Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.51K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
4_6006085913153641182.pdf
39.3 MB
پژوهش‌های فلسفی صفحات ۱ تا ۲۵
ترجمه مالک حسینی

@PhilosophyCafe ♨️
و هر که از آتش بستر سازد و از مار بالین کند خواب او مهنا نباشد.

#کلیله_دمنه_باب_شیروگاو_ص_۹۵
#ابوالمعالی_نصرالله_منشی
#مجتبی_مینوی

@PhilosophyCafe🔥🐍
جای دوستانی که نبودن خالی بود. در جلسه دیروز پیش‌گفتار متن پژوهش‌های فلسفی به طور مفصل بررسی شد. از هفته آینده وارد بندهای پژوهش‌ها خواهیم شد. منتظرتون هستیم.
❤5
🗯 رابرت اروین (مورخ بریتانیایی) کتابی داره به اسم «برای شهوتِ دانستن: شرق‌شناسان و دشمنان آن‌ها» که سال 2006 منتشر شد. این کتاب توی بعضی کشورها مثل ایران و امریکا به اسم «دانش خطرناک: شرق‌شناسی و مصائب آن» چاپ شد. «دانش خطرناک» رو محمد دهقانی به فارسی ترجمه و نشر ماهی اون رو منتشر کرد. این کتاب هم تاریخِ شرق‌شناسیِ آکادمیک هست و هم حمله‌ای بر کتاب «شرق‌شناسیِ» ادوارد سعید (انتشار در سال 1978). اروین کتاب سعید رو این‌طور توصیف می‌کنه: «حاصل شیادی شریرانه‌ای است که تشخیص خطاهای صادقانۀ آن از سیاه‌نمایی‌های عامدانه‌اش دشوار است». عبارت «برای شهوتِ دانستن» که عنوان انگلیسی کتابه، از شعر «سفر طلایی به سمرقند» سرودۀ جیمز الروی فلکر (شاعر بریتانیایی سدۀ نوزدهم و بیستم) گرفته شده.

🗯 بخش اعظم کتاب دربارۀ تاریخ شرق‌شناسی و جریان‌ها و مکاتب این حوزه هست. برخلاف نگاه ادوارد سعید توی کتاب «شرق‌شناسی»، اروین توی این کتاب رمان‌ها، نقاشی‌ها و بقیۀ آثار ادبی و هنری رو بررسی نمی‌کنه. تمرکز اروین توی «دانش خطرناک» روی شرق‌شناس‌های بریتانیایی، فرانسوی و آلمانیه و سعی می‌کنه رویکردهای متضاد اون‌ها رو برای مخاطب روشن کنه. تقریباً هر جایی که اروین توی این کتاب اسمی از سعید میاره، قصدش اینه که به یه اشتباه یا عدم انسجام توی نوشته‌ها و افکار سعید اشاره کنه. مثلاً یکی از معدود شرق‌شناس‌هایی که سعید اون رو ستایش می‌کنه، لویی ماسینیون و یکی از «اَبَرتبهکارهای شرق‌شناسی» (تعبیری که اروین به قصد تمسخر سعید به کار می‌بره)، ارنست رنان هست.

🗯 اروین دربارۀ علاقۀ «نامنسجم» سعید به ماسینیون می‌نویسه: «سعید لویی ماسینیون، این فرانسوی فره‌مند و عجیب و غریب و عارف‌مسلک و شوونیست را به‌مراتب بیش‌تر می‌پسندد. ... سعید نه‌فقط به یهودستیزی ماسینیون اشاره‌ای نمی‌کند، بلکه از نگرش علناً ارباب‌منشانۀ او در قبال اعراب و نیز دِین آشکار او به [ارنست] رنان در این باب سخنی نمی‌گوید». منظور اروین اینه که وقتی ماسینیون تا حدود زیادی تحت‌تأثیر نگاه‌های فیلولوژیک ارنست رنان بود، سعید نمی‌تونه همزمان عاشق ماسینیون و متنفر از رنان باشه. یه فصل از «دانش خطرناک» دربارۀ کتاب «شرق‌شناسیِ» سعید هست و توی بخشی از این فصل اروین سعی می‌کنه نشون بده که ارجاعات مکرر سعید به فوکو و گرامشی نامنسجم هست؛ چون تلقی فوکو و گرامشی از مفهوم گفتمان متفاوت و متضاد بوده.

🗯 آیا در نهایت میشه گفت که نقدهای اروین به سعید، بنیان‌های فکری سعید رو تخریب می‌کنه؟ برای پاسخ به این سؤال، از گفته‌های مایا جاسانوف (استاد تاریخ دانشگاه هاروارد) استفاده می‌کنم. جاسانوف میگه بعضی از اصلاحاتی که اروین دربارۀ آثار سعید مطرح می‌کنه درست هستن؛ منتها این اصلاحات و نقدها چندان نمی‌تونن ادعاهای نظری سعید رو تضعیف کنن. در واقع اروین نمی‌تونه ساختمونی که سعید ساخته رو تخریب کنه، فقط می‌تونه بعضی از جاهایی که توی این ساختمون، گردوخاک روش نشسته رو تمیز کنه. کتاب «شرق‌شناسی» یه کتاب الهام‌بخش برای خیلی از دانشگاهی‌ها توی رشته‌های مختلف بوده؛ اون‌ها کورکورانه گزاره‌های سعید رو قبول نکردن، بلکه اون‌ها رو گسترش داده و اصلاح کردن.

📢 الیور مایلز (سفیر سابق انگلیس در لیبی که تحصیلات دانشگاهی شرق‌شناسی رو توی کارنامۀ خودش داره) هم ارزیابی‌ای شبیه به جاسانوف دربارۀ کار اروین داره. اون میگه اروین تونسته چند تا ضربه به سعید بزنه، ولی نتونسته که سعید رو نقش بر زمین کنه. من بین دو نگاه سعید و اروین به شرق‌شناسی، نگاه سعید رو بیشتر می‌پسندم. نه به این دلیل که تصور می‌شه سعید «غرب‌ستیز» هست (که قطعاً نیست)؛ بلکه به این دلیل که معتقدم برای شناخت «گرایش‌های شرق‌شناسانه» صرفاً نگاه به پژوهشگران شرق‌شناسی در طول تاریخ کافی نیست. گاهی اوقات این گرایش‌ها به شکل قوی‌تر و پررنگ‌تری در بیرون از حوزۀ دانشگاهی شکل می‌گیره؛ مثلاً بین دیپلمات‌ها، خبرنگارها، رمان‌نویس‌ها، نقاش‌ها و غیره. دانش (یا علم یا معرفت) یه پدیده‌ایه که تا مغز استخوان اجتماعیه. نمیشه اون رو از تاریخ و فرهنگ منفک و بعد بررسی‌ش کرد.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«جنس بدنش از سایه‌ست؛ رو گردنبندش یه تیکۀ شکستۀ آینه‌ست، در حال تابیدن؛ تا یه کمی نزدیک میشه بهت می‌زنی غلت؛ انگار داری روتو می‌کنی به سمت تاریک‌تر» (خودها / بهرام نورایی)

@philosophycafe
❤5👍1
دوره شکل زندگی: متن خوانی کتاب پژوهش های فلسفی ویتگنشتاین

@PhilosophyCafe ♨️
❤8
Forwarded from پادکست سرشت
🔻 گفتگو با دکتر عبدالرحمن نجل رحیم، پزشک، متخصص مغز و اعصاب و پژوهشگر علوم اعصاب هستیم. ایشان پس از تحصیل پزشکی و تخصص در ایران، برای ادامه پژوهش‌های نوروساینس به انگلستان رفت و در سال ۱۹۷۱ دکتری نوروساینس خود را از دانشگاه شفیلد دریافت کرد.

🔻در این گفت‌وگو، از تفاوت نگاه نوروساینس و روانکاوی به ذهن و آگاهی آغاز می‌کنیم و به نقش بدن، زبان، روابط انسانی و بستر اجتماعی در شکل‌گیری ذهن می‌پردازیم. سپس درباره نسبت زیست‌شناسی و آزادی، معنای اراده آزاد و تأثیر شناخت سازوکارهای مغز بر فهم ما از آزادی پرسش می‌کنیم و در نهایت به یکی از پرسش‌های بنیادین عصر هوش مصنوعی می‌رسیم: آیا هوش و آگاهی بدون بدن و تجربه زیسته ممکن است؟

🎞 فیلم کامل این گفت‌وگو در یوتیوب «سرشت»:
https://youtu.be/YZkqmnnU7Jc

✅ حمایت مالی از سرشت:
https://donito.me/seresht_podcast

🆔 @seresht_podcast
❤5
فلسفه
۱۹۳۲–۱۹۳۳
۱
من در این بحث، پرسش‌هایی را کنار می‌گذارم که پاسخشان از راه تجربه به دست می‌آید. مسائل فلسفی با تجربه حل نمی‌شوند؛ زیرا آنچه در فلسفه دربارۀ آن سخن می‌گوییم، واقعیت‌ها نیستند، بلکه اموری‌اند که واقعیت‌ها برای آن‌ها مفید واقع می‌شوند.
آشفتگی فلسفی از آنجا پدید می‌آید که دستگاهی از قواعد را پیش روی خود می‌بینیم و در عین حال درمی‌یابیم که امور با آن سازگار نیستند. این مانند آن است که به کندۀ درختی نزدیک شویم و از آن دور شویم و هر بار چیز متفاوتی ببینیم. نزدیک‌تر می‌رویم، قواعد را به یاد می‌آوریم و احساس رضایت می‌کنیم؛ سپس دور می‌شویم و بار دیگر احساس نارضایتی می‌کنیم.
۲
واژه‌ها و مهره‌های شطرنج همانندی دارند؛ دانستنِ چگونگیِ کاربرد یک واژه مانند دانستنِ چگونگیِ حرکت دادن یک مهرۀ شطرنج است.
اما قواعد چگونه در بازی دخیل می‌شوند؟ تفاوت میان شطرنج بازی کردن و صرفاً مهره‌ها را بی‌هدف جابه‌جا کردن چیست؟
من منکر این تفاوت نیستم؛ مقصودم این است که دانستنِ چگونگیِ استفاده از یک مهره، حالت ذهنیِ خاصی نیست که در سراسر بازی استمرار داشته باشد.
معنای یک واژه را باید بر حسب قواعد کاربرد آن تعریف کرد، نه بر حسب احساسی که با آن واژه همراه است.
از این پس، دو پرسشِ
«این واژه چگونه به کار می‌رود؟»
و
«گرامر این واژه چیست؟»
را یک پرسش واحد تلقی خواهم کرد.
تعبیر موضوعِ اشارۀ واژه «ــ یعنی آنچه در ارائۀ یک تعریف اشاری به آن اشاره می‌شود ــ و تعبیر «معنای واژه» گرامرهای کاملاً متفاوتی دارند؛ این دو مترادف یکدیگر نیستند.
برای مثال، توضیح دادن واژه‌ای مانند «قرمز» با اشاره به یک شیء، تنها یکی از قواعد کاربرد آن را در اختیار ما می‌گذارد؛ و در مواردی که اشاره کردن ممکن نیست، قواعدی از نوعی دیگر ارائه می‌شوند.
مجموع این قواعد است که معنای واژه را تشکیل می‌دهد؛ و این قواعد صرفاً با ارائۀ یک تعریف اشاری تثبیت نمی‌شوند.
قواعد گرامر کاملاً مستقل از یکدیگرند.
دو واژه تنها در صورتی معنای یکسان دارند که قواعد کاربردشان یکسان باشد.
 
آیا قواعد ــ برای مثال، قاعدۀ
¬¬p = p
در مورد نفی ــ در برابر معنای یک واژه پاسخ­گواند؟
خیر.
قواعد معنا را تشکیل می‌دهند و در برابر آن پاسخ­گو نیستند.
هرگاه یکی از قواعد تغییر کند، معنای واژه نیز تغییر می‌کند.
برای مثال، اگر بازی شطرنج بر حسب قواعدش تعریف شده باشد، نمی‌توان گفت که با تغییر قاعدۀ حرکت یک مهره، خودِ بازی تغییر کرده است. تنها هنگامی که دربارۀ تاریخ شطرنج سخن می‌گوییم، می‌توان از تغییر بازی سخن گفت.
قواعد از این جهت دل‌بخواهی هستند که در برابر هیچ نوع واقعیتی پاسخ‌گو نیستند؛ آن‌ها نه همانند قوانین طبیعت‌اند و نه در برابر معنایی که واژه از پیش داشته باشد مسئولیتی دارند.
اگر کسی بگوید قواعد نفی دل‌بخواهی نیستند، زیرا نفی نمی‌تواند به گونه‌ای باشد که
¬¬p = ¬p
تنها مقصودش این است که چنین قاعده‌ای دیگر با واژۀ انگلیسی negation («نفی») مطابقت نخواهد داشت.
این اعتراض که قواعد دل‌بخواهی نیستند، از این احساس سرچشمه می‌گیرد که گویی قواعد باید در برابر معنا پاسخ‌گو باشند.
اما اگر نه قواعد، پس معنای «نفی» چگونه تعریف می‌شود؟
قاعدۀ
¬¬p = p
از معنای واژۀ «نه» نتیجه نمی‌شود؛ بلکه خود، معنای آن را تشکیل می‌دهد.
به همین ترتیب،
p . p ⊃ q . ⊃ q
وابسته به معنای «و» و «اگر ... آنگاه ...» نیست، بلکه معنای آن‌ها را تشکیل می‌دهد.
اگر گفته شود قواعد نفی دل‌بخواهی نیستند، زیرا نباید با یکدیگر تناقض داشته باشند، پاسخ این است که اگر میان آن‌ها تناقضی وجود داشت، دیگر برخی از آن‌ها را اصلاً «قاعده» نمی‌نامیدیم.
زیرا این خود بخشی از گرامر واژۀ «قاعده» است که:
اگر «p» یک قاعده باشد، «p . ¬p» دیگر قاعده نیست.

@PhilosophyCafe ♨️
🖋 آنگاه المیترا [زن پیشگو] گفت با ما از مهر سخن بگو.
پس او [پیامبر] سر برداشت و مردمان را نگریست، و سکوت آن‌ها را فرا گرفت. و او به صدای بلند گفت:
هنگامی که مهر شما را فرا می‌خواند، از پی‌اش بروید،
اگر چه راهش دشوار و ناهموار است.
و چون بال‌هایش شما را دربر می‌گیرند، وا بدهید، اگرچه شمشیری در میانِ پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن می‌گوید او را باور کنید،
اگرچه صدایش رؤیاهای شما را بر هم زند، و چنان که بادِ شمال باغ را ویران می‌کند.
زیرا که مهر در همان دَمی که تاج بر سر شما می‌گذارَد، شما را مصلوب می‌کند، همچنان که می‌پرورانَد، هَرَس می‌کند.
همچنان که از قامتِ شما بالا می‌رود و نازک‌ترینِ شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند،
به ریشه‌هاتان که در خاک چنگ انداخته‌اند فرود می‌آید و آن‌ها را تکان می‌دهد.

🖋 شما را مانند بافه‌های [دسته‌های] جو در بغل می‌گیرد.
شما را می‌کوبد تا برهنه کند.
شما را می‌بیزد [غربال می‌کند] تا از خس جدا سازد.
شما را می‌ساید تا سفید کند.
شما را می‌وَرزَد تا نرم شوید؛
و آنگاه شما را به آتشِ مقدسِ خود می‌سپارد تا نانِ مقدس شوید، بر خوانِ مقدسِ خداوند.
همۀ این کارها را مهر با شما می‌کند تا رازهای دلِ خود را بدانید، و با این دانش به پاره‌ای از دلِ زندگی مبدل شوید.
اما اگر از روی ترس فقط در پی آرامِ مهر و لذتِ مهر باشید، پس آنگاه بهتر آن است که تنِ برهنۀ خود را بپوشانید و از زمینِ خرمن‌کوبیِ مهر دور شوید.

📚 از کتاب «پیامبر»، نوشتۀ جبران خلیل جبران، ترجمۀ نجف دریابندری 📚

@philosophycafe
❤6
ما را كاري عظيم بيفتاده است: بد بنده‌ايم، و خويشتن را نيك بنده ميدانيم، بدكاريم و خويشتن را نيكوكار مي‌دانيم! اگر اين ظّن نيكو كه ما به خويشتن، و كار خويشتن ميداريم، به خداي داشتيمي بهتر بودي، و اگر آن كه به نيكوكاري خويش- كه نداريم- مي اميد داريم، به رحمت خداي اميد داشتيمي بهتر بودي؛ تا لاجرم نه نالۀ بدكاران داريم، و نه رجاي راجيان داريم، به تقليد چيزي از هركسي فرا گرفته‌ايم: اگر يكي گويد سياه، ما هم گوييم سياه، و اگر ديگري گويد سپيد،ما هم گوييم سپيد! چون يكي سر در دين جنباند، ما هم چنان سر در جنبانيم- اين نه كار خردمندان، و عارفان، و اهل بصيرت باشد، مردم چنان بايدكه او را در كارها تميز باشد، تا هرچه فرا وي گويند، به عقل درانديشد، و نيك از بد جدا كند، و به هرچيز ناچيزي فريفته نشود و به قول هر ناداني از سر پي نيفتد، تا او را از اهل عقل و خرد توان گفت، و باللّه العون، والتوفيق.


#روضة_المذنبین_و_جنة_المشتاقین_ص۲۵
#شیخ_الاسلام_ابونصراحمدجام

@PhilosophyCafe📜
راسل و ویتگنشتاین با هم می‌خوان برن بار. راسل دم در می‌گه “من یه در ادراک می‌کنم ولی نمی‌دونم دری وجود داره یا نه…”

ویتگنشتاین در رو باز می‌کنه می‌ره تو.

تقدیم به امید نادری
🤣6❤4😍1🤨1
🖋 آنگاه المیترا [زن پیشگو] باز به سخن درآمد و گفت دربارۀ زناشویی چه می‌گویی، ای استاد؟
و او [پیامبر] در پاسخ گفت:
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.
هنگامی که بال‌های سفیدِ مرگ روزهاتان را پریشان می‌کنند همراه خواهید بود.
اما در همراهیِ خود حدِ فاصل را نگاه دارید،
و بگذارید بادهای آسمان در میانِ شما به رقص درآیند.
به یکدیگر مهر بورزید، اما از مهر بند مسازید:
بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میانِ دو ساحلِ روح‌های شما.
جامِ یکدیگر را پُر کنید، اما از یک جام منوشید.
از نانِ خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گِردۀ نان مخورید.
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید،
همان‌گونه که تارهای ساز تنها هستند، با آن‌که از یک نغمه به ارتعاش درمی‌آیند.

🖋 دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه‌داری.
زیرا که تنها دستِ زندگی می‌تواند دل‌های‌تان را نگه دارد.
در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ:
زیرا که ستون‌های معبد دور از هم ایستاده‌اند و درختِ بلوط و درختِ سرو در سایۀ یکدیگر نمی‌بالند.
آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت با ما از فرزندان سخن بگو.
و او [پیامبر] گفت:
فرزندانِ شما فرزندانِ شما نیستند.
آن‌ها پسران و دخترانِ خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد.
آن‌ها به واسطۀ شما می‌آیند، اما نه از شما، و با آن‌که با شما هستند، از آنِ شما نیستند.
شما می‌توانید مهرِ خود را به آن‌ها بدهید، اما نه اندیشه‌های خود را،
زیرا که آن‌ها اندیشه‌های خود را دارند.

📚 از کتاب «پیامبر»، نوشتۀ جبران خلیل جبران، ترجمۀ نجف دریابندری 📚

@philosophycafe
❤9
من بعد بدان که این حواس و قوتها که بیان کرده شد همه خادمان نفس انسانی‌اند و به غير از این، نفس انسـانی را دو خادم دیگر هست یکی را عقل عملی گویند و یکی را عقل نظری، مثال عقل نظـری چنانسـت کـه مـثلاً بنّـا اول تصور کند سرایی را یا کوشکی را که چون خواهد بـود و بـا چنـد طـاق و رواق خواهـد شـد و ایـنکـار عقـل نظری است. بعد از آن عقل عملی، چنانکه عقل نظـری تصـور کـرده باشـد، آن را از قـوت بـه فعـل آورد و جملـۀ صنعتها و پیشه‌ها از خوردنی‌ها و پوشیدنی‌ها و مقامهای باشیدن از شهرها و خانه‌ها و هرچـه امثـال ایـن باشـد، همه از نظرکردن و فرمودن عقل نظری است و فرمانبرداری عقل عملی عقل نظری را. از اینجا معلوم شد که عقل عملی خادم عقل نظری است.

#مرآت_المحققین_ص۵
#شیخ_محمود_شبستری

@PhilosophyCafe🪞
👍2
🔻 آکادمی فلسفه‌ی مارزوک تقدیم میکند...

🔹درسگفتار :
«ذهن یا واقعیت؟ تحلیل شوپنهاور از چیستیِ جهان»


🔸 با حضور: دکتر علی سلطان زاده
"دکترای فلسفه علم؛ دانشگاه شریف
پژوهشگر تاریخ اندیشه"

🕒 زمان: شنبه ۱۷مردادماه،۱۴۰۵


ساعت ۲۲بوقت ایران
۱۹:۳۰ بوقت آلمان


لینک گروه آکادمی فلسفه مارزوک


https://t.me/+RgpoTxExbs0yOTA0

کانالِ دکتر سلطان زاده
https://t.me/PhilosophyCafe
کانالِ آکادمی:

https://t.me/marzockacademy

اینستاگرام

http://www.instagram.com/marzockacademy
❤4👏3👍1🤬1
1.     اگوستین در اعترافات، یک، ۸: «وقتی بزرگ‌ترها شینی را نام می‌بردند و هم‌زمان به آن رو می‌کردند، من این را متوجه می‌شدم و درمی‌یافتم اصواتی که به زبان می‌آورند نشان‌گر آن شیء است، چون آنها می‌خواستند به آن اشاره کنند. ولی این را از ایماواشاره‌هاشان برداشت می‌کردم، یعنی زبان طبیعی همۀ مردمان، زبانی که به‌واسطۀ حالات چهره و چشم، حرکات اعضاوجوارح و طنین صدا حاکی از احوال نفس است وقتی میل چیزی را دارد، یا به چیزی می‌آویزد، یا چیزی را رد می‌کند، یا از چیزی می‌گریزد. بدین‌سان کم‌کم آموختم بفهمم که نشان‌گر کدام چیزها هستند واژه‌هایی که به زبان آمدنشان را در جاهای مخصوص‌به‌خود در جمله‌های مختلف بارهاوبارها می‌شنیدم. و همین‌که دهانم به این نشانه‌ها عادت کرد، به‌واسطۀ آنها خواسته‌هایم را به بیان درآوردم.
از این کلمات، به نظر چنین می‌نماید، تصویر خاصی از ذات زبان انسانی دریافت می‌کنیم. یعنی این تصویر: واژه‌های زبان به اشیا نام می‌دهند ـ جمله‌ها ترکیبی هستند از چنین نام‌هایی. ـ در این تصویر از زبان ریشه‌های این اندیشه را می‌یابیم: هر واژه‌ای مدلولی دارد. این مدلول هم‌بستۀ آن واژه است. شیئی است که واژه نمایندۀ آن است.
از تفاوتی میان انواع واژه‌ها اگوستین سخنی نمی‌گوید. کسی که یادگیری زبان را این‌طور توصیف می‌کند، به گمان من، در درجۀ نخست اسم‌ها را در نظر دارد مثل «میز» و «صندلی» و «نان»، و نام اشخاص را، و تازه در درجه دوم نام فعالیت‌ها و ویژگی‌هایی را؛ باقی انواع واژه‌ها نیز به امان خودشان رها.
حال این کاربرد زبان را در نظر بگیر: کسی را خرید می‌فرستم. به او برگه‌ای می‌دهم که رویش این نشانه‌ها آمده: «پنج سیب سرخ». او برگه را پیش فروشنده می‌برد؛ فروشنده جعبه‌ای را که رویش نشانۀ «سیب» آمده باز می‌کند؛ سپس در جدولی دنبال واژه «سرخ» می‌گردد و مقابل آن یک نمونه رنگ پیدا می‌کند؛ حال دنبالۀ اعداد اصلی را ـ فرض می‌کنم که آن را از حفظ می‌داند ـ تا واژه «پنج» می‌گوید و با هر عدد_‌واژه از جعبه‌ سیبی را بر می‌دارد که رنگ نمونه را دارد. ـ این‌طور است، و شبیه آن، که با کلمات عمل می‌کنند. ـ «ولی او چطور می‌داند کجا و چگونه دنبال واژه «سرخ» بگردد و با واژه «پنج» چه کند؟» ـ خب، فرض می‌کنم او آن‌طور که توصیف کردم عمل می‌کند. تبیین‌ها جایی به پایان می‌رسند. ـ ولی مدلول واژه «پنج» چیست؟ ـ از چنین چیزی اصلاً حرفی در میان نبود؛ فقط حرف از این بود که واژه «پنج» به کار می‌رود.
😘1