خروج از خودباختگی و ماندن
دو جریان اساسی میتواند حصار "نفس" را درهم بشکند: یكی خروج از خودباختگی است، دیگری تجربهٔ حالات و احساسات نامطلوب و ماندن با آنها و لمس کردنشان است - به جای فرار از آنها یا توجیه و تخديرشان.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
خروج از خودباختگی و ماندن
دو جریان اساسی میتواند حصار "نفس" را درهم بشکند: یكی خروج از خودباختگی است، دیگری تجربهٔ حالات و احساسات نامطلوب و ماندن با آنها و لمس کردنشان است - به جای فرار از آنها یا توجیه و تخديرشان.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
خلوت
اگر سرگرمیهایی که به عمد برای خود میتراشیم تا وجود ملالتبار خود را در آنها گم کنیم؛ وجود نداشت، آنوقت حس میکردیم که گندیدگی درونی یعنی چه!
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
خلوت
اگر سرگرمیهایی که به عمد برای خود میتراشیم تا وجود ملالتبار خود را در آنها گم کنیم؛ وجود نداشت، آنوقت حس میکردیم که گندیدگی درونی یعنی چه!
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
سیر مطالعاتی
توصیهٔ محمدجعفر مصفا جهت مطالعهٔ تألیفاتش، به ترتیب:
۱. تفکر زائـد
۲. آگاهـی
۳. نامهای به نديدهام
۴. رابطـه
۵. با پيـر بلـخ
۶. انسان در اسارت فکـر
۷. هلـه
۸. زندگی و مسائل
@Mossaffadotcom
سیر مطالعاتی
توصیهٔ محمدجعفر مصفا جهت مطالعهٔ تألیفاتش، به ترتیب:
۱. تفکر زائـد
۲. آگاهـی
۳. نامهای به نديدهام
۴. رابطـه
۵. با پيـر بلـخ
۶. انسان در اسارت فکـر
۷. هلـه
۸. زندگی و مسائل
@Mossaffadotcom
شما فکر می کنید چرا من این مبل های تمام استیل ساخت آلمان را - که یک بار هم روی آن نمی نشینم - با هزار جان کندن و قرض و قوله خریدهام و اینجا گذاشتهام؟
برای اینکه دل تو را بسوزانم، برای اینکه احساس بیعرضگی و سرشکستگی در تو ایجاد کنم.
سؤال:
چرا با وجود این همه نیش و آزاری که بر یکدیگر وارد میکنیم، با وجود این همه تلخی و نفرتی که در روابط داریم، باز هم دور هم جمع میشویم و از زیارت یکدیگر خوشوقت؟
مهمترین علت این است که قوت و غذای شخصیت ما در دست دیگران است. شخصیت من تنها در رابطهٔ با تو "شخصیت" است و وجود دارد.
اگر تو نباشی که به به و احسنت بگویی، من شعر خوبم را برای کی بخوانم؟ برای دل خودم؟
والله دروغ است!
و آن وقت منِ انسانِ پوچ باید چشمم را بر اصالتم ببندم و تمام هستیام را بر سر این بگذارم که آیا تو به حرف و کتاب من به به خواهی گفت؟!
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
شما فکر می کنید چرا من این مبل های تمام استیل ساخت آلمان را - که یک بار هم روی آن نمی نشینم - با هزار جان کندن و قرض و قوله خریدهام و اینجا گذاشتهام؟
برای اینکه دل تو را بسوزانم، برای اینکه احساس بیعرضگی و سرشکستگی در تو ایجاد کنم.
سؤال:
چرا با وجود این همه نیش و آزاری که بر یکدیگر وارد میکنیم، با وجود این همه تلخی و نفرتی که در روابط داریم، باز هم دور هم جمع میشویم و از زیارت یکدیگر خوشوقت؟
مهمترین علت این است که قوت و غذای شخصیت ما در دست دیگران است. شخصیت من تنها در رابطهٔ با تو "شخصیت" است و وجود دارد.
اگر تو نباشی که به به و احسنت بگویی، من شعر خوبم را برای کی بخوانم؟ برای دل خودم؟
والله دروغ است!
و آن وقت منِ انسانِ پوچ باید چشمم را بر اصالتم ببندم و تمام هستیام را بر سر این بگذارم که آیا تو به حرف و کتاب من به به خواهی گفت؟!
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
زندگیِ خاطرهای!
وقتی گوش کردنِ من خالص نیست، یکدله نیست. چنان است که من دارم به صدای خاطراتِ مردهٔ خود گوش میکنم.
مثل اینکه آوازِ امروز به این درد میخورد که ذهنِ مرا از حال منفک نماید و آن را به خاطراتِ تلخ و شیرینِ گذشتهام ببرد. و این یعنی یک ارتباطِ مُرده با زندگی. و در شرایطِ حاکمیتِ هویتِ فکری جز این نمیتواند باشد!
وسیلهٔ ارتباطِ من با زندگی، هویتِ فکری است. و این اصلاً ارتباط نیست؛ بلکه یک مقدار تصویرِ کهنه و مُرده است.
و بدیهی است که وقتی من از طریقِ آن و به وسیلهٔ آن به زندگی نگاه میکنم، همه چیز را کهنه میبینم؛ تکراری و بصورتِ خاطره میبینم!
کتابِ «زندگی و مسائل»
محمدجعفرِ مصفا
@Mossaffadotcom
زندگیِ خاطرهای!
وقتی گوش کردنِ من خالص نیست، یکدله نیست. چنان است که من دارم به صدای خاطراتِ مردهٔ خود گوش میکنم.
مثل اینکه آوازِ امروز به این درد میخورد که ذهنِ مرا از حال منفک نماید و آن را به خاطراتِ تلخ و شیرینِ گذشتهام ببرد. و این یعنی یک ارتباطِ مُرده با زندگی. و در شرایطِ حاکمیتِ هویتِ فکری جز این نمیتواند باشد!
وسیلهٔ ارتباطِ من با زندگی، هویتِ فکری است. و این اصلاً ارتباط نیست؛ بلکه یک مقدار تصویرِ کهنه و مُرده است.
و بدیهی است که وقتی من از طریقِ آن و به وسیلهٔ آن به زندگی نگاه میکنم، همه چیز را کهنه میبینم؛ تکراری و بصورتِ خاطره میبینم!
کتابِ «زندگی و مسائل»
محمدجعفرِ مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آیا ما نمیخواهیم یا نمیتوانیم هویت فکری را وابنهیم؟
محمدجعفر مصفا
شهریور ۱۳۸۴
تهران، فرهنگسرای اندیشه
@Mossaffadotcom
آیا ما نمیخواهیم یا نمیتوانیم هویت فکری را وابنهیم؟
محمدجعفر مصفا
شهریور ۱۳۸۴
تهران، فرهنگسرای اندیشه
@Mossaffadotcom
واقعنگری و انتزاعیاندیشی
واقعنگری(ضدِّ انتزاعینگری) جزئی از ذات و طبیعتِ انسان است؛ و انتزاعینگری و انتزاعیاندیشی چیزی است که در پیِ القایِ هویتِ فکری، بر او عارض میشود.
از چند روز پیش، اهلِ خانه میگفتند: «عید دارد میآید.» چند روز بعد که گفتند: «عید آمد»، یک بچهٔ سهچهارساله با چشم دنبالِ چیزی میگشت و گفت: «پس کو عید؟!»
انتظارِ او از «عید»، مانندِ انتظار از یک شیء و یک واقعیت است!
ولی رفتهرفته کار به جایی میرسد که همان بچه نسبت به واقعیترین چیزهایِ زندگی بیگانه میشود، از آنها بیزار میشود؛ و تبدیل به انسانی میشود مثلِ من و تو که همهٔ هستی، همهٔ زندگی و دلخوشیمان شده است الفاظ، سمبلها و نمادها؛ یعنی انتزاعیات!
برگرفته از کتابِ «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
واقعنگری و انتزاعیاندیشی
واقعنگری(ضدِّ انتزاعینگری) جزئی از ذات و طبیعتِ انسان است؛ و انتزاعینگری و انتزاعیاندیشی چیزی است که در پیِ القایِ هویتِ فکری، بر او عارض میشود.
از چند روز پیش، اهلِ خانه میگفتند: «عید دارد میآید.» چند روز بعد که گفتند: «عید آمد»، یک بچهٔ سهچهارساله با چشم دنبالِ چیزی میگشت و گفت: «پس کو عید؟!»
انتظارِ او از «عید»، مانندِ انتظار از یک شیء و یک واقعیت است!
ولی رفتهرفته کار به جایی میرسد که همان بچه نسبت به واقعیترین چیزهایِ زندگی بیگانه میشود، از آنها بیزار میشود؛ و تبدیل به انسانی میشود مثلِ من و تو که همهٔ هستی، همهٔ زندگی و دلخوشیمان شده است الفاظ، سمبلها و نمادها؛ یعنی انتزاعیات!
برگرفته از کتابِ «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
دوبینیِ روانی
ما یک مرکز و مجموعهٔ روانی در حافظهٔ خود نگه داشتهایم که آن را به نام هویت یا من میشناسیم. که این مرکز از صفات و درواقع تصاویری تشکیل شده است که حاصلِ تعبیر و تفسیر است. بعد به این مرکز یک مقدار صفاتِ دیگر هم نسبت میدهیم. مثلاً من آدمِ حقیر یا متشخصی هستم، و نظایرِ آن. یعنی ما هر صفت را دو جا به حساب میآوریم: یکی در حسابِ مرکز، یکی هم بهصورتِ صفتِ متعلق به مرکز.
حال آنکه من یا مرکز پدیدهای سوا از تکتکِ صفات نیست. ما به علتِ فریبکاریهای فکر و عادتِ طولانی به دوبینی، این واقعیت را نمیبینیم که فقط صفت هست، نه من و صفت.
کتاب «تفکرِ زائد»
محمدجعفرِ مصفا
@MossaffaDotCom
دوبینیِ روانی
ما یک مرکز و مجموعهٔ روانی در حافظهٔ خود نگه داشتهایم که آن را به نام هویت یا من میشناسیم. که این مرکز از صفات و درواقع تصاویری تشکیل شده است که حاصلِ تعبیر و تفسیر است. بعد به این مرکز یک مقدار صفاتِ دیگر هم نسبت میدهیم. مثلاً من آدمِ حقیر یا متشخصی هستم، و نظایرِ آن. یعنی ما هر صفت را دو جا به حساب میآوریم: یکی در حسابِ مرکز، یکی هم بهصورتِ صفتِ متعلق به مرکز.
حال آنکه من یا مرکز پدیدهای سوا از تکتکِ صفات نیست. ما به علتِ فریبکاریهای فکر و عادتِ طولانی به دوبینی، این واقعیت را نمیبینیم که فقط صفت هست، نه من و صفت.
کتاب «تفکرِ زائد»
محمدجعفرِ مصفا
@MossaffaDotCom
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«من» مستمر نیست
میدانیم که هویت فکری یک پدیدهٔ منقطع و غیرمستمر است. یک حالت روانی نیست تا مستمر باشد. لفظ و تصویر است. و استمرار در مورد لفظ و تصویر معنا ندارد. حال آنکه جامعهای که ضرورت هویت را بر ما القاء کرده است، آن را به عنوان یک ضرورت همیشگی القاء کرده است. من نمیتوانم الآن صاحب هستی و هویت باشم و لحظهای بعد نباشم.
برای حل این مسئله، مثل تمام زمینههای دیگر، فکر وارد عمل میشود و نمیگذارد ما این موقتی بودن را حس کنیم. به این ترتیب که هر تصویر را هزارها بار در ذهن زنده و تکرار میکند. و این تکرارها به ما نوعی تصور مستمر بودن هویت میدهد.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
«من» مستمر نیست
میدانیم که هویت فکری یک پدیدهٔ منقطع و غیرمستمر است. یک حالت روانی نیست تا مستمر باشد. لفظ و تصویر است. و استمرار در مورد لفظ و تصویر معنا ندارد. حال آنکه جامعهای که ضرورت هویت را بر ما القاء کرده است، آن را به عنوان یک ضرورت همیشگی القاء کرده است. من نمیتوانم الآن صاحب هستی و هویت باشم و لحظهای بعد نباشم.
برای حل این مسئله، مثل تمام زمینههای دیگر، فکر وارد عمل میشود و نمیگذارد ما این موقتی بودن را حس کنیم. به این ترتیب که هر تصویر را هزارها بار در ذهن زنده و تکرار میکند. و این تکرارها به ما نوعی تصور مستمر بودن هویت میدهد.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
دژِ هوشربا
گویند پادشاهی سه پسر داشت؛ هر سه جوان، خردمند، دلیر و جویای ناشناختهها.
روزی از پدر خواستند که اجازه دهد در سرزمینهای پهناورِ قلمرو او سفر کنند و جهان را ببینند. پادشاه پذیرفت، اما هنگام بدرقه هشداری عجیب به آنان داد:
«هر جا خواستید بروید، بروید؛ اما نزدیک دژی به نام دژِ هوشربا یا قلعهٔ ذاتالصور نشوید.»
اللّه اللّه زان دژ ذات الصور!
همین هشدار، آتش کنجکاوی را در دل شهزادگان افروخت.
پس از روزها سفر، سرانجام از دور آن دژ افسانهای را دیدند. قلعهای شگفت که دیوارها، برجها، دروازهها و حتی سقفهایش پوشیده از نقشها و تصویرهای حیرتانگیز بود. هر سو که مینگریستی، صورتی زیبا، منظرهای دلربا و نقشهایی افسونگر دیده میشد.
شاهزادگان وارد قلعه شدند.
در میان آن همه نقش و نگار، ناگهان چشمشان به تصویر دختری افتاد؛ دختری با زیباییِ خیرهکننده که گویی جان داشت. هر سه در همان لحظه دلباختهٔ آن تصویر شدند و آرام و قرار از کف دادند.
از نگهبانان و ساکنان آن ناحیه پرسیدند: «این دختر کیست؟» گفتند: «او دختر پادشاه چین است.»
گفت رشک ماه و پروین است این
صورتِ شهزادۀ چین است این
از آن لحظه دیگر نه خواب داشتند و نه آسایش. سودای دیدار آن شاهدِ ناشناخته سراسر وجودشان را فراگرفت.
پس دژ را ترک کردند و راهی سفری دشوار شدند؛ سفری طولانی از بیابانها، کوهها، خطرها و آزمونهای بسیار، تا شاید روزی به سرزمین چین برسند و راز آن چهرهٔ شگفت را دریابند.
و این آغاز ماجرایی است که مولانا آن را در دفتر شسم کتاب عرفانی «مثنوی معنوی» به یکی از بلندترین و پررمزترین داستانهای مثنوی تبدیل کرده است؛ داستانی که در آن، جستوجوی یک تصویر، سرآغاز سفری بیپایان به سوی حقیقت میشود.
امشب طی مطالعۀ دستهجمعی فصل چهارم از کتاب «با پیر بلخ» در سلسله جلسات مصفاخوانی، این قصهٔ بسیار جذابِ عرفانی را میخوانیم و از زبان و بیان محمدجعفر مصفا تفسیر آن را میشنویم.
علاقمندان به شرکت در این جلسه، پیام دهند.
@MossaffaDotCom
دژِ هوشربا
گویند پادشاهی سه پسر داشت؛ هر سه جوان، خردمند، دلیر و جویای ناشناختهها.
روزی از پدر خواستند که اجازه دهد در سرزمینهای پهناورِ قلمرو او سفر کنند و جهان را ببینند. پادشاه پذیرفت، اما هنگام بدرقه هشداری عجیب به آنان داد:
«هر جا خواستید بروید، بروید؛ اما نزدیک دژی به نام دژِ هوشربا یا قلعهٔ ذاتالصور نشوید.»
اللّه اللّه زان دژ ذات الصور!
همین هشدار، آتش کنجکاوی را در دل شهزادگان افروخت.
پس از روزها سفر، سرانجام از دور آن دژ افسانهای را دیدند. قلعهای شگفت که دیوارها، برجها، دروازهها و حتی سقفهایش پوشیده از نقشها و تصویرهای حیرتانگیز بود. هر سو که مینگریستی، صورتی زیبا، منظرهای دلربا و نقشهایی افسونگر دیده میشد.
شاهزادگان وارد قلعه شدند.
در میان آن همه نقش و نگار، ناگهان چشمشان به تصویر دختری افتاد؛ دختری با زیباییِ خیرهکننده که گویی جان داشت. هر سه در همان لحظه دلباختهٔ آن تصویر شدند و آرام و قرار از کف دادند.
از نگهبانان و ساکنان آن ناحیه پرسیدند: «این دختر کیست؟» گفتند: «او دختر پادشاه چین است.»
گفت رشک ماه و پروین است این
صورتِ شهزادۀ چین است این
از آن لحظه دیگر نه خواب داشتند و نه آسایش. سودای دیدار آن شاهدِ ناشناخته سراسر وجودشان را فراگرفت.
پس دژ را ترک کردند و راهی سفری دشوار شدند؛ سفری طولانی از بیابانها، کوهها، خطرها و آزمونهای بسیار، تا شاید روزی به سرزمین چین برسند و راز آن چهرهٔ شگفت را دریابند.
و این آغاز ماجرایی است که مولانا آن را در دفتر شسم کتاب عرفانی «مثنوی معنوی» به یکی از بلندترین و پررمزترین داستانهای مثنوی تبدیل کرده است؛ داستانی که در آن، جستوجوی یک تصویر، سرآغاز سفری بیپایان به سوی حقیقت میشود.
امشب طی مطالعۀ دستهجمعی فصل چهارم از کتاب «با پیر بلخ» در سلسله جلسات مصفاخوانی، این قصهٔ بسیار جذابِ عرفانی را میخوانیم و از زبان و بیان محمدجعفر مصفا تفسیر آن را میشنویم.
علاقمندان به شرکت در این جلسه، پیام دهند.
@MossaffaDotCom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دژ هشربا
انسان وقتی به "حصار نفس" وارد شد، هر تلاش و حرکتش از متن و درون خیال و تصویر است. به هر گوشهٔ این حصار بنگری چیزی جز نقش و تصویر نمیبینی.
اندر آن قلعهٔ خوش ذاتالصور
پنج در در بحر و پنجی سوی بر
پنج از آن چون حس به سوی رنگ و بو
پنج از آن چون حس باطن رازجو
کتاب «باپیر بلخ»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
دژ هشربا
انسان وقتی به "حصار نفس" وارد شد، هر تلاش و حرکتش از متن و درون خیال و تصویر است. به هر گوشهٔ این حصار بنگری چیزی جز نقش و تصویر نمیبینی.
اندر آن قلعهٔ خوش ذاتالصور
پنج در در بحر و پنجی سوی بر
پنج از آن چون حس به سوی رنگ و بو
پنج از آن چون حس باطن رازجو
کتاب «باپیر بلخ»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ذات الصور
رنج انسان ناشی از زندگی در قلعهٔ نقشها، صورتها و الفاظ تهی و بیمحتوا است.
الله الله ز آن دژ ذات الصور
دور باشید و بترسید از خطر
کتاب «باپیر بلخ»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
ذات الصور
رنج انسان ناشی از زندگی در قلعهٔ نقشها، صورتها و الفاظ تهی و بیمحتوا است.
الله الله ز آن دژ ذات الصور
دور باشید و بترسید از خطر
کتاب «باپیر بلخ»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
ترفند جامعه
جامعه سعی میکند ذهن انسان را یک ذهن ناآرام، هراسآلود، تیره، گیج و گول، شتابآلود و دونده نگه دارد. وقتی ذهن اسیر این کیفیتها شد، نمیتواند فرصت تأمل، تعمق و روشنبینی داشته باشد و نتیجتاً متوجه پوچی و بیمحتوایی تصاویری بشود که آنها را به حساب "هستی" و "هویت روانی" خویش فرض کرده است.
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
ترفند جامعه
جامعه سعی میکند ذهن انسان را یک ذهن ناآرام، هراسآلود، تیره، گیج و گول، شتابآلود و دونده نگه دارد. وقتی ذهن اسیر این کیفیتها شد، نمیتواند فرصت تأمل، تعمق و روشنبینی داشته باشد و نتیجتاً متوجه پوچی و بیمحتوایی تصاویری بشود که آنها را به حساب "هستی" و "هویت روانی" خویش فرض کرده است.
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom