سایت محمدجعفر مصفا
5.2K subscribers
1.6K photos
773 videos
52 files
444 links
کانال رسمی وب‌سایت محمدجعفر مصفا

سایت رسمی:
www.mossaffa.com

ادمین:
@PanevisAdmin

صفحهٔ اینستاگرام:
https://www.instagram.com/mjmossaffa

نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

کانال کریشنامورتی:
@Krishnamurti

نیکول لپرا:
@NicoleLePera
‌
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
مراجعه به روانشناس
از کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌‌
لُب کلام

حرف من اين است که خود و زندگی را آنطور که هست ببين و بپذير. به دنبال چيزی مباش. جز آنچه هستی چيز ديگری مخواه. در فردا زندگی مکن. به زندگی از طريق پيرایه‌های ذهنی نگاه مکن. ولی حرف شما اين است که چون همه مردم در طول سال‌ها و قرن‌ها با اين پيرايه‌ها زندگی کرده‌اند و اين نوع زندگی چيزی است که عملاً وجود دارد بنابراين همين روش زندگی يک روش واقعی است. و اگر کسی بگويد بياييد بدون پيرايه و خالص زندگی کنيم، حرف ايده‌آليستی زده است! اگر شما وارد يک شهر بشويد و ببينيد همۀ مردم آن شهر چشم‌شان را بسته‌اند و زندگی‌ می‌کنند و شما به آنها بگوييد چشم‌تان را باز کنيد تا زندگی را روشن ببينيد، آيا يک حرف ايده‌آليستی زده‌ايد؟

My point is seeing and accepting you and your life as they are. Do not chase anything other than what you are, and do not desire another thing. Do not live for tomorrow. Do not look at life through interpretive glasses.
In contrast, you are saying that since people have lived for years and centuries with those mental interpretations, and since this type of living is what exists therefore it must be preserved. If someone were to say, “Let us live without interpretation,” then that person has uttered an idealistic statement! If you enter a town and see that everyone is going about with their eyes closed, and then you suggest to them that they open their eyes to see life clearly, have you made an idealistic statement?

کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی

@Mossaffadotcom
‌
از کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
پاپو سلیمانی

بهشت عدن اگر خواهی، بیا با ما به میخانه
که از پای خمت یکسر به حوض کوثر اندازیم

شهریور ۱۳۸۶
شاهین‌شهر، اصفهان

@MossaffaDotCom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
فکر نه می تواند "من" باشد و نه "صفت"! زیرا همانطور که گفتیم، ذهن اصولاً جایگاه تصویر است، نـه حـامل مـحـتـوای یک صفت.

ذهن چیزها را فقط "می‌داند"، نه اینکه آنها را "باشد"! وقتی مـن می‌گویم "بی‌عرضه‌ام"، همانقدر اشتباه می‌کنم که بگویم "دو به علاوۀ دو مساوی است با هستی من". من دو به علاوهٔ دو را "می‌دانم"، نه اینکه آنرا "هستم"!

کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌‌
قلق

در طريق آگاهی و رهایی، به يک اصل اساسی توجه داشته باشيد تا ذهن خود را از بسياری فريب‌ها و اشتباهات بر حذر داريد: به اشباح، يعنی به "خود" نينديشيد؛ تمام توجه‌تان معطوف به کيفيت حرکت خودِ ذهن باشد.

وقتی شما به "من" می‌انديشيد، داريد به طور ضمنی آن را يک واقعيت فرض می‌کنيد و تا زمانی که ذهن آن را واقعيت فرض می‌کند، تداومش نيز يک امر حتمی است. لحظه‌ای که ذهن از انديشيدن به "من" باز ماند و حرکت خودش را زير مراقبت بگيرد، "من" خودبخود محو شده است.

On the path of consciousness and liberation, pay attention to a fundamental principle that can aid in avoiding much deceit and erroneous thinking: Do not think about ghosts, meaning the “self” or the “I.” Rather, put your whole attention on the quality of the movement of your thoughts. Whenever you concern yourself with the existence of an “I,” you are implicitly assuming that the “I” is a reality. And as long as your mind assumes it to be a reality, its continuation is guaranteed.

کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی

@Mossaffadotcom
Audio
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
مقدمه

راوی: عبدالکریم موسوی

@MossaffaDotCom
‌
از کتاب «با پیر بلخ»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
Audio
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
فصل اول
فایل اول

راوی: عبدالکریم موسوی

@MossaffaDotCom
تجربهٔ سکته
بخش اول

شب دوازدهم فروردین ۱۳۸۳ در اتاقی که هم‌اکنون نیز در آن نشسته‌ام و از اینجا برایت گزارش‌نگاری می‌کنم، نشسته بودم. اینجا روستایی است از توابع دماوند به نام «جابان». ساعت ده شب از تهران تلفن کردند و به عرض والده‌ٔ «روزبه» ـ‌ که قطعاً معرف حضورتان است‌ ـ رساندند که دخترعمه‌اش به رحمت خدا پیوسته است. خوشبختانه مهمانانی داشتیم که ماشین‌دار بودند. عیال فرمودند که حتماً باید به تهران برویم. گفتند: «من فردا باید در مراسم تدفین دخترعمه‌ام شرکت کنم؛ این رسم ماست.»
گفتم: «شما بروید. هوا سرد است و من دل‌ودماغ ندارم که در این سرما هفتاد کیلومتر سوار وانت بشوم.» عیالم گفت: «اولاً فردا اینجا تنها و بی‌غذا خواهی ماند؛ ثانیاً ماشین محمد آقا، با جناقم، بنز است، نه وانت.»
گفتم: «حالا که بنز است، می‌آیم.» و راه افتادیم. ساعت یک بعد از نیمه‌شب، من خوابیده بودم، ولی خواب نبودم. دل‌درد نسبتاً شدیدی عارضم شد. عیالم را بیدار کردم. یک لیوان قنداق داد، خوردم، ولی افاقه نکرد. چند دقیقه به چند دقیقه می‌گرفت و ول می‌کرد. وقتی ول می‌کرد، اثری از درد نبود.
من که یک فرهنگ روستایی دارم، چندان میانه‌ای با دوا و دکتر ندارم. این‌ها را به دلایلی می‌گویم که بعداً خواهد آمد. ولی نمی‌دانم چه شد که آن شب، با وجودی که درد آن‌قدرها هم شدید نبود، روزبه را بیدار کردیم تا مرا به بیمارستان برساند. در فاصله‌ٔ صد متری منزل تا خیابان اصلی، جایی که ماشین پارک بود، و با وجودی که فاصله‌ٔ منزل تا خیابان سربالایی خیلی تیزی است، دل‌درد به سراغم نیامد. در طول راه بیمارستان هم نیامد.
فکر می‌کردم درد از معده است. آقایی نوار قلب گرفت و گفت مسئله قلبی و خیلی هم جدی است. باید هرچه زودتر به اتاق CCU برود. انصافاً با سرعت و دقت ترتیب کار را دادند و شاید پنج دقیقه بعد در CCU بودیم. ده دقیقه‌ٔ اول به هوش بودم و همه‌چیز را به یاد دارم.
فردا صبح، مثلاً حدود ساعت ۷، از خواب سنگینی بیدار شدم و هیچ احساس دردی نداشتم. روز سوم، متصدی مربوطه گفت: «شما ملاقاتی زیاد دارید و برای وضع قلب‌تان خوب نیست.» این را هم بگویم که در آن سه روز هیچ‌وقت احساس درد نکردم، مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده است.
ضمناً دکتر گفته بود: «مطلقاً نباید حرف بزنی.» حال‌آنکه من بلندبلند حرف می‌زدم و می‌خندیدم. عیالم ناچار شد واقعیتی را برایم تعریف کند و چنین گفت: «اولین شب که به این اتاق آمدیم، ده دقیقه بعد سکته‌ٔ شدیدی کردی، تقریباً ایست کامل قلب. دکتر و پرستاران با سرعت مشغول کار شدند. مدتی شوک وارد کردند و دارو و سرم دادند. یک‌مرتبه دکتر به من گفت: «خانم، متأسفانه کار دیگری نمی‌توانیم بکنیم... مُرد. کامپیوتر نشان می‌دهد که آثار حیات در او نیست.»
عیالم جیغ می‌کشد و التماس می‌کند: «آقای دکتر، کمی دیگر ادامه دهید.» دکتر می‌گوید: «خانم، من دارم به شما می‌گویم مُرد.» خانمم باز هم التماس می‌کند و می‌گوید: «خوب، مرد که مرد. حالا چه ضرر دارد که شما کمی دیگر شوک وارد کنید و مداواهای دیگر؟»
دکتر موافقت می‌کند. بعدها یکی از دوستان گفت علت موافقت دکتر در ادامه‌ٔ شوک این بوده که دستگاه نشان می‌داده ریه، کلیه، کبد و همه‌ٔ اعضای داخلی سالم‌اند و در این شرایط معمولاً دکتر به تلاش خود ادامه می‌دهد. باری، ادامه می‌دهند و چند دقیقه بعد، دکتر با لبخند رضایت‌آمیزی می‌گوید: «خانم، مژده! به نظر می‌رسد که آثار حیات مشاهده می‌شود.» و لحظه‌به‌لحظه آن آثار بیشتر می‌شوند.
حال توضیح مختصری در باب این واقعه: اگر دخترعمه‌ٔ عیالم فوت نکرده بود و ما در جابان، که یک روستاست، مانده بودیم، گمان می‌کنم مرگ من حتمی بود. آیا بین این وقایع نوعی ارتباط رمز و رازی وجود دارد؟ آیا این‌گونه اتفاقات که مرگ دخترعمه‌ٔ عیالم باعث می‌شود من آن شب از یک روستای فاقد حتی دکتر، خودم را به بیمارستانی مجهز برسانم، معنی‌دار و هدف‌دار و از روی حساب است؟ من دردهای شدیدتر از آن را تحمل کرده بودم و به خاطر آن به دکتر مراجعه نکرده بودم. پس چطور شد که به خاطر یک درد قابل‌تحمل، خودم داوطلب رفتن به دکتر شدم و رفتیم؟ دکتر متخصص قلب بعداً به من گفت: «اگر ده دقیقه دیرتر خودت را به CCU رسانده بودی، مرگت حتمی بود. آن سکته‌ٔ شدید حتی اگر در طبقه‌ٔ همکف همین بیمارستان، که وسایل شوک در آنجا نیست، اتفاق افتاده بود، هیچ کاری از ما ساخته نبود و مرگ...»
خوب، آیا می‌توان گفت رازی توضیح‌ناپذیر و ناشناخته در پس پرده‌ٔ اسرار نهفته است و به این‌گونه امور رسیدگی می‌کند؟ آیا در این موردِ ناشناخته‌ تصمیم به‌وسیله‌ٔ یک عامل رمزآلود اتخاذ می‌گردد؟ به خاطر ناراحتی قلبی مولود(عیالم)، معمولاً مادرش، که مادرزن بنده حساب می‌شود، مراقبت می‌کند که خبرهای مرگ‌ومیر را به مولود نرسانند، ولی آن شب تقریباً استثنائاً رساندند.

پایان بخش اول
از کتاب «نامه‌ای به ندیده‌ام»
محمدجعفر مصفا

@MossaffaDotCom
Audio
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
فصل اول
فایل دوم

راوی: عبدالکریم موسوی

@MossaffaDotCom