سؤال
از همان جا جو جواب ای مرتضی
که سؤال آمد از آنجا مر تو را
در محتوای اشارهاش نکتۀ دقیقی نهفته است. میگوید که ذهن تو نسبت به موضوعی روشن نیست و نتیجتاً سؤالمند است. مسلماً برای عدم روشنایی آن عوامل و دلایلی وجود دارد. بنابراین سؤال مفید و صحیح باید دربارۀ عوامل تیرگی و عدم روشنایی ذهن باشد.
وقتی با شناخت عوامل تیرگی، و رفع آنها ذهن روشن شد، جایی و موردی برای سؤال و مسأله در ذهن باقی نمانده است.
و اگر تیرگی از ذهن برنخاست، ذهن الیالابد با تیرگیهای خود پیش میرود و وارد روابط و موضوعات زندگی میشود؛ و نتیجتاً الیالابد سؤالمند باقی خواهد ماند - تیرگی ذهن علت سؤالمندی آن است. چون ذهن تیره نباشد سؤالی در آن نیست. (موضوع دانشهای فیزیکی امر دیگری است.)
کتاب «هله»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
سؤال
از همان جا جو جواب ای مرتضی
که سؤال آمد از آنجا مر تو را
در محتوای اشارهاش نکتۀ دقیقی نهفته است. میگوید که ذهن تو نسبت به موضوعی روشن نیست و نتیجتاً سؤالمند است. مسلماً برای عدم روشنایی آن عوامل و دلایلی وجود دارد. بنابراین سؤال مفید و صحیح باید دربارۀ عوامل تیرگی و عدم روشنایی ذهن باشد.
وقتی با شناخت عوامل تیرگی، و رفع آنها ذهن روشن شد، جایی و موردی برای سؤال و مسأله در ذهن باقی نمانده است.
و اگر تیرگی از ذهن برنخاست، ذهن الیالابد با تیرگیهای خود پیش میرود و وارد روابط و موضوعات زندگی میشود؛ و نتیجتاً الیالابد سؤالمند باقی خواهد ماند - تیرگی ذهن علت سؤالمندی آن است. چون ذهن تیره نباشد سؤالی در آن نیست. (موضوع دانشهای فیزیکی امر دیگری است.)
کتاب «هله»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
اصالت
در رابطهٔ با انسانها تصور کن که با یک پدیدهٔ مکانیکی طرفی.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
اصالت
در رابطهٔ با انسانها تصور کن که با یک پدیدهٔ مکانیکی طرفی.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آخرین اعلام
دورهٔ خودشناسی
+ تمامی اطلاعات مورد نیاز و شرایط ثبتنام را با پیام به خانم طوبیٰ، شمارهای که در تصویر آمده(فقط در تلگرام)، و یا مراجعه به » اینجـا « میتوانید درخواست کنید.
این آخرین اعلام این دوره است. تا چند ماه آتی دورهٔ خودشناسی دیگری نخواهیم داشت.
در قسمت نظرات و یا پیام خصوصی پیام نفرستید. فقط به »ادمین« پیام دهید.
راه وارد شدن در دورهها و کلاسهای این سایت، از طریق ورود به این دوره است. امکان شرکت در دورهٔ خلوتنشینی نیز فقط برای کسانی که در این دوره آموزش میبینند میسر است.
@MossaffaDotCom
آخرین اعلام
دورهٔ خودشناسی
+ تمامی اطلاعات مورد نیاز و شرایط ثبتنام را با پیام به خانم طوبیٰ، شمارهای که در تصویر آمده(فقط در تلگرام)، و یا مراجعه به » اینجـا « میتوانید درخواست کنید.
این آخرین اعلام این دوره است. تا چند ماه آتی دورهٔ خودشناسی دیگری نخواهیم داشت.
در قسمت نظرات و یا پیام خصوصی پیام نفرستید. فقط به »ادمین« پیام دهید.
راه وارد شدن در دورهها و کلاسهای این سایت، از طریق ورود به این دوره است. امکان شرکت در دورهٔ خلوتنشینی نیز فقط برای کسانی که در این دوره آموزش میبینند میسر است.
@MossaffaDotCom
زمینهٔ مساعد
علت اینکه بعد از عود مسائل به یکی از راهها و وسایل دیگر فریب و تخدیر متوسل نشدهام و بجای تداوم فریب خود، در اصالت کار هورنای تردید کردهام این بوده است که دوازده سال «خود» را زیر نظر داشتن و هستی ذهنی خود را زیر و رو کردن، زمینههای مساعد را از قبل در من ایجاد کرده است، بی آنکه خود نسبت به آن آگاهی داشته باشم؛ و اشارهٔ آن منشی، که ظاهراً علت تردید من نسبت به کار هورنای شد، تنها حکم یک جرقه را داشته است. اگر زمینهٔ قبلی فراهم نمیبود، هیچ منطقی نمیتوانست موجب رفع خودباختگی من نسبت به هورنای و تردید در اصالت کار او بشود.
محمدجعفر مصفا
کتاب «زندگی و مسائل»
@Mossaffadotcom
زمینهٔ مساعد
علت اینکه بعد از عود مسائل به یکی از راهها و وسایل دیگر فریب و تخدیر متوسل نشدهام و بجای تداوم فریب خود، در اصالت کار هورنای تردید کردهام این بوده است که دوازده سال «خود» را زیر نظر داشتن و هستی ذهنی خود را زیر و رو کردن، زمینههای مساعد را از قبل در من ایجاد کرده است، بی آنکه خود نسبت به آن آگاهی داشته باشم؛ و اشارهٔ آن منشی، که ظاهراً علت تردید من نسبت به کار هورنای شد، تنها حکم یک جرقه را داشته است. اگر زمینهٔ قبلی فراهم نمیبود، هیچ منطقی نمیتوانست موجب رفع خودباختگی من نسبت به هورنای و تردید در اصالت کار او بشود.
محمدجعفر مصفا
کتاب «زندگی و مسائل»
@Mossaffadotcom
تناسب پاسخ به چالش
حالا خلاصهٔ یک تجربهای را در این زمینهها برایت نقل میکنم! یک روز مهمان آقایی بودم. چشمم به کتابی افتاد به نام «تذکرة الاولیاء» . از جوانی اسم این کتاب را شنیده بودم ولی خودش را ندیده بودم. آنرا برداشتم. ابتدا مقدمهٔ آنرا خواندم. بعد لای کتاب را باز کردم؛ تصادفاً شرح زندگی و کرامات منصور حلاج آمد. و مختصری از آن را خواندم. ابتدا فقط یک جمله از مقدمه را برایت نقل میکنم. بعد هم از کرامات منصور حلاج! مقدمه این طور شروع شده است.( آنرا دقیقاً یادداشت کردم؛ ولی نمیدانم بعداً یادداشت را چه کار کردم. اما نقلی که میکنم به نظرم تقریباً همان است که یادداشت کرده بودم.)
میگوید:
«بعد از کتاب های الهی و سخن اولیاء، سخنی بالای سخن مشایخ طریقت نیست. زیرا سخن ایشان از حال است، نه از قال...» همین مقدار کافی است. اولاً «عرفای» سنتی یکجوری از عرفان صحبت میکنند که انگار عرفان در انحصار صنف و طبقهٔ خاصی است به نام «مشایخ» و «صوفیان» و غیره.
حال آنکه عارف بودن - نه به عنوان یک شغل و حرفه و شأن خاص و طبقهٔ خاص؛ بلکه به معنای واقعی آن، یعنی به معنای روشن دیدن قضایای زندگی، یعنی بدون حجاب توهم نگریستن - حق طبیعی هر انسانی است.
یک چیزی بگویم که میخندی، ولی من جدی میگویم. بچهها که هنوز به قالب توهمات نرفتهاند، یا لااقل کمتر از ما رفتهاند، عارفتر از عارفانی مثل من هستند. آنها عارفِ بگوییم دیمی و خودبخودی هستند. ولی من و ما عرفای قالبی هستیم؛ عرفای وانمودی، نمایشی و ادعایی هستیم. تعجب نکن. سوای علوم و دانشهای واقعی، تو زمانی عارفی که هیچچیز ندانی!
و اما بعد، دربارهٔ منصور حلاج چنین آمده است: ( آنرا خلاصه میکنم. مشت نمونهٔ خروار است.)
«نقل است که اوایل که منصور ریاضت میکشید، بیست سال بود دلق خود از تن برون نکرده بود. به ستم از او بیرون کردند. گزندگان بسیار در آن افتاده بود. یکی را وزن کردند پنج دانگ بود.( مطمئن نیستم که رقم مشخصاً پنج دانگ بود. حالا بگوییم یک دانگ یا هر دانگ) (و من نمی دانم منظور از گزندهٔ پنج دانگی چیست! آیا شپش است...؟!)
و کتاب «عرفانی» ادامه میدهد:
«نقل است که منصور با چهارصد تن از مریدان (یا یاران) در بادیه همی رفت. یاران گفتند ما را مرغ بریان باید. منصور از پس خود دست میکرد، مرغ بریان حاضر میفرمود و به هر یک از یاران یک مرغ بریان میداد...».
«نقل است که آنگاه یاران گفتند: ما را خرما باید. منصور فرمود مرا بیافشانید. او را بیافشاندند و خرما همی فرو ریخت...»
و نظیر این گونه کرامات را به وفور نقل کرده است.
(یادم رفت بگویم مؤلف کتاب، عمدةالعطّار نیشابوری است. لابد تعجب میکنی که چگونه جرأت میکنم حرفهایی در مایههای ردّیه و شکّیه دربارهٔ چنین عارف «بزرگی» بگویم - چگونه لرزه بر اندام قلم و زبانِ لالشدهام نمیافتد!)
(والله تا حدودی میافتد!)
مسلماً - انشالله که - حرفهای مفید عرفانی هم زیاد دارد. ولی به محتوای همین مختصر - محتوایی که لابد خیلی محتوای عمیقی است منتها منِ کودن سر در نمیآورم - گوش کن.
اولاً که در مقدمه میفرماید سخن مشایخ طریقت از «حال» است نه از «قال»، ولی بعداً میبینیم آنچه دربارهٔ منصور میگوید همهاش «نقل است» و «نقلست» و «نقل» است!
ثانیاً، گذشته از اینکه ریاضت خلاف شرع، خلاف عقل و خلاف یک زیست مفید است - و خداوند قدرت اندیشیدن را به انسان عنایت کرده است تا به وسیلهٔ آن، ارگانیسم را به یک طریق صحیح و مفید حفظ کند و راه ببرد - این دیگر چه ریاضتی است که شپش پنج دانگی به دلق آدم بیفتد؟! معلوم میشود که منصور خان نه اهل حمامِ نظافتی بوده است و نه اهل حمام از نوع دیگر!
ثانیاً مجموعهٔ آن نقلها و متلها چه ارتباطی با عرفان، چه ارتباطی با مسئلهٔ من و تو دارند؟! «از پس خود دست کردن و ...» پاسخ متناسب یا حتی پاسخ نامتناسب به کدام مسئله است؟!
در اسلام یک اصل عمیق و فراگیر هست که میفرماید: «إبا الله اَن یجری الأمور إلّا باسبابها» ( یعنی خداوند ابا دارد، پرهیز میکند که جریان بدهد کارها را مگر با اسباب و وسیلهٔ متناسب آنها!) یک مطلب دیگری هم هست که میگوید: وارد خانهها بشوید از در و به بامها بروید از پلکان.
در این اصلها تناسب علت و معلول یا تناسب پاسخ به چالش مضمر است.
از کتاب «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
حالا خلاصهٔ یک تجربهای را در این زمینهها برایت نقل میکنم! یک روز مهمان آقایی بودم. چشمم به کتابی افتاد به نام «تذکرة الاولیاء» . از جوانی اسم این کتاب را شنیده بودم ولی خودش را ندیده بودم. آنرا برداشتم. ابتدا مقدمهٔ آنرا خواندم. بعد لای کتاب را باز کردم؛ تصادفاً شرح زندگی و کرامات منصور حلاج آمد. و مختصری از آن را خواندم. ابتدا فقط یک جمله از مقدمه را برایت نقل میکنم. بعد هم از کرامات منصور حلاج! مقدمه این طور شروع شده است.( آنرا دقیقاً یادداشت کردم؛ ولی نمیدانم بعداً یادداشت را چه کار کردم. اما نقلی که میکنم به نظرم تقریباً همان است که یادداشت کرده بودم.)
میگوید:
«بعد از کتاب های الهی و سخن اولیاء، سخنی بالای سخن مشایخ طریقت نیست. زیرا سخن ایشان از حال است، نه از قال...» همین مقدار کافی است. اولاً «عرفای» سنتی یکجوری از عرفان صحبت میکنند که انگار عرفان در انحصار صنف و طبقهٔ خاصی است به نام «مشایخ» و «صوفیان» و غیره.
حال آنکه عارف بودن - نه به عنوان یک شغل و حرفه و شأن خاص و طبقهٔ خاص؛ بلکه به معنای واقعی آن، یعنی به معنای روشن دیدن قضایای زندگی، یعنی بدون حجاب توهم نگریستن - حق طبیعی هر انسانی است.
یک چیزی بگویم که میخندی، ولی من جدی میگویم. بچهها که هنوز به قالب توهمات نرفتهاند، یا لااقل کمتر از ما رفتهاند، عارفتر از عارفانی مثل من هستند. آنها عارفِ بگوییم دیمی و خودبخودی هستند. ولی من و ما عرفای قالبی هستیم؛ عرفای وانمودی، نمایشی و ادعایی هستیم. تعجب نکن. سوای علوم و دانشهای واقعی، تو زمانی عارفی که هیچچیز ندانی!
و اما بعد، دربارهٔ منصور حلاج چنین آمده است: ( آنرا خلاصه میکنم. مشت نمونهٔ خروار است.)
«نقل است که اوایل که منصور ریاضت میکشید، بیست سال بود دلق خود از تن برون نکرده بود. به ستم از او بیرون کردند. گزندگان بسیار در آن افتاده بود. یکی را وزن کردند پنج دانگ بود.( مطمئن نیستم که رقم مشخصاً پنج دانگ بود. حالا بگوییم یک دانگ یا هر دانگ) (و من نمی دانم منظور از گزندهٔ پنج دانگی چیست! آیا شپش است...؟!)
و کتاب «عرفانی» ادامه میدهد:
«نقل است که منصور با چهارصد تن از مریدان (یا یاران) در بادیه همی رفت. یاران گفتند ما را مرغ بریان باید. منصور از پس خود دست میکرد، مرغ بریان حاضر میفرمود و به هر یک از یاران یک مرغ بریان میداد...».
«نقل است که آنگاه یاران گفتند: ما را خرما باید. منصور فرمود مرا بیافشانید. او را بیافشاندند و خرما همی فرو ریخت...»
و نظیر این گونه کرامات را به وفور نقل کرده است.
(یادم رفت بگویم مؤلف کتاب، عمدةالعطّار نیشابوری است. لابد تعجب میکنی که چگونه جرأت میکنم حرفهایی در مایههای ردّیه و شکّیه دربارهٔ چنین عارف «بزرگی» بگویم - چگونه لرزه بر اندام قلم و زبانِ لالشدهام نمیافتد!)
(والله تا حدودی میافتد!)
مسلماً - انشالله که - حرفهای مفید عرفانی هم زیاد دارد. ولی به محتوای همین مختصر - محتوایی که لابد خیلی محتوای عمیقی است منتها منِ کودن سر در نمیآورم - گوش کن.
اولاً که در مقدمه میفرماید سخن مشایخ طریقت از «حال» است نه از «قال»، ولی بعداً میبینیم آنچه دربارهٔ منصور میگوید همهاش «نقل است» و «نقلست» و «نقل» است!
ثانیاً، گذشته از اینکه ریاضت خلاف شرع، خلاف عقل و خلاف یک زیست مفید است - و خداوند قدرت اندیشیدن را به انسان عنایت کرده است تا به وسیلهٔ آن، ارگانیسم را به یک طریق صحیح و مفید حفظ کند و راه ببرد - این دیگر چه ریاضتی است که شپش پنج دانگی به دلق آدم بیفتد؟! معلوم میشود که منصور خان نه اهل حمامِ نظافتی بوده است و نه اهل حمام از نوع دیگر!
ثانیاً مجموعهٔ آن نقلها و متلها چه ارتباطی با عرفان، چه ارتباطی با مسئلهٔ من و تو دارند؟! «از پس خود دست کردن و ...» پاسخ متناسب یا حتی پاسخ نامتناسب به کدام مسئله است؟!
در اسلام یک اصل عمیق و فراگیر هست که میفرماید: «إبا الله اَن یجری الأمور إلّا باسبابها» ( یعنی خداوند ابا دارد، پرهیز میکند که جریان بدهد کارها را مگر با اسباب و وسیلهٔ متناسب آنها!) یک مطلب دیگری هم هست که میگوید: وارد خانهها بشوید از در و به بامها بروید از پلکان.
در این اصلها تناسب علت و معلول یا تناسب پاسخ به چالش مضمر است.
از کتاب «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
ضدین
جامعه ابتدا همهٔ علائم خود را به صورت ضدین و دوگانهها به ذهن فرد عرضه میدارد - "حقیر"، "متشخص"، "بیعرضه"، "باعرضه" و غیره. بعد به او القاء میکند که تو در شرایط فعلی و موجودت، دارای یک "هستی" بیارزش و نامطلوبی، تو حقیری، بیعرضهای، عقبماندهای، ناخوشبختی. پس باید بدوی و به "تشخص"، "باعرضه" و "خوشبخت" چنگ بیندازی.
نتیجهٔ خودبخودی این دویدن، "شدن" و "رسیدن" این است که ذهن در حالی که به طور مبهم "هستی" خود را حقیر و بیعرضه و ناخوشبخت میداند، به علت کیفیت دوندگی و شتابآلودگی، فرصت ماندن و تأمل پیدا نمیکند تا از خودش بپرسد: "حقارتی که من دارم از آن به سوی تشخص میگریزم، چیست؟ و چه ماهیتی دارد؟".
اگر ذهن، خود را به اندیشهٔ "تشخص" مشغول ندارد چه میشود؟ چه فعل و انفعالی در آن صورت میگیرد؟
همین که ذهن اندیشهٔ "تشخص" را کنار بگذارد، کیفیت "در خود دویدن" را نیز از دست داده است و کیفیت ماندن و نگاه کردن پیدا میکند. در این صورت لاجرم با وضع فعلی "هستی" خود، یعنی با "حقارت" میماند.
در این ماندن متوجه میشود که اصلاً حقارتی وجود نداشته است و او از سایهٔ خودش میگریخته.
کتاب "هله"
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
ضدین
جامعه ابتدا همهٔ علائم خود را به صورت ضدین و دوگانهها به ذهن فرد عرضه میدارد - "حقیر"، "متشخص"، "بیعرضه"، "باعرضه" و غیره. بعد به او القاء میکند که تو در شرایط فعلی و موجودت، دارای یک "هستی" بیارزش و نامطلوبی، تو حقیری، بیعرضهای، عقبماندهای، ناخوشبختی. پس باید بدوی و به "تشخص"، "باعرضه" و "خوشبخت" چنگ بیندازی.
نتیجهٔ خودبخودی این دویدن، "شدن" و "رسیدن" این است که ذهن در حالی که به طور مبهم "هستی" خود را حقیر و بیعرضه و ناخوشبخت میداند، به علت کیفیت دوندگی و شتابآلودگی، فرصت ماندن و تأمل پیدا نمیکند تا از خودش بپرسد: "حقارتی که من دارم از آن به سوی تشخص میگریزم، چیست؟ و چه ماهیتی دارد؟".
اگر ذهن، خود را به اندیشهٔ "تشخص" مشغول ندارد چه میشود؟ چه فعل و انفعالی در آن صورت میگیرد؟
همین که ذهن اندیشهٔ "تشخص" را کنار بگذارد، کیفیت "در خود دویدن" را نیز از دست داده است و کیفیت ماندن و نگاه کردن پیدا میکند. در این صورت لاجرم با وضع فعلی "هستی" خود، یعنی با "حقارت" میماند.
در این ماندن متوجه میشود که اصلاً حقارتی وجود نداشته است و او از سایهٔ خودش میگریخته.
کتاب "هله"
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
روابط اجتماعی
به وضوح میتوان دید که فرد به میزانی که روابط اجتماعی بیشتری پیدا میکند، جامعه بیشتر مسألهٔ "خواستن" و آزمندی را بر او تحمیل مینماید و به میزانی که انسان اسیر "خواستن" میگردد، از فطرت و حالات ذاتی و فطری و اصیل خویش دورتر و دورتر میافتد.
از کتاب «با پیر بلخ»
محمدجعفر مصفا
معرفی و خواندن صفحات اولیهٔ این کتاب در سایت محمدجعفر مصفا:
http://www.mossaffa.com/2010/08/bpb.html
@MossaffaDotCom
روابط اجتماعی
به وضوح میتوان دید که فرد به میزانی که روابط اجتماعی بیشتری پیدا میکند، جامعه بیشتر مسألهٔ "خواستن" و آزمندی را بر او تحمیل مینماید و به میزانی که انسان اسیر "خواستن" میگردد، از فطرت و حالات ذاتی و فطری و اصیل خویش دورتر و دورتر میافتد.
از کتاب «با پیر بلخ»
محمدجعفر مصفا
معرفی و خواندن صفحات اولیهٔ این کتاب در سایت محمدجعفر مصفا:
http://www.mossaffa.com/2010/08/bpb.html
@MossaffaDotCom
آرشیو جامع محمدجعفر مصفا
تمامی محتوای سایت و نیز دیویدی جامع فیلمها و سخنرانیهای محمدجعفر مصفا بر روی کانال آرشیو سایت قرار گرفت.
این آرشیو شامل تمامی فایلهای صوتی و تصویری سخنرانیها، جلسات خودشناسی، همایشها، پرسشپاسخها، مصاحبهها و گفتگوها، گزیدهها، قطعه فیلمهای جملات قصار و فایلهای pdf میباشد.
این مجموعه، مجموعهٔ کامل صحبتهای محمدجعفر مصفا است که طی سالها توسط سایت وی تهیه شده است.
محتویات این آرشیو جامع بطور اجمالی عبارتست از: فایلهای صوتی پنج مصاحبه و گفتگو، چهارده دورهٔ کامل جلسات خودشناسی بسخنرانی محمدجعفر مصفا در طی چهارده سال(صد و چهل فایل صوتی)، نوزده نشست پرسشپاسخ با محمدجعفر مصفا، فایلهای متن صفحات ابتدائی هر تألیف، قطعه فیلمهای جملات قصار برگرفته از جلسات و گفتگوها و پرسشپاسخها، فایل صوتی گزیدههایی از سخنان محمدجعفر مصفا، تمامی فیلمهای تمامی جلسات برگزار شده توسط محمدجعفر مصفا.
برای اطلاع از جزئیات بیشتر و نحوهٔ عضویت دائم، به »مدیــر« پیام دهید.
از هیچ طریق دیگر پیام ندهید. پاسخ داده نمیشود.
@Mossaffadotcom
آرشیو جامع محمدجعفر مصفا
تمامی محتوای سایت و نیز دیویدی جامع فیلمها و سخنرانیهای محمدجعفر مصفا بر روی کانال آرشیو سایت قرار گرفت.
این آرشیو شامل تمامی فایلهای صوتی و تصویری سخنرانیها، جلسات خودشناسی، همایشها، پرسشپاسخها، مصاحبهها و گفتگوها، گزیدهها، قطعه فیلمهای جملات قصار و فایلهای pdf میباشد.
این مجموعه، مجموعهٔ کامل صحبتهای محمدجعفر مصفا است که طی سالها توسط سایت وی تهیه شده است.
محتویات این آرشیو جامع بطور اجمالی عبارتست از: فایلهای صوتی پنج مصاحبه و گفتگو، چهارده دورهٔ کامل جلسات خودشناسی بسخنرانی محمدجعفر مصفا در طی چهارده سال(صد و چهل فایل صوتی)، نوزده نشست پرسشپاسخ با محمدجعفر مصفا، فایلهای متن صفحات ابتدائی هر تألیف، قطعه فیلمهای جملات قصار برگرفته از جلسات و گفتگوها و پرسشپاسخها، فایل صوتی گزیدههایی از سخنان محمدجعفر مصفا، تمامی فیلمهای تمامی جلسات برگزار شده توسط محمدجعفر مصفا.
برای اطلاع از جزئیات بیشتر و نحوهٔ عضویت دائم، به »مدیــر« پیام دهید.
از هیچ طریق دیگر پیام ندهید. پاسخ داده نمیشود.
@Mossaffadotcom
«معنای زندگی: مبارزه و جنگ»
بعد از اينکه انسان با ديد رقابت وارد زندگي و روابط آن شد، هدف و معناي زندگي را خلاصه شده در جنگ و مبارزه ميبيند. چنان است که انگار زندگي همين يک هدف و همين يک معنا را دارد. درست است که من هدفهاي متفاوتي را دنبال ميکنم، درست است که دست به فعاليتهاي گوناگون ميزنم- کتاب مينويسم، ثروت حاصل ميکنم، دنبال شهرت و منصب و مقام هستم و خيلي کارهاي ديگر - اما به همهٔ آنها تنها از يک بُعد نگاه ميکنم؛ همه چيز را بعنوان ابزار و حربهٔ تفوق و پيروزي در جنگ و مبارزهٔ پنهاني "ارزشها" نگاه ميکنم.
آيا در اين جريان کم ضايعهاي نهفته است؟ آيا زندگي تنها يک هدف و يک معنا دارد؟! وسعت زندگي را از دست دادن و در آن تنها يک بُعد ديدن کم فاجعهايست؟ - آنهم چه بُعد دلهرهآور، مخرب و تباه کنندهاي!
When I look at life from a competitive perspective, the goal and the meaning of life are then defined by the fight and struggle for that competitive advantage. It is true that I will follow different goals, different activities. I might write a book, gain wealth, chase fame and status etc., but I will only view all of that from one perspective. I will see everything within the framework of gaining advantage and domination in the hidden fight and struggle for values. Is there not a huge loss in this process? Is it not a tragedy to lose the breadth of life and see only one dimension? Does life have only one goal and one meaning? Isn’t this a dreadful, corrosive, and corrupt dimension in which to live?!
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
«معنای زندگی: مبارزه و جنگ»
بعد از اينکه انسان با ديد رقابت وارد زندگي و روابط آن شد، هدف و معناي زندگي را خلاصه شده در جنگ و مبارزه ميبيند. چنان است که انگار زندگي همين يک هدف و همين يک معنا را دارد. درست است که من هدفهاي متفاوتي را دنبال ميکنم، درست است که دست به فعاليتهاي گوناگون ميزنم- کتاب مينويسم، ثروت حاصل ميکنم، دنبال شهرت و منصب و مقام هستم و خيلي کارهاي ديگر - اما به همهٔ آنها تنها از يک بُعد نگاه ميکنم؛ همه چيز را بعنوان ابزار و حربهٔ تفوق و پيروزي در جنگ و مبارزهٔ پنهاني "ارزشها" نگاه ميکنم.
آيا در اين جريان کم ضايعهاي نهفته است؟ آيا زندگي تنها يک هدف و يک معنا دارد؟! وسعت زندگي را از دست دادن و در آن تنها يک بُعد ديدن کم فاجعهايست؟ - آنهم چه بُعد دلهرهآور، مخرب و تباه کنندهاي!
When I look at life from a competitive perspective, the goal and the meaning of life are then defined by the fight and struggle for that competitive advantage. It is true that I will follow different goals, different activities. I might write a book, gain wealth, chase fame and status etc., but I will only view all of that from one perspective. I will see everything within the framework of gaining advantage and domination in the hidden fight and struggle for values. Is there not a huge loss in this process? Is it not a tragedy to lose the breadth of life and see only one dimension? Does life have only one goal and one meaning? Isn’t this a dreadful, corrosive, and corrupt dimension in which to live?!
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
برای جوانان
شما كه تازه وارد(زندگی) شدهاید، وعدههای دروغ و فریبهای شیرین را پیشرو دارید؛ آنها را باور دارید، مجذوب آنها هستید؛ و چشمبسته به دنبال آنها میدوید. واقعاً میدوید. زندگی شما ماهیت دویدنی سر از پانشناس را دارد. انگار جامعه برای فرد دورهها و مراحل متعدد از پیش تعیینشده دارد، فعلاً دارد مقدمات تخدیر شما را تدارك میبیند ـ تا رفتهرفته بكلی خوابتان كند! وعدههای جامعه برای شما حكم «لالا لالا باباش میاد صدای كفش پاش میادِ» آنوقتهای مادران خدابیامرز ما را دارد. به شكلهای مختلف «صدای كفش پاش میاد»؛ ولی خودش ـ كه یك بابای دانا، با شفقت و مهربانی باشد كه عاقبت ما را بخیر كند ـ هرگز نیامد. بابای مهربان و دانای شما هم نخواهد آمد ـ اگر هم آوایی میشنوی بدان كه آن نعره و نفیر توپ و تانگ و تفنگ است ـ نه صدای مهربان!
به قول آن والای عزیز از دسترفته كه میگوید: «...فریبت میدهد، این سرخی بعد از سحرگه نیست...» فعلاً جامعه دارد مرحلهٔ به خواب فرو بردن تو را میگذراند! بله؛ و شما نوسفران هم كه سفت پاشنههای گیوههای پلاستیكیتان را وركشیدهاید؛ و هورا میكشید و دورخیز میكنید برای دویدن و پریدن ـ بیآنكه واقعاً و مشخصاً بدانید به كجا میبرندتان؛ بیآنكه بدانید مقصد دویدنتان كجا است.
از وبلاگ محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
برای جوانان
شما كه تازه وارد(زندگی) شدهاید، وعدههای دروغ و فریبهای شیرین را پیشرو دارید؛ آنها را باور دارید، مجذوب آنها هستید؛ و چشمبسته به دنبال آنها میدوید. واقعاً میدوید. زندگی شما ماهیت دویدنی سر از پانشناس را دارد. انگار جامعه برای فرد دورهها و مراحل متعدد از پیش تعیینشده دارد، فعلاً دارد مقدمات تخدیر شما را تدارك میبیند ـ تا رفتهرفته بكلی خوابتان كند! وعدههای جامعه برای شما حكم «لالا لالا باباش میاد صدای كفش پاش میادِ» آنوقتهای مادران خدابیامرز ما را دارد. به شكلهای مختلف «صدای كفش پاش میاد»؛ ولی خودش ـ كه یك بابای دانا، با شفقت و مهربانی باشد كه عاقبت ما را بخیر كند ـ هرگز نیامد. بابای مهربان و دانای شما هم نخواهد آمد ـ اگر هم آوایی میشنوی بدان كه آن نعره و نفیر توپ و تانگ و تفنگ است ـ نه صدای مهربان!
به قول آن والای عزیز از دسترفته كه میگوید: «...فریبت میدهد، این سرخی بعد از سحرگه نیست...» فعلاً جامعه دارد مرحلهٔ به خواب فرو بردن تو را میگذراند! بله؛ و شما نوسفران هم كه سفت پاشنههای گیوههای پلاستیكیتان را وركشیدهاید؛ و هورا میكشید و دورخیز میكنید برای دویدن و پریدن ـ بیآنكه واقعاً و مشخصاً بدانید به كجا میبرندتان؛ بیآنكه بدانید مقصد دویدنتان كجا است.
از وبلاگ محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
شبهمعنای زندگی
چرا لذت اینقدر برای ما اهمیت دارد؟
برای اینکه عشق در ما مرده است. عشق یعنی شور زندگی. و چون از این شور محرومیم، لذت را بعنوان یک بدل، بعنوان جانشین شور و شعف جستجو میکنیم تا بوسیلهٔ آن بتوانیم شبهمعنایی به زندگی خود بدهیم.
کتاب «انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
شبهمعنای زندگی
چرا لذت اینقدر برای ما اهمیت دارد؟
برای اینکه عشق در ما مرده است. عشق یعنی شور زندگی. و چون از این شور محرومیم، لذت را بعنوان یک بدل، بعنوان جانشین شور و شعف جستجو میکنیم تا بوسیلهٔ آن بتوانیم شبهمعنایی به زندگی خود بدهیم.
کتاب «انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حرف من این است که "از تفکر زائد بپرهیز". هر جا و هر قدر لازم است فکر کن، آنقدر فکر کن تا به آنسوی کرهٔ ماه برسی، ولی از فکر کردن بیهوده و غیرلازم خوداری کن.
کتاب «انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
حرف من این است که "از تفکر زائد بپرهیز". هر جا و هر قدر لازم است فکر کن، آنقدر فکر کن تا به آنسوی کرهٔ ماه برسی، ولی از فکر کردن بیهوده و غیرلازم خوداری کن.
کتاب «انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
تجربهٔ یگانگی
حال ببینیم رابطهٔ انسانی که اسیر یک قالب هویتی نگشته و بنابراین خود را از مجموعهٔ هستی جدا نکرده است از نظر زیبایی و هنر چگونه رابطهای است. برای اینکه موضوع دقیق و ملموس بشود و صورت یک انشاء را نداشته باشد اجازه بدهید تجربهٔ بندهخدایی را در این زمینه نقل کنیم. نوشته است: «من نمیتوانم حالت و احساس خود را آنطور که بود ترسیم کنم. صبح قبل از برآمدن خورشید به ساحل دریا رفتم و نشستم. دریا بیموج بود و رنگ صبح را داشت. آنقدر با حالت «مراقبه» ولی با چشم باز نشستم و به دریا نگاه کردم تا موجها و جوششهای فکر آرام گرفت. خورشید از آن سوی برآمد. ابتدا شط باریکی از نور بر روی آب کشید و این شط تا نزدیک ساحل میآمد. هر چه خورشید بالاتر میآمد آن شط نور پهنتر و زندهتر میشد؛ باروحتر میشد. به نظر میرسید که نور خورشید یک شکاف وسیع و عمیق در آب ایجاد کرده است. انگار یک رود وسیع طلائی از نور که عمق آن نیز دیده میشود بر روی آب به حرکت و تموج افتاده است؛ و همینطور میآید و میآید تا در ساحل فرو میرود.
در نگاه به آن منظره فکر کاملاً در غیبت بود. مثل اینکه چیز دیگری دریا و شط نور را نگاه میکرد. انگار خود شط نور و دریا بود که در تماشای خود بود. در حین نگاه چند بار فکر مثل جرقهای آمد پردهای بر آن شط نور کشید و دوباره رفت. یکبار هم پرندهای تنها از روی دریا گذشت و این فکر از ذهن خطور کرد که آیا این پرنده هم به تماشای این صحنه آمده است؟ یکبار دیگر این فکر آمد که خدایا ممکن است روزی این سایهٔ تیره و سنگین از ذهن ما برخیرد تا شکوه زندگی را چنان که هست بنگریم؛ درک کنیم؟
در لحظاتی که جرقههای فکر میآمد، در دید ارگانیسم خدشه وارد میکرد. چنان میشد که انگار آن شط دیگر حرکت ندارد، عمق ندارد؛ انگار یک رشته نور ثابت، سطحی و کممایه است بر سطح آب؛ انگار یک تصویر است. ولی همین که فکر غیبت میکرد صحنه باز کیفیت زنده، پوینده، بدیع، عمیق و شکوهمند خود را باز مییافت.
خورشید که بالاتر آمد آن نهر دیگر نبود تا وقتی که خورشید کاملاً در وسط آسمان قرار گرفت. تابش دوباره شروع شد. ابتدا اینطور به نظر میرسید که ستارههایی مثل پولک به رنگ نقرهای شفاف از آسمان به روی آب میبارد. ستارهها کمکم سطح وسیعتر و وسیعتری از دریا را فرا گرفت. چنان بود که بارانی تند از ستارههای نقرهای - یا ترکیبی از نقرهای و طلائی - بر روی آب میبارد. رفته رفته به نظر رسید که ستارهها به صورت یک صفحهٔ بسیار بزرگ تمام سطح آب را پوشاند و صفحه بر روی آب شناور ماند. گاه به نظر میرسید که انگار صفحه از روی آب بلند میشود و با آب فاصله پیدا میکند. گاهی به نظر میرسید که صفحه به اندازهٔ یک دیوار بسیار بلند ارتفاع پیدا کرده است. گاه منظره شبیه رقص گندمهایی به نظر میرسید که با نسیم موج برمیدارند و بر روی هم خم میشوند. گاه به نظر میرسید که در آن دورها از حرکت پولکهای نقرهای شهری افسانهای پر حرکت و پر جنب و جوش تشکیل شده است. مثل اینکه دریا چراغانی است و هزارها پولک در آسمان به چرخش و تموج افتاده است.
مردی گذشت و ساعت را پرسید. جواب او را دادم و رفت. سئوال مرد مرا از آن رؤیت منفک ساخت. همه چیز عوض شد. صفحهٔ پولکی آن شکل و تموج قبلی را از دست داد و ذهن متوجه آن تغییر گردید و دربارۀ آن به اندیشه فرو شد. ذهن هر قدر بیشتر به آن تغییر میاندیشید منظره محوتر، مردهتر و سطحیتر به چشم میآمد. چشم صفحه را میدید، اما نه با کیفیتی که قبلاً داشت.
در همان حال به خودم میگفتم - یعنی با خودم میاندیشیدم - آنچه باعث این تغییر گردید فکر است. میاندیشیدم که ذهن تا چند لحظه قبل مثل یک دریای بیموج بود. اما همین که آن مرد ساعت را پرسید و من جواب دادم این فکر حکم سنگی را پیدا کرد که در آب بیندازی و موجهائی را برانگیزد. بعد فکر کردم خوب است فکر نکنم تا آن منظره برگردد. همین فکر که "خوب است فکر نکنم"، حکم سنگ دوم را پیدا کرد. و همینطور فکر بعد از فکر میآمد و مانع برقراری یک ارتباط عمیق میشد.
وقتی از ساحل برمیگشتم یاد حرف چند روز پیش یکی از دوستان محلی افتادم. از او پرسیده بودم تو هر روز به تماشای برآمدن خورشید میروی؟ و او گفته بود: «ای بابا...».
کمی که از ساحل دور شدم. احساس کردم ارگانیسم به شدت گرسنه است. بعد از این احساس دریافتم که چرا فکر در آخرین لحظات تماشای صحنه، مهلت برقراری یک رابطهٔ عمیق و آرام را نمیداد و مرتب سنگ میانداخت و ذهن را بر میشوراند. فکرها هشداری بود بر اینکه ارگانیسم نیاز به تغذیه دارد».
کتاب «با پیر بلخ»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
حال ببینیم رابطهٔ انسانی که اسیر یک قالب هویتی نگشته و بنابراین خود را از مجموعهٔ هستی جدا نکرده است از نظر زیبایی و هنر چگونه رابطهای است. برای اینکه موضوع دقیق و ملموس بشود و صورت یک انشاء را نداشته باشد اجازه بدهید تجربهٔ بندهخدایی را در این زمینه نقل کنیم. نوشته است: «من نمیتوانم حالت و احساس خود را آنطور که بود ترسیم کنم. صبح قبل از برآمدن خورشید به ساحل دریا رفتم و نشستم. دریا بیموج بود و رنگ صبح را داشت. آنقدر با حالت «مراقبه» ولی با چشم باز نشستم و به دریا نگاه کردم تا موجها و جوششهای فکر آرام گرفت. خورشید از آن سوی برآمد. ابتدا شط باریکی از نور بر روی آب کشید و این شط تا نزدیک ساحل میآمد. هر چه خورشید بالاتر میآمد آن شط نور پهنتر و زندهتر میشد؛ باروحتر میشد. به نظر میرسید که نور خورشید یک شکاف وسیع و عمیق در آب ایجاد کرده است. انگار یک رود وسیع طلائی از نور که عمق آن نیز دیده میشود بر روی آب به حرکت و تموج افتاده است؛ و همینطور میآید و میآید تا در ساحل فرو میرود.
در نگاه به آن منظره فکر کاملاً در غیبت بود. مثل اینکه چیز دیگری دریا و شط نور را نگاه میکرد. انگار خود شط نور و دریا بود که در تماشای خود بود. در حین نگاه چند بار فکر مثل جرقهای آمد پردهای بر آن شط نور کشید و دوباره رفت. یکبار هم پرندهای تنها از روی دریا گذشت و این فکر از ذهن خطور کرد که آیا این پرنده هم به تماشای این صحنه آمده است؟ یکبار دیگر این فکر آمد که خدایا ممکن است روزی این سایهٔ تیره و سنگین از ذهن ما برخیرد تا شکوه زندگی را چنان که هست بنگریم؛ درک کنیم؟
در لحظاتی که جرقههای فکر میآمد، در دید ارگانیسم خدشه وارد میکرد. چنان میشد که انگار آن شط دیگر حرکت ندارد، عمق ندارد؛ انگار یک رشته نور ثابت، سطحی و کممایه است بر سطح آب؛ انگار یک تصویر است. ولی همین که فکر غیبت میکرد صحنه باز کیفیت زنده، پوینده، بدیع، عمیق و شکوهمند خود را باز مییافت.
خورشید که بالاتر آمد آن نهر دیگر نبود تا وقتی که خورشید کاملاً در وسط آسمان قرار گرفت. تابش دوباره شروع شد. ابتدا اینطور به نظر میرسید که ستارههایی مثل پولک به رنگ نقرهای شفاف از آسمان به روی آب میبارد. ستارهها کمکم سطح وسیعتر و وسیعتری از دریا را فرا گرفت. چنان بود که بارانی تند از ستارههای نقرهای - یا ترکیبی از نقرهای و طلائی - بر روی آب میبارد. رفته رفته به نظر رسید که ستارهها به صورت یک صفحهٔ بسیار بزرگ تمام سطح آب را پوشاند و صفحه بر روی آب شناور ماند. گاه به نظر میرسید که انگار صفحه از روی آب بلند میشود و با آب فاصله پیدا میکند. گاهی به نظر میرسید که صفحه به اندازهٔ یک دیوار بسیار بلند ارتفاع پیدا کرده است. گاه منظره شبیه رقص گندمهایی به نظر میرسید که با نسیم موج برمیدارند و بر روی هم خم میشوند. گاه به نظر میرسید که در آن دورها از حرکت پولکهای نقرهای شهری افسانهای پر حرکت و پر جنب و جوش تشکیل شده است. مثل اینکه دریا چراغانی است و هزارها پولک در آسمان به چرخش و تموج افتاده است.
مردی گذشت و ساعت را پرسید. جواب او را دادم و رفت. سئوال مرد مرا از آن رؤیت منفک ساخت. همه چیز عوض شد. صفحهٔ پولکی آن شکل و تموج قبلی را از دست داد و ذهن متوجه آن تغییر گردید و دربارۀ آن به اندیشه فرو شد. ذهن هر قدر بیشتر به آن تغییر میاندیشید منظره محوتر، مردهتر و سطحیتر به چشم میآمد. چشم صفحه را میدید، اما نه با کیفیتی که قبلاً داشت.
در همان حال به خودم میگفتم - یعنی با خودم میاندیشیدم - آنچه باعث این تغییر گردید فکر است. میاندیشیدم که ذهن تا چند لحظه قبل مثل یک دریای بیموج بود. اما همین که آن مرد ساعت را پرسید و من جواب دادم این فکر حکم سنگی را پیدا کرد که در آب بیندازی و موجهائی را برانگیزد. بعد فکر کردم خوب است فکر نکنم تا آن منظره برگردد. همین فکر که "خوب است فکر نکنم"، حکم سنگ دوم را پیدا کرد. و همینطور فکر بعد از فکر میآمد و مانع برقراری یک ارتباط عمیق میشد.
وقتی از ساحل برمیگشتم یاد حرف چند روز پیش یکی از دوستان محلی افتادم. از او پرسیده بودم تو هر روز به تماشای برآمدن خورشید میروی؟ و او گفته بود: «ای بابا...».
کمی که از ساحل دور شدم. احساس کردم ارگانیسم به شدت گرسنه است. بعد از این احساس دریافتم که چرا فکر در آخرین لحظات تماشای صحنه، مهلت برقراری یک رابطهٔ عمیق و آرام را نمیداد و مرتب سنگ میانداخت و ذهن را بر میشوراند. فکرها هشداری بود بر اینکه ارگانیسم نیاز به تغذیه دارد».
کتاب «با پیر بلخ»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom