Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.51K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
گفتند:مؤمن حسد کند؟
گفت برادران یوسف را علیه‌السلام فراموش کردید!ولکن چو رنجی از سینه نیفکند زیان ندارد.

#تذکره_الاولیاء_ذکر_حسن_بصری_ره_ص۳۷
#عطار

@PhilosophyCafe🪞
❤4
زندگی چیزی یا کاری است که انجام می شود و نه چیزی و یا کاری که تعریف و یا توضیح داده شود.
👍2
وقتی برای فیلسوف نابغه ۱۶ سال زمان می‌برد که کتاب پژوهش‌های فلسفی را بنویسد، آیا احماقانه نیست که بخواهیم در ۱۶ جلسه آن را آموزش دهیم و پرونده‌اش را ببندیم؟
👍7❤1
ز خاک آفریدت خداوند پاک
پس ای بنده افتادگی کن چو خاک

حریص و جهان سوز و سرکش مباش
ز خاک آفریدندت آتش مباش

چو گردن کشید آتش هولناک
به بیچارگی تن بینداخت خاک

چو آن سرفرازی نمود، این کمی
از آن دیو کردند، از این آدمی

#بوستان_در_تواضع_ص۱۲۲
#سعدی
#چاپ_بروخیم_۱۳۱۶


@PhilosophyCafe🔥
❤5
🗯 انتشارات نگاه مجموعه‌ای از بعضی داستان‌های کوتاه آنتوان چخوف رو تحت عنوان «دشمنان» در سال 1376 با ترجمۀ سیمین دانشور منتشر کرد. از چند روز پیش که تصمیم گرفتم دربارۀ این کتاب توی کانال بنویسم، به این نتیجه رسیدم که من نمی‌تونم دربارۀ همه یا چند تا از این داستان‌ها توی یه پست توضیح بدم و به همین خاطر باید یکی از این داستان‌ها رو انتخاب کنم و کل متن پست رو به همون یه داستان اختصاص بدم. حالا کدوم داستان رو انتخاب کنم؟ داستان «جیرجیرک» (انتشار در سال 1892) که به رابطۀ پنهانی یه خانم متأهل و یه آقا می‌پردازه یا داستان «بوسه» (انتشار در سال 1887) که تفکرات و خیالات یه افسر نظامی جوون رو بعد از یه بوسۀ مرموز توضیح میده یا داستان «دشمنان» (انتشار در سال 1887) که داستان یه پزشکی رو تعریف می‌کنه که چند دقیقه بعد از اینکه پسر 6 ساله‌ش فوت شد، یه مراجع به خونه‌ش میاد و کلی التماس می‌کنه به پزشک که بیاد و وضعیت همسرش رو معاینه کنه؟

🗯 هر چقدر که با خودم کلنجار رفتم، دیدم جذابیت همۀ این داستان‌ها برای من در مقابل داستان «راهب سیاه‌پوش» (انتشار در سال 1893) رنگ می‌بازه (می‌تونین دو تیکه از این داستان رو اینجا و اینجا بخونین). به همین دلیل تصمیم گرفتم دربارۀ این داستان بنویسم. این داستان جزو اون آثاری از چخوف هست که یه جنبش و جوّی رو بین مخاطب‌های روسی ایجاد کرد و جزو اولین آثار از چخوف هست که به انگلیسی ترجمه شد (در زمان حیات چخوف) و باعث شد که مخاطب انگلیسی‌زبان هم چخوف رو بشناسه. چخوف این داستان رو توی مدتی نوشت که توی روستای ملیخوفو زندگی می‌کرد و بعد از اینکه داستان رو نوشت، برای مجلۀ «آرتیست» فرستاد که یکی از مجلات مهم توی زمینۀ تئاتر و موسیقی در اواخر سدۀ نوزدهم روسیه بود. داستان دربارۀ دو سال تراژیک پایان عمر یه پژوهشگر خیالی به اسم آندری واسیلیویچ کاورین هست.

🗯 داستان «راهب سیاه‌پوش» به 9 فصل تقسیم میشه و خود چخوف این اثر رو به عنوان «داستان پزشکی» توصیف کرده و داستان یه خطیش رو توی یکی از نامه‌هاش به این صورت شرح داده: «مرد جوانی از توهمِ عظمت و شکوه رنج می‌برد». جولای 1893 چخوف یه نامه‌ای برای الکسی سوورین (که یکی از قدرتمندترین ناشرهای اواخر دوران امپراتوری روسیه بود) می‌نویسه و بهش خبر میده که چنین داستانی رو نوشته. سوورین بعد از اینکه داستان رو می‌خونه، اولین سؤالی که براش پیش میاد اینه که این داستان تا چه مقدار شرایط ذهنی خودِ چخوف رو داره بازتاب میده. چخوف با نهایت جزئیات و دقت شرایط ذهنی و روانی یه فردی رو توی این داستان توصیف کرده که خودش رو جزو انسان‌های برتر تاریخ می‌دونه.

🗯 چخوف توی نامه‌ای به سؤال سوورین اینطور جواب میده: «وقتی نویسنده یک فرد بیمار را به تصویر می‌کشد، به این معنی نیست که خودش بیمار است... فقط می‌خواهد مردی را به تصویر بکشد که از توهم خودبزرگ‌بینی رنج می‌برد. تصویر راهبی که در مزارع سوارکاری می‌کرد، در خواب به ذهنم رسید و وقتی بیدار شدم، ماجرا را برای میشا [برادر کوچک‌تر چخوف] تعریف کردم». میشا (یا مخائیل چخوف که بعداً زندگی‌نامۀ آنتوان چخوف رو نوشته) معتقده که «راهب سیاه‌پوش» نشون‌دهندۀ بعضی از تجربیات شخصی چخوف توی مدتی هست که توی روستای ملیخوفو زندگی می‌کرد. اونجا یه نویسنده و یه پیانیست بعضی موقع‌ها به دیدار چخوف می‌اومدن و توی اون دیدارها همیشه یه ترانه‌ای رو برای چخوف می‌خوندن که دربارۀ یه دختر بیمار و هذیان‌گو بود که صدای فرشته‌ها رو می‌شنوه و از مادرش می‌خواد که به بالکن بیاد و بهش بگه که این صداها ممکنه از کجا اومده باشه. چخوف عرفان و رمانتیسمی رو که توی این داستان عاشقانه بود، دوست داشت.

📢 این متن رو با چند جمله از کاورین (شخصیت اصلی «راهب سیاه‌پوش») به پایان می‌رسونم. اون وقتی که کاورین با تجویزهای مختلف پزشک‌ها دوباره به «سلامتی»ش برگشته و دیگه اون راهب رو نمی‌بینه، این چند جمله رو به اعتراض با خودش میگه: «چقدر بودا و محمد و شکسپیر مردمان خوش‌بختی بودند که قوم و خویش‌های مهربانشان و دکترهایشان در صدد معالجۀ الهامات و جذبه‌های آن‌ها برنمی‌آمدند. اگر محمد برومور دوپتاس [دارویی که به کاورین می‌دادند] برای تسکین اعصابش می‌خورد و فقط روزی دو ساعت کار می‌کرد و همه‌اش شیر می‌آشامید، آن مرد شگفت‌انگیز و خیره‌کننده چیزی از خود باقی نمی‌گذاشت. پزشکان و قوم و خویش‌های دل‌سوز بهترین کوشش خود را به عمل می‌آوردند که بشریت را به کودنی و خمودی بکشانند. و وقتی خواهد رسید که ابتذال نام نبوغ را به خود بگیرد و انسانیت و بشریت محو گردد».

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«من از این دارِ دورباطل گریه‌م؛ می‌گیره وقتی می‌بینم سقوطیه سِیرم؛ که مثل یه عروسکم و غیر از این نیستو؛ مثلاً عاقبتِ خیرم؛ که تو واژه‌های مریضم بپوسم؛ کفنی از پوست تنم بدوزم» (هذیون / شاهین نجفی)

@philosophycafe
❤6👏1
در اینجا باید میان دو تصویر گمراه‌کننده تمایز گذاشت: تصویر نخست، همان تصویری است که ویتگنشتاین در جریان کار فلسفی خود با آن مواجه می‌شود و می‌کوشد آن را رفع کند؛ تصویر دوم، تصویری است که ما در خواندن ممارست او ممکن است به آن گرفتار شویم: اینکه پشت هر کار فلسفی منظم و موفقی باید روش، نظریه یا دستورالعملی مستقل وجود داشته باشد. کنار رفتن این تصویر دوم نیز چیزی به ممارست ویتگنشتاین نمی‌افزاید؛ بلکه امکان می‌دهد همان کاری را ببینیم که از ابتدا در برابر ما بوده است. «روش» در این معنا نه چیزی پیش از این کار است، نه چیزی نهفته در پسِ آن و نه چیزی که پس از آن از طریق استخراج نظری به دست آید؛ «روش» نامی است که می‌توان بر همان کاری گذاشت که ویتگنشتاین انجام می‌دهد.
👏2
11. فکر کن به ابزارهای داخل یک جعبه‌ابزار: یک چکش هست، یک اره، یک آچارییچ‌گوشتی، یک متر، یک جاچسبی، چسب، میخ و پیچ.

12. خیال کن کسی بگوید: «همۀ ابزارها کارشان این است که چیزی را تغییر بدهند. به‌این‌ترتیب، چکش وضع میخ را تغییر می‌دهد، اره شکل تخته را، و غیره.» ـ و متر، جاچسبی، میخ چه چیزی را تغییر می‌دهد؟ ـ «دانش ما را از طول یک چیز، دمای چسب، استحکام چسب.» ـ آیا با این همگون‌سازی بیان‌ها چیزی حاصل خواهد شد؟ ـ

ویتگنشتاین این تمثیل را برای همگون سازی کاربرد واژه‌ها میند. اما من می خواهم از این تمثیل استفاده دیگری ببرم. پرسش این است که چرا فردی باید باور داشته باشد که «همۀ ابزارها کارشان این است که چیزی را تغییر بدهند.». مگر این فرد دیوانه است؟ مگر در این جهان زندگی نکرده است؟ نه او نه دیوانه است و نه از جانی دیگر آماده است. پرسش او را به چنین دامی اندخت. تا قبل از اینکه کسی از او بپرسد «کار ابزارها چیست؟» او می‌دانست ابزارها چه کاری انجام می‌دادند و این دانستن بخش از شکل زندگی او بود. اما به محض اینکه کسی از او پرسید دیگر نمی‌داند. چون در خود پرسش یک تصویر نهفته بود. این فریب در پاسخ، پاسخ‌دهنده خودنمایی می‌کند. «همۀ ابزارها کارشان این است که چیزی را تغییر بدهند.» این یک پاسخ کلی است. ابزار وسیله‌ای برای تغییر است. دراینجا مشکل، فقدان اطلاعات دربارهٔ ابزارها نیست. ما ابزارها را می‌شناسیم. مشکل این است که یک تصویر کلی، امر آشنا را از نظر ما می‌اندازد. این فرد پیش از این پرسش و حتی پس از این پرسش هیچگاه با این تصویر با ابزارها کار نکرده و نخواهد کرد. اما در موقع پاسخ‌گویی پاسخی را می‌دهد که نه قبلا و نه بعدا به کار نگرفته و نخواهد هم گرفت ولی این پاسخی است که محکم به آن چسبیده است. اما چرا مخاطب چنین پاسخی داد؟ چون ما از او پرسیدم و پرسش ما ناظر به دیدن نبود و بلکه ناظر به فکر کردن بود. به همین خطار است که ویتگنشتاین می گوید: نپرس و بیین یا فکر نکن و ببین. حالا بحث این است که ما باید با این مخاطب چه کاری انجام بدهیم. یک راه این است که بیاییم و به وی بگوییم که ابزارها کارکردهای متفاوتی دارند. به این شکل او را از سر درگمی بیرون بیاوریم. یعنی تصویر غلط را با یک تصویر درست جایگزین کنیم و به جای نظریه غلط او یک نظریه درست بدهیم. را دیگر این است که دست او را بگیریم و ببریم در میان اجتماع و با هم ببینیم که مردم با ابزار چه کارهایی انجام می‌دهند. با این کار ما به او هیچ نظریه‌ای نداده‌ایم. اما قدرت تصویر فریبکار را نیز خنثی کرده‌ایم. پس تصویری را جایگزین تصویری نکردیم و بلکه با مثال و مقایسه کارهایی که انجام می‌شوند تصویر فلسفی او را رفع کرده‌ایم. ما کاری رو که او قبل از این پاسخ و یا بعد از این پاسخ با ابزارها انجام می‌داد تغییر ندادیم و بلکه تصویر گمراه کننده را خنثی کردیم. حالا باید در اینجا پرسید که خنثی شدن تصویر گمراه کننده با «امر آشنا» یعنی امری که همواره جلوی چشم ما بوده است اما تصویر گمراه کننده مانع دیدن آن شده بود، چگونه است؟ ما امر آشنا را کشف نمی‌کنیم. همانجایی که بوده، است. فقط تصویری که مانع دیدن آن شده بود خنثی شده است. به همین دلیل است که ویتگنشتاین می‌نویسد:
فلسفه صرفاً همه چیز را پیش چشم ما می‌نهد، و هیچ چیز را تبیین یا استنتاج نمی‌کند. از آن‌جا که همه چیز در منظر عیان قرار دارد، چیزی برای تبیین وجود ندارد. زیرا آنچه پنهان است، برای ما فاقدِ هرگونه علاقه‌مندی است.» (Wittgenstein, 2009, § 126)
بنابراین، مشکل فقدان معرفت دربارهٔ ابزارها نیست؛ مشکل این است که تصویری کلی، امر آشنایی را که پیشاپیش در ممارست او حاضر است، از نظر او می‌اندازد.
حالا این امر آشنا یا آنچه که همواره داده شده بود ولی در اثر تصویر فلسفی دیده نمی‌شد را ما در برخی بافت‌ها «شکل زندگی» می‌نامیم. در بند 11 و 14 امر آشنا کاری است که ما با ابزارها انجام می‌دهیم. در بند 19 و 23 امر آشنا زبان درهم‌تنیده با فعالیت و ممارست انسانی است. یعنی شکل زندگی ما. تصویر فلسفی زبان را امری مجزا و ایزوله ار فعالیت و ممارست‌های انسانی می‌دانست، اما پس از کنار رفتن این تصویر ما میبینیم که زبان و فعالیت‌ها ما در هم تنیده‌اند و دو امری مستقل نیستند و این همان امر آشناست و ما به این امر آشنا شکل زندگی می‌گوییم. این امر آشنا نه کارکرد تنظیمی دارد و نه نقش ابزاری و نه نقش توصیفی. شکل زندگی صورت بیانی آن چیزی است که پس از رفع گرفتاری و یا تصویر گمراه کننده دیده می‌شود. یعنی نامی برای همان امر آشنا و به عبارت دیگر تعبیری برای بیانِ آن.
❤2
240. مناقشه ای (مثلا میان ریاضی دانان) در این باره در نمی گیرد که آیا مطابق قاعده پیش رفته است یا نه. در این باره مثلا به زد و خورد نمی انجامد. این جزو همان چارچوبی است که زبان ما از درون آن عمل می کند (مثلا توصیفی را می دهد). (PI, 240)
اگر ریاضی‌دانان در محاسبات خود با یکدیگر توافق نداشته باشند، برای مثال یکی از آنان نتیجۀ محاسبه‌ای را به‌گونه‌ای به دست آورد و دیگری به‌گونه‌ای دیگر، آیا می‌توان گفت آنان صرفاً در «نظرات» خود اختلاف دارند؟
🖋 دلم می‌خواست بمانم و با کتاب مقدس جیبی‌ام که مادرم موقع آمدن به من داده بود خلوت کنم. مادرم عاشق خدا بود. می‌گفت در زندگی فقط به خدا و مریم باکره نیاز دارد، هر چند به خاطر داشتن خانواده هم شکرگزار بود. به چشم خودم دیده‌ام که مقابل سپیدۀ سحر زانو می‌زند، موقع شیردوشیدن زانو می‌زند، جلوی هلیم غلیظ زانو می‌زند و با صدای بلند با خدا مناجات می‌کند؛ خدایی که هرگز ندیده است. توی روستا، ما همگی کم‌وبیش مذهبی هستیم و به کشیشی که دو فرسخ راه را پیاده گز می‌کند تا برایمان نان مقدس بیاورد احترام می‌گذاریم، هرچند نانش در قلبمان رسوخ نمی‌کند.
سنت پل می‌گفت ازدواج‌کردن از سوختن بهتر است، اما مادرم به من یاد داده که بسوزم بهتر از این است که ازدواج کنم. خودش می‌خواست راهبه شود. آرزو داشت من کشیش شوم. در حالی که دوستانم طناب می‌بافتند و دنبال خیش می‌دویدند، مادرم پس‌انداز می‌کرد تا بتواند خرج تحصیلم را جور کند.

🖋 من آدم کشیش‌شدن نیستم، چون با اینکه صدای قلبم به بلندی صدای مادرم است، نمی‌توانم وانمود کنم صدایی از ماورا می‌شنوم. با فریاد خدا و مریم باکره را صدا زده‌ام اما آن‌ها پاسخم را با فریاد نداده‌اند. من هم علاقه‌ای به صداهای آهسته ندارم. خدا باید بتواند اشتیاق را با اشتیاق پاسخ بدهد.
مادرم می‌گوید خدا می‌تواند.
پس باید بتواند.
خانوادۀ مادری‌ام ثروتمند نبودند، اما اسم‌ورسم و اعتباری داشتند. مادرم بی‌سروصدا، با موسیقی و ادبیات فاخر بزرگ شده بود. هرگز سر میز غذا راجع به سیاست صحبت نمی‌کردند، حتی وقتی شورشی‌ها به زور وارد خانه‌ها می‌شدند. خانواده‌اش سلطنت‌طلب بودند. دوازده ساله بود که اعلام کرد می‌خواهد راهبه شود، اما خانواده‌اش از تندروی نفرت داشتند و به او اطمینان دادند که ازدواج کار رضایت‌بخش‌تری است.

📚 از کتاب «اشتیاق»، نوشتۀ جنت وینترسن، ترجمۀ عرفان مجیب 📚

@philosophycafe
❤5👍1
🖋 [ناپلئون] بناپارت، اهل جزیرۀ کرس. متولد 1769، برج اسد.
کوتاه‌قامت، رنگ‌پریده، دمدمی‌مزاج، با نیم‌نگاهی به آینده و توانایی شگرفی برای تمرکزکردن. در 1789، انقلاب، درهای جهانی بسته را گشود و ظرف مدتی کوتاه، آس‌وپاس‌ترین پسرهای خیابانی بهره‌مندتر از هر اشرافی‌ای شدند. به عنوان ستوانی با مهارتِ کار در توپ‌خانه، فرصت‌ها به او روی خوش نشان می‌دادند. چند سال بعد، ژنرال بناپارت داشت ایتالیا را به میدان تاخت‌وتاز فرانسه تبدیل می‌کرد.
می‌گفت: «شانس چیزی نیست جز توانایی استفاده‌کردن از تصادف‌ها.»

🖋 معتقد بود که خودش مرکز کائنات است و برای مدتی طولانی دلیلی برای تغییر عقیده‌اش وجود نداشت. حتی جان بول [نماد بریتانیاست که در کاریکاتورها و پوسترهای سیاسی استفاده می‌شود] هم نمی‌توانست نظرش را عوض کند. بناپارت عاشق خودش بود و فرانسه هم در این عشق به او می‌پیوست. به رابطه‌ای عاشقانه می‌مانست. همۀ عاشقانه‌ها باید همین‌طور باشند، نه قراردادی بین دو طرفِ برابر، بلکه انفجاری از آمال و آرزوهایی که نمی‌توانند در زندگیِ روزمره راه خروجی پیدا کنند. فقط یک نمایش کفایت می‌کند و مادامی که آتش‌بازی ادامه دارد، آسمان رنگِ دیگری دارد. بناپارت امپراتور شد. پاپ را از شهر مقدس فراخواند تا تاج بر سرش بگذارد اما در ثانیۀ آخر، آن را از دست پاپ گرفت و خودش بر سر گذاشت.

🖋 تنها زنی را که درکش می‌کرد طلاق داد. تنها کسی را که واقعاً عاشقش بود [ژوزفین] طلاق داد، چون نمی‌توانست برایش فرزند بیاورد؛ این تنها بخش از آن عاشقانه بود که خودش به تنهایی از پسش برنمی‌آمد.
نفرت‌انگیز و در عین حال فریبا بود.
شما اگر امپراتور بودید چه می‌کردید؟ آیا سربازها به چشمتان یک مشت عدد بودند؟ نبردها برایتان به نمودار بدل می‌شدند؟ روشنفکران را به شکل تهدید نگاه می‌کردید؟ سال‌های واپسینِ عمرتان را در جزیره‌ای با غذاهای شور و مصاحبان بی‌مزه می‌گذراندید؟
بناپارت قدرتمندترین مرد جهان بود، ولی نمی‌توانست ژوزفین [همسر اول ناپلئون] را در بیلیارد شکست دهد.
دارم برایتان قصه می‌گویم. باور کنید.

📚 از کتاب «اشتیاق»، نوشتۀ جنت وینترسن، ترجمۀ عرفان مجیب 📚

@philosophycafe
❤6👍1
✅ نیروهای محرکِ حقیقیِ پشت پیشرفت‌هایی که دستگاه عصبی را با ظرفیت‌های نامحدودش تا سطح رشد بالای کنونی‌اش پیش برده‌اند غرایز هستند نه محرک‌های بیرونی.
___________

📝 زیگموند فروید، «غرایز و فراز و نشیب آن‌ها»
__
✅ @PhilosophyCafe ✅
❤3
Audio
🔺 فایل صوتی جلسه🔺

🔷 مرزبان زبان و جهان: نسبت زبان، معنا و زندگی در فلسفۀ ویتگنشتاین متقدم و متأخر

📌سخنران:
👤دکتر سروش دباغ

▪️دکترای داروسازی از دانشگاه علوم پزشکی تهران
▪️دکترای فلسفه تحلیلی از دانشگاه واریک انگلستان

🗓 زمان برگزاری:
شنبه، ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ (مصادف با ۱۵ آگوست ۲۰۲۶)

🔸 میزبان: مرکز علم و الهیات، پژوهشکدۀ مطالعات بنیادین علم و فناوری دانشگاه شهید بهشتی
🆔 @The_Science_and_Theology_Center
❤1
✅ درست است که می‌توانیم بین بی‌شمار غریزه فرق بگذاریم، از جمله غریزهٔ بازی، غریزهٔ اجتماعی، و غرایزی ازاین‌دست، اما پرسش فروید این است که آیا نمی‌شود خاستگاه کل چنین غرایزی را شمار کوچکی غریزهٔ فروکاست‌ناپذیر دانست. او در زمان نوشتن این مقاله، دو مورد را شناسایی می‌کند: غرایز جنسی و غرایز ایگو.
✅ توجیه اصلی فروید برای تقسیم‌بندی غرایز به این دو مقوله، تعارضی است که بین علایق و منافع این دو وجود دارد و او به کرّات این تعارض را در مطالعات بالینی مشاهده کرده است. بیماران تحت درمان، هم‌زمان هم از شهوت‌ها و خصومت‌های مدت‌ها مدفون نسبت به ابژه‌های عشقْ پرده برمی‌دارند هم از وحشت از داشتن چنین احساساتی، چرا که می‌پندارند این احساساتْ ناشایست‌اند و این خطر هست که عواقب خطرناکی داشته باشند. بنا به رده‌بندی فروید، این شهوت‌ها و خصومت‌ها، که هردو از مؤلفه‌های نحوهٔ شکل‌گیری روابطمان با ابژه‌های عشقمان هستند، بیانگر غریزهٔ جنسی هستند؛ و ترس از بروز عواقبْ یک تجلی غریزهٔ ایگو یا همان غریزهٔ صیانت از خود است. این‌که این دو مقوله از غریزه ممکن است از درِ تعارض درآیند بیانگر این است که [یک چیز نیستند و] موجودیت‌های مجزایی را می‌سازند.
✅ این مقوله‌بندی همچنین بیانگر تمایز مرسوم بین عشق و گرسنگی است. تمایزی که گرسنگی در آن از غرایز ایگو حکایت دارد و عشق از غرایز جنسی. جدا کردن این دو مقوله از غریزه مبنای زیست‌شناسانه هم دارد. زیست‌شناسی بین کارکردهایی که در خدمت فرد هستند و آن‌هایی که در خدمت بقای گونه هستند تمایز می‌گذارد. بقای فرد هدف غرایز ایگو است حال آنکه غرایز جنسی در خدمت بقای گونه هستند. هر دو دسته از غرایز از بدو تولد کارکرد دارند، و هرکدام مسیر رشد طولانی و نسبتاً مجزایی دارند، هرچند ممکن است در دوران کودکی در اعمال یکسانی تلاقی کنند. نوزادی که پستان مادر را برای کسب غذا می‌مکد همچنین ممکن است کشف کند که مکیدن به خودی‌خود لذت تحریک کننده دارد.
✅ فروید می‌گوید که تجربهٔ خودآگاهانه هیچ شاهد سرراستی درمورد حیات غریزی‌مان به دست نمی‌دهد و روشن‌ترین سرنخ‌هایی که تاکنون به دست آمده از تحلیل بالینی بیماران روان‌رنجور بوده است. با این حال، این سرنخ‌ها عمدتاً درمورد غرایز جنسی شواهدی به دست داده‌اند، غرایزی که بنا به نتیجه‌گیری فروید اگر دچار آشفتگی شوند ابتلا به روان‌رنجوری را جلو می‌اندازند. غرایز ایگو-برای مثال گرسنگی و اراده به قدرت- تاکنون [مستقیم] تن به مشاهده نداده‌اند. ازین‌رو فروید برای شرح و بسط دادن عملکرد هر دو گروه از غرایز، از غرایز جنسی بهره می‌گیرد، هرچند تشخیص می‌دهد که نتیجهٔ این تدبیر ممکن است تأکید بیش‌ازحد بر میل جنسی باشد.

➖➖➖

📚 کتاب «خودِ فروید چه گفت ؛بازسازی گاه‌شناسانهٔ نظریهٔ ذهن فروید» نوشتهٔ سوزان شوگرمن با ترجمهٔ امین لطیفی.
📚 فصل پنجم: نیروی محرک ذهن (شرح مقالهٔ «غرایز و فرازونشیب آن‌ها» فروید ۱۹۱۵).
➖➖➖

✅ @PhilosophyCafe ✅
❤1
Forwarded from پادکست سرشت
🎥 اسطوره‌ها چه کاربردی در تبیین علمی از آگاهی دارند؟

🔻گفتگو با دکتر عبدالرضا ناصر مقدسی، متخصص بیماری‌های مغز و اعصاب (نورولوژیست)، پزشک متخصص با تمرکز ویژه بر درمان بیماران مبتلا به ام‌اس (MS)، پژوهشگر حوزه فلسفه ذهن و آگاهی، و مبدع نظریه «اسطوره‌شناسی عصبی تکاملی».

🔻در این گفتگو دکتر مقدسی با بر شمردن محدودیت‌های نوروساینس در تبیین مسأله دشوار آگاهی، با الهام گرفتن از تبیین «اسطوره‌» توسط کاسیرر، راه حلی جدید و ترکیبی برای تبیین آگاهی پیشنهاد می‌دهد که از آن با عنوان «اسطوره‌شناسی عصبی-تکاملی » نام برده می‌شود. در میانه گفتگو بحث مهمی شکل می‌گیرد: آیا ماده از دل آگاهی پدیدار شده است؟ یا آگاهی از ماده؟

🎞 فیلم کامل این گفت‌وگو در یوتیوب «سرشت»:
https://youtu.be/9HtfTGVUY7c

✅ حمایت مالی از سرشت:
https://donito.me/seresht_podcast

🆔 @seresht_podcast
❤6
چون معرفت نور سوزان است، و چراغ نور سوزان است، و سينۀ عارف صدف اوست؛ همچنان كه آن چراغ آن آبگينه را گرم ميدارد، نور معرفت عارف را گرم ميدارد، و همچنانكه هرچه بدان چراغ دهي بسوزد، هرگناهي كه نور معرفت بر آن تافت نيست گشت.
همچنان كه هيمه به آتش پاي نيارد، گناه با معرفت پاي نيارد و همچنان كه در روز چراغ به كار نيايد، و رنج چراغ نبايد كشيد، عارف را در پرتو نور معرفت به هيچ دليل و راهبري حاجت نباشد در خداي شناختن. و همچنان كه شب تاريك چراغ فايده دهد، هركجا كه ظلمت گناه، و تاريكي بدعت پيدا آيد چراغ معرفت فايدۀ خوش بدهد. و همچنان كه هركجا زميني، يا بيشه‌اي، و اگر جايي باشد كه مار يا خوك يا نوعي از اين انواع در نيستاني افتد كه همه خلق از آن عاجز باشند، آتش در آن زنند همه صحرا گردد، و هرچه در ميان آن باشد بسوزد، و آن زمين به چند سال چندان بر دهد كه همه خلق از آن عجب فرو مانند.

#روضة_المذنبین_و_جنة_المشتاقین_ص۱۶
#شیخ_الاسلام_ابونصراحمدجام

@PhilosophyCafe🔥
🗯 «کسی که جملات رو ادا می‌کنه، شمشیر رو پایین میاره»، «عشق، بلای جانِ شرافت و مرگِ وظیفه‌ست»، «وقتی بازی تاج و تخت رو انجام میدی، یا می‌بری یا می‌بازی. حد وسطی وجود نداره.» به نظرم سریال «بازی تاج و تخت» با چنین دیالوگ‌هایی، به اضافۀ قصه‌پردازی قوی، شخصیت‌پردازی پیچیده و ستیزی که توی قلب داستانش داره، تونست مخاطب‌های زیادی رو جذب خودش کنه. جمله‌ای منسوب به ویلیام فاکنر هست (که اتفاقاً جورج مارتین هم اون رو جایی نقل کرده) که میگه «تنها داستانی که ارزش گفتن دارد، ستیز قلب انسان با خودش است». ما این ستیز رو بارها و بارها توی «بازی تاج و تخت» می‌بینیم؛ چه اون‌جایی که یه کوتولۀ تنها و بدشکل تمام تلاشش رو داره می‌کنه که توی جامعه‌ای که به اون به دیدۀ تحقیر نگاه می‌کنه زنده بمونه، چه اون‌جایی که یه دوست تقلا می‌کنه که پادشاه بی‌مسئولیت روی تخت پادشاهی باقی بمونه، و چه اون‌جایی که یه مادر باید بین خانواده و وظیفه‌ش، یکی رو انتخاب کنه.

🗯 «زمستون در راهه». عموماً این جمله با ترس گفته میشه. پدری قراره گردن یه نفر رو بزنه و می‌خواد که پسر 10ساله‌ش هم این صحنه رو ببینه. مادر تذکر میده که پسرشون فقط 10 سالشه و پدر پاسخ میده «برای همیشه یه پسربچه نمی‌مونه؛ و زمستون در راهه». گویی در راه بودن زمستون باعث میشه که حتی یه بچۀ 10ساله هم باید آماده باشه. آمادۀ چی؟ دیوار ممکنه نتونه در برابر زمستون مقاومت کنه و «اون‌ها» ممکنه که همۀ ما رو بکشن. به این ترتیب همۀ انسان‌ها می‌میرن. همونطوری که اهالی براووس میگن: «والار مورگولیس»، همه فناپذیرن. توی براووس یه جملۀ دیگه‌ای رو هم دربارۀ انسان میگن: «والار دوهاریس»، همه باید خدمت کنن. به کی باید خدمت کنیم؟ به خدایان؟ حاکمان؟ اگه زمستون واقعاً در راهه، خدمت‌کردن به چه کسی فایده داره؟

🗯 چه کسی باید توی هفت‌پادشاهی وستروس حکومت کنه؟ این مسئله رو میشه زیربنای اساسی کل سریال «بازی تاج و تخت» دونست. ارتش لنیسترها از کسترلی راک به سمت شمال، در حمایت از پادشاه جوون، جافری، پیشروی می‌کنه. خاندان سلطنتی براتیون دچار تفرقه شده، چون استنیس و رنلی (دو برادر پادشاه قبلی) هر کدوم ادعای سلطنت دارن. راب استارک توی وینترفل اعلام پادشاهی می‌کنه و میگه که مطیع کسی نیست. از جزایر آهن، ناوگان ترسناک گریجوی‌ها برای تصرف شمال به راه می‌افتن. توی چنین وضعیتی، توی سرزمین‌های شرقیِ دورِ دوتراکی، دنریس تارگرین، آخرین بازماندۀ سلسله‌ای که سیصد سال توی هفت‌پادشاهی حکومت کرد، یه سری از عشایر سواره‌نظام نترس رو برای فتح دوبارۀ سرزمین مادریش بسیج کرده.

🗯 چنین وضعیتی منو یاد نظریات توماس هابز دربارۀ سیاست میندازه. هابز واقعاً داستانی شبیه به «بازی تاج و تخت» رو تجربه کرد. هابز توی سدۀ هفدهم حامی وفادار خاندان بزرگ استوارت بود. استوارت‌ها هم بر انگلستان و هم اسکاتلند و هم ایرلند حکومت می‌کردن. میشه این سرزمین وسیع رو چیزی شبیه هفت‌پادشاهی در نظر گرفت. استوارت‌ها مثل تارگرین‌ها توی یه جنگ داخلی وحشتناک توسط رعایای خودشون سرنگون شدن. شاه چارلز اول از خاندان استوارت، مثل شاه دیوانه، ایریس دوم از خاندان تارگرین، توی این شورش کشته شد. پسر چارلز اول، شاهزاده چارلز، مثل ویسریس و دنریس تارگریان از اون سرزمین فرار کرد تا برای برگشت به قدرت نقشه بکشه. هابز معلم خصوصی شاهزاده چارلز بود؛ یعنی هابز اگه توی «بازی تاج و تخت» می‌بود، می‌شد معلم خصوصی دنریس تارگرین.

📢 هابز نظریات خودش رو دربارۀ ماهیت انسان، با استفاده از مشاهدات خودش توی وضعیتی شبیه به «بازی تاج و تخت» ساخت و مطرح کرد. هابز معتقد بود که مردم فقط از روی منافع شخصی خودشون عمل می‌کنن و ادعا می‌کرد هیچ انسانی چیزی نمیده، مگر با نیت خیر و سود برای خودش. البته مردم اغلب وانمود می‌کنن که اهداف والایی دارن. سوگندهای پرشور وفاداری به تاج و تخت توی انگلستانِ زمان استوارت، به همون اندازه توی کینگز لندینگِ «بازی تاج و تخت» هم رایج بود. اما پشت این ظاهرِ سوگند وفاداری‌ها، ما با خودخواهی انگیزه می‌گیریم. همۀ ما به نوعی لرد لیتل‌فینگر هستیم. جایی که مردم مجبور به اطاعت از قوانین نباشن، چیزی جز هرج‌ومرجِ خشونت‌آمیز به وجود نمیاد؛ «جنگ همه علیه همه». وقتی هر کسی بتونه هر کاری رو که می‌خواد انجام بده، زندگی به گفتۀ هابز «منزوی، فقیرانه، زننده، وحشیانه و کوتاه» میشه. هیچ‌کس توی چنین هرج‌ومرجی در امان نیست. چه کسی می‌تونه انسان‌ها رو کنترل کنه؟ هابز پاسخ می‌داد یک هیولا، هیولای دریایی عظیم آتشین. آیا اژدهای «بازی تاج و تخت» همون لویاتان نیست؟

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«اینقدر هارم که چیزی نمی‌کنه اذیتم؛ فرق دارم با هر کی تحمیل کرد بهم وضعیتم؛ چه سخت بود ببینم خودمو بخشی از جمع؛ و قایم کنم فرهنگمو پشت طبیعتم» (بگوشم / بهرام نورایی)

@philosophycafe
❤8
Forwarded from کتاب آلیا
خانهٔ تبادل کتاب آلیا🍁

کتابت را پیدا کن، بفروش
یا با کتابی تازه معاوضه کن.📚

خرید، فروش و تبادل کتاب
در فضایی امن و دوستانه.🪴

فلسفه | روان‌شناسی | علوم انسانی
علوم اجتماعی | علوم دینی | علوم طبیعی



📬 برای خرید یا ثبت آگهی پیام دهید :

🔥@KetabAlia_Sefaresh

🔗 همین حالا به خانهٔ کتاب آلیا بپیوندید :

🔥@KetabAlia
❤4
🖋 تنها پنج سالم بود که انقلاب [1789]، پاریس را به شهرِ آزادمردان و فرانسه را به تازیانه‌ای بر گُردۀ اروپا بدل کرد. با اینکه روستایمان چندان هم در پایین‌دست رود سن نبود، انگار روی کرۀ ماه زندگی می‌کردیم. کسی واقعاً خبر نداشت ورای زندانی‌شدن شاه و ملکه چه اتفاقات دیگری در جریان است. ما به شایعات اکتفا می‌کردیم، اما کشیش دزدکی رفت‌وآمد می‌کرد، با اتکا به لباسش که او را از گلولۀ توپ و تیغِ شمشیر مصون می‌داشت. روستا دوپاره شده بود. اکثر مردم احساس می‌کردند که حق با شاه و ملکه است، هر چند شاه و ملکه ما را به چیزی نمی‌گرفتند و به چشم دارایی یا سیاهی‌لشکر نگاهمان می‌کردند. اما این‌ها حرف‌های من است. حرف‌هایی که از مرد باهوشی یاد گرفته‌ام که مرتبۀ اجتماعی آدم‌ها را مبنای احترام‌گذاشتن به آن‌ها قرار نمی‌داد.

🖋 بیشتر دوستانم در روستا نمی‌توانستند ناراحتی‌شان را به زبان بیاورند، اما من ناراحتی را بر شانه‌هایشان می‌دیدم وقتی که گَله را جمع می‌کردند، و ردِ اندوه را بر چهره‌شان می‌دیدم وقتی که در کلیسا به موعظه‌های کشیش گوش می‌دادند. فارغ از اینکه چه کسی بر سر قدرت بود، ما همیشه مردمان درمانده‌ای بودیم.
کشیش می‌گفت که گاو دیگر به دمش رسیده، که انقلاب، یک مسیحا و یک هزارۀ دیگر به ارمغان خواهد آورد. البته در کلیسا هرگز تا این حد زیاده‌روی نمی‌کرد. این‌ها را به من می‌گفت، نه به بقیه: نه به کلود با آن سطل‌هایش، نه به ژاک با معشوقه‌اش در تاریکی، نه به مادرم با آن دعاهایش. می‌نشاندم روی زانوانش، مقابل ردای مشکی‌ای که بوی سال‌خوردگی و کاه می‌داد و توصیه می‌کرد مبادا نگران شایعات مردم روستا باشم، که مبادا باور کنم در پاریس همه در قحطی به سر می‌برند یا مُرده‌اند.
حرف کشیش در خاطرم هست: «مسیح می‌گفت نیومده که صلح بیاره؛ اومده که شمشیر بیاره، آنری! این یادت باشه».

📚 از کتاب «اشتیاق»، نوشتۀ جنت وینترسن، ترجمۀ عرفان مجیب 📚

@philosophycafe
❤7👍2
Forwarded from پادکست سرشت
🎥 چرا حالت‌های ذهنی در علم غیر قابل توضیح هستند؟

🔻 گفتگو با دکتر امید کریم‌زاده؛ استاد فلسفه در دانشگاه شهید بهشتی که سابقه تدریس و پژوهش در دانشگاه راتگرز و ییل آمریکا را در رزومه خود دارد. معرفت‌شناسی تحلیلی، فلسفه ذهن و فلسفه سیاسی از حوزه‌های پژوهشی ایشان است.

🔻 موضوع اصلی این گفتگو نقد فیزیکالیسم و به‌طور مشخص نقد نظریه «این‌همانی ذهن و مغز» است؛ دیدگاهی که بر اساس آن، حالت‌های ذهنی مانند درد، اضطراب و دیگر تجربه‌های آگاهانه، چیزی جز حالات فیزیکی و مغزی نیستند. دکتر کریم‌زاده سه استدلال مهم در نقد این دیدگاه را بررسی می‌کند: استدلال زامبی چالمرز، استدلال تصور پذیری کریپکی و استدلال تحقق‌پذیری چندگانه. در نهایت این پرسش بررسی می‌شود که: آیا از منظر فلسفی، آگاهی و تجربه‌های ذهنی را می‌توان به مغز و فرایندهای عصب‌شناختی فروکاست؟

🎞 فیلم کامل این گفت‌وگو در یوتیوب «سرشت»:
https://youtu.be/yOhkUlnKSm8

✅ حمایت مالی از سرشت:
https://donito.me/seresht_podcast

🆔 @seresht_podcast
❤12👍1
🖋 رگ خواب کشیش‌ها خوب دستم است. پس جای شگفتی نبود که علاوه بر دومینو، با پاتریک، کشیش خلع‌لباس‌شدۀ چشم‌عقابی وارداتی از ایرلند، رفاقت می‌کردم.
در 1799، وقتی ناپلئون هنوز بر سر قدرت با دیگران کلنجار می‌رفت، ژنرال اوش، اسطورۀ بچه‌محصل‌ها و عاشق سابق مادام بناپارت، با رساندن خودش به ایرلند، کم مانده بود موفق شود جان بول [بریتانیا] را تمام‌وکمال شکست دهد. ژنرال اوش در طول اقامتش در ایرلند، داستانی راجع به کشیش رسوایی شنیده بود که چشم راستش درست مثل چشم من و شما بود، ولی چشم چپش بهترین تلسکوپ‌ها را از رو می‌برد. در واقع کشیش را به این سبب از کلیسا بیرون انداخته بودند که از برجِ ناقوس دخترانِ جوان را دید می‌زد. کدام کشیشی این کار را نمی‌کند؟ اما با توجه به قابلیت‌های معجزه‌آسای چشم پاتریک [کشیش خلع‌لباس‌شده]، هیچ سروسینه‌ای در امان نبود.

🖋 اگر دختری دو روستا آن‌طرف‌تر لباسش را درمی‌آورد، به شرط صاف‌بودن هوا و بازبودن پرده‌های اتاق، مثل این بود که رفته باشد نزد کشیش و لباس‌های زیرش را انداخته باشد زیر پای او.
ژنرال اوشِ دنیادیده، اگرچه به شایعات ساختۀ ذهن پیرزنها بدبین بود، خیلی زود متوجه شد که زن‌ها از او هشیارترند. پاتریک اولش این اتهام را رد کرد و با خنده گفت امان از دست این زن‌ها و خیالاتشان، اما زن‌ها سرشان را پایین انداختند و تصریح کردند که وقتی یک نفر نگاهشان می‌کند، خوب متوجه می‌شوند. اسقف حرف زن‌ها را جدی گرفته بود و علاقۀ پاتریک به زنان را به شدت زننده می‌خواند، البته نه به خاطر اینکه شایعات راجع به چشم پاتریک را باور کرده بود، بلکه چون اساساً لطافت پسرکان گروه هم‌سرایان کلیسایش را به لطافت زنانه ترجیح می‌داد.
کشیش باید کارهایی بهتر از دیدزدن زن‌ها داشته باشد.

📚 از کتاب «اشتیاق»، نوشتۀ جنت وینترسن، ترجمۀ عرفان مجیب 📚

@philosophycafe
❤5