مجموعه آن شب
#آخرین_اتوبوس | قسمت #چهارم
جوان بودم، پر از شر و شور!
عقاید و تفکرات خودم را داشتم و محکم هم روی آن ایستادگی میکردم.
کافی بود یکی این حرف ها را میزد آن وقت ته خط با او میماندم!
عاشق ماجراهای تازه بودم و از همه مهم تر چهره آن دختر هم واقعاً دوست داشتنی و جذاب بود.
ناچار همراهیاش کردم.
شاید از روی کنجکاوی و شاید هم برای اینکه بعدا پشت سرم نگوید که فلانی ترسید و جا زد یا فلانی اُمل است!
گاهی وقت ها تصمیماتی میگیری که بعد ها بارها پشیمان میشوی و برای بازگشت به آن زمان و گرفتن تصمیمی دیگر روزت را شب میکنی.
دنبال آن دختر وارد کوچه شدیم و یکی دوبار در کوچه های پیچ در پیچ آن منطقه چرخیدیم تا اینکه به یک خانه قدیمی ساز رسید، کلید انداخت، وارد شد و درب خانه را بازگذاشت...
به هیچ عنوان حس خوبی نداشتم!
***
آوای اذان از گوشی یکی از مسافرین بلند شد که چند نفر با این صدا بر روی صندلیهایشان جابهجا شدند، و رانندهای که میدانست در اولین استراحتگاه برای شام و نماز باید توقف کند، اتوبوس را در دست اندازی به زحمت عبور داد و از لاین کندرو از یک کامیون سبقت گرفت و با عصبانیت از شرایط جاده و آسفالت زیر لب اعتراض کرد.
چشمهایم گرم خواب شده بود، حوصله نداشتم به اتفاقهایی که داشت در واقعیت می افتاد توجه کنم، برای همین دوباره خودم را در صندلی فرو بردم و به چندین سال قبل برگشتم!
هنوز صورت آن دختر با جزئیات جلوی چشمانم بود.
صورت گرد و لپهای سرخ و سفید، چشمهای سیاه وابروهای کشیده و مشکی! صورتش کاملاً شرقی بود و مهربانی که مشخصهِ صورتش بود.
مقابل درب ایستاده بودیم و دو دل برای ورود بودم که دیدم با چادر گلدار مقابل درب حیاط کوچک و باریکشان ظاهر شد.
صدای اذان ظهر همچنان از دور شنیده میشد.
با تکان دادن دستش اشاره کرد که به داخل بروم...
رفیقم آرام به سمت جلو هلم داد و با لبخند و چشمک شیطنتواری به سمت خروجی کوچه رفت!
و اینبار پاهای من بود که گویی منتظر یک اشارهی کوچک بودند تا به سمت دخترک راهی شوند!
وارد حیاط شدم و درب را پشت سرم بستم.
از اینکه وسط حیاط یک خانهی ناشناس و مقابل دختری غریبه که بسیار راحت به نظر میرسید، ایستاده بودم، قلبم به ضربان گرفت، دخترک راه افتاد و من نیز به همراه او به سمت ایوان کوتاهی که آن طرف حیاط بود، رفتم!
نگاهم کنجکاوم اطراف حیاط را گشت و اشیاء را از نظر گذراند.
درخت خرمالوی پیر با میوه های نارنجی رنگ کنج حیاط، یک دوچرخه اژدها نشان چینی که از یک طرف به دیوار آجری تکیه داده بود و چندین گلدان و بطری های شیشهای سرکه و مقداری خرت و پرت که گوشه و کنار حیاط چیده شده بود توجهم را جلب کرد.
حرارت بدنم بالا رفته بود!
باد موهای لختم را بهم میریخت، اولین باری بود که به این شکل وارد خانه کسی میشدم و هیجان و ترس زیادی داشتم.
گوشهی حیاط تختی بود که روی آن فرش دست بافتی خودنمایی میکرد. با دست اشاره کرد که روی تخت بنشینم و خودش داخل رفت.
با گُنگی به اطراف چشم دوخته بودم. صبح که از خانه خارج شدم هیچ فکر نمیکردم که چنین اتفاقاتی را تا ظهر تجربه بکنم.
اصلا من اینجا چه میخواستم؟
اگر کسی میفهمید چه حرف هایی که پشت سرم در نمیآمد.
جانماز آب نمیکشیدم ولی عقاید خودم را داشتم؛
به سمت حوض رفتم و کنار آن نشستم. انعکاس تصویرم در آب برایم عجیب بود. با صدای «لااله الاالله» موذن به خودم آمدم آستین های لباسم را بالا زدم.
چشم به اطراف دوختم و نگاهم به ورودی درب خانه قفل شد.
خبری از او نبود. آرام شیر آب را باز کردم، کف دستم را پراز آب کرده و به سمت دهانم بردم، دهانم را شستم، مشت بعدی را به سمت صورتم بردم و تمام گِردی صورتم را با آب خیس کردم و چند بار دست کشیدم که جای خشکی نماند. دست چپم را زیر شیر آب گرفتم که ناگهان با صدای دختر برگشتم:
- داری وضو میگیری؟
- اذان زده...
خندید و سری تکان داد.
- پس از اون مدلایی که...
حرفش را قطع کردم و ادامه دادم:
- نه! فقط خواستم نمازم رو به موقع بخونم! الانم نمیدونم واقعا چرا اینجام...؟!
به سمت دَر حرکت کردم که صدایش متوقفم کرد.
- میدونی با آب غصبی وضو گرفتی؟
به سمتش برگشتم، متعجب به او چشم دوختم هنوز همان لبخند را بر روی لبهایش داشت و چهرهی مقتدرش را به رخ میکشید.
- من واقعا معذرت میخوام قصدی نداشتم، حالا اگه اجازه بدید میرم.
- اجازه؟ باشه مشکلی نداری برای رفتن، ولی برای وضو و آبی که استفاده کردی راضی نیستم.
- من فقط یه وضو گرفتم.
- منم همینو میگم.
کلافه نگاهی به درب کوچه که پشت سرم قرار داشت کرده و در دل کاوه را مهمان بد و بیراههایم کردم.
چشمانم را بسته و نفس عمیقی کشیدم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
#آخرین_اتوبوس | قسمت #چهارم
جوان بودم، پر از شر و شور!
عقاید و تفکرات خودم را داشتم و محکم هم روی آن ایستادگی میکردم.
کافی بود یکی این حرف ها را میزد آن وقت ته خط با او میماندم!
عاشق ماجراهای تازه بودم و از همه مهم تر چهره آن دختر هم واقعاً دوست داشتنی و جذاب بود.
ناچار همراهیاش کردم.
شاید از روی کنجکاوی و شاید هم برای اینکه بعدا پشت سرم نگوید که فلانی ترسید و جا زد یا فلانی اُمل است!
گاهی وقت ها تصمیماتی میگیری که بعد ها بارها پشیمان میشوی و برای بازگشت به آن زمان و گرفتن تصمیمی دیگر روزت را شب میکنی.
دنبال آن دختر وارد کوچه شدیم و یکی دوبار در کوچه های پیچ در پیچ آن منطقه چرخیدیم تا اینکه به یک خانه قدیمی ساز رسید، کلید انداخت، وارد شد و درب خانه را بازگذاشت...
به هیچ عنوان حس خوبی نداشتم!
***
آوای اذان از گوشی یکی از مسافرین بلند شد که چند نفر با این صدا بر روی صندلیهایشان جابهجا شدند، و رانندهای که میدانست در اولین استراحتگاه برای شام و نماز باید توقف کند، اتوبوس را در دست اندازی به زحمت عبور داد و از لاین کندرو از یک کامیون سبقت گرفت و با عصبانیت از شرایط جاده و آسفالت زیر لب اعتراض کرد.
چشمهایم گرم خواب شده بود، حوصله نداشتم به اتفاقهایی که داشت در واقعیت می افتاد توجه کنم، برای همین دوباره خودم را در صندلی فرو بردم و به چندین سال قبل برگشتم!
هنوز صورت آن دختر با جزئیات جلوی چشمانم بود.
صورت گرد و لپهای سرخ و سفید، چشمهای سیاه وابروهای کشیده و مشکی! صورتش کاملاً شرقی بود و مهربانی که مشخصهِ صورتش بود.
مقابل درب ایستاده بودیم و دو دل برای ورود بودم که دیدم با چادر گلدار مقابل درب حیاط کوچک و باریکشان ظاهر شد.
صدای اذان ظهر همچنان از دور شنیده میشد.
با تکان دادن دستش اشاره کرد که به داخل بروم...
رفیقم آرام به سمت جلو هلم داد و با لبخند و چشمک شیطنتواری به سمت خروجی کوچه رفت!
و اینبار پاهای من بود که گویی منتظر یک اشارهی کوچک بودند تا به سمت دخترک راهی شوند!
وارد حیاط شدم و درب را پشت سرم بستم.
از اینکه وسط حیاط یک خانهی ناشناس و مقابل دختری غریبه که بسیار راحت به نظر میرسید، ایستاده بودم، قلبم به ضربان گرفت، دخترک راه افتاد و من نیز به همراه او به سمت ایوان کوتاهی که آن طرف حیاط بود، رفتم!
نگاهم کنجکاوم اطراف حیاط را گشت و اشیاء را از نظر گذراند.
درخت خرمالوی پیر با میوه های نارنجی رنگ کنج حیاط، یک دوچرخه اژدها نشان چینی که از یک طرف به دیوار آجری تکیه داده بود و چندین گلدان و بطری های شیشهای سرکه و مقداری خرت و پرت که گوشه و کنار حیاط چیده شده بود توجهم را جلب کرد.
حرارت بدنم بالا رفته بود!
باد موهای لختم را بهم میریخت، اولین باری بود که به این شکل وارد خانه کسی میشدم و هیجان و ترس زیادی داشتم.
گوشهی حیاط تختی بود که روی آن فرش دست بافتی خودنمایی میکرد. با دست اشاره کرد که روی تخت بنشینم و خودش داخل رفت.
با گُنگی به اطراف چشم دوخته بودم. صبح که از خانه خارج شدم هیچ فکر نمیکردم که چنین اتفاقاتی را تا ظهر تجربه بکنم.
اصلا من اینجا چه میخواستم؟
اگر کسی میفهمید چه حرف هایی که پشت سرم در نمیآمد.
جانماز آب نمیکشیدم ولی عقاید خودم را داشتم؛
به سمت حوض رفتم و کنار آن نشستم. انعکاس تصویرم در آب برایم عجیب بود. با صدای «لااله الاالله» موذن به خودم آمدم آستین های لباسم را بالا زدم.
چشم به اطراف دوختم و نگاهم به ورودی درب خانه قفل شد.
خبری از او نبود. آرام شیر آب را باز کردم، کف دستم را پراز آب کرده و به سمت دهانم بردم، دهانم را شستم، مشت بعدی را به سمت صورتم بردم و تمام گِردی صورتم را با آب خیس کردم و چند بار دست کشیدم که جای خشکی نماند. دست چپم را زیر شیر آب گرفتم که ناگهان با صدای دختر برگشتم:
- داری وضو میگیری؟
- اذان زده...
خندید و سری تکان داد.
- پس از اون مدلایی که...
حرفش را قطع کردم و ادامه دادم:
- نه! فقط خواستم نمازم رو به موقع بخونم! الانم نمیدونم واقعا چرا اینجام...؟!
به سمت دَر حرکت کردم که صدایش متوقفم کرد.
- میدونی با آب غصبی وضو گرفتی؟
به سمتش برگشتم، متعجب به او چشم دوختم هنوز همان لبخند را بر روی لبهایش داشت و چهرهی مقتدرش را به رخ میکشید.
- من واقعا معذرت میخوام قصدی نداشتم، حالا اگه اجازه بدید میرم.
- اجازه؟ باشه مشکلی نداری برای رفتن، ولی برای وضو و آبی که استفاده کردی راضی نیستم.
- من فقط یه وضو گرفتم.
- منم همینو میگم.
کلافه نگاهی به درب کوچه که پشت سرم قرار داشت کرده و در دل کاوه را مهمان بد و بیراههایم کردم.
چشمانم را بسته و نفس عمیقی کشیدم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍2
مجوعه آن شب
اپیزود #آخرین_اتوبوس | قسمت #پنجم
نفس عمیقی کشیدم...
- خب من باید چکار کنم؟
- رضایت بگیر دیگه...!
با بُهت نگاهی به او کردم که با سینی شربت آلبالو، در چارچوب در ایستاده بود.
- چکار باید کنم؟
به سمت تخت حرکت کرد و نشست و سینی را روی تخت گذاشت.
- فعلا بیا این شربت و بخور.
- نه ممنون. اگه بگید چکار کنم که رضایت بدید و من برم ممنون میشم. واقعا دیرم شده.
- گفتم که شربت و بخور باهم حرف میزنیم.
- الان انتظار داری شربت و بخورم و اینم بذاری گردنم؟
با ناراحتی و غضب نگاهی به من انداخت.
- اگه بخوای میتونی بری... به سلامت.
به دَر اشاره کرد. آرام به سمت تخت رفتم. با اکراه و با فاصله گوشه تخت نشستم.
- چیه، معذبی؟ من موندم با این رفتارت چطور اومدی داخل؟ اون موقع داغ بودی الان فهمیدی چهکار کردی؟
- من واقعا گیجم، میشه لطف کنید بگید که باید چکار کنم؟
آرام خندید و به من نگاه خیره ای کرد.
- اینقدر از پسرای مظلوم خوشم میاد. خب زیاد قصد مزاحمت ندارم آقای...
نیم نگاهی به او انداختم.
- رقابی هستم.
- اسم کوچیکت...
- همایون!
- آره آقا همایون من قصد مزاحمت ندارم فقط یه چیزی ازت میخوام.
میخوام که بهم کمک کنی.
متعجب به او خیره شدم آب دهانم را به آرامی فرو دادم.
- کمک؟ چه کمکی؟
- میخوام که یه مدت با من باشی. من زیاد زنده نیستم. دکترا جوابم کردن. تا الان با هر مردی بودم. ولی میخوام این مدت کوتاه و با عشق زندگی کنم.
- میدونید دارید چی میگید خانم...
- سمانه هستم. بهم بگو سمانه.
- خانم سمانه حرف شما منطقی نیست مگه بچه بازیه؟ شما دارید از عشق صحبت میکنید. من اصلا آمادگی همچنین اتفاقی رو ندارم.
باز هم لبخندی زد. این لبخند های مطمئن او باعث میشود هرکسی که مقابل او هست تسلیم شود.
- این ناز کردنا برای یه پسر اصلا خوب نیست. همه چیزش با من تو فقط قبول کن، من یه بار عاشق شدم و خودم پا پیش گذاشتم.
میدونم نگران خانواده و دوستا و فاصله سنی مون هستی...
- نه...
سکوتی بینمان حکم فرما شد. به هم خیره شدیم. آرام لب زدم :
- همه اینا یه طرف. من عاشق نشدم، و اصلا نمیتونم عاشق دختری بشم که... دختری که...
نگاه مهربانش به ناگاه پر از خشم شد، خون جلوی چشمانش را گرفت. بلند شد و آستین لباس من را گرفت و بلند کرد و به سمت در کشاند.
- از خونه من گمشو بیرون. حسابمون هم باشه برای قیامت...
درب کوچه را باز کرد، کاوه به سمت ما آمد من را به سمت کوچه کشاند و رها کرد...
- برو و دیگه هم اینورا پیدات نشه
رو به کاوه کرد.
- خوشگل پسر رفیقت و بردار و سریع گم شید برید.
اجازه هیچ حرفی را نداد و درب را کوبید.
کاوه متعجب به درب و بعد من نگاه کرد.
- دقیقا چه غلطی کردی؟ باید حدس میزدم شما به درد این داستان ها نمیخوری اَخوی، تقبلالله... بریم که آبروی ما رو بردی.
راه افتاد، چند قدمی دور شد. متوجه شد، برگشت. نگاه خیره من به درب را دید. از همان جا صدایش را بالا برد.
- بیا بریم دیگه. خشم دختر ندیده بودی؟
به سمت درب خانه رفتم خواستم که در بزنم دستی مانع دستم شد.
- چکار میکنی احمق؟
- باید باهاش صحبت کنم کاوه.
- بابا بیا بریم سری بعدی میگیره میزنه ما رو.
دستم را کشیدم و محکم دَر زدم. چند بار که در زدم درب باز شد کسی در چارچوب نبود. نگاهی به کاوه کردم.
- تو برو کاوه. من میام خوابگاه.
کاوه با بُهت و تعجب از من دور شد و در پیچ کوچه محو شد.
نگاهی به چارچوب درب کردم و وارد شدم.
سمانه کنار در ایستاده بود.
- چی شد که برگشتی؟ چرا میخوای با یه دختر که لجاره همکلام بشی؟
- نه! من منظورم این نبود سمانه خانم. من الان باید یکبار به خاطر حرفی که زدم و شما رو رنجوندم حلالیت بگیرم، یکبار هم به خاطر وضویی که با آب غصبی گرفتم.
- میدونی چرا من این کار رو میکردم؟
سر به زیر فقط مقابلش ایستاده بودم و حرکت نمیکردم. حتی درب کوچه هنوز باز بود، آرام لب زدم:
- چیکار؟
- همین عمل قبیحی که جنابعالی شرم داری ازش حرف بزنی! بهت نمیخوره زیاد علیه سلام باشی، ولی نمیدونم این ادا اطوار رو از کجات درمیاری؟
هنوز سرم پایین بود و در چارچوب در ایستاده بودم.
- بیا تو دَر و ببند.
داخل شدم و آرام دَر را پشت سرم بستم. عمق نگاهش هنوز ناراحتی بود.
- چرا جوابم رو نمیدی؟
- جواب چی؟
- اینکه چرا اینکار و میکردم؟
سکوت کردم، چون حرفی برای گفتن نداشتم. به اندازه کافی گیج و مبهوت و ناآگاه بودم. نمیخواستم ناخواسته حرف دیگری بزنم که باعث رنجش شوم.
- مگه تو همون کتاب و احادیث تون نیومده که به پدر و مادر خودتون نیکی کنید؟ منم هدفم این بود.
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آخرین_اتوبوس | قسمت #پنجم
نفس عمیقی کشیدم...
- خب من باید چکار کنم؟
- رضایت بگیر دیگه...!
با بُهت نگاهی به او کردم که با سینی شربت آلبالو، در چارچوب در ایستاده بود.
- چکار باید کنم؟
به سمت تخت حرکت کرد و نشست و سینی را روی تخت گذاشت.
- فعلا بیا این شربت و بخور.
- نه ممنون. اگه بگید چکار کنم که رضایت بدید و من برم ممنون میشم. واقعا دیرم شده.
- گفتم که شربت و بخور باهم حرف میزنیم.
- الان انتظار داری شربت و بخورم و اینم بذاری گردنم؟
با ناراحتی و غضب نگاهی به من انداخت.
- اگه بخوای میتونی بری... به سلامت.
به دَر اشاره کرد. آرام به سمت تخت رفتم. با اکراه و با فاصله گوشه تخت نشستم.
- چیه، معذبی؟ من موندم با این رفتارت چطور اومدی داخل؟ اون موقع داغ بودی الان فهمیدی چهکار کردی؟
- من واقعا گیجم، میشه لطف کنید بگید که باید چکار کنم؟
آرام خندید و به من نگاه خیره ای کرد.
- اینقدر از پسرای مظلوم خوشم میاد. خب زیاد قصد مزاحمت ندارم آقای...
نیم نگاهی به او انداختم.
- رقابی هستم.
- اسم کوچیکت...
- همایون!
- آره آقا همایون من قصد مزاحمت ندارم فقط یه چیزی ازت میخوام.
میخوام که بهم کمک کنی.
متعجب به او خیره شدم آب دهانم را به آرامی فرو دادم.
- کمک؟ چه کمکی؟
- میخوام که یه مدت با من باشی. من زیاد زنده نیستم. دکترا جوابم کردن. تا الان با هر مردی بودم. ولی میخوام این مدت کوتاه و با عشق زندگی کنم.
- میدونید دارید چی میگید خانم...
- سمانه هستم. بهم بگو سمانه.
- خانم سمانه حرف شما منطقی نیست مگه بچه بازیه؟ شما دارید از عشق صحبت میکنید. من اصلا آمادگی همچنین اتفاقی رو ندارم.
باز هم لبخندی زد. این لبخند های مطمئن او باعث میشود هرکسی که مقابل او هست تسلیم شود.
- این ناز کردنا برای یه پسر اصلا خوب نیست. همه چیزش با من تو فقط قبول کن، من یه بار عاشق شدم و خودم پا پیش گذاشتم.
میدونم نگران خانواده و دوستا و فاصله سنی مون هستی...
- نه...
سکوتی بینمان حکم فرما شد. به هم خیره شدیم. آرام لب زدم :
- همه اینا یه طرف. من عاشق نشدم، و اصلا نمیتونم عاشق دختری بشم که... دختری که...
نگاه مهربانش به ناگاه پر از خشم شد، خون جلوی چشمانش را گرفت. بلند شد و آستین لباس من را گرفت و بلند کرد و به سمت در کشاند.
- از خونه من گمشو بیرون. حسابمون هم باشه برای قیامت...
درب کوچه را باز کرد، کاوه به سمت ما آمد من را به سمت کوچه کشاند و رها کرد...
- برو و دیگه هم اینورا پیدات نشه
رو به کاوه کرد.
- خوشگل پسر رفیقت و بردار و سریع گم شید برید.
اجازه هیچ حرفی را نداد و درب را کوبید.
کاوه متعجب به درب و بعد من نگاه کرد.
- دقیقا چه غلطی کردی؟ باید حدس میزدم شما به درد این داستان ها نمیخوری اَخوی، تقبلالله... بریم که آبروی ما رو بردی.
راه افتاد، چند قدمی دور شد. متوجه شد، برگشت. نگاه خیره من به درب را دید. از همان جا صدایش را بالا برد.
- بیا بریم دیگه. خشم دختر ندیده بودی؟
به سمت درب خانه رفتم خواستم که در بزنم دستی مانع دستم شد.
- چکار میکنی احمق؟
- باید باهاش صحبت کنم کاوه.
- بابا بیا بریم سری بعدی میگیره میزنه ما رو.
دستم را کشیدم و محکم دَر زدم. چند بار که در زدم درب باز شد کسی در چارچوب نبود. نگاهی به کاوه کردم.
- تو برو کاوه. من میام خوابگاه.
کاوه با بُهت و تعجب از من دور شد و در پیچ کوچه محو شد.
نگاهی به چارچوب درب کردم و وارد شدم.
سمانه کنار در ایستاده بود.
- چی شد که برگشتی؟ چرا میخوای با یه دختر که لجاره همکلام بشی؟
- نه! من منظورم این نبود سمانه خانم. من الان باید یکبار به خاطر حرفی که زدم و شما رو رنجوندم حلالیت بگیرم، یکبار هم به خاطر وضویی که با آب غصبی گرفتم.
- میدونی چرا من این کار رو میکردم؟
سر به زیر فقط مقابلش ایستاده بودم و حرکت نمیکردم. حتی درب کوچه هنوز باز بود، آرام لب زدم:
- چیکار؟
- همین عمل قبیحی که جنابعالی شرم داری ازش حرف بزنی! بهت نمیخوره زیاد علیه سلام باشی، ولی نمیدونم این ادا اطوار رو از کجات درمیاری؟
هنوز سرم پایین بود و در چارچوب در ایستاده بودم.
- بیا تو دَر و ببند.
داخل شدم و آرام دَر را پشت سرم بستم. عمق نگاهش هنوز ناراحتی بود.
- چرا جوابم رو نمیدی؟
- جواب چی؟
- اینکه چرا اینکار و میکردم؟
سکوت کردم، چون حرفی برای گفتن نداشتم. به اندازه کافی گیج و مبهوت و ناآگاه بودم. نمیخواستم ناخواسته حرف دیگری بزنم که باعث رنجش شوم.
- مگه تو همون کتاب و احادیث تون نیومده که به پدر و مادر خودتون نیکی کنید؟ منم هدفم این بود.
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
مجوعه آن شب
اپیزود #آخرین_اتوبوس | قسمت #ششم
سرم را بلند کردم نگاهم در نگاهش ثابت ماند.
- اینطوری؟
- بازم که داری زود قضاوت میکنی!
آرام به سمت تخت رفت و خودش را بی رمق روی آن رها کرد.
- یه پدر مفنگی داشتم که وقتی چهار سالم بود منو مامانم و برادر هنوز دنیا نیومده ول کرد و رفت. مادرم یه تنه منو برادرم و به دندون کشید. تا اینکه دست سرنوشت باز بد نوشت. شونزده سالم بود که فهمیدم مامانم سرطان داره. خیلی کارا کردیم که خوب بشه، التماس خیلی ها رو کردیم، دوست، فامیل، آشنا و...
دختر قوی ای به نظر میرسید اما بغض امانش را برید و قطره اشک اول از بین مژه های بلندش سرازیر شد.
دلم گرفت از این همه غم... آرام اشکش را پاک کرد و ادامه داد :
- کار به جایی کشید که مادرم رفت برای شیمی درمانی. مجبور شدم مدرسه رو ول کنم برم سرکار. روزی ١۶ ساعت کار میکردم اما هزینه دارو و درمان مادرم سرسامآور بود. فشار کار به حدی بود که برادر دوازده سالم مجبور شد که مشغول به کار بشه. نهایت میتونست پول تو جیبی خودش رو دربیاره. روز به روز حال مادرم وخیم تر میشد. یه روز که از سرکار برمیگشتم ساعت از ١١ شب گذشته بود تنها تو خیابون خلوت...
نفس عمیقی کشید و به من نگاه کرد. نفهمیدم کِی اشک از چشمم جاری شد. نگاهش را از من گرفت و ادامه داد...
- یه ماشین جلومو گرفت. خیلی ترسیدم، سرعتم و زیاد کردم ولی اون بیخیال نمیشد. بهم بابت پیشنهاد بیشرمانهاش مبلغ زیادی رو پیشنهاد کرد. مبلغی که شاید پول نصف درآمد ماهم بود. همه چیز از مقابل چشمام رد شد. مادر مریضم که روز به روز لاغر تر و ضعیف تر میشود، برادرم که تو سن دوازده سالگی کار میکرد و خودم که بیخیال درس و مدرسه شده بودم و روزی ١۶ ساعت کار میکردم و آخر شب جنازم و میرسوندم خونه. پاهام شل شد... نفهمیدم چکار کردم. میگن یه اشتباه فقط بار اولش سخته.
ولی من مجبور بودم به خاطر مادرم، به خاطر برادرم و شرایط سختی که به ما تحمیل شده بود هرروز اشتباه کنم. پول دوا و درمان جور شد اما مادرم دو سال بعد فوت کرد. برادرمم شب تولد هجده سالگی دفترچه خدمتش رو پست کرد و رفت. به خاطر من خیلی حرف میشنید. یه شب سر برجک خودش رو کشت. قبلش تو کاغذی که تو جیبش پیدا کردن نوشته بود «حلال تون نمیکنم، این حرف ها حق من نبود، اینطور مردن حق من نبود...».
گریه امانش را برید. گریهاش تمامی نداشت. لیوان شربت را مقابلش گرفتم. نگاهی به دست من انداخت و آن را گرفت. یک نفس لیوان را سرکشید. دیگر رمقی نداشت. نگاه بی حالش را به چشمان من دوخت.
- دو ساله فهمیدم منم سرطان دارم و دکترا جوابم کردن. دوساله که هیچ مردی نزدیکم نشده. تا امروز... دلم لرزید، عاشق شدم، خواستم تو این مدت کم با عشق زندگی کنم. خواستم احساس کنم عشق هست، دوست داشتن هست... شاید احمقانه باشه، شاید بی منطقی باشه ولی...
سکوت کرد و بعدش لبخند تلخی زد و ادامه داد:
-حلالت، هم آبی که با اون وضو گرفتی، هم حرفی که زدی. حالا برو...
ایستادم، ایستاد. به سمت دَر رفتم و او همانجا نگاهم کرد. دلم لرزیده بود. قلبم پیش آن چشم ها بود دلم پیش آن حس طاقت فرسا. اگر این ها نشانه های عاشقی نیست پس چیست؟ نکند احساس ترحم باشد...؟ نه من عاشق شدم که اینجا هستم، که حتی قبل از این داستان غمبار اینجا بودم. دستم به دَر رسید و همانجا ماند. نفس عمیقی کشیدم. دلم تاب نیاورد. برگشتم...
- نظر من، نظرم به پیشنهاد شما، مثبته...!
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آخرین_اتوبوس | قسمت #ششم
سرم را بلند کردم نگاهم در نگاهش ثابت ماند.
- اینطوری؟
- بازم که داری زود قضاوت میکنی!
آرام به سمت تخت رفت و خودش را بی رمق روی آن رها کرد.
- یه پدر مفنگی داشتم که وقتی چهار سالم بود منو مامانم و برادر هنوز دنیا نیومده ول کرد و رفت. مادرم یه تنه منو برادرم و به دندون کشید. تا اینکه دست سرنوشت باز بد نوشت. شونزده سالم بود که فهمیدم مامانم سرطان داره. خیلی کارا کردیم که خوب بشه، التماس خیلی ها رو کردیم، دوست، فامیل، آشنا و...
دختر قوی ای به نظر میرسید اما بغض امانش را برید و قطره اشک اول از بین مژه های بلندش سرازیر شد.
دلم گرفت از این همه غم... آرام اشکش را پاک کرد و ادامه داد :
- کار به جایی کشید که مادرم رفت برای شیمی درمانی. مجبور شدم مدرسه رو ول کنم برم سرکار. روزی ١۶ ساعت کار میکردم اما هزینه دارو و درمان مادرم سرسامآور بود. فشار کار به حدی بود که برادر دوازده سالم مجبور شد که مشغول به کار بشه. نهایت میتونست پول تو جیبی خودش رو دربیاره. روز به روز حال مادرم وخیم تر میشد. یه روز که از سرکار برمیگشتم ساعت از ١١ شب گذشته بود تنها تو خیابون خلوت...
نفس عمیقی کشید و به من نگاه کرد. نفهمیدم کِی اشک از چشمم جاری شد. نگاهش را از من گرفت و ادامه داد...
- یه ماشین جلومو گرفت. خیلی ترسیدم، سرعتم و زیاد کردم ولی اون بیخیال نمیشد. بهم بابت پیشنهاد بیشرمانهاش مبلغ زیادی رو پیشنهاد کرد. مبلغی که شاید پول نصف درآمد ماهم بود. همه چیز از مقابل چشمام رد شد. مادر مریضم که روز به روز لاغر تر و ضعیف تر میشود، برادرم که تو سن دوازده سالگی کار میکرد و خودم که بیخیال درس و مدرسه شده بودم و روزی ١۶ ساعت کار میکردم و آخر شب جنازم و میرسوندم خونه. پاهام شل شد... نفهمیدم چکار کردم. میگن یه اشتباه فقط بار اولش سخته.
ولی من مجبور بودم به خاطر مادرم، به خاطر برادرم و شرایط سختی که به ما تحمیل شده بود هرروز اشتباه کنم. پول دوا و درمان جور شد اما مادرم دو سال بعد فوت کرد. برادرمم شب تولد هجده سالگی دفترچه خدمتش رو پست کرد و رفت. به خاطر من خیلی حرف میشنید. یه شب سر برجک خودش رو کشت. قبلش تو کاغذی که تو جیبش پیدا کردن نوشته بود «حلال تون نمیکنم، این حرف ها حق من نبود، اینطور مردن حق من نبود...».
گریه امانش را برید. گریهاش تمامی نداشت. لیوان شربت را مقابلش گرفتم. نگاهی به دست من انداخت و آن را گرفت. یک نفس لیوان را سرکشید. دیگر رمقی نداشت. نگاه بی حالش را به چشمان من دوخت.
- دو ساله فهمیدم منم سرطان دارم و دکترا جوابم کردن. دوساله که هیچ مردی نزدیکم نشده. تا امروز... دلم لرزید، عاشق شدم، خواستم تو این مدت کم با عشق زندگی کنم. خواستم احساس کنم عشق هست، دوست داشتن هست... شاید احمقانه باشه، شاید بی منطقی باشه ولی...
سکوت کرد و بعدش لبخند تلخی زد و ادامه داد:
-حلالت، هم آبی که با اون وضو گرفتی، هم حرفی که زدی. حالا برو...
ایستادم، ایستاد. به سمت دَر رفتم و او همانجا نگاهم کرد. دلم لرزیده بود. قلبم پیش آن چشم ها بود دلم پیش آن حس طاقت فرسا. اگر این ها نشانه های عاشقی نیست پس چیست؟ نکند احساس ترحم باشد...؟ نه من عاشق شدم که اینجا هستم، که حتی قبل از این داستان غمبار اینجا بودم. دستم به دَر رسید و همانجا ماند. نفس عمیقی کشیدم. دلم تاب نیاورد. برگشتم...
- نظر من، نظرم به پیشنهاد شما، مثبته...!
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #آخرین_اتوبوس | قسمت #هفتم (آخر)
نفهمیدم دوماه آخر چگونه گذشت. پیدا شدن ناگهانی اش در زندگیام بهترین اتفاق ممکن بود، تک تک دقایق و ساعت و روز این دوماه برایم بهترین لحظات بود. فهمیدم انسان ها را نباید با ظاهرشان قضاوت کرد، نباید با گذشته شان آنها را سنجید.
بعضی حرفا زدنشان تاوان دارد. به قول عزیز: «حرف و باید مزه مزه کرد، بعد زد». حرفی که روز اول زدم شاید در ذهن و فکر سمانه پاک شده باشد اما من همیشه آن حرف نسنجیده را بخاطر دارم که قلب او را بد رنجاند. روزهای آخر رسیده بود، نفس هایش به شماره افتاده بود و موهای زیبا و لَختش نمنم ریخته بود. مجبور شدیم موهایش را بزنیم، اما با رضایت خودش و با دست های خودم. شرم داشتم حرفی از مو بزنم، ماشین اصلاح را به دستش دادم و جان جفتمان را قسم دادم که با دست های خودش موهای من را هم بزند. هردو با سری کچل و چشمی اشک آلود و لبی خندان در آینده بههم خیره شدیم. گاهی خدا جوری دَر و تخته را جور میکند که حتی نمیفهمی که چه شد؟
آن روز در خیابان فروغی برای من یک معجزه رخ داد.
همه این دو ماه بهترین روز های زندگی من را تشکیل داد تا آن شب منحوس. بعد از خونریزی و اُفت فشار و حالتی آشفته از سمانه، سریعا او را به بیمارستان منتقل کردیم. اما دست روزگار برایم شکل دیگری رقم زده بود. خیلی امید داشتیم به ماندنش. لحظه شماری میکردم که هرچه زودتر چشم باز کند. مضطرب بودم. عقلم به جایی قد نمیداد. حاضر بودم هرکاری کنم تا سمانه بار دیگر چشمان منحصر به فرد خودش را به روی من باز کند. حاضر بودم هرکاری کنم که حتی یک روز هم که شده بیشتر داشته باشماش.
اما...
در کمال بُهت من ناگهان چشم باز کرد. برای آخرین بار نگاهم در چشمانش گره خورد، برای آخرین بار بودنش را با تمام وجود استشمام کردم، برای آخرین بار آن لبخند بی نظیرش را دیدم و برای آخرین بار از همه دنیا و همه داراییام دل کنم...
بدون او ماندن صلاح نبود چون تمام نقطه این شهر او را یاد من میاندازد.
گاهی از خدا گلهمندم که چرا او را سرراه من گذاشت که وابسته شدم و بعد رفت جوری که جانم را با خود برد. ولی باز پشیمان میشود و خدا را از اینکه حتی در این زمان کوتاه در کنار من قرارش داد تشکر میکنم. هرچند کوتاه مدت بود. اما عشق نابی بود که مزه اش تا همیشه در جان من میماند.
غرق فکر بودم. این که به ما چه گذشت که ناگهان، با ترمز اتوبوس، همه به جلو پرتاب شدیم و کمی بعد صدای برخوردمان با خودروی دیگر و صدای ترمز شدیدی که شنیده شد. مرا پرت کرد به دنیای واقعی و خارج از رویا...
راننده با زحمت و پس از تکانهای شدید و سر خوردن از روی شانه جاده، اتوبوس[وی.آی.پی] را متوقف کرد!
صدای ناله و گریه بعضی از مسافرها بلند شده بود ، اما اکثراً حواسشان به پنجره بغل و انتهایی ماشین بود.
اولین کسی که از ماشین پیاده شد، خود راننده بود و بلافاصله به سمت عقب اتوبوس شروع به دویدن کرد.
پشت سرش، من هم به همراه چند نفر دیگه از ماشین پیاده شدیم و ناخودآگاه به سمت وانت بار سفیدی که با فاصله کمی از ما، یکطرفه روی زمین چپ شده بود، دویدیم.
میان جمعیت و سر و صدایی که همه ما را آشفته کرده بود، مردی که کلاه به سر داشت، و کنار من نشسته بود، کفشهایش دیگر واکس خورده و تمیز نبود. چهره خون آلود زنی را از وانت چپ شده بیرون کشیدم، هنوز هم چهره اش مقابل چشمانم است.
همزمان صدای جیغ زنی را از پشت سرم شنیدم که میگفت:
- «وای خدا بدبخت شدم، برید کنار، این ماشین برادرمه».
وقتی مجدد به پشت سرم نگاه کردم، نیلو کوچولو را دیدم که در راه پله ورودی اتوبوس ایستاده بود وبی صدا با زخمی که روی صورتش افتاده بود اشک میریخت.
شب شده بود، صدای اذان هم دیگر از رادیو شنیده نمیشد، تابلوی راهنمایی ٢٠ کیلومتری شیراز را نشان میداد و جاده تاریکِ تاریک تر میشود و از دور صدای آمبولانس و ماشین راهور شنیده میشود. ماشین های گذری به خاطر تماشای صحنه تصادف ترافیک سنگینی را ایجاد کرده بودند که شاید در دیر رسیدن آمبولانس تاثیرگذار بود. خسته تر از همیشه چشم از غروب و ماه تازه سربرآورده گرفتم و در صدای جیغ و هیاهو و بوق های ممتد ماشین های گذری به سمت نیلو رفتم، دنبال عمهاش چشم میچرخاند، به سمتش رفتم. آمبولانس ها رسیدند و مجروح ها را با اولویت وارد آمبولانس میکردند. بدن بی حرکت عمه نیلو روی برانکارد به سمت یکی از آمبولانس ها میرفت، به سرعت سمتلش رفتم و در آغوشش گرفتم، درحالیکه روی صندلی جلوی آمبولانس نشسته بودم، نیلوی غمگین را به بغل فشرده بودم و به نزدیک ترین بیمارستان میرفتیم. و چقدر آن نگاه من را یاد نگاهی آشنا میانداخت...
اپیزود بعد: #روز_سیزدهم
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آخرین_اتوبوس | قسمت #هفتم (آخر)
نفهمیدم دوماه آخر چگونه گذشت. پیدا شدن ناگهانی اش در زندگیام بهترین اتفاق ممکن بود، تک تک دقایق و ساعت و روز این دوماه برایم بهترین لحظات بود. فهمیدم انسان ها را نباید با ظاهرشان قضاوت کرد، نباید با گذشته شان آنها را سنجید.
بعضی حرفا زدنشان تاوان دارد. به قول عزیز: «حرف و باید مزه مزه کرد، بعد زد». حرفی که روز اول زدم شاید در ذهن و فکر سمانه پاک شده باشد اما من همیشه آن حرف نسنجیده را بخاطر دارم که قلب او را بد رنجاند. روزهای آخر رسیده بود، نفس هایش به شماره افتاده بود و موهای زیبا و لَختش نمنم ریخته بود. مجبور شدیم موهایش را بزنیم، اما با رضایت خودش و با دست های خودم. شرم داشتم حرفی از مو بزنم، ماشین اصلاح را به دستش دادم و جان جفتمان را قسم دادم که با دست های خودش موهای من را هم بزند. هردو با سری کچل و چشمی اشک آلود و لبی خندان در آینده بههم خیره شدیم. گاهی خدا جوری دَر و تخته را جور میکند که حتی نمیفهمی که چه شد؟
آن روز در خیابان فروغی برای من یک معجزه رخ داد.
همه این دو ماه بهترین روز های زندگی من را تشکیل داد تا آن شب منحوس. بعد از خونریزی و اُفت فشار و حالتی آشفته از سمانه، سریعا او را به بیمارستان منتقل کردیم. اما دست روزگار برایم شکل دیگری رقم زده بود. خیلی امید داشتیم به ماندنش. لحظه شماری میکردم که هرچه زودتر چشم باز کند. مضطرب بودم. عقلم به جایی قد نمیداد. حاضر بودم هرکاری کنم تا سمانه بار دیگر چشمان منحصر به فرد خودش را به روی من باز کند. حاضر بودم هرکاری کنم که حتی یک روز هم که شده بیشتر داشته باشماش.
اما...
در کمال بُهت من ناگهان چشم باز کرد. برای آخرین بار نگاهم در چشمانش گره خورد، برای آخرین بار بودنش را با تمام وجود استشمام کردم، برای آخرین بار آن لبخند بی نظیرش را دیدم و برای آخرین بار از همه دنیا و همه داراییام دل کنم...
بدون او ماندن صلاح نبود چون تمام نقطه این شهر او را یاد من میاندازد.
گاهی از خدا گلهمندم که چرا او را سرراه من گذاشت که وابسته شدم و بعد رفت جوری که جانم را با خود برد. ولی باز پشیمان میشود و خدا را از اینکه حتی در این زمان کوتاه در کنار من قرارش داد تشکر میکنم. هرچند کوتاه مدت بود. اما عشق نابی بود که مزه اش تا همیشه در جان من میماند.
غرق فکر بودم. این که به ما چه گذشت که ناگهان، با ترمز اتوبوس، همه به جلو پرتاب شدیم و کمی بعد صدای برخوردمان با خودروی دیگر و صدای ترمز شدیدی که شنیده شد. مرا پرت کرد به دنیای واقعی و خارج از رویا...
راننده با زحمت و پس از تکانهای شدید و سر خوردن از روی شانه جاده، اتوبوس[وی.آی.پی] را متوقف کرد!
صدای ناله و گریه بعضی از مسافرها بلند شده بود ، اما اکثراً حواسشان به پنجره بغل و انتهایی ماشین بود.
اولین کسی که از ماشین پیاده شد، خود راننده بود و بلافاصله به سمت عقب اتوبوس شروع به دویدن کرد.
پشت سرش، من هم به همراه چند نفر دیگه از ماشین پیاده شدیم و ناخودآگاه به سمت وانت بار سفیدی که با فاصله کمی از ما، یکطرفه روی زمین چپ شده بود، دویدیم.
میان جمعیت و سر و صدایی که همه ما را آشفته کرده بود، مردی که کلاه به سر داشت، و کنار من نشسته بود، کفشهایش دیگر واکس خورده و تمیز نبود. چهره خون آلود زنی را از وانت چپ شده بیرون کشیدم، هنوز هم چهره اش مقابل چشمانم است.
همزمان صدای جیغ زنی را از پشت سرم شنیدم که میگفت:
- «وای خدا بدبخت شدم، برید کنار، این ماشین برادرمه».
وقتی مجدد به پشت سرم نگاه کردم، نیلو کوچولو را دیدم که در راه پله ورودی اتوبوس ایستاده بود وبی صدا با زخمی که روی صورتش افتاده بود اشک میریخت.
شب شده بود، صدای اذان هم دیگر از رادیو شنیده نمیشد، تابلوی راهنمایی ٢٠ کیلومتری شیراز را نشان میداد و جاده تاریکِ تاریک تر میشود و از دور صدای آمبولانس و ماشین راهور شنیده میشود. ماشین های گذری به خاطر تماشای صحنه تصادف ترافیک سنگینی را ایجاد کرده بودند که شاید در دیر رسیدن آمبولانس تاثیرگذار بود. خسته تر از همیشه چشم از غروب و ماه تازه سربرآورده گرفتم و در صدای جیغ و هیاهو و بوق های ممتد ماشین های گذری به سمت نیلو رفتم، دنبال عمهاش چشم میچرخاند، به سمتش رفتم. آمبولانس ها رسیدند و مجروح ها را با اولویت وارد آمبولانس میکردند. بدن بی حرکت عمه نیلو روی برانکارد به سمت یکی از آمبولانس ها میرفت، به سرعت سمتلش رفتم و در آغوشش گرفتم، درحالیکه روی صندلی جلوی آمبولانس نشسته بودم، نیلوی غمگین را به بغل فشرده بودم و به نزدیک ترین بیمارستان میرفتیم. و چقدر آن نگاه من را یاد نگاهی آشنا میانداخت...
اپیزود بعد: #روز_سیزدهم
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
مجموعه آن شب
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #اول
برق ها ناگهان قطع شدند! هیچ چیز قابل دیدن نبود.
با شروع تَق تَقِ منحوسِ کفش، تلفنم را که سعی داشتم با دست لرزان روشناش کنم از دستم افتاد!
از ترسِ شنیده شدنِ صدایی که از افتادن گوشی بلند شد، نشستم روی زمین و کنار میز مچاله شدم.
آنقدر وحشت کرده بودم که زبانم بند آمده بود.
تاریکی «کورم» کرده بود. ترس «لالم» کرده بود.
یک جسم شوکه و بی حس و حرکت بودم که فقط گوش داشت و خوب میشنوید، خیلی بهتر از هربار!
صدای «تَق تَق» کفش، منفور ترین صدای عمرم بود تا آن لحظه، دلم را به هم میریخت.
به پایه میز چسبیده بودم و جرأت نفس کشیدن نداشتم.
صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد. هر لحظه بیشتر در خودم جمع میشدم…
فقط امیدوار بودم پیدایم نکند. زهی خیال باطل!
هیچ ایده ای برای اینکه قرار است چه اتفاقی رُخ دهد، نداشتم، همین باعث میشد، بیشتر رعشه به تنم بیوفتد.
یک جفت گوش بودم و انگار صدا دقیقا داشت به طرف کلاس من می آمد!
چه کسی بود؟ چرا دست از سرم برنمیداشت؟
با سختی دستم را تکان دادم. دنبال گوشی میگشتم اما نبود. آنقدر محیط تاریک بود که انگار امشب حتی ماه نمیتابید.
دستم را سریع روی زمین میکشیدم. تلفنم کجا بود؟!
باید به مش رحیم زنگ بزنم، یا شاید پلیس.
گوشیم نبود. خدای من! صدای باز شدن درب کلاس آمد.
تمام موهای تنم سیخ شد. چه کسی اینجاست؟!
نفس نمیکشیدم اما صدای بلند قلبم را نمیتوانستم خفه کنم.
قلبم تند میکوبید و مطمئنا آن هم می شنید. تنها آرزویم ایستادن قلبم بود. صدای پا قطع شده بود. حسم از اینکه کسی درحال تماشای من است تماشای من است زیادی قوی بود. یکی داشت نگاهم میکرد! مگر در این تاریکی دیده میشدم؟
سنگینی نگاهش داشت موهای سرم را سیخ میکرد. زبانم را برای گفتن «تو کی هستی؟» تکان دادم اما هیچ صدایی از گلویم خارج نشد.
چه مدت بود در تاریکی و سکوت، سنگینی یک نگاه داشت لِهم میکرد؟ چرا زمان نمیگذشت؟ دلم پدرم را میخواست. دلم برای عزیزانم تنگ شد، شاید بی ربط بود اما عجیب تسلیم شدم. نا امید آخرین تلاشم را برای پیدا کردن تلفن کردم.
ناگهان صدای «تیک» توجهم را جلب کرد و پشت بندش نور شدیدی چشمم را زد...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #اول
برق ها ناگهان قطع شدند! هیچ چیز قابل دیدن نبود.
با شروع تَق تَقِ منحوسِ کفش، تلفنم را که سعی داشتم با دست لرزان روشناش کنم از دستم افتاد!
از ترسِ شنیده شدنِ صدایی که از افتادن گوشی بلند شد، نشستم روی زمین و کنار میز مچاله شدم.
آنقدر وحشت کرده بودم که زبانم بند آمده بود.
تاریکی «کورم» کرده بود. ترس «لالم» کرده بود.
یک جسم شوکه و بی حس و حرکت بودم که فقط گوش داشت و خوب میشنوید، خیلی بهتر از هربار!
صدای «تَق تَق» کفش، منفور ترین صدای عمرم بود تا آن لحظه، دلم را به هم میریخت.
به پایه میز چسبیده بودم و جرأت نفس کشیدن نداشتم.
صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد. هر لحظه بیشتر در خودم جمع میشدم…
فقط امیدوار بودم پیدایم نکند. زهی خیال باطل!
هیچ ایده ای برای اینکه قرار است چه اتفاقی رُخ دهد، نداشتم، همین باعث میشد، بیشتر رعشه به تنم بیوفتد.
یک جفت گوش بودم و انگار صدا دقیقا داشت به طرف کلاس من می آمد!
چه کسی بود؟ چرا دست از سرم برنمیداشت؟
با سختی دستم را تکان دادم. دنبال گوشی میگشتم اما نبود. آنقدر محیط تاریک بود که انگار امشب حتی ماه نمیتابید.
دستم را سریع روی زمین میکشیدم. تلفنم کجا بود؟!
باید به مش رحیم زنگ بزنم، یا شاید پلیس.
گوشیم نبود. خدای من! صدای باز شدن درب کلاس آمد.
تمام موهای تنم سیخ شد. چه کسی اینجاست؟!
نفس نمیکشیدم اما صدای بلند قلبم را نمیتوانستم خفه کنم.
قلبم تند میکوبید و مطمئنا آن هم می شنید. تنها آرزویم ایستادن قلبم بود. صدای پا قطع شده بود. حسم از اینکه کسی درحال تماشای من است تماشای من است زیادی قوی بود. یکی داشت نگاهم میکرد! مگر در این تاریکی دیده میشدم؟
سنگینی نگاهش داشت موهای سرم را سیخ میکرد. زبانم را برای گفتن «تو کی هستی؟» تکان دادم اما هیچ صدایی از گلویم خارج نشد.
چه مدت بود در تاریکی و سکوت، سنگینی یک نگاه داشت لِهم میکرد؟ چرا زمان نمیگذشت؟ دلم پدرم را میخواست. دلم برای عزیزانم تنگ شد، شاید بی ربط بود اما عجیب تسلیم شدم. نا امید آخرین تلاشم را برای پیدا کردن تلفن کردم.
ناگهان صدای «تیک» توجهم را جلب کرد و پشت بندش نور شدیدی چشمم را زد...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍2❤1
مجموعه آن شب
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #دوم
[ روز هشتم]
اوایل زمستان بود اما هوای کلاس با اینکه بخاری را در آخرین درجه گذاشته بودم بازم سرد بود. بچه ها همه نق میزدند، به بهانهی سرما دائم دَم بخاری بودند و نظم کلاس را بهم میزدند…
این کلاس بخاری بزرگتری نیاز داشت، باید خودم با آقای غیاثی(مدیر) حرف میزدم. گفتن به آقای صدری(ناظم) بی فایده بود.
مبصر کلاس را صدا زدم تا کلاس را اداره کند و خودم به دفتر مدیر رفتم. این مدرسه کلا ۶ کلاس داشت اول تا ششم. مدرسهی قدیمی ساز، با کلاس های بزرگ ولی کم جمعیت. انگار که بچه ها چون روستایی هستند باید از امکانات جدید بی بهره باشند، هنوز گچ استفاده میکردند درحالیکه آموزش هایی که من دیدم با جدیدترین تکنولوژی ها مثل ویوئو پرژکتور، دروس مجازی، نرم افزارهای اجرایی، تخته های هوشمند و رایانه های شخصی منطبق بود.
تمام سعی ام این بود که با وجود امکانات کم، چیزی برای آنها کم نگذارم، حتی لپ تاپ شخصیم را میآوردم و در سرما که نمیشد حیاط رفت. اسم بازی و نقطه چین و نقاشی و کار با رایانه را یادشان میدادم، هرچند مبتدی…
درِب دفترِ مدیریت بسته بود، دَر زدم اما صدایی نیامد. خواستم دستگیره را بکشم که صدای پایی از پشت سرم دلم را لرزاند. برگشتم. خودش بود.
آقای غیاثی با بوی تند سیگار!
واقعا چه کسی این را مدیر کرده بود؟! وقتی خودش سیگاریست الگو این پسرها چه کسی بود؟
عصبانی بودم و دلم میخواست بگویم که مشام تیزم بوی سیگارش را فهمیده اما…
- خانوم کبیری مگه کلاس ندارین؟
بوی تند سیگارش صورتم را جمع کرد. برای چه آمده بودم؟ یادم آمد.
- راستش برای بخاری اومدم، کلاس بزرگه…
وسط حرفم پرید:
-بفرمایید داخل حرف میزنیم.
با ورودم به اتاقش لرز کردم. اتاق خودش از کلاس ماهم سردتر بود!
پشت صندلی گَردان و کهنه اش نشست. با چشم های آبی و به مراتب سردتَرش نگاهم کرد.
نگران کلاس بودم، سریع گفتم:
- جناب غیاثی کلاس سرده، یه بخاری کوچیک جواب نمیده، بچه ها بد قلقی میکنن و نق میزنن، میشه بخاری بزرگتری تهیه کرد؟ البته قبلا به آقای صدری گفتم اما…
بی حس وسط حرفم پرید:
- از اتاق من سردتره؟
مسلما نه!! این اتاق بجز پایین بودن دماش، به شدت سرد و خشک بود، خود غیاثی هم انگار روح بود!
جوری که حس میکردم اگر به او دست بزنم دستم یخ میزدند، مثل لمس یک فلز در هوای برفی. روی هم رفته سیگار هم که میکشید…
سرد و خشک و دودآلود، مثل زمستان های وارونه ی تهران…
ساکت بودم که ادامه داد:
- صدری چیزی بهم نگفته. شاید چون میدونست بودجه ی کافی نداریم. شمام بچه ها بگو گرم تر بپوشن، تواناییت روهم برای ادارهی کلاست بالاتر ببر.
دود از کله ام بلند شد! میدانستم مغرور و جدیه اما نه تا این حد! مردک تازه به دوران رسیدهی سیگاریِ معتادِ روانی! با همین اخلاق مزخرفش دویست تا پسر بچه را اداره میکرد؟
***
هرچقدر روز کوتاه تر میشد رفت و آمدم سخت تر میشد و به تاریکی میخوردم.
همهی معلم ها بجز من، بومی بودند، برای همین از اینجا هیچ سرویسی به شهر نبود.
با قطار رفت و آمد میکردم که دو ساعت یکبار میآمد. عصر هم ساعت ۶ میآمد.
کلاس اما تا ساعت ۵ بود، پس باید تا ساعت ۶ در کلاس میماندم تا قطار بیاید و بعد به ایستگاه میرفتم.
مثل همیشه کلاس ساعت ۵ تعطیل شد و من با گوشیم مشغول شدم تا وقت بگذرد، اینطوری سکوت فضا آزارم نمیداد.
دو نفر از همکاران زن آمدند و خداحافظی کردند.
آقای صدری هم بعد از سرک کشیدن به کلاس ها و مطمئن شدن از خالی بودنشان، خداحافظی کرد و رفت.
رفتارش عجیب و دوقطبی گونه بود! شایدم چند قطبی! که البته شغلاش مجاب میکرد این حرکاتس را. با بچه ها به شدت جدی و عصبی بود، طوری که همه ازش حساب میبردند. شنیده بودم که بچه ها «سگی» صدایش میکردند بین خودشان! اما با همکارای آقا صمیمی و گاها لوده بود، با خانم ها صمیمی و مودب و در مقابل مدیرِ خشک و جدی و مطیع.
مش رحیم سرایدار پیر و مهربانمان با زنش در اتاقِ حیاط مدرسه زندگی میکردند. همین دلگرمیای بود تا از تنهایی و تاریکی مدرسه وحشت نکنم.
مشغول لبخند زدن به پیام ها بودم که صدای ریتمیک پاشنه کفش مردانه ای از سالن متوجه ام کرد. یعنی چه کسی است؟!
الان قاعدتا هیچکس جز مش رحیم که کفش هاش تق تق! نمیکردند، نباید کسی در مدرسه باشد.
صدای قدم ها در عین آرامش و ریتم ثابت، استرس عجیبی میدادند.
بین نشستن و سرک کشیدن مردد بودم که بلند شدم ولی صدا قطع شد.
صدای کفش قطع شده بود اما ریتم در سرم اکو میشد....
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #دوم
[ روز هشتم]
اوایل زمستان بود اما هوای کلاس با اینکه بخاری را در آخرین درجه گذاشته بودم بازم سرد بود. بچه ها همه نق میزدند، به بهانهی سرما دائم دَم بخاری بودند و نظم کلاس را بهم میزدند…
این کلاس بخاری بزرگتری نیاز داشت، باید خودم با آقای غیاثی(مدیر) حرف میزدم. گفتن به آقای صدری(ناظم) بی فایده بود.
مبصر کلاس را صدا زدم تا کلاس را اداره کند و خودم به دفتر مدیر رفتم. این مدرسه کلا ۶ کلاس داشت اول تا ششم. مدرسهی قدیمی ساز، با کلاس های بزرگ ولی کم جمعیت. انگار که بچه ها چون روستایی هستند باید از امکانات جدید بی بهره باشند، هنوز گچ استفاده میکردند درحالیکه آموزش هایی که من دیدم با جدیدترین تکنولوژی ها مثل ویوئو پرژکتور، دروس مجازی، نرم افزارهای اجرایی، تخته های هوشمند و رایانه های شخصی منطبق بود.
تمام سعی ام این بود که با وجود امکانات کم، چیزی برای آنها کم نگذارم، حتی لپ تاپ شخصیم را میآوردم و در سرما که نمیشد حیاط رفت. اسم بازی و نقطه چین و نقاشی و کار با رایانه را یادشان میدادم، هرچند مبتدی…
درِب دفترِ مدیریت بسته بود، دَر زدم اما صدایی نیامد. خواستم دستگیره را بکشم که صدای پایی از پشت سرم دلم را لرزاند. برگشتم. خودش بود.
آقای غیاثی با بوی تند سیگار!
واقعا چه کسی این را مدیر کرده بود؟! وقتی خودش سیگاریست الگو این پسرها چه کسی بود؟
عصبانی بودم و دلم میخواست بگویم که مشام تیزم بوی سیگارش را فهمیده اما…
- خانوم کبیری مگه کلاس ندارین؟
بوی تند سیگارش صورتم را جمع کرد. برای چه آمده بودم؟ یادم آمد.
- راستش برای بخاری اومدم، کلاس بزرگه…
وسط حرفم پرید:
-بفرمایید داخل حرف میزنیم.
با ورودم به اتاقش لرز کردم. اتاق خودش از کلاس ماهم سردتر بود!
پشت صندلی گَردان و کهنه اش نشست. با چشم های آبی و به مراتب سردتَرش نگاهم کرد.
نگران کلاس بودم، سریع گفتم:
- جناب غیاثی کلاس سرده، یه بخاری کوچیک جواب نمیده، بچه ها بد قلقی میکنن و نق میزنن، میشه بخاری بزرگتری تهیه کرد؟ البته قبلا به آقای صدری گفتم اما…
بی حس وسط حرفم پرید:
- از اتاق من سردتره؟
مسلما نه!! این اتاق بجز پایین بودن دماش، به شدت سرد و خشک بود، خود غیاثی هم انگار روح بود!
جوری که حس میکردم اگر به او دست بزنم دستم یخ میزدند، مثل لمس یک فلز در هوای برفی. روی هم رفته سیگار هم که میکشید…
سرد و خشک و دودآلود، مثل زمستان های وارونه ی تهران…
ساکت بودم که ادامه داد:
- صدری چیزی بهم نگفته. شاید چون میدونست بودجه ی کافی نداریم. شمام بچه ها بگو گرم تر بپوشن، تواناییت روهم برای ادارهی کلاست بالاتر ببر.
دود از کله ام بلند شد! میدانستم مغرور و جدیه اما نه تا این حد! مردک تازه به دوران رسیدهی سیگاریِ معتادِ روانی! با همین اخلاق مزخرفش دویست تا پسر بچه را اداره میکرد؟
***
هرچقدر روز کوتاه تر میشد رفت و آمدم سخت تر میشد و به تاریکی میخوردم.
همهی معلم ها بجز من، بومی بودند، برای همین از اینجا هیچ سرویسی به شهر نبود.
با قطار رفت و آمد میکردم که دو ساعت یکبار میآمد. عصر هم ساعت ۶ میآمد.
کلاس اما تا ساعت ۵ بود، پس باید تا ساعت ۶ در کلاس میماندم تا قطار بیاید و بعد به ایستگاه میرفتم.
مثل همیشه کلاس ساعت ۵ تعطیل شد و من با گوشیم مشغول شدم تا وقت بگذرد، اینطوری سکوت فضا آزارم نمیداد.
دو نفر از همکاران زن آمدند و خداحافظی کردند.
آقای صدری هم بعد از سرک کشیدن به کلاس ها و مطمئن شدن از خالی بودنشان، خداحافظی کرد و رفت.
رفتارش عجیب و دوقطبی گونه بود! شایدم چند قطبی! که البته شغلاش مجاب میکرد این حرکاتس را. با بچه ها به شدت جدی و عصبی بود، طوری که همه ازش حساب میبردند. شنیده بودم که بچه ها «سگی» صدایش میکردند بین خودشان! اما با همکارای آقا صمیمی و گاها لوده بود، با خانم ها صمیمی و مودب و در مقابل مدیرِ خشک و جدی و مطیع.
مش رحیم سرایدار پیر و مهربانمان با زنش در اتاقِ حیاط مدرسه زندگی میکردند. همین دلگرمیای بود تا از تنهایی و تاریکی مدرسه وحشت نکنم.
مشغول لبخند زدن به پیام ها بودم که صدای ریتمیک پاشنه کفش مردانه ای از سالن متوجه ام کرد. یعنی چه کسی است؟!
الان قاعدتا هیچکس جز مش رحیم که کفش هاش تق تق! نمیکردند، نباید کسی در مدرسه باشد.
صدای قدم ها در عین آرامش و ریتم ثابت، استرس عجیبی میدادند.
بین نشستن و سرک کشیدن مردد بودم که بلند شدم ولی صدا قطع شد.
صدای کفش قطع شده بود اما ریتم در سرم اکو میشد....
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #سوم
بالاخره تصمیم خودم را گرفتم باید متوجه میشدم چه کسی وارد سالن شده. صدای پایی که ناگهان قطع شده بود و همین بیشتر من را میترساند.
متنفر بودم از حس ترسیدن…
بلند شدم و پرده ی کلاس را کنار زدم. چراغ خانهی مش رحیم روشن بود. مش رحیم درب بزرگ را قفل میکرد و درب کوچک مدرسه را که من آخرین نفر بودم که از آن بیرون میرفت را چفت میکرد، درهر حال کسی نمیتوانست داخل بیاید.
منتظر ادامه ی صدای تق تق کفش بودم، ممکن بود پدرِ بچه ای که وسیله ای را فراموش کرده و جا گذاشته، باشد. که باز مسلما باید صدای کفشاش مجددا برای خروجش به صدا درمی آمد اما خبری نبود.
این یعنی یکی در سالن بود! چه دلیلی داشت یک نفر در سالن ایستاده باشد آن هم بدون هیچ حرفی؟ چرا بی صدا؟!
عقربه ساعت جلو میرفت و سکوت سنگین را میشکست اما جز آن صدایی نمیآمد. استرس و وحشتم لحظه به لحظه بیشتر میشود.
مغزم از کار افتاده بود، نکند پشت دیوار کلاس ایستاده باشد، نگاهم به درب باز کلاس افتاد، با احتیاط به سمت آن رفتم جرئت این را نداشتم که نگاهی به بیرون از کلاس بیاندازم و درب کلاس را آرام بستم، زیر دستگیره اش پشتی صندلی را گیر دادم و به این فکر کردم که به مش رحیم زنگ بزنم یا نه.
زنگ بزنم بگویم صدای پا شنیدهام؟ آن هم منی که نترس بودنم معروف بود؟ بگویم صدای آمدن کسی را شنیدم اما رفتنش را نه؟!
از بچگی همین بودم، نه از سوسک، نه گربه، نه تنهایی و نه از خیلی چیزای دیگر نمیترسیدم.
همین افکار اعتماد به نفسم را برگرداند تا صندلی را بردارم، درب را باز کنم و بیرون بروم. نگاهی به اطراف و کلاس های چراغ خاموش انداختم، به خاطر حضور من چراغ سالن روشن بود.
هیچ چیز مشکوکی نبود و همین ترسناک بود!
مسلما آن صدای پا باید صاحب میداشت! به کلاس برگشتم. نباید ترسو باشم. حواسم را به گوشیام دادم اما نیمی از مغزم درگیر بود.
ساعت۶ از مدرسه خارج شدم و همه چیز عادی بود، هوا تاریک بود و سرد. چند نفر از بچه ها فوتبال بازی میکردند، دوتا پسر کمی دورتر باهم حرف میزدند، روبرویم یک مغازه ی قدیمی بود و یک موتوری هم با کلاه کاسکت کنار مغازه ایستاده بود. و زندگی جریان داشت…
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #سوم
بالاخره تصمیم خودم را گرفتم باید متوجه میشدم چه کسی وارد سالن شده. صدای پایی که ناگهان قطع شده بود و همین بیشتر من را میترساند.
متنفر بودم از حس ترسیدن…
بلند شدم و پرده ی کلاس را کنار زدم. چراغ خانهی مش رحیم روشن بود. مش رحیم درب بزرگ را قفل میکرد و درب کوچک مدرسه را که من آخرین نفر بودم که از آن بیرون میرفت را چفت میکرد، درهر حال کسی نمیتوانست داخل بیاید.
منتظر ادامه ی صدای تق تق کفش بودم، ممکن بود پدرِ بچه ای که وسیله ای را فراموش کرده و جا گذاشته، باشد. که باز مسلما باید صدای کفشاش مجددا برای خروجش به صدا درمی آمد اما خبری نبود.
این یعنی یکی در سالن بود! چه دلیلی داشت یک نفر در سالن ایستاده باشد آن هم بدون هیچ حرفی؟ چرا بی صدا؟!
عقربه ساعت جلو میرفت و سکوت سنگین را میشکست اما جز آن صدایی نمیآمد. استرس و وحشتم لحظه به لحظه بیشتر میشود.
مغزم از کار افتاده بود، نکند پشت دیوار کلاس ایستاده باشد، نگاهم به درب باز کلاس افتاد، با احتیاط به سمت آن رفتم جرئت این را نداشتم که نگاهی به بیرون از کلاس بیاندازم و درب کلاس را آرام بستم، زیر دستگیره اش پشتی صندلی را گیر دادم و به این فکر کردم که به مش رحیم زنگ بزنم یا نه.
زنگ بزنم بگویم صدای پا شنیدهام؟ آن هم منی که نترس بودنم معروف بود؟ بگویم صدای آمدن کسی را شنیدم اما رفتنش را نه؟!
از بچگی همین بودم، نه از سوسک، نه گربه، نه تنهایی و نه از خیلی چیزای دیگر نمیترسیدم.
همین افکار اعتماد به نفسم را برگرداند تا صندلی را بردارم، درب را باز کنم و بیرون بروم. نگاهی به اطراف و کلاس های چراغ خاموش انداختم، به خاطر حضور من چراغ سالن روشن بود.
هیچ چیز مشکوکی نبود و همین ترسناک بود!
مسلما آن صدای پا باید صاحب میداشت! به کلاس برگشتم. نباید ترسو باشم. حواسم را به گوشیام دادم اما نیمی از مغزم درگیر بود.
ساعت۶ از مدرسه خارج شدم و همه چیز عادی بود، هوا تاریک بود و سرد. چند نفر از بچه ها فوتبال بازی میکردند، دوتا پسر کمی دورتر باهم حرف میزدند، روبرویم یک مغازه ی قدیمی بود و یک موتوری هم با کلاه کاسکت کنار مغازه ایستاده بود. و زندگی جریان داشت…
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
مجموعه آن شب
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #چهارم
[روز نهم]
روز خوبی بود، البته نق های بچه ها از سرما دائمی بود، وقتی گفتم که لباس گرمتر بپوشند، قلبم با جواب بعضی از آنها به درد آمد. اینکه لباس گرم ندارند يا پول ندارند بخرند، اینکه به پدرهایشان ماجرای لباس را گفته اند و شنیدم که با لبخند تلخ «نفس معلمتون از جای گرم درمیاد!»
دلم به درد آمد، باید یک بخاری از حقوق خودم میخریدم، تازه اول زمستان بود و اینطور سرد شده بود. این منطقه زمستان های خیلی سردی داشت.
با خودم گفتم چرا اینجا خَیّر ندارد؟!
میتوانستم با تشکیل یک جلسه برای اولیا برای پیدا کردن یه خیّر اقدام کنیم. فکر خوبی بود.
زنگ تفریح شد و برای گفتن طرحم به اتاق مدیر رفتم اما فقط آقای صدری آنجا بود.
- با آقا مدیر کار دارین؟ رفته بیرون زود میاد. اگر مهمه به من بگین
-آقای صدری خیّر این مدرسه کیه؟ اصلا داره؟
انگار دارم جوک گفتم! یک جوک تکراری.
خنده ای کوتاه کرد و گفت :
- نه خانوم کبیری نداره. اینجا یه مدرسه دولتیِ ساده اس، اگه خودتون خیّر میشناسید بگید، اینجا اکثرا کارگرنشین هستن.
- نمیشناسم. اما میتونیم یه جلسه اولیا بذاریم و پیدا کنیم. من خودم صحبت میکنم . با دیدن وضعِ…
حرفم با صدای آشنا و دلهره آور پاشنه کفش مردانه در دهانم ماسید. سریع برگشتم و معلم کلاسِ پنجم را دیدم. به کفش هاش زل زدم که آقای صدری صدایم زد، معلم کلاس پنجم هم با تعجب به کفش هایش و من خیره شد.
کلید نمازخانه را گرفت و رفت، تمام وجودم گوش شده بود برای صدای قدم هایش، سریع و رها راه میرفت و صدایش خیلی بلند نبود. شاید هم آن روز به خاطر خلوتی سالن، صدا میپیچید. پس چرا آن روز برگشته بوده مدرسه؟ نمیدانست من در کلاس هستم؟! شاید او نبوده اصلا.
برخورد زیادی با او نداشتم. اما چشمانش همیشه مستقیم و خیره بود.
اما، اما همه معلم ها میدانند که من تا ساعت ۶ میمانم، نکند میخواسته…
وای! برای یک صدا چه کارآگاه بازی هایی که در نمیآورم. دیوانه که شاخ و دم ندارد.
سرکلاس با حسن، یکی از بچه ها که همیشه تکلیف هایش نصفه و غلط بود، صحبت میکردم، مادرش فوت شده بود، بارها خواسته بودم پدرش بیاید اما نمیآمد. نامه ای مودبانه برایش نوشته بودم تا به مدرسه بیاید. اوضاع درسی حسن اصلا خوب نبود، مدام بی دقتی میکرد و بی حواس و افسرده بود. به او گفتم نامه را به پدرش بدهد و به او بگوید امروز حتما بیاید تا در مورد اوضاع درسیاش صحبت کنیم اما نیامده بود.
از کاپشن و کفشاش مشخص بود که وضع مالی خوبی دارند. پدرش هم شاغل بود اما انگار درس افتضاح پسرش برایش مهم نبود.
- حسن مگه نگفتم بگو پدرت بیاد؟ نکنه اصلا بهش نگفتی؟ فقط قراره در مورد دَرست حرف بزنیم.
- اجازه خانوم؟ آخه آقام سرکاره، وقت نداره.
-مگه خودت دیروز نگفتی، گفته میاد؟
- چرا خانوم. اما گفت وقت نکردش.
- نامه ای که براش نوشتم رو دادی بهش؟ جواب نامه رو نداد؟
حسن سرش را پایین انداخت.
- نه خانوم وقت نکرد.
صدایش میلرزید. یعنی دروغ میگفت؟!
- یعنی نامه رو بهش دادی حسن؟ مطمئنی چیزی نگفت؟
بغض کرده سرش را بالاو پایین انداخت.
بغل دستیاش گفت:
- باباش کتکش میزنه خانوم. ببینید.
لباساش را بالا زد و با دیدن کبودی های بنفش تنش، تمام تنم بی حس شد!
نمیدانستم چه بگویم، مخصوصا که بغض راه گلویم را بسته بود. خشونت تا چه حد؟! آن هم با بچه ی خودش؟!
چشمانم را روی هم گذاشتم که اشک هایم را پس زده باشم، حرف هایم را با حسن به زنگ تفریح موکول کردم و با ذهنی خراب و عصبی دیکته گفتم.
زنگ تفریح نگهش داشتم و با او حرف زدم، یک بچه هشت ساله از پدرش چطور ممکن است اینطور کتک بخورد؟ تمام پهلو و یکی از پاهایش کبود بود. اشکم را به سختی مهار کردم.
ترس در چشمانش بود، گفت که «پدرش مادرش را هم کتک زده و مادرش از درد کتک ها و نیش و کنایه های هروزه خودکشی کرده، آنقدر غم انگیز میگفت و اشک میریخت و میلرزید که فقط توانستم بغلش کنم و با او اشک بریزم. میگفت پدرش همیشه میگوید «مادرش یک زن خرابِ هرجایی بوده که لیاقتش مرگ بوده.»
میدانستم در مقام معلم نباید گریه کنم و باید قوی باشم اما در مقام یک زن، یک انسان اشک هایم بند نمیآمد…
چقدر بی گناه و مظلوم بود، باید به یک روانشناس خوب ارجاعشان میدادم. هم خودش هم پدر جلادش را، تمام عصر به حسن و سرنوشتاش فکر میکردم، به اینکه هیچ بچه ای نقشی در ثروت و فرهنگ خانواده ای که در آن به دنیا میآید را ندارد، به گردانهی شانسی که یکی را در یک روستا با یک مادر و پدر بی فکر میگذارد و یکی را در جایی پیشرفته با خانواده ای با فرهنگ و خوب. چقدر درک حکمت و عدالتِ وقایع، سخت و پیچیده است. چقدر ترسناک است این ماجرا، مثل ترس و اضطراب چشم های حسن…
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #چهارم
[روز نهم]
روز خوبی بود، البته نق های بچه ها از سرما دائمی بود، وقتی گفتم که لباس گرمتر بپوشند، قلبم با جواب بعضی از آنها به درد آمد. اینکه لباس گرم ندارند يا پول ندارند بخرند، اینکه به پدرهایشان ماجرای لباس را گفته اند و شنیدم که با لبخند تلخ «نفس معلمتون از جای گرم درمیاد!»
دلم به درد آمد، باید یک بخاری از حقوق خودم میخریدم، تازه اول زمستان بود و اینطور سرد شده بود. این منطقه زمستان های خیلی سردی داشت.
با خودم گفتم چرا اینجا خَیّر ندارد؟!
میتوانستم با تشکیل یک جلسه برای اولیا برای پیدا کردن یه خیّر اقدام کنیم. فکر خوبی بود.
زنگ تفریح شد و برای گفتن طرحم به اتاق مدیر رفتم اما فقط آقای صدری آنجا بود.
- با آقا مدیر کار دارین؟ رفته بیرون زود میاد. اگر مهمه به من بگین
-آقای صدری خیّر این مدرسه کیه؟ اصلا داره؟
انگار دارم جوک گفتم! یک جوک تکراری.
خنده ای کوتاه کرد و گفت :
- نه خانوم کبیری نداره. اینجا یه مدرسه دولتیِ ساده اس، اگه خودتون خیّر میشناسید بگید، اینجا اکثرا کارگرنشین هستن.
- نمیشناسم. اما میتونیم یه جلسه اولیا بذاریم و پیدا کنیم. من خودم صحبت میکنم . با دیدن وضعِ…
حرفم با صدای آشنا و دلهره آور پاشنه کفش مردانه در دهانم ماسید. سریع برگشتم و معلم کلاسِ پنجم را دیدم. به کفش هاش زل زدم که آقای صدری صدایم زد، معلم کلاس پنجم هم با تعجب به کفش هایش و من خیره شد.
کلید نمازخانه را گرفت و رفت، تمام وجودم گوش شده بود برای صدای قدم هایش، سریع و رها راه میرفت و صدایش خیلی بلند نبود. شاید هم آن روز به خاطر خلوتی سالن، صدا میپیچید. پس چرا آن روز برگشته بوده مدرسه؟ نمیدانست من در کلاس هستم؟! شاید او نبوده اصلا.
برخورد زیادی با او نداشتم. اما چشمانش همیشه مستقیم و خیره بود.
اما، اما همه معلم ها میدانند که من تا ساعت ۶ میمانم، نکند میخواسته…
وای! برای یک صدا چه کارآگاه بازی هایی که در نمیآورم. دیوانه که شاخ و دم ندارد.
سرکلاس با حسن، یکی از بچه ها که همیشه تکلیف هایش نصفه و غلط بود، صحبت میکردم، مادرش فوت شده بود، بارها خواسته بودم پدرش بیاید اما نمیآمد. نامه ای مودبانه برایش نوشته بودم تا به مدرسه بیاید. اوضاع درسی حسن اصلا خوب نبود، مدام بی دقتی میکرد و بی حواس و افسرده بود. به او گفتم نامه را به پدرش بدهد و به او بگوید امروز حتما بیاید تا در مورد اوضاع درسیاش صحبت کنیم اما نیامده بود.
از کاپشن و کفشاش مشخص بود که وضع مالی خوبی دارند. پدرش هم شاغل بود اما انگار درس افتضاح پسرش برایش مهم نبود.
- حسن مگه نگفتم بگو پدرت بیاد؟ نکنه اصلا بهش نگفتی؟ فقط قراره در مورد دَرست حرف بزنیم.
- اجازه خانوم؟ آخه آقام سرکاره، وقت نداره.
-مگه خودت دیروز نگفتی، گفته میاد؟
- چرا خانوم. اما گفت وقت نکردش.
- نامه ای که براش نوشتم رو دادی بهش؟ جواب نامه رو نداد؟
حسن سرش را پایین انداخت.
- نه خانوم وقت نکرد.
صدایش میلرزید. یعنی دروغ میگفت؟!
- یعنی نامه رو بهش دادی حسن؟ مطمئنی چیزی نگفت؟
بغض کرده سرش را بالاو پایین انداخت.
بغل دستیاش گفت:
- باباش کتکش میزنه خانوم. ببینید.
لباساش را بالا زد و با دیدن کبودی های بنفش تنش، تمام تنم بی حس شد!
نمیدانستم چه بگویم، مخصوصا که بغض راه گلویم را بسته بود. خشونت تا چه حد؟! آن هم با بچه ی خودش؟!
چشمانم را روی هم گذاشتم که اشک هایم را پس زده باشم، حرف هایم را با حسن به زنگ تفریح موکول کردم و با ذهنی خراب و عصبی دیکته گفتم.
زنگ تفریح نگهش داشتم و با او حرف زدم، یک بچه هشت ساله از پدرش چطور ممکن است اینطور کتک بخورد؟ تمام پهلو و یکی از پاهایش کبود بود. اشکم را به سختی مهار کردم.
ترس در چشمانش بود، گفت که «پدرش مادرش را هم کتک زده و مادرش از درد کتک ها و نیش و کنایه های هروزه خودکشی کرده، آنقدر غم انگیز میگفت و اشک میریخت و میلرزید که فقط توانستم بغلش کنم و با او اشک بریزم. میگفت پدرش همیشه میگوید «مادرش یک زن خرابِ هرجایی بوده که لیاقتش مرگ بوده.»
میدانستم در مقام معلم نباید گریه کنم و باید قوی باشم اما در مقام یک زن، یک انسان اشک هایم بند نمیآمد…
چقدر بی گناه و مظلوم بود، باید به یک روانشناس خوب ارجاعشان میدادم. هم خودش هم پدر جلادش را، تمام عصر به حسن و سرنوشتاش فکر میکردم، به اینکه هیچ بچه ای نقشی در ثروت و فرهنگ خانواده ای که در آن به دنیا میآید را ندارد، به گردانهی شانسی که یکی را در یک روستا با یک مادر و پدر بی فکر میگذارد و یکی را در جایی پیشرفته با خانواده ای با فرهنگ و خوب. چقدر درک حکمت و عدالتِ وقایع، سخت و پیچیده است. چقدر ترسناک است این ماجرا، مثل ترس و اضطراب چشم های حسن…
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍4❤1
مجموعه آن شب
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #پنجم
[روز دهم]
نیم ساعتی بود در فکر خودم مشغول بودم. هوا تاریک و سردتر شده بود و نوک انگشت هایم سرد شده بود.
اما سرما با دوباره شنیدن صدای " تق تق، تق تق" پاشنهی کفش مردانه، از یادم محو شد!
گوش هام ریتمش را حفظ بودند. انگار که یک جلاد با شلاقی در دستش، با اعتماد به نفس و سنگدلی و خشم از کنار سلول زندانی ها رد شود!
جلادی با دوتا چشم ترسناک و…
ترس! ترسناک بود و خود به خود از جا پریدم.
آرام به سمت درب رفتم. تپش قلبم را روی رگ گردن و معده ام حس کردم، محض احتیاط گوشی را درآوردم و روی شماره ی مش رحیم نگه داشتم.
صدای پا قطع شد. بین چهارچوب ایستادم و از همانجا به راهروی روشن خیره شدم، اینکه جرات کنم حتی سرم را بیرون ببرم سخت بود.
صدای جیغ بلند و عجیبی ته دلم را خالی کرد.
جیغی عجیب و از روی درد! شبیه جیغ و دعوای گربه.
هنوز فرصت نکرده بودم تکان بخورم، درواقع عین سکته زده ها با چشمانی درشت و دست روی قلب خشکم زده بود. گربه ای سیاه با احوال و سر و صدایی عجیب به طرفم دوید!
روح از تنم رفت. تن سیاهش محکم به پاهایم خورد که محکم تر از او جیغ کشیدم، حنجره ام سوخت.
مقابل پایم زمین خورد، ناله ای کرد، انگار کمک میخواست. اینبار به ته سالن خیز برداشت. سرم گیج رفت و روی دو زانو افتادم، چشمانم روی رد خونی بود که از گربه روی زمین مانده بود.
خون؟! سعی کردم بدون لرزش دست تلفنم را بردارم و با مش رحیم تماس بگیرم که خودش با صدا زدنم و هراسان داخل آمد.
- خانم کبیری چی شده؟ اِ! چرا افتادی دختر؟ یا حضرت عباس این خونا چیه روی زمین؟
به طرفم دوید و سعی داشت بفهمد خون از من است یا نه. لال شده بودم؟
به زحمت به خشکی دهنم غالب شدم:
- خ…خووو… خون خون گ… گربه اس.
- یا خدا! گربه کشتی؟ کجاس؟
نفسی کشیدم و رد خونِ را به انتهای سالن نشان دادم.
کنارم نشست و کمکم کرد بلند شم و با روشن کردن چراغ آبدارخانه داخل رفتیم، تنم میلرزید و سرمایی که حس میکردم تا استخوان هایم را مرتعش میکرد. روی صندلی نشاندم و یک آب قند فوری برایم درست کرد و مقابل صورتم گرفت و گفت:
- بخور حالت جا بیاد. دختر تو گربه رو زخم زدی؟
هنوز صدایم میلرزید:
- نه مش رحیم اول صدای پای یکی اومد بعدم جیغ گربه. انگار کسی زخمیش کرد و فرار کرد! جیغ کشید و دوید به سمت من و بعد رفت ته سالن.
با تعجب و ناباوری گفت:
- هی بهت میگم دختر این یه ساعتو بیا پیش ما به گوشِت نمیره که تنها میمونی فکر و خیال برت میداره. ببین رنگ و روتُ عین میت شده دور از جانت. به خاطر یه گربه میخواستی سکته کنی؟ دور از جان. ازین به بعد این یک ساعتو بیا پیش ما. خونهم خراب نشده که تو اینجا به خیال و وهم بترسی، توام مث دخترمون.
میدانستم برایش مثل دخترشاش هستم اما زنش... یکبار هم روی خوش نشان نداده، خیلی هم ساکت و بی حس بود… اصلا روی خوش نشون نداد، نمیدانسم چرا که البته، خانهاش بود و اختیارش را داشت. لابد معذب بود.
- راستی گربه. مش رحیم گربه هه. بریم سراغش، زخمش زدن…
- اِی دختر… باز میگی زخم زدن؟! بابا جان، درها قفله، در کوچیکه هم فقط از داخل باز میشه، همه هم رفتن خونه. کی زخمش زده؟!
- من صدای پا شنیدم مش رحیم!
با تاسف خاصی نگاهم کرد. فکر کرد که از کار زیاد توهمی شدهام
ادامه دادم:
- صدای پاشنهی کفش مردونه بود…
سرش را به حالت تاسف به اطراف تکان داد:
- از ترس خیالاتی شدی، چندتا شیشه کلاسا شکسته گربه ازش اومده، زخمش هم از شکستگی هست شیشه اس. پاشو ببرمت ایستگاه بیام به گربه زخمی برسم.
به موبایلم نگاه کردم، بیست دقیقهای از آمدن قطار مانده بود.
- نه؛ مش رحیم میخوام ببینم چش شده.
بازم نگاه عاقل اندر سفیه. گربه میبینی باز پس میوفتی دختر. شَر درست نکن.
استرس داشتم و میترسیدم اما به خاطر کنجکاوی راضیاش کردم که از گربه نمیترسم. در واقع اگر نمیرفتم و واقعیت را نمیفهمیدم از فکر و خیال دیوونه میشدم.
به سالن ساکت و خونی رفتیم. مش رحیم انتهای رد خون را گرفت و به طرف یک کلاس رفت، دنبالش رفتم…
وارد کلاس شد و من هم دنبالش، صدای نالهی ضعیف گربه می آمد. به سختی نگاهش کردم، گوشهی کلاس دراز کشیده بود و بندش را لیس میزد.
مش رحیم کمی جلو رفت:
- بیا دختر! ببین پاش زخمه. گیر کرده به تیزیِ پنجره ای، جایی... برم پارچه بیارم پاش رو ببندم.
رفت آبدارخانه تا پارچه بیاورد، زخم گربه سطحی بود انگار و دیگر خون نمی آمد. به عقل خودم شک کردم. خب راست میگفت مش رحیم، لابد به شیشه شکسته پنجرهای چیزی گیر کرده، اینجا کسی نمیآید، اصلا یک آدم برای چه باید یک گربه را زخمی کند...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #پنجم
[روز دهم]
نیم ساعتی بود در فکر خودم مشغول بودم. هوا تاریک و سردتر شده بود و نوک انگشت هایم سرد شده بود.
اما سرما با دوباره شنیدن صدای " تق تق، تق تق" پاشنهی کفش مردانه، از یادم محو شد!
گوش هام ریتمش را حفظ بودند. انگار که یک جلاد با شلاقی در دستش، با اعتماد به نفس و سنگدلی و خشم از کنار سلول زندانی ها رد شود!
جلادی با دوتا چشم ترسناک و…
ترس! ترسناک بود و خود به خود از جا پریدم.
آرام به سمت درب رفتم. تپش قلبم را روی رگ گردن و معده ام حس کردم، محض احتیاط گوشی را درآوردم و روی شماره ی مش رحیم نگه داشتم.
صدای پا قطع شد. بین چهارچوب ایستادم و از همانجا به راهروی روشن خیره شدم، اینکه جرات کنم حتی سرم را بیرون ببرم سخت بود.
صدای جیغ بلند و عجیبی ته دلم را خالی کرد.
جیغی عجیب و از روی درد! شبیه جیغ و دعوای گربه.
هنوز فرصت نکرده بودم تکان بخورم، درواقع عین سکته زده ها با چشمانی درشت و دست روی قلب خشکم زده بود. گربه ای سیاه با احوال و سر و صدایی عجیب به طرفم دوید!
روح از تنم رفت. تن سیاهش محکم به پاهایم خورد که محکم تر از او جیغ کشیدم، حنجره ام سوخت.
مقابل پایم زمین خورد، ناله ای کرد، انگار کمک میخواست. اینبار به ته سالن خیز برداشت. سرم گیج رفت و روی دو زانو افتادم، چشمانم روی رد خونی بود که از گربه روی زمین مانده بود.
خون؟! سعی کردم بدون لرزش دست تلفنم را بردارم و با مش رحیم تماس بگیرم که خودش با صدا زدنم و هراسان داخل آمد.
- خانم کبیری چی شده؟ اِ! چرا افتادی دختر؟ یا حضرت عباس این خونا چیه روی زمین؟
به طرفم دوید و سعی داشت بفهمد خون از من است یا نه. لال شده بودم؟
به زحمت به خشکی دهنم غالب شدم:
- خ…خووو… خون خون گ… گربه اس.
- یا خدا! گربه کشتی؟ کجاس؟
نفسی کشیدم و رد خونِ را به انتهای سالن نشان دادم.
کنارم نشست و کمکم کرد بلند شم و با روشن کردن چراغ آبدارخانه داخل رفتیم، تنم میلرزید و سرمایی که حس میکردم تا استخوان هایم را مرتعش میکرد. روی صندلی نشاندم و یک آب قند فوری برایم درست کرد و مقابل صورتم گرفت و گفت:
- بخور حالت جا بیاد. دختر تو گربه رو زخم زدی؟
هنوز صدایم میلرزید:
- نه مش رحیم اول صدای پای یکی اومد بعدم جیغ گربه. انگار کسی زخمیش کرد و فرار کرد! جیغ کشید و دوید به سمت من و بعد رفت ته سالن.
با تعجب و ناباوری گفت:
- هی بهت میگم دختر این یه ساعتو بیا پیش ما به گوشِت نمیره که تنها میمونی فکر و خیال برت میداره. ببین رنگ و روتُ عین میت شده دور از جانت. به خاطر یه گربه میخواستی سکته کنی؟ دور از جان. ازین به بعد این یک ساعتو بیا پیش ما. خونهم خراب نشده که تو اینجا به خیال و وهم بترسی، توام مث دخترمون.
میدانستم برایش مثل دخترشاش هستم اما زنش... یکبار هم روی خوش نشان نداده، خیلی هم ساکت و بی حس بود… اصلا روی خوش نشون نداد، نمیدانسم چرا که البته، خانهاش بود و اختیارش را داشت. لابد معذب بود.
- راستی گربه. مش رحیم گربه هه. بریم سراغش، زخمش زدن…
- اِی دختر… باز میگی زخم زدن؟! بابا جان، درها قفله، در کوچیکه هم فقط از داخل باز میشه، همه هم رفتن خونه. کی زخمش زده؟!
- من صدای پا شنیدم مش رحیم!
با تاسف خاصی نگاهم کرد. فکر کرد که از کار زیاد توهمی شدهام
ادامه دادم:
- صدای پاشنهی کفش مردونه بود…
سرش را به حالت تاسف به اطراف تکان داد:
- از ترس خیالاتی شدی، چندتا شیشه کلاسا شکسته گربه ازش اومده، زخمش هم از شکستگی هست شیشه اس. پاشو ببرمت ایستگاه بیام به گربه زخمی برسم.
به موبایلم نگاه کردم، بیست دقیقهای از آمدن قطار مانده بود.
- نه؛ مش رحیم میخوام ببینم چش شده.
بازم نگاه عاقل اندر سفیه. گربه میبینی باز پس میوفتی دختر. شَر درست نکن.
استرس داشتم و میترسیدم اما به خاطر کنجکاوی راضیاش کردم که از گربه نمیترسم. در واقع اگر نمیرفتم و واقعیت را نمیفهمیدم از فکر و خیال دیوونه میشدم.
به سالن ساکت و خونی رفتیم. مش رحیم انتهای رد خون را گرفت و به طرف یک کلاس رفت، دنبالش رفتم…
وارد کلاس شد و من هم دنبالش، صدای نالهی ضعیف گربه می آمد. به سختی نگاهش کردم، گوشهی کلاس دراز کشیده بود و بندش را لیس میزد.
مش رحیم کمی جلو رفت:
- بیا دختر! ببین پاش زخمه. گیر کرده به تیزیِ پنجره ای، جایی... برم پارچه بیارم پاش رو ببندم.
رفت آبدارخانه تا پارچه بیاورد، زخم گربه سطحی بود انگار و دیگر خون نمی آمد. به عقل خودم شک کردم. خب راست میگفت مش رحیم، لابد به شیشه شکسته پنجرهای چیزی گیر کرده، اینجا کسی نمیآید، اصلا یک آدم برای چه باید یک گربه را زخمی کند...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍4
مجموعه آن شب
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #ششم
[روز یازدهم]
صدای قدم های نحساش در گوشم واضح و زنده بود و حقیقت را هشدار میداد.
مش رحیم داخل کلاس شد، به گربه نزدیک شد و کنارش نشست. پای گربه را آرام گرفت و شروع به بستن کرد.
- «چرا گربه ازش نمیترسید؟ نباید فرار میکرد؟!»
سوالم را بلند گفتم:
- مش رحیم چرا نمی ترسه ازت؟
بعد از چند ثانیه مکث که درگیر بستن پای گربه بود، گفت:
- این جَلد همینجاس، آشغال گوشت و پس مونده غذا میریزم براشون. منو میشناسن.
همانطور که به جوابش فکر میکردم و به موزاییک های خونیِ کف سالن خیره شده بودم. جرقه ای در سرم زده شد! خب با پیدا کردن نقطه شروعِ رَد خون میتوانستم بفهمیم گربه از کجا آمده؟
اگر از پنجره ای آمده و زخمی شده باشد باید رَد خون باید از آنجا شروع میشود و این قضیه را روشن میکرد.
رَد خون ها را از انتها و با توجه به حرکت گربه دنبال کردیم.جایی بین دونیمکره مغزم نبض میزد وقتی دیدم رد پا خونی گربه درست از وسط سالن شروع شده است... دقیقا وسط سالن.
پس یا گربه از سقف افتاده، یا از وسط سالن ظاهر شده. احتمالا بغل کسی بوده که زخمی و رها شده بود!
به سقف نگاه کردم و حالا هیچ سوراخی نبود.
پس یعنی... سرم گیج رفت و دیگر چیزی نفهمیدم…
به تمام عالم و آدم شک داشتم. بدترین پنجشنبه و جمعه ی زندگیم بود، همهاش به فکر و توهم گذشت.
از چهارشنبه عصر تا همین حالا صدای کفش ها در سرم اِکو میشود. مثل آهنگی که گاهی در ذهنت میماند و نمیرود.
دلم میخواست زودتر فردا شود و به مدرسه بروم، و بعدش تمام وجودم چشم و گوش شود تا واقعیت را بفهمم.
تقریبا مطمئن بودم همه اش کار یک نفر است، اما هیچ دلیل و مدرکی نداشتم، هیچکس هم با من دشمنی نداشت.
از فروشگاه لوازم خانگی از حقوق شخصیام برای کلاس بخاری بزرگ سفارش دادم، آشنای پدرم بود و با فرهنگیان قرارداد داشت و مابقی اش را قسطی پرداختش میکردم. بخاری کوچک را هم به اتاق مدیر، آقای غیاثی میدادیم، حال و هوای سرد و خشک اتاقش برای یخ زدن کافی بود، بخاری حداقل از انجماد جلوگیری میکرد!
همه ی این افکار، نگرانی برای حال و روز حسن هم اضافه شده بود، نگران بودم نکنه پدرش باز کتکاش بزند.
حسنِ بی گناه، مستحق اینهمه شکنجه نبود.
مادرم کاملا متوجه احوال عجیبم شده بود، از زنگ تلفن هم میپریدم! منی که نترس بودم…
به مادرم میگفتم ناراحت اوضاع بچه ها هستم، از حسن برایش گفتم و او هم برای مظلومیت این پسر اشکاش سرازیر شد…
از اصل ماجرا چیزی نگفتم، از اینکه «کسی که یک گربه را زخمی کنه، دیگذ چه کارهایی از او برمیآید؟» و این سخت مرا مشغول خودش کرده بود.
وقت رفتن چاقوی کوچکی را محض احتیاط در کیفم گذاشتم.
احمقانه بود؛ اما به من احساس آرامشِخاطر میداد.
بخاری را عصر امروز می آوردند مدرسه و اینبار با خود آنها برمیگشتم شهر و دیگر معطل قطار نمیشدم، از همه مهمتر حداقل امروز در مدرسه تنها نمیماندم.
با ورودم مش رحیم حالم را پرسید، تمام سالن را تمیز کرده بود و سعی کردم در عبورم از سالن مراعات کنم، در درونم ازینکه به او شک داشتم خجالت میکشیدم.
با ورودم به کلاس نفس عمیقی کشیدم، دیدن حسن به ما احساس آرامش میداد، همینکه آمده بود مدرسه یعنی اوضاعاش با پدرش خیلی هم بد نبود.
بازهم زنگ تفریح نگهش داشتم تا باهاش حرف بزنم.
روی بدنش جز کبودی های قبلی، زخم جدیدی نبود. گفت پدرش گفته «یک روز مرخصی میگیرد و به مدرسه میآید.»
خیالم تا حدودی آسوده شد...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #ششم
[روز یازدهم]
صدای قدم های نحساش در گوشم واضح و زنده بود و حقیقت را هشدار میداد.
مش رحیم داخل کلاس شد، به گربه نزدیک شد و کنارش نشست. پای گربه را آرام گرفت و شروع به بستن کرد.
- «چرا گربه ازش نمیترسید؟ نباید فرار میکرد؟!»
سوالم را بلند گفتم:
- مش رحیم چرا نمی ترسه ازت؟
بعد از چند ثانیه مکث که درگیر بستن پای گربه بود، گفت:
- این جَلد همینجاس، آشغال گوشت و پس مونده غذا میریزم براشون. منو میشناسن.
همانطور که به جوابش فکر میکردم و به موزاییک های خونیِ کف سالن خیره شده بودم. جرقه ای در سرم زده شد! خب با پیدا کردن نقطه شروعِ رَد خون میتوانستم بفهمیم گربه از کجا آمده؟
اگر از پنجره ای آمده و زخمی شده باشد باید رَد خون باید از آنجا شروع میشود و این قضیه را روشن میکرد.
رَد خون ها را از انتها و با توجه به حرکت گربه دنبال کردیم.جایی بین دونیمکره مغزم نبض میزد وقتی دیدم رد پا خونی گربه درست از وسط سالن شروع شده است... دقیقا وسط سالن.
پس یا گربه از سقف افتاده، یا از وسط سالن ظاهر شده. احتمالا بغل کسی بوده که زخمی و رها شده بود!
به سقف نگاه کردم و حالا هیچ سوراخی نبود.
پس یعنی... سرم گیج رفت و دیگر چیزی نفهمیدم…
به تمام عالم و آدم شک داشتم. بدترین پنجشنبه و جمعه ی زندگیم بود، همهاش به فکر و توهم گذشت.
از چهارشنبه عصر تا همین حالا صدای کفش ها در سرم اِکو میشود. مثل آهنگی که گاهی در ذهنت میماند و نمیرود.
دلم میخواست زودتر فردا شود و به مدرسه بروم، و بعدش تمام وجودم چشم و گوش شود تا واقعیت را بفهمم.
تقریبا مطمئن بودم همه اش کار یک نفر است، اما هیچ دلیل و مدرکی نداشتم، هیچکس هم با من دشمنی نداشت.
از فروشگاه لوازم خانگی از حقوق شخصیام برای کلاس بخاری بزرگ سفارش دادم، آشنای پدرم بود و با فرهنگیان قرارداد داشت و مابقی اش را قسطی پرداختش میکردم. بخاری کوچک را هم به اتاق مدیر، آقای غیاثی میدادیم، حال و هوای سرد و خشک اتاقش برای یخ زدن کافی بود، بخاری حداقل از انجماد جلوگیری میکرد!
همه ی این افکار، نگرانی برای حال و روز حسن هم اضافه شده بود، نگران بودم نکنه پدرش باز کتکاش بزند.
حسنِ بی گناه، مستحق اینهمه شکنجه نبود.
مادرم کاملا متوجه احوال عجیبم شده بود، از زنگ تلفن هم میپریدم! منی که نترس بودم…
به مادرم میگفتم ناراحت اوضاع بچه ها هستم، از حسن برایش گفتم و او هم برای مظلومیت این پسر اشکاش سرازیر شد…
از اصل ماجرا چیزی نگفتم، از اینکه «کسی که یک گربه را زخمی کنه، دیگذ چه کارهایی از او برمیآید؟» و این سخت مرا مشغول خودش کرده بود.
وقت رفتن چاقوی کوچکی را محض احتیاط در کیفم گذاشتم.
احمقانه بود؛ اما به من احساس آرامشِخاطر میداد.
بخاری را عصر امروز می آوردند مدرسه و اینبار با خود آنها برمیگشتم شهر و دیگر معطل قطار نمیشدم، از همه مهمتر حداقل امروز در مدرسه تنها نمیماندم.
با ورودم مش رحیم حالم را پرسید، تمام سالن را تمیز کرده بود و سعی کردم در عبورم از سالن مراعات کنم، در درونم ازینکه به او شک داشتم خجالت میکشیدم.
با ورودم به کلاس نفس عمیقی کشیدم، دیدن حسن به ما احساس آرامش میداد، همینکه آمده بود مدرسه یعنی اوضاعاش با پدرش خیلی هم بد نبود.
بازهم زنگ تفریح نگهش داشتم تا باهاش حرف بزنم.
روی بدنش جز کبودی های قبلی، زخم جدیدی نبود. گفت پدرش گفته «یک روز مرخصی میگیرد و به مدرسه میآید.»
خیالم تا حدودی آسوده شد...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍2
مجموعه آن شب
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #هفتم
[روز دوازدهم]
آن روز حسن زیاد سرحال نبود، هنگام درس هم حواسش به جایی جز کلاس معطوف بود، زنگ تفریح به صدا درآمد و فکرم را بیشتر مشغول کرده بود، مشغول حسن که زیاد حرف نمیزند تا بتوانم اوضاعش را بفهمم. فقط گفت که شبیه مادرش هستم! و این یعنی زنگ خطر برای منی که معلمش بودم.
معلم باید برای دانش آموزش معلم باشه. اگر دانش آموزی به معلم عادت کند و دلبسته شود و با حس مادر نگاهش کند، ضربه روحی جبران ناپذیری میخورد؛
من فوقش یکسال معلمش بودم و نهایتا بعداز چندسال شاید هرگز دیگر نمیدیدماش، پس دلبستن و دل کندن از من فقط اوضاع آشفتهی روحیاش را بدتر میکرد.
حتی برای منِ احساساتی هم خوب نبود. حس علاقهی مادرانه ای که در قبال حسن در من زنده میشد، میترساندم.
در افکار خودم غوطهور بودم که جلو آمد و ناگهان در آغوشم و گفت:
- عکس مامانمو دارم. شبیه شما بود، چشماش سیاه و خوشگل، پوستشم نرم و سفید بود. اما من شبیه بابامم. بابام میگه خداروشکر شبیه اون هرزه نشدی. میگه مامانم خراب بود؛ خراب یعنی چی خانم؟ میگه همه زنا مثل همن. شما ولی خوبی، مگه نه؟ عکس مامانمو فردا میارم نگاش کنید. خوشگل بود؛ میگم خوشگل برای همین بابام عصبانی میشه و منو میزنه، اما شما که نامه دادی دیگه کتکم نزد. عصبانی بود ولی دعوام نکرد. شما فرشته ی مهربونی. شما مثل مامانمی.
نه! نباید میگذاشتم احساسات مادرانه بر من غلبه کند.
درحالیکه دلم میخواست چشمان روشناش را ببوسم و نوازشش کنم، به سختی از خودم دورش کردم و گفتم:
- مادرت هرکاریم که کرده باشه نباید بابات راجبش اینطوری بگه، اون دیگه از دنیا رفته، نباید پشت سرش بد بگه. خودم با پدرت حرف میزنم تا مهربون بشه. اون دوست داره اما ناراحته، پس صبر کن تا حالش خوب بشه.
***
میخواستم در خصوص اینکه بخاری خریدم به مدیر اطلاع دهم، اما امکان داشت مخالفت کند، فردا به او میگفتم تا در عمل انجام شده قرار بگیرد. امروز دلم آرامش میخواست.
در سالن قدم میزدم و به مسیر گربه فکر کردم، حتی امکان نداشت از جایی پریده باشد. سالن خالی و بچه ها در حیاط بودند، مشغول دید زدن پنجره ی کلاس ها شدم.
اصلا پنجرهی شکسته ای وجود داشت؟
داشتم میگشتم که صدای پاشنه ی کفش میخکوبم کرد.
چرا قبلا این صدا برایم مهم نبود؟ تا کی باید ازاین صدا وحشت میکردم؟
ناگهانی به عقب برگشتم!
مدیر بود که در فاصلهی دو متری به من ایستاده بود و از برگشت ناگهانیم جا خورد. به کفش هایش نگاه کردم.
با چشم های ریز شده و خیره گفت:
- دنبال چیزی میگردید خانم کبیری؟!
-بله!
-چی…؟!
-ضارب گربه.
چه گفتم! خودمم از حرفی که زدم تعجب کردم! غیاثی بیشتر از من. انتظار داشتم به تته پته بیوفتد و اعتراف کند.
مهدیه احمق… قرار است به همه ی مردهایی که کفش هایشان
«تق تق» صدا میدهد شک کنم؟
با تعجب و تمسخر و لحنی شبیه من تکرار کرد:
-ضارب گربه؟!
-نه، نه! یعنی صدای گربه شنیدم، اومدم دنبال صدا.
با شک و چندش بهم نگاه کرد؛ «آهان»ای گفت و با پوزخند دور شد.
عادتش بود از قصد محکم و آرام قدم برمیداشت. این صدا یک هشدار بود یا من توّهم زده بودم؟
دلم میخواست کفش هایش را آتش بزنم.
نمیشد تمام کفش های پاشنه دار مردانه را آتش زد؟
علاوه بر افکار درهمم، عادت ماهانهام زودرنج وعصبیام کرده بود.
مدرسه تعطیل شده بود و منتظر تحویل گرفتن بخاری بودم.
با مش رحیم هماهنگ کرده بودم و از درب پشتی آورديماش داخل حیاط تا فردا نصبش کنیم. قرار بود مش رحیم حرفی به صدری نزند تا خودم به او بگویم.
از پنجرهی خانهی مش رحیم دیدم که زنش حیاط رو میپایید!
میدانستم کمر درد دارد و حوصله نداشت، اما حس میکردم کلا از من خوشش نمیآید؛ رفتارش سرد و عجیب بود، برعکس مشرحیم.
راننده وانت آشنای پدرم بود، سوار شدم، قرار بود تا خانه من را برساند و ازین بابت خوشحال بودم. حس بدی به تنهایی پیدا کرده بودم. با وجود اصرار مش رحیم برای اینکه بروم پیششان اما قبول نکردم، نمیدانم چرا اما از نگاه زنش انرژی منفی داشت...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #روز_سیزدهم | قسمت #هفتم
[روز دوازدهم]
آن روز حسن زیاد سرحال نبود، هنگام درس هم حواسش به جایی جز کلاس معطوف بود، زنگ تفریح به صدا درآمد و فکرم را بیشتر مشغول کرده بود، مشغول حسن که زیاد حرف نمیزند تا بتوانم اوضاعش را بفهمم. فقط گفت که شبیه مادرش هستم! و این یعنی زنگ خطر برای منی که معلمش بودم.
معلم باید برای دانش آموزش معلم باشه. اگر دانش آموزی به معلم عادت کند و دلبسته شود و با حس مادر نگاهش کند، ضربه روحی جبران ناپذیری میخورد؛
من فوقش یکسال معلمش بودم و نهایتا بعداز چندسال شاید هرگز دیگر نمیدیدماش، پس دلبستن و دل کندن از من فقط اوضاع آشفتهی روحیاش را بدتر میکرد.
حتی برای منِ احساساتی هم خوب نبود. حس علاقهی مادرانه ای که در قبال حسن در من زنده میشد، میترساندم.
در افکار خودم غوطهور بودم که جلو آمد و ناگهان در آغوشم و گفت:
- عکس مامانمو دارم. شبیه شما بود، چشماش سیاه و خوشگل، پوستشم نرم و سفید بود. اما من شبیه بابامم. بابام میگه خداروشکر شبیه اون هرزه نشدی. میگه مامانم خراب بود؛ خراب یعنی چی خانم؟ میگه همه زنا مثل همن. شما ولی خوبی، مگه نه؟ عکس مامانمو فردا میارم نگاش کنید. خوشگل بود؛ میگم خوشگل برای همین بابام عصبانی میشه و منو میزنه، اما شما که نامه دادی دیگه کتکم نزد. عصبانی بود ولی دعوام نکرد. شما فرشته ی مهربونی. شما مثل مامانمی.
نه! نباید میگذاشتم احساسات مادرانه بر من غلبه کند.
درحالیکه دلم میخواست چشمان روشناش را ببوسم و نوازشش کنم، به سختی از خودم دورش کردم و گفتم:
- مادرت هرکاریم که کرده باشه نباید بابات راجبش اینطوری بگه، اون دیگه از دنیا رفته، نباید پشت سرش بد بگه. خودم با پدرت حرف میزنم تا مهربون بشه. اون دوست داره اما ناراحته، پس صبر کن تا حالش خوب بشه.
***
میخواستم در خصوص اینکه بخاری خریدم به مدیر اطلاع دهم، اما امکان داشت مخالفت کند، فردا به او میگفتم تا در عمل انجام شده قرار بگیرد. امروز دلم آرامش میخواست.
در سالن قدم میزدم و به مسیر گربه فکر کردم، حتی امکان نداشت از جایی پریده باشد. سالن خالی و بچه ها در حیاط بودند، مشغول دید زدن پنجره ی کلاس ها شدم.
اصلا پنجرهی شکسته ای وجود داشت؟
داشتم میگشتم که صدای پاشنه ی کفش میخکوبم کرد.
چرا قبلا این صدا برایم مهم نبود؟ تا کی باید ازاین صدا وحشت میکردم؟
ناگهانی به عقب برگشتم!
مدیر بود که در فاصلهی دو متری به من ایستاده بود و از برگشت ناگهانیم جا خورد. به کفش هایش نگاه کردم.
با چشم های ریز شده و خیره گفت:
- دنبال چیزی میگردید خانم کبیری؟!
-بله!
-چی…؟!
-ضارب گربه.
چه گفتم! خودمم از حرفی که زدم تعجب کردم! غیاثی بیشتر از من. انتظار داشتم به تته پته بیوفتد و اعتراف کند.
مهدیه احمق… قرار است به همه ی مردهایی که کفش هایشان
«تق تق» صدا میدهد شک کنم؟
با تعجب و تمسخر و لحنی شبیه من تکرار کرد:
-ضارب گربه؟!
-نه، نه! یعنی صدای گربه شنیدم، اومدم دنبال صدا.
با شک و چندش بهم نگاه کرد؛ «آهان»ای گفت و با پوزخند دور شد.
عادتش بود از قصد محکم و آرام قدم برمیداشت. این صدا یک هشدار بود یا من توّهم زده بودم؟
دلم میخواست کفش هایش را آتش بزنم.
نمیشد تمام کفش های پاشنه دار مردانه را آتش زد؟
علاوه بر افکار درهمم، عادت ماهانهام زودرنج وعصبیام کرده بود.
مدرسه تعطیل شده بود و منتظر تحویل گرفتن بخاری بودم.
با مش رحیم هماهنگ کرده بودم و از درب پشتی آورديماش داخل حیاط تا فردا نصبش کنیم. قرار بود مش رحیم حرفی به صدری نزند تا خودم به او بگویم.
از پنجرهی خانهی مش رحیم دیدم که زنش حیاط رو میپایید!
میدانستم کمر درد دارد و حوصله نداشت، اما حس میکردم کلا از من خوشش نمیآید؛ رفتارش سرد و عجیب بود، برعکس مشرحیم.
راننده وانت آشنای پدرم بود، سوار شدم، قرار بود تا خانه من را برساند و ازین بابت خوشحال بودم. حس بدی به تنهایی پیدا کرده بودم. با وجود اصرار مش رحیم برای اینکه بروم پیششان اما قبول نکردم، نمیدانم چرا اما از نگاه زنش انرژی منفی داشت...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍2