رمان 🔱برتر🔱
6.21K subscribers
1.66K photos
107 videos
2.89K files
212 links
زیر مجموعه کانال
@Romankhone


🔰 نرم افزار گپ
https://gap.im/Best_Roman

🔰 نرم افزار سروش
http://sapp.ir/Roman_bartar

🔰 نرم افزار ایتا
https://eitaa.com/Roman_bartar

Raaz40669
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مجموعه آن شب
اپیزود #احساسات_یک_دلقک | قسمت #چهارم

اولین باری که به او از علاقه ام گفتم‌ اول متعجب شد و بعد روی لبانش لبخند آمد. این برای من یک جواب مثبت بود. دیگر لابه لای جمعیت دنبالش نمی گشتم چون کنارم بود، همیشه و هرلحظه. بعد از اجرا سریع لباسم را عوض کردم، و باهم بیرون رفتیم. هوا تاریک شده بود. باورم نمی‌شود که با او در حال قدم زدن هستم، نگاهم کرد، با همان لبخند منحصر به فردش که مرا مسخ خود می کرد.
- چرا ساکتی؟
با لبخند شانه ای بالا انداختم و بعد نگاهم به پایین کشیده شد، حرفی برای گفتن نداشتم. فقط دوست داشتم در کنارش ساعت ها، روز ها و ماه ها و تمام عمرم را قدم بزنم. با هیجانی بیشتر از قبل خودش را نزدیکم کرد.
تصمیمم را گرفته بودم. حرفی که ذهنم را مشوش کرده بود را از او پرسیدم:
- پری، چی شد که قبول کردی با یه دلقک...
هنوز حرفم تمام نشده بود که حرفم را قطع کرد. ایستاد و من هم به تبع از او ایستادم. با چشمانی که شادی و حقیقت در آن موج می‌زد به من خیره شد. به سمتش حرکت کردم. مقابلش ایستادم و منتظر به او خیره شدم.
- تو دلقک نیستی، تو یه انسان شریفی، اصلا تو یه فرشته ای.
ناخواسته نگاهم در نگاهش گره خورد. دیگر مردم که از کنارمان عبور می کردند برایم مهم نبود. دلم برایش ضعف رفت، از داشتنش به خودم بالیدم. خوشحال بودم که قرار است یک عمر این چشم ها به من نگاه کنند. چند نفری با لبخند از کنارمان عبور کردند. آرام نزدیکش شدم نگاهش در نگاهم غرق شده بود. لب هایم را تکان دادم تا دوست داشتنش را به زبان بیارم.
-من خیلی دوستت...
*
با صدای آلارم گوشی از خواب پریدم. نور خورشید از شکاف پنجره داخل هال می تابید و ساعت ۱۱ صبح را نشان می داد. بدنم کرخت و بی حس بود. کل خانه را با نگاهم گشتم. باز هم یک رویای شیرین. از رختخواب دل کندم. در سرویس به آینه ی کوچیک و شکسته و پر لک نگاهی کردم؛ تصویری مبهم از خودم با موهایی به هم ریخته و چشمان پف کرده. با همین قیافه بری رو صحنه ملت ریسه میرن از خنده دیگه نیازی به گریم‌ نداری، دلقک...
*

هوا رو به تاریکی می رفت و مردمِ زیادی در نزدیک سالن اجرا در هم می لولیدند. برخلاف صبح، هوا بارانی بود و جمعیت برای اینکه لبه ی چترهایشان به هم برخورد نکند با فاصله ازهم قدم می زدند کمی دورتر با چشمانم تک به تک آدم ها را از نظر گذراندم و دنبالش بودم، هیچکدامشان شبیه او نبود. با نگاه به ساعت فهمیدم که زمان زیادی برایم نمانده و باید زودتر خودم‌ را به اتاق گریم برسانم. ولی اصلا دوست نداشتم‌ آن جا را ترک کنم شاید هنوز ته دلم امید داشتم که بالاخره ببینمش. به تیر چراغ برق کنار پیاده‌رو تکیه دادم.
یک نخ سیگار را از پاکت بیرون کشیدم و چند بار با فندک وَر رفتم که بالاخره جرقه زد و سیگار را روشن کردم و گوشه لبم گذاشتم و کام سنگینی از آن گرفتم. چشمانم هنوز دنبالش بود و از لا به لای آدم ها منتظر دیدنش بودم. چند قدم آن طرف تر دختر بچه ی ریزه میزه را که بیشتر صورتش را کلاه و شال گردنش پنهان کرده بود و دست کوچکش در دستان مادرش گم شده بود از کنارم گذشتند، چند قدمی از من دور شدند، ناگهان دخترک برگشت و نگاه کرد، لبخندی زد، برایش خندیدم. شاید به تبعیت از ذاتم فقط جواب لبخندش را دادم. باید آماده ی رفتن می شدم انگار قرار نبود خبری از او باشد.
آن شب، طبق معمول مردم از اجرا ‌لذت بردند. شاد بودند و دست می زدند. انگار برای چند لحظه غم هایشان را فراموش کرده بودند. ولی من غمم بیشتر شد... نگاه سردم به جای خالی اش افتاد. انگار کل سالن خالی بود. دمق و نزار صحنه را ترک کردم و بی حال خودم را روی صندلی انداختم. در ذهنم دنبال دلیلی برای نبودش می گشتم، ولی هرچقدر بیشتر فکر می کردم‌ بیشتر کم‌ می آوردم.
شاید تنها کاری که از من بر می آمد دلداری به خودم بود، با گفتن این جمله که «حتما کاری براش پیش اومده، فردا شب میاد.»
فرداشب آخرین شب اجرای برنامه بود و شاید آخرین فرصت دیدنش یا شاید اولین فرصت حرف زدن با او. خیلی زود فردا شب رسید و خیلی زود همه ی باورهایم زیر آوار نبودش، نابود شد.
بازهم جای خالی اش که بیشتر از هرچیزی در چشم بود و بازم نبودنی که هیچ دلیلی برایش نداشتم.
روزها پشت هم می‌گذشت. حتی یک روز نشد که به اون فکر نکنم، گاهی خودم از خودم ‌عاصی می‌شدم و بخاطر این عشق یک طرفه خودم را سرزنش می کردم. هیچ جوره در کَتم نمی رفت که چه شد، این همه درگیرش شدم. در حالی که حتی یک کلمه هم با او صحبت نکردم. هیچوقت بعد از او دلم به کس دیگری رضایت نمی داد. شاید گوشه ی ذهنم به یک جواب می رسیدم یک جواب تلخ و مضحک
" احساسات یه دلقک، مثل آدمای عادی نیست."

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اگه دلتون برای گیلان تنگ شده حتماً این ویدیو رو ببینین.
هر گوشه ایران پر از جنب‌وجوش و حال خوبه.
هر نقطه از اون پر شده از بازی‌های رنگ و نور و بو‌های خوش که برامون همیشه خاطره‌ساز هستن. این لحظه‌ها رو باید شگفت‌انگیز ثبت کرد.

*تمامی این لحظه‌ها با گوشی سامسونگ
ثبت شده‌اند.
ویدیو و موزیک توسط: حیدو هدایتی

در کانال تلگرام سامسونگ موبایل ایران با ما همراه باشین 👇🏼
@samsungmobileir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مجموعه آن شب
اپیزود #احساسات_یک_دلقک | قسمت #پنجم

با قدم های نامنظم و سنگین طول پیاده روی سنگ فرش را گز می کردم، هوا تاریک شده بود و بوی نم باران فضار را پر کرده بود؛ کم کم داشت بارش شدت می گرفت. احساس کردم‌ کنترل پاهایم دست خودم نیست و نمی توانم وزنم را تحمل کنم. تصویر تار و مبهم از یک تیر چراغ برق در چشمانم خودنمایی کرد. خودم را به تیر چراغ برق رساندم فقط توانستم دستم را روی آن بگذارم و آرام آرام روی زانو نشستم. دلم گریه می خواست یک دل سیر اشک بریزم و ناله کنم خودم را تخلیه کنیم. با صدای زنانه ی که از پشت سرم آمد، به زحمت سرم را به سمت صدا چرخاندم.
- آقا؟ حالتون خوبه؟!
حوصله کسی را نداشتم، برای اینکه بی خیال شود و من را رها کند سری به نشانه تأیید تکان دادم.
- من... من خوبم‌ چیزیم نیست. احساس می کنم باید یه کم ‌بخوابم. آره اینجوری بهتر می شم.
هاج و واج‌ نگاهم کرد. دقیق تر نگاهش کردم. دختر معمولی با مانتوی و شلوار مشکی و شال تیره رنگ و آرایشی ملایمی که چهره اش را زیباتر کرده بود.
آرام به سمتم قدم برداشت.
- حالتون خوبه؟
به تیر برق تکیه دادم و اصلا حس و حال بگو مگو را نداشتم و دوست داشتم زودتر برود. با چشمان درشت به من خیره شده بود.
- وقتی مردم‌ رو می خندونی چه حسی داری؟
با بهت و تعحب سرم را بلند کردم و نگاهم را به چشمانش منتظرش دوختم. یعنی من را می شناخت، نه؛ هیچ کس پشت آن ‌نقاب من را نمی شناخت، من برای دیگران ‌فقط یک دلقک بودم... هیچکس خودِ واقعی ام را ندیده بود و نمی شناخت. متوجه نگاه متعجبم شد.
- توی سالن، اجراتو دیدم خیلی با مزه بود راستش به میل خودم ‌نیومدم. حرکاتتو زیر نظر گرفتم و منتظرت موندم وقتی از سالن بیرون‌ اومدی خواستم بیام باهات صحبت کنم ولی موقعیتش پیش نیومد تا اینکه بالاخره امشب تونستم‌ اینجا پیدات کنم.
هیچ جوابی برایش نداشتم و راستش خیلی هم مهم نبود که چکار با من داشته.
کیفش را باز کرد و یک پاکت نامه از آن بیرون کشید. به سمتم گرفت و گفت:
- این برای شماست.
هر لحظه بیشتر شرایط برام پیچیده تر می شود با دستان لرزان پاکت را از دستش گرفتم.
- این چیه؟
لبخندی زد و به پاکت اشاره کرد. دستم آرام به سمت پاکت حرکت دادم و با احتیاط آن را گرفتم. سری تکان داد.
- وقتی بخونی متوجهه میشی. شماره منم داخل این پاکت هست، اگه سوالی داشتی می تونی باهام تماس بگیری.
کنجکاو بودم که بفهمم‌ قضیه چیست، دوباره صدای دخترک را شنیدم.
- اسمش پرینازبود، یه دختر سر به زیر و نجیب. دختری که تنها دوستش جز من، مامان و باباش بودن. تازه دانشگاهشو تموم‌ کرده بود. پریناز به شدت محافظه کار و درون‌گرا بود. از اعتماد کردن‌ می ترسید و بخاطر همین بیشتر سرش توی لاک خودش بود. یه روز باهم بودیم که گفت احساس میکنه ضعف کرده بعدش از هوش رفت... وقتی جواب آزمایشش رسید و متوجه شدیم که سرطان خون داره. از اونجایی که دیر متوجه شده بود حتی با شیمی درمانی هم نمی شود کاریش کرد. تنها توصیه ی دکتر این بود که این چندماه رو از زندگیش لذت ببره. یه روز تبلغ کار شما رو خیلی اتفاقی دیدم. فهمیدم قراره یه سیرک چند روز برنامه داشته باشه. با خودم فکر کردم آوردنش به این سیرک می تونه حالش رو بهتر کنه و بالاخره راضیش کردم. تو مسیر چند بار خون دماغ شد توی و هربار چند دقیقه معطل می شودیم. برای همین شب اول دیر رسیدیم، ولی بلاخره رسیدیم. اون شب خیلی بهش خوش گذشت و خیلی با اجرای شما خندید. همین باعث شد شبای بعد هم بیایم. شب آخر این پاکت رو به من داد که یه جوری به دست همون دلقک که شماید برسونم. شب بعدش دیگه اون نبود. من باید برم، خدانگهدار...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍1
Forwarded from تبلیغات سایه
بچه ها این رمانی که معرفی میکنم خودم عاشقشم😍

قسمت هایی از داستان واقعی 👇🏻👇🏻👇🏻

فرهاد دوباره شروع کرد به بوسیدنم...خیلی آروم و با تمرکز...با هر بوسه یه نگاه به چشمهام‌ میکرد...
کاملا مشخص بود که با نگاهش داره ازم واسه کاراش اجازه میگیره و رضایتم براش مهمه...
اول پیشونیمو بوسید و بعد گونه هامو...
چشمامو...ابرو هامو...بینیمو....نگاهی بهم کرد و با ابروهاش به لبام اشاره کرد....
_ اجازه هست....؟
سکوت کردم و با چشمهام قفسه ی سینشو نشونه گرفتم که به یکباره لبام داغ شد..
نه یبار نه دوبار نه سه بار ...همینجوری میبوسید...حالم خراب بود ...
تمام بدنم آتیش گرفته بود.....
احساس میکردم نفسم بالا نمییاد ....یه لحظه آرش و بوسه ی اونشبش اومد جلویه چشمام...
فرهاد و پس زدم و دوییدم تو تراس...بارون آروم تر شده بود
به ثانیه نرسید که دیدم فرهاد از پشت بغلم‌کرد و پتویی رو که روی شونش بود دورمون حلقه کرد!
_رویا.....میشه باهام حرف بزنی؟...فقط نگو حسم بهت یک طرفست نگو که منو نبخشیدی دیوونه میشم رویا..!

https://t.me/joinchat/AAAAAFi1bW3U-7ofzA0FbQ
https://t.me/joinchat/AAAAAFi1bW3U-7ofzA0FbQ
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #میم_درست_مثل_مادر |قسمت #دوم
یاد قول دیروزم به کیمیا افتادم. مدام نگران بودم که قیمت ساندویچ چقدر می تواند باشد؟
می خواستم کیمیا در مدرسه جلوی دوستانش کم نیاورد. واردِ ساندویچی شدم و به طرف آقای میانسالی که انگار صاحبِ ساندویچی بود رفتم.
- آقا ساندویچ فلافل چند؟
با گفتنِ«شش هزار و پونصد تومن.» پول های خرد داخل کیفم را روی هم جمع کردم و با جمع شدنِ تمام پول ها ناخودآگاه ابرو هایم جمع شد. بغض گلویم را گرفت و کم مانده بود خفه ام کند.
کز کردم، می خواستم گریه کنم. کیمیا از این حالات من مات و مبهوت مانده بود. در چشانش کلی سوال و تعجب نقش بسته بود و من جوابی برای سوال هایش نداشتم.
دست خواهرم را کشیدم و راهِ خروج از ساندویچی کوچک و قدیمی را پیش گرفتم.
نرسیده به درِ خروجی چرخیدم رو به سمت ساندویچ فروش و گفتم:
_آقا! میشه سه تا فلافل بذارید؟ من فقط سه هزار تومن دارم.
نگاهش را به چشان منتظرم دوخت و بعد به آرامی لبخندی روی لبش نشست. با شنیدنِ صدای«بله» گفتنش با خوشحالی برگشتم و پول های خرد را روی میز گذاشتم. در دلم عروسی بود و به خودم افتخار می کردم! و نگاهی مطمئن به کیمیا که نگاهش به بچه گربه ای که جلوی دَر ساندویچی ایستاده بود، کردم.
ساندویچ را داخل کوله کیمیا گذاشتم. کیمیا به من نگاهی کرد و دستانم را محکم در دستاش گرفت.
قدم هایم، سفت تر شده بودند و در دلم به خودم افتخار می کردم نه یک بار بلکه هزار بار.
کیمیا را رساندم به مدرسه و خودم راهی مدرسه شدم. در مدرسه وقتی معلم درس می داد؛ نمی توانستم حواسم را جمع کنم.
حس خفگی داشتم. انگار اتفاق بدی افتاده بود که دلم مثل سیر و سرکه می جوشید.
زنگ دوم معلم نیامده بود و زنگ سوم هم ورزش داشتیم. ناظم وارد کلاس شد و گفت: «هر کی دوس داره می تونه بره خونه»
برخلاف علاقه شدیدم به زنگ ورزش کوله ام را سریع برداشتم و دوان دوان به سمت خانه حرکت کردم.
در حیاط را با کلید رنگ و رو رفته ام باز کردم. وارد حیاط کوچک مان شدم. چشانم از پنجره حیاط دوخته شد بود به داخل خانه با دیدن صحنه پیش رو خشکم زدم. صدای بلند تلویزیون همسایه نمی گذاشت، صدا های داخل خانه را به درستی بشنوم.
مادرم با صاحب خانه مشغول حرف زدن بودند. حالم بدتر شد. تا حالا نشده بود وارد خانه شود. دستِ راستم را جلوی دهانم گذاشتم، بدون سر و صدا نزدیک خانه شدم. صاحبخانه با لبخند و نگاهِ خیره اش زل زده بود به مادرم.
- خب فکراتو کردی؟ ببین این مرد برای تو مرد بشو نیست. طلاقش بده، بیا خودم تو رو می گیرم. حواسم به خودت و به بچه هات هست. ولی رسمی نه
صیغه می کنیم؛ می دونی که اصلا از دردسر خوشم نمیاد. بیا اینم پانصد و پنجاه تومنی که پول که گفتی از سر اجاره این ماه تخفیف بدم. ببین خوب فکراتو کن.
حرف هایی که شنیدم کلِ دنیای نوجوانی ام را برهم ریخت؛ دوست داشتم فریاد بزنم. از تهِ اعماق وجودم هضمِ این همه غصه برام سخت بود و صدای غمگین و کمک خواستنم عین کسی که در خواب فریاد می زند و به گوشِ کسی نمی رسید شده بود.
برای لحظه ای گوش هایم را گرفتم و چشمانم را باز و بسته کردم تا بلکه از این خوابِ شوم بیدار شوم.

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #میم_درست_مثل_مادر | قسمت #سوم (آخر)
جلوی مدرسه کیمیا ایستاده بودم. بلاخره کیمیا بیرون آمد به سمتش رفتم و با گرفتنِ دستش سرم را پایین انداختم و بی صدا اشک می ریختم.
کیمیا طبق عادت نگاهش را دوخت به چشمان خیسم و گفت: «چرا چشات خیسه داداش؟»
خیلی سعی کردم جلوی او کم نیاورم ولی موفق نشدم. تصمیم گرفتم او را به شهربازی ببرم، در محیط بیرون پارک چند ساعتی را بازی کرد؛ و فرصتی شد تا من هم یک دلِ سیر گریه کنم؛ به حالِ خودم، به حال مادرم، به حال این زندگی. حوصله بیشتر ماندن را نداشتم و به سمت خانه حرکت کردیم به خانه که رسیدیم، دست بردم و کلید را بیرون کشیدم و دَر را باز کردم. صدای سر و صدا می آمد مثل همیشه دعوا های بی حد و مرزی که دلیل و علتی نداشت، ولی همیشه برقرار بود.
دست خواهرم را گرفتم و وارد اتاقم شدیم. از اتاق بیرون آمدم. با خشم و عجله به سمت کیف مادرم رفتم و تراول های پنجاه هزار تومنی را از کیفش برداشتم و به سمت پدرم رفتم و پول ها را پرت کردم سمتش؛
از شدت خشم و نفرت نفس هایم نامنظم شده بود، همه در شوک کار من بودند، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- دیگه نمیخوام ببینمت، هیچ کدوممون نمی خوایم تو دیگه باشی. ازت بدم میاد! خستمون کردی. از خونه برو بیرون؛ برو بیرون و هیچوقت برنگرد؛ ببین کیمیا تازه هفت سالشه افسردگی گرفته! گناه داریم تو رو جونِ آبــا برو و دیگه برنگرد.
پدرم با چشمانی از تعجب گرد شده، و حالتی بین خوشحالی و ناراحتی پول ها را برداشت و به آرامی از خانه بیرون رفت. با رفتنش بغض مادرم شکست و اشک از چشمانش سرازیر شد و کیمیا هم همانجا میان چارچوب دَر از عمق وجود گریه کرد. نگاهی به کیمیا کردم و سرم را پایین انداختم و به سمت مادرم رفتم و او را محکم در آغوش کشیدم. چشانم را به چشم های خسته و خیسش دوختم.
- غلط کردم مامان! دیگه پلی استیشن نمی خوام. دیگه ازت هیچی نمی خوام؛ بهت قول میدم. تو فقط ناراحت نباش. همه ی پولامم مال خودت. از این به بعد همه ی زندگیم مال تو.
مادرم با بُهت به من نگاه کرد و مثلِ همیشه بی صدا رفت و گوشه اتاق کِز کرد!

***
سه روز بود از پدرم خبری نبود. مادرم زنگ زد به عمو مجید و گفت:«سه روزه از پدرم خبری نیست.»
از ترس و از عذاب وجدان می لرزیدم.
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. ولی من بالاتر از سیاهی را در کودکی ام دیده بودم. آن شب طولانی، دراز تر از شب یلدا و سرد تر از هر شب دیگری بود. از خدا می خواستم اتفاقی برایش نیوفتاده باشد. سعی می کردم حالت نگران چشانم را کسی نبیند.
عذاب وجدان مثل بختک به جانم افتاده بود. چرا آن حرف را به او زده بودم.
آبــا نذرکرده بود اگر پیدایش شود سال دیگر عاشورا آش نذری بین همسایه ها پخش کند. کیمیا گریه می کرد. ولی مادرم...
مادرم خم به ابرو نمی آورد. مادرم به پای من و خواهرم سوخته بود، نه تنها ناراحت نبود، شاید خوشحال هم بود. از چشمانش می خواندم که دلش می خواست اصلا پیدایش نشود. تمامی اورژانس ها، کلانتری ها را زیر و رو کرده بودیم ولی خبری نبود که نبود. فقط یک جا مانده بود. پزشک قانونی، چون نمی خواستیم آخرین امیدمان آنجا باشد.
عمو مجید با لباس سیاه و سر و ریختی بهم ریخته و چشمانی گریان وارد خانه شد و با جمله ی «پیدا شد، پیدا شد» با زانو به زمین افتاد و زار زد. آبــا سراسیمه به سمت عمو مجید رفت.
- چه خبر پیداش کردی؟
عمو مجید با صدایی ادغام شده از گریه و ناراحتی گفت:
- آره پیدا شده. ولی کاش هیچ وقت اینطوری پیدا نمی شود.
از دیشب تو پزشکی قانونی بوده. دیروز وقتی نتونسته بود مواد جور کنه با سرنگ، هوا به خودش تزریق کرده.
بُهت زده سرجام ایستادم. آبـا و عمو مجید زار زدند. اما مادرم... مادرم خم به ابرو نیاورد!
از بَدو تولدم زندگی برایم ساز ناسازگاریش را کوک کرده بود. به قول سهند زندگی برای ما بیت غم می زد. انگار این دنیا هم می خواست که لِه شوم.

پایان...

اپیزود بعد #آل

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #آل | قسمت #اول

ساعت حدود ۵ عصر بود. چندبار زنگ خانه را زدم‌ یک دَر آهنی کوچیک رنگ و رورفته درمیان کوچه ای تنگ و قدیمی. بعد از پانزده سال آل از زندان آزاد شده بود و علاقه ای که از همان‌ پانزده سال پیش زمانی که تازه نوجوانی پرشور و کنجکاو بودم و اولین بار از اخبار سراسری خبر بازداشتش را شنیدم، حس عجیبی در من ایجاد کرد. یک سالی هم تمام فکر و ذکرم درگیر او و کار های خلافش بود. روزنامه هایی که از دادگاه های پی در پی او می نوشتند. دیگر د ذهنم کمرنگ شد نه از ذهن من بلکه از ذهن تمام مردم پاک شد. تا همین یک هفته پیش سارا من را دوباره به او رساند. دختری که یک سالی بود خیلی اتفاقی با او آشنا شدم. نویسنده بخش جنایی روزنامه «حدیث» بود. عنوان آل را بعد از پانزده سال روی میز درهم ریخته او به چشمم آمد. دقیق شدم.«آل بعد از پانزده سال آزاد می شود!» تصمیم گرفتم روی این پرونده مجددا کار کنم، ولی اینبار جدی تر نه فقط به عنوان خواننده خبر. حس عجیبی داشتم، حسی که من را به دیدنش کشانده بود. «آل» این اسمی بود که روی پرونده ی زنی که نوزادها را از بیمارستان می دزدید گذاشته بودند. و شد لقبی که بعدها به این او دادند. دَر باز شد. اولین بار بود در چشمان زنی که نوجوانی ام را درگیرش کرده بودم نگاه می کردم. اولین بار بود مقابل زنی که داستان های عجیب و غریب زیادی راجب او ساخته بودند، می ایستادم. چند دقیقه بعد رو به رویش نشسته بودم. دست در کیفم کردم و ضبط صوت را بیرون کشیدم و آرام به سمت آل روی فرش کهنه و زوار دررفته هل دادم و همانطور که سرم پایین بود نفس عمیقی کشیدم و آرام دکمه ی ضبط را زدم و کاغذام را آماده کردم. هیجان برای این مصاحبه و کنجکاوی برای فهمیدن آدمی که دست به این جنایات زده بود وجودم را پر کرده بود وضربان قلبم نامنظم می زد. صدایم را صاف کردم و به چهره حنثی و بی حسش نگاهی انداختم و سوال اولم را یکبار در ذهنم مرور کردم و بعد به زبان آوردم:
- کی از زندان آزاد شدید؟؟
بدون مکث و معطلی جوابم را داد.
- یه هفته ای میشه.
- خوشحال می شم توضیحات این اتفاقات رو از زبون خودتون بشنوم؛ مایلید صحبت کنید؟
به آرامی سرش را به نشانه تأیید تکان داد توان خیره شدن در چشمان را نداشتم، بدون مقدمه شروع کردم.
- چرا همچین کاری کردید، چرا به آل معروف شدید؟
قبل از شروع کمی مِن و مِن کرد و روسریش را روی موهایش مرتب کرد. یک زن تقریبا ۴۷،۸ ساله که به چهرش نمی آمد آن قدر سنگدل باشد.
- از وقتی خودم رو شناختم پیش یه بابایی بودم صداش میکردیم عمو آصف، ما سنی نداشتیم، روزا براش گدایی می کردیم و شبا یه تیکه نون خشک و یه وجب جا برای خوابیدن بهمون می داد، هیچوقت از ننه بابامون چیزی نمی گفت، می گفت:«همه ی ما سرراهی بودیم» یا «ننه بابامون معتاد بودن.» گذشت و ما پونزه سالمون شد. جوون شده بودم و بَر و رویی گرفته بودیم، آصف دیگه من رو نمی خواست، می گفت:«سنت بالاتر از چیزیه که به کارم بیای.» یه شب یه آقاهه اتو کشیده، با کراوات و کت شلوار و خیلی شیک اومد تو اون خراب شده. آصف قرار شد در ازای مبلغی که از اون یارو می گرفت مارو بهش بفروشه. من و دوتا دیگه از دخترا که سنمون دیگه مناسب گدایی و سر چهارراه واستادن نبود، همون شب با اون آقا که آصف، آقا سرابی صداش می کرد بقچه به دست راهی شدیم. یه ماشین شیک و گرون قیمت داشت از اون مدل بالاها، فکر می کردم بدبختیمون دیگه تموم شده و هُمای سعادت رو شونه هامون نشسته.
با سرابی به یه خونه ی مجلل رفتیم از اون خونه ها که فقط توی فیلماس و خیلی خشگله؛
بعد یه پیرزنه اومد ما رو فرستاد حموم و حسابی که تمیز شدیم برای هرکدوم یه دست لباس شیک زنونه آوردن، توی اون لباس، مقابل آینه خودم رو برانداز کردم‌؛ مثل ماه شب چهارده شده بودم، آقا سرابی من رو از پله های خونه بالا برد و دَر یکی از اتاقا رو برام باز کرد. یه اتاق جمع و جور و تمیز با یه تخت دو نفره، باورم نمی شود بعد عمری گدایی و جای نمور خوابیدن همچین جایی رو بهم دادن...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍2
مجموعه آن شب
اپیزود #آل | قسمت #دوم

سرش را تکان داد و لبخندی زد و پشت بندش آهی کشید و بلند شد و به سمت آشپزخانه ساده و محقرش رفت. بعد از چند دقیقه با یک سینی و دو استکان چای برگشت. نگاهی به ضبط صوت انداختم و نفس عمیقی کشیدم. سینی را از دستش گرفتم و آرام همان جای اولش نشست. نگاهی به ساعت قدیمیِ روی دیوار انداخت و نگاهش را به چشمانم دوخت. فهمید که منتظر ادامه حرف هایش هستم.
- تنها رو تخت نشسته بودم و تو دلم برای آیندم رویابافی می کردم و از خدا بخاطر فرستادن آقا سرابی تشکر می کردم. نیم ساعتی بود که همونطور روی تخت نشسته بودم. که در اتاق با صدای بدی باز شد، مرد جوون و قد بلندی که ظاهرش مثل سرابی شیک بود وارد اتاق شد. به سمت تخت اومد و کنارم نشست...
ضبط صوت را خاموش کردم، فقط می خواستم به حرفای آل گوش دهم نگاهی به دستم که روی ضبط صوت رفت انداخت و سر به زیر لبخندی زد و ادامه داد:
- اون مرد اومد کنارم نشست و دستشو رو سرم کشید از خجالت لپام سرخ شده؛ بهش گفتم «عمو جون آقا سرابی خیلی آدم خوبیه ببین چه لباسایی بهمون داده! خوشگلن نه؟
خندید ولی نمیدونم چرا خندش بهم حس بدی داد، من فقط یه دختر بچه بودم که تازه پونزده سالش شده بود. چه می دونستم چه بلایی قراره سرم بیاد؟!
ضبط صوت را خاموش کردم، فقط می‌خواستم به حرفای آل گوش دهم نگاهی به دستم که روی ضبط صوت رفت انداخت و سر به زیر لبخندی زد و ادامه داد:
- اون مرد اومد کنارم نشست و دستشو رو سرم کشید از خجالت لپام سرخ شده؛ بهش گفتم «عمو جون آقا سرابی خیلی آدم خوبیه ببین چه لباسایی بهمون داده! خوشگلن نه؟
خندید ولی نمیدونم چرا خندش بهم حس بدی داد، من فقط یه دختر بچه بودم که تازه پونزده سالش شده بود. چه می‌دونستم چه بلایی قراره سرم بیاد؟!

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #آل / قسمت #سوم

- همونطور که دستشو رو سرم می کشید، یهو شالم رو از سرم درآورد بیشتر خجالت کشیدم ولی خب چیکار میتونستم بکنم؟! سرم رو پایین انداخته بودم که با دستش چونم رو گرفت و سرمو بالا آورد و به چشمام زُل زد. ترس وجودمو گرفته بود، نفهمیدم چی شد که...
مثل یه گنجشک ضعیف زیر دستاش گیر افتاده بودم لباسام و پاره کرد لباس هایی که عاشقشون شده بودم، لباس های که شبیه خانومای با کلاسم کرده بود فقط یادمه اشک می ریختم...

لباس هاش رو پوشید و رفت. دیگه جونی برام نمونده بود. دَر باز شد، ترسیدم، تو خودم جمع شدم. یه پیرزن با یک دست لباس نو وارد اتاق شد. اومد سمتم و دستمو گرفت یه سبد دستش بود منو بلند کرد و ملافه ی روی تخت رو برداشت و عوضش کرد. دوباره منو مجبور کرد برم حموم بعد حموم چشمم به دوتا دوستم افتاد؛ اونام وضعشون از من بهتر نبود. من اون شب عفتم رو از دست دادم. توی همون خونه ساکن شدیم چند ماه بعد آصف رو دیدم که می گفت اومده قسط دوم فروش ما رو از سرابی بگیره.

سرش را پایین انداخت، صدایش لرزش خفیفی به خود گرفت، دیگر آن چهره مصمم را نداشت. استکان چای را برداشت و کمی از آن را خورد. نفس عمیقی کشید تا بتواند بغضش را کنترل کند. با دستش استکان چای را نشان داد.
- بخور، سرد میشه.
بدون اراده فقط حرفش را گوش کردم؛ استکان چای را برداشتم و به لبم نزدیک کردم. نگاهم را به گل قالی دادم. کمی صدایش را صاف کرد و ادامه داد.

- حرفای اون روز آصف مثل پتک بود که تو سرم خورد. گفت:«منو یه زن از بیمارستان دزدیده. بهش پول می داده که نوزاد های دختر رو از بیمارستان بدزده د ببره تحویل آصف بده. اونم با اون بچه ها کاسبی کنه.»
متعجب نگاهش کردم.
- خب اون زن کی بود؟ تونستید بفهمید؟
لبخند کم جانی روی لبش نقش بست و سری به نشانه تاسف تکان داد.
- دقیق نفهمیدم؛ ولی یه مدت بعد اون زن توبه می کنه و از عذاب وجدانش یه شب توی زیرزمین خودش رو حلق آویز می‌کنه.
آب دهانم را به زور فرو دادم. چه سرونشت شومی. نگاهی به دستان آل انداختم که استکان در دستانش جا خوش کرده بود.
- خب شما چکار کردید بعد اون ماجرا؟
- با روحیه ی خراب فقط روزام رو می گذروندم هر روز با یه آدم جدید شبو به صبح می رسوندم. زندگی کثیفی رو تجربه کردم تا یه روز سرابی گفت که دیگه بهم نیاز نداره. منو مثله یه تیکه آشغال بیرون انداخت. سی سالم شده بود، جایی رو نداشتم. برای همین دوباره رفتم پیش آصف؛ با کلی التماس راضی شد بهم جا بده، ولی در مقابل ازم خواست که همون بلایی که سر خودم اومده بود رو سر بچه های مردم بیارم. قبول نکردم منو انداخت بیرون و تو سرمای زمستون داشتم یخ می زدم. سرما و گرسنگی و ترس از تجاوز قدرت تصمیم رو ازم گرفت، دوباره رفتم پیش اش...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #آل | قسمت #چهارم

بغض گلویش را گرفته بود و به سختی می‌توانست نفس بکشد. سرش را پایین انداخت.
- با کلی کلنجار، بلاخره قبول کردم. یادمه اولین بار حدود ۱۸ سال پیش رفتم تو یه بیمارستان. پرستار کشیک رو آصف با پول خریده بود، اونقدری بهش داده بود که دهنش رو ببنده و به من که با چادر صورتم رو پوشونده بودم اجازه بده برم داخل بخش نوزادان، بالای قفسه ی نگه داری نوزادان واستادم، نگاهی انداختم، داخلش یه دختر که شکل پنجه ی آفتاب بود به چشمم اومد. دستام می لرزید. دست بردم تو، با دست کوچیکش انگشتم رو گرفت و بازی کرد، با چشمای سبز و گیراش بهم‌ لبخند زد. اشک از چشمام جاری شد و روی گونم سُر خورد. چشمام و بستم و برش داشتم و زیرچادر گذاشتم و اومدم بیرون. حس می کردم یه گرگم که یه آهوی پاک رو به دندون گرفته، بعدش بچه رو به آصف تحویل دادم، خندید و دندونای زردش مشخص شد. این صحنه حالم رو به هم ریخت. چند بار می خواستم توبه کنم و دست بکشم ولی تهدیدم کرد که لوم میده و می گفت «جرمم سنگینه» نمی دونم شاید پنج تا بچه رو همینجوری از بیمارستان دزدیدم همشون دخترای خوشگل و پاکی بودن‌؛ بچه‌هایی که شاید بعد از چند سال نذر و نیاز خدا به خانوادشون بخشیده بود.

اولین قطره اشک بلاخره از بین مژه های بلندش سرازیر شد. با پشت دست، روی گونه اش کشید.
اونام مثل من تو حسرت دیدن پدر و مادرشون می مونن. دیگه عادت کرده بودم.
انجام یه کار بد، فقط اولاش سخته بعدش برات عادی میشه، حالا هرکاری باشه.

دستم را روی ضبط صوت بردم، دکمه ضبط را فشار دادم.
- چی شد که پلیس شما رو بازداشت کرد؟
نگاهش را به جلوی پایش داده بود. حس عجیبی پیدا کرد. مثل اینکه خاطره بدی را مرور می‌کرد، به آرامی سرش را بلند کرد و گفت...
ادامه دارد...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8مجموعه آن شب
اپیزود #آل | قسمت #چهارم

بغض گلویش را گرفته بود و به سختی می‌توانست نفس بکشد. سرش را پایین انداخت.
- با کلی کلنجار، بلاخره قبول کردم. یادمه اولین بار حدود ۱۸ سال پیش رفتم تو یه بیمارستان. پرستار کشیک رو آصف با پول خریده بود، اونقدری بهش داده بود که دهنش رو ببنده و به من که با چادر صورتم رو پوشونده بودم اجازه بده برم داخل بخش نوزادان، بالای قفسه ی نگه داری نوزادان واستادم، نگاهی انداختم، داخلش یه دختر که شکل پنجه ی آفتاب بود به چشمم اومد. دستام می لرزید. دست بردم تو، با دست کوچیکش انگشتم رو گرفت و بازی کرد، با چشمای سبز و گیراش بهم‌ لبخند زد. اشک از چشمام جاری شد و روی گونم سُر خورد. چشمام و بستم و برش داشتم و زیرچادر گذاشتم و اومدم بیرون. حس می کردم یه گرگم که یه آهوی پاک رو به دندون گرفته، بعدش بچه رو به آصف تحویل دادم، خندید و دندونای زردش مشخص شد. این صحنه حالم رو به هم ریخت. چند بار می خواستم توبه کنم و دست بکشم ولی تهدیدم کرد که لوم میده و می گفت «جرمم سنگینه» نمی دونم شاید پنج تا بچه رو همینجوری از بیمارستان دزدیدم همشون دخترای خوشگل و پاکی بودن‌؛ بچه‌هایی که شاید بعد از چند سال نذر و نیاز خدا به خانوادشون بخشیده بود.

اولین قطره اشک بلاخره از بین مژه های بلندش سرازیر شد. با پشت دست، روی گونه اش کشید.
اونام مثل من تو حسرت دیدن پدر و مادرشون می مونن. دیگه عادت کرده بودم.
انجام یه کار بد، فقط اولاش سخته بعدش برات عادی میشه، حالا هرکاری باشه.

دستم را روی ضبط صوت بردم، دکمه ضبط را فشار دادم.
- چی شد که پلیس شما رو بازداشت کرد؟
نگاهش را به جلوی پایش داده بود. حس عجیبی پیدا کرد. مثل اینکه خاطره بدی را مرور می‌کرد، به آرامی سرش را بلند کرد و گفت...
ادامه دارد...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
مجموعه آن شب
اپیزود #آل | قسمت #پنجم

دستم را روی ضبط صوت بردم، دکمه ضبط را فشار دادم.
- چی شد که پلیس شما رو بازداشت کرد؟
نگاهش را به جلوی پایش داده بود. حس عجیبی پیدا کرد. مثل اینکه خاطره بدی را مرور می‌کرد، به آرامی سرش را بلند کرد و گفت:
- یه روز پلیسا کمین کرده بودن و من رو توی بیمارستان درحالی که یه فرشته ی کوچولو بغلم بود، دستگیر کردن. از روی تنفر آصف و باندش، به همراه سرابی رو لو دادم.
ولی هیچوقت دستگیر نشدن. نمی دونم بچه هایی که من دزدیم الان تو چه وضعیتی هستن ولی مطمئنم من بدترین وضعو داشتم. کل جرم رو پای من نوشتن و به خاطر همکاری با پلیس با احتساب تخفیف پانزده سال حبس برام بریدن. اون موقع بهم لقب آل رو دادن. اسم کوچیکم «فرشته» هست. اسمی که آصف بهم گفته بود، مردم منو جلو دَر دادگاه با سنگ و آشغال می زدن تو زندانم کسی نزدیکم‌ نمی شد و همه آل صدام می کردن آلی که بچه هارو نه از تو شکم‌ مادرشون بلکه از تو بیمارستان می دزدید. خیلی وقته مردم با این اسم صدام می کنن اون موقع یادمه روزنامه ها تیتر درشت زده بودن «آل بالاخره دستگیر شد!»
دیگه به این اسم عادت کردم. الانم وقتی بیرون می رم و اونایی که من رو می شناسن ازم دوری می کنن یا بهم فحاشی میکنن.
بینی اش را بالا کشید و آخرین قطره اشک را پاک کرد و نگاهی به چشمان غرق در حیرت من انداخت.

- می بینی منم یه طعمه بودم. امیدوارم بچه هایی که زندگیشون رو نابود کردم من رو ببخشن؛ این خونه رو هم با هزار بدبختی و تعهد اجاره کردم. نمی دونم باید چیکار کنم؟ چجوری خرجم رو دربیارم؟ هیچ جایی حاضر نیستن به زنی با سوابق من کار بدن. من بابت کارهای گذشته م شرمنده ام ولی کسی این فرصت رو بهم نمی ده که جبران کنم.
سکوت عجیبی اتاق را فرا گرفت. فکر نمی کردم آل یا همان فرشته چنین زندگی دردناکی داشته باشد. به فرشته نگاهی کردم. چشمانش دوباره خیس از اشک شده بود. تحمل نیاوردم، از او خداحافظی کردم. از دَر خانه بیرون زدم حدود دوساعتی از مصاحبه ام می گذشت و قلبم گرفته بود. بی هدف خیابان ها را قدم می زدم. مقابل یک دکه روزنامه فروشی ایستادم. - بفرمایید؟
متوجه مرد میانسال شدم که از داخل پنجره دکه به من خیره شده بود.
- سیگار دارید؟
- نخی نداریم، نمی فروشم. یعنی برام صرف نمی کنه اینطوری.
حواسم به حرفایش نبود، فقط صدایش را می شنیدم.
- یه آب مدنی بی زحمت.
- سیگار نمی خوای؟
- نه.
- پس چرا پرسیدی؟
نگاهم به روزنامه های چیده شده مقابل دکه افتاد. چشم چرخاندم. نگاهم روی روزنامه «حدیث» ثابت ماند. تیتر بزرگ «آل پس از ١۵ سال آزاد شد!». با صدای مرد از افکارم بیرون آمدم.
- بیا این آب، میشه دو تومن. موبایلتم زنگ می خوره.
ده هزار تومانی را از کیف پولم بیرون کشیدم و آب مدنی را به همراه روزنامه برداشتم و همین که خواستم حرکت کنم صدای مرد مانع حرکت من شد.
- آقا بقیه پولت.
با اشاره دست تشکر کردم و تلفن را جواب دادم. سارا بود، پیگیر ماجرا شده بود. تماس را قطع کردم. جرعه ای از آب را سر کشیدم. نگاهی به اطرافم انداختم و مردمی که بی تفاوت از کنار هم عبور می کردند.
تصمیمم را گرفتم. مصاحبه با فرشته را با سانسور بخش های کوچکی از آن، منتشر کنم. مصاحبه ای تحت عنوان:« زندگی تلخ یک آل».

اپیزود بعد #یک_عمر_تباهی

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍2
مجموعه آن شب
اپیزود #یک_عمر_تباهی | قسمت #اول

هنوز فاصله ی زیادی تا مقصد مانده بود و ماشین یاتاقان زده اش بدون حرکت در حاشیه جاده خودنمایی می‌کرد. حس سوزش عجیبی سینه اش را آزار می‌داد و به خِس خِس افتاده بود.
خسته و کوفته و گرمازده می‌خواست در حصار شیشه های ماشین‌اش بماند، در واقع این را به بیرون رفتن از ماشین ترجیح می‌داد.
هوا رو به تاریکی بود و کم کم داشت سایه ی شب کویر و سنگلاخ هارو می‌بلعید. حتی خطوط آسفالت کهنه و پوسیده ی جاده هم خیلی واضح دیده نمی‌شود. مشت‌اش را محکم روی فرمان کوبید و در دلش به شانس‌اش لعنت فرستاد.
اِنگار راه دیگری نداشت و با کلافگی دستگیره را حرکت داد و پاش را روی آسفالت داغ گذاشت.
هنوز گرمای آفتاب ظهر روی تن آسفالت جا خوش کرده بود.
روزهای طولانی و داغ تیرماه همیشه براش عذاب آور بود.
دستی به موهایش کشید و با عصبانیت جیب هایش را دنبال پاکت سیگارش می‌گشت.
چند بار سراسیمه دستش را به جیب پیرهنش زد ولی اثری از سیگار نبود.
انگار تمام اتفافات برای گند زدن به حالش دست به یکی کرده بودند.
ناامید به ماشین تکیه داد و زیر لب زمزمه کرد:
-گندش بزنن! انگار وسط جهنم گیر افتادم.
هرچقدر که هوا تاریک تر می‌شد، کمتر احساس امنیت می‌کرد.
هیچ فکری به ذهنش نمی‌رسید و مستأصل در حجمی زیاد از غربت گیر افتاده بود.
تنها تلاش‌اش برای رهایی، زمزمه کردن دعا زیر لب‌اش بود، همیشه وقتی کم می‌آورد زیر لب دعا می‌خواند.
هوا کاملا تاریک شده بود و بالای سرش قرص کامل ماه خودنمایی می‌کرد.
سکوت سهمگین شب را فقط صدای جیرجیرک ها می‌شکستند. جیرجیرک هایی که حتی نمی‌توانست حدس بزند کجا هستند.
کلافه شده بود، کم کم کاسه ی صبرش لبریز می‌شد، بیشتر از چند ساعت بود که در آن شرایط و جاده ی لعنتی گیر افتاده بود. در این مدت حتی یک ماشین هم از کنارش رد نشده بود.
چندبار به سرش زد که پیاده مسیر جاده را ادامه دهد؛ ولی هربار پاهایش سست می‌شد.
می‌دانست که ممکن است حیوانات درنده جانش را به خطر بیاندازند، مخصوصا در این فصل سال و در این مسیر برهوت.
به نتیجه رسیده بود که امن ترین جا کنار ماشین ماندن است، جایی که حداقل یک سرپناه ساده دارد.
صدای خفیفی از دور به گوش‌اش رسید.
کم کم‌ زبانه های اُمید در وجودش رشد کرد و لبخند محوی روی لباش شکل گرفت.
هر ثانیه ای که می‌گذشت صدا واضح تر به گوش‌اش می‌رسید. لب به سخن باز کرد:
-آره خودشه! بالاخره یه ماشین داره می‌آد، خدایا شکرت.
نگاهش را به نزدیک ترین پیچ جاده گره زد و توانست نور چراغ های یک ماشین را ببیند.
در دلش باز خدا را شکر گفت و قدم زنان رفت و وسط جاده ایستاد.
چند دقیقه بعد، صدای ترمز ماشین تنها صدایی بود که در آن لحظه می‌خواست به گوش‌اش برسد.
جوان تقریبا سی ساله از ماشین پیاده شد، از پلاک ماشین و به شکل و قیافه راننده می‌خورد از تهران آمده باشد.
قد تقریبا بلند و اندام لاغری داشت.
موهای لَخت و دماغ متناسب با چهره ش به مذاق پیرمرد خوش آمد.
-خسته نباشی پدر جان! مشکلی پیش اومده؟!
بدون آنکه جوابی بدهد، با انگشت اشاره ای به ماشین‌اش کرد. نگاه جوان در امتداد رد انگشت پیرمرد حرکت کرد.
-پس حسابی بدشانسی آوردی.
-آره، فکر کنم امروز روز شانسم نیست.
جوان به طرف ماشین حرکت کرد، کاپوتش را بالا داد و کنجکاوانه مشغول بررسی شد.
پیرمرد نگاهش به ماشین جوان افتاد و تازه توانست زنی را روی صندلی جلویی ماشین تشخیص دهد. یک زن جوان. حدس زدن اینکه همسر این مرد جوان است، کار سختی نبود.
نگاهش به آن زن جوان خیره مانده بود و اِنگار محو زیبایی‌اش شده بود، دقت بالایی داشت.
آنقدر دقیق که حتی این فاصله هم مانع نمی‌شد تا جز به جزء چهره ی زن را نبیند.
- انگار وضع ماشینت خرابه! کاری از من برنمیاد.
صدای جوان باعث شد نگاهش را به صورت پسر بدوزد.
حالا اعصابش خراب شد، نه از وضعیت ماشین‌اش، بلکه از صدای مزاحمی که مانع دید زدن‌اش شده بود.
سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهد.
به طرف مرد جوان برگشت و دست‌اش را داخل جیب شلوارش فرو برد.
- من و همسرم میتونیم شمارو تا یه جایی برسونیم، فکر کنم این بهترین کمکی باشه که از دستم برمی‌آید.
این پیشنهاد بی نهایت خوشحال‌اش کرد.
آنقدر خوشحال که نتوانست لبخند کشیده ش را پنهان کند.
-با کمال میل! این بهترین کمکه مرد جوان...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #یک_عمر_تباهی | قسمت #دوم

نیم ساعت، شایدم بیشتر بود که در جاده حرکت می‌کردند. در این مدت اثری از هیچ جنبنده ای در جاده نبود. نگاهش را از بیرون گرفت.
اصولا آدم پرحرفی نبود، حرف زدنِ زیاد اذیتش می‌کرد. حتی حوصله پرچانگی های مرد جوان را هم نداشت.
- اسمم رضاست، ۲۸ سالمه. تو تهران زندگی می‌کنم و اینم همسرم مهساست. پا به ماهه. نمی‌تونید حدس بزنید چقدر برای به دنیا اومدن این وروجک لحظه شماری می‌کنم.
زن جوان که حالا فهمیده بود اسم‌اش مهسا ست، برگشت و با همان چهره ی زیبا لبخند مودبانه ای تحویل پیرمرد داد.
لبخندی که مثل میخ به ته قلب پیرمرد کوبیده شد. شما معرفی نمی‌کنید خودتون رو؟
پیرمرد به صندلی تکیه داد و با لحن آرامی گفت:
- اسماعیل هستم، اسماعیل رحمتی، دوساله که بازنشسته شدم. الان تنها چیزی که با خودم یدک میکشم لقب یه معلم بازنشستش.
چشمان جوان برقی زد و انگار فشار دستاش دور فرمون محکم تر شد.
اشتیاقی که اسماعیل هم متوجه دلیلش نمی‌شد.
- مشخصه اهل اینجا نیستید، از کجا می‌آید؟ کار خاصی دارید این اطراف؟
اسماعیل در حالی که داشت آنتن گوشی‌اش را چک می‌کرد جواب داد:
- نه! کارم اینجا نیست، اینجا فقط یه مسیر نزدیک تر بود که ماشین بدمصب خراب شد.
حرف دیگه ای بین‌شان رد و بدل نشد که اسماعیل احساس کرد پلک‌هایش در حال سنگین شدن است.
یک ساعت گذشته بود و رضا هم حرفی نمی‌زد، مهسا چند دقیقه ای می‌شد خوابش برده بود و این سکوت چیزی بود که اسماعیل دنبالش می‌گشت.
چند دقیقه ای می‌شد حس عجیبی سرتا پای وجود اسماعیل را فراگرفته بود. حسی که نمی‌توانست درک‌اش کند و این‌خیلی آزارش می‌داد.
احساس می‌کرد هرچقدر که بیشتر پیش می‌روند این‌ محیط و فضا بیشتر برایش آشنا می‌شود. انگار خیلی وقت پیش اینجا بوده، ولی کِی؟ چیزی را به خاطر نمی‌آورد. در همین حین صدای رضا او را از فکر بیرون کشید...
- بدی جاده های کویری همین است که کمتر رستوران یا قهوه خانه‌ای بین راهی در آن پیدا می‌شود.
اسماعیل به نشانه ی تایید سری تکون داد و باز به ماشین‌اش فکر می‌کرد، به نظر باید مسیر طولانی را برگردد تا به ماشین‌اش برسد. باز صدای رضا او را متوجه خود کرد.
- روستای مادری من همین نزدیکی هاس.
الان دیروقته، به نظرم امشب رو اونجا بگذرونیم، فردا صبح یه مکانیک از روستا پیدا می‌کنیم می‌ریم سراغ ماشینتون.
پیرمرد سری تکان داد و لبخندی زد و در جواب گفت:
- چند ساله که نیومدی این اطراف؟
پونزده سالی می‌شه، سیزده سالم بود که مادرم عمرشو داد به شما.
همراه داییم رفتیم تهران، تهران یه دریاس، پر از کار و درآمد، اونجا مشغول شدیم و کم کم کارمون‌گرفت، شکر خدا الان اوضاع خوبه و یه شرکت بازرگانی کوچیک زدم. با خودم‌گفتم تا قبل از به دنیا اومدن بچه بیایم و مهسا جایی رو که توش بزرگ شدم ببینه.
چند کیلومتر باقی مانده تا مقصد را با خواب مهسا و سکوت اسماعیل که دلشوره عجیبی به جانش افتاده بود گذشت.
حس عجیبی به سمت پیرمرد مرموز سوق داده می‌شود و این چیزی بود که هیچ‌کنترلی روی آن نداشت.
- بالاخره رسیدیم.
اسماعیل نگاهش را به رضا بعد به روبرو دوخت. مهسا کش و قوسی به بدنش داد و خمیازه ی عمیقی کشید، دستاش را مشت کرد و تَتَمه ی خمیازه اش را در گلوش قورت داد.
پیرمرد وقتی چشمش به تابلوی ورودی روستا افتاد، احساس کرد قلبش از حرکت ایستاد.
حتی برای نفس کشیدن هم به تقلا افتاد و پاهایش سست شد. حس کرختی کل وجودش را در برگرفت و چند بار محکم چشماش را مالید که شاید خواب می‌بیند.
اسم روستا به طرز عجیبی براش آشنا بود.
آری آن تابلوی آهنی زنگ زده یک لحظه هم تصویر‌اش از مقابل چشمانش کنار نمی‌رفت.
حس آشنا بودن آن مکان و جاده، حالا داشت برایش مثل یک کابوس می‌شد. رضا لبخندی زد و گفت:
-بعد این‌همه سال هنوز این تابلو رو عوضش نکردن.
بعد این حرف رضا پیاده شد و دَر را باز کرد و بازوی مهسا را گرفت و قدم زنان به سمت قهوه خانه ای که چراغش سوسو می‌زد حرکت کردند.
اسماعیل با هرقدمی که برمی‌داشت دلهره‌ای شدید را به جانش راه می‌داد و روانش را به بازی می‌گرفت.
حتی حس می‌کرد سنگریزه های زیر پاش هم دارند به او نیشخند می‌زنند.
بهت زده و مثل مسخ شده ها مسیر منتهی به قهوه خانه را حرکت کرد.
خودش هم نمی‌دانست که چرا از اینجا سر درآورده. و اتفاقاتی که باعث شده بود به طور کاملا تصادفی دوباره پای او را به اینجا باز کند...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #یک_عمر_تباهی | قسمت #سوم

سرم را به پنجره ی مینی بوس تکیه
داده بودم و به بیرون نگاه می‌کردم، تا جایی که چشم کار می‌کرد کویر بود.
گرمای داخل مینی بوس اذیتم می‌کرد و صدای موتور مینی بوس اجازه نمی‌داد بخوابم.
صندلی های اطرافم را افرادی تسخیر کرده بودند که هیچ شناختی از آنها نداشتم.
اکثرا پیرمردها و پیرزنایی بودند با چهره های آفتاب سوخته، با خودم فکر می‌کردم این ها چرا هیچ دلخوشی ندارند و همه در فکر فرو رفته اند.
اما چند صندلی جلوتر چشمم به یک دختر ساده ی روستایی و درعین حال زیبایی افتاد.
دیگر میلی به تماشای کویر نداشتم، فقط می‌خواستم با نگاهم چند صندلی جلوتر را زیر نظر داشته باشم.
جایی که آن دختر زیبا روی نشسته بود.
برخلاف آدم های اطرافش رنگ پوست روشنی داشت، لباس مرتب و تمیزی به تن داشت و این تضاد خاصی با صندلی کهنه ای که رویش نشسته بود ایجاد کرده بود.
سعی کردم چهره ی دختر را دقیق ببینم، چون مثل یک آهنربا من را به سمت خودش جذب کرده بود.
با صدای ترمز ماشین آدم های اطرافم با همان سکوت و حرکات سنگین یکی یکی پیاده شدند.
دسته ی ساکم را در دست گرفته و ایستادم. سقف مینی بوس کوتاه بود و مجبور شدم سرم را خم کنم، کرایه را به راننده پرداخت کردم و پیاده شدم.
به محض پیاده شدن باد گرمی روی صورتم سیلی انداخت و باعث شد برای چند ثانیه حتی نتوانم نفس بکشم.
چند قدم جلوتر آن دختر را دیدم که دست یک پیرزن را گرفته و داشت به طرف روستا حرکت می‌کرد.
نگاهم به تابلوی آهنیِ رنگ و رو رفته افتاد که اسم روستا بر رویش حک شده بود.
پس این اولین خوش شانسی من بود.
آدم هیز و چشم چرانی نبودم، ولی این دختر من را شدیدا به سمت خودش جذب کرده بود.
پشت سر آنها حرکت کردم.
چند ساعت بعد در خانه ی کدخدای ده به پشتی لم داده بودم، کدخدا و خانواده اش گرم و صمیمی از من پذیرایی می‌کردند، انگار سالها بود که من را می‌شناختند.
-آقا معلم! تو روستا یه اتاق نقلی ولی تمیز کنار مدرسه ی ده براتون محیا کردیم، هر وعده ی غذایی رو یکی از اهالی براتون فراهم می‌کنه و میاره.
لبخندی زدم و تشکر نصف و نیمه ای کردم و حرف دیگری نزدم.
نگاهم، به دختر کوچکی که می‌خورد هفت یا هشت سالش باشد افتاد.
چشمان آبی و زیبایی داشت، لبخندی به رویش زدم و متقابلا جوابم را داد، کدخدا متوجه این موضوع شد و لب به سخن باز کرد.
-اسمش مهسا هستش؛ دختر کوچیکمه و اگه خدا بخواد یکی از دانش آموزای شما می‌شه.
دختربچه ی شیرین و با نمکی بود، ولی خیلی خجالتی و کم حرف به نظر می‌رسید.
کدخدا در پذیرایی آن شب چیزی کم و کسر نگذاشت.
فردا صبح همراه‌اش به سمت مدرسه و محل اقامتم حرکت کردیم.
یه مدرسه ی کاهگلی و زهوار د‌َررفته با نیمکت های شکسته و یه تخته سیاه رنگ و رفته، ولی خب باز می‌شد تدریس کرد.
اتاق خودم کنار کلاس درس ساخته شده بود و به نظر خیلی تلاش کرده بودند که بتوانند رضایتم را جلب کنند، حداقل از ظاهر مدرسه بهتر و قابل تحمل تر بود.


#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍1