سایت محمدجعفر مصفا
5.2K subscribers
1.6K photos
772 videos
52 files
444 links
کانال رسمی وب‌سایت محمدجعفر مصفا

سایت رسمی:
www.mossaffa.com

ادمین:
@PanevisAdmin

صفحهٔ اینستاگرام:
https://www.instagram.com/mjmossaffa

نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

کانال کریشنامورتی:
@Krishnamurti

نیکول لپرا:
@NicoleLePera
‌
Download Telegram
سوالات تفکرزائد.pdf
231.4 KB
این فایل حاوی سوال‌هایی است که شرکت‌کنندگان در جلسات مصفاخوانی طرح کرده‌اند و در سری جلسات بررسی کتاب «تفکر زائد» مورد گف‌وگو و بحث قرار داده‌اند.

دوستانی که در شهرهای مختلف، چه در فرهنگ‌سراها و چه در محافل کوچک‌تر آثار محمدجعفر مصفا را جمع‌خوانی می‌کنند می‌توانند برای بررسی دقیق‌تر و چالشی‌تر مباحث مطرح‌شده در کتاب مذکور از این فایل استفاده کنند.

با قدردانی از گروه دوستان مصفاخوانی

+ جهت شرکت در گروه مصفاخوانی با «مدیر ثبت‌نام» هماهنگ کنید.

@MossaffaDotCom
‌
حرف

فکرِ "این پرنده چه زیبا پرواز می‌کند!" یا "چه کوه و آبشار زیبایی!" ارتباط غیرمستقیم با هویت فکری و ذهنیت دارد.

کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا

@MossaffaDotCom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
رابطهٔ اصیل در بی‌تصویری است

برای ما تصور یک رابطهٔ مبتنی بر "عدم" مشكل است. فكر می‌کنیم رابطه وسیله می‌خواهد؛ و آن وسیله همين "هستی" است.‌

رابطهٔ نمایشی و سوداگرانه سبب می‌شود که فکر کنیم حتماً باید چیزی داشت، چیزی بود، چیزی داد و چیزی گرفت؛ باید دوستی را وسيلهٔ رابطه قرار داد؛ باید دوستی داد و دوستی گرفت.

کتاب «هله»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
دور جدید جلسات مصفاخوانی با بررسی کتاب «نامه‌ای به ندیده‌ام» آغاز شده است.

کتاب «نامه‌ای به ندیده‌ام» آخرین اثر چاپ‌شدهٔ محمدجعفر مصفاست. بخش‌هایی از این کتاب صبغهٔ مذهبی دارد، چرا که در آن' اذکار و آیاتی که در نماز آمده است را شرحی عرفانی داده است.

علاقمندان به شرکت در این جلسات به »ادمین طوبیٰ« پیام دهند و اطلاعات دقیق‌تر را درخواست کنند.

فایل صوتی هر جلسه نیز پس از برگزاری در گروه تلگرام مصفاخوانی قرار داده می‌شود تا اعضایی که نتوانسته‌اند در جلسهٔ لایو شرکت کنند، از آن فایل استفاده کنند.

@MossaffaDotCom
‌
نازک‌نارنجی بودن بهانه‌ای زیرکانه و موجه برای خشم‌ورزی است

وضع از این قرار است: تصویر «تشخص» مثل یک آینهٔ "نازک"و "شکننده" است و تو با یک عمد ندانسته و ناآگاه این آینه را در معرض شکسته شدن به وسیلهٔ دیگران قرار می‌دهی تا آینه شکسته شود و تو توجیه حاصل کرده باشی برای بیرون ریختن آتشفشان خشم.

کتاب «نامه‌ای به ندیده‌ام»
محمدجعفر مصفا

+ جهت شرکت در جلسات لایو بررسی کتاب «نامه‌ای به ندیده‌ام» با »ادمین طوبیٰ« هماهنگ کنید.

@Mossaffadotcom
‌
اگر تو یک ذهن ناآگاه داری، چگونه با یک ذهن ناآگاه به آگاه بودن ذهن من پی برده‌ای؟!

محمدجعفر مصفا
کتاب «نامه‌ای به ندیده‌ام»

@MossaffaDotCom
‌
«خود» یک دروغ گسترده است.

محمدجعفر مصفا
کتاب «نامه‌ای به ندیده‌ام»

@MossaffaDotCom
‌
وضعیت واقعی روابط انسانی

خدا می‌داند که به خاطر یک لقمه نان چه رنج‌ها و ستم‌ها و سختی‌ها که بر یکدیگر وارد کردیم و از ناچاری همه را تحمل کردیم.

فرزندم، باور کن که وضع مهمانی و روابط انسانی و در واقع ناانسانیِ - ما همسفران خیلی تیره‌تر، ناهنجارتر، پرآزارتر، زشت‌تر و کریه‌تر از چیزی است که من دارم برایت ترسیم می‌کنم.

خدا می‌داند که چگونه فرصت مهمانی را
کوفت یکدیگر کردیم. از هیچ اذیت و آزاری نسبت به یکدیگر فروگذار نکردیم. تا آنجا که دستمان می‌رسید و در توان‌مان بود، یکدیگر را چزاندیم، آزار دادیم، به یکدیگر مجال ندادیم که لحظه‌ای آب خوش از گلویمان پایین برود.

بلا نسبت، ما حتی مثل حیوانات درّنده - و بدتر از حیوانات - یکدیگر را تکه پاره می‌کردیم. کاری که حیوانات درّنده، لااقل با هم‌نوع خودشان نمی‌کنند.

آنچه بر ما گذشت، آنچه دیدیم، همه خشونت و قساوت و بی‌رحمی و ستم بود؛ با یک مقدار اداها و نمایشات و الفاظ انسان‌مآبانه.

کتاب «نامه‌ای به ندیده‌ام»
محمدجعفر مصفا

@MossaffaDotCom
‌
دلهره

تمام رفتارهای انسان هویت فکری - خواه در شکل دفاع باشد، خواه در شکل نمایش باشد یا حمله - ریشه در ترس دارد. وقتی حمله و پرخاش می‌کند از ترس است؛ وقتی هم تسلیم می‌شود باز از ترس است. نمایش‌های آن نیز به خاطر ترس است.

و انسانی که می ترسد، در زندگی فوق‌العاده محتاط و دست‌به‌عصا راه می‌رود. هرگز باز و بی‌پروا نیست. چنین انسانی وقتی از روی تجربه دریافت که در فلان رابطه باید حمله و پرخاش کند و در فلان رابطه باید تسلیم بشود و کوتاه بیایید، در رابطه‌های بعدی نیز آن‌گونه عمل می‌کند که قبلاً تجربه کرده است.

این جریان مساله عادت را پیش می‌آورد. در نتیجه تمام زندگی انسان به صورت تکرار یک مقدار رفتارهای کلیشه ای در می‌آید. از ترس این که مبادا تعادل و ایمنی شکسته‌بسته‌ای که در آن قرار دارد به هم بخورد، همیشه عمل و رفتاری خواهد داشت که مطمئن باشد مخلّ تعادل و ایمنی او نخواهد بود. زندگی چنین انسانی مثل کسی است که روی زمین یا مرداب سست راه می‌رود؛ و همیشه باید مواظب باشد تا پایش را جایی بگذارد که قبلاً گذاشته و نسبت به آن نوعی اطمینان پیدا کرده. و پا را جای پای قبلی گذاشتن یعنی زندگی در عادت. و عادت یعنی کهنگی؛ یک کهنگی توأم با دلهره!

کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
جدیت

سوال: شما می‌گو‌ئيد در حالت "توجه" ذهن از "من" خالی می‌شود. ولی من بارها اين کار را کرده‌ام و نشده است.

جواب: علتش اين است که اولاً طول "توجه" کوتاه بوده است. "توجه" بايد به صورت يک کيفيت هميشگی ذهن درآيد. ثانیاً در اوايل کار، "توجه" کامل نيست، بلکه آميخته به فکر است. ممکن است از طريق "توجه" لايه‌های بالایی مغز آرام بگيرند ولی در لايه‌های پايين‌تر، فکر مشغول به "من" است و دارد نجوا و پچ‌پچ می‌کند. هرقدر زمان توجه طولانی‌تر بشود، "توجه" کامل‌تر و عميق‌تر می‌شود. و به ميزانی "توجه" طولانی و عميق می‌شود که انسان وخامت مسأله را درک کرده باشد. در مثال پردۀ سينما و اعداد، يک وقت هست که به شما می‌گويند اگر بتوانی اعداد را بخوانی جایزۀ کوچکی به تو می‌دهند. یک وقت می‌گویند اگر نتوانی اعداد را بخوانی بشدت تنبيه خواهی شد يک وقت هم می‌گويند اگر نتوانی اعداد را بخوانی اعدام خواهی شد. طبيعی است که در اين سه مورد ميزان توجه متفاوت خواهد بود. در موردی که وعدۀ جايزه به شما داده شده است خيلی جدی نيستيد. مقداری از حواستان به پرده است و قسمت بيشترش در جاهای ديگر پرسه می‌زند. ولی در موردی که گفته‌اند اگر اعداد را نخوانی اعدام خواهی شد، ذهن شما کيفيت ديگری پيدا می‌کند. رابطۀ ذهن شما با دنيا و مافيها قطع می‌شود و تمام وجودتان متوجه پردۀ سينما خواهد شد. ذهن‌تان کوچک‌ترين حرکت و نوسانی نخواهد داشت. اگر ما به حد جان، به حدی که احساس اعدام شدن کنيم، به آن حد که مولوی فرياد می‌کشد:

باز خر ما را از اين نفس پليد
کاردش تا استخوان ما رسيد

وخامت مسأله را درک کنيم، ذهن يکپارچه توجه می‌شود و در اين صورت خودبخود از تلاش برای حفظ اين جرثومۀ مخرب باز ايستاده و آرام و فارغ از شکنجه‌های آن گشته است.

Q: You say that in the state of “attention,” the mind becomes empty of the “I.” But I have tried this and it does not work.

A: The reason you think it does not work is first of all, the duration of your attention has been too short. The attention should become the predominant quality of the mind. Secondly, at the beginning your attention may not have been complete, but an attention that is mixed with thoughts. It is possible through attention for the upper layers of the brain to become quiet while the lower layers are still preoccupied with the “I” that whispers and chatters away. The longer the attention rests in one place, the deeper it becomes. And the extent of attention getting longer and deeper is proportional to understanding the seriousness of the problem.
In the example of the numbers appearing on a movie screen, there might be a time when they tell you that if you can read the numbers on the screen, you will get a small prize. Another time, they may tell you that if you cannot read the numbers, you will be severely punished. And again, maybe at another time, they will warn you that if you cannot read the numbers, you will be prosecuted. It is natural that in those three cases the degree of attention would be different. In the case of promising a prize, you may not be very serious. Some of your attention may be on the screen but mostly your thought is roaming. However, in the third case your mind finds a different quality. Then your mind's relationship to the rest of the world gets cut off, and your whole being becomes attentive to the movie screen. At that time, with that quality of attention, your mind would not have the slightest movement.
We must feel the graveness of the problem. To demonstrate this, a quote from Rumi may be in order, crying out loudly through the ages:

Buy me back from this sinister tone,
Its dagger has arrived at my bone

Once we realize the aggravation of the problem, the mind becomes totally attentive, such that it stops naturally trying to protect this destructive force, and it becomes quiet and free from suffering.

کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی

@Mossaffadotcom
‌
کیفیت پاسیو پیامد درک فعالیت اکتیو است

فکر دو نوع فعالیت دارد. یکی فعالیت پاسیو، دیگری فعالیت اکتیو. درک این حقیقت که هر حرکت اکتیو فکر باعث گرفتاری بیشتر می شود، کافی است برای اینکه ذهن به حالت پاسیو در آید. و همین پایان مسأله است.

"تفکر زائد"
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
حمالی برای بیگانه

جامعه علائم دفاعی خود را به دروغ لباس "صفت" پوشانده، و در شکل اندیشه - تنها یک اندیشه - و بعنوان "هستی روانی" در ذهن ما نشانده است! و ذهن ما را - با ابزار اندیشه - وسیلۀ سوداگری علایم خودش قرار داده است.

تمام زندگی و روابط ما حول این سوداگری دور می‌زند! جامعه ذهن ما را توسط اندیشه‌های آن، حمال علائم خودش قرار داده است.

کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
درکِ عمیقِ همۀ اینها، ذهن را از اندیشیدن به «خود» و صفاتِ توهّمیِ تشکیل‌دهنده‌ی آن باز می‌دارد. و چون ذهن به «خود» نیندیشد، «خود» مرده است! «مرده است» اشتباه است. قبلاً هم زنده نبوده است تا حالا مرده باشد. اصلاً وجود نداشته است. «خود» چیزی جز بازیِ ذهن با اندیشه‌های خودش نیست.

اندیشه‌های توهّمی ذهن - مثل شاه و وزیر در بازی بچه‌ها یا مثلِ ترکه‌سواری - و ترکه را اسب فرض کردنِ بچه‌ها است. خودِ ذهن، اسمِ یک اندیشه را می‌گذارد «حقیر»؛ اسم یک اندیشۀ دیگر را می‌گذارد «متشخّص». و سپس خودِ ذهن، این دو را - که متضاد هستند - به ستیز و کشمکش با یکدیگر وامی‌دارد، تا بازیِ «شخصیت» قابل دوام و استمرار باشد.

(به این اشتباه که می‌گوییم «دو صفتِ متضاد ساخته است» توجه داشته باش. ذهن نمی‌تواند صفت بسازد - خواه متضاد یا غیر متضاد.)

محمدجعفر مصفا
نامه‌ای به ندیده‌ام، ص ۳۷

@MossaffaDotCom
Audio
بچه‌ها را چگونه تربیت کنیم؟

محمدجعفر مصفا
تابستان ۱۳۸۴
فرهنگسرای اندیشه، تهران

+ جلسات لایو مصفاخوانی برقرار است. علاقمندان به »ادمین طوبیٰ« پیام دهند.

@Mossaffadotcom
‌
اعتراف

وضع "هویت فکری" به طور عجیبی درهم‌پیچیده، متضاد و بلاتکلیف است. کوری من یک کوری عمدی و مصلحتی است. چون من نمی‌خواهم ماهیت پوچ و بی‌محتوای هستی و هویت خود را درک و حس کنم، عمداً خود را به نادانی می‌زنم، عمداً انگشت بر چشم خود می‌نهم و نتیجتاً خود را در تیرگی، نادانی و نا آگاهی فرو می‌برم!

ولی آیا خود من واقعاً می‌دانم انسان نادان و ناآگاهی هستم؟

اگر من صمیمانه به باطن خودم اعتراف کنم که یک انسان نادانم، که یک ذهن تیره و ناآگاه دارم، منطقاً نباید اجازه کوچکترین حرکت و خودنمائی را به ذهنم بدهم! زیرا می‌دانم که هر حرکت یک ذهنِ نادان حرکتی است در کوری و از متن و بطن تیرگی و ناآگاهی!
پس من نمی دانم که یک ذهن تیره و ناآگاه دارم.

ذهنی که باطناً و عمیقاً بر نادانی خود آگاه است، ساکت می‌ماند، در کیفیتی می‌ماند که مولوی می‌گوید: حالا که نمی‌دانی، خاموش بمان!

پس تو خامش باش بی لا و بلی!

و نفس سکوت و خاموشی عین دانائی و آگاهی است. اگر من واقعاً می‌دانم که یک ذهن تیره و نادان دارم پس با چنین ذهنی چرا این قدر خودنمائی می‌کنم!؟

«نامه‌ای به ندیده‌ام»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom