سایت محمدجعفر مصفا
5.2K subscribers
1.6K photos
772 videos
52 files
444 links
کانال رسمی وب‌سایت محمدجعفر مصفا

سایت رسمی:
www.mossaffa.com

ادمین:
@PanevisAdmin

صفحهٔ اینستاگرام:
https://www.instagram.com/mjmossaffa

نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

کانال کریشنامورتی:
@Krishnamurti

نیکول لپرا:
@NicoleLePera
‌
Download Telegram
‌
طغیان

یکی از عواملی که می‌تواند حيات کاذب "هويت فکری" را به خطر اندازد درک هر چه عميق‌تر و وسيع‌تر رنج‌ها و دلهره‌ها و تضادهای حاصل از آن است.

ذهن ما حتی هم‌اکنون که آگاهی‌هایی حاصل کرده است هرگز واقعاً عليه هويت فکری در کار نشده است؛ هرگز عليه آن به حالت طغيان در نيامده است.

کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
آغاز کتاب «نامه‌ای به ندیده‌ام»
تألیف محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌ ‌
رفع حصار در اولویت است

سؤال: براي ايجاد همين وضعيت، يعنی برای اينکه ذهن از جزئی‌انديشی فارغ شود و به Objectهای کوچک و شخصي نينديشد عرفا می‌گويند هميشه به ياد خدا باشيد. چون خدا کلّ است و کيفيت Object شخصی ندارد.

جواب: من دقيقاً نمی‌دانم عرفا در اين زمينه چه می‌گويند. فقط برای اينکه گول فکر را نخوريد به اين نکته توجه داشته باشيد که از کوچکی‌های فکر خودتان خدا نسازيد، پندارهای خود را به حساب شناخت خدا مگذاريد. فکر جزئی نمی‌تواند با نامتناهی و نامحدود(خدا) در رابطه باشد. فکر جزئی حصار بين شما و نامتناهی است؛ بنابراين اول بايد حصار از ميان برخيزد، بعد وجود شما محو در نامتناهی و با آن يکی بشود. محتوای اين پيام مولوی به نظرم چيزی است نزديک به همين مطلب:

زين وصيت کرد ما را مصطفی
بحث کم جوييد در ذات خدا

آنکه در ذاتش تفکر کردنيست
در حقيقت آن نظر در ذات نيست

هست آن پندار او، زيرا به راه
صد هزاران پرده آمد تا اله

هر يکی در پرده‌ای موصول جست
وهم او آن‌ست کآن خود عين اوست

به اين نکته که قبلاً هم گفته‌ايم خوب دقت کنيد و برای اجتناب از خودفريبی به آن توجه داشته باشيد: هشيار باشيد که ذهن‌تان کيفيت جست‌وجوکنندگی نداشته باشد! به دنبال چيزی نباشد. زيرا آنچه شما در جست‌وجويش هستيد پندار خودتان است. پندار خود را به جلو پرتاب کرده‌ايد و اکنون داريد به دنبال پندار خود می‌رويد - اگر چه تصور می‌کنيد در جست‌وجوی چيز جديدی هستيد. شما يک لفظ و نام جديد بر پندار کهنۀ خود نهاده‌ايد و اکنون به دنبال همان پندار کهنه می‌گرديد، منتها با لفظ جديد. تا زمانی که وسيلۀ جست‌وجوی شما "قالب" است به هيچ چيز نو دست نخواهيد يافت. زيرا "قالب" کهنه است و هر آنچه با اين وسيلۀ کهنه جست‌وجو شود، رنگ کهنۀ قالب را دارد.

Q: In order to free the mind from thinking about partial things and personal, partial objects, Gnostics say to always remember God, because God is the whole without any personal quality.

A: I do not exactly know what Gnostics say in this regard. Just don’t be fooled by thought. Do not create a God from your partial thoughts, and do not consider your delusional thoughts to know God. No thought can be in relation to the infinite and the absolute. The partial thought is a veil between you and the infinite; therefore the veil must first be removed, and then your being dissolves into the infinite and becomes one with it.

I think the content of this message from Rumi conveys this experience:

Hence the prophet instructed us,
Do not seek discussion about the essence of God.

In regards to that one whose essence is an object of thought,
In reality the thinker's speculation is not concerning the essence.

This is only his delusion, because on the way to God,
There are a hundred thousand veils.

Everyone is attached to some veil,
And judges that as his own identity.

Consider this point carefully. As I have mentioned previously, in order to avoid self-deception, be alert that your mind should not have a seeking quality! Do not look for anything, because whatever you are looking for is a creation of your own delusion. It's like you have thrown delusion before yourself, and now you are chasing it, all the while imagining that you are looking for something new. You have just put a new word and a new name on an old delusion, and now you are looking for the same old delusion, albeit with new words. As long as the means of your seeking is the mold, you will not find anything new—because the mold is old and whatever is sought and found by this old means has the old quality of the mold.

کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی

@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
کارگاه صنع حق در نیستی است
غَرۀ «هستی»، چه دانی نیست چیست!؟

مسألۀ انسان و علت اسارت او این است که با یک ذهن زیـرک و مغرور به زیرکی، عادت به «هست‌اندیشی» کرده است. اکنـون او هشدار می‌دهد که: ای انسان اسیر «هستی» و غرۀ «هستی»، چه می‌دانی که در «نیستی» چـه شـکوه و عظمتی نهفتـه اسـت! حقیقت، عشق، خجستگی، شور هستی و زیبایی در نیستی و عـدم است!

کتاب «با پیر بلخ»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
شور و هیجان؟!

انسان از بازیِ "مقایسه" و مبارزهٔ "شخصیت" استقبال می‌کند. زیرا این بازی و درگیری احساس شور و هیجان به او می‌دهد - شور و هیجانی که مردگی و بی شور و شوقیِ ناشی از مشغولیت به الفاظ، تصاویر و علائمِ خشک و بی‌روح را جبران می‌کند!

«نامه‌ای به ندیده‌ام»
محمدجعفر مصفا

@mossaffadotcom
‌
شناخت، پایان مسئله است

فکر دو نوع فعالیت دارد. یکی فعالیت پاسیو، دیگری فعالیت اکتیو.

درک این حقیقت که هر حرکت اکتیوِ فکر باعث گرفتاری بیشتر می‌شود، کافی است برای اینکه ذهن به حالت پاسیو درآید. و همین، پایان مسأله است.

"تفکر زائد"
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
سیر مطالعاتی

توصیهٔ محمدجعفر مصفا جهت مطالعهٔ تألیفاتش، به ترتیب:

    ۱. تفکر زائـد
          ۲. آگاهـی
          ۳. نامه‌ای به نديده‌ام
          ۴. رابطـه 
          ۵. با پيـر بلـخ      
          ۶. انسان در اسارت فکـر 
          ۷. هلـه
          ۸. زندگی و مسائل

+ جهت اطلاعات بیشتر از جلسات دورهمی مصفاخوانی بصورت لایو، به »این پست« مراجعه کنید.

@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
نخ نامرئی

ضابطهٔ دور و نزدیک چیست؟ گمان می‌کنم تعلق است، تعلق به اشیاء، به قضاوتها و سنجش‌ها، به مکان‌ها، به همبستگی‌ها.

تعلق در شکل‌های مختلف تشکیل مرکزی را می‌دهد که انگار ذهن بوسیلهٔ نخ‌های نامرئی به آن وصل است. و وقتی از موضوع تعلقات دور می‌افتی احساس افسردگی، ملالت، گمشدگی، هجران، فراق، غربت و دورافتادگی می‌کنی. ولی اگر تعلق نبود، از هیج جا دور نبودی، روی زمین خدا بودی؛ و هر جا بودی همان جایی بود که باید می‌بودی.

و نتیجهٔ اندیشیدن به تعلقات، قطع رابطه با واقعیت‌های موجود است. اندیشیدن به تعلقات تشکیل‌دهندهٔ مرکز یعنی اندیشیدن به مجازها، به تعبیرها و ذهنیت‌های توهمی خویش.

واقعیت همیشه اینجا و هم‌اکنون است، نه آنجا و فردا. اشارهٔ مولوی در این زمینه:

چونکه آنجا گفت زینجا دور شد
بر خیالی از حقی مهجور شد

کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
همه آگاهی

به ‎علت حاكمیت پندار بر ذهن، ‌اتاق وجود من، یعنی ذهن من تاریك است. اكنون از درون این اتاق تاریك به ‎ده‎ها و صدها موضوع اجتماعی یا هر موضوع دیگر نگاه می‎كنم و نتیجتاً همهٔ آنها را تاریك می‎بینم.

حال، كار مفید این نیست كه تو آن ده یا صد موضوع و مورد را برای من روشن كنی؛‌ كار مفید این است كه كمك كنی به ‎روشن شدن اتاق تاریك ذهنم. وقتی این اتاق روشن شد خود من می‎توانم از یك موضع روشن آن صد مورد ـ و بیشتر از آن را ـ روشن ببینم.

کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌‌
تله

سؤال: من در همین زمینه سؤالی دارم و نمی‌دانم چگونه آن را بیان کنم که قابل درک گردد. سؤال این است که آیا راهی وجود دارد که انسان علی رغم ترس از وانهادن «من» و علی رغم اینکه همیشه با یک گوشهٔ ذهنش آن را نگه می‌دارد باز هم بتواند واقعاً به بی‌هویتی برسد؟

جواب: متوجه‌ام چه می‌گویید. سؤال ایشان برای شما هم روشن است؟ محتوای حرف ایشان این است که من از ورود به دهی که مثال زدیم می‌ترسم. عقلاً دریافته‌ام که وارد شدن به ده هیچ خطری ندارد ولی عادت یا احساسم مانع رفتن من به ده می‌شود. حالا آیا راهی وجود دارد که من علی رغم اینکه باطناً نمی‌خواهم وارد ده بشوم، اوضاع و احوالی پیش بیاید - خواه این اوضاع و احوال را خودم پیش بیاورم یا دیگری - تا خودبخود و با وجود نخواستن، وارد ده شده باشم؟ به عبارت ساده‌تر می‌گوید آیا می‌شود تله‌ای کار گذاشت تا هویت فکری در آن گیر بیفتد و مضمحل بشود، خفه بشود؟

سؤال: دقیقاً منظورم همین است.

جواب: به نظرم این تله تنها آگاهی بر فعالیتهای فکر است بدون رد یا قبول؛ یعنی بدون اینکه گفته شود این فکر خوب است و آن بد، اگر در تمام طول بیداری به فعل و انفعالات ذهنی خود توجه کنیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم پدیده‌ای به نام «من» در ذهن باقی نمانده است. باز هم یادآوری کنم که «من» چیزی جدا از فعالیت اکتیو و پرسه‌زننده و زمانیِ فکر نیست. بنابراین اگر فکر مدام در حال باشد، خالی از "من" شده است.

کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا

@MossaffaDotCom
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌‌
دوستانی که می‌خواهند برای اردیبهشت و خرداد امسال برای خلوت‌نشینی اقدام کنند، جهت رزرو وقت، به »ادمین طوبیٰ« پیام دهند.

@PanevisAdmin
Forwarded from سایت پانویس
‌
‌🔔

دور جدید جلسات مصفاخوانی

امشب جلسهٔ آخر از سری جلسات بررسی کتاب «تفکر زائد» محمدجعفر مصفاست. این سری جلسات که در قالب ۴۹ جلسه انجام شد، یکی از بهترین دورهمی‌های مصفایی‌مان بود. دوستان گرم‌رو و مشتاقی همراه هستند با انواع چالش‌ها و سوال‌ها. ضمن این سری جلسات به بسیاری از سوالات رایج که بطور معمول برای خوانندان مطالب خودشناسی پیش می‌آید، پرداخته شد.

باری، امشب آخرین جلسهٔ بررسی کتاب «تفکر زائد» است و از جلسهٔ بعد، کتاب دیگری از پیرمرد را شروع خواهیم کرد.

هر هفته یک‌شنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها ساعت هشت شب(به وقت ایران) زمان جلسات لایو مصفاخوانی است.

علاقمندان اطلاعات بیشتر را از »ادمین طوبیٰ« بگیرند.
‌
@MossaffaDotCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
‌
جایگاه هنر

هنر و زیبائی را باید از دو بُعد کلی نگاه کرد. یکی از بعد مصرف‌کننده یعنی من و تو که تماشاگر هنر و زیبائی هستیم یکی هم از بُعد هنرمند، خالق و عرضه‌کنندهٔ کار هنری. بحث فعلی ما بر سر مصرف کننده است. برای مصرف‌کننده دو منبع هنر و زیبائی وجود دارد. یکی زیبائی‌های طبیعی و نهفته در هستی دیگری هنر و زیبائی ساخت آدمیزاد. رابطهٔ ما با زیبائی‌های طبیعی آنطور است که توضیح دادیم. حالا بپردازیم به زیبائی و هنر ساخت آدمیزاد - که البته معلوم است حرفمان در این مورد چیست. چشم من بر زیبائی شکوهمند این دریای عمیق و پرعظمت و این ستاره‌ها و این شب ساکت و خلوت بسته است؛ نمی‌توانم و نمی‌خواهم اینها را ببینم. بعد می‌آیم یک تابلو رنگی از موج دریا و از مشهورترین نقاشان می‌خرم، در اطاق پذیرایی‌ام بالا سر مبل‌ها و قاب لیسانس و عکس یادگاری‌ام با سناتور آویزان می‌کنم(آخر اسباب «شخصیت» باید جور باشد) و می‌گویم من از کودکی هنردوست بودم، من از منظرهٔ دریا خیلی خوشم می‌آید و خیلی از آن لذت می‌برم!

وضع انسان این است. آنوقت می‌گوییم این بابا - پیر بلخ - چرا اینقدر ما بندگان خدا را مورد خطاب و داد و فریاد و ناسزا قرار داده است. چرا می‌گوید توِ انسان مسخ شده‌ای و «پیش این مسخ آن به غایت دون بود». پیش مسخ‌شدگی انسان هر مسخ دیگری واقعاً رنگ باخته است. من از کنار آن کودک فقیر که در سرمای خیابان در بغل مادرش کز کرده است و به من نگاه می‌کند بدون تأثر و حساسیت می‌گذرم لحظه‌ای هم نم‌مانم به این تابلوی زنده که در متن زندگی است نگاه کنم آنوقت می‌آیم و یک تابلو می‌خرم که زیر آن نوشته است «اشک کودک یتیم، اثر نقاش معروف لئوناردو داوینچی». وضع ما اینطور است. مسخ یعنی این.

ما اصولاً وقت درنگ کردن و نگاه کردن به زندگی را نداریم.

ما مدام له له میزنیم می‌دویم و در خاکروبه‌های زندگی به دنبال غذای «نفس» می‌گردیم و غذای این عجوزه چیست؟ لفظ و تصویر است. انسان در هر زمینه‌ای به طور کلی تصویر زندگی را بر خود زندگی ترجیح می‌دهد زیرا بنیاد هستی خودش را تصويرها کف‌ها و سایه‌ها تشکیل داده‌اند.

انسانی که تصویرها و سایه‌ها را بر ذات و اصالت خود ترجیح داده است می‌خواهی عکس و نقاشی کودک یتیم را بر خود کودک یتیم ترجیح ندهد!؟ میخواهی کف و حباب زندگی را بر آب ترجیح ندهد؟!

زندگی یک حرکت زایا و پویاست یک کیفیت نوشونده و در حرکت است - «نو نو می‌رسد».حال آنکه انسان وجود خود را انباشته از توصیف‌ها و تصاویر فیکسه و ثابت کرده و از طریق این تصاویر و توصیف‌های ثابت در رابطه با زندگی قرار گرفته است. بنابراین نمی‌تواند در رابطه با واقعیت پویای زندگی باشد زیرا واقعیت زندگی در حرکت نوشونده است. او باید از زندگی تصاوير و توصيف‌هائی با خود حمل کند و در رابطه با تصویر و توصیف زندگی باشد نه با خود زندگی.

به این جهت است که انسان می‌آید از زندگی یک ماکت می‌سازد و با ماکت زندگی در رابطه می‌ماند. به این جهت است که انسان از نمایش و رمان و داستان زندگی بیشتر خوشش می‌آید تا از وقایع و جریانات زندهٔ زندگی. از خاطرات گذشته بیشتر لذت می‌برد تا از آنچه هم‌اکنون واقع می‌شود. از لفظ بیشتر خوشش می‌آید تا از آنچه پشت لفظ است. از عکس ماه در آب بیشتر خوشش می‌آید تا از خود ماه. در تمام زمینه‌ها وضع انسان اینطور است.

محمدجعفر مصفا
کتاب «با پیر بلخ»
فصل سیزدهم

@MossaffaDotCom
Audio
چیستی هنر

بخشی از اوایل فصل سیزدهم کتاب «با پیر بلخ»
تألیف محمدجعفر مصفا

راوی: شهریار

@MossaffaDotCom
‌
هنرمند

بپردازیم به جنبهٔ دیگر موضوع، یعنی هنر و زیبائی از نظر تولیدکننده و خالق هنر.

از این جنبه هم بنظرم باید چند موضوع را از هم تفکیک کرد یا چند فرض را متصور شد. یک فرض را اینطور بگیریم که تمام افراد جامعه و همهٔ جوامع، انسانهایی هنجار، کوک، همآهنگ و در یک کلمه فارغ از «نفس» هستند. فرض دیگر عکس این است. همهٔ افراد جوامع از درون ناهماهنگ و ناکوک و ناهنجاراند. فرض دیگر را هم اینطور می‌توانیم بگیریم که عده‌ای از افراد جامعه آزادند و عده‌ای دیگر اسير «نفس» و ناهنجاری‌ها و ناجوری‌های آن. غیر از این سه، فرض دیگری به ذهن نمی‌رسد.

حالا ببینیم در این سه وضعیت، هنر و زیبایی چه کیفیتی دارد؟ چه ضرورت یا عدم ضرورتی دارد؟ چه نقشی دارد یا ندارد؟

اول این فرض و وضعیت را در نظر بگیریم که همهٔ اجتماعات اسیر «نفس» هستند. در این فرض باید بگوئیم همهٔ آن عوامل و مواقعی که ادراک و دریافت هنر و زیبائی را مختل و ناممکن می سازد، خلاقیت هنری را نیز ناممکن می‌گرداند. ناهمآهنگی و درهم‌ریختگی درونی‌ای که مانع درک هنر و زیبائی می‌گردد طبيعتاً مانع خلق و ایجاد هنر نیز می‌گردد. بر اساس تعریفی که از هنر کردیم وضع درونی و روانی من باید در عدل و همآهنگی باشد تا بتواند هر چیز را در جای مناسب خود قرار دهد و یک پدیدهٔ هنری بیآفریند.

گذشته از این بُعد، انسانی که فکر را وسیلهٔ سوداگری قرار می‌دهد هیچ چیز را برای خودش و به خاطر خودش نمی‌خواهد. یک فروشنده، کالای خود را برای مصرف خودش نمی‌خواهد بلکه برای فروش می‌خواهد.

من یک خالق هنری هستم وقتی با باطن خودم خلوت می‌کنم، از خود می‌پرسم اگر هیچ انسانی روی کره زمین نبود تا من شعر و نقاشی و موسیقی خود را بر او عرضه کنم و در ازاء آن «بَه‌بَه» بستانم، آیا خدا وکیلی باز هم آن نقاشی و شعر و هنر را خلق می‌کردم؟ فرق یک خلاق هنر را با یک فروشندهٔ هنر درک می‌کنید؟ من وابسته به مشتری‌ام و بُعد مخرب این وابستگی آن است که من به مشتری جنس خاصی را بدهکارم. بنابراین چیزی که خلق می‌کنم باید جواب‌گوی بدهی من باشد؛ باید مورد «به به» و پسند مشتری باشد. و این بزرگ‌ترین جفا به استعدادها و کیفیت‌های اصیل فطری خودم است.

همچو جوی است او نه آبی می‌خورد
آب ازو بر آب‌خواران بگذرد

آب در جو ز آن نمی‌گیرد قرار
زآنکه آن جو نیست تشنه و آب‌خوار

محمدجعفر مصفا
کتاب «با پیر بلخ»
فصل سیزدهم

@MossaffaDotCom
‌
مصرف‌کنندهٔ هنر

گفتیم فرض دیگر این است که همۀ افراد جامعه سالم و فارغ از اسارت قالب‌اند. در این صورت هنر و زیبایی چه کیفیت و چه نقش و جایی دارد؟

اولین نکته‌ای که در این فرض باید به آن توجه داشت این است که در یک جامعه ٔ سالم مصرف‌کننده وجود ندارد. از«مصرف کننده» در اینجا معنای خاصی را در نظر دارم. انسانِ خود‌باخته یک انسان غیرمولد و بنابراین فقط مصرف‌کننده است. اگر مولدیتی هم دارد به حکم ضرورت است، نه از خودانگیختگی، نه از روی شوق و رغبت. ولی وجود یک انسان سالم، یعنی انسانی که به قالب نرفته است، ماهیتاً و بالقوه زاینده، خلاق، مولد و نوشونده است - ولو اینکه این خلاقیت نمود و تجلی خارجی پیدا نکند.

اصولاً مهمترین هنرِ چنین انسانی وجود خود او است؛ وجود خود او زیباترین هنر است - زیرا هر وضعی از او در موضع مناسب خود قرار دارد. وجود او در ریتم و هماهنگی حرکت می‌کند و این حرکت، عین هنر است و زیبائی.

چنین انسانی خودباختگی ما را ندارد. اینطور نیست که بگوید: «من نمی‌توانم، دیگران می‌توانند. من قابلیت و ظرفیت ندارم و دیگران دارند؛ من نمی‌دانم ولی دیگران می‌دانند». وجود او یک وجود بارور و شکوفا است.

این وضعیتی که در اجتماعات فعلی می‌بینیم یک وضعیت ناسالم است. در یک جامعهٔ سالم اینطور نیست که تو بگوئی: «حافظ می‌تواند و من نمی‌توانم؛ مولوی آگاه است و من کورم»؛ ظرفیت‌های انسانی‌ای که در آنها هست در تو هم هست.

کتاب «با پیر بلخ»
فصل چهاردهم
محمدجعفر مصفا

@MossaffaDotCom
‌
وحدت و هنر

با توجه به اینکه در یک جامعهٔ سالم اصل بر خلاقیت است، نه مصرف، سؤال ظریفی مطرح می‌شود. تو طالب شعر و نقاشی من نیستی و نمی‌گوئی «به‌ به»، زیرا زیباترین هنر برای تو خود زندگی است. تو زیبائی‌های زنده و پرمحتوای هستی را بر توصیف و ترسیم آن ترجیح می‌دهی؛ بنابراین خریدار هنر توصیفی و تصویری من نیستی. در این صورت آیا کیفیت خلاقیت بالقوه‌ای که در من نهفته است - صرف نظر از طالب بودن یا نبودن تو - خودش برای خودش میل تجلی ندارد؟ آیا اگر خواستن یا نخواستن تو مطرح نبود، من برای دل خودم هم شعر نمی‌گفتم یا نقاشی نمی‌کشیدم؟

توجه داشته باشید که گفتیم فرض بر این است که ما، یعنی هم منِ خالق و نویسنده و عرضه‌کننده یک انسان سالمم، و هم توِ مصرف‌کننده - اگر مصرف‌کننده‌ای وجود داشته باشد. در این صورت چه عوامل و انگیزه‌هایی ممکن است مرا بر آن دارد تا از تجربهٔ خود، یعنی از آنچه حس می‌کنم، می‌بینم و در رابطهٔ با آن هستم یک نمود و تجلی هم بسازم؟

من هم‌اکنون در زیبائیِ خورشید و دریا و آن ستاره‌ها و پولک‌های نقره‌ای و آن شطِ عظیمی که از نور در آب به حرکت افتاده است محو گشته‌ام و در رابطهٔ کامل با هستی قرار دارم. فرض کنیم دانش و استعدادِ شعر یا نقاشی یا هر چیز دیگر هم دارم و می‌توانم احساس و تجربهٔ خود را از آنچه می‌بینم به شکلی هنرمندانه ترسیم و توصیف نمایم؛ یعنی می‌توانم به یک تجربهٔ درونی یک نمودِ خارجی هم بدهم. ولی من چه وقت این کار را خواهم کرد؟ چه وقت ترسیم آن شط نور را بر روی کاغذ خواهم آورد؟ آیا در همان آناتی که فکر، یعنی «خود»، در غیبت است و ارگانیسم چنان محوِ در هستی گشته که با موضوع دید خود یکی شده است، می‌توانم از آنچه می‌بینم ترسیمی هم بسازم؟ بعید است.

در آن حالت و کیفیت، ارگانیسم و object ی که در برابر دید او گسترده است به صورت یک واحد درآمده‌اند. درست است که از نظر واقعیت، ارگانیسم اینجا نشسته و object در آنجا گسترده است. اما چون «خود»، یعنی فکر و إشعار در غیبت است، ارگانیسم تصوری از اینجا و آنجا و از «من» و «او» ندارد. یعنی اگرچه در عالمِ واقع دو پدیده وجود دارد، ولی از لحاظ ارگانیسم تنها شط نور هست. یا اینطور بگوییم که «من» نیستم که شط نور را می‌بینم بلکه شط دیده می‌شود. بوسیله کی دیده می‌شود؟ بوسیلهٔ ارگانیسمی که در آن، عامل جدابیننده‌ای به نام «من» ننشسته است.

می‌گویند یک عارف چینی که نقاش هم بود هرگاه می‌خواست مثلاً رودخانه یا درختی را نقاشی کند روزها و ماه‌ها پای درخت می‌نشست و آنقدر در خود فرو می رفت تا «خود» از میان او و درخت برمی‌خاست و وجود او با درخت یکی می‌شد.

یعنی والد و مولود یکی می‌شدند اما نگفته‌اند که آیا بعد از یکی شدن با درخت بالاخره نقش آنرا می‌کشید یا نه. گمان نمی‌کنم ارگانیسم بتواند هم با object یکی بشود و هم در همان حال آنرا ترسیم نماید. تنها بعد از خروج از وحدت و دوگانه شدن این کار ممکن است، زیرا برای ترسیمِ یک پدیده باید اولاً از خارج به آن نگاه کرد. ثانیاً باید «خودإشعاری» - «خودإشعاری» که در آن، دانشِ نقاشی، شعری و هنری نیز نهفته است - وجود داشته باشد.

پس در حال وحدت و اتصال، امکان نمود دادن به احساس و ادراکی که انسان از یک تجربه دارد بعید است.

کتاب «با پیر بلخ»
فصل چهاردم
محمدجعفر مصفا

@MossaffaDotCom