مجموعه آن شب
اپیزود #پایان_من | قسمت #سوم
هفتهی بعد سرگرم لیست بَرداری از جنس های تمام شده و تاریخ گذشته بودم که زری آمد.
با یک جعبه شیرینی و یک دسته گل، شاد و خندان.
دسته گل را به سمت من گرفت و گفت:
- قابل شما رو نداره، فقط برای عرض تشکر.
لبخندی زدم و گل را از او گرفتم و روی میز قرار دادم:
- من بیشتر به خودم کمک کردم، رو زخم خودم مرهم گذاشتم. زخم تو دقیقا زخم خودم بود، چون به خودم قول داده بودم کمک کنم، نمیخواستم یکی به حال من دچار بشه.
لبخندش غلیظ تر شد و نگاه نافذش را در چشمانم دوخت و ادامه داد:
- الان که همه چی تموم شده تازه میفهمم چه لطف بزرگی در حقم کردین، بدون هیچ چشمداشتی. میخوام هر طور شده جبران کنم. اجازه می دین بیام مغازه تون آب و جارو کنم، شیشه پاک کنم و اگه قابل دونستین تو بقیه کارا هم کمکی باشم؟
با حرفی که زد لبخندم تبدیل به خنده شد، دلم برای سادگیاش قنج رفت، نمیخواستم دلش را بشکنم و با همان خنده گفتم:
- اینجا خودمم زیادیم؛ ولی چشم. کی میتونه دست رَد به سینه یه همصحبتی مثل تو بزنه؟ یه حقوق مختصری هم در نظر می گیرم که کارت رو جدی تر بگیری. خوبه؟
سرش را پایین انداخت و نفسی عمیق کشید و شانه ای بالا انداخت:
-ممنون؛ سعی میکنم شاگرد خوبی باشم.
بلافاصله رفت سراغ تمیزکاری، نگاهی گذرا به او انداختم، دفتر را برداشتم و شروع به ادامه لیست برداری کردم، همزمان سوالی که ذهنم را درگیر کرده بود را پرسیدم:
- پسره میدونه کارت به کجا کشیده؟
نگاهی به من انداخت، نگاهش نکردم تا شاید معذب نشود. سرش را پایین انداخت، لحناش تغییر کرد:
- نه! خودم تماس نگرفتم باهاش. اینجوری راحت ترم، اونم بالاخره یه ته وجدانی داره. بیخبر باشه شاید بیشتر عذاب بکشه.
خواستم از تصمیم اش حمایت کنم، بدون آنکه روی حرف و تصمیماش توجه بیشتری بکنم.
- آفرین، عاقل تر و زيرکت تر از اونی هستی که فکر میکردم، به هر حال اگه یه وقت مزاحمت شد بهم بگو! کسایی رو دارم که بنشوننش سر جاش!
بدون اینکه توجهی کند و نگاهش را بگیرد کماکان مشغول کارش بود:
- بیخود فکرتون رو مشغولش نکنین، اندازه این حرفا نیست...
راستی یه کتاب بهم بدین که وقت بیکاری اسم و خاصيت گیاهها رو یاد بگیرم...
چند ماهی گذشت و هرروز بهتر از دیروز با انگیزه بهتر زندگی را دنبال میکرد، حالش بهتر شده بود و دیگر نگران نبود، خوشحال بودم که با شرایط زندگی خودش را وفق داده بود. با چنان سرعت و پشتکاری پیشرفت کرد که بعد از چند ماه میتوانستم روی صندلی بنشینم و لذت ببرم از اینکه چگونه با توانایی بالا مشتری ها را راه میاندازد و عطاری را مدیریت میکند.
تبدیل شدن یک انسان درمانده به یک انسان توانا معجزهی زیبایی بود که شاهداش بودم.
یک روز پدرش بیخبر به عطاری آمد، ابتدا کمی مردد بودم، اما فهمیدم برای تشکر آمده است، میگفت زری آنقدر در خانه از من تعریف کرده است که لازم دانسته بود برای تشکر به عطاری بیاید.
روزها میگذشت و همه چیز طبق روال پیش میرفت! رابطهی دوستانه، صميمی و سادهای داشتيم. غير از امور مربوط به عطاری و داروها، از همه چيز حرف میزديم غير از مسائل عاشقانه! ناخوداگاه هردو از کنار اين قضيه رد میشديم. هردو از گذشتهی هم مطلع بودیم و میدانستيم که صحبت از گذشته چیزی جز تلخی به همراه ندارد.
همین مسئله باعث يک نوع صميميت شبه خانوادگی شده بود که نمیتوانستم توصيفاش کنم، احساس مان نسبت به هم نه خواهر و برادری بود نه عاشقانه. شايد فقط يک دوستی ساده، از نوع خيلی صميمی.
ولی نه!
اين هم نبود!
يک چيز زیباتر و فراتر از این نسبتها.
چیزی که نمیتوانستم توصيفاش کنم. فقط میدانستم مشابه يک همچين رابطهای را نه دیده و نه شنیده بودم و چقدر زندگی روزمره را شيرينتر کرده بود. به طوری که قبلاً شروع ساعت کاریمان از ده صبح بود ولی آرام آرام رسيد به هشت صبح و این باعث میشد که بیشتر از باهم بودن لذت ببریم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #پایان_من | قسمت #سوم
هفتهی بعد سرگرم لیست بَرداری از جنس های تمام شده و تاریخ گذشته بودم که زری آمد.
با یک جعبه شیرینی و یک دسته گل، شاد و خندان.
دسته گل را به سمت من گرفت و گفت:
- قابل شما رو نداره، فقط برای عرض تشکر.
لبخندی زدم و گل را از او گرفتم و روی میز قرار دادم:
- من بیشتر به خودم کمک کردم، رو زخم خودم مرهم گذاشتم. زخم تو دقیقا زخم خودم بود، چون به خودم قول داده بودم کمک کنم، نمیخواستم یکی به حال من دچار بشه.
لبخندش غلیظ تر شد و نگاه نافذش را در چشمانم دوخت و ادامه داد:
- الان که همه چی تموم شده تازه میفهمم چه لطف بزرگی در حقم کردین، بدون هیچ چشمداشتی. میخوام هر طور شده جبران کنم. اجازه می دین بیام مغازه تون آب و جارو کنم، شیشه پاک کنم و اگه قابل دونستین تو بقیه کارا هم کمکی باشم؟
با حرفی که زد لبخندم تبدیل به خنده شد، دلم برای سادگیاش قنج رفت، نمیخواستم دلش را بشکنم و با همان خنده گفتم:
- اینجا خودمم زیادیم؛ ولی چشم. کی میتونه دست رَد به سینه یه همصحبتی مثل تو بزنه؟ یه حقوق مختصری هم در نظر می گیرم که کارت رو جدی تر بگیری. خوبه؟
سرش را پایین انداخت و نفسی عمیق کشید و شانه ای بالا انداخت:
-ممنون؛ سعی میکنم شاگرد خوبی باشم.
بلافاصله رفت سراغ تمیزکاری، نگاهی گذرا به او انداختم، دفتر را برداشتم و شروع به ادامه لیست برداری کردم، همزمان سوالی که ذهنم را درگیر کرده بود را پرسیدم:
- پسره میدونه کارت به کجا کشیده؟
نگاهی به من انداخت، نگاهش نکردم تا شاید معذب نشود. سرش را پایین انداخت، لحناش تغییر کرد:
- نه! خودم تماس نگرفتم باهاش. اینجوری راحت ترم، اونم بالاخره یه ته وجدانی داره. بیخبر باشه شاید بیشتر عذاب بکشه.
خواستم از تصمیم اش حمایت کنم، بدون آنکه روی حرف و تصمیماش توجه بیشتری بکنم.
- آفرین، عاقل تر و زيرکت تر از اونی هستی که فکر میکردم، به هر حال اگه یه وقت مزاحمت شد بهم بگو! کسایی رو دارم که بنشوننش سر جاش!
بدون اینکه توجهی کند و نگاهش را بگیرد کماکان مشغول کارش بود:
- بیخود فکرتون رو مشغولش نکنین، اندازه این حرفا نیست...
راستی یه کتاب بهم بدین که وقت بیکاری اسم و خاصيت گیاهها رو یاد بگیرم...
چند ماهی گذشت و هرروز بهتر از دیروز با انگیزه بهتر زندگی را دنبال میکرد، حالش بهتر شده بود و دیگر نگران نبود، خوشحال بودم که با شرایط زندگی خودش را وفق داده بود. با چنان سرعت و پشتکاری پیشرفت کرد که بعد از چند ماه میتوانستم روی صندلی بنشینم و لذت ببرم از اینکه چگونه با توانایی بالا مشتری ها را راه میاندازد و عطاری را مدیریت میکند.
تبدیل شدن یک انسان درمانده به یک انسان توانا معجزهی زیبایی بود که شاهداش بودم.
یک روز پدرش بیخبر به عطاری آمد، ابتدا کمی مردد بودم، اما فهمیدم برای تشکر آمده است، میگفت زری آنقدر در خانه از من تعریف کرده است که لازم دانسته بود برای تشکر به عطاری بیاید.
روزها میگذشت و همه چیز طبق روال پیش میرفت! رابطهی دوستانه، صميمی و سادهای داشتيم. غير از امور مربوط به عطاری و داروها، از همه چيز حرف میزديم غير از مسائل عاشقانه! ناخوداگاه هردو از کنار اين قضيه رد میشديم. هردو از گذشتهی هم مطلع بودیم و میدانستيم که صحبت از گذشته چیزی جز تلخی به همراه ندارد.
همین مسئله باعث يک نوع صميميت شبه خانوادگی شده بود که نمیتوانستم توصيفاش کنم، احساس مان نسبت به هم نه خواهر و برادری بود نه عاشقانه. شايد فقط يک دوستی ساده، از نوع خيلی صميمی.
ولی نه!
اين هم نبود!
يک چيز زیباتر و فراتر از این نسبتها.
چیزی که نمیتوانستم توصيفاش کنم. فقط میدانستم مشابه يک همچين رابطهای را نه دیده و نه شنیده بودم و چقدر زندگی روزمره را شيرينتر کرده بود. به طوری که قبلاً شروع ساعت کاریمان از ده صبح بود ولی آرام آرام رسيد به هشت صبح و این باعث میشد که بیشتر از باهم بودن لذت ببریم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍6
مجموعه آن شب
اپیزود #پایان_من | قسمت #چهارم
چند ماه به همین منوال گذشت و اين وضعيت ادامه داشت. روزهایمان بدون هم طی نمیشد.
بالاخره یک روز وسط هفته تصمیم خودم را گرفتم و طبق روال هرهفته که به کوه میرفتم، خواستم اینبار با او همراه شوم برای همین به او پیشنهاد این همراهی را دادم:
- جمعه میرم کوه، می خوام اگه تمایل داشته باشی با خودم ببرمت کوه یه کمم گل و گیاه دارویی جمع کنیم، میتونی بیایی؟
باورم نمیشود که تا این حد برای این برنامه ریزی خوشحال و هیجان زده شود. سریعا جواب داد:
- آخ جون، پس غذا و مخلفات با من.
- فقط یه کفش مناسب بپوش که خدای نکرده سر نخوری. وسایلت رو هم بریز تو کوله پشتی نه ساک.
گذشت تا جمعه صبح، البته شب قبلش با تماس آخر شب کلی سوال پرسید از نوع لباس تا کفش و کوله و زمان برنامه و با آرامش تکتک سوالاتش را جواب دادم. صبح زود رفتم دنبالش. مادرش کلی سفارش کرد و با نگرانیاش متوجه شرایطم کرد:
- زری یه کم سر به هواست، مواظبش باشید، مشکلی پیش اومد سریع تماس بگیرید، اول به خدا، بعد به شما سپردمش. تو رو خدا مراقبش باشید.
در تمام این مدت سر به زیر به حرف های مادرش گوش میدادم در در آخر با خنده گفتم:
- مطمئن باشید از من دست و پا چلفتی تر نیست. میریم طرف آدران و ارنگه، مسیر بی خطریه. ولی به روی چشم، حواسم شش دانگ پیش زری خانم هست.
تمام راه زری مثل بچه ها ذوق داشت. یکبار می گفت:«وای، چقدر طولاني شد، پس چرا نمیرسیم؟» چند دقیقه بعد میگفت:«میشه یواشتر بریم از منظره بیشتر لذت ببریم؟»
از همان پایین دامنه شروع کردیم به جمع کردن شنگ و والک، بعدش کنگر و ریواس.
زری دائم در حال دویدن و شادی بود. مواظب بود يک بوته هم جا نماند.
دائما در حال کنکاش بود و میگفت:
- اينجا پره والکه. وای سير و پياز هم هست. بيلچه رو بده به من. با کارد نمي تونم.
- دختر، اينقدر هول نزن، خودتو بیخود خسته نکن. تو يه خط کنار من بيا جلو. قرار نيست که کوه رو بار بزنيم.
بالاتر نوبت پیاز و سیر کوهی بود و بالاخره آویشن که بالاترین قسمت رشد می کرد. همه ی این ها را داخل باغ و گلخانه هم پرورش میدهند ولی بین طعم و بویی که دارد از زمین تا آسمان فرق هست.
وقت ناهار در یک مکان سایه و دنج ولو شدیم. آنقدر گرسنه بوديم که نفهميديم ساندويچ هاي کتلت را چطور میخوردیم و تمام میشود. همانطور که در حال خوردن بودیم نگاهی به من کرد و گفت:
- نذاشتم مامانم درست کنه، همه کارشو خودم کردم. خوب شده؟
با همان دهان پر جواب دادم:
- خوشمزه ترين کتلتيه که تا حالا خوردم.
با خنده بطری آب را سمت من گرفت و گفت:
- بیا بخور، نفهمیدم اصلا چی گفتی، چه خبرته؟
بطری آب را گرفتم و کمی از آن خوردم:
- میگم خوشمزه ترین کتلتیه که خوردم.
- سالها بود که کتلت نخورده بودم. با اين پيازچه ها و شنگ ها خيلي حال دلچسب شده بود.
چند ساعتی گذشت، زری حسابی خسته شده بود. از بس اینور اونور دویده بود. خيلي راحت سرش را گذاشت مقابل پایم روی کوله و زود خوابش برد، مثل بچه ای که مقابل پدر و مادرش آرام میگیرد. نگاهی موها و شقیقه هایش که در تلألو نور آفتاب رنگ روشنی گرفته بود. بعد از ده دقیقه چشمانش باز شد و دید که چطور به او خیره شدهام.
- خيلي خوابيدم؟ خاک بر سرم، ساعت چنده؟
لبخندی زدم و نگاهی به این آشفتگی اش انداختم که گویی از نگاه خیره من معذب شده بود و دنبال راهی برای فرار بود که خوابش را بهانه کرد آرام گفتم:
- همش ده دقيقه هم نيست که خوابيدی. منم داشتم موهاتو نگاه میکردم زیر نور آفتاب چه رنگ خوبی پیدا میکنه.
نگاهی به آسمان و بعد قله انداخت و گفت:
- کی ميريم بالاتر سراغ آويشن؟
- هیچ وقت.
برایش تعجب آور بود، چون سابقهی من را با آویشن ریحان و پونه میدانست.
یک روز پرسیده بود چرا اینقدر ریحان و آویشن در مغازه جمع کردهام؟ من هم که دیگر دل و دماغ سرپوشی را نداشتم، سفرهی دلم را برایش باز کردم. در واقع انواع آویشن و ریحان های کوهای ایران را جمع کرده بودم، از زاگرس تا البرز. منظورم را گرفت. کمی به چشمهایم، خیره نگاه کرد تا مطمئن شود، همراه با لبخندی منحصر به فرد آرام گفت:
-خوشحالم بالاخره خودت رو از دستش خلاص کردی. آخه چقدر پايداری؟ چقده تحمل؟ اين قلبه يا سنگ صبور؟
بلافاصله لبخندش محو شد و حالت جدی به خودش گرفت:
- یه وقت فکر نکنی برات نقشه کشیدم که جای اونو بگیرم. هرگز. ولی دوستت دارم، خیلی هم زياد. اونقد که باورت نشه.
لحن صدایش عوض شده بود. توپ و تشری نبود. انگار با بغض بخواهد همدلی کند، ادامه داد:
- تا آخر عمرم دوستت میمونم. دور عشق و عاشقی رو واسه همیشه خط کشیدم. دوستیِ حقیقی و واقعی بالاتر از عشق بی پایه و اساس هستش. اینو از خودت یاد گرفتم. تا زنده باشم به اينايی که گفتم پایبندم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #پایان_من | قسمت #چهارم
چند ماه به همین منوال گذشت و اين وضعيت ادامه داشت. روزهایمان بدون هم طی نمیشد.
بالاخره یک روز وسط هفته تصمیم خودم را گرفتم و طبق روال هرهفته که به کوه میرفتم، خواستم اینبار با او همراه شوم برای همین به او پیشنهاد این همراهی را دادم:
- جمعه میرم کوه، می خوام اگه تمایل داشته باشی با خودم ببرمت کوه یه کمم گل و گیاه دارویی جمع کنیم، میتونی بیایی؟
باورم نمیشود که تا این حد برای این برنامه ریزی خوشحال و هیجان زده شود. سریعا جواب داد:
- آخ جون، پس غذا و مخلفات با من.
- فقط یه کفش مناسب بپوش که خدای نکرده سر نخوری. وسایلت رو هم بریز تو کوله پشتی نه ساک.
گذشت تا جمعه صبح، البته شب قبلش با تماس آخر شب کلی سوال پرسید از نوع لباس تا کفش و کوله و زمان برنامه و با آرامش تکتک سوالاتش را جواب دادم. صبح زود رفتم دنبالش. مادرش کلی سفارش کرد و با نگرانیاش متوجه شرایطم کرد:
- زری یه کم سر به هواست، مواظبش باشید، مشکلی پیش اومد سریع تماس بگیرید، اول به خدا، بعد به شما سپردمش. تو رو خدا مراقبش باشید.
در تمام این مدت سر به زیر به حرف های مادرش گوش میدادم در در آخر با خنده گفتم:
- مطمئن باشید از من دست و پا چلفتی تر نیست. میریم طرف آدران و ارنگه، مسیر بی خطریه. ولی به روی چشم، حواسم شش دانگ پیش زری خانم هست.
تمام راه زری مثل بچه ها ذوق داشت. یکبار می گفت:«وای، چقدر طولاني شد، پس چرا نمیرسیم؟» چند دقیقه بعد میگفت:«میشه یواشتر بریم از منظره بیشتر لذت ببریم؟»
از همان پایین دامنه شروع کردیم به جمع کردن شنگ و والک، بعدش کنگر و ریواس.
زری دائم در حال دویدن و شادی بود. مواظب بود يک بوته هم جا نماند.
دائما در حال کنکاش بود و میگفت:
- اينجا پره والکه. وای سير و پياز هم هست. بيلچه رو بده به من. با کارد نمي تونم.
- دختر، اينقدر هول نزن، خودتو بیخود خسته نکن. تو يه خط کنار من بيا جلو. قرار نيست که کوه رو بار بزنيم.
بالاتر نوبت پیاز و سیر کوهی بود و بالاخره آویشن که بالاترین قسمت رشد می کرد. همه ی این ها را داخل باغ و گلخانه هم پرورش میدهند ولی بین طعم و بویی که دارد از زمین تا آسمان فرق هست.
وقت ناهار در یک مکان سایه و دنج ولو شدیم. آنقدر گرسنه بوديم که نفهميديم ساندويچ هاي کتلت را چطور میخوردیم و تمام میشود. همانطور که در حال خوردن بودیم نگاهی به من کرد و گفت:
- نذاشتم مامانم درست کنه، همه کارشو خودم کردم. خوب شده؟
با همان دهان پر جواب دادم:
- خوشمزه ترين کتلتيه که تا حالا خوردم.
با خنده بطری آب را سمت من گرفت و گفت:
- بیا بخور، نفهمیدم اصلا چی گفتی، چه خبرته؟
بطری آب را گرفتم و کمی از آن خوردم:
- میگم خوشمزه ترین کتلتیه که خوردم.
- سالها بود که کتلت نخورده بودم. با اين پيازچه ها و شنگ ها خيلي حال دلچسب شده بود.
چند ساعتی گذشت، زری حسابی خسته شده بود. از بس اینور اونور دویده بود. خيلي راحت سرش را گذاشت مقابل پایم روی کوله و زود خوابش برد، مثل بچه ای که مقابل پدر و مادرش آرام میگیرد. نگاهی موها و شقیقه هایش که در تلألو نور آفتاب رنگ روشنی گرفته بود. بعد از ده دقیقه چشمانش باز شد و دید که چطور به او خیره شدهام.
- خيلي خوابيدم؟ خاک بر سرم، ساعت چنده؟
لبخندی زدم و نگاهی به این آشفتگی اش انداختم که گویی از نگاه خیره من معذب شده بود و دنبال راهی برای فرار بود که خوابش را بهانه کرد آرام گفتم:
- همش ده دقيقه هم نيست که خوابيدی. منم داشتم موهاتو نگاه میکردم زیر نور آفتاب چه رنگ خوبی پیدا میکنه.
نگاهی به آسمان و بعد قله انداخت و گفت:
- کی ميريم بالاتر سراغ آويشن؟
- هیچ وقت.
برایش تعجب آور بود، چون سابقهی من را با آویشن ریحان و پونه میدانست.
یک روز پرسیده بود چرا اینقدر ریحان و آویشن در مغازه جمع کردهام؟ من هم که دیگر دل و دماغ سرپوشی را نداشتم، سفرهی دلم را برایش باز کردم. در واقع انواع آویشن و ریحان های کوهای ایران را جمع کرده بودم، از زاگرس تا البرز. منظورم را گرفت. کمی به چشمهایم، خیره نگاه کرد تا مطمئن شود، همراه با لبخندی منحصر به فرد آرام گفت:
-خوشحالم بالاخره خودت رو از دستش خلاص کردی. آخه چقدر پايداری؟ چقده تحمل؟ اين قلبه يا سنگ صبور؟
بلافاصله لبخندش محو شد و حالت جدی به خودش گرفت:
- یه وقت فکر نکنی برات نقشه کشیدم که جای اونو بگیرم. هرگز. ولی دوستت دارم، خیلی هم زياد. اونقد که باورت نشه.
لحن صدایش عوض شده بود. توپ و تشری نبود. انگار با بغض بخواهد همدلی کند، ادامه داد:
- تا آخر عمرم دوستت میمونم. دور عشق و عاشقی رو واسه همیشه خط کشیدم. دوستیِ حقیقی و واقعی بالاتر از عشق بی پایه و اساس هستش. اینو از خودت یاد گرفتم. تا زنده باشم به اينايی که گفتم پایبندم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍9
مجموعه آن شب
اپیزود #پایان_من | قسمت #پنجم (آخر)
با کوله های پر از گياهان دارویی که جمع کرده بودیم سرازیر شدیم. لحظه ای ایستادم، یاد کودکی افتادم، زمانی که به خاطر انعکاس صدا در دل کوه احساس میکردم در دل کوه کسانی هستند که جوابت را میدهند و هرچه بگویی تکرار میکنند. خواستم به یاد دوران کودکی با آنها دوباره همکلام شوم، فرياد کشيديم و بلند بلند شعر«جنگلی هستی تو ای انسان، جنگل، ای روئیده آزاده…» را باهم بخوانیم...
آتش زندگی در وجود هردو ما شعله ور شده بود. تمام راه آنقدر پرچانگی کرديم و سربه سر هم گذاشتيم که نفهمیدیم کی و چطور رسیدیم به جاده پایین دامنه و بعد خنهی من. مقابل در نگه داشتم و به سمتش چرخیدم:
- یه چایی تازه بخوریم بعد می رسونمت.
تا من کتری را روی گاز بگذارم، زری به حمام رفت. سوراخ سمبه های خانه را بلد بود. از خانهام به عنوان انبار عطاری استفاده میکردم و زری قبلا چند بار برای آوردن جنس به اینجا آمده بود. آن شب برایم با همه شب های زندگیام فرق داشت چون درون من اتفاقاتی عجیب رخ داد، برخلاف تصور و اعتقاداتم من دلبسته شده بودم.
زری دیگر برای من یک دختر درمانده یا کسی که به کمک نیاز داشته باشد، نبود، زنی بود که با دوستی خالصانه و بی شیله پیلهاش من را کمک کرده بود تا به مرور از برزخی که چند سال پيوسته گرفتارش بودم بیرون بیایم. کارش بیشتر شبیه مشت و مال دادن روح من بود که رخوت و کرختی سالیان را از تنم بیرون می کشید. خودمان را به جریان آینده سپردیم تا تلخی گذشته هایمان از خاطرمان پاک شود. عشق را باهم کامل کردیم. لذتی دوطرفه از یک دوستی ساده که حالا علاوه بر روحمان، فکرهایمان را نیز در آن شريک بود و همه ی شکوه این رابطه در سادگیاش بود و بی توقعی آن. روح و جانمان به هم گره خورده بود تا طناب از پای روح من و زری باز کند و پرواز کند به هرجا که می خواهد. عشق ما همچون ققنوس از خاکستر تلخی و انزجار دوباره متولد شده بود.
سالها از آن شب و آن ایام گذشت، هنوز با همان حال و همان کیفیت باهم به زندگی میکردیم. از وقتی به هم قول داده بودیم که یکی شویم، زری بعضی شب ها خلوت میکرد، دلیلش را هنوز که هنوز است نفهمیده بودم. نمیدانستم که چه چیزی او را به این کار وامیدارد، اوایل نگران بودم که شاید از با من بودن پشیمان و نگران است. اما وقتی از او شنیدم که هروز عاشق تر و وابسته تر از قبل میشود، تمام این تفکرات را برای من بی معنی میکرد. حتی گاهی هم در سفر به تنهایی غروب آفتاب را به نظاره مینشیند و سکوتش باعث میشود از راه دور فقط نگاهش کنم. نمیخواستم خلوتش را از او بگیرم. این که هر آدمی به یک خلوت نیاز دارد دلیلی شده تا زیاد او را درگیر پرسش و پاسخ های ذهنیام نکنم. چند روزی هست که هروز به عطاری نمیآید و خودش را به کار هایی دیگر مشغول کرده. خوشحالم که علاقه اش را پیدا کرده و دنبال موسیقی یاد گرفتن رفته است. خیلی علاقه دارد داره ساز بزند و حتی برای خودش سازی منحصر به فرد بسازد، با نوا و صدایی متفاوت. من را هم جدیدا به خواندن کتاب تشویق میکند. همه چیز آرام و زیبا در جریان است، همه چیز سرشار از عشق و آرامش است. به نظرم اگر ابهامات ذهنی ام پاسخ دهم، بهشتی که از آن سخن میگویند، همین چیزیست که آن را زندگی میکنیم...
اپیزود بعد #زنها_هم_انسانند
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #پایان_من | قسمت #پنجم (آخر)
با کوله های پر از گياهان دارویی که جمع کرده بودیم سرازیر شدیم. لحظه ای ایستادم، یاد کودکی افتادم، زمانی که به خاطر انعکاس صدا در دل کوه احساس میکردم در دل کوه کسانی هستند که جوابت را میدهند و هرچه بگویی تکرار میکنند. خواستم به یاد دوران کودکی با آنها دوباره همکلام شوم، فرياد کشيديم و بلند بلند شعر«جنگلی هستی تو ای انسان، جنگل، ای روئیده آزاده…» را باهم بخوانیم...
آتش زندگی در وجود هردو ما شعله ور شده بود. تمام راه آنقدر پرچانگی کرديم و سربه سر هم گذاشتيم که نفهمیدیم کی و چطور رسیدیم به جاده پایین دامنه و بعد خنهی من. مقابل در نگه داشتم و به سمتش چرخیدم:
- یه چایی تازه بخوریم بعد می رسونمت.
تا من کتری را روی گاز بگذارم، زری به حمام رفت. سوراخ سمبه های خانه را بلد بود. از خانهام به عنوان انبار عطاری استفاده میکردم و زری قبلا چند بار برای آوردن جنس به اینجا آمده بود. آن شب برایم با همه شب های زندگیام فرق داشت چون درون من اتفاقاتی عجیب رخ داد، برخلاف تصور و اعتقاداتم من دلبسته شده بودم.
زری دیگر برای من یک دختر درمانده یا کسی که به کمک نیاز داشته باشد، نبود، زنی بود که با دوستی خالصانه و بی شیله پیلهاش من را کمک کرده بود تا به مرور از برزخی که چند سال پيوسته گرفتارش بودم بیرون بیایم. کارش بیشتر شبیه مشت و مال دادن روح من بود که رخوت و کرختی سالیان را از تنم بیرون می کشید. خودمان را به جریان آینده سپردیم تا تلخی گذشته هایمان از خاطرمان پاک شود. عشق را باهم کامل کردیم. لذتی دوطرفه از یک دوستی ساده که حالا علاوه بر روحمان، فکرهایمان را نیز در آن شريک بود و همه ی شکوه این رابطه در سادگیاش بود و بی توقعی آن. روح و جانمان به هم گره خورده بود تا طناب از پای روح من و زری باز کند و پرواز کند به هرجا که می خواهد. عشق ما همچون ققنوس از خاکستر تلخی و انزجار دوباره متولد شده بود.
سالها از آن شب و آن ایام گذشت، هنوز با همان حال و همان کیفیت باهم به زندگی میکردیم. از وقتی به هم قول داده بودیم که یکی شویم، زری بعضی شب ها خلوت میکرد، دلیلش را هنوز که هنوز است نفهمیده بودم. نمیدانستم که چه چیزی او را به این کار وامیدارد، اوایل نگران بودم که شاید از با من بودن پشیمان و نگران است. اما وقتی از او شنیدم که هروز عاشق تر و وابسته تر از قبل میشود، تمام این تفکرات را برای من بی معنی میکرد. حتی گاهی هم در سفر به تنهایی غروب آفتاب را به نظاره مینشیند و سکوتش باعث میشود از راه دور فقط نگاهش کنم. نمیخواستم خلوتش را از او بگیرم. این که هر آدمی به یک خلوت نیاز دارد دلیلی شده تا زیاد او را درگیر پرسش و پاسخ های ذهنیام نکنم. چند روزی هست که هروز به عطاری نمیآید و خودش را به کار هایی دیگر مشغول کرده. خوشحالم که علاقه اش را پیدا کرده و دنبال موسیقی یاد گرفتن رفته است. خیلی علاقه دارد داره ساز بزند و حتی برای خودش سازی منحصر به فرد بسازد، با نوا و صدایی متفاوت. من را هم جدیدا به خواندن کتاب تشویق میکند. همه چیز آرام و زیبا در جریان است، همه چیز سرشار از عشق و آرامش است. به نظرم اگر ابهامات ذهنی ام پاسخ دهم، بهشتی که از آن سخن میگویند، همین چیزیست که آن را زندگی میکنیم...
اپیزود بعد #زنها_هم_انسانند
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍6
Forwarded from نابیا
_دخترای خارج حداقل با نگاهشون نشون میدن که عاشقت شدن؛ولی دخترای ایران جوری نگات میکنن و در گوش هم پچ پچ میکنن که نمیفهمی،خوشگلی،خوشتیپی،لباست پارس،زیپت بازه یاعاشقت شدن😂
آسمان یکه خورده به پارسا میزبان مرموز مسابقه که با لهجه ی غلیظ اش گوینده ی این جمله بود،خیره شد.حتی الان که باید از شدت خجالت آب می شد هم ناخودآگاه محو جذابیت های مردانه ی این تنهای ایتالیایی شد!حالا غیر از ویژگی های عالی ظاهری چیزی از خصوصیات اخلاقی او می دانست!این مرد به شدت رک بود!
پارسا رو به نگاه خیره ی آسمان یکی از آن پوزخندهای یک وری جذابش را به جای لبخند غالب کرد:
_نمی خواین بگین که تموم این مدت که شما و دوست تون مشغول صحبت بودید و اگر یک ثانیه هم چشم از من برمی داشتید،با اشاره های مدام تون به بنده جبران می کردید،خطای دید من بوده؟
آسمان بی هیچ حرفی،تنها هول شده موهای فرش را درون شال هول داد.
صدای بم پارسا تاثیرگذاری لحن جدی اش را بیشتر می کرد:
_چه سکوتی!حداقل بگو اصلا گواهینامه داری که سر از مسابقه رالی درآوردی؟اونم مسابقه ی غیرقانونی؟رو چه حساب کتابی رو من شرط بستی؟می دونی این جماعت الان به خونت تشنه ان؟من برا همه شون غریبه ام!هیچکس خبر نداره اسپانسر بازی امشب منم!اونوقت دوتا دختر بچه اومدن روی من که از نظر همه ی اون جمع یه راننده ی تازه کار و ناشی ام،شرط بستن و جیب همه ی مهمونای امشبو خالی کردن!
آسمان خجالت زده از بچه بازی هایش،به سختی جواب داد:
_اسم تون،همون سولو،توجه ما رو تو لیست جذب کرد.من دنبال داداشم و دوستش اومدم،یعنی با دوستم اومدیم،بعدم دوستم گفت معنی اسم شما به فارسی می شه تنها،اون آقایی که لیستو دادن هم گفتن کسی رو شما شرط نمی بنده!ما هم مرام گذاشتیم،چیزه یعنی فکر کردیم امشب شما رو تنها نذاریم،خب از اولش که اومدیم بچگی کردیم اما دوربینا دیدنمون و...
آسمان خسته از توضیحات بی سر و ته خودش،بحث را به کل پیچاند:
_شما ایتالیایی نیستین؟نه؟پس برا چی اون اسمو انتخاب کردین؟
پارسا بدون آنکه لبخند بزند نگاه خاصی به دخترساده و زیبای روبرویش انداخت.کم کم داشت از او خوشش می آمد.شیرین زبان بود.بامزه هم هول می کرد.شباهت هایش هم...
کوتاه جوابش را داد:
_ایتالیا بزرگ شدم.
چشم های آسمان گرد شدند:
_واقعا؟
پارسا سر چرخاند و به اشکان که منتظر دستورش عقب ایستاده بود اشاره داد جلو بیاید.دخترک را هم بی جواب نگذاشت:
_آره واقعا!ولی اینجوری که الان منو پیچوندی بقیه رو نمی تونی بپیچونی.شکست خورده ان حسابی!
آسمان ترسید:
_یعنی ممکنه منو بزنن؟
_زدن؟اونا کارای خطرناک تری می کنن بچه جون!یادت رفته ما اینجا قانون نداریم؟!
آسمان نالید:
-من می تونم توضیح بدم که شما رو نمیشناسم!
پارسا سرتاپای آسمان را برانداز کرد:
_اینطور بدتر میشه!باور نمیکنن!شک ندارن تو با من لابی کردی!
آسمان مستاصل شد:
_پس چه غلطی...یعنی چی کار کنم؟
پارسا رک و بی پرده جواب داد:
_کسی با معشوقه ی پارسا یگانه کاری نداره!بگو دوست دخترمی و بذار هرفکری میخوان راجع به ما بکنن!عوضش منم اون نگاهاتو میذارم پای اینکه عاشقم شدی!چون شک ندارم زیپم باز نیست!
آسمان سرخ شد ولی با اتفاقی که افتاد دیگر نه فرصتی برای خجالت کشیدن ماند و نه تصمیم گیری!
https://t.me/+sxMkIJ-o5Xc0Mzg0
پسره هرچی اون شب برده رو مجبور میشه پس بده و عوضش عشق زندگیشو پیدا میکنه😍
بعدشم دختر پسرمون فامیل از آب درمیان🤣🤣🤣
یه رمان متفاوت بین یه دختر آروم و یه آقازاده ی کله خر🤤
https://t.me/+sxMkIJ-o5Xc0Mzg0
بچه ها از من به شما نصیحت،خارج از بحث تبلیغ اگر یه رمان فوق العاده معمایی_عاشقانه با پارت گذاری هرشب و هشتصد پارت آماده می خواید،برای عضویت فردا به وقت تو شک نداشته باشید👌😉
#توصیه_ویژه_نویسنده
آسمان یکه خورده به پارسا میزبان مرموز مسابقه که با لهجه ی غلیظ اش گوینده ی این جمله بود،خیره شد.حتی الان که باید از شدت خجالت آب می شد هم ناخودآگاه محو جذابیت های مردانه ی این تنهای ایتالیایی شد!حالا غیر از ویژگی های عالی ظاهری چیزی از خصوصیات اخلاقی او می دانست!این مرد به شدت رک بود!
پارسا رو به نگاه خیره ی آسمان یکی از آن پوزخندهای یک وری جذابش را به جای لبخند غالب کرد:
_نمی خواین بگین که تموم این مدت که شما و دوست تون مشغول صحبت بودید و اگر یک ثانیه هم چشم از من برمی داشتید،با اشاره های مدام تون به بنده جبران می کردید،خطای دید من بوده؟
آسمان بی هیچ حرفی،تنها هول شده موهای فرش را درون شال هول داد.
صدای بم پارسا تاثیرگذاری لحن جدی اش را بیشتر می کرد:
_چه سکوتی!حداقل بگو اصلا گواهینامه داری که سر از مسابقه رالی درآوردی؟اونم مسابقه ی غیرقانونی؟رو چه حساب کتابی رو من شرط بستی؟می دونی این جماعت الان به خونت تشنه ان؟من برا همه شون غریبه ام!هیچکس خبر نداره اسپانسر بازی امشب منم!اونوقت دوتا دختر بچه اومدن روی من که از نظر همه ی اون جمع یه راننده ی تازه کار و ناشی ام،شرط بستن و جیب همه ی مهمونای امشبو خالی کردن!
آسمان خجالت زده از بچه بازی هایش،به سختی جواب داد:
_اسم تون،همون سولو،توجه ما رو تو لیست جذب کرد.من دنبال داداشم و دوستش اومدم،یعنی با دوستم اومدیم،بعدم دوستم گفت معنی اسم شما به فارسی می شه تنها،اون آقایی که لیستو دادن هم گفتن کسی رو شما شرط نمی بنده!ما هم مرام گذاشتیم،چیزه یعنی فکر کردیم امشب شما رو تنها نذاریم،خب از اولش که اومدیم بچگی کردیم اما دوربینا دیدنمون و...
آسمان خسته از توضیحات بی سر و ته خودش،بحث را به کل پیچاند:
_شما ایتالیایی نیستین؟نه؟پس برا چی اون اسمو انتخاب کردین؟
پارسا بدون آنکه لبخند بزند نگاه خاصی به دخترساده و زیبای روبرویش انداخت.کم کم داشت از او خوشش می آمد.شیرین زبان بود.بامزه هم هول می کرد.شباهت هایش هم...
کوتاه جوابش را داد:
_ایتالیا بزرگ شدم.
چشم های آسمان گرد شدند:
_واقعا؟
پارسا سر چرخاند و به اشکان که منتظر دستورش عقب ایستاده بود اشاره داد جلو بیاید.دخترک را هم بی جواب نگذاشت:
_آره واقعا!ولی اینجوری که الان منو پیچوندی بقیه رو نمی تونی بپیچونی.شکست خورده ان حسابی!
آسمان ترسید:
_یعنی ممکنه منو بزنن؟
_زدن؟اونا کارای خطرناک تری می کنن بچه جون!یادت رفته ما اینجا قانون نداریم؟!
آسمان نالید:
-من می تونم توضیح بدم که شما رو نمیشناسم!
پارسا سرتاپای آسمان را برانداز کرد:
_اینطور بدتر میشه!باور نمیکنن!شک ندارن تو با من لابی کردی!
آسمان مستاصل شد:
_پس چه غلطی...یعنی چی کار کنم؟
پارسا رک و بی پرده جواب داد:
_کسی با معشوقه ی پارسا یگانه کاری نداره!بگو دوست دخترمی و بذار هرفکری میخوان راجع به ما بکنن!عوضش منم اون نگاهاتو میذارم پای اینکه عاشقم شدی!چون شک ندارم زیپم باز نیست!
آسمان سرخ شد ولی با اتفاقی که افتاد دیگر نه فرصتی برای خجالت کشیدن ماند و نه تصمیم گیری!
https://t.me/+sxMkIJ-o5Xc0Mzg0
پسره هرچی اون شب برده رو مجبور میشه پس بده و عوضش عشق زندگیشو پیدا میکنه😍
بعدشم دختر پسرمون فامیل از آب درمیان🤣🤣🤣
یه رمان متفاوت بین یه دختر آروم و یه آقازاده ی کله خر🤤
https://t.me/+sxMkIJ-o5Xc0Mzg0
بچه ها از من به شما نصیحت،خارج از بحث تبلیغ اگر یه رمان فوق العاده معمایی_عاشقانه با پارت گذاری هرشب و هشتصد پارت آماده می خواید،برای عضویت فردا به وقت تو شک نداشته باشید👌😉
#توصیه_ویژه_نویسنده
👍7❤3
Forwarded from Fatemeh Khavarian
بیا بشین اینجا خودم شونه کنم موهات و.
بغض کرده تماشایش کردم و باورمنشد بعد از یک دعوای سخت و آن همه اذیت حالا این قدر خون سرد اما باهمان اخمهای درهم این جمله را شنیدم.
- مگه با تو نیستم؟
- شوخیت گرفته؟
- بغض نکن خوشمنمیاد، بدو ببینم.
با حالی گرفته و بغضی که داشت نفسم را میبرد بلندشدم و پشت به او نشستم...شانه را برداشت و شروع کرد به ارام شانه زدن موهای بلندی که هیچ وقت از ترسش جرات کوتاه کردنش را نداشتم.
اشکم ریخت و دلم برای مهربانی هایش لک زد و او... نمیدانم از کجا تمام مرا میدید.
- چندبار بگم جلوی من گریه نکن؟
- چرا دیگه دوستم نداری؟
با همان جدیت و خون سردی جوابم را داد:
- حتما دوست داشتنی نیستی!
- آبان؟
خواستم برگردم که شانه را ارام زد توی کمرم:
- بگی بشین.
- بزار من برم... توروخدا.
- بدون من اگه زنده میمونی برو.
شانه را پرت کرد روی میز و سرجایش خوابید. با همان اشکها تماشایش کردم.
- بازم برم بیرون بخوابم؟
- برقم بزن.
- میخوام پیش خودت بخوابم، توی بغلت، دلم تنگ شده، آبان؟
- من دلم تنگ نشده، پاشو برو بخواب.
قلبم را انگار داشتند سلاخی میکردند. بلندشدم و از تخت پایین رفتم.
- ازار داری بخدا.
زیر لب گفتم اما شنید.
- وایسا.
ایستادم و با چشمهای اشکی سمتش برگشتم.
- چی گفتی شما؟
- خب ادم یا یکی و دوست داره یا نداره، من اصلا نمیفهمم تو کدومی، موهامو شونه میزنی ولی نمیزاری تو بغلت بخوابم، همش دعوام میکنی ولی از دیدن گریه هام عصبی میشی... نه دوست داری باشم نه میزاری برم... تو...
- برو!
آن قدر سرد و بی رحم گفت که دلم ترکید.
- من بدون تو دووم نمیارم آبان.
- پس نتیجه چی میشه؟
اشکم میان تمام حماقت هایی که مرا رساند به اینجا ریخت:
- هر چی تو بگی همون میشه.
- پس لالا.
https://t.me/joinchat/-gaQtA9pmns3N2Fk
بغض کرده تماشایش کردم و باورمنشد بعد از یک دعوای سخت و آن همه اذیت حالا این قدر خون سرد اما باهمان اخمهای درهم این جمله را شنیدم.
- مگه با تو نیستم؟
- شوخیت گرفته؟
- بغض نکن خوشمنمیاد، بدو ببینم.
با حالی گرفته و بغضی که داشت نفسم را میبرد بلندشدم و پشت به او نشستم...شانه را برداشت و شروع کرد به ارام شانه زدن موهای بلندی که هیچ وقت از ترسش جرات کوتاه کردنش را نداشتم.
اشکم ریخت و دلم برای مهربانی هایش لک زد و او... نمیدانم از کجا تمام مرا میدید.
- چندبار بگم جلوی من گریه نکن؟
- چرا دیگه دوستم نداری؟
با همان جدیت و خون سردی جوابم را داد:
- حتما دوست داشتنی نیستی!
- آبان؟
خواستم برگردم که شانه را ارام زد توی کمرم:
- بگی بشین.
- بزار من برم... توروخدا.
- بدون من اگه زنده میمونی برو.
شانه را پرت کرد روی میز و سرجایش خوابید. با همان اشکها تماشایش کردم.
- بازم برم بیرون بخوابم؟
- برقم بزن.
- میخوام پیش خودت بخوابم، توی بغلت، دلم تنگ شده، آبان؟
- من دلم تنگ نشده، پاشو برو بخواب.
قلبم را انگار داشتند سلاخی میکردند. بلندشدم و از تخت پایین رفتم.
- ازار داری بخدا.
زیر لب گفتم اما شنید.
- وایسا.
ایستادم و با چشمهای اشکی سمتش برگشتم.
- چی گفتی شما؟
- خب ادم یا یکی و دوست داره یا نداره، من اصلا نمیفهمم تو کدومی، موهامو شونه میزنی ولی نمیزاری تو بغلت بخوابم، همش دعوام میکنی ولی از دیدن گریه هام عصبی میشی... نه دوست داری باشم نه میزاری برم... تو...
- برو!
آن قدر سرد و بی رحم گفت که دلم ترکید.
- من بدون تو دووم نمیارم آبان.
- پس نتیجه چی میشه؟
اشکم میان تمام حماقت هایی که مرا رساند به اینجا ریخت:
- هر چی تو بگی همون میشه.
- پس لالا.
https://t.me/joinchat/-gaQtA9pmns3N2Fk
👍4❤1
Forwarded from روبومیز
#نسیم_شبانگاه
-داروهات کجاست؟ آمپول داری؟ بیار بزنم برات...
من از آشپزخانه خارج شدم. اما تو سر جایت ماندی نگاهت کردم...
-امر دیگه ای نداری؟
-نه...
چشم بستی.. پلک فشردی... چشم باز کردی... نگاه در حدقه چرخاندی... نفس عمیق کشیدی... داشتی سعی می کردی آرام باشی...
-از اونجایی که درست شدن آسانسور از دیشب تا به حال یه امر تقریبا محاله، فکر نمیکنم دلت بخواد با این همه درد، بخوای اون همه پله رو پایین بری... و اینکه...
به سمت کوله پشتی ای که دیشب روی مبل رها کرده بودی، و هنوز هم همانجا بود رفتم و برش داشتم...
با کوله پشتی برگشتم و روی جزیره گذاشتمش...
-با اینکه دلم نمی خواد، ولی تو مجبورم میکنی یادآوری کنم این مطلبو که...
عمدا مکث کردم... و باید اعتراف کنم نگاهم به فرق سر تا نوک پایت فقط از سر بدجنسی و عوضی بازی بود؛ خب کوتاه نمی آمدی، چه باید می کردم؟ باید آچمز می شدی...
-چیزی نمونده که ندیده باشم خوشگله...
کم کم داشت از این صفتی که برایت به کار می بردم خوشم می آمد؛ تنها کلمه ای بود که می توانست در سریع ترین و کوتاه ترین حالت همه تو را توصیف کند؛ همه ی تو را... و نه تنها ظاهرت را...
می توانستم آتشی که از سوراخ های بینی ات بیرون می زند ببینم...
-و در آخر اینکه؛ از اونجایی که توافق کردیم هر ساز مخالفی که امروز می زنی، معنیش این باشه که دلت بوس می خواد، پس یا این کیفو بگیر و داروهاتو بده تا ببینم چی داری، یا من میام و این بار تا وقتی هر دومون از پا بیفتیم می بوسمت...
نمی توانی تصور کنی که چقدر در آن لحظه دلم می خواست در آغوش بگیرمت و به خودم فشارت دهم؛ بس که عجز و عصبانیت چشم هایت را زیباتر کرده بود.
اما اولویت با نجاتت دادنت، قبل از غش کردن بود...
-اگه ام اونقدر اذیتی که نمی تونی، خودم می تونم دست تو کیفت بکنم و برشون دارم... برای من مسئله ای نداره...
یک مکث عمدی دیگر کردم...
-اگه وسیله خصوصی توش نداری...
جلو آمدی؛ قطعا از روی ناچاری...
لبت را با زبان خیس کردی؛ ولی قطعا فایده نداشت... این لب خشکی که من می دیدم، به یک آبرسانی درست و حسابی و چند وعده غذای واقعی نیاز داشت...
-توافق نکردیم... توافق کردی...
داروها را روی جزیره به سمتم هول دادی...
-یه طرفه...
قبل از اینکه کیسه از این ور روی زمین بیفتد گرفتمشان...
در حال زیر و رو کردن داروها شانه بالا انداختم:
-به هر حال تو هم قبولش کردی... پس نمیشه گفت خیلی هم یه طرف بوده...
نگاهم را از کیسه داروها گرفتم و به تو دادم... چشم هایت را هم باید برای خودم بر می داشتم؛ تماشا کردنشان کافی نبود...
با لبی فشرده سرت را بالا پایین کردی...
-اجبارا...
ابرو انداختم...
-حالا... بدو بیا آمپولتو بزنم یکم دردت بیفته... داری میمیری از درد...
گفتم تا بدانی که علارغم آن همه تلاش نتوانسته ای دردت را مخفی کنی... تا بدانی که ریز به ریز تو را زیر نظر دارم و برایم مهم است...
تمام مدتی که من آمپول را تزریق می کردم، تو فکر میکردی تحت شدیدترین شکنجه های روانی هستی، اما شاید هرگز نفهمی که من چه شکنجه ای کشیدم تا نه به جد، و نه به شوخی، و نه با یک حرکت نا به جا آزارت ندهم و برایت احساس خطر به وجود نیاورم... عزمم را جزم کرده بودم تا امروز از همه ی آن چیزی که عذابت می داد سر در بیاورم و علارغم اولدورم بولدورم های ظاهری و چنین می بوسمت و چنان می بوسمت هایم، می دانستم که نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم... و تو را آزار...
#پارت_واقعی
https://t.me/+NRMsWnqRD_NkZmM0
https://t.me/+NRMsWnqRD_NkZmM0
گفتن میخوان امشب فیلتر کنن رمان بالارو دوباره😐
زودتر جوین بدین که لینک باطل میشه ۵۰ دقیقه دیگه
🔞متفاوت ترین رمان آنلاین تلگرام شروع شده😳
https://t.me/+NRMsWnqRD_NkZmM0
https://t.me/+NRMsWnqRD_NkZmM0
https://t.me/+NRMsWnqRD_NkZmM0
-داروهات کجاست؟ آمپول داری؟ بیار بزنم برات...
من از آشپزخانه خارج شدم. اما تو سر جایت ماندی نگاهت کردم...
-امر دیگه ای نداری؟
-نه...
چشم بستی.. پلک فشردی... چشم باز کردی... نگاه در حدقه چرخاندی... نفس عمیق کشیدی... داشتی سعی می کردی آرام باشی...
-از اونجایی که درست شدن آسانسور از دیشب تا به حال یه امر تقریبا محاله، فکر نمیکنم دلت بخواد با این همه درد، بخوای اون همه پله رو پایین بری... و اینکه...
به سمت کوله پشتی ای که دیشب روی مبل رها کرده بودی، و هنوز هم همانجا بود رفتم و برش داشتم...
با کوله پشتی برگشتم و روی جزیره گذاشتمش...
-با اینکه دلم نمی خواد، ولی تو مجبورم میکنی یادآوری کنم این مطلبو که...
عمدا مکث کردم... و باید اعتراف کنم نگاهم به فرق سر تا نوک پایت فقط از سر بدجنسی و عوضی بازی بود؛ خب کوتاه نمی آمدی، چه باید می کردم؟ باید آچمز می شدی...
-چیزی نمونده که ندیده باشم خوشگله...
کم کم داشت از این صفتی که برایت به کار می بردم خوشم می آمد؛ تنها کلمه ای بود که می توانست در سریع ترین و کوتاه ترین حالت همه تو را توصیف کند؛ همه ی تو را... و نه تنها ظاهرت را...
می توانستم آتشی که از سوراخ های بینی ات بیرون می زند ببینم...
-و در آخر اینکه؛ از اونجایی که توافق کردیم هر ساز مخالفی که امروز می زنی، معنیش این باشه که دلت بوس می خواد، پس یا این کیفو بگیر و داروهاتو بده تا ببینم چی داری، یا من میام و این بار تا وقتی هر دومون از پا بیفتیم می بوسمت...
نمی توانی تصور کنی که چقدر در آن لحظه دلم می خواست در آغوش بگیرمت و به خودم فشارت دهم؛ بس که عجز و عصبانیت چشم هایت را زیباتر کرده بود.
اما اولویت با نجاتت دادنت، قبل از غش کردن بود...
-اگه ام اونقدر اذیتی که نمی تونی، خودم می تونم دست تو کیفت بکنم و برشون دارم... برای من مسئله ای نداره...
یک مکث عمدی دیگر کردم...
-اگه وسیله خصوصی توش نداری...
جلو آمدی؛ قطعا از روی ناچاری...
لبت را با زبان خیس کردی؛ ولی قطعا فایده نداشت... این لب خشکی که من می دیدم، به یک آبرسانی درست و حسابی و چند وعده غذای واقعی نیاز داشت...
-توافق نکردیم... توافق کردی...
داروها را روی جزیره به سمتم هول دادی...
-یه طرفه...
قبل از اینکه کیسه از این ور روی زمین بیفتد گرفتمشان...
در حال زیر و رو کردن داروها شانه بالا انداختم:
-به هر حال تو هم قبولش کردی... پس نمیشه گفت خیلی هم یه طرف بوده...
نگاهم را از کیسه داروها گرفتم و به تو دادم... چشم هایت را هم باید برای خودم بر می داشتم؛ تماشا کردنشان کافی نبود...
با لبی فشرده سرت را بالا پایین کردی...
-اجبارا...
ابرو انداختم...
-حالا... بدو بیا آمپولتو بزنم یکم دردت بیفته... داری میمیری از درد...
گفتم تا بدانی که علارغم آن همه تلاش نتوانسته ای دردت را مخفی کنی... تا بدانی که ریز به ریز تو را زیر نظر دارم و برایم مهم است...
تمام مدتی که من آمپول را تزریق می کردم، تو فکر میکردی تحت شدیدترین شکنجه های روانی هستی، اما شاید هرگز نفهمی که من چه شکنجه ای کشیدم تا نه به جد، و نه به شوخی، و نه با یک حرکت نا به جا آزارت ندهم و برایت احساس خطر به وجود نیاورم... عزمم را جزم کرده بودم تا امروز از همه ی آن چیزی که عذابت می داد سر در بیاورم و علارغم اولدورم بولدورم های ظاهری و چنین می بوسمت و چنان می بوسمت هایم، می دانستم که نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم... و تو را آزار...
#پارت_واقعی
https://t.me/+NRMsWnqRD_NkZmM0
https://t.me/+NRMsWnqRD_NkZmM0
گفتن میخوان امشب فیلتر کنن رمان بالارو دوباره😐
زودتر جوین بدین که لینک باطل میشه ۵۰ دقیقه دیگه
🔞متفاوت ترین رمان آنلاین تلگرام شروع شده😳
https://t.me/+NRMsWnqRD_NkZmM0
https://t.me/+NRMsWnqRD_NkZmM0
https://t.me/+NRMsWnqRD_NkZmM0
Telegram
-
👍7❤1
Forwarded from بنر
برف گیجه❄️✨️
ـ اسم شریفتون؟
آهسته گفتم: دهقانی.
صفحهی اول کتاب با خط خوشی نوشت:«برای خانم دهقانی.»
پیش از آن کتاب را ببندد، زمزمه کردم:«آیدا دهقانی!»
سرش را بالا آورد، زمزمه کرد:«چه اسم قشنگی.»
بعد کتاب را بست و به سمتم گرفت. نمیخواستم مکالمهمان تمام شود، قبل از گرداندن نگاهش، پراندم: من همهی کتاباتون رو دارم، کاش آورده بودم برام امضا کنید. گرچه تعدادشون زیاده، یه کم حمل و نقلش سخت بود.
کاوه لبخند زد. خودنویس دیپلماتش را بین انگشتانش چرخاند و جوری که انگار بخواهد تصمیم سختی بگیرد، زل زد به انگشتهایش. ناامید خواستم از صف جدا شوم که کاوه صدایم زد: خانم آیدا.
چرخیدم به سمتش طوری که فقط من بشنوم زمزمه کرده بود: من توی مجلهی... کار میکنم، هر وقت خواستید کتابهاتون بیارید من براتون امضا کنم.
در آن لحظه خوشحالیام با کائنات یکی شده بود، با ستارهها سوسو زده بودم، با سرخپوستها دور آتش رقصیده بودم، با پرندهها پرواز کرده و در نهایت با لبخندی مثل خودش زمزمه کرده بودم: دفتر مجله... باعث افتخاره... چشم حتما
https://t.me/+V-1JIadekEdlMTM0
ـ اسم شریفتون؟
آهسته گفتم: دهقانی.
صفحهی اول کتاب با خط خوشی نوشت:«برای خانم دهقانی.»
پیش از آن کتاب را ببندد، زمزمه کردم:«آیدا دهقانی!»
سرش را بالا آورد، زمزمه کرد:«چه اسم قشنگی.»
بعد کتاب را بست و به سمتم گرفت. نمیخواستم مکالمهمان تمام شود، قبل از گرداندن نگاهش، پراندم: من همهی کتاباتون رو دارم، کاش آورده بودم برام امضا کنید. گرچه تعدادشون زیاده، یه کم حمل و نقلش سخت بود.
کاوه لبخند زد. خودنویس دیپلماتش را بین انگشتانش چرخاند و جوری که انگار بخواهد تصمیم سختی بگیرد، زل زد به انگشتهایش. ناامید خواستم از صف جدا شوم که کاوه صدایم زد: خانم آیدا.
چرخیدم به سمتش طوری که فقط من بشنوم زمزمه کرده بود: من توی مجلهی... کار میکنم، هر وقت خواستید کتابهاتون بیارید من براتون امضا کنم.
در آن لحظه خوشحالیام با کائنات یکی شده بود، با ستارهها سوسو زده بودم، با سرخپوستها دور آتش رقصیده بودم، با پرندهها پرواز کرده و در نهایت با لبخندی مثل خودش زمزمه کرده بودم: دفتر مجله... باعث افتخاره... چشم حتما
https://t.me/+V-1JIadekEdlMTM0
👍1
Forwarded from بنر
برف گیجه❄️✨️
ـ اسم شریفتون؟
آهسته گفتم: دهقانی.
صفحهی اول کتاب با خط خوشی نوشت:«برای خانم دهقانی.»
پیش از آن کتاب را ببندد، زمزمه کردم:«آیدا دهقانی!»
سرش را بالا آورد، زمزمه کرد:«چه اسم قشنگی.»
بعد کتاب را بست و به سمتم گرفت. نمیخواستم مکالمهمان تمام شود، قبل از گرداندن نگاهش، پراندم: من همهی کتاباتون رو دارم، کاش آورده بودم برام امضا کنید. گرچه تعدادشون زیاده، یه کم حمل و نقلش سخت بود.
کاوه لبخند زد. خودنویس دیپلماتش را بین انگشتانش چرخاند و جوری که انگار بخواهد تصمیم سختی بگیرد، زل زد به انگشتهایش. ناامید خواستم از صف جدا شوم که کاوه صدایم زد: خانم آیدا.
چرخیدم به سمتش طوری که فقط من بشنوم زمزمه کرده بود: من توی مجلهی... کار میکنم، هر وقت خواستید کتابهاتون بیارید من براتون امضا کنم.
در آن لحظه خوشحالیام با کائنات یکی شده بود، با ستارهها سوسو زده بودم، با سرخپوستها دور آتش رقصیده بودم، با پرندهها پرواز کرده و در نهایت با لبخندی مثل خودش زمزمه کرده بودم: دفتر مجله... باعث افتخاره... چشم حتما
https://t.me/+V-1JIadekEdlMTM0
ـ اسم شریفتون؟
آهسته گفتم: دهقانی.
صفحهی اول کتاب با خط خوشی نوشت:«برای خانم دهقانی.»
پیش از آن کتاب را ببندد، زمزمه کردم:«آیدا دهقانی!»
سرش را بالا آورد، زمزمه کرد:«چه اسم قشنگی.»
بعد کتاب را بست و به سمتم گرفت. نمیخواستم مکالمهمان تمام شود، قبل از گرداندن نگاهش، پراندم: من همهی کتاباتون رو دارم، کاش آورده بودم برام امضا کنید. گرچه تعدادشون زیاده، یه کم حمل و نقلش سخت بود.
کاوه لبخند زد. خودنویس دیپلماتش را بین انگشتانش چرخاند و جوری که انگار بخواهد تصمیم سختی بگیرد، زل زد به انگشتهایش. ناامید خواستم از صف جدا شوم که کاوه صدایم زد: خانم آیدا.
چرخیدم به سمتش طوری که فقط من بشنوم زمزمه کرده بود: من توی مجلهی... کار میکنم، هر وقت خواستید کتابهاتون بیارید من براتون امضا کنم.
در آن لحظه خوشحالیام با کائنات یکی شده بود، با ستارهها سوسو زده بودم، با سرخپوستها دور آتش رقصیده بودم، با پرندهها پرواز کرده و در نهایت با لبخندی مثل خودش زمزمه کرده بودم: دفتر مجله... باعث افتخاره... چشم حتما
https://t.me/+V-1JIadekEdlMTM0
👍4
مجموعه آن شب
اپیزود #زنها_هم_انسانند | قسمت #اول
شهر تاریک بود مثل مردماش. خسته و با درد هر قدم را برمیداشتم و مسیر را طی میکردم. با دست هایم بدنم را پوشانده بودم و تکه پاره های لباسم را به هم نزدیک نگه میداشتم. چشم هایم میسوخت و خشک بود. انگار تیغی را در گلویم فرو کرده بودند و صدایی از گلویم بلند نمیشد. وسط بیابان، یک زن پیاده و تنها چه کاری از دستش بر میآمد؟ اتفاق های چند ساعت پیش را مرور کردم...
چند ساعت قبل؛
صدای تلفن همراهم بلند شد. نگاه از آینه روبرو گرفتم و گوشی را که روی کنسول بود را برداشتم و با دیدن نام علی لبخندی روی لبم نشست. قرار بود بیاد بیاید برای دیدنم. گفته بود چرخی در شهر میزنیم و تجدید دیدار میکنیم. چقدر اشتیاق داشتم برای دیدنش. وقت زیادی برای آرایش کردن صرف کردم. لباس های جدیدم را پوشیدم و حسابی به خود رسیدم؛ حتی گردنبندی که از همه گران تر بود انداختم. با میسکالی که انداخت فهمیدم که جلوی دَر رسیده. با عجله از پله ها پایین رفتم و تا دیدماش از خنده لبریز شدم. لبخندی زد و گفت:
- سوار شو خانوم خوشگله. دلم برات یه ذره شده بود.
جواب دادم:
- علی نمیدونی چقدر دلتنگت بودم. این یه هفته که مسافرت بودی داشتم از تنهایی دق میکردم.
لبخندش کش آمد و نگاهش را در چشمانم دوخت و گفت:
- منم همینطور عزیز دلم. آماده ای بریم؟
به نشانه تأیید سری تکان دادم و نگاهم را به مقابل دوختم.
چند ساعت در شهر گشتیم و خندیدیم و کلی حرف زدیم. برایش از اتفاقات هفته ای که گذشت و نبود گفتم، زیر و درشت را کف دستش گذاشتم و او همانطور که نگاهش به جاده بود و لبخند روی لب داشت هرازگاهی نگاهش را معطوف به من میکرد تا بفهماند حواسش به حرف هایم است. ناگهان تلفناش زنگ خورد. با دیدن شماره روی صفحه گوشی اخمهایش درهم رفت. با کمی مکث تماس را جواب داد.
- «چیه؟ آره انجام شده. چی؟ الان؟ قرارمون این نبودا. قرار بود خودم اوکیش کنم تا چند ساعت دیگه. نه اذیت نکن. الو. الو. اه حروم زاده.»
با خشم تلفن را روی داشبورد پرت کرد. خواستم دلیل آشفتگی اش را بپرسم ولی ترسیدم بیشتر از این بهم بریزد. ولی دلم را به دریا زدم و پرسیدم:
- چی شده عزیزم؟ کی زنگ زده بود؟
- هیچی باید بریم جایی. کاری پیش اومده باید انجام بدم. قبلش باید برم خونه لباسام و عوض کنم. مامان اینا خونه نیستن. میای بریم سریع برگردیم؟
نگاهش به روبرو بود، دلم نیامد با این حال خراب و پریشان تنهایش بگذارم که بدتر از این شود. نگاهم را از نیم رخش گرفتم و به مقابل چشم دوختم و جوابش را دادم:
- اره میام. چرا که نه عزیزم.
بار اولم نبود که با او به خانه شان میرفتم. و او اطمینان کامل داشتم چون هیچوقت در این چندسال به من دست نزده بود و میدانست که حفظ شرایط تا قبل از ازدواج رسمی برایم خیلی مهم است. در همین فکر بودم که به خانه رسیدیم و ماشین را داخل پارکینگ گذاشت و باهم داخل رفتیم. علی که پشت سر من ایستاده بود گفت:
- بشین رو مبل من الان میرم باید برم چند تا خرید انجام بدم.
«باشه»ای گفتم و به سمت مبل رفتم و روی آن نشستم منتظر ماندم تا برگردد. صدای تیک و تاک ساعت سکوت سنگین را میشکست و لحظه به لحظه طاقتم را طاق کرده بود. بعد از بیست دقیقه صدای کلید انداختن آمد و من با خوشحالی از جایم بلند شدم تا به کمک علی بروم. اما به جای علی سه نفر جوان تنومند و هیکلی وارد خانه شدند، ترسیدم. چند قدم به عقب برداشتم. آب دهانم را را به سختی فرو دادم. نگاهم به پشت سر آنها بود، پس علی کجاست؟ اینها که بودند؟ فکرم را بلند بر سر زبان آوردم و گفتم
- شما کی هستید؟ چی میخواید؟ آقا علی کجاست؟
شخصی که از همه جلو تر ایستاده بود و قد کوتاه تری نسبت به دونفر دیگر داشت گفت:
-اومدیم طلبمونو بگیریم.
خندید و آن دونفر پشت بند او خندیدند.
- خب آقا علی کجاست؟ با ایشون کار دارید؟ کلیدخونه رو از کجا آوردید؟ اینجا خونه ی کس دیگه ایه...
- آقا علی تون به ما چهارصد میلیون بدهی داره. البته بیشترشو پرداخت کرده ولی یه مقداریش و نداشت ما هم یه هفته بردیمش گوشتمالیش دادیم و گوشیشو گشتیم یکم اطلاعات بدست بیاریم که عکس تورو دیدیم. قبول کردیم که در ازای تو از بقیه ی طلبمون بگذریم. آقا علی تون کلید و داد به ما.
ناگهان چشمانم سیاهی رفت و کل جهان شروع به چرخش دور سرم کرد. دستم را به دسته ی مبل فشار دادم تا نیافتم. ناگهان به سمتم هجوم آوردند. تا آمدم جیغ بزنم با ضربه ای سریع از طرف نفر جلویی از حال رفتم. چیزی بین خواب و بیداری بودم. من را داخل گونی ای کشان کشان بردند و داخل صندوق عقب انداختند. بی حس بودم. گریه هایم تمامی نداشت. تا اینکه بعد از چند ساعت من را در میان خانه ای خرابه در دل یک بیابان رها کردند...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #زنها_هم_انسانند | قسمت #اول
شهر تاریک بود مثل مردماش. خسته و با درد هر قدم را برمیداشتم و مسیر را طی میکردم. با دست هایم بدنم را پوشانده بودم و تکه پاره های لباسم را به هم نزدیک نگه میداشتم. چشم هایم میسوخت و خشک بود. انگار تیغی را در گلویم فرو کرده بودند و صدایی از گلویم بلند نمیشد. وسط بیابان، یک زن پیاده و تنها چه کاری از دستش بر میآمد؟ اتفاق های چند ساعت پیش را مرور کردم...
چند ساعت قبل؛
صدای تلفن همراهم بلند شد. نگاه از آینه روبرو گرفتم و گوشی را که روی کنسول بود را برداشتم و با دیدن نام علی لبخندی روی لبم نشست. قرار بود بیاد بیاید برای دیدنم. گفته بود چرخی در شهر میزنیم و تجدید دیدار میکنیم. چقدر اشتیاق داشتم برای دیدنش. وقت زیادی برای آرایش کردن صرف کردم. لباس های جدیدم را پوشیدم و حسابی به خود رسیدم؛ حتی گردنبندی که از همه گران تر بود انداختم. با میسکالی که انداخت فهمیدم که جلوی دَر رسیده. با عجله از پله ها پایین رفتم و تا دیدماش از خنده لبریز شدم. لبخندی زد و گفت:
- سوار شو خانوم خوشگله. دلم برات یه ذره شده بود.
جواب دادم:
- علی نمیدونی چقدر دلتنگت بودم. این یه هفته که مسافرت بودی داشتم از تنهایی دق میکردم.
لبخندش کش آمد و نگاهش را در چشمانم دوخت و گفت:
- منم همینطور عزیز دلم. آماده ای بریم؟
به نشانه تأیید سری تکان دادم و نگاهم را به مقابل دوختم.
چند ساعت در شهر گشتیم و خندیدیم و کلی حرف زدیم. برایش از اتفاقات هفته ای که گذشت و نبود گفتم، زیر و درشت را کف دستش گذاشتم و او همانطور که نگاهش به جاده بود و لبخند روی لب داشت هرازگاهی نگاهش را معطوف به من میکرد تا بفهماند حواسش به حرف هایم است. ناگهان تلفناش زنگ خورد. با دیدن شماره روی صفحه گوشی اخمهایش درهم رفت. با کمی مکث تماس را جواب داد.
- «چیه؟ آره انجام شده. چی؟ الان؟ قرارمون این نبودا. قرار بود خودم اوکیش کنم تا چند ساعت دیگه. نه اذیت نکن. الو. الو. اه حروم زاده.»
با خشم تلفن را روی داشبورد پرت کرد. خواستم دلیل آشفتگی اش را بپرسم ولی ترسیدم بیشتر از این بهم بریزد. ولی دلم را به دریا زدم و پرسیدم:
- چی شده عزیزم؟ کی زنگ زده بود؟
- هیچی باید بریم جایی. کاری پیش اومده باید انجام بدم. قبلش باید برم خونه لباسام و عوض کنم. مامان اینا خونه نیستن. میای بریم سریع برگردیم؟
نگاهش به روبرو بود، دلم نیامد با این حال خراب و پریشان تنهایش بگذارم که بدتر از این شود. نگاهم را از نیم رخش گرفتم و به مقابل چشم دوختم و جوابش را دادم:
- اره میام. چرا که نه عزیزم.
بار اولم نبود که با او به خانه شان میرفتم. و او اطمینان کامل داشتم چون هیچوقت در این چندسال به من دست نزده بود و میدانست که حفظ شرایط تا قبل از ازدواج رسمی برایم خیلی مهم است. در همین فکر بودم که به خانه رسیدیم و ماشین را داخل پارکینگ گذاشت و باهم داخل رفتیم. علی که پشت سر من ایستاده بود گفت:
- بشین رو مبل من الان میرم باید برم چند تا خرید انجام بدم.
«باشه»ای گفتم و به سمت مبل رفتم و روی آن نشستم منتظر ماندم تا برگردد. صدای تیک و تاک ساعت سکوت سنگین را میشکست و لحظه به لحظه طاقتم را طاق کرده بود. بعد از بیست دقیقه صدای کلید انداختن آمد و من با خوشحالی از جایم بلند شدم تا به کمک علی بروم. اما به جای علی سه نفر جوان تنومند و هیکلی وارد خانه شدند، ترسیدم. چند قدم به عقب برداشتم. آب دهانم را را به سختی فرو دادم. نگاهم به پشت سر آنها بود، پس علی کجاست؟ اینها که بودند؟ فکرم را بلند بر سر زبان آوردم و گفتم
- شما کی هستید؟ چی میخواید؟ آقا علی کجاست؟
شخصی که از همه جلو تر ایستاده بود و قد کوتاه تری نسبت به دونفر دیگر داشت گفت:
-اومدیم طلبمونو بگیریم.
خندید و آن دونفر پشت بند او خندیدند.
- خب آقا علی کجاست؟ با ایشون کار دارید؟ کلیدخونه رو از کجا آوردید؟ اینجا خونه ی کس دیگه ایه...
- آقا علی تون به ما چهارصد میلیون بدهی داره. البته بیشترشو پرداخت کرده ولی یه مقداریش و نداشت ما هم یه هفته بردیمش گوشتمالیش دادیم و گوشیشو گشتیم یکم اطلاعات بدست بیاریم که عکس تورو دیدیم. قبول کردیم که در ازای تو از بقیه ی طلبمون بگذریم. آقا علی تون کلید و داد به ما.
ناگهان چشمانم سیاهی رفت و کل جهان شروع به چرخش دور سرم کرد. دستم را به دسته ی مبل فشار دادم تا نیافتم. ناگهان به سمتم هجوم آوردند. تا آمدم جیغ بزنم با ضربه ای سریع از طرف نفر جلویی از حال رفتم. چیزی بین خواب و بیداری بودم. من را داخل گونی ای کشان کشان بردند و داخل صندوق عقب انداختند. بی حس بودم. گریه هایم تمامی نداشت. تا اینکه بعد از چند ساعت من را در میان خانه ای خرابه در دل یک بیابان رها کردند...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #زنها_هم_انسانند | قسمت #دوم
چسب دهانم را باز کردند، انگار که راه نفسم باز شده باشد، ولی بغض خفته در گلویم توان حرف زدن را از من گرفته بود. با ته مانده انرژی و با گریه فریاد زدم:
- حرومزاده های بی همه چیز، ازتون شکایت میکنم. بیچارتون میکنم.
ناگهان چند سیلی روی صورتم فرود آمد. همان شخصی که در ظاهر رئیس شان بود گفت:
- تو با این شرایط و قانون نمیتونی هیچ غلطی کنی. در ضمن هیچ شاهدی نداری. اون پسره... آقا علی تون هم که حرفی نمیزنه. چون پای خودش گیره.
با این حرفش به عقب برگشت و باهم شروع به خندیدن کردند. دیگر هیچ چیز نفهمیدم...
زمان حال؛
بالاخره به یک جای مشخص رسیدم که تابلو و مشخصه داشت. چند ماشین بی اهمیت از کنارم گذشتند، نیم ساعتی در کنار جاده بی پناه و پر درد و تنها قدم میزدم و به حالنزارم زار میزدم. ماشینی رد شد و ترمز زد. بعد از چند لحظه مردی جوان از با عجله از ماشین پیاده شد و به سمت من آمد و گفت:
- یا خدا چی شده خانوم. حالتون خوبه.
سریع کتش را درآورد و روی شانه های من انداخت و گفت:
- خانوم چه اتفاقی افتاده اینجا چیکار میکنید، با این سر و وضع؟
با گلوی خشک و صدای گرفته ام گفتم:
- آقا… میشه بریم پیش پلیس...
نگران نبودم. چون دیگر حسی نداشتم. حتی اگر توسط نزدیک ترین ها مورد خیانت قرار میگرفتم. دیگر حسی نداشتم. میخواستم خودکشی کنم ولی حالا نه، الان وقتش نبود. انتقام از آن حرامزاده ها واجب تر بودن. مرد با احتیاط گفت:
- سوار شید خانوم. در مسیر راه کج کرد و اجاره گرفت و به سمت خانهاش راند. سریع به خانه رفت و لباسی از مادرش گرفت و به من تحویل داد و بعد سمت آگاهی حرکت کردیم. مقابل درب آگاهی ترمز کرد. نگاهی به عقب انداخت.
- خواهرم اگه لازم دونستید، میخواید منم بیام تو.
داخل رفتیم و من همه چیز را شرح دادم و او که نامش سینا بود هم شهادت داد، گفت که من را با چه سر و وضعی پیدا کرده. قیافه ی آن سه نفر را از روی توضیحاتی که دادم کشیدند. فورا با نامه ای که گرفتم کار های وکالت و همزمان پزشکی قانونی انجام شد. در سالن انتظار نشسته بودم که پزشک امین وارد شد و شرح وقایع را بار دیگر و از سر اجبار برایش بازگو کردم. نفس عمیقی کشید و از به نشانه تاسف سری تکان داد و سرش را پایین انداخت. چند لحظه ای مشغول یادداشت شد و همانطور که نگاهش به کاغذ بود گفت:
- متأسفانه اتفاقی که برای تو افتاده، عملِ تجاوز؛ روزانه زنا و دخترا و حتی پسر بچه های زیادی قربانی اون هستن. اولین نکته ای که قابل توجه و اهمیت هست اینه که حتی کمتر از یک سوم این تجاوز ها، گزارشش موجود نیست.
عینکش را از روی چشم برداشت و لیوان روی میز را با آب درون پارچ پر کرد و به سمت من گرفت، با نگاه به دست بلند شده به سمت من و لیوان، آن را گرفتم و ادامه داد:
- بله همونطور که گفتم برخلاف تعداد تجاوز های زیاد تعداد خیلی کمی قربانی تجاوز، اقدام به شکایت و طی کردن مراحل قانونی میکنن. میدونی چرا؟ چون اول از ترس آبرو و بعد از ترس خانواده و جامعه روی همچین فاجعه بزرگی سرپوش میذارن و در واقع با خودخوری افسردگی های شدید اون رو در خودشون خفه میکنن.
نگاهی به من انداخت و مجددا عینکش را گذاشت و به برگه ها و پرونده مقابلش چشم دوخت و لبخندی زد و گفت:
- خیلی خوبه که افرادی مثل تو این جسارت و اعتماد به نفس رو دارن و با تکیه به اعتماد به نفس خوبشون اقدام به اطلاع رسانی به خانواده و مراجع قانونی میکنن. تو نمونه یه قهرمان هستی. در واقع قهرمان خودت هستی که با اتکا به وجودت و ارزشی که برای شخصیت خودت قائل هستی، با حواشی ها به مبارزه پرداختی و تصمیم درستی گرفتی. اینو باید بدونی که قانون و مراجع قضایی پشت و حامی شما هستش، مخصوصا تو این مورد بشدت مهم. شک نکن که پروندت به خوبی پیش میره.
صدای درب اتاق آمد و توجه ما به آن جلب شد. دختر جوانی وارد شد و تعدادی برگه را تحویل داد و رفت.
- راستی نکته مهمی که باید رعایت میکردی و انجام ندادی به خاطر عدم آگاهی اینه که بعد از اتفاقی مثل تجاوز مخصوصا وقتی دخول انجام میشه باید با همون لباس ها و همون ظاهر به مراجعه قانونی مراجعه کنی. چون این بزرگترین مدرکت هست. باید حداکثر چند ساعت بعد از اتفاق خودت رو میرسوندی که خوشبختانه خودت رو رسوندی. البته درسته لباسات و عوض کردی ولی همین مراجعه به موقع و شاهدت هم کارساز بود. من باید برم؛ جواب معاینه و آزمایشات تا فردا میاد. فقط یادت باشه ما زن ها نباید به خاطر زن بودنمون بترسیم و باعث خفقان بیشتر اوضاع بشیم. ما زنا نه تنها انسان، بلکه فرشته ایم.
لبخندی زد و سری به نشانه تأیید تکان داد و گفت:
- مراقب خودت باش دختر جون...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #زنها_هم_انسانند | قسمت #دوم
چسب دهانم را باز کردند، انگار که راه نفسم باز شده باشد، ولی بغض خفته در گلویم توان حرف زدن را از من گرفته بود. با ته مانده انرژی و با گریه فریاد زدم:
- حرومزاده های بی همه چیز، ازتون شکایت میکنم. بیچارتون میکنم.
ناگهان چند سیلی روی صورتم فرود آمد. همان شخصی که در ظاهر رئیس شان بود گفت:
- تو با این شرایط و قانون نمیتونی هیچ غلطی کنی. در ضمن هیچ شاهدی نداری. اون پسره... آقا علی تون هم که حرفی نمیزنه. چون پای خودش گیره.
با این حرفش به عقب برگشت و باهم شروع به خندیدن کردند. دیگر هیچ چیز نفهمیدم...
زمان حال؛
بالاخره به یک جای مشخص رسیدم که تابلو و مشخصه داشت. چند ماشین بی اهمیت از کنارم گذشتند، نیم ساعتی در کنار جاده بی پناه و پر درد و تنها قدم میزدم و به حالنزارم زار میزدم. ماشینی رد شد و ترمز زد. بعد از چند لحظه مردی جوان از با عجله از ماشین پیاده شد و به سمت من آمد و گفت:
- یا خدا چی شده خانوم. حالتون خوبه.
سریع کتش را درآورد و روی شانه های من انداخت و گفت:
- خانوم چه اتفاقی افتاده اینجا چیکار میکنید، با این سر و وضع؟
با گلوی خشک و صدای گرفته ام گفتم:
- آقا… میشه بریم پیش پلیس...
نگران نبودم. چون دیگر حسی نداشتم. حتی اگر توسط نزدیک ترین ها مورد خیانت قرار میگرفتم. دیگر حسی نداشتم. میخواستم خودکشی کنم ولی حالا نه، الان وقتش نبود. انتقام از آن حرامزاده ها واجب تر بودن. مرد با احتیاط گفت:
- سوار شید خانوم. در مسیر راه کج کرد و اجاره گرفت و به سمت خانهاش راند. سریع به خانه رفت و لباسی از مادرش گرفت و به من تحویل داد و بعد سمت آگاهی حرکت کردیم. مقابل درب آگاهی ترمز کرد. نگاهی به عقب انداخت.
- خواهرم اگه لازم دونستید، میخواید منم بیام تو.
داخل رفتیم و من همه چیز را شرح دادم و او که نامش سینا بود هم شهادت داد، گفت که من را با چه سر و وضعی پیدا کرده. قیافه ی آن سه نفر را از روی توضیحاتی که دادم کشیدند. فورا با نامه ای که گرفتم کار های وکالت و همزمان پزشکی قانونی انجام شد. در سالن انتظار نشسته بودم که پزشک امین وارد شد و شرح وقایع را بار دیگر و از سر اجبار برایش بازگو کردم. نفس عمیقی کشید و از به نشانه تاسف سری تکان داد و سرش را پایین انداخت. چند لحظه ای مشغول یادداشت شد و همانطور که نگاهش به کاغذ بود گفت:
- متأسفانه اتفاقی که برای تو افتاده، عملِ تجاوز؛ روزانه زنا و دخترا و حتی پسر بچه های زیادی قربانی اون هستن. اولین نکته ای که قابل توجه و اهمیت هست اینه که حتی کمتر از یک سوم این تجاوز ها، گزارشش موجود نیست.
عینکش را از روی چشم برداشت و لیوان روی میز را با آب درون پارچ پر کرد و به سمت من گرفت، با نگاه به دست بلند شده به سمت من و لیوان، آن را گرفتم و ادامه داد:
- بله همونطور که گفتم برخلاف تعداد تجاوز های زیاد تعداد خیلی کمی قربانی تجاوز، اقدام به شکایت و طی کردن مراحل قانونی میکنن. میدونی چرا؟ چون اول از ترس آبرو و بعد از ترس خانواده و جامعه روی همچین فاجعه بزرگی سرپوش میذارن و در واقع با خودخوری افسردگی های شدید اون رو در خودشون خفه میکنن.
نگاهی به من انداخت و مجددا عینکش را گذاشت و به برگه ها و پرونده مقابلش چشم دوخت و لبخندی زد و گفت:
- خیلی خوبه که افرادی مثل تو این جسارت و اعتماد به نفس رو دارن و با تکیه به اعتماد به نفس خوبشون اقدام به اطلاع رسانی به خانواده و مراجع قانونی میکنن. تو نمونه یه قهرمان هستی. در واقع قهرمان خودت هستی که با اتکا به وجودت و ارزشی که برای شخصیت خودت قائل هستی، با حواشی ها به مبارزه پرداختی و تصمیم درستی گرفتی. اینو باید بدونی که قانون و مراجع قضایی پشت و حامی شما هستش، مخصوصا تو این مورد بشدت مهم. شک نکن که پروندت به خوبی پیش میره.
صدای درب اتاق آمد و توجه ما به آن جلب شد. دختر جوانی وارد شد و تعدادی برگه را تحویل داد و رفت.
- راستی نکته مهمی که باید رعایت میکردی و انجام ندادی به خاطر عدم آگاهی اینه که بعد از اتفاقی مثل تجاوز مخصوصا وقتی دخول انجام میشه باید با همون لباس ها و همون ظاهر به مراجعه قانونی مراجعه کنی. چون این بزرگترین مدرکت هست. باید حداکثر چند ساعت بعد از اتفاق خودت رو میرسوندی که خوشبختانه خودت رو رسوندی. البته درسته لباسات و عوض کردی ولی همین مراجعه به موقع و شاهدت هم کارساز بود. من باید برم؛ جواب معاینه و آزمایشات تا فردا میاد. فقط یادت باشه ما زن ها نباید به خاطر زن بودنمون بترسیم و باعث خفقان بیشتر اوضاع بشیم. ما زنا نه تنها انسان، بلکه فرشته ایم.
لبخندی زد و سری به نشانه تأیید تکان داد و گفت:
- مراقب خودت باش دختر جون...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍7❤1
مجموعه آن شب
اپیزود #زنها_هم_انسانند | قسمت #سوم
من شدیدا پیگیر پرونده بودم. بعد از مدتی با من تماس گرفتند و گفتند که متهمین دستگیر شدند. از شوق سر از پا نمیشناختم. بالاخره توانستم درست اقدام کنم و نتیجه اش را ببینم. علی را هم همراه آنها دستگیر کرده بودند. ولی هیچ مدرکی برای محکوم کردنش نبود، گفته بود: «آنها دوستانش بودند و برای مدتی نبودم و کلید خونه را به آنها داده بود تا مدتی بمانند»؛ آنها نیز در کمال ناباوری حرفش را تایید کردند.
علی آزاد شد. من نمیتوانستم این موضوع را باور کنم. تصمیم گرفتم که خودم قصاصش کنم، محلول جوهر نمک برداشتم و به سمت خانهاش رفتم و زنگ زدم. بعد از چند دقیقه به جای خودش خانوادش آمدند. تا محلول جوهر نمک را دیدند، آن را از دستم گرفتند و از دسترسم خارج کردند و من را تا تونستند به باد کتک گرفتند. از درد بیهوش شدم و تا چشم باز کردم از درد به خود پیچیدم و صورتم میسوخت. دستم را به صورتم کشیدم، خون، سفیدی دستانم را قرمز کرد. دیگر چیزی نفهمیدم. گویا همسایه ها با دیدن آن صحنه سریعا با پلیس تماس گرفتند. چشمانم را در بیمارستان باز کردم. نگاهم به پنجره افتاد، قطرات باران با ریتم خاصی از روی پنجره پایین میآمدند. ناگهان احساس سرما وجودم را گرفت. خودم را زیر مَلحفه جمع کردم. شب سردی بود آن شب. صدای دختر جوانی از بیرون میآمد به سمت اتاقی که من در آن بودم نزدیک میشد. با ورودش متوجه بهوش آمدن من شد و همکارش را صدا زد. همزمان صدای مردانه ای هم آمد. دختر جوان مانع ورود او شد.
- شما اجازه بدید که اول ایشون معاینه بشه بعد میتونید ببینیدش.
مرد که گویا حوصله اش سر رفته بود گفت:
- خانم من چند ساعته اینجام حالا که بهوش اومدن باید چندتا سوال بپرسم. ایشون فعلا مجرم هستن و باید پاسخگوی چند سوال من باشن.
ناگهان ابرو هایم درهم جمع شد. صدای دختر جوان باز بلند شد:
- خدمتتون گفتم که ایشون اول باید معاینه بشه، سلامتی ایشون در اولویت ما هست، حالا مجرم یا بی گناه، منتظر باشید صداتون میکنم.
حرفش تمام نشده بود که دختر جوان و مردی میانسال وارد اتاق شدند و به سمت من آمدند. مرد میانسال که در ظاهر پزشک بود گفت:
- حالت چطوره دختر جان؟
سری به نشانه خوب بودن تکان دادم.
- زیاد گردنت و تکون نده. تازه خونریزیت قطع شده و بانداژ انجام شده. الان حالت تهوع، درد یا احساس سرگیجه که نداری؟
آرام دهانم را تکان دادم:
- نه.
ناگهان بغض گلویم را فشرد. حال روز من را که دید سری تکان داد و رو به یکی از آن دختر ها گفت:
- وضعیت بیمار استیبل هست. اینایی که مینویسم رو هر دوازده ساعت مصرف کنه. یه آرامبخش هم بهش بزنید که امشب راحت باشه.
سفارشاتش که تمام شد نگاهی به من انداخت و خارج شد. صدایش از بیرون آمد:
- میتونید سوالتون رو بپرسید ولی زیاد تحت فشار نذاریدش.
بعد از چند لحظه مردی با یونیفرم نیروی انتظامی وارد شد و نگاهی به دختر جوانی که در حال رسیدگی به من بود انداخت، دختر که کارش تمام شد از اتاق بیرون رفت. مامور به سمت من آمد و کنار تخت ایستاد. به سمتش برگشتم. نور سقف اتاق مانع درست دیده شدن چهره اش میشد.
- سلام خانوم سیدی. میدونم شرایط خوبی ندارید ولی باید به چند تا از سوالات من پاسخ بدید.
صدایش آشنا بود. قد و هیکلش نیز برایم خیلی آشنا بود.
سرم را جابه جا کردم تا چهرهاش را ببینم. بعد از چند لحظه مبهوت چهره اش شدم. مثل برق گرفته ها خشکم زده بود. چیزی که میدیدم اصلا قابل باور نبود. او... خودش بود، همان جوان هیکلی و قد کوتاه، در واقع رئیس آن سه نفر. لبخندی زد. دوست داشتم خواب باشد. آرام آرام جلو آمد با همان لبخند منزجر کنندهاش...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #زنها_هم_انسانند | قسمت #سوم
من شدیدا پیگیر پرونده بودم. بعد از مدتی با من تماس گرفتند و گفتند که متهمین دستگیر شدند. از شوق سر از پا نمیشناختم. بالاخره توانستم درست اقدام کنم و نتیجه اش را ببینم. علی را هم همراه آنها دستگیر کرده بودند. ولی هیچ مدرکی برای محکوم کردنش نبود، گفته بود: «آنها دوستانش بودند و برای مدتی نبودم و کلید خونه را به آنها داده بود تا مدتی بمانند»؛ آنها نیز در کمال ناباوری حرفش را تایید کردند.
علی آزاد شد. من نمیتوانستم این موضوع را باور کنم. تصمیم گرفتم که خودم قصاصش کنم، محلول جوهر نمک برداشتم و به سمت خانهاش رفتم و زنگ زدم. بعد از چند دقیقه به جای خودش خانوادش آمدند. تا محلول جوهر نمک را دیدند، آن را از دستم گرفتند و از دسترسم خارج کردند و من را تا تونستند به باد کتک گرفتند. از درد بیهوش شدم و تا چشم باز کردم از درد به خود پیچیدم و صورتم میسوخت. دستم را به صورتم کشیدم، خون، سفیدی دستانم را قرمز کرد. دیگر چیزی نفهمیدم. گویا همسایه ها با دیدن آن صحنه سریعا با پلیس تماس گرفتند. چشمانم را در بیمارستان باز کردم. نگاهم به پنجره افتاد، قطرات باران با ریتم خاصی از روی پنجره پایین میآمدند. ناگهان احساس سرما وجودم را گرفت. خودم را زیر مَلحفه جمع کردم. شب سردی بود آن شب. صدای دختر جوانی از بیرون میآمد به سمت اتاقی که من در آن بودم نزدیک میشد. با ورودش متوجه بهوش آمدن من شد و همکارش را صدا زد. همزمان صدای مردانه ای هم آمد. دختر جوان مانع ورود او شد.
- شما اجازه بدید که اول ایشون معاینه بشه بعد میتونید ببینیدش.
مرد که گویا حوصله اش سر رفته بود گفت:
- خانم من چند ساعته اینجام حالا که بهوش اومدن باید چندتا سوال بپرسم. ایشون فعلا مجرم هستن و باید پاسخگوی چند سوال من باشن.
ناگهان ابرو هایم درهم جمع شد. صدای دختر جوان باز بلند شد:
- خدمتتون گفتم که ایشون اول باید معاینه بشه، سلامتی ایشون در اولویت ما هست، حالا مجرم یا بی گناه، منتظر باشید صداتون میکنم.
حرفش تمام نشده بود که دختر جوان و مردی میانسال وارد اتاق شدند و به سمت من آمدند. مرد میانسال که در ظاهر پزشک بود گفت:
- حالت چطوره دختر جان؟
سری به نشانه خوب بودن تکان دادم.
- زیاد گردنت و تکون نده. تازه خونریزیت قطع شده و بانداژ انجام شده. الان حالت تهوع، درد یا احساس سرگیجه که نداری؟
آرام دهانم را تکان دادم:
- نه.
ناگهان بغض گلویم را فشرد. حال روز من را که دید سری تکان داد و رو به یکی از آن دختر ها گفت:
- وضعیت بیمار استیبل هست. اینایی که مینویسم رو هر دوازده ساعت مصرف کنه. یه آرامبخش هم بهش بزنید که امشب راحت باشه.
سفارشاتش که تمام شد نگاهی به من انداخت و خارج شد. صدایش از بیرون آمد:
- میتونید سوالتون رو بپرسید ولی زیاد تحت فشار نذاریدش.
بعد از چند لحظه مردی با یونیفرم نیروی انتظامی وارد شد و نگاهی به دختر جوانی که در حال رسیدگی به من بود انداخت، دختر که کارش تمام شد از اتاق بیرون رفت. مامور به سمت من آمد و کنار تخت ایستاد. به سمتش برگشتم. نور سقف اتاق مانع درست دیده شدن چهره اش میشد.
- سلام خانوم سیدی. میدونم شرایط خوبی ندارید ولی باید به چند تا از سوالات من پاسخ بدید.
صدایش آشنا بود. قد و هیکلش نیز برایم خیلی آشنا بود.
سرم را جابه جا کردم تا چهرهاش را ببینم. بعد از چند لحظه مبهوت چهره اش شدم. مثل برق گرفته ها خشکم زده بود. چیزی که میدیدم اصلا قابل باور نبود. او... خودش بود، همان جوان هیکلی و قد کوتاه، در واقع رئیس آن سه نفر. لبخندی زد. دوست داشتم خواب باشد. آرام آرام جلو آمد با همان لبخند منزجر کنندهاش...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍5
Forwarded from مرجان
محمد که دسته گل را به سمتش گرفت مستانه یک گام به او نزدیک تر شد. قلب خودش از فکر کردن به آن چه در سر داشت می کوبید با این حال، حالا که محمد با شیطنت بازی می کرد و سربه سرش می گذاشت قرار نبود، او هم پا پس بکشد.
دسته گل را گرفت و بعد دست آزادش را به جبران آغوش اولشان دور گردن محمد حلقه کرد. سرش را کمی کج کرد و در برابر نگاه پر لبخند محمد آرام و با ناز زمزمه کرد:
-من ازت خجالت نمی کشم عزیزم.
بعد قبل از اینکه محمد دوباره با شیطنت جوابش را بدهد، خودش را روی پاشنه ی پا بلند کرد تا اختلاف قدشان را جبران کند و بعد بوسه ای روی گونه اش نشاند. درست لحظه ای که خواست با لبخند عقب نشینی کند، دست محمد، محکم دور کمرش حلقه شد و اجازه ی فاصله گرفتن را از او گرفت. مستانه را تنگ سینه اش نشاند و با لبخند در چشم هایش خیره شد و گفت:
-آفرین! اصلا زن و شوهر که از هم خجالت نمی کشن! هوم؟!
گفت و نگاهش را به سمت لب های صورتی و براق مستانه هدایت کرد.
قلب مستانه می کوبید و تپش های تند قلب محمد را روی سینه اش حس می کرد. دست دیگر محمد بالا آمد و روی شانه اش نشست و مستانه را در فضای سینه اش محبوس کرد. محمد نگاهش را از لب هایش برداشت و خیره در عسلی هایش شد. دوباره نگاهش برایش آغوش باز کرد انگار! سرش را کمی جلوتر آورد و خیره در نگاه بی تاب مستانه آرام لب زد:
-این جوری نگام نکن مستانه!
پدرش مستانه صدایش می زد و می گفت خودم از آوردن اسمت مست می شم!
قرار نبود محمد " مستانه " بگوید و او از شنیدم اسمش این طور مست و بی قرار شود. خارج شدن اسم محمد از میان لب هایش واکنش هیجانی و بی اراده ی آن لحظه اش بود.
جواب محمد اما حساب شده بود. "جان محمدی" که درست کنار گوشش زمزمه کرد، گرم، پرشور و پر از خواستن بود.
لحظه ای کوتاه پیشانی اش را به پیشانی مستانه تکیه داد و با دستی که روی شانه ی عریانش نشسته بود او را به خودش نزدیک تر کرد و درست لحظه ای که مستانه دید که محمد سرش را جلو آورد، چشم هایش بی اختیار بسته شد.
مقصد لب های محمد اما برخلاف انتظارش، جایی گوشه ی لب هایش بود. هزاران پروانه در سینه ی مستانه بال و پر زدند. مستانه نفس عمیق و لرزانی کشید و آرام لای چشم هایش را باز کرد. نگاهشان که در هم گره خورد، به جای آن همه شیطنتی که در چشم های محمد لانه کرده بود، یک دنیا عشق و مهر و خواستن بود که شب سیاه چشم هایش را درخشان و براق کرده بود.
سرش را به سمت سینه اش برد و این بار زیر گوشش آرام لب زد:
-چه جوری اومدی وسط قلبم نشستی که خودمم نفهمیدم مستانه!
🌺🌺🌺🌺
https://t.me/+M1ALvQmqnTFiZGM8
دسته گل را گرفت و بعد دست آزادش را به جبران آغوش اولشان دور گردن محمد حلقه کرد. سرش را کمی کج کرد و در برابر نگاه پر لبخند محمد آرام و با ناز زمزمه کرد:
-من ازت خجالت نمی کشم عزیزم.
بعد قبل از اینکه محمد دوباره با شیطنت جوابش را بدهد، خودش را روی پاشنه ی پا بلند کرد تا اختلاف قدشان را جبران کند و بعد بوسه ای روی گونه اش نشاند. درست لحظه ای که خواست با لبخند عقب نشینی کند، دست محمد، محکم دور کمرش حلقه شد و اجازه ی فاصله گرفتن را از او گرفت. مستانه را تنگ سینه اش نشاند و با لبخند در چشم هایش خیره شد و گفت:
-آفرین! اصلا زن و شوهر که از هم خجالت نمی کشن! هوم؟!
گفت و نگاهش را به سمت لب های صورتی و براق مستانه هدایت کرد.
قلب مستانه می کوبید و تپش های تند قلب محمد را روی سینه اش حس می کرد. دست دیگر محمد بالا آمد و روی شانه اش نشست و مستانه را در فضای سینه اش محبوس کرد. محمد نگاهش را از لب هایش برداشت و خیره در عسلی هایش شد. دوباره نگاهش برایش آغوش باز کرد انگار! سرش را کمی جلوتر آورد و خیره در نگاه بی تاب مستانه آرام لب زد:
-این جوری نگام نکن مستانه!
پدرش مستانه صدایش می زد و می گفت خودم از آوردن اسمت مست می شم!
قرار نبود محمد " مستانه " بگوید و او از شنیدم اسمش این طور مست و بی قرار شود. خارج شدن اسم محمد از میان لب هایش واکنش هیجانی و بی اراده ی آن لحظه اش بود.
جواب محمد اما حساب شده بود. "جان محمدی" که درست کنار گوشش زمزمه کرد، گرم، پرشور و پر از خواستن بود.
لحظه ای کوتاه پیشانی اش را به پیشانی مستانه تکیه داد و با دستی که روی شانه ی عریانش نشسته بود او را به خودش نزدیک تر کرد و درست لحظه ای که مستانه دید که محمد سرش را جلو آورد، چشم هایش بی اختیار بسته شد.
مقصد لب های محمد اما برخلاف انتظارش، جایی گوشه ی لب هایش بود. هزاران پروانه در سینه ی مستانه بال و پر زدند. مستانه نفس عمیق و لرزانی کشید و آرام لای چشم هایش را باز کرد. نگاهشان که در هم گره خورد، به جای آن همه شیطنتی که در چشم های محمد لانه کرده بود، یک دنیا عشق و مهر و خواستن بود که شب سیاه چشم هایش را درخشان و براق کرده بود.
سرش را به سمت سینه اش برد و این بار زیر گوشش آرام لب زد:
-چه جوری اومدی وسط قلبم نشستی که خودمم نفهمیدم مستانه!
🌺🌺🌺🌺
https://t.me/+M1ALvQmqnTFiZGM8
Telegram
کانال مرجان مرندی (وصلهی جانم)
بسم الله الرحمن الرحیم
نویسنده رمان های :
ارزوهای پرتقالی- ماه من بمان( چاپ شده)
نشون به اون نشونی- هوژین(در دست چاپ)
این قصه قرارداد چاپ دارد، کپی و پخش آن بدون رضایت نویسنده است
ارتباط با نویسنده:
@author_marjan_marandi
نویسنده رمان های :
ارزوهای پرتقالی- ماه من بمان( چاپ شده)
نشون به اون نشونی- هوژین(در دست چاپ)
این قصه قرارداد چاپ دارد، کپی و پخش آن بدون رضایت نویسنده است
ارتباط با نویسنده:
@author_marjan_marandi
👍8❤3
مجموعه آن شب
اپیزود #زنها_هم_انسانند | قسمت #چهارم (آخر)
در سیاهی عجیبی غوطه ور بودم و نفسم بند آمده بود، ناگهان با ترس از خواب پریدم. سرم را از کنسول بلند کردم صدایی آشنا در گوشم پیچید برای لحظاتی قلبم در سینه ام از حرکت ایستاده بود.
به زور نفس عمیقی کشیدم. صدای زنگ موبایلم بود. روی کنسول آرایش با چشم دنبالش گشتم، تلفن را برداشتم. نام علی روی آن نقش بسته بود. ناخواسته اخمی کردم. مردد بودم در پاسخ دادن. ناگهان تماس قطع شد. نگاهی به اطرف کردم. انگار آماده بودم برای بیرون رفتن. کمی به چهره آراسته خودم در آینه نگاهی کردم. تازه یادم آمد. قرار بود با علی بیرون برویم. بعد از یک هفته بود که برگشته بود، تماس گرفت و گفت میخواهد همدیگر را ببینیم. سری تکان دادم که مجددا صدای تلفن همراهم بلند شد. علی بود. اینبار تماس را پاسخ دادم.
- سلام عزیزم. چرا جواب نمیدی؟ ببین شرمنده دیر شد من جلو درم بیا عزیزم. نگاهی به ساعت انداختم و بدون اینکه حرفی بزنم تماس را قطع کردم.
از پله ها پایین رفتم و درب خانه را بستم و با چشم دنبال ماشین گشتم تا او را دیدم ناخودآگاه اخمم مجددا درهم کشیده شد. به سمت ماشین حرکت کردم. من را که دید لبخندی زد و گفت:
- سوار شو خانوم خوشگله. دلم برات یه ذره شده بود.
جوابی ندادم، نگاهش کردم. و چیزی که ذهنم را درگیر کرده بود را پرسیدم
- این یه هفته که مسافرت بودی، دلیل رفتنت چی بود؟ کجا بودی واقعا؟
لبخندش جمع شد، نگاهش را در چشمانم دوخت و گفت:
- چیزی شده عزیزم. اصلا چرا سوار نمیشی؟
نگاهی به اطراف کردم و به آرامی درب ماشین را باز کرده و نشستم. علی متعجب به رفتار های سرد من چشم دوخته بود.
- یعنی نیم ساعت تاخیر اینقدر ناراحتی داره؟
نمیدانستم از چه باید عصبی باشم، چیزی را به یاد نمیآوردم. حتی نمیدانستم چرا دیر کرده. فقط همان کابوس منحوس مانند نوار از مقابل چشمانم میگذشت. اگر خواب بود چرا همه چیز همانگونه پیش میرود؟
- کجایی آخه شما خانومی؟ حالا بریم من از دلت درمیارم، ببینیم آماده ای بریم؟
به نشانه تأیید سری تکان دادم و نگاهم را به مقابل دوختم.
چند ساعت در شهر گشتیم و خرید کرد و کلی تلاش کرد تا لبخند به لبم بیاورد کلی حرف زد. برایم از اتفاقات هفته ای که گذشت و نبود گفت او همانطور که نگاهش به جاده بود و لبخند روی لب داشت هرازگاهی نگاهش را معطوف به من میکرد تا بفهمد حواسم به حرف هایش هست یا نه؟
بعد از سکوت چند ساعته ام سوالی که ذهنم را مشغول کرده بود را پرسیدم:
- تو چهارصد میلیون قرض گرفتی؟
ناگهان لبخند از روی لبش محو شد ماشین را به سمت کند رو برد و در جایی مناسب پارک کرد. به سمتم برگشت، شگفت زده نگاهم کرد و من کماکان نگاهم به پیش رو بود. آرام لب باز کرد:
- متوجه منظورت نمیشم عزیزم؟
بدون اینکه نگاه از پیش رو بگیرم سوالم را مصمم تکرار کردم:
- تو چهارصد تومن پول قرض گرفتی؟
متعجب تر از قبل به من چشم دوخت. نفس عمیقی کشید و سری تکان داد.
- آره... آره خب، تو از کجا میدونی؟
- چقدرش و پس دادی؟
خواست دستم را بگیرد که با اخم به سمتش برگشتم. متوجه منظورم شد و جواب داد:
- همه شو تسویه کردم، چطور مگه عزیزم؟ این ماجرا رو فقط پدر و مادرم ميدونستن، در واقع اون پول رو برای سرمایه گذاری تو یه ارز دیجیتال میخواستم. بعد از چند ماه تونستم دوبرابر پول به اضافهی اصلشو بگیرم و بدهی رو بدم. خواستم پول مراسمو تمام و کمال داشته باشیم.
لبخندی روی لبش نقش بست. با توضیحاتش کمی دلگرم شدم. آرام اخم از روی صورتم محو شد و آسوده خاطر شدم. لبخندش کش آمد.
- چی شده عزیزم؟ واقعا شوکه شدم. اومدم سورپرایزت کنم خودم سورپرایز شدم. حالا دیگه اخم نکن. بعد از یه هفته اومدم. دلم برات تنگ شده خوشگلم. بریم که کلی کار داریم. حالا لبخند بزن تا حرکت کنم. نگاهی به او انداختم و لبخندی کمرنگ روی لبم نقش بست. لبخند علی تبدیل به خنده شد و ماشین را روشن کرد و خواست که حرکت کند که ناگهان تلفناش زنگ خورد. با دیدن شماره روی صفحه گوشی اخمهایش درهم رفت. با کمی مکث تلفن را پایین آورد مردد بود در جواب دادن، بعد از چند لحظه تماس را جواب داد...
اپیزود بعد #پاییز
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #زنها_هم_انسانند | قسمت #چهارم (آخر)
در سیاهی عجیبی غوطه ور بودم و نفسم بند آمده بود، ناگهان با ترس از خواب پریدم. سرم را از کنسول بلند کردم صدایی آشنا در گوشم پیچید برای لحظاتی قلبم در سینه ام از حرکت ایستاده بود.
به زور نفس عمیقی کشیدم. صدای زنگ موبایلم بود. روی کنسول آرایش با چشم دنبالش گشتم، تلفن را برداشتم. نام علی روی آن نقش بسته بود. ناخواسته اخمی کردم. مردد بودم در پاسخ دادن. ناگهان تماس قطع شد. نگاهی به اطرف کردم. انگار آماده بودم برای بیرون رفتن. کمی به چهره آراسته خودم در آینه نگاهی کردم. تازه یادم آمد. قرار بود با علی بیرون برویم. بعد از یک هفته بود که برگشته بود، تماس گرفت و گفت میخواهد همدیگر را ببینیم. سری تکان دادم که مجددا صدای تلفن همراهم بلند شد. علی بود. اینبار تماس را پاسخ دادم.
- سلام عزیزم. چرا جواب نمیدی؟ ببین شرمنده دیر شد من جلو درم بیا عزیزم. نگاهی به ساعت انداختم و بدون اینکه حرفی بزنم تماس را قطع کردم.
از پله ها پایین رفتم و درب خانه را بستم و با چشم دنبال ماشین گشتم تا او را دیدم ناخودآگاه اخمم مجددا درهم کشیده شد. به سمت ماشین حرکت کردم. من را که دید لبخندی زد و گفت:
- سوار شو خانوم خوشگله. دلم برات یه ذره شده بود.
جوابی ندادم، نگاهش کردم. و چیزی که ذهنم را درگیر کرده بود را پرسیدم
- این یه هفته که مسافرت بودی، دلیل رفتنت چی بود؟ کجا بودی واقعا؟
لبخندش جمع شد، نگاهش را در چشمانم دوخت و گفت:
- چیزی شده عزیزم. اصلا چرا سوار نمیشی؟
نگاهی به اطراف کردم و به آرامی درب ماشین را باز کرده و نشستم. علی متعجب به رفتار های سرد من چشم دوخته بود.
- یعنی نیم ساعت تاخیر اینقدر ناراحتی داره؟
نمیدانستم از چه باید عصبی باشم، چیزی را به یاد نمیآوردم. حتی نمیدانستم چرا دیر کرده. فقط همان کابوس منحوس مانند نوار از مقابل چشمانم میگذشت. اگر خواب بود چرا همه چیز همانگونه پیش میرود؟
- کجایی آخه شما خانومی؟ حالا بریم من از دلت درمیارم، ببینیم آماده ای بریم؟
به نشانه تأیید سری تکان دادم و نگاهم را به مقابل دوختم.
چند ساعت در شهر گشتیم و خرید کرد و کلی تلاش کرد تا لبخند به لبم بیاورد کلی حرف زد. برایم از اتفاقات هفته ای که گذشت و نبود گفت او همانطور که نگاهش به جاده بود و لبخند روی لب داشت هرازگاهی نگاهش را معطوف به من میکرد تا بفهمد حواسم به حرف هایش هست یا نه؟
بعد از سکوت چند ساعته ام سوالی که ذهنم را مشغول کرده بود را پرسیدم:
- تو چهارصد میلیون قرض گرفتی؟
ناگهان لبخند از روی لبش محو شد ماشین را به سمت کند رو برد و در جایی مناسب پارک کرد. به سمتم برگشت، شگفت زده نگاهم کرد و من کماکان نگاهم به پیش رو بود. آرام لب باز کرد:
- متوجه منظورت نمیشم عزیزم؟
بدون اینکه نگاه از پیش رو بگیرم سوالم را مصمم تکرار کردم:
- تو چهارصد تومن پول قرض گرفتی؟
متعجب تر از قبل به من چشم دوخت. نفس عمیقی کشید و سری تکان داد.
- آره... آره خب، تو از کجا میدونی؟
- چقدرش و پس دادی؟
خواست دستم را بگیرد که با اخم به سمتش برگشتم. متوجه منظورم شد و جواب داد:
- همه شو تسویه کردم، چطور مگه عزیزم؟ این ماجرا رو فقط پدر و مادرم ميدونستن، در واقع اون پول رو برای سرمایه گذاری تو یه ارز دیجیتال میخواستم. بعد از چند ماه تونستم دوبرابر پول به اضافهی اصلشو بگیرم و بدهی رو بدم. خواستم پول مراسمو تمام و کمال داشته باشیم.
لبخندی روی لبش نقش بست. با توضیحاتش کمی دلگرم شدم. آرام اخم از روی صورتم محو شد و آسوده خاطر شدم. لبخندش کش آمد.
- چی شده عزیزم؟ واقعا شوکه شدم. اومدم سورپرایزت کنم خودم سورپرایز شدم. حالا دیگه اخم نکن. بعد از یه هفته اومدم. دلم برات تنگ شده خوشگلم. بریم که کلی کار داریم. حالا لبخند بزن تا حرکت کنم. نگاهی به او انداختم و لبخندی کمرنگ روی لبم نقش بست. لبخند علی تبدیل به خنده شد و ماشین را روشن کرد و خواست که حرکت کند که ناگهان تلفناش زنگ خورد. با دیدن شماره روی صفحه گوشی اخمهایش درهم رفت. با کمی مکث تلفن را پایین آورد مردد بود در جواب دادن، بعد از چند لحظه تماس را جواب داد...
اپیزود بعد #پاییز
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍5❤1