سایت محمدجعفر مصفا
5.2K subscribers
1.58K photos
772 videos
52 files
442 links
کانال رسمی وب‌سایت محمدجعفر مصفا

سایت رسمی:
www.mossaffa.com

ادمین:
@PanevisAdmin

صفحهٔ اینستاگرام:
https://www.instagram.com/mjmossaffa

نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

کانال کریشنامورتی:
@Krishnamurti

نیکول لپرا:
@NicoleLePera
‌
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
اخلاقِ فکری

اخلاقِ «وجود»ی یا فکری عینِ بی‌اخلاقی است؛ یک ریا و نمایشِ موجهِ اجتماعی است؛ اخلاقِ فکری لعابی است بر روی یک منبعِ عظیم از خشم و نفرت و میلِ فریب و آزار. اگر جز این بود در ذهن چه می‌کرد؟ اگر ریگی به کفشِ «خود» نیست، اگر به قصدِ نمایش نیست چرا ذهن باید مقدارِ هنگفتی انرژی خرجِ حملِ آن کند؟! «خود» ابزارِ نمایش است؛ هیچ واقعیتی در آن نیست. در من چگونه می‌تواند صفتی واقعی به نامِ دوستی نهفته باشد در حالی که قوی‌ترین محرکِ روابطِ من ارضای میلِ خشم و فریب است؟

در من چگونه ممکن است احساسِ رضایت، غنا و بی‌نیازی وجود داشته‌باشد در حالی که «هستی»ام عینِ آزمندی است؛ در حالی که هر چه در توبرۀ «شخصیت» می‌ریزم باز هم احساسِ تهی بودن و فقرِ درونی می‌کنم. من چگونه می‌توانم «درویش» باشم در حالی که حتی کلمۀ «درویش» را هم وسیلۀ «چیزی بودن» قرار می‌دهم.

کتاب «هله»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
دریا

حرکتِ فکریِ ما در حالِ حاضر مثلِ حرکتِ موشی است که گربه دنبالش کرده باشد. یعنی آن‌طور هراس‌آلود، شتاب‌زده، بی‌نظم و درهم‌وبرهم است. فکرِ ما مدام در حالِ فرار از خودش است ـ خودش هم موش است و هم گربه. یک قسمتِ فکر از قسمتِ دیگر می‌ترسد و از آن فرار می‌کند.

حالا اگر ذهن چنین حرکتِ ترس‌آلود و نفرت‌آلود و شتاب‌زده و بی‌نظمی نداشته باشد، چه اتفاقی می‌افتد؟ آرام می‌گیرد. در چنین کیفیتی ترس و نفرت از ذهن برخاسته است و ذهن با یک حرکتِ عمیق، صبورانه، بی‌شتاب، منظم و منطقی به‌جای آن‌که مشغول به خودش باشد، مشغول به زندگی می‌شود. از عالمِ اوهامِ ارزشیِ خود به دنیایِ واقعیات می‌آید.

و البته در این حالت زندگیِ انسان بسیار ساده می‌شود ـ ساده و عمیق، مثلِ دریا.

کتابِ «انسان در اسارتِ فکر»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌‌
چگونه باید "من" را از بين برد؟

ما "هويت فکری" را چيزی جدا از فکر تصور می‌کنيم و تمام توجه‌مان به يک پديدۀ جدا از فکر است، نه به خود فکر. به "من" نظر داريم، نه به خالق آن، که فکر است. و همين اشتباه علت پابرجاماندن و استمرار اين پديده و مسائل ناشی از آن است.

ما می‌گوييم چگونه بايد "من" را از بين برد؟ غافل از اينکه "من" وجود ندارد تا از بين بردن آن مطرح باشد. مسألۀ ما عبارت است از يک اشتباه ذهنی. و رفع اين اشتباه ذهنی مطرح است، نه "از بين بردن" چيزی.

کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
پرونده

شما یک روز به جریانات فکری خودتان توجه کنید ببینید فکر با شما چه می‌کند، به چه اباطیلی خودش را مشغول می‌دارد. توجه کنید ببینید چه مقدار از فکر‌هایی که در ذهن شما جریان دارد واقعاً لازم است و به درد زندگی‌تان می‌خورد، و چه مقدار زائد و "هوایی" و پرت‌ و پلاست.

شما سی چهل سال پیش به من اهانت کرده‌اید، به صورت من سیلی‌ زده‌اید. سیلی و اهانت شما یک بار بوده است، ولی مثل اینکه من هزارها بار از شما سیلی خورده‌ام و هنوز هم دارم می‌خورم. خب، از سی چهل سال پیش به این طرف ذهن من چند بار باید اهانت شما را نشخوار کند؟ ده بار؟ صد بار؟ هزار بار؟

پرونده اهانت شما در انبار حافظهٔ من بایگانی است و به مناسبت‌های مختلف به آن مراجعه می‌کنم. وقتی هم مراجعه نکنم، وجود و حضور آن را همیشه در یک گوشهٔ ذهنم حس می‌کنم. سنگینی هزاران پرونده نظیر اهانت و بی‌عرضگی را من همیشه حس می‌کنم.

آیا این کم وخامتی است؟ خدایا اگر ما این سنگینی و کرختی ناشی از آن را مسأله ندانیم، پس چه چیز را مسأله می‌دانیم؟! اینکه پسر فلان‌کس مهندس شده است و پسر من کشاورز؟ اینکه مبل من کم‌ارزش‌تر از مبل شماست؟

خدایا ما را کمک کن تا درک کنیم که در چه دامی فرو افتاده‌ایم! چگونه فکر مغز ما را شکنجه می‌کند، چگونه یک لحظه ما را راحت نمی‌گذارد.

«انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا

@MossaffaDotCom
‌
سیری‌ناپذیری

توجه نکرده‌اید که ما به هر جا می‌رسیم و هر چه بدست می‌آوریم باز هم احساس سردی روحی و خلاء می‌کنیم و هی بیشتر و بیشتر می‌دویم تا به جایی برسیم؟ این دویدنها و سیرنشدنها برای چیست؟ چرا؟

هفت دریا را درآشامد هنوز
کم نگردد سوزش این حلق‌سوز

برای این است که آب را گم کرده است و اکنون سراب را به جای آب می‌نوشد. آن بزرگی‌ای که من گم کرده‌ام چیزی نیست که اکنون شهرت و معروفیت و محبوبیت بتوانند آنرا جبران کنند. شهرت به من یکنوع لذت سطحی و سرمستی توأم با دلهره و ترس می‌دهد. ولی جای عشق و جای شور و شعف ذاتی مرا نمی‌گیرد.

«انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
مبالغه

واکنش های یک انسان آزاد و خردمند، متناسب با موضوعات است، خشم و نفرت چه تناسبی با حمله یا دفاع دارد؟ در بروز خشم و نفرت پای هویت فکری در کار است. نیازها، خصوصیات و اقتضائاتی در این پدیده هست که منجر به خشم و نفرت می‌گردد.

مثلا یکی از نیازها یا اقتضائات آن، مبالغه است. مبالغه در هر زمینه نقش خاصی دارد، مثلا انسان میل دارد ناتوانی خود را فوق العاده شدید بداند تا توجیهی باشد برای حفظ پایگاه.

میل دارد حقارت خود را خیلی شدید تصور کند تا محرکی باشد برای دویدن و دست یافتن به ارزش‌ها.

خشم و نفرت نیز موتور نیرومندی است که انسان را حرکت می‌دهد. بنابراین باید حتی بطور عمدی آنرا در خود تقویت کنیم. وقتی کسی ضربه‌ای به تو می‌زند چرا اولاً بارها و بارها آنرا در ذهنت، تکرار می‌کنی؟، ثانیاً چرا میل داری ضربه را یا اهانتی را که به تو شده است، سنگین‌تر از آنچه واقعاً هست تصور کنی؟

آیا نمی‌خواهی به این طریق مستمسکی برای خشم و نفرت ورزیدن داشته باشی؟

برگرفته از کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
سوال مفید
محمدجعفر مصفا
سوم ژانویه ۲۰۱۵

@mossaffadotcom
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
همگونی

یکی از حیله‌های فکر برای ندیدن پوچی خود (توجه داشته باشید که «فکر» و «هویت فکری» هر دو یک پدیده و حاصل یک جریانند) این است که خودش را به یک سری عوامل و پدیده‌هایی که خودش میل دارد آنها را واقعی تصور کند، می‌چسباند؛ بین خودش و آن عوامل نوعی خویشی و بستگی ایجاد می‌کند تا در این ادغام و یکی شدن، پوچی خود را گم کند و آن را نبیند. به‌عبارت دیگر، از طریق این بستگی و خویشی، فکر خودش را عین همان عوامل و پدیده‌های واقعی تصور می‌کند. مثلاً شما نظریات مارکس یا دیگری را مطالعه کرده و آنها را در حافظه نگه داشته‌اید. اکنون از این نظریات برای خود «هویت» ساخته‌اید؛ حال می‌گویید چون سیستم نظری مارکس واقعیت دارد، پس هویت من هم که عبارت از همان نظریات است، واقعیت دارد - هویت من عبارت است از یک انسان روشنفکر،
متعهد، انقلابی و علمی‌گرا. شخص دیگری همین کار را با نظریات سارتر یا هگل می‌کند. یک نفر دیگر همین بستگی و خویشی را بین خودش و پول، خودش و مبل،
خودش و شغلش، خودش و مملکتش، خودش و ملت و فامیلش برقرار می‌کند؛ و تصور مبهمی که دربارهٔ هویت خود پیدا می‌کند این است که چون پول و مملکت و شغل یک واقعیت است، هویت من هم که قوم و خویش همین پول و مملکت، یا عین پول و مملکت است، نیز یک واقعیت است. و خدا می‌داند که از این جریان چه مسائلی به بار می‌آید! شما فکر می‌کنید جنگ و اختلاف من و شما از کجا شروع می‌شود؟ جنگ ملت‌ها، که از افرادی مثل من و شما تشکیل شده‌اند، بر سر چیست؟ شما از نظریات مارکس برای خود هویت ساخته‌اید و من از نظریات دیگری. بعد هر یک از ما در ظاهر به‌عنوان دفاع از حق و حقیقت و در باطن برای دفاع از هویت «خود» مثل آب خوردن یکدیگر را سلاخی می‌کنیم!

One of the tricks of thought is to cover up its own emptiness. (Note: “thought” and the “thought identity” are the same phenomenon and the result of the same process.) Thought does this by associating itself with a series of real or imaginary phenomena (events, circumstances, incidents, theories etc.) and then claims certain kinship with those. It is through such integration that thought attempts to disguise its emptiness. In other words, thought imagines itself to be the same as, and identical to those phenomena.

For example, say that you have studied and memorized Karl Marx’s theories. Then, from those theories, you have spun an identity for yourself. In essence, what you are saying is that since Marx's theoretical system is real, then your identity, which is made of the same theories, is also real. You are now an intellectual, a committed revolutionary, and a promoter of science. Someone else does the same thing with Jean Paul Sartre’s, Friedrich Hegel’s, or somebody else's theories. Another person may feel a kinship with, and establish a relationship between, themselves and money, themselves and their job, themselves and their country or family. This creates a vague notion that since money, job, country, and family are real, so is one’s identity.

Heaven only knows what kind of problems this process breeds! How do you think wars and conflicts start between you and me? What do you think is the cause of wars between nations that consist of individuals like us? If you have created an identity for yourself from Marxist viewpoints, and I have made an identity from another’s viewpoints, then outwardly each one of us is in defense of our righteousness, and inwardly, in defense of our self-identities, and the result is that we slaughter one another!

کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی

@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
بی لا و بلی

تا زمانی که فن، روش، آیین و طرز نگرش "منفی" را که مترادف است با "حیرانی"، "بی لا و بلی"، "نه می‌دانم و نه نمی‌دانم"، "مات شدن"؛ و در یک کلام هنر "ندانستن" را نیاموخته و تجربه نکرده‌ای، هر تلاش و تدبیر و اندیشه‌ات حکم نفت بر آتش ریختن، یا به قول حضرت مولوی حکم "خون به خون شستن" را دارد.

کتاب "نامه‌ای به ندیده‌ام"
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
نظرقربانی

فرض کنیم در من تواضع، رحم، ملایمت، نوعدوستی و همۀ حسنات وجود دارد؛ بسیار خوب، وجود داشته باشد. دیگر یک برج و باروی فخرآمیز به نام "من" از آن ساختن برای چیست؟ ساز و دهل و تجلیل دیگر برای چیست؟ آیا برای این نیست که باطناً بر بی‌اصالتی آنها آگاهم، و می‌دانم که اینها فقط وسیلۀ نمایش و مبارزه در یک رابطۀ مبتنی بر خصومت پنهان است؟ آیا تجلیل و ستایش، و "تابو"یی ساختن از آنها نقش نظرقربانی را ندارد برای اینکه آنها را از نظر بد محفوظ دارد، یا سؤال‌ناپذیرشان گرداند؟!

کتاب «هله»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
تسویف

اگر من به وخامتِ این پدیدهٔ خیالی که پندارِ خودم علتِ وجود آن است پی برده‌ام و صادقانه می‌خواهم که دیگر وجود نداشته باشد، چرا یکباره ذهنم از پنداراندیشی باز نایستد؟

آیا این معنا دارد که یک پدیدهٔ پنداری را هم خود ذهن خلق کند و هم خودش بخواهد آن را به مرور از بین ببرد؟ متوجه سوال هستید؟

اگر من متوجهِ وخامتِ "هویت فکری" شده‌ام چرا یکباره آن را از بین نبرم؟ چرا امروز و فردا کنم؟

امروز و فردا کردن از حیله‌های فکر است برای تداومِ "من".

کتاب "تفکر زائد"
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
این واقعیت را در باطن درک کن که اندیشه فقط اندیشه است، نه بیشتر. در آن صورت می‌بینی که یک پالایش خودبه‌خودی در ذهنت صورت گرفته و یک بار زائد از آن تکانده شده است.

درک حسی و باطنی این واقعیت که اندیشه فقط اندیشه است، نه چیزی بیشتر، ذهن را خودبه‌خود از "حقیر" و "خجالتی" و "ترسـو" پاک می‌کند. ابزاری که کار آن فقط اندیشیدن است، نمی‌تواند دوستی یا نفرت در خود داشته باشد. در اندیشه ترکیب، مایـه یـا ملاطی به نام دوستی، نفرت، حقارت و غیره وجود ندارد. ایـن "مركـز" تصـوّری تشکیل‌دهندۀ هویت فکری است که ذهن را وامی‌دارد، بـه آن فشـار می‌آورد که در فلان مورد نام اندیشه را بگذار ترس، در فلان مورد بگذار موفقیت، در فلان مـورد بگذار کام و در فلان مورد بگذار ناکام!

کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
علت تجلیل اخلاقیات در جامعه چیست؟

تجلیل عشق، تواضع، گذشت و غیره حکایت بر رواج و حاکمیت واقعی عکس آنها می‌کند. اگر عشق و تواضع حاکم بود دیگر چه نیازی به تجلیل و ساز و دهل و قیل و قال داشتند؟ چیزی نیاز به تجلیل و تبلیغ دارد که عواملی قوی‌تر از آنها و عکس آنها در مقابلشان رایج و حاکم است.

در محتوای تجلیل و تقدس چیزها این معنا نهفته است که "ای انسان، تو را به حرمت عشق قسم این همه نفرت نورز؛ تو را به حرمت اخلاق بزرگان قسم این همه دورویی مکن، دروغ مگو، خدعه مکن، آزار مده، آزمند نباش... مگر نمی‌بینی که اخلاق ائمۀ اطهار چگونه بوده است! پس تو هم به حرمت اخلاق آن بزرگواران چنان باش...".

اگر تخم شرّ و فساد و تباهی در وجود انسان ریشه‌ای عمیق نداشت، اگر انسان واقعاً و عملاً در خیر و پاکی می‌زیست این همه توصیه و قسم و آیه چه ضرورتی داشت؟

کتاب «هله»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌‌
آگاهی مقدم بر لم است

ما حالا می‌دانیم که مسألۀ ما این است که ذهن در حرکات خود اسیر پندا‌راندیشی شده است؛ ذهن حرکات پنداری خود را به حساب "هستی روانی" می‌گذارد. و این یک اشتباه بارز است.

رفع پندار، کار اندیشه است، اندیشه بر مبنای واقعیت؛ کارِ آگاهی است -آگاهی بر اینکه پندار نمی‌تواند چیزی باشد، محصولی داشته باشد به نام "منِ روانی". برای رفع پندار، "لم" و تمرین هیچ تأثیر مستقیمی ندارد. بعضی تمرین‌ها می‌تواند ذهن را مستعد تأمل، اندیشه و بازنگری نماید. ولی تا زمانی که خشم و نفرت، میل فریب - و ارضای آن بوسیلۀ عرضۀ یک "هستی" نمایشی- ضرورت "چیزی بودن" و کیفیت‌هایی از این قبیل در ذهن نهفته است و مثل سیلی عظیم بر آن فشار وارد می‌کند و آن را وامی‌دارد تا آن "مرکز" نمایشی را در خود بسازد، از هیچ لم و تمرینی هیچ کاری ساخته نیست. این فشار قبلاً باید از طریق آگاهی بر مجموعۀ قضایایی که توضیح داده‌ایم ضعیف بشود. وقتی زور عوامل فشار ضعیف شد، اتخاذ لم‌هایی نیز کمک می‌کند به اینکه ذهن مجال تأمل و بازنگری بیشتری پیدا کند. در این تأمل و بازنگری است که ذهن هر چه سریعتر و عمیقتر به اشتباهات خودش، و پوچی و فاجعه‌آمیز بودن با علائم و تصاویر آگاه می‌گردد.

کتاب «هله»
محمدجعفر مصفا

تلگرام محمدجعفر مصفا:
@Mossaffadotcom

اینستاگرام محمدجعفر مصفا:
Instagram.com/mjmossaffa
‌‌
بیزاری از واقعیت

طرح دیگر فکر برای فرار از پوچی و بی‌محتوایی "هویت فکری" این است که خود را از هر چه واقعیت است دور نگه می‌دارد. سعی می‌کند سر و کار خود را با واقعیات نیندازد تا این سوال برایش پیش نیاید که واقعیت و ماهیت "من" یا "هویت فکری" چیست.

در اصل، هدف فکر از نزدیک نشدن به واقعیات این است که از ماهیت "من" و چگونگی آن دور بماند. ولی این جریان بعد به تمام روابط، رویدادها و جریانات زندگی‌ نیز سرایت می‌یابد و انسان بطور کلی از هر چه واقعیت است بیزار می‌گردد و دید واقع‌بینانه خود را از دست می‌دهد.

کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
ارتباط تصاویر یا واقعیات؟

رابطهٔ «ارزشی» حکایت ضمنی بر یک اصل دیگر هم می‌کند؛ و آن این است که ما با جوهر ماهیت انسانی یکدیگر در رابطه نیستیم. من با ماهیت انسانی شما کاری ندارم. برای من ارزش‌های اعتباری شما مهم است. زیرا از وقتی چشم به جهان باز کرده‌ام، تمام مشغولیت و سر و کارم با «ارزش‌ها» بوده است، نه با ماهیت‌ها. پس رابطۀ ما رابطۀ «ارزش» با «ارزش» است، نه رابطۀ انسان با انسان.

به عبارت دیگر، چنین رابطه‌ای رابطۀ دو شئ است، نه دو انسان؛ رابطۀ دو تصویر است، نه رابطۀ دو انسان با ماهیت و جوهر انسانی خویش. من وقتی به ملاقات شما می‌آیم، در حقیقت و در باطن امر به ملاقات هویت اعتباری شما، یعنی به ملاقات آن پدیده‌ای می‌آیم که به‌صورت «رئیس» و صاحب مقام، مثل سایه‌ای نامرئی، به شما چسبیده است.

The interpretive relationship implicitly indicates another principle, which translates into not being in touch with others’ human essence. I have no business with your human essence; it’s your face value that’s important to me. Because from the time I was born, my preoccupation has been with value, not with essence. Hence our relationship is the relationship of value with value and not the relationship of human with human. In other words, such relationship is the relationship of two objects or two images, not the relationship of two humans, each with his or her essence and nature. In reality, when I come to visit you, I meet your face identity, meaning that I've come to visit the phenomenon that is labeled “boss.” In my mind, you are the owner of high status, which is stuck on you like an invisible label.

کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی

@Mossaffadotcom
‌
فکر حصار دفاعی است

ما از فکر برای خود یک حصار دفاعی ساخته‌ایم. ولی خود همین حصار به علت هوایی بودن، به علت سستی و ناپایداری، به علت متضاد بودن ارکان و اجزایش چنان ما را در وحشت، اضطراب و دلهره نگه داشته است که فرصت و امکان بررسی روشن و دقیق همه چیز را از ما گرفته است.

کتاب «انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
آگاه باشید که...

محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom