رمان 🔱برتر🔱
6.21K subscribers
1.66K photos
107 videos
2.89K files
212 links
زیر مجموعه کانال
@Romankhone


🔰 نرم افزار گپ
https://gap.im/Best_Roman

🔰 نرم افزار سروش
http://sapp.ir/Roman_bartar

🔰 نرم افزار ایتا
https://eitaa.com/Roman_bartar

Raaz40669
Download Telegram
مجموعه آن شب
اپیزود #دخترکش | قسمت #پنجم

دیدن تن آن دختر معصوم که حالا طعمه ی شعله های آتش شده بود و فریاد های بی رمق و جان کندن اش دنیا را روی سرم خراب کرد.‌ سوران پشت به من کنار صندوق آهنین ایستاد، دفترچه ای را از داخل صندوق برداشت و با خودکارش چیزی داخل آن نوشت، حالت دستش نشان می‌داد مقابل چیزی خط می کشد. چشمانم را جمع کردم که بهتر ببینم، خیلی واضح نبود، ولی انگار چندین قطعه عکس سه درچهار بود که رو صفحه ی دفترچه چسبانده شده بود، همان دفترچه ای که از آن پلاستیک مشکی رنگ جلوی پاهایم افتاد، بود. دستش را داخل جیبش برد و کیف پولش را بیرون کشید. خدای من چکار می کرد؟ عکس من را از کیفش بیرون آورد و روی دفترچه چسباند و جلویش چیزی نوشت.
لرزش بدنم باعث شد تعادلم را از دست بدهم و با صدای بدی رو زمین افتادم، درد در تمام وجودم زبانه کشید، می دانستم اگر لو بروم سرنوشت من هم مثل آن دخترک بیچاره خواهد بود.
با آخرین توان، خودم را پشت دیوار کلبه پنهان کردم و صدای دَر کلبه رعشه ی عجیبی به جانم انداخت. دستم را محکم روی دهانم قرار دادم که صدای گریه ام به گوشش نرسد، کمی که گذشت دَر دوباره بسته شد. انگار سوران فقط برای علت صدا بیرون آمده بود؛ به موقع خودم را مخفی کرده بودم. جرأت هیچ کاری را نداشتم، بیست دقیقه بعد سوران با پارچه ای بزرگ و سفید رنگ که انگار چیزی را داخل آن مخفی کرده بود بیرون آمد، صندوق عقب ماشین را باز کرد و پارچه را درون آن قرار داد.
- «خدایا این جسد آن بینوا بود؟»
احساس ضعف شدیدی داشتم. سوران در تاریکی ماشینش را روشن کرد و از آنجا دور شد. از این تاریکی و این بیابان می ترسیدم، فکر این که امشب و چیزهایی که به چشم دیدم، من را به مرز جنون رساند. خودم را به دَر کلبه رساندم ولی قفل بود، باید خودم را به جاده اصلی می رساندم.
*
گرمای آفتاب را روی پوستم حس کردم، بلند شدم و خمیازه کشیدم. روی نیمکت نشستم، در پارک بودم. نگاهی به ساعت انداختم. خدایا، ساعت ده صبح بود. دیشب به هزار بدبختی با ماشینی به سمت شهر آمدم. سر و وضع به هم ریخته ام باعث شد جرأت خانه رفتن را نداشته باشم، یاد دیشب افتادم، کاش همه اش فقط یک کابوس باشد.
موبایلم را چک کردم، چند تماس بی پاسخ از سوران و یه پیامک با متن:
_«سلام سوگند جان، فرداشب پایه ای بریم یکم گردش کنیم؟ حتما بیا بهت خوش می گذره. تازه یه گردنبند خوشگل برات گرفتم، نمی خواستم بهت بگم، ولی سورپرایز اصلی یه چیز دیگس، باید ببینیش.»
پوزخند تلخی زدم. آره حتما سوختن بدنم خیلی برام خوشایند خواهد بود و سورپرایز جذابیست...
نگاهی به عکس های داخل گالری انداختم و دوباره حال و هوای دیشب برایم تداعی شد. چشمم به حلقه طلایی که به من داده بود افتاد. با تنفر آن را از دستم بیرون آوردم.
بی توجه به مردمی که نگاهم می کردند از دکه ی پارک یک آب معدنی گرفتم و نگاهم به روزنامه افتاد.
«قاتل روانی بازهم قربانی اش را سوزاند. شانزدهمین قربانی او سپیده دم امروز در حوالی پل خواب پیدا شد. او به خاطر قتل های سریالی اش که تماما دختران جوان هستند؛ به اسم "دخترکش" شناخته می شود. او جسد ها را درون پارچه ای سفید رنگ قرار گذاشته و روی آن پارچه ها دخترکش را می نویسد...!»
*


لنگ لنگان خودم را به کلانتری رساندم و روزنامه را در دست راستم گرفته و در دست دیگرم موبایلم را نگه داشته بودم.
- سلام، بفرمایید خانوم.
- می خوام یه قاتل روانی رو لو بدم...
- خانوم کجا، موبایلتون و تحویل بدید، خانوم با شما هستم...!
***
باران در حال باریدن بود و مردم برای فرار از خیس شدن با سرعت از کنارم می گذشتند. تعدادی دختر و پسر جوان هم در خیابان با لبخند دست در دست و بدون توجه به باران و خیس شدن در حال قدم زدن بودند. خسته بودم؛ احساس سبکی داشتم انگار کلی وزن از روی شانه هایم برداشته شده است. چشمانم خیس بود و با همان چشمان خیس اولین پیامی که سوران برایم فرستاده بود را دوباره خوندم. تک تک واژه هایش جلوی چشمانم رژه می رفت. و حال زیر قطرات باران که روی صفحه گوشی نشسته بود محو می شود. پیامی مبهم که حالا معنیش را می فهمیدم.
«گاهی وقتا باید حس کنی جز خودت برای یه نفر دیگه هم مهمی؛ اونقدر مهم که کل وجودت رو در حصار دستاش بگیره و عاشقانه نوازشت کنه. نوازشی از جنس دوست داشتن، نوازشی که چشمات رو بسته نگه داره و وجودت رو آماده کنه. نوازشی که بیدارت کنه، بیدار و درنده؛ درنده مثل یه حیون وحشی و بی رحم. بی رحمی تویِ ذات هر آدمی هست! فقط کافیه بگردی و پیداش کنی و بیدار شه؛ اونوقته که بوی خون مستت می کنه و دریدن زنده نگهت می داره...!»
پایان.
#محمد_زارعی
#مجموعه_آن_شب
اپیزود بعد: #پارادوکس

🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍2
لذت دنیا...💕
داشتن کسی‌ است...❣
که دوست داشتنش...💕
حواسی برای آدم نمی‌گذارد …❣💞❣
Forwarded from .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💁🏻‍♀️ زیبایی پوست صورت وابسته به محافظت از اونه
🌞 آفتاب تابستون می‌تونه مخرب‌ترین اثرات رو روی پوست داشته باشه.
‌پیشنهاد ما ضد آفتاب مکس پروتکت نئودرمه. با مناسب‌ترین قیمت زیبایی پوستتون رو تضمین کنین.
🔗 اطلاعات انواع محصولات پوستی همین‌جا 👇🏼
instagram.com/neuderm
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به هیشکی به جز تو که نمیشه دلبست
یکی هست که جونش
به جون تو بسته ست 😍😘💕❣💕
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💕❣🌺❣💕

شب ها يك بار ❣
ديدنِ تصويرت؛❣
كافيست برايِ ❣
يك عمر بى خوابى💕❣💕
#شب_بخیر
Forwarded from .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💁🏻‍♀️ زیبایی پوست صورت وابسته به محافظت از اونه
🌞 آفتاب تابستون می‌تونه مخرب‌ترین اثرات رو روی پوست داشته باشه.
‌پیشنهاد ما ضد آفتاب مکس پروتکت نئودرمه. با مناسب‌ترین قیمت زیبایی پوستتون رو تضمین کنین.
🔗 اطلاعات انواع محصولات پوستی همین‌جا 👇🏼
instagram.com/neuderm
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مجموعه آن شب
اپیزود #پارادوکس _ قسمت #اول
پورشه مشکی رنگ، نزديک دختر جوان رسيد و چند متر جلو تر از او ترمز کرد. راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دخترک قرار گرفت. اين اولين خودرويي نبود که برایش نگه می داشت و هربار با بي توجهي به راه خود ادامه مي داد. اما نتوانست اهميتي به خودرو لوکس مقابلش ندهد. سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت : " بفرماييد؟"
راننده، پسری جوان و خوش چهره اي بود که عينک منحصر به فرد و ظريفي به چشم داشت. بدون معطلي و با لحنی محترمانه همراه با لبخند گفت:
-خوشحال مي شم، بتونم تا جايي برسونمتون.
دخترک نگاهی به او انداخت ابرو هایش را در هم کشید و با لحن کش داری گفت گفت:
- صادقيه ميرما.
پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تایيد تکان داد و پاسخ داد: "حتماً، بفرماييد بالا."
دخترک با مکث نفسش را بیرون فرستاد و با احتیاط نگاهی به اطراف انداخت و وقتی از شرایط مطمئن شد، به آرامی خودش دَر خودرو را باز کرد و نشست. چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان، در حالي که شال مشکی خود را جلو و عقب مي کشيد و موهاي بیرون ریخته شده در کنار صورتش را مرتب مي کرد، گفت:
- توي ماشينت چيزي براي گوش دادن داری؟
پسر نیم نگاهی به دختر انداخت و با لبخند سری به نشانه تایید تکان داد و همزمان با چشمکی کوتاه جوابش را داد:
- البته که دارم، خانم محترم.
پخش خودرو را روشن کرد. صداي ترانه اي انگليسي به گوش رسيد. مجددا از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند منحصر به فرد خود که از ابتدا بر روی لــب داشت گفت:
- «کريس دی برگ»، اگه خوشتون نمياد عوضش کنم.
دخترک با شنيدن حرف پسر، خنده تمسخر آميزي سر داد و شیشه را کمی پایین داد و نسیم ملایم میان موهای لَختش موجی راه انداخت. رو به پسر جوان کرد:
- اين که «اريک کلاپتونِ» نمي شنوي مگه، اصلا کجاش شبيه کريس دی برگِ.
- اِه، من تا الان فکر مي کردم کريس دی برگِ. مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد؟
دخترک، قيافه اي مطمئن به خود گرفت و ادامه داد:
- اِي، تا حدودی.
- پس کسي طرف حسابمه که موسيقي حاليشه. من موسيقي رو خيلي دوست دارم، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته.
لبخند زيرکانه ی دخترک پسر را لحظاتی خیره دندان های یکدست و مروارید گون دخترک کرد.و پشت بندش صدای ظریف دخترک که با موسیقی در حال پخش، در هم آمیخته شده بود توجه پسر را جلب کرد.
- اي بابا، بسوزه پدر عاشقي. چي شده، راضي نمي شه؟
پسر کمی پایش را روی پدال گاز فشار داد و با سبقت از چند ماشین سرعتش را به حالت اولیه برگرداند و نگاهی به چشمان منتظر دختر انداخت و نفس عمیقی کشید تا تمرکزش را جمع کند:
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده م. البته کسي رو پيدا نکرده م که عاشقش بشم، وگرنه اگه مورد خوبي پیدا شه؛ از عاشقي هم بدم نمياد. اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم، تو خونه با پدر دعوام شد.
دختر آینه کوچکش را که با آن مشغول برانداز کردن چهره اش بود را بست و داخل کیف قرار داد.
- آخي، سرچي؟ لابد بهت پول نمي ده نه؟!
پسر لبخندش تبدیل به خنده شد و نگاهی گذرا به آینه بـغل انداخت تا حواسش به ماشین های پشت سر باشد:
- نه اتفاقا، تنها چيزي که ميده همین پولِ. مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت گير داده بمون شرکت کار داريم، مخصوصا الان که دم عیده، می دونی چیه بیشتر به خاطر این ویروس لعنتیه، یکم حساس شدن مخصوصا مادرم، به خاطر این ویروس سفر کاریم به پکن رو هم کنسل کردم، البته بیشتر به اصرار مادرم که می گفت چین منشاء کروناست.
با گفتن اين جملات از زبان پسر، دختر با اينکه سعي مي کرد شوق و علاقه در چهره اش هويدا نشود، چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد:
- اِه، حالا بروکسل چي کار داري؟
- دايي اینا چند سالي هست که اونجا هستن. بعد از سه چهار ماه کار مداوم، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟ که اونم خورد به این دوره کرونا.
دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
پسر سرعت ماشین را کم کرد و پشت چراغ قرمز ایستاد.
- شما اسپانیا فاميل داريد؟ جالبه! کدوم شهرش؟ مشکلی که پیش نیومد؟ شنیدم اونجا هم این ویروس سرایت کرده.
- فاميل که نداريم، براي تفريح رفته بودم، رفتم شهر ونيز، خیلی خوش گذشت، جاتون خالی.
پسر جوان نيشخندي زد و سری تکان داد. حالا چراغ سبز شده بود؛ به آرامی ماشین را به حرکت درآورد...

#محمد_زارعی
#مجموعه_آن_شب

🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #پارادوکس _ قسمت #دوم

پسر جوان نيشخندي زد و سری تکان داد. حالا چراغ سبز شده بود؛ به آرامی ماشین را به حرکت درآورد:
-اصلا ولش کن. نگفتید، اسم قشنگتون چيه؟
اینبار دخترک برخلاف دفعات قبل نگاهش را مستقیم به چشمان نافذ پسر دوخت و لبخندی زد:
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته و چه کاره اي؟
- چه خبره؟ يکي يکي بپرس، اين جوري آدم هول ميشه... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داري، يکي از اون معدود اسم هايیِ که من دوسش دارم. اسم خودمم سهيلِ، بیست و پنج سالمه و پيش بابام که کارگذار بورسِ کار مي کنم. خوب حالا شما؟
دایانا با شنيدن حرفهاي سهيل، لپش گل انداحت و باز به تشويش افتاد.
- من که گفتم، اسمم داياناست. بیست و سه سالمه در حال تحصیل. خونمونم الهيه است و الان هم محض تفريح دارم ميرم صادقيه. چون تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته م. با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته م تا بریم بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم چشممون و گرفت بخریم. اولش که تصمیم گرفتم بخشی از خرید های عید رو اونجا انجام بدم.
سهیل خنده ای کرد و با کم کردن سرعت و مسیرش را تغییر داد.
-مثل اینکه شما زیاد درگیر این ویروس جدید نیستید!
دایانا نگاهی به ساعت تلفن همراه اش انداخت و همانطور ترافیک نسبتا سنگینی که کلافه اش می کرد.
- درگیر نمی کنم خودم و با چیزای کم اهمیت، مثل این مردم، ترافیک و می بینی؟ مثلا گفتن بمونید تو خونه. همین که شب میشه مردم میان بیرون دور دور. البته من واس خرید اومدم بیرون و فکر می کنم کار زیاد بیهود ای نیست، چون من به پوششم خیلی اهمیت می دم.
- همين چيزهاييم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه دایانا خانم.
دایانا، شالش را مرتب کرد و چشم از ماشین های در ترافیک مانده گرفت و نگاهی به نیم رخ سهیل انداخت و گفت:
- اِي، بد نيست. اما ديگه یه ماهي هست که خريدمشون. خيلي قديمي شدن. ولش کن، میگم چرا از این مسیر اومدی؟ شبا خیلی شلوغ میشه اینجا.
سهیل کمی ماشین را به جلو حرکت داد و نگاهی گذرا به دایانا انداخت.
- شما مگه اینجاها رو می شناسید؟
دیانا نگاه از صورت سهیل گرفت و به بیرون و ماشین های اطراف نگاهی انداخت و لبخندی زد:
- نه آخه مشخصه خیابون شلوغیه، اصلا از خودت بگو، گفتي موسيقي کار کردی، دوست داري ادامه بدی؟
ناگهان صدای تلفن همراه بلند شد هردو همزمان توجهشان به صدا جلب شد. سهیل دستپاچه در جستجوی تلفن چشم چرخاند که متوجه شد موبایل روی داشبورد قرار دارد. بدون تامل تماس را قطع کرد. تلفن را همانجا روی داشبورد قرار داد و نگاهی به دایانا انداخت.
- ببخشید، چی گفتی؟ متوجه نشدم.
- گفتم موسیقی کار کردی؟
- آره، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.
دایانا سعي کرد دلبرانه سخن وري کند، اما ناگهان به جوشش افتاد. طوري که هیجان تُن صدایش را افزایش داد و دستپاچه شد.
-اي واي، من عاشق پيانوام. خيلي دوست دارم پيانو کار کنم، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم، اما هنوز خيلي بلد نيستم. اصلا اينجوري نميشه، می تونم باهات راحت تر صحبت کنیم؟! یعنی یکم سوالای شخصی بپرسم؟
سهيل، بي درنگ و با لبخندی عمیق سرش را به نشانه تایید تکان داد. در همان لحظه تلفن مجددا زنگ خورد و توجه دایانا به تلفن جلب شد و سهیل با نگاهی عصبی تلفن را برداشت و تماس را رَد کرد.
ادامه دارد...

#محمد_زارعی
#مجموعه_آن_شب

🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👎1
#تُ بدونِ مَن ؛❣
مَرا کم داری !❣

مَن ولی بی #تُ ؛❣
جَهانم خالیستْ ... !💕❣💕
مجموعه آن شب
اپیزود #پارادوکس _ قسمت #سوم
دایانا که با لـذت در حال مشاهده خیابان های چراغانی و رنگ و وارنگ بود شیشه را کامل پایین کشید. باد با حجم بیشتری فضای داخل کابین را گرفت؛ موهایش درگیر باد موجی زیبا را درست کرده بود. دستش را ریز چانه زد و با لـذت فروشگاه های کوچک و بزرگ و عبور مردم را از نظر می گذراند که صدای سهیل توجهش را جلب کرد.
-دايانا خانوم، داريم مي رسيما.
دایانا با لبخندی عمیق که روی صورتش نقش بسته بود به سمت سهیل برگشت.
-دايانا خانوم کيه؟ بگو دايانا... فعلا عجله ندارم. بهتره چند دقيقه ديگه با هم باشيم. آخه من تازه باهات آشنا شدم. تو که مخالفتي نداري؟ ها؟!
سهیل که کمی کلافه شده بود سعی کرد با لبخند خودش را آرام جلوه دهد:
-نه چه مخالفتی، راستش من که اومده بودم یه حالي عوض کنم. حالا کي بهتر از تو که حالم و عوض کنه! فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه شبه، حواست باشه که ديرت نشه.
دایانا با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش درهم رفت و در حالي که لـب خود را با اضطراب می‌گزيد، دستپاچه گفت:
-آ...ره، آره راست ميگي؛ پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور میدون نگه دار، باهات کار دارم.
سهيل، با قبول کردن پیشنهاد دايانا، حوالي ميدان که رسيد، خودرو را متوقف کرد. روي خود را به سمت دایانا کرد و کمرش را به دَر تکيه داد. عينکش را از چشمانش برداشت. چهره ی گيرایی داشت که حالا زیر نور بیشتر رخ نمایی می کرد. ته ريشي که به صورتش می آمد و موهايي ژوليده و بینی قلمی و چشمان طوسی رنگ، باعث شده بود چهره اش با آن لبخند منحصر به فردش جذاب به نظر بیاید. همانطور که نگاهش را به چشمان منتظر دایانا دوخته بود پخش خودرو را خاموش کرد و با همان لبخندي که بر لـب داشت سکوت را شکست.
-خب، بفرماييد؟!
ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دایانا مي شد پي به هيجانش برد.
-راستش می خواستم بگم موبايلت... یعنی شماره موبايلت رو بده. البته ا...گه، اگه ممکنه.
دایانا که حالا ظاهر و باطن یکی شده بود با لبخند و گونه های سرخ شده سر به زیر انداخت، سهیل لحظه اي به فکر فرو رفت و سپس گوشي را از روي داشبورد برداشت. آن را به سمت دايانا گرفت.
-بگير، زنگ بزن گوشي خودت، هم شماره تو روي موبايلم ثبت میشه، هم شماره من روي موبايلت می افته. فقط صبر کن روشنش کنم اعصابم خورد شد خاموشش کردم.
دايانا به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد. اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن«گوشي خوبي داري» قناعت کرد.
سهیل گوشی را به دست دایانا سپرد و با لبخند جوابش را داد:
-قابلت رو نداره. اتفاقا بايد عوضش کنم، دلم و زده.
دایانا با حرکاتی سریع انگشت خودش را روی کیبورد اعداد جابه جا می کرد و شماره اش را گرفت بعد از اولین بوق، قطع کرد. با لبخند و احتیاط گوشی را به سمت سهیل گرفت.
-خب، ممنون تماس گرفتم. فقط...
نفس عمیقی کشید تا هیجانش را که روی صدایش تاثیر گذاشته بود را کنترل کند.
-فقط... کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم؟
سهیل اینبار حالت جدی به خود گرفت و در چشمان منتظر دایانا خیره شد.
-حالا ببينم چي میشه؟ تازه اگه فردا برم بروکسل که هيچ؛ اگه هم تهران بودم يه کاريش مي کنم. اصلا تو فردا عصر بهم زنگ بزن، خوبه؟
دایانا که از جواب سهیل جا خورده بود، سری تکان داد. و خودش را جمع و جور کرد و دستگیره دَر را گرفت.
-باشه... پس من مي رم. فعلا خداحافظ.
سهیل نفس عمیقی کشید و لبخندش عمیق تر شد و چشمکی حواله دایانا کرد:
-خوشحال شدم، خداحافظ. راستی زنگ يادت نره!
دایانا درحالي که احساس مسرت مي کرد، با گام هايي لرزان از شوق از خودرو خارج شد. هر چند قدمي که بر مي داشت، سرش را برمي گرداند و پورشه را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد. پس از دور شدن دايانا، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نشود، او را تعقيب کرد...
ادامه دارد...

#محمد_زارعی
#مجموعه_آن_شب

🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
تو نباشی من روزامو ❣
با کی قشنگ کنم آخه؟💕❣💕
مجموعه آن شب
اپیزود #پارادوکس _ قسمت #چهارم


حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي يکی از ايستگاه های اتوبوس نشست. سهيل گوشه اي از لابه لاي جمعيت در حال گذر، خود را پنهان کرد و دايانا را نظاره مي کرد. دايانا دستش را به ساق شلوار رساند و تايي که به پاچه شلوارش داده بود را برگرداند. از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آن را سر کرد و از زير مقنعه، شالی که به روی سرش بود را بيرون کشيد و داخل کیف گذاشت و از داخل همان کيف، آينه کوچکش را خارج کرد و با يک دستمال کوچک، آرايش غليظي که روي صورتش بود را پاک کرد. در همین حین نگاهش به دختربچه ای افتاد که کنارش نشسته و دستان مادرش را محکم گرفته بود و به دایانا خیره نگاه می‌کرد. دایانا برای دختربچه لبخندی زد. دختر بدون توجه نگاهش را از دایانا گرفت و به خیابان پر تردد خیره شد و اینبار توجهش را به چراغ های رنگارنگ پیاده‌رو مقابل داد. دایانا نفس عمیقی کشید و شانه ای بالا انداخت و نگاهش را از دخترک گرفت. صدای پیرزنی توجهش را جلب کرد.
-دخترم این آدرس کجاست؟
نگاهش به کاغذ مچاله شده کف دست پیرزن افتاد. کاغذ را گرفت و نگاهی دقیق به آن انداخت.
-از اینجا سخته برید، باید دربست بگیرید.
پیرزن کمی جلو تر آمد و انگار که درست متوجه نشده، چیزی را که شنید دوباره تکرار کرد:
- دربند؟
- نه! باید دربست بگیرید.
نگاهش به پسر جوان و قد بلندی که کنار آنها ایستاده بود افتاد.
- آقا، بی زحمت یه ماشین برای این خانم بگیر اینم آدرسش.
پسر بدون حرف اضافه ای کاغذ را گرفت و با پیرزن راهی شد. دایانا همانطور که رفتن آنها را نگاه می‌کرد، موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود را داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس، سوار شد و بعد از چند لحظه سهیل دور شدن او را تماشا کرد.
سهيل در طول ديدن اين صحنه ها، همچنان لبخند بر لــب داشت. سری تکان داد و نگاهی به ماشین که چند جوان را به خود مشغول کرده بود انداخت؛ آن شب هم گذشت و سوژه جدیدی را پیدا کرده بود. با رفتن دايانا، سهيل به سمت پورشه حرکت کرد.
به خودرو که نزديک شد گوشی مجددا به صدا در آمد. سهيل کلافه نفسی کشید و اینبار تماس را وصل کرد و گوشی را کنار گوشش قرار داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد.
-آقا هر چي مي‌خوايي از تو ماشین بردار. فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده. تو رو خدا، بگو کجاست خودم بيام ببرم، به شما دیگه زحمت نمی‌دم...
-خب بابا، چه خبرته. شبیه زنای شوهر مرده زجه می زنی. تا تو باشي دَر ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نذاري و اینکه برای اون موبایل جذابت رمز بذاری. راستی ببينم به پليس که زنگ نزدي؟ ها؟!
-نه، به جون شما، نه آقا. فقط تو رو خدا ماشين رو پس بده.»
-جون منو قسم نخور احمقِ پَلَشت، تازه من که مي‌دونم زنگ زدي به پلیس، ولي خب عيبي نداره. آدرس مي دم بيا بردار. فقط يه چيزي، اين يارويي که فولدرش توي ماشينت درحال پخش بود کيه؟
-کي ؟ اون خارجيه ؟ استينگ بود، استينگ.
- هه، جالب شد. يه چيز ديگه هم مي‌پرسم و بعدش آدرس رو مي‌دم. ببین ونيز توي اسپانياست؟
-ونيز؟! نه آقا، ونيز توي ايتالياست. آقا مسخره کردی؟ آدرس رو بده ديگه تو رو خدا...
-خیلی خب. پورشه شما الان ضلع جنوبي صادقيه پارک شده. گوشيت رو مي‌ذارم توي ماشين، ماشين رو هم قفل می کنم و سوييچ رو مي‌اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينت. راستي يه چیزه دیگه، یه دختره هست اسمش داياناس بهت زنگ مي‌زنه، دخترِ خوب و خوشگلیه؛ اینم اِشانتیون من به تو. فعلا خداحافظ!
پایان...
اپیزود بعدی #احساسات_یک_دلقک
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍2❤1
Forwarded from رمان 🔱برتر🔱 (Mohammad Zarei)
مجموعه آن شب
اپیزود #احساسات_یک_دلقک | قسمت #دوم

آرام از اتاق گریم خارج شدم و به سمت صحنه رفتم. به دَر پشت صحنه رسیدیم صدای همهمه مردم را می شنیدم، نفس عمیقی کشیدم، پا گذاشتنم روی صحنه صدای کف و جیغ مردم بلند شد، وقتی روی صحنه قدم برمی داشتم باید خود واقعی ام را فراموش می کردم. باید کسی می شودم که حتی خود من هم نمی‌شناختمش. طبق معمول حرکات موزون و ژانگولرم شروع شد. باید کمی دست و پا چلفتی می‌شدم که دُز خنده ی مردم بالاتر برود. هرچه که یاد گرفته بودم که با آن مردم را بخندانم را اجرا کردم. در آخر تعظیمی نصفه و نیمه کردم و مطابق انتظار صدای جیغ و داد و کف و سوت مردم که تحسینم می کردند را می‌شنیدم. سرم را بالا گرفتم، هیچوقت به جمعیت توجه نمی کردم. ولی در زندگی بعضی وقایع، فقط یک لحظه اتفاق می افتند. اتفاقاتی که بعد از آن تغییر می کنی. آن لحظه زندگی من متحول شد. وقتی که خیلی اتفاقی بین انبوه جمعیت چهره ی خندانش را دیدم، چهره ی مهربانش را که با شوق برایم دست می زد به طرز عجیبی برایم دوست داشتنی بود. انگار مسخ شده بودم. هیچ صدایی را نمی شنیدم، کامل در خلاء بودم. هیچکسی را نمی دیدم. انگار فقط او در سالن بود با اینکه فاصله اش دور بود ولی تمام جزئیات چهره اش را می دیدم. چهره ی روشنش هارمونی عجیب و دقیقی داشت.
بی توجه به همهمه ی مردم از صحنه خارج شدم و به سمت اتاق گریم رفتم. روی اولین صندلی نشستم و مدام چهره و لبخندش که کاریزمای عجیبی داشت را در ذهنم کردم.
از آن روز بود که فقط بخاطر دیدن او روی صحنه می رفتم مدام فکر و حواسم به واکنش های او بود انگار بقیه اصلا وجود نداشتند و مهم نبودند. گاهی به خودم نهیب می زدم و خودخوردی می کردم.
- «پسر تو یه دلقکی، فقط باید دیگران رو بخندونی، تو زندگیِ کسی مثل تو، فرصت عشق و عاشقی نیست.»
ولی هربار احساساتم در این نبرد نابرابر عقلم را شکست می داد.
آن شب اجرایم خیلی خوب از آب در نیامد سومین شب اجرا بود و او در همه این سه شب آمده بود و سرجای همیشگی اش می نشست، اولین کاری که بعد از ورودم به صحنه انجام می دادم این بود که با چشمانم دنبالش بگردم و وقتی می دیدم سر جاش نشسته دلم قرص می شود و لبخندی می زدم. لبخندی که او هیچوقت نمی دید.
حرکاتم را طوری انجام می‌دادم‌ که او خوشش بیاید، بپسندد و برایم دست بزند.
«اون»، این اسمی بود که برایش گذاشته بودم، دقیقا دلیل ادامه کارهایم بود، و دلیلی برای ادامه زندگیم.
او کسی بود که باید می‌بود، وجودش مثله اکسیژن ضروری و نبودش باعث خفگیم می شود...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Forwarded from Sunstarjuice
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بالاتر از همیشه با سان‌استار

فرصت تجربه‌های جدید درست مثل باز کردن درهایی به یک دنیای جدیده. این حس متفاوت رو با Joy+ جدیدترین محصول سان‌استار تجربه کنین.

بالاتر از همیشه باشین 👇🏼
instagram.com/sunstarjuice
@sunstarjuicejoy
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مجموعه آن شب
اپیزود #احساسات_یک_دلقک | قسمت #سوم

بعد از اجرا، به پشت صحنه رفتم و روی صندلی نشسته بودم و بی توجه به همهمه ی جمعیت، در افکاری که پر بود از «اون» غرق بودم.
این تغییر، این دگرگونی همه اش بخاطر او بود کسی که حتی اسمش را نمی دانستم، فقط می دانستم باید هرشب بین جمعیت ببینم اش. فقط می‌دانستم باید روی صندلیش بنشیند و من ایستاده براش هنرنمایی کنم. از این فکر که اگه یک روز اتفاقی من را در خیابان ببیند، چهره م را نشناسد حالم بد می شود. روح و جسم ام زخمی می‌شود. حتی فکر کردن درباره این مسئله هم ترسناک بود. بدون آن گریم هیچوقت خود واقعیم را نمی‌شناخت. خود واقعیم؟ که بود؟ اصلا من که بودم؟ یک دلقک که کارش خنداندن مردم است؟ یک نفر که خودش نیاز به خنده دارد؟ من که بودم؟
کلید را در قفل انداختم در را باز کردم وارد خانه ی نقلی ام شدم، پذیرایی کوچک و انتهای آن آشپزخانه. اوپن را از زیر نظر گذراندم، پر از آت و آشغال و بی نظمی و به هم ریختگی. نگاهم به گوشه پذیرایی کشیده شد، دیدمش. انگار منتظر بود، لبخندی زد.
- سلام بلاخره اومدی؟ خیلی وقته منتظرت بودم. همیشه بعد از اجرا اینقدر دیر میای؟
چشمانم را چند بار باز و بسته کردم، واقعا داشتم درست می دیدم؟
- تو... تو خودتی؟ اینجا چکار می کنی؟ اسمت چیه؟
لبخند زد و از من رو گرفت. به سمتش رفتم. کسی نبود، کسی که تا چند لحظه پیش مقابلم ایستاده بود، الان دیگر نبود. انگار که هیچ وقت کسی اینجا نبوده با جای خالی اش مواجه شدم.
به افکارم پوزخندی زدم، روی تــخت یک نفره ی گوشه ی هال طاق باز دراز کشیدم و دست راستم را روی چشمانم گذاشتم، تمرکزم را جمع کردم تا چهره جذاب و منحصر به فردش مقابل چشمانم نقش ببندد. خستگی پِلک هایم را سنگین کرده بود. نفهمیدم کی خوابم برد...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر و بررسی مجموعه آن شب و گفتگو مستقیم با نویسنده در درگروه مجموعه آن شب عضو شید!
https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🚨🚨 فوری 🚨🚨

۱ دقیقه برای سلامتی خودتان وقت بگذارید!
همین امروز با جواب دادن به شش سوال از ابتلای خود به بیماری رفلاکس مطلع شوید👇🏼
@abidipharma_reflux_bot

💙 داروسازی دکتر عبیدی
@dr_abidipharma