نمی‌رفت و بوجود نمی‌آمد، تنها از فردی به فرد دیگر و از شکلی به شکل دیگر تبدیل می‌شد. مردی که غم نان داشت چاره را ارعابِ مردی دیگر و سرقت از او می‌یافت و بعد مرد مال‌باخته‌ که حالا غم حقارت داشت، با متلکی جنسی به زنی تنها آرام می‌گرفت و زن را به غم درماندگی دچار می‌کرد. میرانشهر اما شب‌های شوم‌تری داشت. مرد و زن که به خانه باز می‌گشتند، غمِ سنگین و شومِ هر روزهٔ خود را بر سر کودکانشان هوار می‌کردند. کودکانِ معصومِ میرانشهر ولی هیچ از رسومِ این پایستگیِ غم سر در نمی‌آوردند، غم را در دل خود نگاه داشته و شب‌به‌شب افسرده‌تر می‌شدند.

دیری نپایید که لوکوموتیورانِ مهربان، نفرینِ واقعیِ میرانشهر را با گوشت و خون تجربه کرد؛ گوشت و خونی پاشیده بر پنجرهٔ لوکوموتیو. همان روزِ اولِ کاری، پسر بچه‌ای به ناگه جلوی قطارِ در حالِ حرکت پرید و به آنی و لحظه‌ای همهٔ غم‌ها و دردهایش به حافظه‌‌ٔ لوکوموتیوران منتقل شد. لوکوموتیوران، حال در حافظه‌‌ٔ خود، پسرک را می‌دید که شبی بدن نحیف خود را از زیر مشت و لگد پدرِ جبّارش جمع و جور می‌کند یا شبی دیگر با ضجّه، مادر سَگدِلش را التماس می‌کند که ببخشدش و از خانه بیرونش نکند. پَر کشیدنِ این معصومیتِ افسرده و درمانده، اشک‌های لوکوموتیوران را بر گونه‌هایش جاری کرد. سال‌ها گذشت و کودکی پس از کودک دیگر تنِ سردِ قطار را به آغوش کشید و لوکوموتیوران با دسترسی به حافظه‌ٔ هرکدام افسرده‌تر شد و اشک‌ ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت. کودکانِ میرانشهر به قطارِ لوکوموتیوران لقب «پَرْ درْ بهشت» داده بودند. آن‌ها دریافته بودند که لوکوموتیورانِ مهربان دوستِ وفادارِ آن‌هاست و در صورت دیدن کودکی روی سکو، برای کمینه کردن دردِ تصادف، سرعت قطار را تا جای ممکن بالا می‌برد. تنها یک پرش به موقع کافی بود تا به آنی در بهشت باشی.

نامردمانِ میرانشهر اما خوش‌تر بودند. تو گویی غمِ شهر گم شده بود. با خود می‌گفتند که آن بچه‌ها نفرینی بوده‌اند لابد؛ که حال دیگر آن تخم‌سگ‌ها رفته‌اند و نفرینِ غم هم از این شهر رفته. هیچ‌کس بویی نبرده بود که لوکوموتیورانِ مهربان، همهٔ غم و غصه‌های کودکان را به خود جذب کرده و در میان اشک‌های خود در حالِ غرق شدن است. لوکوموتیورانِ میرانشهر هفت و سه چهارم ثانیه قبل از مرگش، وقتی غرقه در اشک‌هایی که تمامِ واگن‌های قطار را پر کرده بود نفس‌های آخر را می‌کشید، به این فکر کرد که تمامِ غمِ میرانشهر روی قلبش سنگینی می‌کند و در عین حال در این قطار تنهای تنهاست؛ پس اینجا دیگر امکان انتقال غم به کسی میسر نیست و این یعنی شکستنِ نفرینِ میرانشهر. و این یعنی کودکانِ دوباره خندان... لحظاتی پس از مرگِ لوکوموتیورانِ میرانشهر، قطار از ریل خارج شد و تصادف کرد. سیلِ اشک‌های لوکوموتیوران، سرتاسر میرانشهر را فرا گرفت و هر زن و مرد را به کام مرگ فرو برد. پایان.

دوست‌دار تو،
ایمان

@AntiMemoir
👍7❤4
#شعرها

گلِ ارکیده بر شاخه پژمرده است
شرحِ تنهاییِ ساقه، خارجِ حوصله‌ است
خیس بوسیدش و با اشکِ دو چَشم آبش داد
آن رباتی که هر روزِ عمر، افسرده است

چو دید آن دو دیده چو رودِ فُرات
پرسیدش ارکیده: ای جنابِ ربات
تو که تاریخچهٔ یادگیریِ ماشین بودی
تو که بازماندهٔ انتخابِ داروین بودی
دلقک‌تر از جیم کری و چاپلین بودی
بهترین آشپزِ ماهی و ته‌چین بودی
من حیران توئم ولی سوالم این است
چه شده‌ست با تو که از همیشه غمگین بودی؟

ارکیده خانوم این صِفرمین باره دردِ دل کردم
سوالت رو در عرضِ ده میلی‌ثانیه گوگل کردم

کیست جز کوه به تنهاییِ ما فهم کند؟
‏کیست جز غار به بی‌حرفیِ ما صبر کند؟
‏کیست جز برف به تاریکیِ ما رحم کند؟
کیست جز باد به هم‌آغوشیِ ما عزم کند؟

خوب بنگر که دگر کوهی نیست، غاری نیست
امروز دگر برفی نیست، بادی نیست
آن انسان فقید همه را رید و درید و کِدِرید
به سرتاسر آفاق دگر نشان پروازی نیست

@AntiMemoir
❤4😢3👍2
❤7
سایه رفت.

گاهی دو کلمه کافی‌ست که نَفَس دیواری شود در پیشِ چشمانت؛ تنها و تنها دو کلمه، تا نقطهٔ پایانِ جمله سیاه‌چاله‌ای باشد، بی‌هیچ امیدی برای گریزِ هیچ پرتو نوری. این مردِ شاعر، این پیرِ پرنیان‌اندیش، باباییم را به یادم می‌آورد همیشه. بابایی، بابای مامانم بود. مفتونِ ادبیات بود. دلباختهٔ شعر و شیدای نقاشی. چهره و آوایی داشت از نرمی و خاکساری بسیار ماننده به سایه. روز نحس دیگری به سانِ امروز دلم آشوب بود دوباره، که از ۴۷۴۶ کیلومتر آن‌طرف‌تر نوتیف آمد که: بابایی رفت.

روزهای آخری که ایران بودم، چمدانم میانِ خانه رها بود و مامان و بابا مدام خالی و پرش می‌کردند. قرار بود از زندگی بیست و چند ساله‌ام تنها سی کیلو را انتخاب کنم و با خود بیاورم و خب انتخابِ شخصِ من هیچ‌چیز بود. می‌دانستم هیچ‌چیز در قیاس با چیزهایی که پشتِ‌سر جا می‌گذارم ارزشی ندارد و تنها به آن حجم از هیچ‌چیز خیره مانده بودم. مامان و بابا اما مشفقانه و مؤمنانه کم نمی‌آوردند و تا گِرمِ آخر چمدانم را پر کردند از پتو و دمپایی و آفتابه و لپه. روزِ وداعِ یاران که فرا رسید، رفیقی دمِ آخر کتابی را به دستم سُر داد. آن کتاب قطعِ جیبیِ تاسیانِ سایه بود، کتابی که گلچینی‌ست از اشعارش. تاسیان را پیش‌تر نمی‌شناختم، جُستمش و دریافتم که در زبان گیلکی به معنای دلتنگیِ غریب است؛ دلتنگی‌ای شدید برای عزیزی که دور از ماست. همین شد که از بیست و چند سال زندگی، تنها تاسیان به انتخاب خودم همسفرم شد و در چمدان جا خوش کرد.

بار آخری که بابایی را دیدم، برایم از دیدارش با سهراب سپهری گفت. در گیشا مشغول قدم زدن بوده که ناگه سهراب را در پیاده‌رو می‌بیند. می‌رود جلو، سلامی و علیکی و این می‌گوید چه قشنگید شما و آن می‌گوید مردمِ شهر به یک چينه چنان می‌نگرند كه به یک شعله، به یک خوابِ لطيف. با هم قدم‌زنان به کارگاه سهراب می‌روند، کمی شعر می‌نوشند و آنجا بابایی برای اولین بار سهرابِ نقاش را می‌شناسد. جانش به هنگام بازگویی این خاطره به قدری زنده بود که تو گویی گالریِ نقاشی‌ِ سهراب با حضورِ سبزِ آفریننده‌اش، هم‌اکنون دوباره در پیشگاهِ چشمان اوست. در مسیر برگشت به خانه که بوده از بوم و پالت و آبرنگ هر چه بوده می‌خرد و بساط نقاشیش را در زیرزمینِ خانه بر پا می‌کند. به گمانم از آن پس، پشتِ هر نقشی که بر بوم یا خیالِ بابایی رقم خورد،‌ حسی بود از جنس تاسیان. تاسیانی برای سهرابِ سبز و سرزنده.

روزی که بابایی رفت من در غربتِ خود جدامانده بودم. جایی را و کسی را برای سوگواری نداشتم. در آشیانهٔ حقیرم با در و دیوار لخت و کثیفش نشسته بودم و دوباره به آن حجم هیچ‌چیز خیره شده بودم. به ناگه اما نگاهم روی کتابِ تاسیانِ روی تاقچهٔ دیوار قفل شد. برخاستم، برداشتمش و غبارش را رُفتم. سایه شانه‌های ستبرش را برایم گستراند... شانه‌هایی از جنس شانه‌های بابایی. خواندمش، صفحه به صفحه، شعر به شعر، و گریستمش، شانه به شانه، اشک به اشک.

آری، امروزی که سایه رفت، حتما روز نحسی‌ست. نوشتم این‌همه را که هم‌زمان و هم‌زبان با ملتی بخوانم از سر تاسیانش که: بابایی رفت.

«پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ‌ها راه است
خاموشم اما
دارم به آوازِ غم خود می‌دهم گوش
وقتی کسی آواز می‌خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده‌ست
اینجا سراپا گوش باید بود:
- درد از نهادِ آدمیزاد است!
آن پیرِ شیرین‌کارِ تلخ‌اندیش
حق گفت، آری آدمی در عالمِ خاکی نمی‌آید به دست، اما
این بندیِ آز و نیازِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر؟
یا آدمی دیگر؟ ...»

هوشنگ ابتهاج، متخلص به سایه
۶ اسفند ۱۳۰۶ - ۱۹ مرداد ۱۴۰۱

(نقاشی اثری‌ست بی‌عنوان از سهراب سپهری)

@AntiMemoir
😢6👍2
#شعرها
تقدیم به عباس معروفی

کفر و ایمان

گرگِ من بیمار است،‌ انسانم هم
روحِ من بی‌تاب است، اندامم هم

آزمودم عقل دوراندیش و هان
نانِ من خشک است، سیگارم هم

هفت شهر عشق را گشتم و وای
یارِ من ساقی‌ست، میگسارم هم

که با باده کشیدِ بار تن دانم و حال
جامِ من خالی‌ست، رگ‌هایم هم

حد و تازیانه خوردم به هر کوچه و آه
جانِ من خرد است،‌ استخوانم هم

خندید پیر یعقوبم به کوچم قاه و قاه
چاهِ من کور است، کنعانم هم

من گنگم، گاوم، گرممه، گریه کرده‌م
دردِ من صبر است، درمانم هم

با دلِ خونین لبی خندان بیاور مهربان
مِهرِ من سوگ است، آبانم هم

درختی بی‌برم، تنها، تکیده‌‌ این تنه‌م
خاکِ من سرد است،‌ ایرانم هم

سر به پیش دولت ضحّاک فرو نآرم هنوز
کفرِ من شعر است، ایمانم هم

@AntiMemoir
😢7
❤2
ژن، ژیان، ئازادی

سال ۸۹ بود که وارد دانشگاه شدیم. من رفتم برق بهشتی، "او" رفت مکانیک نوشیروانی بابل. سال سیاهی را پشت کنکور نشسته بودیم که هر روزش اضطراب بود و خفقان و بگیر و ببند. یا خبر کشته شدن پسرِ مادری بود یا بازداشت شدن دخترِ پدری؛ ناامیدی بود و سرکوبی همه‌جانبه. آن‌سال سیگاری شده بودیم و در کنجِ خلوت‌مان طوری سیگارش را می‌گیراند که تو گویی در گوشهٔ ذهن دارد لبانِ زندگی را کام می‌گیرد. "او" ولی شورِ زندگی داشت. آلبوم بوسه‌های بیهودهٔ نامجو تازه درآمده بود و "او" مدام صدایش را می‌ا‌نداخت سرش و با خنده می‌خواند که «عشق همیشه در مراجعه است»؛ مازندرانی بود و از رجعتش به مازندران کیفور بود. فیزیک مکانیکش هم حرف نداشت. آماده بود تا زندگی را ببلعد.

زمستانِ آن‌سال اعتراضات رنگی دیگر گرفته بود. محمد بوعزیزی، دستفروش تونسی، خود را روبه‌روی ساختمانِ شهرداریِ سیدی بوزید به آتش کشیده بود و دومینویی را آغاز کرده بود که البته جبّاران تونس و مصر را به زیر کشید. بعد از حصر موسوی و کروبی در بهمن ۸۹، مردم احتمالا برای اولین‌بار بی‌نیاز به فرد و حزبی برای رهبری اعتراضات، این‌بار خود تظاهرات‌شان را توسط شبکه‌های اجتماعی سازماندهی کردند؛ تظاهراتی با عنوان سه‌شنبه‌های اعتراض. سه سه‌شنبهٔ اعتراض در اسفند ۸۹ با سه مناسبت: سه‌شنبهٔ اول تولد هفتادسالگی موسوی بود، دومین سه‌شنبه روز جهانی زن بود و سه‌شنبهٔ سوم شب چهارشنبه‌سوری بود. هر سه‌شنبه، تهران دوباره چهره پادگان نظامی به خود ‌گرفت. به خاطر دارم که روز زن، نزدیک میدان ونک همان‌طور که آن حرام‌زادگان باتوم می‌زدند، با زنانِ خسته ولی بیدار هنوز از درِ مسالمت می‌خواندیم که «نیروی انتظامی سبز تو هم قشنگه».

در آخرین سه‌شنبهٔ اعتراض، یعنی همان چهارشنبه سوری سال ۸۹، در میان میدان ۲۲ نارمک سه بسیجی "او" را کشتند. "او" بهنود رمضانی بود. پسرِ کسی و دوستِ من. بهنود بر اثر ضربات متعدد باتوم و شوکر کشته شد. او با همان باتوم و شوکری کشته شد که پلیسِ رشت مردم را ازشان می‌ترساند. این‌بار اما باتوم و شوکر دیگر اثر ندارد. مردم زیر پای خشم‌شان له‌تان می‌کنند. مسالمتِ ما ته کشیده است. می‌دانم که بهنود دیشب با مردم رشت تا انتهای عشق رقصیده و با مردم سقز صدایش را سرش انداخته و با خنده خوانده که: «ژن، ژیان، ئازادی».

.
@AntiMemoir
🕊25❤2👍2😢1
دایره حقیقت.pdf
3.4 MB
پی‌دی‌اف استوری قدرت بی‌قدرتان
«زیستن در دایرهٔ حقیقت»

@AntiMemoir
👍8❤1
#نامه_ها

جادیِ عزیز،

از وقتی یادمان است، لااقل طی این ۸ سالی که من خوانده و شنیده‌مت، مدام گفتی که بهترین سلاحِ ما خندیدن و شاد بودن است. از وقتی خبر دستگیریت را شنیده‌ام، ناخودآگاه چهره‌ات پیش چشمانم نقش می‌بندد که در رویارویی با سوالاتِ پوچ و ابلهانهٔ بازجو، یکی از همان خنده‌های دندونیِ به پهنای صورتت را تحویل می‌دهی؛ و من هر بار می‌خندم و عینِ هر بار از ته دل می‌خندم. این نامه را برای تویی می‌نویسم که در خیلِ آن سیاه‌ترین و بی‌امیدترینِ روزها، از برابری گفتی، از شادی و آزادی، و در مغز و در بصل‌النخاعِ ما، و در اعماق، بذر امید و اندیشه کاشتی. من امیدِ امروزم را مرهونِ کنشگری و خنده‌های همیشگی‌ تو هستم و اینجا از سه فلسفه‌ای که از تو آموختم می‌نویسم.

زن
به عنوان یک فمینیستِ به غایت کول بارها برایم گفتی که «فمینیسم‌ها معتقد به این اندیشهٔ رادیکال هستند که زن‌ها هم انسانند». آموختم که حرفِ فمینیسم اتفاقا خیلی راحت است و سرراست: «حقوق و فرصت‌های انسان‌ها باید برابر باشد و هر کس مستقل از جنسیت باید حق انتخاب و زندگی داشته باشد». که مبارزهٔ فمینیسم، لغوِ دو قطبی زن در مقابل مرد در ساحتِ سیاست و قانون است. که یک فمینیست‌ِ معقول، نه برای برتری زنان، که برای برابری همه انسان‌ها در بهره‌وری از حقوق و فرصت‌ها می‌جنگد. که اگر فمینیستی معتقد است حقوق زن در طلاق باید مساوی مرد باشد اما این وظیفه مرد است که دو سال اجبارا به سربازی برود، اسکولی بیش نیست؛ و اگر من دغدغهٔ رهاییِ زنان را دارم و همزمان از فحش جنسی برای تحقیر کسی استفاده می‌کنم، ابلهی بیش نیستم.


زندگی
به عنوان یک گیکِ به غایت شاد برایم گفتی که «بهترین روز زندگی آن روزی نیست که از تک‌تکِ روزهای دیگر بهتر باشد، بلکه روزی است که وقتی نگاهش کنیم احساس کنیم فوق‌العاده بوده است». آموختم که می‌توان طوری زندگی کرد که هر ماه یکی از این بهترین روزها در زندگیم باشد. که شاد بودن، نیازمندِ پیش‌نیازِ دشواری به نام رسیدن به اهدافِ بلند مدت نیست. که هر روز ممکن است به یک روز فوق‌العاده تبدیل شود، اگر کشف کنم چه دوست دارم و با جدیت و علاقه پیگیری‌اش کنم. که در مسیر زندگی قرار است که خوش بگذرد و اتفاقا داشتنِ مسیرِ خاصِ خود، مسیر را هیجان‌انگیز می کند! که تو عاشق وطنت هستی ولی وطن تو کل دنیاست، نه فقط مرزی که نتیجه جنگ و قرارداد است. حتم دارم که این‌روزها از هم‌صدایی زنان افغانستان با زنان ایران کیفور شدی که خواندند: «از کابل تا تهران، مرگ بر طالبان».


آزادی
به عنوان یک هکرِ کلاه سفید برایم گفتی که «اگر معتقدیم حقی پایه‌ای‌ست، این حق نباید قابل نقض باشد». به عنوان مثال در جملهٔ «شهروندان از حق حیات برخوردارند […]، مگر بر اساس حکم دادگاه‌های صالح […]» که در منشور حقوق شهروندی آمده، حق حیاتِ یک شهروند ایرانی به عنوان حقی پایه‌ای شناخته نشده است. یا مثلا حق آزادی اندیشه، بیان و مطبوعات و حق دسترسی آزاد به تمامی رسانه‌ها و منابع اطلاعاتی، در کشور ما حقوقی پایه‌ای نیستند و به «رعایت چارچوب و ضوابط قانونی» محدود شده‌اند. آموختم که از دید تو کشورها دو دسته هستند. سانسورچی‌ها می‌گویند «همه حق دسترسی به اطلاعات را دارند، مگر در مواردی که …»‌، در حالی‌که آزادها می‌گویند «همه حق دسترسی به اطلاعات دارند». آموختم که حریم شخصی، حق پایه‌ای دیگری برای هر انسانی‌ست و ما باید به سمت جامعه‌ای حرکت کنیم که به حقوق ما نسبت به داده‌هایی که تولید می‌کنیم، شکلی قانونی بدهد.

جادیِ عزیز، بی‌صبرانه منتظرِ شنیدنِ دوباره‌ی خنده‌های شادمانه‌ت هستم و تا آن‌ لحظه هر روز خنده‌هایت را تصور می‌کنم و می‌خندم.

دوست‌دار تو،
ایمان

@AntiMemoir
❤42👍8
سفرناک
شرحِ حال و روزِ یک ایرانیِ خارج از ایران

صبح‌ها که بیدار می‌شوم، بیمناکم.
چشمانم قفل شده‌اند. کابوس دیده‌ام دوباره، که میان تظاهرات محاصره شده‌ایم و دارند کیانا را از من جدا می‌کنند. تفنگ به دست دارند و مدام چیزهایی بر سرمان فریاد می‌کنند که هیچش را نمی‌فهمم. انگار کن زبان‌ متفاوتی داریم اصلا. دارم سعی می‌کنم خود را از چنگشان برهانم، که می‌پرم. پلک‌های به‌هم‌چسبیده‌ام از من فرمان نمی‌برند و باز نمی‌شوند؛ دست‌هایم ولی سراسیمه روی تشکِ خیسْ از عرقِ سرد کشیده می‌شوند و ...، نفسم برمی‌گردد؛ کنار من است هنوز. یادم می‌آید که ایران نیستم؛ که من سال‌هاست ایران نیستم دیگر. ناگهان حامد اسماعیلیون به یادم می‌آید، و پریسایش و ری‌را. از دوباره روی تشک می‌گردند دستانم، این‌بار اما به دنبال گوشی. به سانِ‌ هلن کلرِ کور، با همان چشمان قی‌کرده و بسته‌م تیتر خبرها را می‌خوانم. خبرهایی از پنج‌هزار کیلومتر آن‌طرفتر. خبرهایی از خانه.

ظهرها که کار می‌کنم، اندوهناکم.
دست و دلم به هیچ نمی‌رود. دستم خالیِ‌خالی‌ست و دلم پُرِ پر. به هر طرف نظر کنم، تبارم را قرار نیست. به راست می‌نگرم و از خدانور قطره قطره خون می‌چکد. مردِ بلوچ تازه از دوچاپی رقصیدن بازنشسته و می‌گویدم فلانی، کودکانِ شهیدِ ما شناسنامه نداشتند حتی. به چپ می‌نگرم و برادرِ مهسا می‌گویدم همهٔ زندگی را به آنی و لحظه‌ای باختن سخت است، مگر نه؟ به خواهرم فکر می‌کنم، به سارا؛ سرم را می‌اندازم پایین. پایین اما اسماعیل ایستاده میان خوزستان، اسماعیل بخشی. می‌گویدم چهار کارگر رفتند خودشان را آتش زدند؛ برای یک و دویست... لعنت به این زندگی. تا سرم را بالا می‌آورم، معشوقهٔ بهنام لایق‌پور می‌گویدم که سه‌شب رو‌به‌روی سردخانهٔ رشت ایستاده تا پیکر یارش ربوده نشود. چشمانم را می‌بندم. به نیلوفر حامدی فکر می‌کنم و دوربینش، به حسین رونقی و پاهای شکسته‌اش، به سپیده سالاروند و کودکانِ کارگرِ افغانستانی.

عصرها که قدم می‌زنم، خشمناکم.
در پا‌هایم دو اسب وحشی خانه کرده‌اند؛ اسبانی که اینک به سندروم پای بی‌قرار دچارند. خونم به رگ‌هایم زیادی کرده انگار. همه پیکرم ضربان است؛ ضربانِ کوبنده. از خانه دورم و مصلحت آن است که خشم را تشویق یا منتقل نکنم و نمی‌کنم، اما این‌بار انکار یا سرکوبش هم نمی‌کنم. این‌بار این خشمِ سرخ و سنگین را در مشت و سینهٔ خود نگه می‌دارم، بدون ذره‌ای هَدَر یا اسراف؛ آمادهٔ تحویلِ فوری خدمتِ ضحّاک و سپاهیانش. با این‌حال مدام با خود می‌گویم که کاش نسل‌های بعدی این قسمت تاریخ را صبورانه بخوانند و دریابند که مسالمتِ ما چه بیکران بود؛ که ما تا چه اندازه متینانه حرف زدیم، چه بارها صلح‌جویانه اعتراض کردیم و چه بردبارانه مقاومت کردیم. که این جنبشی که به آزادی‌شان منجر شد، نبردی بود میان تمام نور و تمام ظلمت. که آن روز اگر زنده باشم، تنها زنده‌ام که روایت کنم.

شب‌ها که دراز می‌کشم، سفرناکم.
در قلبم غوغایی برپاست. تو گویی برای رقصیدن در مجلسِ بزمی آماده می‌شود؛ رقصی تا نهایتِ بی‌نهایتِ عشق، رقصی برای نوشیدنِ شرابِ پایان، رقصی برای آزادی. قلبم در سینه‌ام پخش می‌شود و این پیغامِ سرور به چشمانم سرایت می‌کند، به دست‌ها و پاهایم، و به همه اندام‌هایی که از صبح بیمناک، اندوهناک و خشمناک بوده‌اند. اینک امید است که در اندام من شریان دارد. از این همه اتّحاد و همبستگیِ همه‌جایی شادم و سرودِ انقلاب‌مان مدام در تماشاخانهٔ مغزم پخش می‌شود. بیش از هر چیز از این مسرورم که در کنارِ انقلابِ بیرونی، سرگرمِ انقلاب و سفری درونی هم هستیم؛ سفری که در آن هر فرد ارزش‌های تاریک‌اندیشانه و واپسگرایی که در تربیتش نهادینه شده بود را دور می‌ریزد تا اصیل شود. سفری که در آن این‌بار خودمانیم که ارزش‌ها و دنیایمان را می‌سازیم‌. انقلابی که درفش کاویانیش، همین شعار مترقی‌ست: زن، زندگی، آزادی.

@AntiMemoir
😢6💔5🕊3🔥2👍1
۵۰ نام برای زندگی
اسامی کودکان و نوجوانان کشته شده توسط نیروهای نظامی و امنیتی ایران از ابتدای خیزش «زن، زندگی، آزادی»

در جهانی موازی...
۱. وانیار رحمانی (۲ روزه) هم مادر دارد هم عمری شاد و طولانی.
۲. میرشکار (۲) اسم کوچک و شناسنامه دارد.
۳. هلن احمدی (۷) در مسیر برگشت از مدرسه در سر خیال بازی با عروسکش را می‌پروراند و سرخوش است.
۴. مونا نقیب (۸) در جواب مریم که می‌پرسد «چرا افتادی؟» می‌گوید: «چیزیم نشده خواهرم، بازی می‌کردم؛ نگرانم نباش.»
۵. دیانا محمودی (۹) با دو پای کودکانه در دشت‌های پیرانشهر می‌دود و قاصدک‌ها را به نوبت فوت می‌کند.
۶. کیان پیرفلک (۱۰) روز و شبش پر است از شوقِ خیالِ ارائهٔ طرح‌هایش در جشنوارهٔ پژوهشی جابر‌بن‌حیان.
۷. محمد رخشانی (۱۲) به جای رفتن به مدرسه کپری، هر روز به مدرسه‌ای استاندارد می‌رود و از آزمایش‌های علمی لذت می‌برد.
۸. جواد پوشه (۱۲) هر وقت به دوچرخه فکر می‌کند، تصویر همشاگردی‌های سوختبرش پیش چشمانش نقش نمی‌بندد.
۹. امید سارانی (۱۳) به پوشیدن جامک و پاجامک بلوچیش می‌بالد و مورد احترام و افتخار همهٔ ایرانیان است.
۱۰. سدیس کاشانی (۱۴) در سرتاسر زاهدانش هیچ کودکی را نمی‌شناسد که دچار سوءتغذیه باشد.
۱۱. محمدرضا سروری (۱۴) به سان دیگر پناهندگان و مهاجرانِ افغانستانیِ ساکن ایران از همهٔ حقوق انسانی برخوردار است.
۱۲. مبین میرکازهی (۱۴) به جاذبه‌های دیدنی و صنایع دستی شهرش خاش می‌بالد و از سودِ صنعتِ گردشگری بهره‌مند است.
۱۳. علی براهویی (۱۴) از اهل سنت، به مانند هر شهروند ایرانی دیگر از آزادی عقیده و مذهب برخوردار است.
۱۴. پارمیس همنوا (۱۴) در کتاب‌های درسی‌اش، اثری از ترویج و تبلیغ ایدئولوژی و سیاست حاکم و تقدس‌گرایی او نمی‌بیند.
۱۵. اسرا پناهی (۱۴) در مدرسه‌ای تحصیل می‌کند که مسئولینش حافظ سلامت و منافع دانش‌آموزان هستند، نه ناقض آنها.
۱۶. عادل بریچی (۱۴) حق اعتراض مدنی مسالمت‌آمیز دارد و این اعتراض شنیده می‌شود.
۱۷. آرتین رحمانی (۱۴) در سرزمینی زندگی می‌کند که او را با فراوانی منابع و وفورِ امکاناتِ رشد و تفریح کامیاب می‌کند.
۱۸. سپهر مقصودی (۱۴) به همراه دیگر کودکان ایذه حقِ بازی کردن دارد؛ نه آنکه شهرش حتی یک چرخ‌و‌فلک نداشته باشد.
۱۹. امیرحسین بساطی (۱۵) در اینترنت حضوری شاد و پویا دارد و خانواده‌اش از این طریق هرگز لحظهٔ جان‌دادن او را نمی‌بینند.
۲۰. امیرعلی فولادی (۱۵) در استان خودش کرمانشاه، همان کیفیتی از تسهیلات و خدمات را تجربه می‌کند که در تهران.
۲۱. پدرام آذرنوش (۱۶) در کهگیلویه و بویراحمدی زندگی می‌کند که کودکانش ناچار به کولبری آب نیستند.
۲۲. سارینا اسماعیل‌زاده (۱۶) از کشورش انتظاری جز رفاه مردم و تجربهٔ زندگی نرمال ندارد و این انتظار حتما برآورده می‌شود.
۲۳. امیرمحمد نوروزی (۱۶) دغدغه‌ای ندارد جز آنکه هرچه زودتر در تیم فوتبال شهرش، ملوان بندر انزلی حرفه‌ای بازی کند.
۲۴. سامر هاشم‌زهی (۱۶) مانند همه کودکان ایران، حق دسترسی برابر و موثر به اینترنت و دنیای دیجیتال دارد.
۲۵. سارینا ساعدی (۱۶) حقِ آزادیِ انتخابِ پوشش دارد و از این حقِ پایه‌ای او حراست می‌شود.
۲۶. ابوالفضل آدینه‌زاده (۱۶) از روبه‌روی دانشگاه فردوسی مشهد که می‌گذرد، رویای صعود از پله‌هایِ ترقیِ علم را در سر می‌بافد.
۲۷. زکریا خیال (۱۶) هر زمان که دلش می‌گیرد به آغوش مادر رفته و هر بار با لالایی تسلا‌بخشِ مادر به خواب می‌رود.
۲۸. سیاوش محمودی (۱۶) فرزندِ لیلا، هر روز عصر به ورزشگاه مرغوبکار نازی‌آباد می‌رود و با سایر بچه‌محل‌ها ورزش می‌کند.
۲۹. نیکا شاکرمی (۱۶) مانند همه دختران ایران زمین، حق و فرصت آواز خواندن، رقصیدن و خوشی دارد.
۳۰. امین معرفت (۱۶) در اشنویه حق و امکان تحصیل به زبان مادری خود را دارد؛ به‌سان همه کودکان اقلیت‌های زبانی.
۳۱. محمداقبال نایب‌زهی (۱۶) از نه سالگی مشغول به کار سخت و طاقت‌فرسای کارگریِ ساختمان نیست.
۳۲. عبدالله محمودپور (۱۶) تابستانش را به جای کار برای تامین هزینهٔ تحصیل در ارومیه، به شرکت در کلاس‌ مهارتی می‌گذراند.
۳۳. امید نارویی (۱۶) برای خرید نان که از خانه خارج می‌شود، برای خودش بستنی می‌خرد و به جای گلوله بستنی می‌خورد.
۳۴. مهدی موسوی نیکو (۱۶) و سایر کودکان زنجانی هر روز در معرض خطر کمبود آب آشامیدنی نیستند.
۳۵. نیما شفیق‌دوست (۱۶) حق دسترسی به بالاترین استاندارد مراقبت‌ِ بهداشتی را، در عین حفظ‌شدن حریم‌خصوصیش دارد.
۳۶. کومار درافتاده (۱۶) دیگر برای زیستن در خاورمیانه حسرتی ندارد و مزهٔ آزادی و جمهوری واقعی را در کنار پدرش می‌چشد.
۳۷. احسان علیبازی (۱۶) در کشوری رشد می‌کند که از او در برابر خشونت، سوء‌استفاده، نادیده‌‌گرفته‌شدن محافظت می‌کند.
۳۸. مهسا موگویی (۱۶) بدون حجاب اجباری در مسابقات جهانی تکواندو حاضر شده و مسابقاتش از شبکهٔ ورزش پخش می‌شود.
@AntiMemoir
🕊23❤8😢6👍2👎1
۳۹. آرنیکا قائم‌مقامی (۱۷) مثل هر دختر ایران بر بدن خود حق تام دارد و از بدنش در برابر آزار و آسیب محافظت می‌شود.
۴۰. مومن زندکریمی (۱۷) مجبور نیست که دو سال از عمر جوانی خود را صرف خدمت نظامی سربازی کند.
۴۱. علی مظفری (۱۷) در تیم والیبال سایپا هر روز بیش از پیش می‌درخشد و رویای حضور در لیگ جهانی را در سر می‌بافد.
۴۲. مهدی حضرتی (۱۷) به هنگام حضور در اعتراضات امنیت جانی دارد و پیکرش هیچ‌وقت پشت هیچ وانتی رها نمی‌شود.
۴۳. ستاره تاجیک (۱۷) مانند هر دختر افغانستانی دیگری که به ایران پناه آورده، در امنیت تام جانی با بنیادگرایی مبارزه می‌کند.
۴۴. سینا نادری (۱۷) مانند هر عضوِ گروهِ اقلیتیِ دیگر حق دارد زبان، فرهنگ و مذهب خود را به‌ کار ‌گیرد.
۴۵. امید صفرزهی (۱۷) به خاطر مشکلات مالی مجبور به ترک تحصیل نشده و مانند هر شهروند ایران دارای شناسنامه است.
۴۶. یاسر بهادرزهی (۱۷) مانند هر کودکِ دچارِ ناتوانیِ دیگر حق بهره‌وری از بهترین شرایط‌ ممکن برای حضور در جامعه را دارد.
۴۷. پارسا رضادوست (۱۷) حق تنفس در هوایی پاک و زندگی در محیط‌زیستی سالم و عاری از هر گونه آلودگی را دارد.
۴۸. امیرمهدی فرخی‌پور (۱۷) هر بار که در پارک لاله قدم می‌زند، امنیت روانی و جانی دارد و هرگز مورد سوءقصد قرار نمی‌گیرد.
۴۹. پویا شیدا (۱۷) به جای کار در نانوایی، مشغول آماده‌سازی برای تجربهٔ تحصیلات ‌دانشگاهی و دوره‌های کارآموزی است.
۵۰. نیما نوری (۱۷) از زندگی در ایران خشنود و کامیاب است و قصدی برای مهاجرت از ایران ندارد.

ما می‌توانیم جهان فعلی را متوقف کنیم و برای کودکانِ آیندهٔ ایران جهانی موازی بسازیم. کافیست هر روز یک قدم بیاییم جلو.
@AntiMemoir
🕊26❤8😢4
یادمان باشد:
«زن، زندگی، آزادی» نیازی به فردِ قهرمان ندارد.
فرد است که برای قهرمان شدن به «زن، زندگی، آزادی» نیاز دارد.

خوشا به سعادت افرادی که در قلب و خاطرِ نورانیِ مردم جاودانه می‌شوند،
و دریغا به حال آن‌هایی که این فرصتِ یگانه را برای همیشه از دست می‌دهند.
@AntiMemoir
👍18❤6🕊3🔥2
#نامه_ها

سانتیاگوی عزیز،

بار اولی که به تو فکر کردم هفده ساله بودم. همینگویِ شاعر، کتابِ پیرمرد و دریا را با یادِ تو نوشته بود و من با خواندنش از خود خالی و از تو پر شده بودم؛ از تو سانتیاگو، توی پیرمردی که در ۸۴ روزِ پیاپی، حتی یک ماهی هم محض رضای خدا تور نکرده بودی. از شانسِ تُخمیت پدر و مادرِ جاشوی کوچکت هم دیگر اجازه نمی‌دادند که تو را همراهی کند و گفته بودند بهتر است که او با ماهی‌گیرانِ خوش‌شانس‌تر به دریا برود. هفده ساله بودم و خونِ ندا تازه از رگ‌هایش بیرون آمده و با آسمان و آسفالت آشنا شده بود. پدر و مادر من هم اجازه همراهیِ مرا با معترضان نمی‌دادند و در دل با خود می‌گفتم کاش می‌شد که من جاشوی تو باشم. تو اما بعد از ۸۴ روز ناکامی، سحرگاهی از بسترِ نمورِ خود برخاستی و قایقت را تنهایی به آب انداختی و راهیِ دریا شدی. سانتیاگو، من مدام به تو فکر کردم و از خود پرسیدم آن صبحی که پیکرِ رنجورِ خودت را به قایق می‌رساندی، آیا لحظه‌ای‌ و فقط لحظه‌ای با خودت فکر کردی که بزرگترین ماهیِ تمام عمرت را دقیقا همان روز صید خواهی کرد؟

سانتیاگو، کاش برایم می‌نوشتی و می‌گفتی که امید برای تو چیست و چگونه از آن پاسبانی می‌کنی. از اولین باری که به تو فکر کرده‌م سیزده سال می‌گذرد و در این مدت امید، بذرِ هویتِ من بوده است. امید برای من،‌ به سان خاراشکنِ ارغوانی‌ست. هیچ می‌دانستی که خاراشکنِ ارغوانی‌ با آن گل‌های ظریف و گل‌برگ‌های بنفش از سرسخت‌ترینِ گیاهان است؟ به قدری لطیف و نجیب است که در نگاهِ نخست به نظر می‌آید که با کم‌زورترین بادی از بین خواهد رفت؛ با این حال خاراشکنِ ارغوانی‌ در قطبِ شمال دوام می‌آورد. رمز مانایی این گیاه چیزی نیست جز همبستگی، به معنای واقعی کلمه‌اش. هر گلِ کوچک و نحیفِ خاراشکنِ ارغوانی‌ کنارِ گل‌های دیگرش روی زمین می‌نشیند و به معنای واقعی کلمه خودش را به جمع می‌بندد. در این کنار هم نشستن و یکدلی، پناهی شکل می‌گیرد برای هر گل در تحمل و تاب‌آوریِ سخت‌ترینِ بادها و بوران‌ها. پیرمردِ محبوبِ من، می‌دانم که اگر این را می‌دانستی حتما آن‌روز سحر، قایقت را و مشامت را و خیالت را پر می‌کردی از خاراشکنِ ارغوانی.

سانتیاگو، امید برای من به سانِ شورِ زندگیِ بلوچستان است. در بلوچستان حتی سوگواریِ عزیزِ از دست رفته هم شیوهٔ خاص خود را دارد که آن را «پُرسه» می‌نامند. پُرسه مراسمی‌ست برای پرس‌و‌جو کردن از احوالِ بازماندگانِ فردی که تازه درگذشته. در واقع بلوچ‌ها پس از مرگِ عزیزانِ خود، بیش از آنکه به فرد درگذشته بپردازند به پُرسهٔ بازماندگان او می‌روند و به آن‌ها توجه می‌کنند. در این مراسم، بلوچ‌ها رسمی دارند به نام دست‌ْکمکی، که در آن اهتمام می‌ورزند به دستگیری از خانوادهٔ متوفی با کمک‌های مالی و خوراکی، تا آنجا که خانوادهٔ متوفی حتی آشپزی نمی‌کند. در پُرسه همه لباس‌های عادی خود را به تن دارند و هیچ‌کس سیاه‌پوش نیست. این مردمِ شریف، حتی در این سخت‌ترین و سیاه‌ترینِ روزها هم کماکان لبریزند از شورِ زندگی. آن‌ها هر جمعه بدون استثناء به پُرسهٔ همهٔ مردمِ ایران شتافته‌اند. همین چند روز پیش بود که به پشتیبانی از عزیزانِ کردستانِ‌مان برخاستند و آواز سر دادند که «مهاباد، مریوان، جانم فدای ایران» و «کرد و بلوچ و زابلی، برادری و برابری». حتم دارم که امروز اگر بودی، بندرِ چابهار، آشیانهٔ محبوبِ قایقت بود.

سانتیاگو، امروز ۸۴ روز شده که از خیزشِ مردمِ من می‌گذرد و من باری دیگر به تو فکر می‌کنم؛ این‌بار در آستانهٔ ۳۰ سالگی. آری، به تو فکر می‌کنم و به صیدِ بزرگِ آزادی. به تو فکر می‌کنم و در دل با خود می‌گویم کاش می‌شد که من جاشوی تو باشم. جاشوی قایقِ امیدت.

دوست‌دار تو،
ایمان
.
@AntiMemoir
❤16🕊10🔥1