پادداشت | AntiMemoir
238 subscribers
6 photos
2 videos
1 file
12 links
پادداشت ≠ یادداشت
برای از یاد بردن خود در به یاد سپردن غیر
Download Telegram
Channel photo updated
اینجا سهم من است از نوشتن، برای خودم. بدون ملاحظه، بدون ویرایش، بدون سانسور.
❤3
عدد بده. دنیاهامان پر شده از متر و معیار. آنقدر پر که درصد زیادی از آدم‌ها را صرفا با یک عدد می‌شناسیم؛ یکی را با تعداد فالوئرش، دیگری را با میزان ثروتش، یکی را با قد و وزنش، آن یکی را با تعداد مقاله و سایتیشنش، این یکی را با رکورد المپیکش، یکی دیگر را با تعداد کتاب‌ها و فیلم‌هایش. مدت مدیدی‌ست حس می‌کنم اگر نتوانی خودت را فورا با عددی به دیگری معرفی کنی، شانسی برای دیده/شنیده شدن نداری. وارد هر نظامی می‌شوی به چشم متغیری عددی دیده می‌شوی؛ متغیری که باید در یک مساله بهینه‌سازیِ از پیش تعیین شده آنقدر بالا و پایین شود تا شاید، شاید مورد تایید و تشویق جامعه‌ش قرار گیرد. مثال ساده‌ این روایت نظام آموزشی‌ ماست؛ دانش‌آموزی پاداش می‌گیرد که نمره بهتری داشته باشد، تعداد بیشتری دراز نشست برود، دفعات بیشتری در کلاس صحبت کند، تعداد دوستان بیشتری داشته باشد.

خب بدبختانه بهینه‌سازی بر اساس معیارهای بیرونی اغلب تغییر معناداری در معیارهای درونی ما بوجود نمی‌آورد (تازه اگر معیار و آرمان درونی‌ای داشته باشیم!). می‌توانیم هر سال برای صد فیلم و کتاب ریویو بنویسیم ولی همچنان در برخورد با اطرافیان روادار نباشیم، زباله‌هایمان را تفکیک نکنیم یا حتی جرات زندگی کردن معنایی که دوستش داریم را نداشته باشیم. من به این نتیجه رسیده‌ام که در این دنیای پر از عدد و چشم‌های شمارنده، زیستن برای معنا، محرک و پاداشِ درونی نیاز به مهارتی حیاتی دارد: #استقامت.

چند ماه پیش کتاب «از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم» را خواندم. این کتاب شور نوشتن و دویدن و در نگاه کیهانی شوق انتخاب مختارانه رنج را در من زنده کرد. موراکامی در بخش‌هایی از این کتاب از استقامت می‌گوید، از رنج اختیاری و انتخابیِ خلاف جهت شنا کردن، از انتخاب دویدن وقتی پیش‌فرض راه رفتن است، از اینکه زیستن اصیلِ معنای خودت نیاز به تمرین طاقت‌فرسای جسمی و روانی دارد و بیش از اینکه وابسته به استعدادی ذاتی باشد، مهارتی‌ست که آهسته و پیوسته بدست می‌آید.

در چند ماه گذشته بیشتر دویده‌ام، کمتر به اعداد فکر کرده‌ام، بیشتر نوشته‌ام، کمتر تایید دیگران را جستجو کرده‌ام، بیشتر خودم بوده‌ام و کمتر حسرت داشته‌ام.
❤3👍2
#گرگ_بیابان

به خودم آمدم و دیدم آدمم خودم. برای این آمدن به خودم به اتاق تراپی برده بودم خودم را. در اتاق تراپی در خودم فرو رفتم و پرسیدم از خودم که چرا قبل‌تر خودم را ندیده بودمش؟ ناخودآگاه به نظرم آمد که این سوال را از خودم همان‌گونه پرسیده‌ام که قبل‌تر از استادِ رباتیکِ خودم پرسیده بودم که چرا یک رباتِ احساساتی هیچ‌وقت ربات خوبی نیست؟ همان‌قدر کنجکاو و البته همان‌قدر انتزاعی. خالی از عاطفه و خشم. او در جواب گفته بود که یک ربات خوب، یک ربات ساعی و کاری‌ست. خالی از خویشی و غربت. رباتی که احساسات داشته باشد لاجرم خودی هم دارد، و رباتی که خودی دارد دیگر همیشه برای غیر خود کاری نیست. تراپیستِ خودم، آن خداوندگارِ مهندسیِ معکوس، آن رونالدینیوی کوچه‌های کاتالونیا، آن آیینهِ آرزوهای اتاقِ ضروریات، حرف خودم را به خودم برگرداند که چون تا به حال خودی نداشتم (احتمالا به این خاطر که مدام برای غیر از خودم کاری باشم)، پس خودم یک رباتم. در اتاق تراپی از خودم بیرون آمدم و به خودم نگریستم، از خودم پرسیدم که آیا من رباتم؟ برای این از خود تهی‌شدن کجا برده بودم خودم را؟ از خود بی خود شدم و گفتم نکند رباتم خودم؟
❤3