رمان 🔱برتر🔱
6.21K subscribers
1.66K photos
107 videos
2.89K files
212 links
زیر مجموعه کانال
@Romankhone


🔰 نرم افزار گپ
https://gap.im/Best_Roman

🔰 نرم افزار سروش
http://sapp.ir/Roman_bartar

🔰 نرم افزار ایتا
https://eitaa.com/Roman_bartar

Raaz40669
Download Telegram
مجموعه آن شب
اپیزود #پاییز | قسمت #اول

صدای قار قار کلاغ‌ها، هوای گرفته و پاییز را بیشتر سرد می‌کرد، بنظر می‌رسید وسط این باد نصفه و نیمه، ممکن بود ناگهان بارش برف شروع شود، یک جورایی انگار هوا هم نقطه‌ی ضعف من را می‌دانست و این سوز و سرمای جانسوز را می‌فرستاد. تازیانه تند باد روی پوست لخت تنم باعث شده بود حس سوزن سوزن شدن را روی پوستم احساس کنم. یاد دوران خدمت افتادم، محل خدمت ما یک بیابان بی آب و علف در اوایل شهریور ماه آن هم در اهواز، یک نی زار بود خشک که حس برهوت بودن را بیشتر تداعی می‌کرد، دم غروب که می‌شد، پشه‌ها غوغا می‌کردند، هرجور خودت را می‌پوشاندی، باز راهشان را پیدا می‌کردند و آخرش نیشت می‌زدند، فکرش را بکن از روی جوراب و شلوار زیر و شلوار نظامی بازهم می‌زدند، حالا نه یک‌بار و دوبار، آن‌قدر که کلافه ات می‌کردند تا بی خیال می‌شدند. حالا هم این باد و سوزش لعنتی داشت تنم را ذره ذره می‌سوزاند. حالت موهایم که دیگر جای خود را داشت، چقدر وقت گذاشتم برای مرتب کردنشان.
پای پیاده بعد از ظهر دلگیر پاییزی را به سمت خیابان حسین آباد قدم می‌زدم، با پاهایم برگ های رنگی را اینطرف و آن‌طرف می‌زدم و ترانه‌ ای که چند روز بود روی دهانم نشسته بود را زمزمه می‌کردم:
-«دوباره پاییز در راه است
و من انار نیستم
که برسم به دست‌های تو
برگم، پر از اضطراب افتادن»
سکوت کردم و لبخند تلخی زدم، نفس عمیقی کشیدم و بخار از دهانش همزمان با بازدم خارج شد. ناگهان صدایش در گوشم پیچید: -شاهرخ دیوونه هستیا، هوا به این قشنگی، آخه چرا تو اینقدر با پاییز لجی؟
لبخندی زدم و نگاهش کردم، با همان برق خاص چشمانش که همیشه موقع لذت بردن از موقعیتی که داشت به من خیره شده بود.
- لج نیستم، اما حسی به من نمی‌ده، غیر از دلگیری و سرما و تاریکی... واقعا این پاییز چی داره، چرا همه عاشقش میشن، همه اش باد، همه‌اش برگ ریزون، زرد شدن و از پا افتادن، کجاش قشنگی داره که هی همه از حس عاشق شدن حرف می‌زنن، اصلا مگه تا حالا دیدی کسی عاشق بشه وسط پاییز...
لبخندش کمی عمیق شد و نزديک تر آمد.
-خب تاریکی و شب که خوبه، مگه تو عاشق شب و تاریکی نبودی؟
سری تکان دادم و ناگهان شانه هایم را بالا دادم.
- چرا، اما خب شبم حدی داره، همین‌که بشینیم ستاره ها رو ببینیم و ماه رو تماشا بکنیم، کافیه؛ نه اینکه سرد بشه و ابری و خفه. اونوقت ساکت بشینی یه گوشه و ماتم بگیری.
خندید و با شیطنت جوابم را داد:
- عوضش سرد که بشه چایی می‌چسبه، پاشم برم یه چایی بریزم.
خندیدم و به نشانه تأیید حرفش سرم را تکان دادم:
- بی زحمت پنجره رو هم ببند. باد میاد، فردا می‌چّـام، اونوقت نمی‌تونم برم دو زار پول حلال دربیارم. پاشو زودتر ببند صدای این کلاغ‌های پتیاره هم قطع شن رو مخمه.
چند ساعت گذشت، من در عالم خودم غرق بودم و انگار چیزی من را به خود مشغول کرده بود که دوست نداشتم در جهان پیرامون خودم حضور داشته باشم. مخصوصا آن شب که هوا عجیب تر از همه سال‌های اخیر شده بود. در دنیای خودساخته خودم غرق بودم که آرام از پشت نزدیک شد و در کنار گوشم گفت:
- ظرفای ناهار رو شستم، سیب زمینی هم برات سرخ کردم، شام رو هم گذاشتم تو فر گرم بمونه، قندونت رو هم پر کردم. دیگه فک نکنم کاری مونده باشه.
به نشانه تشکر سری تکان دادم و باز به کار خودم مشغول شدم، با حالتی معترض و دلخور گفت:
- از صبح تا حالا هم که نشستی رو کاناپه تکون نمی‌خوری، مثلا خیر سرمون این همه راه اومدیم شهرستان که بریم کنار رودخونه بعدشم وسط کوچه باغهاش قدم بزنیم. نه اینکه تو خونه بمونیم، وگرنه اصلا لازم نبود تا اینجا بیایم. خمیازه ای کشیدم و بدنم را کمی کش و قوس دادم و به چهره ناراحت و چشمان دلخورش خیره شدم و خواستم فضا را کمی تغییر دهم، با خنده گفتم:
- حالا خوب شد نگفتی مثل کتلت از این ور به اون ور خودت رو میندازی... خوب چیکار کنم کاری که نداریم انجام بدیم؟ ولی واقعاً چرا این پاییز برای بعضیا این‌قدر حس خوبی داره، اما من ازش دل خوشی ندارم؟
کمی از فنجان چایی‌اش خورد و اینبار با حالتی معترض گفت: بس کن دیگه از صبح تا حالا گیر دادی به پاییز، واقعا یه فکری کن اینطور که نمیشه.
ته مانده‌ی چایی‌اش را سر کشید و فنجان را روی سینی گذاشت. - بخور چایی رو، زیر گاز و خیلی وقته خاموش کردم زیاد داغ نیست، داره سرد می‌شه.
فنجان چای را برداشتم و گفتم:
- ببین خودتم از سرما فرار می‌کنی، دوست نداری زود سرد بشه، اصلا همیشه گرما بهتره، تابستون، روزا طولانی‌تره، هوا روشن‌تره، زندگی پر از امیده...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍7
مجموعه آن شب
اپیزود #پاییز | قسمت #دوم

کمی از فنجان از چایی‌اش خورد و اینبار با حالتی معترض گفت:
- بس کن دیگه از صبح تا حالا گیر دادی به پاییز، واقعا یه فکری کن اینطور که نمیشه.
کمی دیگر از چایی‌اش را سر کشید و فنجان را روی سینی گذاشت. - بخور چایی رو، زیر گاز و خیلی وقته خاموش کردم زیاد داغ نیست، داره سرد می‌شه.
فنجان چای را برداشتم و گفتم:
- ببین خودتم از سرما فرار می‌کنی، دوست نداری زود سرد بشه، اصلا همیشه گرما بهتره، تابستون، روزا طولانی‌تره، هوا روشن‌تره، زندگی پر از امیده.
خندید و سرش را تکان داد و گفت:
- تو که کلا از همه چیز این زندگی مینالی، یادته دو تا هندونه کوچیک یه نفره خریده بودی با پنیر لیقوان و نون تازه. دو تا دستهات پر بود، نمی‌دونستی کدومشون رو نگه داری، آخر سر اومدی کلید رو از جیبت دربیاری هندونه ها افتادن رو زمین و ترکیدن، شلوار کرم رنگت با آب هندونه طراحی شده بود، آب پنیرها هم ریخت روی تی‌شرت مشکیت و هرچی می‌شستیم بوش نمی‌رفت. از یادآوری آن روز و آن خاطره سری به نشانه تاسف تکان دادم و گفتم:
- وای یادم ننداز، هنوز بوش تو سرمه، اصلا اون روز هم تقصیر تو بود که نیومدی کمکم، فقط واستاده بودی و می‌خندیدی.
- آخه قیافه ات خیلی خنده دار شده بود، کلافه از گرما و ترافیک و بعد هم با این همه زحمت پله ها رو اومده بودی بالا و دم ورودی بووم، عجب روزی بود، وسط تابستون بود دیگه آقای گرما دوست...
آمد کنارم نشست، دستش را روی بازویم گذاشت و گفت:
- بدنت چرا سرده؟
کف دستش گرم بود، یه نقطه وسط کف دستش انگار انرژی خورشید رو داشت، داغ بود، گرماش قشنگ نقطه ای که لمس می‌کرد را می‌سوزاند.
می‌دانید کجای دست را می‌گویم؟ دقیقاً آنجا که خط زندگی و خط عشق در کف دست بیشترین فاصله را نسبت به یکدیگر پیدا می‌کنند. انگار یک منبع انرژی نقطه ای کار گذاشته بودند و گرمای عجیبی را همراه خود ساطع می‌کرد. به ناخنهای لاک خورده دستش که روی بازوی دست چپم بود نگاه کردم و سرم را برگرداندم و سر انگشت‌هایش را بوسیدم. ذوق کرد و گونه ام را بوسید. لیوان چایی را برداشتم و گفتم:
- راستی، چایی هم گرمش می‌چسبه.
خندید و گفت:
- خب دیگه، شروع نکن باز...
فکر نمی‌کردم الان چایی بخوای.
- شب برمیگردی؟
- باید برگردم.
-آخه...!
- ببین... آخه نداره دیگه، حرف زدیم، باید برم، مجبورم، اگه می‌خوای منو داشته باشی باید برم.
- دلم می‌شکنه اگه بری، تازه بهت عادت کردم...
- عادت... عادت، چیز خوبی نیست باعث میشه معتاد بشی، اصلا می‌دونستی اعتیاد به هرچیزی می‌تونه کشنده باشه؟
- می‌دونم. برای همین می‌ترسم؛ تو بری من دیگه اون آدم قبلی نمی‌شم، روح و جونم و با خودت می‌بری.
- خودت رو لوس نکن، خودت می‌دونی که نمیرم که برنگردم، برای درمان میرم و زود میام.
- آخه مگه لزومی داره که این‌همه دور بشی، چرا همین‌جا درمونش نمی‌کنی، اگه کارشون خوب نبود که تشخیصشون هم غلط می‌شد. ببینم اصلا چرا نمی‌ذاری همراهت بیام؟!
- بخاطر زندگیت نمی‌خوام بیایی، و اینکه به‌خاطر امکانات اونجا دارم میرم، زود برمی‌گردم.
- بخدا اینجا هم امکاناتش هست، افراد متخصص و بهترم هستن.
بلند شد ، رفت کنار پنجره و گفت:
- شاهرخ، ما قبلا راجبش حرف زدیم، نمی‌دونم دلیل بهانه گیری هات چیه الان؟
- آخه ما یک‌سال پیش راجبش حرف زدیم، هیچ وقت فکر نمی‌کردم بخوای واقعا بری!
- بیخیال. بیا شاهرخ... بیا نگاه کن، اون دوتا کلاغ رو چه عشق بازی با هم میکنن.
مستأصل نگاهش کردم و سری تکان دادم، غم من چه بود او از چه حرف میزد نگاهش کردم و گفتم:
- آخه عشق بازی کلاغ‌ها تماشا داره دیوونه؟
با لبخند برگشت و نگاهم کرد و گفت:
- عشق تو هرچیزی که خودش رو نشون بده تماشا داره!
راست میگفت، دیدن عشق حتی در عشق‌بازی کلاغ‌ها هم تماشا داشت. اصلا کافیه عشق را پیدایش کنی، آن‌وقت می‌توانی از آن هم دل بکنی...
بلند شدم و رفتم و کنارش ایستادم، هیچ وقت تا آن لحظه از کنارش ایستادن احساس تکامل و آرامش نداشتم. انگار از یک تنه درخت درست شده بودیم و حالا دوباره به هم می‌رسیدیم، مثل قاره های زمین که انگار با کنار هم بودن زیبا تر می‌شوند. اصلا انگار همه دنیا از یک وجود واحد درست شده و به عمد مثل پازل این‌طرف و آن‌طرف پخش شده، تا جستجو و رسیدن هدف همه موجودات آن بشود. اصلا محکومی به گشتن و پیداش کردن، اما چرا بعد از این همه گشتن یا دیر می‌رسی و یا کسی که پیدایش می‌کنی، فقط یه اشتباه کیهانی بوده و یا وقتی می‌فهمی که تکه گم شده‌ات را پیدا کردی، زمین و زمان کاری می‌کنند که از هم دور شوید.
سرش را برگرداند و با لبخندی گرم نگاهم کرد.

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍7
مجموعه آن شب
اپیزود #پایبز | قسمت #سوم (آخر)

می‌دانستم که رفتنش نزدیک است، چیزی در قلبم می‌سوخت و دود سوختنش اشکم را جاری می‌کرد. با تمام وجودم او را می‌خواستم‌اش، عاشق‌اش بودم و این دوری و تنهایی که قرار بود همراهم باشند، من و روحم را می‌کشت. برای رفتنش گریه نمی‌کردم، چون می‌دانستم که می‌رود که درد جسمی بدنش را آرام کند. اما باشرایطی که داشت برگشتن‌اش زیر آن عمل و درمان سنگین محال بود، و من برای مردن روح خودم بعد از او سوگواری می‌کردم. برای نبودنش و برای تنهایی ممتد زندگیم بعد از او...
روی کاناپه زانوهایش را بغل کرده بود. گوشی را برداشتم و میس کال‌هایم را چک کردم، گوشی را پایین آوردم و به او نگاهی کردم و گفتم:
- کی میری؟
- فعلا که میخوام برم بیرون یکم قدم بزنم.
- باشه، برو منم یه سیگار میکشم و میام پیشت.
کنار پنجره ایستادم و نگاهش کردم، داشت وسط برگهای ریخته شده چنارها قدم می‌زد و با پاهایش برگ‌های زرد و نارنجی را بهم میزد. هربار که نگاهش می‌کردم، بیشتر عاشقش می‌شدم و درد رفتنش غیر قابل تحمل تر می‌شد. هزار فکر مزخرف و بیهوده در ذهنم رژه می‌رفتند، می‌دانستم، اگه برود دیگر مادرش عمراً نمی‌گذارد که باز به ایران برگردد، این مهم ترین دلیلی بود که حتی با خود او هم راجبش صحبت نکرده بودم. چون فکر می‌کردم اگر متوجه نقطه ضعف من بشود شاید او هم در رفتن مصمم و در برگشتن مردد شود. این فقط یک ظن بود ولی مثل یک خوره به وجودم افتاده بود.
درست یا غلط بودن فکرم برایم مهم نبود، فقط نمی‌خواستم نبودنش را دیگر تصور کنم.
حتی ذهنم رسید که چه خوب می‌شود به زندگی او و خودم پایان بدهم. آن‌وقت همه چیز را به نفع خودم تمام کرده‌ام، اما من مرد کشتن و اینگونه تمام کردن نبودم. اصلا چه می‌گفتم؟ من تا حالا آزارم به یک مورچه هم نرسیده بود، چه برسد به آن‌که بخواهم آزاری به کسی که همه وجودم بود برسانم. از افکار و ذهن مشوش خودم، سردرد گرفته بودم، بغضی در گلوم بود که نمی‌ترکید و بجایش داشت با عذاب خفه‌ام می‌کرد. ناخودآگاه دوباره به او چشم دوختم، داشت برایم دست تکان می‌داد و باد در موهایش می‌رقصید.
گرمکن خاکستری‌ام را پوشیدم و از کلبه بیرون زدم. کنارش هم‌قدم بودم، شاید برای آخرین بار به او گفتم:
- نگاه کن، تو هم داری وسط پاییز میری، انگار همه رفتنا باید تو پاییز باشه، چرا همه تو پاییز میرن، چرا این پاییز این همه غمه؟ این پاییز به قولِ تو پادشاه فصل‌ها، بیشتر به فصل جدایی تشابه داره. چرا هیچکس رو بهم نمی‌رسونه؟ چرا همش جدایی و دوریه؟ چرا هیچکس تو پاییز برنمی‌گرده؟
نگاهم کرد و اشک های ناخواسته جاری شده از گوشه چشمانم را دید ولی چیزی نگفت، فقط نگاهم کرد، نگاهی پر از حرف، نگاهی پر از توضیح های ناتمام، نگاهی پر از حسرت...
می‌دانستم دوستم دارد ، می‌دانستم چاره‌ای به رفتن ندارد، چاره‌ای جز کاری که می‌خواهد کند و سرنوشتی که اینطور رقم خورده بود. خوب می‌دانستم چاره ای ندارم، خوب می‌دانستم که تکه ای از وجودم را با خود می‌برد. او را دوست داشتم حتی بیشتر از خودم دوست داشتن. صدای قارقار کلاغ‌ها بلندتر شده بود، سرم را بلند کردم به شاخه چنار نگاه کردم، دو تا کلاغ ، انتهای درخت، وسط پاییز لعنتی، داشتند باهم عشق بازی می‌کردند و توجه‌ام به دانه های برفی جلب شد که رقصان به سمت زمین می‌آمدند…

اپیزود بعد: #شاهد

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #شاهد | قسمت #اول

چقدر آشنا بود…
در یک فضای تیره و تار، دختری را می‌دیدم که داشت به او تجاوز می‌شد. هیچ تقلایی نمی‌کرد و چشمانش بسته بود، هر چه به او نزدیک تر می‌شدم تصویرش واضح تر می‌شد.
هر چه تصویرش واضح تر می‌شد، چهره‌اش بیشتر خودنمایی می‌کرد.
ضربان قلبم به طور غیرطبیعی افزایش پیدا کرده بود، ترس بدنم را منقبض کرده و کنترلی روی خودم نداشتم، جزئیاتی از او قابل تشخیص بود. لباس قرمز رنگِ مجلسی با طرح های نقره ای که خون جریان گرفته از جای جای بدنش قسمت هایی از آن را بد رنگ کرده بود.
هر چه تصویر واضح می‌شد، چهره دقیق تری از فرد متجاوز را می‌دیدم. اما تصویر دختر به طرز عجیبی تار بود. درست نمی‌دانستم اینجا کجاست و آنها چه کسانی هستند؟ اصلا چرا باید همچنین صحنه منزجر کننده ای را ببینم صدا های عجبی را می‌شنیدم، بیشتر شبیه زمزمه بود. حالم هر لحظه با نزدیک شدن به آن صحنه و آنها بدتر می‌شود، نمی‌دانستم خواب است یا حقیقت، که اگر این خواب است، امیدوار بودم هرچه زودتر این کابوس تمام شود. سخت ترین لحظات عمرم بود، ناخواسته نگاهم خیره شد به چهره تار دخترک چیزی قابل تشخیص نبود اما حس بسیار قوی ای در وجودم می‌گفت که این دختر برایم آشناست. لب هایش به آرامی تکان خورد، عجیب بود که لب هایش نسبت به صورت تارش واضح بود. اول فکر کردم برای تکان های بی وقفه‌ است که لب تکان می‌خورد، ولی وقتی دوباره لب هایش را باز و بسته کرد، فهمیدم می‌خواهد چیزی بگوید؛ سرم را بردم به سمتش تا ببینم چه می‌گوید که ناگهان چشمانش را باز کرد‌، از ترس سریع به عقب پریدم، قلبم محکم به سینه‌ام می‌کوبید. چشمانش به حدی باز شده بودند که فکر کردم، ممکن است ناگهان از حَدقه بیرون بزند. با همان ترسی که در وجودم بود بلند شدم و با احتیاط، دوباره به سمت‌اش رفتم. لب‌هایش تکان می‌خورد ولی صدایش را نمی‌شنیدم چشمانش دوباره بسته شدند. نزدیک تر رفتم…
اینبار گوشم را رساندم به لب‌هایش، هیچ هوایی از بینی و دهانش خارج یا وارد نمی‌شد. ناگهان با باز شدن چشمانش گفت:
- «تو منو کشتی!!!»
خودم را عقب کشیدم و از او فاصله گرفتم هر بار این جمله را با صدای بلندتر تکرار می‌کرد. اینبار به چهره فرد متجاوز نگاه کردم، تصویرش واضح تر از هربار شده بود، قلبم از هیجان نزدیک بود برای همیشه از تپش بایستد. چیزی که دیدم برایم غیر قابل تحمل و باور بود، خودم را در چهره او دیدم! متجاوز من بودم…»
هیچ وقت تا این اندازه از خودم نترسیده بودم. هیچ وقت...

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍11❤1
مجموعه آن شب
اپیزود #شاهد | قسمت #دوم

از خواب پریدم، با یک دَمِ عمیق ریه هایم را با هوا پر کردم. آرام نفس حبس شده‌ام را بیرون فرستادم، نگاهم به پارچ و لیوان شیشه‌ای افتاد. پارچ را برداشتم و لیوان را از آب پر کردم و یک نفس آب را سر کشیدم، پشتِ دستی روی قطرات آب ریخته شده، روی ریش هایم کشیدم. قبل از خواب پرده ها را کشیده بودم و اتاق کاملا تاریک شده بود. ساعت روی میز پنج و چهل و هشت دقیقه را نشان می‌داد. از سر و صدا های بیرون فهمیدم که باران شدیدی در حال باریدن است. صدای باد بین درز های پنجره جولان می‌داد. یاد خوابم افتادم و آن شبی که تمامی نداشت، هیچ چیز، از خاطرم پاک نمی‌شد، مخصوصا آن جمله… واقعا منظورش از آن حرف چه بود که من او را کُشتم‌ا؟
با گذشت زمان هر چه فکر می‌کردم بیشتر به حقیقت ماجرای این جمله پِی می‌بردم. بغض داشت خفه‌ام می‌کرد‌، ناخواسته گریه‌ام سرازیر شد سرم را به آغوش بالشت سپردم. از یک ماه پیش که خبر مرگ‌اش‌ را شنیدم دیگر کنترلی روی خودم و کارهایم نداشتم. گاهی اوقات ایستاده مدت ها به او فکر می‌کردم و بعد چند دقیقه، می‌فهمیدم مدتی است که یک‌جا بدون هیچ حرکتی ایستاده‌ام یا مدت ها به یک جا خیره می‌شدم و چشمانم شروع به سوزش می‌کرد و اشک از چشمانم جاری می‌شود.
دیگر تحمل نداشتم؛ در تاریکی اتاق دنبال گوشی‌، روی میز چشم می‌چرخاندم، به سمت گوشی رفتم. پیامی از طرف بهرام داشتم. سر شب از خستگی نفهمیدم چگونه خوابم برد و دیگر نفهمیدم کی پیام داده بود. باز کردم، شماره تلفن بود که زیرش نوشته بود «به زور تونستم گیرش بیارم فقط لطفا کار احمقانه‌ای نکن.»
کار احمقانه؟ این دقیقا همان کاریست که می‌خواستم انجام دهم…

یک ماه قبل؛
-«آره مامان حالم خوبه، هوا هم خوبه، آره فدات شم خورد و خوراکمم خوبه. اصلا همه چی عالیه، من چقد خوشبختم... مسخره بازی چیه؟ همه چیز خوبه دیگه عزیزم. حالا میخوای دونه دونه بپرسی؟ می‌دونم. چشم سلامت و می‌رسونم، دوستامم سلام می‌رسونن. اگه کاری نداری من برم به درسام برسم. باشه فعلا.»
بعد از مکالمه نسبتا تکراری و همیشگی تماس را قطع کردم. پشت بندش بهرام تماس گرفت. او را هم باید حالا یک‌جور دست به سر می‌کردم تا زودتر قطع کنم، جواب دادم.
- «الو یاسین، چرا اینقدر اِشغالی؟ مامانت فکر میکنه منم اونجام زنگ زده میگه یاسین چرا جواب نمیده؟ گوشی و بده بهش. با بدبختی ماجرا رو جمع کردم، گفتم رفته دوش بگیره الان خودش تماس می‌گیره. بعدش تو رو گرفتم، بهت که ماشالا کلا اِشغالی. چقد می‌خوای بهشون دروغ بگی آخه؟ تو حالت خوبه الان؟ ده کیلو لاغر کردی، دانشگاهم که کلا تعطیل. همه استادا پیگیر حال و احوالتن. بهم بگو چت شده دیگه؟»
نفس عمیقی کشیدم و گوشی را جابه‌جا کردم و منتظر شدم حرفش تمام شود. صدایش که قطع شد گفتم:
- هزار بار گفتم، هزار بار دیگه ام بپرسی بازم همینو میگم، من چیزیم نیست.
عصبی شد و صدایش را بالا برد و حرفم را قطع کرد.
- «سگ تو روحت بابا، به درک. منو باش نگرانتم، الاغ.»
- نباش آقا نباش. مگه من خواستم نگران باشی؟
تماس را با نارحتی و بدون خداحافظی قطع کرد. چقدر عوض شده بودم شاید عوضی…
با اینکه بهترین رفیقم بود ولی نمی‌توانستم در خصوص این قضیه به بهرام چیزی بگویم، مجبور بودم سرد رفتار کنم تا کمتر سوال بپرسد. با این رفتار ها نمی‌خواستم بیشتر از این سوال پیچم کند.
با کلمه ‘مجبورم’ هربار خودم را قانع می‌کردم که کارم درست است…
بهرام راست می‌گفت در این مدت حسابی وزن کم کرده بودم. و حسابی از رنگ و رو افتاده بودم. رفتم داخل اتاق و دَر را بستم. گره های هندزفری را باز کردم و داخل گوشم گذاشتم. از گالری گوشی فیلم را پیدا کردم، با تردید انگشتم را نزدیک صفحه گوشی نگه داشتم، آب دهانم را فرو دادم و فیلم را پخش کردم. با هر فریم از فیلم که پخش شد یک تیکه از روحم جدا می‌شد. اواسط فیلم که رسید حس کردم که دیگر روحی در وجودم نمانده. آرام انگشتم را کشیدم به کنار گوشی و صفحه گوشی را خاموش کردم، بالشت را روی صورتم گذاشتم و پتو را روی سرم کشیدم و بلند فریاد زدم. فریادم به ناله و بعد به گریه تبدیل شد… نمی‌دانستم چیکار کنم، هر غلطی می‌کردم پای خودم گیر بود.
گوشی را برداشتم و روشن کردم. ناخواسته انگشتام رفت سمت شماره‌اش، با اینکه می‌دانستم جواب نمی‌دهد ولی باز گزینه تماس را فشار دادم. بوق می‌خورد و جواب نمی‌داد، شاید فکر می‌کرد هنوز همان آدم مزاحم سابق هستم که جوابم را نمی‌داد، مثل دفعه های قبل بعد از بوق آخر تماس قطع شد.
گوشی را پرت کردم و رفتم به سمت دیگر تخت و زانوهایم را بغل کردم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم برای یک اشتباه، زندگی‌‌ام به این روز بیوفتد یا بدتر از آن در یک تجاوز شریک باشم…

#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍13❤1
مجموعه آن شب
اپیزود #شاهد| قسمت #سوم

[هشت ماه قبل...]

برای نوشتن از زیبایی هایش چندین و چند صفحه کاغذ نیاز داشتم. چقدر در این لباس زیبا و با وقار به‌نظر می‌آمد، اگز امکانش بود و می‌توانستم، ساعت ها به او چشم دوخته و محو ظاهرش می‌شدم.
با ضربه آرام بهرام به پشت دستم از تماشایش دست کشیدم. لبخندی زد. فهمیدم متوجه نگاه عمیق و خیره‌ام شده بود. تک خنده ای کرد و گفت:
- این همون سایه نبود تو دانشگاه بهش پیشنهاد دادی قهوه‌ایت کرد؟
نگاهِ پر از خشم و عصبانیتم فقط صدای خنده بهرام را بلند تر کرد. یادآوری خاطرات آن روز بدجور ناراحتم می‌کرد، نگاه های پر از تمسخر مردم، به قیافه خجالت زده‌ام و داد و بیداد‌هایش. خیلی سخت بود حتی یادآوری آن لحظات درآورد، مخصوصا در آن شرایط کانون توجه رهگذر ها شوی که بعضا تو را می‌شناسند. البته خودم هم به این فکر کرده بودم اگز به او پیشنهاد بدهم، ممکن است همچین برخوردی را از او ببینم. ولی خیلی بدتر از چیزی که در فکرو خیالم بود رخ داد، خیلی افتضاح تر از آن چیزی که فکرش را می‌کردم.
از خیالات فاصله می‌گیرم و به مهمانی بر می‌گردم، هنوز خنده بهرام ادامه داشت و خنده‌اش دست آخر به سرفه های متعدد تبدیل شد.
تحمل خنده های بهرام برایم سخت شد و به سمت سرویس بهداشتی که نزدیک ترین محل به صندلیِ من و بهترین مکان برای فرار از سیبل شوخی های کش دار بهرام بود، رفتم. درب را باز کرده و مقابل آینه ایستادم و به چهره آشفته خودم خیره شدم. شیر آب را باز کردم و دست هایم را پر از آب کردم و روی صورتم ریختم، بعد دست هایم را شستم. در حال خودم بودم که صدای چند نفر توجه‌ام را جلب کرد و دنبال منبع صدا بودم که متوجه سه نفر در اتاق بغلی سرویس بهداشتی شدم. به خاطر نزدیکی راحت می‌توانستم صدایشان را بشنوم…
- «امشب کارشو تموم میکنیم»
حرف‌هایشان برایم عجیب بود ولی بیخیال شدم و از سرویس خارج شدم، به سمت صندلی رفتم که متوجه بهرام شدم که مشغول گفتگو با یک دختر غریبه بود، از فکری که ناگهان به سرم زد لبخندی روی لب‌هایم نشست. بهترین فرصت برای اذیت تلافی کردن او بود. تا نشستم در اتاق بغل سرویس باز شد و آن سه نفر خارج شدند. موقع خارج شدن آنها فقط نفر آخر را شناختم که نگاهش به سایه بود، ناگهان ترسی عجیب بر من من قالب شد. احساس خوبی به این ماجرا نداشتم. سریعا به سمت بهرام رفتم و بی مقدمه میان حرف های او با آن دختر وارد شدم. بهرام با دیدن من کمی جا خورد و لبخندی زد و خواست مثلا من را به آن دختر معرفی کند.
- ایشون یکی از دوستان صمیمی من...
میان حرفش آمدم و همزمان دستش را کشیدم و به کناری بردم.
- عه... چته؟ دیونه شدی! ریدی به همه جی.
- عرفان بود..!
- چی؟ عرفان کدوم خریه؟ خل و چل...
- دوست پسر قبلی سایه.
- خب به درک، به من چه، به تو چه... احمق منو کشیدی کنار میگی عرفان بود؟ چیه نکنه فکر کردی رقیب عشقیته؟
باز هم صدای خنده‌اش بلند شد، با این تفاوت که خنده ای عصبی داشت. باز به سمت آن دختر غریبه رفت و شروع کرد به صحبت کردن و وقت گذراندن. اما من واقعا شوکه شده بودم، اتفاقات عجیبی درحال رخ دادن بود. خیلی وقت بود کسی عرفان را ندیده بود، بعد از بهم زدن با سایه برای چند مدت سایه را اذیت کرد و چند باری هم تهدید کرده بود اما دیگر اثری از او نبود، انگار که به کل غیبش زده بود و کسی حتی سراغی از او را نمی‌گرفت و از او خبری نداشت، تا امشب و در این مهمانی کذایی...
مسئله مهمی بود این موضوع را باید به سایه می‌گفتم. نفس عمیقی کشیدم و تصمیمم را گرفتم و به سمت سایه رفتم. نزدیکش که رسیدم، گرم در حال صحبت کردن با دوستانش بود. صدایش زدم، به دلیل بلند بودن صدای موزیک نشنید، نزدیک تر شدم و صدایم را بلند کردم و او را صدا زدم...


#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
👍12❤10
📢 شما امکان استفاده از این ربات را ندارید اما می توانید عضو کانال آموزش زبان @iLearn شوید و از تخفیف ویژه اولین کاربران این ربات استفاده نمایید.

ربات iLearn چیست؟ ربات iLearn یک ربات مخصوص آموزش زبان می باشد که با کمک هوش مصنوعی ساخته شده و به زودی کار خود را آغاز خواهد کرد. برخی از قابلیتهای این ربات عبارتند از:

➖ آموزش گام به گام زبان انگلیسی از مقدماتی تا پیشرفته
➖ حاوی هزاران کلمه و مثال همراه با تلفظ
➖ امکان شرکت در آزمون تعیین سطح
➖ امکان شرکت در آزمونهای اختصاصی دروس همراه با ارزیابی دقیق
➖ قابلیت چت و رقابت آنلاین

هم اکنون عضو کانال @iLearn شوید.
👍5
"قَلــب‌ِمَن‌"
بِه‌ این‌ امید میتپد ڪه‌ تو هَستی
تویی‌ وجود دارد ڪه‌ من‌ میتوانم‌
او را ببینَم...
او را بِبوسم...
او را در آغوش‌ِ خود بفشارَم...
و او را اِحساس‌ ڪنم .!!!

#احمد_شاملو👌♥️
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
👍4
می توانم
قد یک "جمعه"
برایت باشم!؟
وقتی به "من" میرسی
خیالت راحت باشد
و همه چیز را "تعطیل" کنی
سرت را
روی شانه هایم بگذاری و
‌یک روز را "متعلق"
به من باشی...

#محسن_صفری
👍1
 ‌ ‍ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‍ ‌‌‌‌

چرا تنها تو...
از میان آدمیان
هندسه‌ے حیات مرا
در هم می‌ریزے....پا برهنه
به جهان ڪوچڪم وارد می‌شوے
در را می‌بندے و من
اعتراضی نمی‌ڪنم..؟
چرا تنها تو را #دوست‌دارم"
و می‌خواهم ...؟
👍2
چقدر زیبا شاملو تفاوت "عاشق" و "معشوق" رو در یکی از نامه هایش به آیدا بیان میکنه:

برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟
برای آنکه او "معشوق" است نه "عاشق".
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با‌تمنّای‌تو‌از‌هر‌دو‌جهان‌آزادیم :)
👍2
چقدر زیبا شاملو تفاوت "عاشق" و "معشوق" رو در یکی از نامه هایش به آیدا بیان میکنه:

برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟
برای آنکه او "معشوق" است نه "عاشق".
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با‌تمنّای‌تو‌از‌هر‌دو‌جهان‌آزادیم :)
❤1👍1