دوست داشته شدن
Mossaffa.com
زن
دوست داشته شدن - متأسفانه - یک مأمن برای زن شده است، بدلیل نظام اجتماعی.
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
دوست داشته شدن - متأسفانه - یک مأمن برای زن شده است، بدلیل نظام اجتماعی.
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نگاه قالبی
ذهن عادت میکند که امور زندگی و پدیدهها و جریانات را تنها از زوایایی که قالب به او اجازه میدهد نگاه کند.
و خدا میداند که اگر قالب نبود، انسان چه چیزها میدید که اکنون نمیتواند ببیند!
کتاب "تفکر زائد"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
نگاه قالبی
ذهن عادت میکند که امور زندگی و پدیدهها و جریانات را تنها از زوایایی که قالب به او اجازه میدهد نگاه کند.
و خدا میداند که اگر قالب نبود، انسان چه چیزها میدید که اکنون نمیتواند ببیند!
کتاب "تفکر زائد"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
صحبت کردن، ابزاری برای عرضه کردن شخصیت
گوش کردن یکی از استعدادهای انسان است - و چه استعدادِ اصیل و زیبایی. صحبت کردن هم استعدادِ دیگرست. اما چطور است که ما برای صحبت کردن این همه آئین و کتاب و روش داریم ولی برای خوب گوش کردن نداریم؟ علتش این است که صحبت کردن یکی از ابزارهای مهم یا شاید مهمترین ابزارِ عرضه کردن و به نمایش گذاشتنِ "شخصیت" است.
کتابِ "رابطه"
محمدجعفرِ مصفا
@Mossaffadotcom
صحبت کردن، ابزاری برای عرضه کردن شخصیت
گوش کردن یکی از استعدادهای انسان است - و چه استعدادِ اصیل و زیبایی. صحبت کردن هم استعدادِ دیگرست. اما چطور است که ما برای صحبت کردن این همه آئین و کتاب و روش داریم ولی برای خوب گوش کردن نداریم؟ علتش این است که صحبت کردن یکی از ابزارهای مهم یا شاید مهمترین ابزارِ عرضه کردن و به نمایش گذاشتنِ "شخصیت" است.
کتابِ "رابطه"
محمدجعفرِ مصفا
@Mossaffadotcom
پوچی
انسان یک ساختمان ذهنی را با خودش حمل میکند که میتواند حمل نکند. از این ساختمان چه رنجها و صدماتی میبیند، معذلک دست از آن نمیکشد. چرا؟
تو یک پدیدهٔ پر ترس، متزلزل، پر حسرت و پر رنج را با خودت حمل میکنی. به علت وجود این پدیده، مدام خودت را ملامت میکنی، مدام در احساس نارضایتی به سر میبری، تمام عمرت را بر سر این نهادهای تا به آن یک نمای پر زرق و برق بدهی و در قبال یک زندگی نمایشی، سطحی، خود را از یک زندگی عمیق، اصیل و پر معنا محروم کردهای، خود را در یک گرداب متعفن انداختهای و در آن دست و پا میزنی، وجود خودت را تهی از طراوت و شادابی و خیر و پاکی و زیبائی کردهای. خوب، این همه رنج و ستم را در مقابل چه چیز به خودت خریدهای و هموار میکنی؟
آیا همهٔ اینها را تحمل نمیکنی فقط برای این که یک شخصیت پولکی و قندیلی از خودت به من عرضه کنی و آن را بر سر من بکوبانی؟ وقتی با باطن خودت خلوت میکنی چه جوابی به این سئوالات میدهی؟ آیا تمام این ستمهائی که بر جسم و روح خودت وارد میکنی در ازاء لذتی نیست که از نفرت ورزیدن حاصل میکنی؟
به وضوح می توان دید که نفرت و خشونت سایهٔ تیرهای است که حاکم بر تمام روابط انسانها گشته است.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
پوچی
انسان یک ساختمان ذهنی را با خودش حمل میکند که میتواند حمل نکند. از این ساختمان چه رنجها و صدماتی میبیند، معذلک دست از آن نمیکشد. چرا؟
تو یک پدیدهٔ پر ترس، متزلزل، پر حسرت و پر رنج را با خودت حمل میکنی. به علت وجود این پدیده، مدام خودت را ملامت میکنی، مدام در احساس نارضایتی به سر میبری، تمام عمرت را بر سر این نهادهای تا به آن یک نمای پر زرق و برق بدهی و در قبال یک زندگی نمایشی، سطحی، خود را از یک زندگی عمیق، اصیل و پر معنا محروم کردهای، خود را در یک گرداب متعفن انداختهای و در آن دست و پا میزنی، وجود خودت را تهی از طراوت و شادابی و خیر و پاکی و زیبائی کردهای. خوب، این همه رنج و ستم را در مقابل چه چیز به خودت خریدهای و هموار میکنی؟
آیا همهٔ اینها را تحمل نمیکنی فقط برای این که یک شخصیت پولکی و قندیلی از خودت به من عرضه کنی و آن را بر سر من بکوبانی؟ وقتی با باطن خودت خلوت میکنی چه جوابی به این سئوالات میدهی؟ آیا تمام این ستمهائی که بر جسم و روح خودت وارد میکنی در ازاء لذتی نیست که از نفرت ورزیدن حاصل میکنی؟
به وضوح می توان دید که نفرت و خشونت سایهٔ تیرهای است که حاکم بر تمام روابط انسانها گشته است.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جغجغه
توجهات را به یك یا دو نكتهٔ قابل تأمل جلب كنم: اول اینكه صرف نوشتن چند كتاب ـ به قول دوستان بیسر و ته ـ نشانهٔ خردمندی نیست! دوم اینكه صرف هفتاد و دو سال عمر، و حتی هشتاد و نود و صد سالش هم بدان معنا نیست كه ما زندگی را تجربه كردهایم؛ پخته شدهایم؛ و شما جوانهای تازهوارد ناپختهاید. به تفصیل توضیح دادهایم كه چگونه جامعه كودك را هنوز چشم به زندگی باز نكرده است كه در یك قالب توهمی فرو میاندازد؛ و در این قالب او را خواب میكند؛ و تا پایان عمر او را در یك خواب و رؤیای شبهبیداری نگه میدارد! و انسانی كه در این قالب توهمی فرو رفت؛ و بنابراین زندگی و قضایای هستی را از درون و از پشت آن قالب نگاه كرد، اگر هزار سال هم عمر كند كور، نابالغ و ناپخته باقی خواهد ماند. چنین انسان فرو رفته در قالب توهمات، خیلی كه هشیار باشد، خیلی كه متواضع باشد حداكثر میتواند درك كند كه در یك قالب است ـ ولی اینكه از قالب برون شود یا نه، امر دیگری است! چنین انسانی نمیتواند تجربهای از واقعیت زندگی داشته باشد!
جامعه بلایی به سر فرد میآورد كه فرد جرأت نمیكند لااقل به عمق وخامت و مصیبت آن بلا نگاه كند؛ توجه كند. به این جهت انسان با چشم نیمهباز و نیمهبسته از كنار زندگی رد میشود. جامعه جوهر هستی معنوی و فطری فرد را از او میستاند (یا بگوییم اصالت او را به خواب فرو میبرد)؛ و در عوض انواع مشغولیتهای پر زرق و برق و فریبنده را به او نشان میدهد؛ و او را به دنبال آنها میدواند. (نه اینكه حتی این چیزهای پوچ و فریبنده را به او بدهد! مصلحت جامعه این است كه فرد را فقط بدواند!) یا اینطور بگوییم: جامعه از هر چیز یك جغجغه میسازد؛ و مدام آن را پشت گوش فردی كه بچه مانده است ـ فردی كه وقتی به قالب رفت در صد سالگی هم یك كودك نابالغ است ـ تكان میدهد تا او را خواب كند؛ یا با همان جغجغههای پوچ مشغولش دارد! آخر جامعهٔ نامهربان ـ كه خودم نیز فردی از تو هستم ـ من فلان شغل و منصب و شهرت را ـ كه از فرط پوچی جرأت نام بردن آن را ندارم ـ میخواهم چه كنم ـ كه تو در ازاء آن ـ آن جغجغه ـ اصالت مرا، جوهر هستی معنوی مرا میكشی؛ خشك میكنی؛ مرا به صورت یك مردهٔ متحرك، ویلان و سرگردان در پهنهٔ زندگی رها میكنی؟!
وبلاگ محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
جغجغه
توجهات را به یك یا دو نكتهٔ قابل تأمل جلب كنم: اول اینكه صرف نوشتن چند كتاب ـ به قول دوستان بیسر و ته ـ نشانهٔ خردمندی نیست! دوم اینكه صرف هفتاد و دو سال عمر، و حتی هشتاد و نود و صد سالش هم بدان معنا نیست كه ما زندگی را تجربه كردهایم؛ پخته شدهایم؛ و شما جوانهای تازهوارد ناپختهاید. به تفصیل توضیح دادهایم كه چگونه جامعه كودك را هنوز چشم به زندگی باز نكرده است كه در یك قالب توهمی فرو میاندازد؛ و در این قالب او را خواب میكند؛ و تا پایان عمر او را در یك خواب و رؤیای شبهبیداری نگه میدارد! و انسانی كه در این قالب توهمی فرو رفت؛ و بنابراین زندگی و قضایای هستی را از درون و از پشت آن قالب نگاه كرد، اگر هزار سال هم عمر كند كور، نابالغ و ناپخته باقی خواهد ماند. چنین انسان فرو رفته در قالب توهمات، خیلی كه هشیار باشد، خیلی كه متواضع باشد حداكثر میتواند درك كند كه در یك قالب است ـ ولی اینكه از قالب برون شود یا نه، امر دیگری است! چنین انسانی نمیتواند تجربهای از واقعیت زندگی داشته باشد!
جامعه بلایی به سر فرد میآورد كه فرد جرأت نمیكند لااقل به عمق وخامت و مصیبت آن بلا نگاه كند؛ توجه كند. به این جهت انسان با چشم نیمهباز و نیمهبسته از كنار زندگی رد میشود. جامعه جوهر هستی معنوی و فطری فرد را از او میستاند (یا بگوییم اصالت او را به خواب فرو میبرد)؛ و در عوض انواع مشغولیتهای پر زرق و برق و فریبنده را به او نشان میدهد؛ و او را به دنبال آنها میدواند. (نه اینكه حتی این چیزهای پوچ و فریبنده را به او بدهد! مصلحت جامعه این است كه فرد را فقط بدواند!) یا اینطور بگوییم: جامعه از هر چیز یك جغجغه میسازد؛ و مدام آن را پشت گوش فردی كه بچه مانده است ـ فردی كه وقتی به قالب رفت در صد سالگی هم یك كودك نابالغ است ـ تكان میدهد تا او را خواب كند؛ یا با همان جغجغههای پوچ مشغولش دارد! آخر جامعهٔ نامهربان ـ كه خودم نیز فردی از تو هستم ـ من فلان شغل و منصب و شهرت را ـ كه از فرط پوچی جرأت نام بردن آن را ندارم ـ میخواهم چه كنم ـ كه تو در ازاء آن ـ آن جغجغه ـ اصالت مرا، جوهر هستی معنوی مرا میكشی؛ خشك میكنی؛ مرا به صورت یك مردهٔ متحرك، ویلان و سرگردان در پهنهٔ زندگی رها میكنی؟!
وبلاگ محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ارتباط پاسیو
تو مگر آیی و صید او شوی
دام بگذاری، به دام او روی
عشق میگوید به گوشم پست پست
صید بودن خوشتر از صیادی است
به نظرم نمیتوان مفهوم واقعی "پاسیو" و "اکتیو" را دقیقتر و رساتر از "صید بودن" و "صیادی" توضیح داد. در رابطه با حالات و کیفیتهای ناشناخته، از جمله عشق و حقیقت، وجودت باید در کیفیت "احتما" و "لا"ئیت باشد؛ در کیفیت نگاه "پاسیو" باشد. در کیفیت "صید شدن" باشد، نه "صیادی".
کتاب «با پیر بلخ»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
ارتباط پاسیو
تو مگر آیی و صید او شوی
دام بگذاری، به دام او روی
عشق میگوید به گوشم پست پست
صید بودن خوشتر از صیادی است
به نظرم نمیتوان مفهوم واقعی "پاسیو" و "اکتیو" را دقیقتر و رساتر از "صید بودن" و "صیادی" توضیح داد. در رابطه با حالات و کیفیتهای ناشناخته، از جمله عشق و حقیقت، وجودت باید در کیفیت "احتما" و "لا"ئیت باشد؛ در کیفیت نگاه "پاسیو" باشد. در کیفیت "صید شدن" باشد، نه "صیادی".
کتاب «با پیر بلخ»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
یکدلهگی
وقتی نیت باطنی تو یک چیز باشد و نیت ظاهریات چیز دیگر، کاری که انجام میدهی نه به درد آن نیت میخورد و نه به درد این.
"رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
یکدلهگی
وقتی نیت باطنی تو یک چیز باشد و نیت ظاهریات چیز دیگر، کاری که انجام میدهی نه به درد آن نیت میخورد و نه به درد این.
"رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
تألیفات محمدجعفر مصفا
برای خواندن ده صفحهٔ ابتدایی هر یک از کتابها میتوانید به سایت نویسنده، بخش تألیفات، سپس به صفحهٔ مخصوص هر کتاب مراجعه نمائید. فهرست موضوعی هر کتاب نیز تهیه شده است و بصورت فایل pdf در صفحهٔ آن قرار دارد.
ترتیب خواندن کتابها، به توصیهٔ نویسنده، در بخش تألیفات سایت محمدجعفر مصفا آمده است.
آدرس سایت:
www.mossaffa.com
@Mossaffadotcom
تألیفات محمدجعفر مصفا
برای خواندن ده صفحهٔ ابتدایی هر یک از کتابها میتوانید به سایت نویسنده، بخش تألیفات، سپس به صفحهٔ مخصوص هر کتاب مراجعه نمائید. فهرست موضوعی هر کتاب نیز تهیه شده است و بصورت فایل pdf در صفحهٔ آن قرار دارد.
ترتیب خواندن کتابها، به توصیهٔ نویسنده، در بخش تألیفات سایت محمدجعفر مصفا آمده است.
آدرس سایت:
www.mossaffa.com
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیگانهٔ توهمی
یکی از خصوصیات اساسی هویت فکری غیر اصیل بودن آن است. یعنی این پدیده در وجود ما یک پدیدهٔ بیگانه است، یک زائدهٔ فکری تحمیل شده بر ذهن است.
یکی دیگر از خصوصیات اساسی آن نیز پنداری بودن آن است.
حالا اگر ما این دو خصوصیت را با هم در نظر بگیریم، میبینیم که قضیه اصلاً و از بیخ و بن صورت دیگری پیدا میکند که همه چیز را هیچ اندر هبچ میکند. و امیدوارم در تمام زمینهها این دو خصوصیت، یعنی "بیگانه بودن" و "پنداری بودن"را در نظر بگیریم. زیرا توجه به این دو خصوصیت، دلبستگی ما را نسبت به حفظ این تحفه سست میکند.
سودا گران عالم پندار را بگوی
سرمایه کم کنید که سود و زیان یکیست
«انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
بیگانهٔ توهمی
یکی از خصوصیات اساسی هویت فکری غیر اصیل بودن آن است. یعنی این پدیده در وجود ما یک پدیدهٔ بیگانه است، یک زائدهٔ فکری تحمیل شده بر ذهن است.
یکی دیگر از خصوصیات اساسی آن نیز پنداری بودن آن است.
حالا اگر ما این دو خصوصیت را با هم در نظر بگیریم، میبینیم که قضیه اصلاً و از بیخ و بن صورت دیگری پیدا میکند که همه چیز را هیچ اندر هبچ میکند. و امیدوارم در تمام زمینهها این دو خصوصیت، یعنی "بیگانه بودن" و "پنداری بودن"را در نظر بگیریم. زیرا توجه به این دو خصوصیت، دلبستگی ما را نسبت به حفظ این تحفه سست میکند.
سودا گران عالم پندار را بگوی
سرمایه کم کنید که سود و زیان یکیست
«انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
تضاد
ببینید، یک وقت هست که ذهن من به این درخت میاندیشد، به یک موضوع علمی و فیزیکی فکر میکند؛ یک وقت هم هست که به "تشخص" میاندیشد. و گفتیم ماهیت این دو اندیشه یکی است. پس مسأله در کجاست؟ مسأله در این است که "تشخص" مابازایی ندارد، چیزی جز خود فكر نیست؛ و ذهن همین فکر، یعنی خودش را، اولاً به حساب "هستی روانی" من میگذارد؛ ثانیاً به تلاش تحقق آن میافتد. در اینجا است که همه چیز عوض میشود؛ در اینجا است که ذهن اسیر یک جهل و اشتباه اساسی در حرکت خود میگردد. و تمام رنج آدمی به تبع این اشتباه پیش میآید. نه در اندیشۀ درخت رنجی هست و نه در اندیشۀ "حقير". رنج زمانی شروع میشود که من یک اندیشه را به حساب "هستی" میگذارم. من درخت را عبارت از خودم نمیدانم؛ حال آن که "حقارت" را به حساب "هستی" خود میگذارم. و وقتی به تلاش رفع آن یا حصول "تشخص" میافتم ذهنم اسير احولیت - و نتيجتاً تضاد - میگردد؛ ذهنم در یک اشتباه رنجبار فرو میافتد. و این احولیت یا تضاد است که منشأ تمام مسایل و رنجها است. ذهن وقتی به تلاش میافتد تا "حقارت" را رفع کند اشتباهش این است که میخواهد خودش را بکند و دور بیندازد؛ یا وقتی به جستوجوی "تشخص" میدود چنان است که انسان بدود تا سایۀ خودش را بگیرد. و چون اینها ناشدنی است، ذهن در یک حسرت، ناکامی، هراس، دلهره، احساس گیرافتادگی، پوچی، احساس دویدن و به جایی نرسیدن و نتيجتاً يأس عميق به سر خواهد برد. رنج آدمی ناشی از این تضاد، دویدن و تلاش عبث و توانفرسا است.
کتاب «هله»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
تضاد
ببینید، یک وقت هست که ذهن من به این درخت میاندیشد، به یک موضوع علمی و فیزیکی فکر میکند؛ یک وقت هم هست که به "تشخص" میاندیشد. و گفتیم ماهیت این دو اندیشه یکی است. پس مسأله در کجاست؟ مسأله در این است که "تشخص" مابازایی ندارد، چیزی جز خود فكر نیست؛ و ذهن همین فکر، یعنی خودش را، اولاً به حساب "هستی روانی" من میگذارد؛ ثانیاً به تلاش تحقق آن میافتد. در اینجا است که همه چیز عوض میشود؛ در اینجا است که ذهن اسیر یک جهل و اشتباه اساسی در حرکت خود میگردد. و تمام رنج آدمی به تبع این اشتباه پیش میآید. نه در اندیشۀ درخت رنجی هست و نه در اندیشۀ "حقير". رنج زمانی شروع میشود که من یک اندیشه را به حساب "هستی" میگذارم. من درخت را عبارت از خودم نمیدانم؛ حال آن که "حقارت" را به حساب "هستی" خود میگذارم. و وقتی به تلاش رفع آن یا حصول "تشخص" میافتم ذهنم اسير احولیت - و نتيجتاً تضاد - میگردد؛ ذهنم در یک اشتباه رنجبار فرو میافتد. و این احولیت یا تضاد است که منشأ تمام مسایل و رنجها است. ذهن وقتی به تلاش میافتد تا "حقارت" را رفع کند اشتباهش این است که میخواهد خودش را بکند و دور بیندازد؛ یا وقتی به جستوجوی "تشخص" میدود چنان است که انسان بدود تا سایۀ خودش را بگیرد. و چون اینها ناشدنی است، ذهن در یک حسرت، ناکامی، هراس، دلهره، احساس گیرافتادگی، پوچی، احساس دویدن و به جایی نرسیدن و نتيجتاً يأس عميق به سر خواهد برد. رنج آدمی ناشی از این تضاد، دویدن و تلاش عبث و توانفرسا است.
کتاب «هله»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom