این عکس (خط خرمشهر) گرچه موقعیت مربوط به خاطرۀ «قرص وینگه» نیست اما موقعیت گوش بیچاره را مشخص میکند که چه بلایی سرش میآید.
خاطرۀ «قرص وینگه» را در پست بعدی ملاحظه بفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/688
خاطرۀ «قرص وینگه» را در پست بعدی ملاحظه بفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/688
❤2
چند روز گذشته که جنگ ایران و اسرائیل بود این گوش نیز به تنظیمات شلمچه برگشته بود؛ یادم افتاد خاطرۀ «قرص وینگه» را برایتان بنویسم. (تلخیص از کتاب لطیفههای نهانی، به قلم خودم)
در گردان فجر رسم بود شب اوّل، داخل سالن، همۀ نیروهای قدیم و جدید، جهت آشنایی، خودشان را معرفی کنند.
- حجت الله عبّاسی - ششده
خدا رحمتش کند. بعد از معارفه، آمد کنارم نشست.
- برادر مرتضی هستی؟
- بله
- رضا الوانی هستم، پارسال کربلای 5 با مرتضی با هم بودیم. (فهمیدم برادر شهید الوانی - فرماندۀ عملیّات لشکر- است.)
از لحظه کشته شدن مرتضی، برایم گفت. بعد هم به بقیه توصیه کرد: «حواستون باشه؛ این یکی عبّاسی، نباید شهید بشه!»
چند روزی گذشت با هم به خطّ شلمچه، قسمت کمین رفتیم. رضا، سلمان، مصیب و یکی دو نفر دیگر در سنگر فرماندهی بودند؛ سنگرشان چند متری از ما جلوتر بود. نقل و نبات مهمانی هم خمپاره بود که مرتب میآمد.
از نظر مهمّات در مضیقه کامل بودیم. گاهی چیزی از زیر خاک پیدا میشد؛ حواسمان جمع بود که درست استفاده شود. یک روز یک موشک ضد نفر آرپیجی آکبند، داخل پلاستیکش از زیر خاک بیرون آمد. متعلق به «کربلای پنج».
- این مال دشمنه؛ باید خرج خودشون بشه که حلال باشه.
(موقع شلیک آرپیجی باید دهان باز باشه تا موج، پردۀ گوش را درب و داغون نکند.)
سر و صدای بچّه ها بلند شده بود؛ از سنگر بیرون آمدم.
- این ماشین عراقی رو ببین؛ صاف اومده بدون استتار تو دید ما بین نخلها ایستاده!! انگار مبارز میطلبه.
- الآن وقتشه با اون موشک آرپیجی ترتیبش رو بدیم. جون میده دودش ببری بالا.
روی خاکریز، سعید آمادۀ شلیک شد. آرپیجی را از دستش گرفتم، از بس شوق داشتم؛ حواسم به گوشم نبود. شلّیک کردم. به نخلها خورد؛ ماشین هم فرار کرد.
دنیا تغییر کرد. خمپارهها با صدای خیلی خیلی ضعیفی در دو سه متری منفجر میشدند؛ سوت هم نمیزدند. بچّهها فقط دهانشان را تکان میدادند و تا من حرف میزدم، آنها میزدند زیر خنده.
تازه فهمیدم که درست نمیشنوم.
اسباب طرب فراهم آمده بود؛ هرکس میخواست تفریح کند؛ با من حرف میزد و میزد زیر خنده.
به سنگر فرماندهی رفتم؛ هنگام بازگشت، چند قدم که دور شدم؛ چیز سنگینی محکم به کمرم برخورد کرد.
- آخ که یه خمپاره 120 درسته قبل از انفجار، تو هوا بهم خورد.
«الآن دیگه روح هستم؛ بالأخره کاری که نباید بشه شد. حالا جواب خانواده رو چی بدم؟ هنوز از اون یکی بچّهشون یه سال نگذشته!»
از افکارم خندهام گرفت.
«این چه حرفیه؟ اگه کشته شدی که دیگه نمیخواد جواب بدی.»
پشت سرم را نگاه کردم؛ بچّههای سنگر فرماندهی تند تند دست تکان میدادند که برگرد، بیا. نگو که با یک کلوخ بزرگ، مرا زده بودند تا متوجه بشوم.
- نه، مثل این که هنوز زندهام.
تندی برگشتم داخل سنگر. دیدم عراقیها، درست همان نقطه را به خمپاره بستهاند. یادم آمد که اینجا در دیدِ دشمن است و باید خمیده حرکت میکردم.
این شد که آقا رضا الوانی، شخصاً مسئولیت «گوش» شدن را به عهده گرفت. هر جا میرفتم از جلو حرکت میکرد، تا اگر خمپاره آمد خودش خیز برود و من بدانم خمپاره آمده و خودم را به زمین بزنم. گاهی هم بقیه این نقش را بازی میکردند. الکی خودشان را روی زمین میانداختند تا من هم این کار را بکنم و بخندند.
باز خدا پدر سعید مظلومیان (همکلاسی مدرسه و تربیت معلّم) را بیامرزد؛ اهل اذیت کردن نبود.
با سعید رفتیم اورژانس؛ شاید دارویی برای گوشم گیر بیاوریم. حسن خدادادی هم آنجا بود.
حسن: کجا بودید؟
من: نه بهش نخورد؛ در رفت. ولی خداییش اگه خورده بود؛ محشر میشد.
سعید: این گوشش موج خورده اومدیم براش قرص وینگه بگیریم؛ شاید خوب بشه.
حسن: خب شما که کَر میشین چرا آر.پی.جی میزنین؟ چه قرصی؟!!!
سعید: قرص وینگه!
(بعد از چند روز که کمی بهتر شدم؛ برخی جوابهای بیربطی را که به بچّهها داده بودم؛ برایم میگفتند و میخندیدیم. من که متوجّه نبودم؛ ولی سعید بعداً اینها را برایم تعریف کرد و تازه متوجه شدم که چرا حسن خدادادی میخندید.)
از آنجا که باید از هر اتفاقی، استفادۀ بهینه کرد؛ وقتی به تربیت معلّم برگشتیم، چندتا قرص را که دکتر داده بود؛ با خودم داشتم. با سعید، اسم این قرصها را گذاشته بودیم «قرص وینگه»؛ چون داخل گوشم همیشه صدای ونگ ونگ بود و هست. این راهی بود برای سرکار گذاشتن بقیه و جوابهای بی ربط دادن؛ بهخصوص در کلاس درس برای به هم ریختن کلاس. اگر کسی هم اعتراض میکرد؛ فوری سعید وارد عمل میشد:
- آقا! این گوشش موج خورده؛ داره «قرص وینگه» میخوره.
بقیه هم فکر میکردند؛ وینگه نوعی بیماری ناشناخته است. (حدّاقل ناشناخته برای آنها)
کسی حساس نشد که چرا حرف آقا عطا (آشپز تربیت معلّم) به خوبی شنیده میشد: «رون بذارم یا سینه؟»
🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها همراه با لینک، به دیگران معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در گردان فجر رسم بود شب اوّل، داخل سالن، همۀ نیروهای قدیم و جدید، جهت آشنایی، خودشان را معرفی کنند.
- حجت الله عبّاسی - ششده
خدا رحمتش کند. بعد از معارفه، آمد کنارم نشست.
- برادر مرتضی هستی؟
- بله
- رضا الوانی هستم، پارسال کربلای 5 با مرتضی با هم بودیم. (فهمیدم برادر شهید الوانی - فرماندۀ عملیّات لشکر- است.)
از لحظه کشته شدن مرتضی، برایم گفت. بعد هم به بقیه توصیه کرد: «حواستون باشه؛ این یکی عبّاسی، نباید شهید بشه!»
چند روزی گذشت با هم به خطّ شلمچه، قسمت کمین رفتیم. رضا، سلمان، مصیب و یکی دو نفر دیگر در سنگر فرماندهی بودند؛ سنگرشان چند متری از ما جلوتر بود. نقل و نبات مهمانی هم خمپاره بود که مرتب میآمد.
از نظر مهمّات در مضیقه کامل بودیم. گاهی چیزی از زیر خاک پیدا میشد؛ حواسمان جمع بود که درست استفاده شود. یک روز یک موشک ضد نفر آرپیجی آکبند، داخل پلاستیکش از زیر خاک بیرون آمد. متعلق به «کربلای پنج».
- این مال دشمنه؛ باید خرج خودشون بشه که حلال باشه.
(موقع شلیک آرپیجی باید دهان باز باشه تا موج، پردۀ گوش را درب و داغون نکند.)
سر و صدای بچّه ها بلند شده بود؛ از سنگر بیرون آمدم.
- این ماشین عراقی رو ببین؛ صاف اومده بدون استتار تو دید ما بین نخلها ایستاده!! انگار مبارز میطلبه.
- الآن وقتشه با اون موشک آرپیجی ترتیبش رو بدیم. جون میده دودش ببری بالا.
روی خاکریز، سعید آمادۀ شلیک شد. آرپیجی را از دستش گرفتم، از بس شوق داشتم؛ حواسم به گوشم نبود. شلّیک کردم. به نخلها خورد؛ ماشین هم فرار کرد.
دنیا تغییر کرد. خمپارهها با صدای خیلی خیلی ضعیفی در دو سه متری منفجر میشدند؛ سوت هم نمیزدند. بچّهها فقط دهانشان را تکان میدادند و تا من حرف میزدم، آنها میزدند زیر خنده.
تازه فهمیدم که درست نمیشنوم.
اسباب طرب فراهم آمده بود؛ هرکس میخواست تفریح کند؛ با من حرف میزد و میزد زیر خنده.
به سنگر فرماندهی رفتم؛ هنگام بازگشت، چند قدم که دور شدم؛ چیز سنگینی محکم به کمرم برخورد کرد.
- آخ که یه خمپاره 120 درسته قبل از انفجار، تو هوا بهم خورد.
«الآن دیگه روح هستم؛ بالأخره کاری که نباید بشه شد. حالا جواب خانواده رو چی بدم؟ هنوز از اون یکی بچّهشون یه سال نگذشته!»
از افکارم خندهام گرفت.
«این چه حرفیه؟ اگه کشته شدی که دیگه نمیخواد جواب بدی.»
پشت سرم را نگاه کردم؛ بچّههای سنگر فرماندهی تند تند دست تکان میدادند که برگرد، بیا. نگو که با یک کلوخ بزرگ، مرا زده بودند تا متوجه بشوم.
- نه، مثل این که هنوز زندهام.
تندی برگشتم داخل سنگر. دیدم عراقیها، درست همان نقطه را به خمپاره بستهاند. یادم آمد که اینجا در دیدِ دشمن است و باید خمیده حرکت میکردم.
این شد که آقا رضا الوانی، شخصاً مسئولیت «گوش» شدن را به عهده گرفت. هر جا میرفتم از جلو حرکت میکرد، تا اگر خمپاره آمد خودش خیز برود و من بدانم خمپاره آمده و خودم را به زمین بزنم. گاهی هم بقیه این نقش را بازی میکردند. الکی خودشان را روی زمین میانداختند تا من هم این کار را بکنم و بخندند.
باز خدا پدر سعید مظلومیان (همکلاسی مدرسه و تربیت معلّم) را بیامرزد؛ اهل اذیت کردن نبود.
با سعید رفتیم اورژانس؛ شاید دارویی برای گوشم گیر بیاوریم. حسن خدادادی هم آنجا بود.
حسن: کجا بودید؟
من: نه بهش نخورد؛ در رفت. ولی خداییش اگه خورده بود؛ محشر میشد.
سعید: این گوشش موج خورده اومدیم براش قرص وینگه بگیریم؛ شاید خوب بشه.
حسن: خب شما که کَر میشین چرا آر.پی.جی میزنین؟ چه قرصی؟!!!
سعید: قرص وینگه!
(بعد از چند روز که کمی بهتر شدم؛ برخی جوابهای بیربطی را که به بچّهها داده بودم؛ برایم میگفتند و میخندیدیم. من که متوجّه نبودم؛ ولی سعید بعداً اینها را برایم تعریف کرد و تازه متوجه شدم که چرا حسن خدادادی میخندید.)
از آنجا که باید از هر اتفاقی، استفادۀ بهینه کرد؛ وقتی به تربیت معلّم برگشتیم، چندتا قرص را که دکتر داده بود؛ با خودم داشتم. با سعید، اسم این قرصها را گذاشته بودیم «قرص وینگه»؛ چون داخل گوشم همیشه صدای ونگ ونگ بود و هست. این راهی بود برای سرکار گذاشتن بقیه و جوابهای بی ربط دادن؛ بهخصوص در کلاس درس برای به هم ریختن کلاس. اگر کسی هم اعتراض میکرد؛ فوری سعید وارد عمل میشد:
- آقا! این گوشش موج خورده؛ داره «قرص وینگه» میخوره.
بقیه هم فکر میکردند؛ وینگه نوعی بیماری ناشناخته است. (حدّاقل ناشناخته برای آنها)
کسی حساس نشد که چرا حرف آقا عطا (آشپز تربیت معلّم) به خوبی شنیده میشد: «رون بذارم یا سینه؟»
🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها همراه با لینک، به دیگران معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
😁11🤣7❤4👏3😢1
شِکّرستان پارسی
دل میسپاریم به سخنی از حافظ که گویا برای چنین زمانی سروده شده است:
Saz va Avaz
Ostad Shajarian
آواز شکسته و کُردبیات و دشتی
آلبوم: فریاد 1
آواز: محمدرضا #شجریان
تار: استاد حسین علیزاده
کمانچه: استاد کیهان کلهر
غزل حافظ
ز تند باد حوادث نمیتوان دیدن
در این چمن که گلی بودهاست یا، سمنی
از این سَموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
(سَموم: باد گرم و زهرآگین)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها همراه با لینک، به دیگران معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آلبوم: فریاد 1
آواز: محمدرضا #شجریان
تار: استاد حسین علیزاده
کمانچه: استاد کیهان کلهر
غزل حافظ
ز تند باد حوادث نمیتوان دیدن
در این چمن که گلی بودهاست یا، سمنی
از این سَموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
(سَموم: باد گرم و زهرآگین)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها همراه با لینک، به دیگران معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤14
غزلی بخوانیم از شهریار
ای جگرگوشه، کیست دمسازت؟
با جگر حرف میزند سازت
تار و پودم در اهتزاز آرد
سیمِ سازِ ترانهپردازت
حیف، نایِ فرشتگانم نیست
تا کنم سازِ دل، همآوازت
وای ازین مرغ عاشق زخمی
که بنالد به زخمهٔ سازت
چون من ای مرغ عالم ملکوت
کی شکستهست بالِ پروازت؟
شورِ فرهاد و عشوهٔ شیرین
زنده کردی به شور و شهنازت
نازنینا نیازمند توام
عمر اگر بود میکشم نازت
سوز و سازت به اشک من مانَد
که کشد پرده از رخِ رازت
چون ننالی که درگرفته چو نی
شورِ شیرینلبانِ طنازت
چشم من در پی تو خواهد بود
در کجا بینم ای پسر بازت
گاهی از لطف سرفرازم کن
شُکرِ سروِ قدِ سرافرازت
شهریار این نه شعر حافظ بود
که به سر زد هوای شیرازت
این غزل شهریار که گویا خطاب به استادِ بی بدیل تار، جناب جلیل شهناز سروده شده است؛ از غزلهای بسیار زیبای شهریار است.
برخی معتقدند که خطاب به استاد سعید هرمزی است. اما به نظر بنده ایهامی در بیت ششم وجود دارد که خطاب به استاد شهناز را تأیید میکند.
شور فرهاد و عشوهٔ شیرین
زنده کردی به شور و شهنازت
شور فرهاد و عشوۀ شیرین را در دستگاه شور و گوشۀ شهناز زنده کردی.
در اینجا شور اشاره به یکی از هفت دستگاه موسیقی ایرانی است و شهناز یکی از گوشه های دستگاه شور است. و کلمۀ «شهناز» می تواند ایهام داشته باشد و معنای دوم آن اشاره به استاد شهناز باشد.
شهریار خود اهل موسیقی بود اما تأسف میخورَد که صدایی ندارد تا با ساز استاد شهناز همراهی کند و آوازی بخواند.
حیف، نای فرشتگانم نیست
تا کنم ساز دل همآوازت
در جای دیگر هم در یک محفل خصوصی وقتی استاد شجریان آوازی را میخواند شهریار به شجریان میگوید: «اگر صدا داشتم دکّانتو تخته میکردم.»
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها همراه با لینک، به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
ای جگرگوشه، کیست دمسازت؟
با جگر حرف میزند سازت
تار و پودم در اهتزاز آرد
سیمِ سازِ ترانهپردازت
حیف، نایِ فرشتگانم نیست
تا کنم سازِ دل، همآوازت
وای ازین مرغ عاشق زخمی
که بنالد به زخمهٔ سازت
چون من ای مرغ عالم ملکوت
کی شکستهست بالِ پروازت؟
شورِ فرهاد و عشوهٔ شیرین
زنده کردی به شور و شهنازت
نازنینا نیازمند توام
عمر اگر بود میکشم نازت
سوز و سازت به اشک من مانَد
که کشد پرده از رخِ رازت
چون ننالی که درگرفته چو نی
شورِ شیرینلبانِ طنازت
چشم من در پی تو خواهد بود
در کجا بینم ای پسر بازت
گاهی از لطف سرفرازم کن
شُکرِ سروِ قدِ سرافرازت
شهریار این نه شعر حافظ بود
که به سر زد هوای شیرازت
این غزل شهریار که گویا خطاب به استادِ بی بدیل تار، جناب جلیل شهناز سروده شده است؛ از غزلهای بسیار زیبای شهریار است.
برخی معتقدند که خطاب به استاد سعید هرمزی است. اما به نظر بنده ایهامی در بیت ششم وجود دارد که خطاب به استاد شهناز را تأیید میکند.
شور فرهاد و عشوهٔ شیرین
زنده کردی به شور و شهنازت
شور فرهاد و عشوۀ شیرین را در دستگاه شور و گوشۀ شهناز زنده کردی.
در اینجا شور اشاره به یکی از هفت دستگاه موسیقی ایرانی است و شهناز یکی از گوشه های دستگاه شور است. و کلمۀ «شهناز» می تواند ایهام داشته باشد و معنای دوم آن اشاره به استاد شهناز باشد.
شهریار خود اهل موسیقی بود اما تأسف میخورَد که صدایی ندارد تا با ساز استاد شهناز همراهی کند و آوازی بخواند.
حیف، نای فرشتگانم نیست
تا کنم ساز دل همآوازت
در جای دیگر هم در یک محفل خصوصی وقتی استاد شجریان آوازی را میخواند شهریار به شجریان میگوید: «اگر صدا داشتم دکّانتو تخته میکردم.»
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها همراه با لینک، به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👍3
#خاطرات_من 9️⃣3️⃣
برای دسترسی به 38 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
در سه قسمت قبل، فصل درو و نیز شرح آسیاب روستای ششده را نوشتم. اما حکایتِ رفتن به آسیاب:
وقتی بزرگتر شده بودیم وظیفۀ آسیاب رفتن هم به عهدۀ ما بود البته زیر نظر مستقیم مادرم.
یک بار مادرم گندم را آماده کرد و به من و خواهر بزرگم گفت: «گندما با فرغونو ببرین آسیو مَحْسَین.» طبق معمول، چندبار هم سفارش کرد: «اونجا که رفتین اول مث بچۀ آدم سلام کنین.»
دیگر در آن خانۀ قدیمی که نزدیک آسیاب بود زندگی نمیکردیم بلکه در خانۀ جدید بودیم که فاصلهاش با آسیاب خیلی زیاد بود؛ بخشی از راه را باید از میان مزارع عبور میکردیم. گندم را بار فرغون کردیم و حرکت کردیم. در بین راه در دستاندازها چندبار فرغون چپ کرد و با سختی دوباره گونی گندم را بار کردیم. کلاً هر کاری برای ما حکم بازی و سرگرمی داشت. به آسیاب رسیدیم؛ باید صبر میکردیم تا نوبتمان بشود. چون بچه بودیم نمیتوانستیم به جمع بزرگترها که جلوی آسیاب نشسته بودند وارد شویم. به سراغ حوض آب رفتیم. با زنبورها سرگرم شدیم؛ گاهی آنها را در حوض غرق میکردیم؛ گاهی زنبور غرق شدهای را نجات میدادیم. از این بازی خسته شدیم و به اتاقی که آسیاب در آن قرار داشت برگشتیم. نوبت زن میراحمد (میراحمد نام مستعار است) جلوتر از ما بود و مشغول آرد کردن گندمهایش بود. به خواهرم گفتم «این بدبخت ممکنه نتونه گوشت بخره؛ باید کمی گوشت داخل آردهاش بریزیم.» نقشهای که در ذهنم بود را با خواهرم در میان گذاشتم؛ او هم پذیرفت. تند تند به کنار حوض میرفتم چندتا زنبور میگرفتم و برمیگشتم. چشم زن میراحمد را میپاییدم و یواشکی بدون اینکه متوجه شود زنبورها را داخل گونی آرد میریختم. آرد تقریبا از پروتئین گوشت، غنی شده بود. یک شیطنت دیگر هم به ذهنم رسید؛ تا زن میراحمد خم میشد که ظرف آرد را داخل گونی بریزد من چوب را برمیداشتم و بالای سرش پایین میآوردم ولی مواظب بودم به او نخورد. تا کمر راست میکرد من هم چوب را بالا میآوردم و میگفتم بذارید کمک کنم آرد داخل گونی را براتون بکوبم. البته کمی هم به او کمک کردیم و از این بابت چقدر دعای خیر نثارمان کرد که بچههای ننۀ مصطفی هم مثل خودش خیلی با معرفت هستند و به مردم کمک میکنند.
وقتی آردها از آسیاب برمیگشت چون داغ بود باید در جای خنکی قرار میگرفت تا خراب نشود. گاهی هم میشد که مادرم آردها را روی چادری یا چیزی شبیه این پهن میکرد تا حرارتش گرفته شود سپس آن را دوباره داخل گونی یا داخل بشکهای که برای این کار در نظر گرفته شده بود میریخت و داخل اتاق نیمهتاریک طبقۀ پایین میگذاشت. من چقدر دوست داشتم به داخل بشکۀ آردی بروم! گاهی چشم مادرم را دور میدیدم و به آرزویم میرسیدم؛ دقایقی در بشکۀ آرد مینشستم مقداری آرد میخوردم و سپس کمی آرد را داخل دهانم میکردم و به هوا پُف میکردم. آردها در تیغۀ نوری که از لای در وارد اتاق میشد میرقصیدند و میدرخشیدند. البته یک چشمم به در بود که مادرم سر نرسد. نمیدانم چرا هر کاری که نباید انجام میدادیم؛ انجامش اینقدر وسوسهانگیز و لذتبخش بود.
اما کمی به عقبتر برگردم زمانی که در خانۀ قدیمی بودیم و من چهار پنج سال داشتم حدود سال 1350
آردها از آسیاب برگشته بودند. دو گونی را در راهرو جلو اتاق طبقۀ پایین گذاشته بودند تا خنک شود. به سراغ گونیها رفتم؛ هرچه با انگشت آن را فشار دادم این قدر فشرده بودند که انگشت وارد آن نمیشد. سریع به اتاق بالا که تنها اتاق نشیمن بود رفتم و با یک کارد بزرگ برگشتم. کارد را محکم به گونی فرو کردم. چه کیفی داشت! باز هم یک ضربت دیگر و سپس ضربات مکرر. گونیها آش و لاش و آردها پخش شده بودند. مادرم که مشغول پخت غذا یا نان بود شاید خوشحال بود که سر و صدا نمیکنم یا خواهر کوچکترم را اذیت نمیکنم اما وقتی سر رسید..... از تند شدن قدمهایش و سپس نفرینهایش و خم شدن برای برداشتن دمپایی دانستم که درنگ جایز نیست و باید جان به سلامت برد. در شلیک دمپایی، فاصلهای بین شلیک و اصابت وجود نداشت. فردوسی به زیبایی این لحظه را در جنگ رستم و اشکبوس وصف کرده است:
چو بوسید پیکان سرانگشت اوی
گذر کرد بر مهرهٔ پشت اوی
دمپایی را که برداشت به کمرم خورد؛ آآآآخ.
شانس داشتم که همیشه در حیاط باز بود؛ به سرعت خودم را به کوچه رساندم.
🌺🌺
🙏«شکرستان» را با ارسال پستها همراه با لینک، به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
برای دسترسی به 38 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
در سه قسمت قبل، فصل درو و نیز شرح آسیاب روستای ششده را نوشتم. اما حکایتِ رفتن به آسیاب:
وقتی بزرگتر شده بودیم وظیفۀ آسیاب رفتن هم به عهدۀ ما بود البته زیر نظر مستقیم مادرم.
یک بار مادرم گندم را آماده کرد و به من و خواهر بزرگم گفت: «گندما با فرغونو ببرین آسیو مَحْسَین.» طبق معمول، چندبار هم سفارش کرد: «اونجا که رفتین اول مث بچۀ آدم سلام کنین.»
دیگر در آن خانۀ قدیمی که نزدیک آسیاب بود زندگی نمیکردیم بلکه در خانۀ جدید بودیم که فاصلهاش با آسیاب خیلی زیاد بود؛ بخشی از راه را باید از میان مزارع عبور میکردیم. گندم را بار فرغون کردیم و حرکت کردیم. در بین راه در دستاندازها چندبار فرغون چپ کرد و با سختی دوباره گونی گندم را بار کردیم. کلاً هر کاری برای ما حکم بازی و سرگرمی داشت. به آسیاب رسیدیم؛ باید صبر میکردیم تا نوبتمان بشود. چون بچه بودیم نمیتوانستیم به جمع بزرگترها که جلوی آسیاب نشسته بودند وارد شویم. به سراغ حوض آب رفتیم. با زنبورها سرگرم شدیم؛ گاهی آنها را در حوض غرق میکردیم؛ گاهی زنبور غرق شدهای را نجات میدادیم. از این بازی خسته شدیم و به اتاقی که آسیاب در آن قرار داشت برگشتیم. نوبت زن میراحمد (میراحمد نام مستعار است) جلوتر از ما بود و مشغول آرد کردن گندمهایش بود. به خواهرم گفتم «این بدبخت ممکنه نتونه گوشت بخره؛ باید کمی گوشت داخل آردهاش بریزیم.» نقشهای که در ذهنم بود را با خواهرم در میان گذاشتم؛ او هم پذیرفت. تند تند به کنار حوض میرفتم چندتا زنبور میگرفتم و برمیگشتم. چشم زن میراحمد را میپاییدم و یواشکی بدون اینکه متوجه شود زنبورها را داخل گونی آرد میریختم. آرد تقریبا از پروتئین گوشت، غنی شده بود. یک شیطنت دیگر هم به ذهنم رسید؛ تا زن میراحمد خم میشد که ظرف آرد را داخل گونی بریزد من چوب را برمیداشتم و بالای سرش پایین میآوردم ولی مواظب بودم به او نخورد. تا کمر راست میکرد من هم چوب را بالا میآوردم و میگفتم بذارید کمک کنم آرد داخل گونی را براتون بکوبم. البته کمی هم به او کمک کردیم و از این بابت چقدر دعای خیر نثارمان کرد که بچههای ننۀ مصطفی هم مثل خودش خیلی با معرفت هستند و به مردم کمک میکنند.
وقتی آردها از آسیاب برمیگشت چون داغ بود باید در جای خنکی قرار میگرفت تا خراب نشود. گاهی هم میشد که مادرم آردها را روی چادری یا چیزی شبیه این پهن میکرد تا حرارتش گرفته شود سپس آن را دوباره داخل گونی یا داخل بشکهای که برای این کار در نظر گرفته شده بود میریخت و داخل اتاق نیمهتاریک طبقۀ پایین میگذاشت. من چقدر دوست داشتم به داخل بشکۀ آردی بروم! گاهی چشم مادرم را دور میدیدم و به آرزویم میرسیدم؛ دقایقی در بشکۀ آرد مینشستم مقداری آرد میخوردم و سپس کمی آرد را داخل دهانم میکردم و به هوا پُف میکردم. آردها در تیغۀ نوری که از لای در وارد اتاق میشد میرقصیدند و میدرخشیدند. البته یک چشمم به در بود که مادرم سر نرسد. نمیدانم چرا هر کاری که نباید انجام میدادیم؛ انجامش اینقدر وسوسهانگیز و لذتبخش بود.
اما کمی به عقبتر برگردم زمانی که در خانۀ قدیمی بودیم و من چهار پنج سال داشتم حدود سال 1350
آردها از آسیاب برگشته بودند. دو گونی را در راهرو جلو اتاق طبقۀ پایین گذاشته بودند تا خنک شود. به سراغ گونیها رفتم؛ هرچه با انگشت آن را فشار دادم این قدر فشرده بودند که انگشت وارد آن نمیشد. سریع به اتاق بالا که تنها اتاق نشیمن بود رفتم و با یک کارد بزرگ برگشتم. کارد را محکم به گونی فرو کردم. چه کیفی داشت! باز هم یک ضربت دیگر و سپس ضربات مکرر. گونیها آش و لاش و آردها پخش شده بودند. مادرم که مشغول پخت غذا یا نان بود شاید خوشحال بود که سر و صدا نمیکنم یا خواهر کوچکترم را اذیت نمیکنم اما وقتی سر رسید..... از تند شدن قدمهایش و سپس نفرینهایش و خم شدن برای برداشتن دمپایی دانستم که درنگ جایز نیست و باید جان به سلامت برد. در شلیک دمپایی، فاصلهای بین شلیک و اصابت وجود نداشت. فردوسی به زیبایی این لحظه را در جنگ رستم و اشکبوس وصف کرده است:
چو بوسید پیکان سرانگشت اوی
گذر کرد بر مهرهٔ پشت اوی
دمپایی را که برداشت به کمرم خورد؛ آآآآخ.
شانس داشتم که همیشه در حیاط باز بود؛ به سرعت خودم را به کوچه رساندم.
🌺🌺
🙏«شکرستان» را با ارسال پستها همراه با لینک، به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣10❤7👏3
نقل یک خاطره از استاد زرینکوب و دلایل بنده بر ساختگی بودن این خاطره
ابتدا خاطره را ببینیم و سپس دلایل ساختگی بودن آن
خاطره ای زیبا از دکتر زرینکوب (بدون ویرایش):
روز عاشورا بود و در مراسمی بهمین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم ، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی، نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و عکسم را روی آن زده بودن انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه ای نشستم.
دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی ام می گشتم .. موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند ، برای همین نمی خواستم، فعلا کسی متوجه حضورم بشود، هرچه بیشتر فکر می کردم ، کمتر به نتیجه می رسیدم ، ذهنم واقعا مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد :
ببخشید شما استاد زرینکوب هستید ؟
گفتم : استاد که چه عرض کنم، ولی زرینکوب هستم
خوشحال شد، شروع کرد به شرح این که چقدر دوست داشته، بنده را از نزدیک ببیند، همین طور که صحبت میکرد، دقیق نگاهش می کردم، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد ؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد ؟
پیرمردی روستایی با چهره ای چین خورده و آفتاب سوخته، متین و سنگین، اما باوقار. می گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن میخواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه و چه زیبا غزل حافظ را میخواند
پرسیدم : حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید ؟
گفت : سؤالی داشتم و سپس پرسید : شما به فال حافظ اعتقاد دارید ؟
گفتم : خب بله ، صددرصد ... گفت : ولی من اعتقاد ندارم !
پرسیدم : من چه کاری میتونم انجام بدم ؟ از من چه خدمتی بر میاد ؟
( عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می بردم )
گفت : خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من می کشید ؟
گفتم : اگر از دستم بر بیاد، حتما ، چرا که نه
گفت : یک فال برام بگیر
گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم نیست
بلافاصله دیوانی کوچک از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت : بفرما
مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنید
فاتحه ای زیر لب خواند و گفت : برای خودم نمیخوام، میخوام ببینم حافظ در مورد امروز ( روز عاشورا ) چی می گه ؟؟
برای لحظه ای کپ کردم و مردد در گرفتن فال. حافظ ...عاشورا ، اگه جواب نداد چی ؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چی ؟
با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوعات پرداخته باشد
متوجه تردیدم شد، گفت : چی شد استاد ؟ گفتم : هیچی، الان
چشمان را بستم و فاتحه ای قرائت و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه ای را باز کردم :
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
و تا آخر غزل
خدای من این غزل موضوعش امام حسین و وقایع روز و شب یازدهم نیست، پس چیست ؟ سالها خود را حافظ پژوه می دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم، این غزل ویژه برا همین مناسبت سروده شده !
بیت اولش را خواندم از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی و گریه میکرد، طوری که تمام بدنش میلرزید انگار روضه می خواندم و او هم پای روضه ی من بود .
متوجه شدم عده ای دارند مارا تماشا میکنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فرا خواند و عذرخواه که متوجه حضورم نشده ، حالا دیگر میدانستم سخنان خود را چگونه آغاز کنم .
بلند شدم، دستم را گرفت و می خواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم .
گفت معتقد شدم، معتقد بووودم، ایمان پیدا کردم استاد، گریه امانش نمی داد!
آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند .
ادامه در صفحه بعد👇👇👇
ابتدا خاطره را ببینیم و سپس دلایل ساختگی بودن آن
خاطره ای زیبا از دکتر زرینکوب (بدون ویرایش):
روز عاشورا بود و در مراسمی بهمین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم ، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی، نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و عکسم را روی آن زده بودن انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه ای نشستم.
دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی ام می گشتم .. موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند ، برای همین نمی خواستم، فعلا کسی متوجه حضورم بشود، هرچه بیشتر فکر می کردم ، کمتر به نتیجه می رسیدم ، ذهنم واقعا مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد :
ببخشید شما استاد زرینکوب هستید ؟
گفتم : استاد که چه عرض کنم، ولی زرینکوب هستم
خوشحال شد، شروع کرد به شرح این که چقدر دوست داشته، بنده را از نزدیک ببیند، همین طور که صحبت میکرد، دقیق نگاهش می کردم، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد ؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد ؟
پیرمردی روستایی با چهره ای چین خورده و آفتاب سوخته، متین و سنگین، اما باوقار. می گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن میخواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه و چه زیبا غزل حافظ را میخواند
پرسیدم : حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید ؟
گفت : سؤالی داشتم و سپس پرسید : شما به فال حافظ اعتقاد دارید ؟
گفتم : خب بله ، صددرصد ... گفت : ولی من اعتقاد ندارم !
پرسیدم : من چه کاری میتونم انجام بدم ؟ از من چه خدمتی بر میاد ؟
( عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می بردم )
گفت : خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من می کشید ؟
گفتم : اگر از دستم بر بیاد، حتما ، چرا که نه
گفت : یک فال برام بگیر
گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم نیست
بلافاصله دیوانی کوچک از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت : بفرما
مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنید
فاتحه ای زیر لب خواند و گفت : برای خودم نمیخوام، میخوام ببینم حافظ در مورد امروز ( روز عاشورا ) چی می گه ؟؟
برای لحظه ای کپ کردم و مردد در گرفتن فال. حافظ ...عاشورا ، اگه جواب نداد چی ؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چی ؟
با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوعات پرداخته باشد
متوجه تردیدم شد، گفت : چی شد استاد ؟ گفتم : هیچی، الان
چشمان را بستم و فاتحه ای قرائت و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه ای را باز کردم :
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
و تا آخر غزل
خدای من این غزل موضوعش امام حسین و وقایع روز و شب یازدهم نیست، پس چیست ؟ سالها خود را حافظ پژوه می دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم، این غزل ویژه برا همین مناسبت سروده شده !
بیت اولش را خواندم از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی و گریه میکرد، طوری که تمام بدنش میلرزید انگار روضه می خواندم و او هم پای روضه ی من بود .
متوجه شدم عده ای دارند مارا تماشا میکنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فرا خواند و عذرخواه که متوجه حضورم نشده ، حالا دیگر میدانستم سخنان خود را چگونه آغاز کنم .
بلند شدم، دستم را گرفت و می خواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم .
گفت معتقد شدم، معتقد بووودم، ایمان پیدا کردم استاد، گریه امانش نمی داد!
آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند .
ادامه در صفحه بعد👇👇👇
👏3❤1
ادامه از صفحه پیشین
اما دلایل ساختگی بودن این خاطره:
1- چگونه باور کنیم که استاد زرینکوب برای سخنرانی دعوت شوند و هیچ موضوعی در ذهن نداشته باشند و دست خالی به جلسه بروند؟!
2- کسانی که حداقل یک کتاب از استاد زرینکوب را خوانده باشند میدانند که این متن به قلم ایشان نیست؛ چون نوشتههای ایشان نثر سنگین و ادبی خاصی دارد؛ کسی که اولین بار متنی از ایشان را میخواند به سختی میتواند با آن ارتباط برقرار کند و ابتدا و انتهای عبارات را درک کند.
3- مشخص است که نویسندۀ متن حتی تحصیلات ادبی نداشته و از ادبیات کوچه و بازار استفاده کرده است. به این جمله دقت کنید: «برای لحظهای کپ کردم.»
4- در هیچ کجا استاد زرین کوب نفرمودهاند که به فال حافظ اعتقاد دارند یا ندارند.
5- این متن در هیچکدام از آثار استاد وجود ندارد مخصوصا در کتاب «از کوچۀ رندان» که مربوط به حافظ است و بعضا گفته شده است که این خاطره در آن کتاب آمده است. بنده دوبار این کتاب ارزشمند را خواندهام. حتی اشارهای به این غزل نیست چه رسد به شرح خاطره.
6- چگونه است که جلسه مخصوص تحصیل کردگان و روشنفکران است و بنر و عکس استاد را در آنجا زدهاند اما کسی ایشان را نمیشناسد؛ جز یک پیرمرد روستایی؟ بگذریم که تشریفات بنر با عکس مربوط به سالهای اخیر است.
بگذریم که غزل مورد نظر ارتباطی با موضوع کربلا ندارد اما ما میتوانیم هر برداشتی از یک غزل داشته باشیم اما این که برای اثبات باورهایمان، سخنی را از بزرگان جعل نماییم نه اخلاقی است نه کمکی به هدف میکند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
اما دلایل ساختگی بودن این خاطره:
1- چگونه باور کنیم که استاد زرینکوب برای سخنرانی دعوت شوند و هیچ موضوعی در ذهن نداشته باشند و دست خالی به جلسه بروند؟!
2- کسانی که حداقل یک کتاب از استاد زرینکوب را خوانده باشند میدانند که این متن به قلم ایشان نیست؛ چون نوشتههای ایشان نثر سنگین و ادبی خاصی دارد؛ کسی که اولین بار متنی از ایشان را میخواند به سختی میتواند با آن ارتباط برقرار کند و ابتدا و انتهای عبارات را درک کند.
3- مشخص است که نویسندۀ متن حتی تحصیلات ادبی نداشته و از ادبیات کوچه و بازار استفاده کرده است. به این جمله دقت کنید: «برای لحظهای کپ کردم.»
4- در هیچ کجا استاد زرین کوب نفرمودهاند که به فال حافظ اعتقاد دارند یا ندارند.
5- این متن در هیچکدام از آثار استاد وجود ندارد مخصوصا در کتاب «از کوچۀ رندان» که مربوط به حافظ است و بعضا گفته شده است که این خاطره در آن کتاب آمده است. بنده دوبار این کتاب ارزشمند را خواندهام. حتی اشارهای به این غزل نیست چه رسد به شرح خاطره.
6- چگونه است که جلسه مخصوص تحصیل کردگان و روشنفکران است و بنر و عکس استاد را در آنجا زدهاند اما کسی ایشان را نمیشناسد؛ جز یک پیرمرد روستایی؟ بگذریم که تشریفات بنر با عکس مربوط به سالهای اخیر است.
بگذریم که غزل مورد نظر ارتباطی با موضوع کربلا ندارد اما ما میتوانیم هر برداشتی از یک غزل داشته باشیم اما این که برای اثبات باورهایمان، سخنی را از بزرگان جعل نماییم نه اخلاقی است نه کمکی به هدف میکند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍7👏6❤5🥰1
نگاهی به غزل 141 لسان الغیب #حافظ شیراز
دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کرد؟
چون بشد دلبر و با یارِ وفادار چه کرد؟
آه از آن نرگسِ جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردمِ هشیار چه کرد
اشکِ من رنگِ شفق یافت ز بیمِهری یار
طالعِ بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزلِ لیلی بدرخشید سحر
وَه که با خرمنِ مجنونِ دلافگار چه کرد
ساقیا جامِ مِیام دِه که نگارندهٔ غیب
نیست معلوم که در پردهٔ اسرار چه کرد
آن که پُرنقش زد این دایرهٔ مینایی
کس ندانست که در گردشِ پرگار چه کرد
فکرِ عشق آتشِ غم در دلِ حافظ زد و سوخت
یارِ دیرینه ببینید که با یار چه کرد
نگاهی به بیت چهارم:
برقی از منزلِ لیلی بدرخشید سحر
وَه که با خرمنِ مجنونِ دلافگار چه کرد
به نظر بنده در بین دو کلمۀ «برق» و «خرمن» نوعی از تضاد وجود دارد.
برق، زودگذر است. یک جهش و درخشش دارد و تمام میشود. اما خرمن، حاصل یک عمر تلاش، زهد، علم و دینداری است. اینجاست که با هم تضاد دارند.
آن چه یک عمر جمعآوری شده است با یک برق که از منزل معشوق میجهد یا با یک برقِ نگاه، میسوزد و خاکستر میشود. چونان سوختن مولانا که در دیدار شمس اتفاق افتاد.
در این بیت چه کسی جز خود لسان الغیب، مصداقِ آن مجنونِ دلافگار است؟ حافظی که اهل درس و تفسیر و حفظ قرآن بود چه اتفاقی افتاد که خرمنش سوخت و درس سحر را در ره میخانه نهاد؟ خرمنی که برایش نام بود و حافظ سوختن این خرمن را به آن نام برتری داد.
این برق و آتش، جان میبخشد؛ در هرکس که بخواهد در میگیرد. سراغ پختگان میرود تا بسوزاند: »با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را» (سعدی)
برق منزل لیلی، اهل خو را مییابد؛ یک راست میرود سراغ مجنون دل افگار.
مولانا می فرماید:
گفت پیغمبر که نَفْحَتهای حق
اندرین ایام میآرد سَبَق
گوش و هش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت
هر که را میخواست جان بخشید و رفت
نفحهٔ دیگر رسید آگاه باش
تا ازین هم وانمانی خواجهتاش
حافظ در موارد زیادی به سوختن خرمن اشارت دارد:
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیدۀ معشوقهبازِ من
برق غیرت چو چنین میجهد از مَکْمَن غیب
تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم؟
(مکمن = کمینگاه)
چراغ صاعقۀ آن سحاب روشن باد
که زد به خرمن ما آتش محبت او
نوع دیگری از سوختن خرمن وجود دارد که حافظ از آن بیزار است و زاهدان ریاکار را به واسطۀ آن، سرزنش میکند:
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
آواز زیبای دشتی از محمدرضا شجریان را بر همین غزل حافظ در آلبوم گنبدمینا ملاحظه فرمایید.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کرد؟
چون بشد دلبر و با یارِ وفادار چه کرد؟
آه از آن نرگسِ جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردمِ هشیار چه کرد
اشکِ من رنگِ شفق یافت ز بیمِهری یار
طالعِ بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزلِ لیلی بدرخشید سحر
وَه که با خرمنِ مجنونِ دلافگار چه کرد
ساقیا جامِ مِیام دِه که نگارندهٔ غیب
نیست معلوم که در پردهٔ اسرار چه کرد
آن که پُرنقش زد این دایرهٔ مینایی
کس ندانست که در گردشِ پرگار چه کرد
فکرِ عشق آتشِ غم در دلِ حافظ زد و سوخت
یارِ دیرینه ببینید که با یار چه کرد
نگاهی به بیت چهارم:
برقی از منزلِ لیلی بدرخشید سحر
وَه که با خرمنِ مجنونِ دلافگار چه کرد
به نظر بنده در بین دو کلمۀ «برق» و «خرمن» نوعی از تضاد وجود دارد.
برق، زودگذر است. یک جهش و درخشش دارد و تمام میشود. اما خرمن، حاصل یک عمر تلاش، زهد، علم و دینداری است. اینجاست که با هم تضاد دارند.
آن چه یک عمر جمعآوری شده است با یک برق که از منزل معشوق میجهد یا با یک برقِ نگاه، میسوزد و خاکستر میشود. چونان سوختن مولانا که در دیدار شمس اتفاق افتاد.
در این بیت چه کسی جز خود لسان الغیب، مصداقِ آن مجنونِ دلافگار است؟ حافظی که اهل درس و تفسیر و حفظ قرآن بود چه اتفاقی افتاد که خرمنش سوخت و درس سحر را در ره میخانه نهاد؟ خرمنی که برایش نام بود و حافظ سوختن این خرمن را به آن نام برتری داد.
این برق و آتش، جان میبخشد؛ در هرکس که بخواهد در میگیرد. سراغ پختگان میرود تا بسوزاند: »با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را» (سعدی)
برق منزل لیلی، اهل خو را مییابد؛ یک راست میرود سراغ مجنون دل افگار.
مولانا می فرماید:
گفت پیغمبر که نَفْحَتهای حق
اندرین ایام میآرد سَبَق
گوش و هش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت
هر که را میخواست جان بخشید و رفت
نفحهٔ دیگر رسید آگاه باش
تا ازین هم وانمانی خواجهتاش
حافظ در موارد زیادی به سوختن خرمن اشارت دارد:
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیدۀ معشوقهبازِ من
برق غیرت چو چنین میجهد از مَکْمَن غیب
تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم؟
(مکمن = کمینگاه)
چراغ صاعقۀ آن سحاب روشن باد
که زد به خرمن ما آتش محبت او
نوع دیگری از سوختن خرمن وجود دارد که حافظ از آن بیزار است و زاهدان ریاکار را به واسطۀ آن، سرزنش میکند:
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
آواز زیبای دشتی از محمدرضا شجریان را بر همین غزل حافظ در آلبوم گنبدمینا ملاحظه فرمایید.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤12👏3👍1
حساسیت بر گنجینۀ ادبیات و فرهنگ فارسی
چند روز قبل شخصی در گروهی مطلبی نوشته بود و به این بیت استناد کرده بود و گویندۀ آن را سعدی معرفی نموده بود:
گر که بینی ناکسان بالا نشینند عیب نیست
روی دریا خس نشیند قعر دریا گوهر است
بنده توضیحی دادم که با مقداری توضیح بیشتر خدمت شما تقدیم میکنم.
مشخص است که این بیت در سبک هندی است و از صائب یا یکی از شعرای این سبک است. امضای سعدی متفاوت است.
ما همه از ایران و ایراندوستی میگوییم و نیک میدانیم که ایران فقط همین چند وجب خاک نیست بلکه مهمتر از آن، پیشینه ادبی و فرهنگی ایران است که باید به جد و با چنگ و دندان از آن پاسداری نمود. فرهنگ و ادبیات ما مانند روح است که به کالبد میهن، زندگی میبخشد و مانند خون است که در رگهای ایران جریان دارد وگرنه خاک بدون فرهنگ و ادبیات و هنرش ارزش چندانی ندارد.
باز نیک میدانیم که در هر بازۀ زمانی که بیگانهای بر ایران تسلط یافته است سعی در نابودی فرهنگ و ادب ایران داشته است تا روح را از پیکر ایران جدا کند (اعراب و ترکان و مغولان و ...) و سرانجام همین ادب و فرهنگ ایران بوده است که آتشی شده است و ققنوس را از دل خاکستر بیرون آورده است. تلاشی که فردوسی داشت برای همین بود تا زبان و فرهنگ فارسی را از نابودی و فراموشی نجات دهد.
خیلی چیزها در دنیای مجازی نوشته میشود و به بزرگان منتسب میگردد. بنابراین باید به منابع معتبر رجوع نمود؛ فراموش نکنیم که وبلاگ ها منبع معتبر نیستند و نوعا چیزی را از یکدیگر کپی میکنند بدون این که شناختی از بزرگان ادبیات ما داشته باشند و سَبْک و شیوه سخن هریک را بشناسند. کار به جایی رسیده است که شعر طنز «مثنوی هفتاد من کاغذ» از آقای ناصر فیض را به نام مولانا منتشر میکنند که هر مبتدی میداند این شعر فقط یک شوخی و طنز است. یا شعر «نوروز بمانید که ایام شمایید» از خانم پیرایه یغمایی را به مولانا منتسب مینمایند و ....
یا انتساب خندهدار این سه بیت را به سعدی و حافظ و مولانا:
چو رسی به کوه سینا «أرِني» مگو و بگذر
که نیارزد این تمنا به جواب «لَن تَراني»
چو رسی به طور سینا «أرِني" بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب «لَن تَراني»
«أَرِني» کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه «تَریٰ» چه «لَن تَراني»
علاوه بر آن هرکدام از بزرگان در آثار خود اثر انگشت دارند که میشود تشخیص داد که انتساب آن اثر، صحیح است یا نه. کسی که میانهای با شعر و غزل فارسی داشته باشد با خواندن یک بیت میتواند درستی انتساب را تشخیص دهد.
در مورد شعری که منتسب به سعدی نمودید کاملا مشخص است که ستارهای هم در برابر خورشید سعدی نیست. از سبک هندی است که شعر و غزل فارسی که سراسر زیبایی و احساس است را به ابتذال کشاند.
باید بیش از آن چه بر نام و خاک ایران حساس هستیم بر شناخت ادبیات و فرهنگ و هنر ایران حساس باشیم.
توضیحا این که «سایت گنجور» میتواند منبع معتبری برای مراجعه در این موارد باشد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
چند روز قبل شخصی در گروهی مطلبی نوشته بود و به این بیت استناد کرده بود و گویندۀ آن را سعدی معرفی نموده بود:
گر که بینی ناکسان بالا نشینند عیب نیست
روی دریا خس نشیند قعر دریا گوهر است
بنده توضیحی دادم که با مقداری توضیح بیشتر خدمت شما تقدیم میکنم.
مشخص است که این بیت در سبک هندی است و از صائب یا یکی از شعرای این سبک است. امضای سعدی متفاوت است.
ما همه از ایران و ایراندوستی میگوییم و نیک میدانیم که ایران فقط همین چند وجب خاک نیست بلکه مهمتر از آن، پیشینه ادبی و فرهنگی ایران است که باید به جد و با چنگ و دندان از آن پاسداری نمود. فرهنگ و ادبیات ما مانند روح است که به کالبد میهن، زندگی میبخشد و مانند خون است که در رگهای ایران جریان دارد وگرنه خاک بدون فرهنگ و ادبیات و هنرش ارزش چندانی ندارد.
باز نیک میدانیم که در هر بازۀ زمانی که بیگانهای بر ایران تسلط یافته است سعی در نابودی فرهنگ و ادب ایران داشته است تا روح را از پیکر ایران جدا کند (اعراب و ترکان و مغولان و ...) و سرانجام همین ادب و فرهنگ ایران بوده است که آتشی شده است و ققنوس را از دل خاکستر بیرون آورده است. تلاشی که فردوسی داشت برای همین بود تا زبان و فرهنگ فارسی را از نابودی و فراموشی نجات دهد.
خیلی چیزها در دنیای مجازی نوشته میشود و به بزرگان منتسب میگردد. بنابراین باید به منابع معتبر رجوع نمود؛ فراموش نکنیم که وبلاگ ها منبع معتبر نیستند و نوعا چیزی را از یکدیگر کپی میکنند بدون این که شناختی از بزرگان ادبیات ما داشته باشند و سَبْک و شیوه سخن هریک را بشناسند. کار به جایی رسیده است که شعر طنز «مثنوی هفتاد من کاغذ» از آقای ناصر فیض را به نام مولانا منتشر میکنند که هر مبتدی میداند این شعر فقط یک شوخی و طنز است. یا شعر «نوروز بمانید که ایام شمایید» از خانم پیرایه یغمایی را به مولانا منتسب مینمایند و ....
یا انتساب خندهدار این سه بیت را به سعدی و حافظ و مولانا:
چو رسی به کوه سینا «أرِني» مگو و بگذر
که نیارزد این تمنا به جواب «لَن تَراني»
چو رسی به طور سینا «أرِني" بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب «لَن تَراني»
«أَرِني» کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه «تَریٰ» چه «لَن تَراني»
علاوه بر آن هرکدام از بزرگان در آثار خود اثر انگشت دارند که میشود تشخیص داد که انتساب آن اثر، صحیح است یا نه. کسی که میانهای با شعر و غزل فارسی داشته باشد با خواندن یک بیت میتواند درستی انتساب را تشخیص دهد.
در مورد شعری که منتسب به سعدی نمودید کاملا مشخص است که ستارهای هم در برابر خورشید سعدی نیست. از سبک هندی است که شعر و غزل فارسی که سراسر زیبایی و احساس است را به ابتذال کشاند.
باید بیش از آن چه بر نام و خاک ایران حساس هستیم بر شناخت ادبیات و فرهنگ و هنر ایران حساس باشیم.
توضیحا این که «سایت گنجور» میتواند منبع معتبری برای مراجعه در این موارد باشد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏9❤4👍1
شاهنامه 🔟 درفش کاویانی و رستخیزِ کاوۀ آهنگر
در بخشهای پیشین (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) خواندیم که:
فرانک، فرزندش فریدون را به مرغزاری برد و به صاحب آنجا سپرد و صاحب مزرعه او را به شیر گاو برمایه پرورید. هنگامی که ضحاک جای فریدون را پیدا کرد؛ فرانک او را به نزد پیرمردی با خدا برد تا از دست ضحاک در امان باشد. فریدون به شانزده سالگی رسید و به نزد مادر برگشت و از تبار خودش پرسید و وقتی فهمید ضحاک با پدرش چه کرده است تصمیم به کینخواهی گرفت.
اما ادامۀ ماجرا:
ضحاک، بزرگان کشورهای زیردستش را گرد آورد و گفت: باید لشکری از انسان و دیو و جن فراهم کنم و فریدون را نابود نمایم. هم اکنون باید یک گواهی بنویسید و آن را امضا کنید که من جز به نیکی رفتار نکردهام و جز به راستی و درستی و دادگری حکومت ننمودهام.
ز بیم سپهبد همه راستان
بر آن کار گشتند همداستان
بر آن محضرِ اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند بُرنا و پیر
در این هنگام خروش و غوغایی از بارگاه شاه برخاست؛ مردی به دادخواهی وارد شد. حاضران، آن مرد را به نزد شاه آوردند و در کنار او نشاندند.
ضحاک با ناراحتی و افسردگی به آن مرد گفت: بگو چه کسی بر تو ستم روا داشته است؟
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهٔ دادخواه
یکی بیزیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
تو شاهی و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
اگر تو پادشاهی هفت کشور را داری چرا باید بهرۀ ما از زندگی، رنج و سختی باشد؟ تو باید به من حساب پس بدهی به گونهای که مردم جهان شگفتزده شوند که چرا باید فقط مغز فرزند من خوراک ماران تو گردد؟
ضحاک اندکی سکوت کرد و به حرفهای آن مرد دقت کرد. از شنیدن آن سخنان شگفتزده شد و سپس برای این که خود را حاکم دادگری نشان دهد؛ دستور داد فرزند او را به او بازپس دهند. سپس از کاوه درخواست کرد که آن نامه را گواهی کند.
کاوۀ آهنگر، نامه را خواند و بدون ترس رو به بزرگان کرد و خروشید: ای مردانی که با اهریمن همراه شدهاید و دل از ترس خدا بریدهاید؛ شما دلتان به گفتار ضحاک اهریمن است و رو به دوزخ دارید.
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای
گرانمایه فرزند او پیش اوی
ز ایوان برون شد خروشان به کوی
بزرگان انجمن بر شاه آفرین گفتند و او را سرزنش کردند که ای شهریار همۀ زمین! روزگار در روز نبرد بر تو به بدی نگذرد؛ چرا باید شخص کمارزش و یاوهگویی چون کاوه از طبقۀ پایین جامعه جرأت کند در پیشگاه شما فریاد بزند و تمام نوشتهها و گواهی ما را پاره کند؟
ضحاک پاسخ داد من چیز شگفتی را دیدم:
که چون کاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آواز او را شنید
میان من و او ز ایوان درست
تو گفتی یکی کوهِ آهن بِرُست
ندانم چه شاید بُدَن زین سپس
که راز سپهری ندانست کس
کاوه خروشان از بارگاه شاه بیرون آمد؛ مردم بازار بر گرد او جمع شده بودند. کاوه خروشید و فریاد زد و مردم را به سوی دادگری و دادخواهی فراخواند. چرمی که آهنگران در هنگام کار آهنگری بر پشت پا میپوشند را بر سر نیزه کرد و از اجتماع مردم در بازار غوغایی برخاست.
خروشان همیرفت نیزه به دست
که ای نامدارانِ یزدان پرست
کسی کاو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مِهتر آهِرمن است
جهانآفرین را به دل، دشمن است
کاوه با چرم آهنگری که بر سر نیزه کرده بود به راه افتاد و مردم هم در پی او بودند. هدف کجا بود؟
همیرفت پیش اندرون مرد گُرد
جهانی برو انجمن شد نه خُرد
بدانست خود کافریدون کجاست
سراندر کشید و همیرفت راست
روز بزرگی فرا رسیده بود؛ روز حرکت ستمدیدگانی که تاکنون بیارج بودند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در بخشهای پیشین (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) خواندیم که:
فرانک، فرزندش فریدون را به مرغزاری برد و به صاحب آنجا سپرد و صاحب مزرعه او را به شیر گاو برمایه پرورید. هنگامی که ضحاک جای فریدون را پیدا کرد؛ فرانک او را به نزد پیرمردی با خدا برد تا از دست ضحاک در امان باشد. فریدون به شانزده سالگی رسید و به نزد مادر برگشت و از تبار خودش پرسید و وقتی فهمید ضحاک با پدرش چه کرده است تصمیم به کینخواهی گرفت.
اما ادامۀ ماجرا:
ضحاک، بزرگان کشورهای زیردستش را گرد آورد و گفت: باید لشکری از انسان و دیو و جن فراهم کنم و فریدون را نابود نمایم. هم اکنون باید یک گواهی بنویسید و آن را امضا کنید که من جز به نیکی رفتار نکردهام و جز به راستی و درستی و دادگری حکومت ننمودهام.
ز بیم سپهبد همه راستان
بر آن کار گشتند همداستان
بر آن محضرِ اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند بُرنا و پیر
در این هنگام خروش و غوغایی از بارگاه شاه برخاست؛ مردی به دادخواهی وارد شد. حاضران، آن مرد را به نزد شاه آوردند و در کنار او نشاندند.
ضحاک با ناراحتی و افسردگی به آن مرد گفت: بگو چه کسی بر تو ستم روا داشته است؟
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهٔ دادخواه
یکی بیزیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
تو شاهی و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
اگر تو پادشاهی هفت کشور را داری چرا باید بهرۀ ما از زندگی، رنج و سختی باشد؟ تو باید به من حساب پس بدهی به گونهای که مردم جهان شگفتزده شوند که چرا باید فقط مغز فرزند من خوراک ماران تو گردد؟
ضحاک اندکی سکوت کرد و به حرفهای آن مرد دقت کرد. از شنیدن آن سخنان شگفتزده شد و سپس برای این که خود را حاکم دادگری نشان دهد؛ دستور داد فرزند او را به او بازپس دهند. سپس از کاوه درخواست کرد که آن نامه را گواهی کند.
کاوۀ آهنگر، نامه را خواند و بدون ترس رو به بزرگان کرد و خروشید: ای مردانی که با اهریمن همراه شدهاید و دل از ترس خدا بریدهاید؛ شما دلتان به گفتار ضحاک اهریمن است و رو به دوزخ دارید.
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای
گرانمایه فرزند او پیش اوی
ز ایوان برون شد خروشان به کوی
بزرگان انجمن بر شاه آفرین گفتند و او را سرزنش کردند که ای شهریار همۀ زمین! روزگار در روز نبرد بر تو به بدی نگذرد؛ چرا باید شخص کمارزش و یاوهگویی چون کاوه از طبقۀ پایین جامعه جرأت کند در پیشگاه شما فریاد بزند و تمام نوشتهها و گواهی ما را پاره کند؟
ضحاک پاسخ داد من چیز شگفتی را دیدم:
که چون کاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آواز او را شنید
میان من و او ز ایوان درست
تو گفتی یکی کوهِ آهن بِرُست
ندانم چه شاید بُدَن زین سپس
که راز سپهری ندانست کس
کاوه خروشان از بارگاه شاه بیرون آمد؛ مردم بازار بر گرد او جمع شده بودند. کاوه خروشید و فریاد زد و مردم را به سوی دادگری و دادخواهی فراخواند. چرمی که آهنگران در هنگام کار آهنگری بر پشت پا میپوشند را بر سر نیزه کرد و از اجتماع مردم در بازار غوغایی برخاست.
خروشان همیرفت نیزه به دست
که ای نامدارانِ یزدان پرست
کسی کاو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مِهتر آهِرمن است
جهانآفرین را به دل، دشمن است
کاوه با چرم آهنگری که بر سر نیزه کرده بود به راه افتاد و مردم هم در پی او بودند. هدف کجا بود؟
همیرفت پیش اندرون مرد گُرد
جهانی برو انجمن شد نه خُرد
بدانست خود کافریدون کجاست
سراندر کشید و همیرفت راست
روز بزرگی فرا رسیده بود؛ روز حرکت ستمدیدگانی که تاکنون بیارج بودند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤10👍4👏2🥰1
نگاهی به دو بیت از #حافظ در غزلی با مطلع:
خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشد
نه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد
به نظر بنده این غزل به احوالات حکومت در زمان حافظ اشاره دارد و چه بسا در دورانی سروده شده باشد که بین حافظ و شاه شجاع شکرآب شده بود. قرائنی در غزل وجود دارد که این نظر را تقویت میکند. شاید هم به دوران تلخِ فرمانروایی مبارزالدین محمد، پدر شاه شجاع اشارت دارد.
بیت دوم:
من آن نگینِ سلیمان به هیچ نَسْتانَم
که گاه گاه بر او دستِ اهرمن باشد
افسانۀ سلیمان در ادبیات فارسی به شکلهای مختلف مورد استفاده قرار گرفته است. حافظ در این بیت به ماجرای انگشتری سلیمان اشاره دارد.
سلیمان انگشتری داشت که به قولی بر آن اسم اعظم خداوند حک شده بود و سلیمان با قدرت جادوییِ آن انگشتری، دیوان را رام خویش کرده بود و زبان حیوانات را میفهمید. روزی دیوی انگشتری را با نیرنگی از یکی از زنان سلیمان گرفت و با لباس سلیمان و قدرت سلیمان بر تخت نشست. سلیمان که در درگاهش ناشناخته و رانده شده بود به خدمت ماهیگیران درآمد. پس از مدتی برخی نزدیکان درگاهش آن دیو را شناختند و دانستند که سلیمان نیست، دیو گریخت و انگشتری را در دریا افکند. سلیمان پس از 40 روز آن انگشتری را در شکم یک ماهی یافت و دوباره بر تخت نشست.
حافظ در این بیت میگوید آن انگشتری و نگینش (قدرت و حکومت) برای من هیچ ارزشی ندارد؛ چون ممکن است گاهی آن نگین بر دست اهریمن باشد. شاید حافظ دست به دست شدن قدرت سیاسی زمان خودش را با این شیوۀ ظریف بیان میکند.
بیت چهارم:
هُمای گو مَفِکَن سایهٔ شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد
هما: پرندهای با چثۀ درشت شبیه شاهین. در قدیم باور داشتند که سایۀ هما بر سر هرکس بیفتد به خوشبختی و کامرانی خواهد رسید.
زَغَن: پرندهای شبیه کلاغ و کمی کوچکتر از آن که جانوران کوچک و حشرات را شکار میکند؛ گاهی از لاشۀ حیوانات تغذیه میکند.
حافظ در این بیت به نکتۀ مهمی اشاره میکند: در سرزمینی که طوطی ارزشش از زغن کمتر باشد مردمانش روی سعادت و خوشبختی را نخواهند دید. طوطی، دانایان و اندیشمندان هر قوم و کشور هستند که اگر از مصدر امور کنار گذاشته شوند و کار به دست لاشخورها و مگس خواران بی ارزش بیفتد؛ به صورت طبیعی رشتۀ امور از هم گسیخته میگردد. و حافظ به گونۀ تمثیل به هما خطاب میکند که سایۀ شرافت را از سر چنین دیاری برگیر.
در حدیثی هم به همین موضوع به شکلی دیگر اشاره شده است: فرومایگان به حکومت برسند، دانایان نابود میگردند. (إذا مَلَكَ الْأَراذِل، هَلَكَ الْأَفاضِل)
خدایا سرزمین ما را از این مصیبت در امان بدار.
آواز این غزل (در دستگاه ماهور) را میتوانید در آلبوم سرو چمان، اجرای آلمان با صدای استاد شجریان بشنوید. (در اجرای بِرِکلیِ آمریکا و اجرای سوئیس این آواز وجود ندارد.)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشد
نه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد
به نظر بنده این غزل به احوالات حکومت در زمان حافظ اشاره دارد و چه بسا در دورانی سروده شده باشد که بین حافظ و شاه شجاع شکرآب شده بود. قرائنی در غزل وجود دارد که این نظر را تقویت میکند. شاید هم به دوران تلخِ فرمانروایی مبارزالدین محمد، پدر شاه شجاع اشارت دارد.
بیت دوم:
من آن نگینِ سلیمان به هیچ نَسْتانَم
که گاه گاه بر او دستِ اهرمن باشد
افسانۀ سلیمان در ادبیات فارسی به شکلهای مختلف مورد استفاده قرار گرفته است. حافظ در این بیت به ماجرای انگشتری سلیمان اشاره دارد.
سلیمان انگشتری داشت که به قولی بر آن اسم اعظم خداوند حک شده بود و سلیمان با قدرت جادوییِ آن انگشتری، دیوان را رام خویش کرده بود و زبان حیوانات را میفهمید. روزی دیوی انگشتری را با نیرنگی از یکی از زنان سلیمان گرفت و با لباس سلیمان و قدرت سلیمان بر تخت نشست. سلیمان که در درگاهش ناشناخته و رانده شده بود به خدمت ماهیگیران درآمد. پس از مدتی برخی نزدیکان درگاهش آن دیو را شناختند و دانستند که سلیمان نیست، دیو گریخت و انگشتری را در دریا افکند. سلیمان پس از 40 روز آن انگشتری را در شکم یک ماهی یافت و دوباره بر تخت نشست.
حافظ در این بیت میگوید آن انگشتری و نگینش (قدرت و حکومت) برای من هیچ ارزشی ندارد؛ چون ممکن است گاهی آن نگین بر دست اهریمن باشد. شاید حافظ دست به دست شدن قدرت سیاسی زمان خودش را با این شیوۀ ظریف بیان میکند.
بیت چهارم:
هُمای گو مَفِکَن سایهٔ شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد
هما: پرندهای با چثۀ درشت شبیه شاهین. در قدیم باور داشتند که سایۀ هما بر سر هرکس بیفتد به خوشبختی و کامرانی خواهد رسید.
زَغَن: پرندهای شبیه کلاغ و کمی کوچکتر از آن که جانوران کوچک و حشرات را شکار میکند؛ گاهی از لاشۀ حیوانات تغذیه میکند.
حافظ در این بیت به نکتۀ مهمی اشاره میکند: در سرزمینی که طوطی ارزشش از زغن کمتر باشد مردمانش روی سعادت و خوشبختی را نخواهند دید. طوطی، دانایان و اندیشمندان هر قوم و کشور هستند که اگر از مصدر امور کنار گذاشته شوند و کار به دست لاشخورها و مگس خواران بی ارزش بیفتد؛ به صورت طبیعی رشتۀ امور از هم گسیخته میگردد. و حافظ به گونۀ تمثیل به هما خطاب میکند که سایۀ شرافت را از سر چنین دیاری برگیر.
در حدیثی هم به همین موضوع به شکلی دیگر اشاره شده است: فرومایگان به حکومت برسند، دانایان نابود میگردند. (إذا مَلَكَ الْأَراذِل، هَلَكَ الْأَفاضِل)
خدایا سرزمین ما را از این مصیبت در امان بدار.
آواز این غزل (در دستگاه ماهور) را میتوانید در آلبوم سرو چمان، اجرای آلمان با صدای استاد شجریان بشنوید. (در اجرای بِرِکلیِ آمریکا و اجرای سوئیس این آواز وجود ندارد.)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👏6❤4
چند روز قبل دکتر هدایتی عزیز پیام دادند که دارم میام شیراز؛ عصر پنج شنبه ساعت 17 آرامگاه سعدی.
- همایش یا دورهمی؟
- دورهمی است.
خبر خوبی بود؛ دیدار استاد و لذت بردن از حالات شیرین ایشان با سعدی
امروز عصر 9 مرداد 1404 جمع دوستان در آرامگاه دور هم بودند. همراهان، غزل خواندند و لذت بردیم. زیباست کنار سعدی باشی و از سعدی بگویی و بشنوی. از ماندگاری عشق سعدی بگویی و با دست به سعدی اشاره کنی.
دکتر هدایتی از سعدی گفتند و غزل خواندند و ترجیع بنده؛ البته همه را از حفظ
در این بین خاطرهای را نقل فرمودند که از ایشان اجازه گرفتم در اینجا نقل کنم. این خاطره را در کتاب «در بارگاه خاطر سعدی» هم آوردهاند.
زمستان 1400 در شیراز بودم. بعد از زیارت سعدی، با دوستم که عازم بود تا فرودگاه رفتم. با خودم گفتم تا درب آرامگاه بسته نشده خودم را به سعدی برسانم. نهایت هم اگر در بسته بود خواهش کنم اجازه دهند دقایقی در کنار سعدی باشم. در هوایی سرد و بارانی نزدیک غروب به طرف آرامگاه رفتم. نگران بودم وقتی برسم در بسته باشد. وقتی رسیدم در باز بود ولی نگهبانان آخرین بازدیدکنندگان را خارج میکردند.
از مسؤول آرامگاه خواستم اجازه دهد زمان کمی داخل بمانم. گفت قانوناً اجازه نداریم بعد از بسته شدن آرامگاه کسی اینجا بماند.
ولی نهایتاً با اکراه پذیرفت و به نگهبانِ شب، سپرد که من اندکی آنجا بمانم. بعد از حدود نیم ساعت نگهبان آمد ولی وقتی دید گوشهای نشستهام ظاهراً دلش سوخت و گفت تا هر زمان میخواهی بمان. باران به شدت میبارید؛ در آن فضای دل انگیز و در محیطی آرام و معنوی تا پاسی از شب آنجا بودم. در پایان آن شبِ به یاد ماندنی خواستم برای این حال و لحظه چیزی از زبان میزبان بشنوم. تلفن همراهم را برداشتم؛ غزلیات سعدی را آوردم و با حرکتی سریع صفحه را حرکت دادم تا روی یک غزل ایستاد. انگشت را بر سر یک بیت گذاشته و پیام را خواندم. این غزل بود:
تفاوتی نکند قدر پادشایی را
که التفات کند کمترین گدایی را
به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد
که در به روی ببندند آشنایی را
مگر حلال نباشد که بندگان ملوک
ز خیلخانه برانند بینوایی را
سعدی مهماننوازی خودش را نشان داد و مهمان را پذیرفت.
خاطرۀ آشنایی دکتر هدایتی با سعدی را هم در لینک زیر ملاحظه فرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/652
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
- همایش یا دورهمی؟
- دورهمی است.
خبر خوبی بود؛ دیدار استاد و لذت بردن از حالات شیرین ایشان با سعدی
امروز عصر 9 مرداد 1404 جمع دوستان در آرامگاه دور هم بودند. همراهان، غزل خواندند و لذت بردیم. زیباست کنار سعدی باشی و از سعدی بگویی و بشنوی. از ماندگاری عشق سعدی بگویی و با دست به سعدی اشاره کنی.
دکتر هدایتی از سعدی گفتند و غزل خواندند و ترجیع بنده؛ البته همه را از حفظ
در این بین خاطرهای را نقل فرمودند که از ایشان اجازه گرفتم در اینجا نقل کنم. این خاطره را در کتاب «در بارگاه خاطر سعدی» هم آوردهاند.
زمستان 1400 در شیراز بودم. بعد از زیارت سعدی، با دوستم که عازم بود تا فرودگاه رفتم. با خودم گفتم تا درب آرامگاه بسته نشده خودم را به سعدی برسانم. نهایت هم اگر در بسته بود خواهش کنم اجازه دهند دقایقی در کنار سعدی باشم. در هوایی سرد و بارانی نزدیک غروب به طرف آرامگاه رفتم. نگران بودم وقتی برسم در بسته باشد. وقتی رسیدم در باز بود ولی نگهبانان آخرین بازدیدکنندگان را خارج میکردند.
از مسؤول آرامگاه خواستم اجازه دهد زمان کمی داخل بمانم. گفت قانوناً اجازه نداریم بعد از بسته شدن آرامگاه کسی اینجا بماند.
ولی نهایتاً با اکراه پذیرفت و به نگهبانِ شب، سپرد که من اندکی آنجا بمانم. بعد از حدود نیم ساعت نگهبان آمد ولی وقتی دید گوشهای نشستهام ظاهراً دلش سوخت و گفت تا هر زمان میخواهی بمان. باران به شدت میبارید؛ در آن فضای دل انگیز و در محیطی آرام و معنوی تا پاسی از شب آنجا بودم. در پایان آن شبِ به یاد ماندنی خواستم برای این حال و لحظه چیزی از زبان میزبان بشنوم. تلفن همراهم را برداشتم؛ غزلیات سعدی را آوردم و با حرکتی سریع صفحه را حرکت دادم تا روی یک غزل ایستاد. انگشت را بر سر یک بیت گذاشته و پیام را خواندم. این غزل بود:
تفاوتی نکند قدر پادشایی را
که التفات کند کمترین گدایی را
به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد
که در به روی ببندند آشنایی را
مگر حلال نباشد که بندگان ملوک
ز خیلخانه برانند بینوایی را
سعدی مهماننوازی خودش را نشان داد و مهمان را پذیرفت.
خاطرۀ آشنایی دکتر هدایتی با سعدی را هم در لینک زیر ملاحظه فرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/652
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤20👍4👏3🥰1
#خاطرات_من 0️⃣4️⃣
برای دسترسی به 39 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
در قسمتهای قبل تا پایان کلاس سوم ابتدایی و سپس در چند قسمت، شرح آسیاب روستایمان (شِشده) را نوشتم؛ مجددا بازمیگردیم به خاطرات مدرسه:
سال چهارم (سال 1355) در همان مدرسه شایق نامنویسی کردم. معلم کلاس چهارم خانم فاموری (دختر مرحوم میرزا محمود فاموری) بود؛ دختر عموی خانم مدیر. از معلمهای خوب دوران تحصیل ولی پس از مدتی جای خود را به خانم قاسمی (دختر مرحوم آقارضا قاسمی) داد.
این را هم اضافه کنم که در همین سال خانم معلم با آقای جوکار ازدواج نمودند. آقای جوکار از مردان نیک و مهربان و مردمدار روزگار هستند. در سالهای بعد با هم همسایه شدیم و بیشتر ایشان را شناختم که شرح آن در خاطرات دورۀ راهنمایی خواهد آمد. (البته این ارتباط همسایگی هنوز پابرجاست و کلا با اکثر معلمین قدیمم ارتباط دارم.) آقای جوکار نیز معلم بودند. یکی دو بار به کلاس ما سر زدند؛ هنوز صحبتهای ایشان در مواقع سرکشی به کلاس و صحبتهای خانم معلم، مخصوصا تشویقات و تعریفهایی که خانم معلم نسبت به من داشتند در ذهنم مانده است.
از نکات خاصِ آمدن به کلاس بالاتر یکی این بود که در هر سال تعدادی از همراهان مردود میشدند و البته تعدادی به جمع ما افزوده میشدند که از مردودیهای پایههای بالاتر بودند. بعضا دانشآموزانی در کلاس بودند که 5-4 سال از ما بزرگتر بودند ولی توان روخوانی کتاب درسی را هم نداشتند و باز در سال بعد همکلاس گروهی دیگر میشدند. دانشآموزانی بودند که قبلا با برادرم که 4 سال از من بزرگتر است همکلاس بودهاند و حالا همکلاس من میشدند. چه بسا قبل از برادرم نیز مردود شده بودند و البته در پایان سال باز میماندند تا گروه بعدی را همراهی کنند. واقعا بچههای از خودگذشتهای بودند که همه را همراهی میکردند.
در این سال برادر بزرگم مصطفی به سربازی رفت. اتفاقی که اثرات بسیار ناراحت کنندهای بر کل خانواده مخصوصا بر مادرم داشت. سربازی آن زمان مثل سربازیهای الآن نبود که سرباز اکثر اوقات در خانه باشد بلکه میشد چند ماه رنگ خانواده را نمیدید و خانوادهها مجبور بودند برای دیدن فرزندشان به شهر محل خدمتش بروند.
مادرم بسیار غمگین و افسرده شده بود. دوچرخه برادرم را با طناب به سقف خانه بسته بود تا هیچکس سوار دوچرخه نشود. رادیوی برادرم را نیز بستهبندی کرده بود و بالای تاقچه گذاشته بود. تا مدتها نه خودش میخندید نه ما اجازه داشتیم بخندیم. سکوت غمانگیزی بر کل خانه و خانواده مستولی بود و از طرف دیگر همسایهها نیز برای ما احترام بیشتری قائل بودند چون فرزند بزرگ خانواده به سربازی رفته بود و این احترام، بیشتر از سر ترحم و ابراز همدردی بود. چند نفر دیگر از همسایههای قدیمی نیز با برادرم هم سربازی بودند و همگی در سیرجان خدمت سربازی شان را میگذراندند.
در این زمان بود که شغل دیگری نیز پیدا کرده بودیم. میرزابنویسِ محله شده بودیم چون ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
برای دسترسی به 39 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
در قسمتهای قبل تا پایان کلاس سوم ابتدایی و سپس در چند قسمت، شرح آسیاب روستایمان (شِشده) را نوشتم؛ مجددا بازمیگردیم به خاطرات مدرسه:
سال چهارم (سال 1355) در همان مدرسه شایق نامنویسی کردم. معلم کلاس چهارم خانم فاموری (دختر مرحوم میرزا محمود فاموری) بود؛ دختر عموی خانم مدیر. از معلمهای خوب دوران تحصیل ولی پس از مدتی جای خود را به خانم قاسمی (دختر مرحوم آقارضا قاسمی) داد.
این را هم اضافه کنم که در همین سال خانم معلم با آقای جوکار ازدواج نمودند. آقای جوکار از مردان نیک و مهربان و مردمدار روزگار هستند. در سالهای بعد با هم همسایه شدیم و بیشتر ایشان را شناختم که شرح آن در خاطرات دورۀ راهنمایی خواهد آمد. (البته این ارتباط همسایگی هنوز پابرجاست و کلا با اکثر معلمین قدیمم ارتباط دارم.) آقای جوکار نیز معلم بودند. یکی دو بار به کلاس ما سر زدند؛ هنوز صحبتهای ایشان در مواقع سرکشی به کلاس و صحبتهای خانم معلم، مخصوصا تشویقات و تعریفهایی که خانم معلم نسبت به من داشتند در ذهنم مانده است.
از نکات خاصِ آمدن به کلاس بالاتر یکی این بود که در هر سال تعدادی از همراهان مردود میشدند و البته تعدادی به جمع ما افزوده میشدند که از مردودیهای پایههای بالاتر بودند. بعضا دانشآموزانی در کلاس بودند که 5-4 سال از ما بزرگتر بودند ولی توان روخوانی کتاب درسی را هم نداشتند و باز در سال بعد همکلاس گروهی دیگر میشدند. دانشآموزانی بودند که قبلا با برادرم که 4 سال از من بزرگتر است همکلاس بودهاند و حالا همکلاس من میشدند. چه بسا قبل از برادرم نیز مردود شده بودند و البته در پایان سال باز میماندند تا گروه بعدی را همراهی کنند. واقعا بچههای از خودگذشتهای بودند که همه را همراهی میکردند.
در این سال برادر بزرگم مصطفی به سربازی رفت. اتفاقی که اثرات بسیار ناراحت کنندهای بر کل خانواده مخصوصا بر مادرم داشت. سربازی آن زمان مثل سربازیهای الآن نبود که سرباز اکثر اوقات در خانه باشد بلکه میشد چند ماه رنگ خانواده را نمیدید و خانوادهها مجبور بودند برای دیدن فرزندشان به شهر محل خدمتش بروند.
مادرم بسیار غمگین و افسرده شده بود. دوچرخه برادرم را با طناب به سقف خانه بسته بود تا هیچکس سوار دوچرخه نشود. رادیوی برادرم را نیز بستهبندی کرده بود و بالای تاقچه گذاشته بود. تا مدتها نه خودش میخندید نه ما اجازه داشتیم بخندیم. سکوت غمانگیزی بر کل خانه و خانواده مستولی بود و از طرف دیگر همسایهها نیز برای ما احترام بیشتری قائل بودند چون فرزند بزرگ خانواده به سربازی رفته بود و این احترام، بیشتر از سر ترحم و ابراز همدردی بود. چند نفر دیگر از همسایههای قدیمی نیز با برادرم هم سربازی بودند و همگی در سیرجان خدمت سربازی شان را میگذراندند.
در این زمان بود که شغل دیگری نیز پیدا کرده بودیم. میرزابنویسِ محله شده بودیم چون ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤13👏3🤩2
غزل 208 سعدی
@abbasi2153
غزل 208 سعدی
مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بِکُشد
چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد
توضیحی در باره بیت 8 و 10 این غزل را در لینک زیر در شکرستان ملاحظه بفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/702
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بِکُشد
چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد
توضیحی در باره بیت 8 و 10 این غزل را در لینک زیر در شکرستان ملاحظه بفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/702
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7
نگاهی به یک غزل شاهانۀ عالیجناب #سعدی. غزل 208 که با این بیت آغاز میشود
مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بِکُشد
چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد
بیت 8
به دوستی گله کردم ز چشم شوخش گفت
عجب نباشد اگر مستِ تیغزن بکشد
یاء در کلمۀ «دوستی» یاء نکره یا وحدت نیست. تقریبا همان است که در عربی به آن یاء مصدری میگوییم. اگر یاء نکره خوانده شود معنی چنین است: به یک دوست گلایه کردم!
اگر بگوید به یک دوست از چشم شوخش گله کردم یعنی هر دوستی ممکن است آن چشم شوخ را داشته باشد و سعدی از آن گلایه کند! ولی این طور نیست چون هرکسی نمیتواند آن چشم شوخ را داشته باشد؛ آن هم برای سعدی. به علاوه، مرجعِ ضمیر «ش» همان است که در ابیات قبل به آن اشاره شده است؛ همان شوخ سیمتن که میخواهد عاشقش را بکشد.
اگر بگوییم به یک دوست از چشم شوخ معشوقم گلایه کردم آن وقت مشخص میشود که ما اصلا سعدی را نشناختهایم. مگر سعدی گلایه معشوق را پیش کسی میبرد؟؟ گر سَر برود سِرّ تو با کس نگشاییم.
پس درست این است که «دوستی» را چنین معنا کنیم: از روی دوستی، از روی دوست بودن
و چنین معنی شود: به آن شوخ سیمتن از روی دوستی از چشم شوخش گلایه کردم. گفت این شگفت نیست که چشم مست من با آن تیغ مژههایش کسی را بکشد.
سعدی باز هم در جاهای دیگر «دوستی» را به همین معنا به کار برده است:
تطاولی که تو کردی به دوستی با من
من آن به دشمن خونخوارِ خویش نپْسندم
بیت 10
به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی
مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد؟
«مرا از آن چه» همان معنایی را دارد که امروزه میگوییم «به من چه؟ به من چه ربطی داره؟»
برای درک دقیق این بیت باید در ذهن، تصویرسازی کنیم.
شمعی را تصور کنیم در حال سوختن و روشنی دادن است و عدهای دور آن نشستهاند و از نور آن استفاده میکنند. ناگهان پروانه وارد میشود و خود را به شعلۀ شمع میزند و میسوزد. پروانه نماد عاشقی است که برای رسیدن به معشوق تا پای جان ایستاده است.
معشوق با خنده به من گفت: من شمع انجمن هستم و همه عاقلانه (نه عاشقانه) دور من نشستهاند. به من چه ربطی دارد که پروانه دیوانهوار خودش را میکشد؟
پروانه بکشت خویشتن را
بر شمع چه لازم است تاوان؟
وصال و رسیدن، پایان زندگی است. رسیدن همان و سوخته شدن هم همان.
باز هم از سعدی:
روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم
پروانه را چه حاجت پروانۀ دخول
بوسیدن سرِ شمع همان و افتادن در پای شمع همان. برای کشته شدن نیاز به اجازۀ ورود هم نیست.
نکتۀ جالب این است که در بیت اول سعدی تصور میکند که معشوق عاقبت او را میکُشد ولی در بیت آخر، شمع این نکته را گوشزد میکند که اگر سوختی و کشته شدی؛ گناه من نیست. تو هم اگر مثل دیگران عاقل بودی نمیسوختی.
و من هنوز به این فکر میکنم که آیا سعدی برای این غزلیات ساعتها و روزها تفکر میکرده؟ خیر. اگر چنین بود سعدی باید چندین قرن زندگی میکرد تا این همه سخن شیرین را خلق کند. وجود سعدی تماما شعر و موسیقی و بداههپردازی است. بعدا به آن خواهم پرداخت.
خوانش این غزل در شکرستان در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/701
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بِکُشد
چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد
بیت 8
به دوستی گله کردم ز چشم شوخش گفت
عجب نباشد اگر مستِ تیغزن بکشد
یاء در کلمۀ «دوستی» یاء نکره یا وحدت نیست. تقریبا همان است که در عربی به آن یاء مصدری میگوییم. اگر یاء نکره خوانده شود معنی چنین است: به یک دوست گلایه کردم!
اگر بگوید به یک دوست از چشم شوخش گله کردم یعنی هر دوستی ممکن است آن چشم شوخ را داشته باشد و سعدی از آن گلایه کند! ولی این طور نیست چون هرکسی نمیتواند آن چشم شوخ را داشته باشد؛ آن هم برای سعدی. به علاوه، مرجعِ ضمیر «ش» همان است که در ابیات قبل به آن اشاره شده است؛ همان شوخ سیمتن که میخواهد عاشقش را بکشد.
اگر بگوییم به یک دوست از چشم شوخ معشوقم گلایه کردم آن وقت مشخص میشود که ما اصلا سعدی را نشناختهایم. مگر سعدی گلایه معشوق را پیش کسی میبرد؟؟ گر سَر برود سِرّ تو با کس نگشاییم.
پس درست این است که «دوستی» را چنین معنا کنیم: از روی دوستی، از روی دوست بودن
و چنین معنی شود: به آن شوخ سیمتن از روی دوستی از چشم شوخش گلایه کردم. گفت این شگفت نیست که چشم مست من با آن تیغ مژههایش کسی را بکشد.
سعدی باز هم در جاهای دیگر «دوستی» را به همین معنا به کار برده است:
تطاولی که تو کردی به دوستی با من
من آن به دشمن خونخوارِ خویش نپْسندم
بیت 10
به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی
مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد؟
«مرا از آن چه» همان معنایی را دارد که امروزه میگوییم «به من چه؟ به من چه ربطی داره؟»
برای درک دقیق این بیت باید در ذهن، تصویرسازی کنیم.
شمعی را تصور کنیم در حال سوختن و روشنی دادن است و عدهای دور آن نشستهاند و از نور آن استفاده میکنند. ناگهان پروانه وارد میشود و خود را به شعلۀ شمع میزند و میسوزد. پروانه نماد عاشقی است که برای رسیدن به معشوق تا پای جان ایستاده است.
معشوق با خنده به من گفت: من شمع انجمن هستم و همه عاقلانه (نه عاشقانه) دور من نشستهاند. به من چه ربطی دارد که پروانه دیوانهوار خودش را میکشد؟
پروانه بکشت خویشتن را
بر شمع چه لازم است تاوان؟
وصال و رسیدن، پایان زندگی است. رسیدن همان و سوخته شدن هم همان.
باز هم از سعدی:
روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم
پروانه را چه حاجت پروانۀ دخول
بوسیدن سرِ شمع همان و افتادن در پای شمع همان. برای کشته شدن نیاز به اجازۀ ورود هم نیست.
نکتۀ جالب این است که در بیت اول سعدی تصور میکند که معشوق عاقبت او را میکُشد ولی در بیت آخر، شمع این نکته را گوشزد میکند که اگر سوختی و کشته شدی؛ گناه من نیست. تو هم اگر مثل دیگران عاقل بودی نمیسوختی.
و من هنوز به این فکر میکنم که آیا سعدی برای این غزلیات ساعتها و روزها تفکر میکرده؟ خیر. اگر چنین بود سعدی باید چندین قرن زندگی میکرد تا این همه سخن شیرین را خلق کند. وجود سعدی تماما شعر و موسیقی و بداههپردازی است. بعدا به آن خواهم پرداخت.
خوانش این غزل در شکرستان در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/701
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤9👏6👍2
عشقِ #سعدی نه حدیثی است که پنهان مانَد
داستانی است که بر هر سرِ بازاری هست
چند روز قبل که جلسه دیدار دوستان و زیارت خاک عشق بر آرامگاه سعدی بود استاد هدایتی مطالبی را در باره سعدی و عشق و شور سعدی به اختصار فرمودند و سپس چند غزل و بخشهایی از ترجیعبند را خواندند؛ سپس هرکدام از حاضرین غزلی از سعدی خواندند.
یکی از همراهان غزلی را خواند تا به این بیت رسید:
عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ، نشانی دارد
نکتهای را خدمت دکتر هدایتی عزیز عرض کردم که در اینجا کاملتر عرض میکنم:
بنده با وجودی که دلباختۀ سعدی هستم ولی این سخنش را حداقل در مورد خودش نمی توانم بپذیرم به دلایلی:
اگر عشق و شور با مرگ تمام میشد باید عشق و شیدایی سعدی با رفتنش تمام شده باشد اما میبینیم که روز به روز این شور، زندهتر است و چون چشمهای میجوشد. تازه خود سعدی در موارد متعدد اشاره کرده است؛ مثلا:
مهربانی ز من آموز و گَرَم عمر نماند
به سر تربت سعدی بطلب مهرْگیا را
ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او گرش بویی
همین مضمون را در مُلَمّع معروفش نیز آورده است آنجا که میفرماید:
نه پنج روزهٔ عمر است عشقِ رویِ تو ما را
وَجَدتَ رائِحَةَ الوُدِّ إِن شَمَمتَ رُفاتي
(ترجمه: اگر استخوانهای پوسیدۀ مرا ببویی بوی عشق و محبت را مییابی.)
تازه مگر سعدی مرده است؟ درست است که جسم سعدی در بین ما نیست اما سعدی زنده است و ما سخنش را میشنویم؛ حالاتش را درک میکنیم و آواز خوش شیداییش را از لابلای کلماتش میشنویم. به درستی فرموده است:
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رَوَد صورت
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم
اگر هم کسی مرده باشد آن است که نمیتواند سعدی را حس کند و شور و جذبۀ او را درک نماید وگرنه داستانِ عشق سعدی حکایتی است که بر هر سر بازاری هست.
مولانا فرماید:
در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
داستانی است که بر هر سرِ بازاری هست
چند روز قبل که جلسه دیدار دوستان و زیارت خاک عشق بر آرامگاه سعدی بود استاد هدایتی مطالبی را در باره سعدی و عشق و شور سعدی به اختصار فرمودند و سپس چند غزل و بخشهایی از ترجیعبند را خواندند؛ سپس هرکدام از حاضرین غزلی از سعدی خواندند.
یکی از همراهان غزلی را خواند تا به این بیت رسید:
عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ، نشانی دارد
نکتهای را خدمت دکتر هدایتی عزیز عرض کردم که در اینجا کاملتر عرض میکنم:
بنده با وجودی که دلباختۀ سعدی هستم ولی این سخنش را حداقل در مورد خودش نمی توانم بپذیرم به دلایلی:
اگر عشق و شور با مرگ تمام میشد باید عشق و شیدایی سعدی با رفتنش تمام شده باشد اما میبینیم که روز به روز این شور، زندهتر است و چون چشمهای میجوشد. تازه خود سعدی در موارد متعدد اشاره کرده است؛ مثلا:
مهربانی ز من آموز و گَرَم عمر نماند
به سر تربت سعدی بطلب مهرْگیا را
ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او گرش بویی
همین مضمون را در مُلَمّع معروفش نیز آورده است آنجا که میفرماید:
نه پنج روزهٔ عمر است عشقِ رویِ تو ما را
وَجَدتَ رائِحَةَ الوُدِّ إِن شَمَمتَ رُفاتي
(ترجمه: اگر استخوانهای پوسیدۀ مرا ببویی بوی عشق و محبت را مییابی.)
تازه مگر سعدی مرده است؟ درست است که جسم سعدی در بین ما نیست اما سعدی زنده است و ما سخنش را میشنویم؛ حالاتش را درک میکنیم و آواز خوش شیداییش را از لابلای کلماتش میشنویم. به درستی فرموده است:
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رَوَد صورت
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم
اگر هم کسی مرده باشد آن است که نمیتواند سعدی را حس کند و شور و جذبۀ او را درک نماید وگرنه داستانِ عشق سعدی حکایتی است که بر هر سر بازاری هست.
مولانا فرماید:
در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤8👏4🥰2
ذکر هو
استاد پورعطایی
ذکر هو
استاد مرحوم غلامعلی پورعطایی استاد برجسته موسیقی دیار تربت جام
هدیۀ دوست عزیزم جناب آقای حیدری منش
بارها بشنوید و لذت ببرید.
تربت جام، مهد و معدن موسیقی و مردمانی بسیار دوست داشتنی. من که یک بار در سرزمین موسیقی، مهمان دوست عزیزم جناب آقای رحیمی بودم نه تنها خانواده خودشان بلکه هنرمندان عزیز تربت چنان ما را شرمنده فرمودند که دیگر جرأت شرمندگی سفر به آن دیار را ندارم.
با حافظ همراه میشویم بندگی و سلام تقدیم میکنیم به شیخ و مردم جام:
حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده، بندگی برسان شیخ جام را
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
استاد مرحوم غلامعلی پورعطایی استاد برجسته موسیقی دیار تربت جام
هدیۀ دوست عزیزم جناب آقای حیدری منش
بارها بشنوید و لذت ببرید.
تربت جام، مهد و معدن موسیقی و مردمانی بسیار دوست داشتنی. من که یک بار در سرزمین موسیقی، مهمان دوست عزیزم جناب آقای رحیمی بودم نه تنها خانواده خودشان بلکه هنرمندان عزیز تربت چنان ما را شرمنده فرمودند که دیگر جرأت شرمندگی سفر به آن دیار را ندارم.
با حافظ همراه میشویم بندگی و سلام تقدیم میکنیم به شیخ و مردم جام:
حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده، بندگی برسان شیخ جام را
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤12🥰2👍1
شور عاشقی - شجریان
Mohammad Reza Shajarian
آواز شور عاشقی
اجرای خصوصی 4 آذر 1369 در منزل دکتر فروهری
آواز: محمدرضا #شجریان
سه تار: استاد مشکاتیان
نی: استاد محمد موسوی
غزل: سعدی
آخر نگهی به سوی ما کن
دردی به ارادتی دوا کن
خوانش همین غزل در لینک زیر
https://t.me/ShekarestaneParsi/706
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
اجرای خصوصی 4 آذر 1369 در منزل دکتر فروهری
آواز: محمدرضا #شجریان
سه تار: استاد مشکاتیان
نی: استاد محمد موسوی
غزل: سعدی
آخر نگهی به سوی ما کن
دردی به ارادتی دوا کن
خوانش همین غزل در لینک زیر
https://t.me/ShekarestaneParsi/706
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
2❤4👏2
غزل 467 سعدی
@abbasi2153
آخر نگهی به سوی ما کن
دردی به ارادتی دوا کن
خوانش غزل 467 #سعدی (هر ضعفی هست از خوانش و صدای بنده است نه غزل سعدی، ورنه تشریف جناب سعدی بر بالای کس کوتاه نیست.)
توصیۀ همیشگی بنده به دوستانم: اگر خدای ناکرده مشکل قند دارید یا دکتر توصیه کرده شیرینی نخورید، دور غزل سعدی را خط بکشید.
هی این غزل را می خونم و میگم بهبه، بهبه
هی اون آواز شورِ شجریان بر همین غزل را گوش میدم و میگم بهبه، بهبه
دوست عزیزم حاجی زارعی همیشه میگفت تو بندۀ بهبهگوی خدا هستی 😁
همین غزل با آواز شجریان در لینک زیر
https://t.me/ShekarestaneParsi/705
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
دردی به ارادتی دوا کن
خوانش غزل 467 #سعدی (هر ضعفی هست از خوانش و صدای بنده است نه غزل سعدی، ورنه تشریف جناب سعدی بر بالای کس کوتاه نیست.)
توصیۀ همیشگی بنده به دوستانم: اگر خدای ناکرده مشکل قند دارید یا دکتر توصیه کرده شیرینی نخورید، دور غزل سعدی را خط بکشید.
هی این غزل را می خونم و میگم بهبه، بهبه
هی اون آواز شورِ شجریان بر همین غزل را گوش میدم و میگم بهبه، بهبه
دوست عزیزم حاجی زارعی همیشه میگفت تو بندۀ بهبهگوی خدا هستی 😁
همین غزل با آواز شجریان در لینک زیر
https://t.me/ShekarestaneParsi/705
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
4❤15👏4
هنر و هنرمند؟ اصالت با چیست؟
به مناسبت درگذشت یکی از بزرگترین هنرمندان ایران در هفتههای گذشته میخواهم نگاهی بیاندازم به این که آیا اصالت به هنر است و شخص صرفا به خاطر هنرش محبوب مردم میگردد؟ یا به قول حافظ:
بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی
مقبولِ طبعِ مردمِ صاحبنظر شود
نگاهی به تاریخ حال و گذشته بیاندازیم.
فردوسی و منوچهری تقریبا همزمان بودند. دانش و ذوق منوچهری اگر از فردوسی بیشتر نبود (که بود) کمتر هم نبود؛ اما فردوسی هنرش را در راهی بزرگ به کار گرفت و زبان فارسی را از نابودی 4 قرن حملۀ ویرانگر اعراب و ترکان نجات بخشید و خودش در اوج فقر و تنهایی مرد؛ حتی اجازه ندادند جنازهاش در قبرستان مسلمانان دفن شود. فردوسی خوب میدانست که با آن توانِ سرایش، اگر هفتهای یک مدح به دربار سلجوقیان بدهد از مال دنیا بی نیاز میگردد ولی هدف را چه کند؟ به همین خاطر است که فردوسی در نزد همۀ فارسی زبانان از هر قشر و گروه زنده است اما بعید میدانم جز دانشجویان رشتۀ ادبیات کسی نامی و اثری از منوچهری را در ذهن داشته باشد چون منوچهری دانشش را در مدح حاکمان به کار گرفت و در تاریخ مدفون گردید.
همچنین است دیگرانی چون قاآنی که دارای قریحۀ شعری بالایی بودند ولی ....
راه دور نرویم مولانا و سعدی و حافظ و بسیاری از بزرگان در کنار مردم بودند و در بین مردم تا ابد زنده ماندهاند. مردم حافظ و سعدی را از خودشان میدانند و این نتیجۀ ایستادن آنها در جای صحیح است.
باز نزدیکتر بیاییم. هنگامی که استاد محمدرضا شجریان در نوروز 1395 بیماری 15 سالۀ خود را اعلام کرد موجی از اندوه و تأسف در جامعه ایجاد گردید و از آن پس هر خبری در بارۀ شجریان در جامعه موج ایجاد میکرد. از برخی ردههای حکومتی تا پایینترین قشر جامعه که البته آن دسته اول به دنبال چیز دیگری بودند که استفاده از محبوبیت شجریان بود.
هنگام درگذشت شجریان با وجودی که دوران کرونا بود و تجمعات ممکن نبود؛ جمعیت قابل توجهی در مراسم ایشان شرکت کردند که اگر وضعیت زمان کرونا نبود بدون شک جمعیتی بی شمار حاضر میشدند.
اما درگذشت استادی که چند روز قبل درگذشتند و به درستی باید گفت در رشته هنری خودش (مینیاتور) بزرگترین بود و همۀ مردم با آثار هنری ایشان آشنا بودند؛ تقریبا هیچ عکسالعمل و موجی در جامعه و در بین سطوح مردمی نداشت.
چرا؟ دلیلش پاسخ همان سؤال اول است که آیا هنر اصالت دارد یا هنرمند و منش او؟ در روزهای سخت با مردم بودن یا فراموشی مردم؟
بخواهیم یا نخواهیم، خوشمان بیاید یا نیاید؛ قضاوت تاریخ و جامعه بیرحمانه است. چون موجی بزرگ، برخی را به درون میکشد و برخی را طرد میکند.
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند
نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست
کلاهداری و آیینِ سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرطِ مزد مکن
که دوست خود روشِ بندهپروری داند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
به مناسبت درگذشت یکی از بزرگترین هنرمندان ایران در هفتههای گذشته میخواهم نگاهی بیاندازم به این که آیا اصالت به هنر است و شخص صرفا به خاطر هنرش محبوب مردم میگردد؟ یا به قول حافظ:
بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی
مقبولِ طبعِ مردمِ صاحبنظر شود
نگاهی به تاریخ حال و گذشته بیاندازیم.
فردوسی و منوچهری تقریبا همزمان بودند. دانش و ذوق منوچهری اگر از فردوسی بیشتر نبود (که بود) کمتر هم نبود؛ اما فردوسی هنرش را در راهی بزرگ به کار گرفت و زبان فارسی را از نابودی 4 قرن حملۀ ویرانگر اعراب و ترکان نجات بخشید و خودش در اوج فقر و تنهایی مرد؛ حتی اجازه ندادند جنازهاش در قبرستان مسلمانان دفن شود. فردوسی خوب میدانست که با آن توانِ سرایش، اگر هفتهای یک مدح به دربار سلجوقیان بدهد از مال دنیا بی نیاز میگردد ولی هدف را چه کند؟ به همین خاطر است که فردوسی در نزد همۀ فارسی زبانان از هر قشر و گروه زنده است اما بعید میدانم جز دانشجویان رشتۀ ادبیات کسی نامی و اثری از منوچهری را در ذهن داشته باشد چون منوچهری دانشش را در مدح حاکمان به کار گرفت و در تاریخ مدفون گردید.
همچنین است دیگرانی چون قاآنی که دارای قریحۀ شعری بالایی بودند ولی ....
راه دور نرویم مولانا و سعدی و حافظ و بسیاری از بزرگان در کنار مردم بودند و در بین مردم تا ابد زنده ماندهاند. مردم حافظ و سعدی را از خودشان میدانند و این نتیجۀ ایستادن آنها در جای صحیح است.
باز نزدیکتر بیاییم. هنگامی که استاد محمدرضا شجریان در نوروز 1395 بیماری 15 سالۀ خود را اعلام کرد موجی از اندوه و تأسف در جامعه ایجاد گردید و از آن پس هر خبری در بارۀ شجریان در جامعه موج ایجاد میکرد. از برخی ردههای حکومتی تا پایینترین قشر جامعه که البته آن دسته اول به دنبال چیز دیگری بودند که استفاده از محبوبیت شجریان بود.
هنگام درگذشت شجریان با وجودی که دوران کرونا بود و تجمعات ممکن نبود؛ جمعیت قابل توجهی در مراسم ایشان شرکت کردند که اگر وضعیت زمان کرونا نبود بدون شک جمعیتی بی شمار حاضر میشدند.
اما درگذشت استادی که چند روز قبل درگذشتند و به درستی باید گفت در رشته هنری خودش (مینیاتور) بزرگترین بود و همۀ مردم با آثار هنری ایشان آشنا بودند؛ تقریبا هیچ عکسالعمل و موجی در جامعه و در بین سطوح مردمی نداشت.
چرا؟ دلیلش پاسخ همان سؤال اول است که آیا هنر اصالت دارد یا هنرمند و منش او؟ در روزهای سخت با مردم بودن یا فراموشی مردم؟
بخواهیم یا نخواهیم، خوشمان بیاید یا نیاید؛ قضاوت تاریخ و جامعه بیرحمانه است. چون موجی بزرگ، برخی را به درون میکشد و برخی را طرد میکند.
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند
نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست
کلاهداری و آیینِ سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرطِ مزد مکن
که دوست خود روشِ بندهپروری داند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏13❤3👍1