سازمان ملل
جای صلح در قلب است، نه روی کاغذ و توافق قراردادی.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
سازمان ملل
جای صلح در قلب است، نه روی کاغذ و توافق قراردادی.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
تخدیر
چند هفتهاي از شغل شريف مثنويخواني گذشته بود كه تجربهاي برايم حاصل شد. (و تمام اين مقدمات براي توضيح آن تجربه است.) يكي دو هفته بعد از غربت (و اين اولين غربت من بود)، حالات نامطلوبي از قبيل افسردگي، يأس، احساس گمشدگي، بلاتكليفي، حقارت، ترس، اضطراب و بيكسي در خود حس ميكردم. مثل بچهاي شده بودم كه در يك جاي غريب مادرش را گم كند؛ و خلاصه “غريبي درد بيدرمان غريبي“ را با رگ و پوست وجودم حس ميكردم. بعد از واقعه چنتينگ و گل كردن بين آنهمه غزال بلوند، و مخصوصاً تأييد قطب، و از آن مخصوصاًتر تقاضاي آن دختر كه “مهمان من شو“، تا حد زيادي آن حالت يأس و افسردگي و احساس ناچيزي كاهش يافت و انگار خودم را از نو جستم؛ مثل نهال پژمردهاي كه آب بهان برسد دوباره زنده شدم.
آنوقتها در خط “خودكاوي“ و تجزيه و تحليل رفتارها و حالات و احساسات خود بودم. تجربههايي را كه پيش آمده بود ـ آن افسردگي و احساس گمشدگي و اين دوباره خود را جستن و زنده شدن ـ را تجزيه و تحليل كردم و دريافتم كه مهمترين نياز من، مطرح بودن و ثقل توجه و “بهبه“ قرار گرفتن است. دريافتم كه حالات منفي روزهاي اول ورودم بهآمريكا بهخاطر بريدن از شكلهاي مختلف “بهبه“ و پشتوانههاي “شخصيت“ي بوده است. و اكنون گُل كردن در مثنويخواني لااقل حكم يك مسكن را داشته كه تا حدي رنج تهي بودن و چيزي نبودن در اين جامعه جديد را جبران كرده است.
با خود انديشيدم كه “خدايا، تا كي بايد هستي من به يك مو بسته باشد! تا كي بايد مثل گدا چشم به “بهبه“ اين و آن بدوزم“! با حالت اشمئزاز و طغيان بهخودم گفتم “تا كي ميخواهي خود را در فريب نگه داري! تا كي ميخواهي نمايش بازي كني و صورت رواني خود را با سيلي سرخ نگه داري؟! اين چه وضعي است؟! دوازده سال است شب و روز داري جان ميكني و تحت عنوان خودكاوي و خودشناسي ساختمان رواني خودت را زير و رو ميكني؛ پس نتيجهاش كو؟! هنوز هم كه هستي روانيات بهيك مو بسته است!“
هرچه حالت طغيان و نارضايي شديدتر ميشد، احساس اميد و تواناييام در مبارزه با “خود“، و اينكه بالاخره بايد تكليف خودم را با خودم روشن كنم قويتر ميشد. اين را كاملاً حس ميكردم. و چون سالها انواع فريبهاي “شخصيت“ را تجربه كرده بودم، منتظر بودم ببينم بعد از اين آگاهيها و حالت طغيان ـ كه احتمال بهخطر افتادن ساختمان “شخصيت“ زياد شده است ـ چه فريب تازهاي در كارم خواهد كرد.
تا آنزمان من حتي يك بار لب به سيگار نزده بودم و نميدانستم چه طعمي دارد يا چه حالتي بهانسان ميدهد. چند روزي از آن “بههوش باش“ و حالت طغيانِ همراه آن گذشته بود كه ديدم (ظاهراً) بدون هيچ دليلي ميل شديدي بهسيگار پيدا كردهام، و شروع كردم بهكشيدن. بعد از تجربهي اولين سيگار چنان كيفي كردم كه چيز نگذشت كه برايم صورت اعتياد پيدا كرد.
اين را هم بهعنوان يك قاعدهي كلي بگويم كه عليرغم حالت آمادهباش براي كشف فريبهاي جديد، انسان در موقع فريب خود ابداً متوجه نميشود كه چيزي كه بعنوان فريب بهدنبالش ميگردد همين كاري است كه هماكنون در آن است. منهم تمايل به سيگار را آنوقت ابداً از بعد فريب و وسيلهي تخدير نگاه نكردم. بهنظرم ميرسيد كه چون هواي نيويورك مرطوب است، و ضمناً غريب و دلتنگ و بيوسيلهي سرگرميام، ارگانيسم سيگار ميطلبد. بعدها متوجه شدم كه حرف باطني “هويت فكري“ اين است كه “حالا ميخواهي با من دربيفتي! چنان مغزت را بوسيلهي سيگار كرخت و منگ و غيرهشيار گردانم كه هيچ چيز را بهروشني نبيني! كاري ميكنم كه ذهنت همه چيز را از پشت مه و غبار ببيند! فكر ميكني بههمين سادگي ولت ميكنم؟!“
در اينجا اين سؤال مطرح است كه “هويت فكري“ چگونه براي تخدير ذهن و حفظ خودش از وسيلهاي استفاده ميكند كه ارگانيسم آنرا قبلاً تجربه نكرده است؟ من كه قبلاً سيگار نكشيده بودم از كجا ميدانسنم وسيلهي تخدير است؟ جوابي كه ميتوانم از روي حدس و احتمال بدهم اين است كه هويت فكري بنا بهاقتضاء و تركيب ساختمان خودش، در مواقع خطر بهيكي از وسايل تخدير متوسل ميشود. در آن وضعيت خاص مهم اين بود كه هويت فكري نگذارد ذهن قضايايي را بهروشني ادراك كند. بنابراين بههر چيز ديگر جز سيگار متوسل ميشدم، آنچيز باز هم نقش تخدير را پيدا ميكرد. ممكن بود بهجاي سيگار بهترياك پناه ببرم، خود را در يك عشق مجنونوار غرق كنم،دچار ترسهاي موهوم بشوم ـ كه در آنصورت ضرورت حفظ يك پايگاه ايمني شديدتر ميشود ـ ممكن بود خود را از تماس با واقعيات منفك نمايم و بهخيالبافي پناه ببرم، يا هر چيز ديگر. بنابراين احتمال هست كه انتخاب سيگار يك امر تصادفي و حسابنشده بوده است.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
تخدیر
چند هفتهاي از شغل شريف مثنويخواني گذشته بود كه تجربهاي برايم حاصل شد. (و تمام اين مقدمات براي توضيح آن تجربه است.) يكي دو هفته بعد از غربت (و اين اولين غربت من بود)، حالات نامطلوبي از قبيل افسردگي، يأس، احساس گمشدگي، بلاتكليفي، حقارت، ترس، اضطراب و بيكسي در خود حس ميكردم. مثل بچهاي شده بودم كه در يك جاي غريب مادرش را گم كند؛ و خلاصه “غريبي درد بيدرمان غريبي“ را با رگ و پوست وجودم حس ميكردم. بعد از واقعه چنتينگ و گل كردن بين آنهمه غزال بلوند، و مخصوصاً تأييد قطب، و از آن مخصوصاًتر تقاضاي آن دختر كه “مهمان من شو“، تا حد زيادي آن حالت يأس و افسردگي و احساس ناچيزي كاهش يافت و انگار خودم را از نو جستم؛ مثل نهال پژمردهاي كه آب بهان برسد دوباره زنده شدم.
آنوقتها در خط “خودكاوي“ و تجزيه و تحليل رفتارها و حالات و احساسات خود بودم. تجربههايي را كه پيش آمده بود ـ آن افسردگي و احساس گمشدگي و اين دوباره خود را جستن و زنده شدن ـ را تجزيه و تحليل كردم و دريافتم كه مهمترين نياز من، مطرح بودن و ثقل توجه و “بهبه“ قرار گرفتن است. دريافتم كه حالات منفي روزهاي اول ورودم بهآمريكا بهخاطر بريدن از شكلهاي مختلف “بهبه“ و پشتوانههاي “شخصيت“ي بوده است. و اكنون گُل كردن در مثنويخواني لااقل حكم يك مسكن را داشته كه تا حدي رنج تهي بودن و چيزي نبودن در اين جامعه جديد را جبران كرده است.
با خود انديشيدم كه “خدايا، تا كي بايد هستي من به يك مو بسته باشد! تا كي بايد مثل گدا چشم به “بهبه“ اين و آن بدوزم“! با حالت اشمئزاز و طغيان بهخودم گفتم “تا كي ميخواهي خود را در فريب نگه داري! تا كي ميخواهي نمايش بازي كني و صورت رواني خود را با سيلي سرخ نگه داري؟! اين چه وضعي است؟! دوازده سال است شب و روز داري جان ميكني و تحت عنوان خودكاوي و خودشناسي ساختمان رواني خودت را زير و رو ميكني؛ پس نتيجهاش كو؟! هنوز هم كه هستي روانيات بهيك مو بسته است!“
هرچه حالت طغيان و نارضايي شديدتر ميشد، احساس اميد و تواناييام در مبارزه با “خود“، و اينكه بالاخره بايد تكليف خودم را با خودم روشن كنم قويتر ميشد. اين را كاملاً حس ميكردم. و چون سالها انواع فريبهاي “شخصيت“ را تجربه كرده بودم، منتظر بودم ببينم بعد از اين آگاهيها و حالت طغيان ـ كه احتمال بهخطر افتادن ساختمان “شخصيت“ زياد شده است ـ چه فريب تازهاي در كارم خواهد كرد.
تا آنزمان من حتي يك بار لب به سيگار نزده بودم و نميدانستم چه طعمي دارد يا چه حالتي بهانسان ميدهد. چند روزي از آن “بههوش باش“ و حالت طغيانِ همراه آن گذشته بود كه ديدم (ظاهراً) بدون هيچ دليلي ميل شديدي بهسيگار پيدا كردهام، و شروع كردم بهكشيدن. بعد از تجربهي اولين سيگار چنان كيفي كردم كه چيز نگذشت كه برايم صورت اعتياد پيدا كرد.
اين را هم بهعنوان يك قاعدهي كلي بگويم كه عليرغم حالت آمادهباش براي كشف فريبهاي جديد، انسان در موقع فريب خود ابداً متوجه نميشود كه چيزي كه بعنوان فريب بهدنبالش ميگردد همين كاري است كه هماكنون در آن است. منهم تمايل به سيگار را آنوقت ابداً از بعد فريب و وسيلهي تخدير نگاه نكردم. بهنظرم ميرسيد كه چون هواي نيويورك مرطوب است، و ضمناً غريب و دلتنگ و بيوسيلهي سرگرميام، ارگانيسم سيگار ميطلبد. بعدها متوجه شدم كه حرف باطني “هويت فكري“ اين است كه “حالا ميخواهي با من دربيفتي! چنان مغزت را بوسيلهي سيگار كرخت و منگ و غيرهشيار گردانم كه هيچ چيز را بهروشني نبيني! كاري ميكنم كه ذهنت همه چيز را از پشت مه و غبار ببيند! فكر ميكني بههمين سادگي ولت ميكنم؟!“
در اينجا اين سؤال مطرح است كه “هويت فكري“ چگونه براي تخدير ذهن و حفظ خودش از وسيلهاي استفاده ميكند كه ارگانيسم آنرا قبلاً تجربه نكرده است؟ من كه قبلاً سيگار نكشيده بودم از كجا ميدانسنم وسيلهي تخدير است؟ جوابي كه ميتوانم از روي حدس و احتمال بدهم اين است كه هويت فكري بنا بهاقتضاء و تركيب ساختمان خودش، در مواقع خطر بهيكي از وسايل تخدير متوسل ميشود. در آن وضعيت خاص مهم اين بود كه هويت فكري نگذارد ذهن قضايايي را بهروشني ادراك كند. بنابراين بههر چيز ديگر جز سيگار متوسل ميشدم، آنچيز باز هم نقش تخدير را پيدا ميكرد. ممكن بود بهجاي سيگار بهترياك پناه ببرم، خود را در يك عشق مجنونوار غرق كنم،دچار ترسهاي موهوم بشوم ـ كه در آنصورت ضرورت حفظ يك پايگاه ايمني شديدتر ميشود ـ ممكن بود خود را از تماس با واقعيات منفك نمايم و بهخيالبافي پناه ببرم، يا هر چيز ديگر. بنابراين احتمال هست كه انتخاب سيگار يك امر تصادفي و حسابنشده بوده است.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
علت رنج
ما نسبت به واقعیت چیزها احساس تعلق نداریم؛ و واقعیت چیزها نیست که اسباب رنج و دلهرهٔ ماست، بلکه به تعبیر آنها تعلق داریم؛ و این تعبیرها علت رنج ماست.
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
علت رنج
ما نسبت به واقعیت چیزها احساس تعلق نداریم؛ و واقعیت چیزها نیست که اسباب رنج و دلهرهٔ ماست، بلکه به تعبیر آنها تعلق داریم؛ و این تعبیرها علت رنج ماست.
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
اخلاق، ابزار کار "من"
انسان اسیر "من" به هیچ وجه پایبند اخلاق نیست؛ هدف باطنی او انطباق رفتارها با تصاویر تشکیل دهندهٔ "من" است. هر حرکت او اعلان "من" است.
آنچه جامعه به افراد القاء میکند اخلاق نیست، "من" است - "من" اصل است و اخلاق وسیلهٔ تشکیل ذهنی آن.
ابتدا تصاویری بعنوان "من" در ذهن ثبت میشود، بعد رفتارهایی انجام میگیرد که از نظر اجتماع علامت اخلاق است؛ بنابراین اصلاً اخلاق مطرح نیست، بلکه نمایش براساس یک تصویر مطرح است.
خوب توجه کن: اصل "من" است؛ و "اخلاق" فقط وسیلهٔ دست آن؛ ابزار کار آن.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
اخلاق، ابزار کار "من"
انسان اسیر "من" به هیچ وجه پایبند اخلاق نیست؛ هدف باطنی او انطباق رفتارها با تصاویر تشکیل دهندهٔ "من" است. هر حرکت او اعلان "من" است.
آنچه جامعه به افراد القاء میکند اخلاق نیست، "من" است - "من" اصل است و اخلاق وسیلهٔ تشکیل ذهنی آن.
ابتدا تصاویری بعنوان "من" در ذهن ثبت میشود، بعد رفتارهایی انجام میگیرد که از نظر اجتماع علامت اخلاق است؛ بنابراین اصلاً اخلاق مطرح نیست، بلکه نمایش براساس یک تصویر مطرح است.
خوب توجه کن: اصل "من" است؛ و "اخلاق" فقط وسیلهٔ دست آن؛ ابزار کار آن.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
دلهره
تمام رفتارهای انسان هویت فکری - خواه در شکل دفاع باشد، خواه در شکل نمایش باشد یا حمله - ریشه در ترس دارد. وقتی حمله و پرخاش میکند از ترس است؛ وقتی هم تسلیم میشود باز از ترس است. نمایشهای آن نیز به خاطر ترس است.
و انسانی که می ترسد، در زندگی فوقالعاده محتاط و دستبهعصا راه میرود. هرگز باز و بیپروا نیست. چنین انسانی وقتی از روی تجربه دریافت که در فلان رابطه باید حمله و پرخاش کند و در فلان رابطه باید تسلیم بشود و کوتاه بیایید، در رابطههای بعدی نیز آنگونه عمل میکند که قبلاً تجربه کرده است.
این جریان مساله عادت را پیش میآورد. در نتیجه تمام زندگی انسان به صورت تکرار یک مقدار رفتارهای کلیشه ای در میآید. از ترس این که مبادا تعادل و ایمنی شکستهبستهای که در آن قرار دارد به هم بخورد، همیشه عمل و رفتاری خواهد داشت که مطمئن باشد مخلّ تعادل و ایمنی او نخواهد بود. زندگی چنین انسانی مثل کسی است که روی زمین یا مرداب سست راه میرود؛ و همیشه باید مواظب باشد تا پایش را جایی بگذارد که قبلاً گذاشته و نسبت به آن نوعی اطمینان پیدا کرده. و پا را جای پای قبلی گذاشتن یعنی زندگی در عادت. و عادت یعنی کهنگی؛ یک کهنگی توأم با دلهره!
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
دلهره
تمام رفتارهای انسان هویت فکری - خواه در شکل دفاع باشد، خواه در شکل نمایش باشد یا حمله - ریشه در ترس دارد. وقتی حمله و پرخاش میکند از ترس است؛ وقتی هم تسلیم میشود باز از ترس است. نمایشهای آن نیز به خاطر ترس است.
و انسانی که می ترسد، در زندگی فوقالعاده محتاط و دستبهعصا راه میرود. هرگز باز و بیپروا نیست. چنین انسانی وقتی از روی تجربه دریافت که در فلان رابطه باید حمله و پرخاش کند و در فلان رابطه باید تسلیم بشود و کوتاه بیایید، در رابطههای بعدی نیز آنگونه عمل میکند که قبلاً تجربه کرده است.
این جریان مساله عادت را پیش میآورد. در نتیجه تمام زندگی انسان به صورت تکرار یک مقدار رفتارهای کلیشه ای در میآید. از ترس این که مبادا تعادل و ایمنی شکستهبستهای که در آن قرار دارد به هم بخورد، همیشه عمل و رفتاری خواهد داشت که مطمئن باشد مخلّ تعادل و ایمنی او نخواهد بود. زندگی چنین انسانی مثل کسی است که روی زمین یا مرداب سست راه میرود؛ و همیشه باید مواظب باشد تا پایش را جایی بگذارد که قبلاً گذاشته و نسبت به آن نوعی اطمینان پیدا کرده. و پا را جای پای قبلی گذاشتن یعنی زندگی در عادت. و عادت یعنی کهنگی؛ یک کهنگی توأم با دلهره!
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
علت دیرپایی هویت فکری و ناتوانی در رهایی از اسارت آن
علت دیرپایی هویت فکری و ناتوانی ما در رهایی از اسارت آن این است که از یک طرف جهل در ما ریشههای بسیار عمیق و گستردهای یافته است، از طرف دیگر بدون اینکه خودمان متوجه باشیم میخواهیم همان جهل را وسیلهٔ رفع خودش قرار بدهیم؛ و باز از طرف دیگر و از همه مهمتر، مجموعهٔ شرایط و عواملی که از اول ما را در این مسیر به حرکت واداشته است هنوز هم موجود است و عمل میکند.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
علت دیرپایی هویت فکری و ناتوانی در رهایی از اسارت آن
علت دیرپایی هویت فکری و ناتوانی ما در رهایی از اسارت آن این است که از یک طرف جهل در ما ریشههای بسیار عمیق و گستردهای یافته است، از طرف دیگر بدون اینکه خودمان متوجه باشیم میخواهیم همان جهل را وسیلهٔ رفع خودش قرار بدهیم؛ و باز از طرف دیگر و از همه مهمتر، مجموعهٔ شرایط و عواملی که از اول ما را در این مسیر به حرکت واداشته است هنوز هم موجود است و عمل میکند.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
جلسات لایو مصفاخوانی
هر یکشنبه و هر پنجشنبه ساعت ۹ شب(به وقت ایران) جلسات لایو اینترنتی مصفاخوانی برقرار است و جمع علاقمندان مباحث کتابهای وی را میخوانند و دربارهٔ آنها گفتگو میکنند.
علاقمندان به شرکت در این دورهمیها اطلاعات بیشتر را از »ادمین طوبیٰ« بخواهند.
@MossaffaDotCom
جلسات لایو مصفاخوانی
هر یکشنبه و هر پنجشنبه ساعت ۹ شب(به وقت ایران) جلسات لایو اینترنتی مصفاخوانی برقرار است و جمع علاقمندان مباحث کتابهای وی را میخوانند و دربارهٔ آنها گفتگو میکنند.
علاقمندان به شرکت در این دورهمیها اطلاعات بیشتر را از »ادمین طوبیٰ« بخواهند.
@MossaffaDotCom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«شوهر شیرهای»
به اين قضيهای که تعريف میکنم خوب توجه کنيد، شايد بطرز مشخصی منظور از "ديد واقعی" و "ديد ذهنی" يا "تعبيری" را روشن کند: چند روز پيش خانمی میگفت: "در يک مهمانی دو تا خانم داشتند به شوهر من اشاره میکردند و میگفتند اين بيچاره شيرهای است. وقتی من اين حرف را شنيدم دلم میخواست زمين دهان باز کند و من لای زمين بروم". بعد از اينکه حرف خانم تمام شد يک نفر از او پرسيد: ناراحتی شما به چه خاطر بود؟ شيره و ترياک يک مقدار مضار واقعی دارند. مثلاً ريه را خراب میکنند، خون را آلوده و مسموم میکنند، دندانها را فاسد و سياه میکنند و خيلی ضررهای ديگر. آيا ناراحتی شما از شيره کشيدن شوهرتان به خاطر خراب شدن ريه و دندان او است؟ خانم جواب داد: " نه، ريه و دندان سرش را بخورد، من از خدا میخواهم که اصلا اين ننگ را از روی زمين بردارد. ناراحتی من از اين است که مردم میگويند شوهرش شيرهای است."
اين مثال خوبی است برای نشان دادن معنای دقيق "واقعی" و "ذهنی". من میگويم اگر شيره کشيدن را بصورت يک واقعيت نگاه کنيم، تنها دندان فاسد و ريۀ خراب وجود دارد. من منکر اين واقعيات نامطلوب نيستم. ولی پديدۀ موهومی که به نام "من" برای خود و ديگران قائليم، از اين واقعيات تشکيل نشده است، بلکه "از مردک شيرهای" و نظاير آن، يعنی از سايهای که خودمان برای واقعيات خلق کردهايم تشکيل شده است.
Let's look at a particular case, and perhaps it will clarify what I mean by “real view” and “mental view.”
The other day a woman told me: “I was at a party and I saw a couple of other women pointing to my husband and saying what a hopeless addict he is. When I heard this, I felt so embarrassed and ashamed that I wanted to be devoured by the earth.” Then, someone else present asked her, “Why did that upset you? We know that drug addiction really harms one’s health. For example, it damages the lungs, contaminates the blood, and stains the teeth. Are you upset that your husband’s addiction will destroy his lungs and teeth?” The woman answered, “No, who cares about his lungs or his teeth, I am worried about people saying that my husband is a drug addict.”
This is a good example of what I mean by “real” views as opposed to “mental” views. I am saying that if we look at drug addiction as a real thing, there are only stained teeth and damaged lungs. I do not deny those as undesirable realities. But the delusional phenomenon that we consider as the “I” only cares about the shadow of those real things like the husband being identified as a drug addict.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
«شوهر شیرهای»
به اين قضيهای که تعريف میکنم خوب توجه کنيد، شايد بطرز مشخصی منظور از "ديد واقعی" و "ديد ذهنی" يا "تعبيری" را روشن کند: چند روز پيش خانمی میگفت: "در يک مهمانی دو تا خانم داشتند به شوهر من اشاره میکردند و میگفتند اين بيچاره شيرهای است. وقتی من اين حرف را شنيدم دلم میخواست زمين دهان باز کند و من لای زمين بروم". بعد از اينکه حرف خانم تمام شد يک نفر از او پرسيد: ناراحتی شما به چه خاطر بود؟ شيره و ترياک يک مقدار مضار واقعی دارند. مثلاً ريه را خراب میکنند، خون را آلوده و مسموم میکنند، دندانها را فاسد و سياه میکنند و خيلی ضررهای ديگر. آيا ناراحتی شما از شيره کشيدن شوهرتان به خاطر خراب شدن ريه و دندان او است؟ خانم جواب داد: " نه، ريه و دندان سرش را بخورد، من از خدا میخواهم که اصلا اين ننگ را از روی زمين بردارد. ناراحتی من از اين است که مردم میگويند شوهرش شيرهای است."
اين مثال خوبی است برای نشان دادن معنای دقيق "واقعی" و "ذهنی". من میگويم اگر شيره کشيدن را بصورت يک واقعيت نگاه کنيم، تنها دندان فاسد و ريۀ خراب وجود دارد. من منکر اين واقعيات نامطلوب نيستم. ولی پديدۀ موهومی که به نام "من" برای خود و ديگران قائليم، از اين واقعيات تشکيل نشده است، بلکه "از مردک شيرهای" و نظاير آن، يعنی از سايهای که خودمان برای واقعيات خلق کردهايم تشکيل شده است.
Let's look at a particular case, and perhaps it will clarify what I mean by “real view” and “mental view.”
The other day a woman told me: “I was at a party and I saw a couple of other women pointing to my husband and saying what a hopeless addict he is. When I heard this, I felt so embarrassed and ashamed that I wanted to be devoured by the earth.” Then, someone else present asked her, “Why did that upset you? We know that drug addiction really harms one’s health. For example, it damages the lungs, contaminates the blood, and stains the teeth. Are you upset that your husband’s addiction will destroy his lungs and teeth?” The woman answered, “No, who cares about his lungs or his teeth, I am worried about people saying that my husband is a drug addict.”
This is a good example of what I mean by “real” views as opposed to “mental” views. I am saying that if we look at drug addiction as a real thing, there are only stained teeth and damaged lungs. I do not deny those as undesirable realities. But the delusional phenomenon that we consider as the “I” only cares about the shadow of those real things like the husband being identified as a drug addict.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
معرفی
کتاب "انسان گمشده و شناخت"
چاپ اول، سال ۱۳۵۰، تهران، چاپخانه زندان قصر
این کتاب اولین کتاب نوشتهشده توسط محمدجعفر مصفا است. نویسنده به خوانندگان توصیه میکرد آثارش را از «تفکر زائد» و به بعد مطالعه کنند. وی هیچگاه کتاب «انسان گمشده و شناخت» را توصیه نمیکرد. سایت محمدجعفر مصفا این کتاب را صرفاً جهت آرشیو معرفی میکند. خواننده با مطالعهٔ این کتاب با "جریان تکاملی ذهنی نویسنده" میتواند آشنا شود.
چنانچه تمایل دارید نسخهٔ چاپی و یا الکترونیکی این کتاب را تهیه کنید، میتوانید از طریق وبسایت محمدجعفر مصفا اقدام نمائید.
» در صورتیکه قبلاً این کتاب را مطالعه کردهاید و مایلید نظری دربارهٔ آن بنویسید، به صفحهٔ مخصوص این کتاب مراجعه کرده و در بخش نظرات نظرتان را بنویسید.
صفحهٔ کتاب «انسان گمشده و شناخت»
@MossaffaDotCom
معرفی
کتاب "انسان گمشده و شناخت"
چاپ اول، سال ۱۳۵۰، تهران، چاپخانه زندان قصر
این کتاب اولین کتاب نوشتهشده توسط محمدجعفر مصفا است. نویسنده به خوانندگان توصیه میکرد آثارش را از «تفکر زائد» و به بعد مطالعه کنند. وی هیچگاه کتاب «انسان گمشده و شناخت» را توصیه نمیکرد. سایت محمدجعفر مصفا این کتاب را صرفاً جهت آرشیو معرفی میکند. خواننده با مطالعهٔ این کتاب با "جریان تکاملی ذهنی نویسنده" میتواند آشنا شود.
چنانچه تمایل دارید نسخهٔ چاپی و یا الکترونیکی این کتاب را تهیه کنید، میتوانید از طریق وبسایت محمدجعفر مصفا اقدام نمائید.
» در صورتیکه قبلاً این کتاب را مطالعه کردهاید و مایلید نظری دربارهٔ آن بنویسید، به صفحهٔ مخصوص این کتاب مراجعه کرده و در بخش نظرات نظرتان را بنویسید.
صفحهٔ کتاب «انسان گمشده و شناخت»
@MossaffaDotCom