شِکّرستان پارسی
743 subscribers
99 photos
92 videos
3 files
568 links
شکرستان پارسی حاوی دلنوشته‌هایی است که از حس زیبای سعدی و حافظ و ... به دست می‌آید و نیز نکات شیرین و خاطرات و داستان.
آیدی مدیر کانال:
@abbasi2153

🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
Download Telegram
شاه شجاع از خاندان مظفری، معاصر و ممدوح و دوستِ #حافظ است و البته هم‌پیاله.
شاه شجاع شعر هم می‌گفت و از این نظر با حافظ رقابتی داشت. این دوبیتی را در وصف ستم‌های پدرش امیر مبارزالدین محمد که رندان شیراز به طعنه او را محتسب می‌گفتند سروده است:
در مجلسِ دهر، سازِ مستی پست است
نه چنگ به قانون و نه دف بر دست است
رندان همه ترکِ می‌پرستی کردند
جز محتسبِ شهر که بی می مست است
شرح زندگی شاه شجاع و پدرش را می‌توانید در (اینجا) ملاحظه نمایید.

(از اینجا از کتاب «تاریخ عصر حافظ» از استاد دکتر قاسم غنی گرفته شده است):
غیاث‌الدین خواند میر، صاحب «حبیب السِّیَر» چنین نقل می‌کند:
«خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی که به واسطه کمال بلاغت و فصاحت و غایتِ شهرت به جودتِ لفظ و عبارت، احتیاج به تعریف ناظمانِ مَناظِمِ سخنوری ندارد، «به ماهتاب چه حاجت، شب تجلی را» گویند که روزی شاه شجاع به زبان اعتراض، خواجه حافظ را مخاطب ساخته گفت: «هیچ یک از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده؛ بلکه از هر غزلی سه چهار بیت در تعریف شراب است و دو سه بیت در تصوف و یک دو بیت در صفت محبوب؛ و تَلَوُّن در یک غزل، خلاف طریقت بُلَغاست.»
خواجه حافظ فرمود که آنچه به زبان مبارک شاه می‌گذرد عین صدق و محض صواب است اما مع ذلك شعر حافظ در آفاق، اشتهار یافته و نظمِ دیگر حریفان، پای از دروازۀ شیراز بیرون نمی‌نهند.
به خاطر این کنایت (کنایه به شعر شاه شجاع که مورد توجه کسی نبود)، شاه شجاع در مقام ایذا و آزار خواجه حافظ آمده، به حسب اتفاق در آن ایام، حافظ غزلی در سِلکِ نظم کشیده که مقطعش این است:
گر مسلمانی از آن است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی
شاه شجاع این بیت را شنیده، گفت: «از مضمون این نظم چنین معلوم می‌شود که حافظ به قیامِ قیامت قایل نیست!»
و بعضی از فقیهان قصد نمودند که فتوی نویسند که شک در وقوع روز جزا، کفر است و از این بیت این معنی مستفاد می‌گردد.
خواجه حافظ مضطرب گشته، نزد شیخ زین‌الدین ابوبکر تایبادی که در آن اوان عازم حجاز بود و در شیراز تشریف داشت، رفت و کیفیت قصد بداندیشان را باز گفت.
شیخ گفت: «مناسبْ آن است که بیت دیگر مقدم برین مقطع درج کنی؛ مُشعَر به این معنی که فلانی چنین می‌گفت تا به مقتضای این مثل که نَقل کفر، کفر نیست از این تهمت نجات یابی.»
پس خواجه حافظ این بیت را گفته بیش از مقطع در آن غزل مندرج ساخت که:
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از آن است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

و به این واسطه از دغدغۀ بدخواهان نجات یافت.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6👍4👏4
تفألی جالب به #حافظ
گاهی آخر شب سری به سعدی و حافظ می‌زنیم. درب ورودی بسته است اما عرض ارادتی از دور.
دیشب بعد از ساعت 11 جلو آرامگاه حافظ بودیم. یک سرباز نگهبان و یکی از مسؤولین مجموعه در داخل محوطه جلوی اتاقک ورودی نشسته بودند. از پشت نرده‌ها سلامی به حافظ کردم و خداقوتی به این دو نفر.
گفتم تفألی بزنم. یک عدد دو رقمی در ذهنم انتخاب کردم و به سرباز گفتم: سرکار یک عدد از صفر تا 9 انتخاب کن تا تفأل بزنم.
شماره غزل را داخل گوشی سرچ کردم تا خواستم بخوانم سرباز گفت: حالا این تفأل من است یا شما؟
گفتم: گوش کن ببین حافظ چه میگه. شاید برای هر دو.
غزل جالبی بود و اشاره‌ای صریح به سرباز. جالب این که حافظ در کل غزلیات فقط همین یک بار کلمۀ سرباز را به کار برده است.
نکتۀ شیرین دیگری هم در بیت قبل از آخر بود که فعلا سر به مُهر بماند تا وقتش برسد و دیدار حافظ.

در وفایِ عشقِ تو، مشهورِ خوبانم چو شمع
شب‌نشینِ کویِ سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشمِ غم‌پرست
بس که در بیماریِ هجرِ تو گریانم چو شمع

رشتهٔ صبرم به مِقراضِ غمت بُبْریده شد
همچنان در آتشِ مهرِ تو سوزانم چو شمع

گر کُمَیتِ اشکِ گُلگونم نبودیِ گرم‌رو
کِی شدی روشن به گیتی رازِ پنهانم چو شمع؟

در میانِ آب و آتش همچنان سرگرمِ توست
این دلِ زارِ نزارِ اشک‌بارانم چو شمع

در شبِ هجران، مرا پروانهٔ وصلی فرست
ور نه از دَردَت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمالِ عالم‌آرایِ تو روزم چون شب است
با کمالِ عشقِ تو در عینِ نُقصانم چو شمع

کوهِ صبرم نرم شد چون موم در دستِ غمت
تا در آب و آتشِ عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقی‌ست با دیدارِ تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصلِ خود ای نازنین
تا مُنور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتشِ مِهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتشِ دل، کِی به آبِ دیده بنشانم چو شمع؟
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤12👏5👍2🥰1
#شاهنامه 7– ضحاک - کابوس وحشتناکِ ضحاک

در بخش‌های پیشین (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) خواندیم که جمشید، فرۀ ایزدی را از دست داد و به دست ضحاکِ تازی که به وسوسۀ اهریمن پدر را کشته بود و به پادشاهی رسیده بود؛ کشته شد. دو دختر جمشید به نام‌های شهرناز و ارنواز به اسارت در کاخ ضحاک بودند. اهریمن شانۀ ضحاک را بوسید و بر جای بوسه، دو مار سیاه روئید و به تجویز اهریمن هر روز مغز سر دو جوان ایرانی را برای آرام کردن مارها به آنها می‌دادند.
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سر بَرْش یزدان چه راند
شبی ضحاک در کاخش خوابیده بود و ارنواز در کنارش بود. در خواب دید که ناگهان از کاخ پادشاهان ایران، سه مرد جنگی پدیدار شدند؛ مردانی به بلندای سرو و دارای فرۀ پادشاهان، دو نفر از بزرگان بودند و یکی از کِهتران که گرز گاوسار (گاوپیکر) در دست داشت؛ خروشان به نزد ضحاک رفت و ریسمان بر گردنش انداخت.
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ
نهادی به گردن‌برش پالهنگ
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
بپیچید ضحاک بیدادگر
بدرّیدش از هول گفتی جگر

ضحاک از وحشت فریاد برآورد چنان که کاخِ صدستون به لرزه درآمد. زنان حرمسرا از آن فریاد از جا جستند. اَرنواز به ضحاک گفت:
چنین گفت ضحاک را ارنواز
که شاها چه بودت؟ نگویی به راز؟
که خفته به آرام در خان خویش
بر این سان بترسیدی از جان خویش
زمین هفت کشور به فرمان تو است
دد و دام و مردم به پیمان تو است

ضحاک پاسخ داد: چنین امر شگفتی را باید پوشیده و مخفی داشت چون اگر این جریان را از من بشنوید از جان من ناامید خواهید شد.
ارنواز که در دل منتظر روزی بود که از دست ضحاک رهایی یابد و چه بسا انتقام خون پدر و ایرانیان را بگیرد؛ از در دلسوزی وارد شد و گفت باید راز را بر ما بگشایی تا شاید بتوانیم برای آن چاره‌ای بجوییم؛ چون هیچ رنجی بدون چاره نیست.
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب یک یک بدیشان بگفت

ارنواز گفت باید چاره‌ای اندیشید. روزگار زیر فرمان تو است، جهان و هر آن چه از مردم و وحوش و مرغ و جن و پری است در زیر نگین انگشتری توست.
ز هر کشوری گِرد کن مهتران
از اخترشناسان و افسونگران
سخن سربه‌سر موبدان را بگوی
پژوهش کن و راستی بازجوی
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم شمار ار ز دیو و پریست
چو دانسته شد؛ چاره ساز آن زمان
به خیره مترس از بدِ بدگمان

شاه خودخواه از سخن ارنواز خوشش آمد. چراغ خورشید از کوه، سر برآورد و شب تاریک جای خود را به روشنی داد. ضحاک فرمان داد که در هر کجای کشور، مؤبد سخندان و مرد دانایی وجود دارد آنها را به دربار فراخوانند و آن چه را در خواب دیده بود یکایک برایشان نقل کرد و سپس گفت:
که بر من زمانه کی آید به سر؟
که را باشد این تاج و تخت و کمر؟
گر این راز با من بباید گشاد
و گر سر به خواری بباید نهاد
(«گر = اگر» در اینجا به معنای «یا» است)

دهان مؤبدان از ترس خشکید و عرق بر صورتشان نشست. با هم به پچ‌پچ می‌گفتند:
که گر بودنی باز گوییم راست
به جانست پیکار و جان بی‌بهاست
و گر نشنود بودنی‌ها درست
بباید هم اکنون ز جان دست شُست

سه روز گذشت وکسی جرأت نداشت حقیقت را آشکار کند. روز چهارم پادشاه خشمگین شد و بر مؤبدان فریاد برآورد: یا شما را زنده زنده بر دار می‌کنم یا هر آن چه را می‌دانید آشکارا بگویید.
همه موبدان سرفگنده نگون
پر از هولْ دل، دیدگان پر ز خون

یکی از آن مؤبدان که شخص فهمیده و باهوش و زیرکی بود دست از جان شست و گام، پیش نهاد:
بدو گفت پَردَخته کن سر ز باد
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
جهاندار پیش از تو بسیار بود
که تخت مهی را سزاوار بود
فراوان غم و شادمانی شمرد
برفت و جهان دیگری را سپرد
اگر بارهٔ آهنینی به پای
سپهرت بساید؛ نمانی به جای
کسی را بود زین سپس تخت تو
به خاک اندر آرد سر و بخت تو
کجا نام او آفریدون بود
زمین را سپهری همایون بود
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏7❤1👍1
غزل 141 سعدی
@abbasi2153
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بُدیم
پرده برانداختی، کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز، چیست که در خانه تافت؟
سرو نروید به بام، کیست که بر بام رفت؟

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقیِ ایام رفت

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فرو شد به کام، عقل به ناکام رفت

https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👍4👏3🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز در سالن اجتماعات آرامگاه سعدی مراسم رونمایی از پادکست «رخ» بود. دو سخنران دعوت شده بودند، دکتر ماحوزی و دکتر هدایتی.
زیبایی و جذابیت مراسم قابل گفتن نیست.
سخنان 20 دقیقه‌ای دکتر هدایتی بارها مورد تشویق قرار گرفت. این سخنرانی را ضبط کرده‌ام ولی مقداری کیفیت ضبط پایین است. کمی آن را ویرایش کنم اگر بهتر شد آن را پیشکش می‌نمایم.

فعلا این کلیپ زنده را با غزل سعدی تقدیم می‌کنم:
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9👏9
#خاطرات_من 7️⃣3️⃣
با ضربه زدن بر روی قسمت‌های آبی‌رنگ به مطلب مورد نظر، هدایت می‌شوید.
برای دسترسی به 36 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
در قسمت قبل، فصل درو و حکایت‌های آن در روستا را نوشتم.
در آن زمان در روستای ما شِشده، نانوایی وجود نداشت. وقتی اکثریت مردم کشاورز هستند چه نیازی به نانوایی است؟ آنها که کشاورز بودند خودشان گندم داشتند و آنها که کشاورز نبودند در فصل درو، مقدار گندم مورد نیاز یک سال خود را از کشاورزان می‌خریدند و در خانه انبار می‌کردند و به تدریج به آسیاب می‌بردند. گندم علاوه بر این که نان می‌شد؛ گاهی نقش پول را داشت. برای خرید مایحتاج از مغازه‌ها مقداری گندم یا جو را داخل دستمال می‌کردند و به در مغازه می‌بردند و در عوض کالای مورد نیاز را خریداری می‌نمودند. البته این کار بیشتر مربوط به کشاورزان بود که در علم اقتصاد به آن معامله پایاپای یا تَهاتُری گفته می‌شود.
در فصل درو، پدرم چند بار گندم می‌خرید و به خانه می‌آورد؛ تقریبا به اندازه‌ای که مصرف یک سال خانواده باشد. خانواده‌ای شلوغ که آن زمان معمولا بیشتر غذای مردم نان یا چیزی همراه نان بود.
مادرم هر از گاهی یک گونی از گندم‌ها را وسط حیاط می‌ریخت تا پاک کند و آماده آسیاب نماید. ما هم در این کار کمک می‌کردیم؛ البته کمک با چشمداشتِ دستمزد که یا دو سه ریال پول بود یا مقداری تنقلات مثل مویز و خرما و انجیر، ولی پول از همه بهتر بود.
گاهی مادرم با شگرد همیشگی‌اش برایمان قصه می‌گفت؛ با وجودی که بارها قصه‌ها را شنیده بودیم اما روایتش به گونه‌ای جذاب بود که شدیدا جذب قصه می‌شدیم و نمی‌توانستیم کار را رها کنیم. گاهی بین ما مسابقه و رقابت می‌گذاشت که چه کسی بیشتر دانه‌های علف و جو، سنگ‌ریزه و کلوخ‌ها را از داخل گندم جمع می‌کند؛ ما هم تصور می‌کردیم که یک مسابقۀ واقعی است و تند تند کار می‌کردیم. هرکدام از ما کاسه‌ای را کنار دستمان می‌گذاشتیم و ضایعات جمع‌آوری شده را داخل آن می‌ریختیم. یک بار که با دقت مشغول کار بودیم در بین کار دعوایمان شد؛ هرچه را جمع‌آوری کرده بودم داخل گندم‌ها ریختم و آنها را به هم زدم و فرار کردم.

خانواده‌هایی مثل مالکان عمده یا خوانین که وضع مالی خیلی خوبی داشتند برای پاک کردن گندم به خود زحمت نمی‌دادند بلکه یک کولو می‌آمد و برایشان گندم‌ها را یک جا پاک می‌کرد، غربال می‌زد و تحویل می‌داد. حرکات بدن کولوها هنگام غربال کردن با غربال بزرگی که مخصوص همین کار داشتند برایم جالب بود. چیزی شبیه رقص. گندم‌ها مانند آبِ آبشار از غربال به پایین می‌ریختند.
اما آسیاب (آسیو) روستا. در روستای ما قبلا آسیاب‌های آبی وجود داشته است که در شمال روستا در مسیر آب قنات‌ها قرار داشته است ولی من فقط ویرانه‌های آن را دیده‌ام که هنوز پابرجاست. در دوره کودکیِ من، آسیاب‌های دیزلی به روستا آمده بود. یکی از آنها متعلق به آقای محمدحسین (مَحْسَین) کریمی بود که سر کوچۀ قدیمی ما قرار داشت. آسیاب در کنار کوچۀ بن‌بست کوچکی قرار گرفته بود که خانۀ آقای کریمی و پدر خانمش آقای حاجی محمد بصیری در این کوچه قرار داشت. خانۀ آقای بصیری، خانقاه روستا هم بود.
آقای کریمی مردی پاکدست، خوش‌اخلاق، بذله‌گو، شوخ و طناز بود. در فصلی که کار کشاورزی کمتر بود هر روز مردها مخصوصا پیرمردها جلو آسیاب در بَرقاشی آفتاب (جلو نور آفتاب) می‌نشستند؛ گپ و گفتگو داشتند و از هر دری سخنی. گاهی آقای کریمی هم به جمع آنها می‌پیوست و با حاضر جوابیِ تمام، با آنها شوخی می‌کرد یا برایشان جوک و طنز و نکته‌های جذاب می‌گفت که بعضا هنوز آن نکته‌ها در ذهن قدیمی‌ها باقی مانده است. چنین جاهایی علاوه بر این که محل تبادل اطلاعات و اخبار روستا بود؛ به عنوان یک نهاد آموزشی و کسب تجربه هم عمل می‌کرد.
بعد از پاک کردن گندم باید آن را به آسیو (آسیاب) می‌بردند. هم گندم‌ها آرد می‌شد و هم ساعتی را در این جمع می‌گذراندند. هزینۀ آسیاب به دو شکل پرداخت می‌شد یا پول نقد یا درصدی از آرد به نسبت مقداری که بود.

در قسمت بعد به آسیاب و ماجراهای آن خواهم پرداخت.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏13❤5👍1🥰1
حکایتی عبرت‌آموز از تاریخ و حکمتی از گلستان #سعدی
آورده‌اند روزی که حجّاج بن یوسف از دنیا رفت، مردی به قصر او آمد و خواستار ملاقات با حجاج شد.
نگهبان به او گفت: حجاج درگذشت!
مرد ساعتی بعد برگشت و درخواست ملاقات را تکرار کرد.
نگهبان به او گفت: گفتم حجاج مُرد
مَرد برای بار سوم برگشت و درخواست را تکرار کرد.
‏نگهبان به او گفت: نفهمیدی؟ به تو گفتم حجاج مُرد.
مرد گفت: می‌فهمم اما از شنیدن این خبر، لذت می‌برم

سعدی نیز در باب اول گلستان، در سیرت پادشاهان حکایتی از حَجّاج نقل می‌کند که بسیار موجز و شیرین است:

درویشی مُسْتَجاب‌الدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن.
گفت: خدایا! جانش بستان.
گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟
گفت: این دعایِ خیر است تو را و جملهْ مسلمانان را.
ای زبردستِ زیردست‌آزار
گرم تا کی بماند این بازار؟

به چه کار آیدت جهانداری؟
مردنت بِهْ که مردم‌آزاری

توضیح:
حَجّاج والی عراق و بصره و سپس فارس و خراسان از طرف خلفای اموی بود. وی در خون‌ریزی و ظلم و بی‌رحمی مشهور است همان گونه که در دشمنی با دو گروه مشهور است: دشمنی با شیعیان و خاندان ابوطالب و نیز دشمنی با ایرانیان (چه شیعه و چه سنی)

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👍5👏4
یک مصرع از #حافظ و یک نکته

بُشری إِذِ السَّلامةُ حَلَّت بِذي سَلَم
برخی به جای «إذْ»، از «إذا» استفاده کرده‌اند (إِذا السَّلامةُ) که در هنگام خواندن به خاطر التقاء ساکنَین (برخورد دو ساکن) الف حذف می‌شود و إذَ خوانده می‌شود. (إِذَ السَّلامةُ)
به چند دلیل در اینجا «إذا» نمی‌تواند صحیح باشد چون بعد از «إذا» جملۀ فعلیه می‌آید و معنای آن در زمان آینده است. در اینجا حافظ نمی‌خواهد در بارۀ خبری که در آینده اتفاق می‌افتد مژده دهد بلکه در باره خبری است که در حال اتفاق افتاده است و آن هم رسیدن دوستش شاه شجاع به شیراز است.

به علاوه «إذْ» غیر از ظرف بودن معنای «زیرا» هم دارد و در اینجا این معنا درست‌تر می‌نماید.
حرف ذ در «إذْ» در هنگام خوانده شدن به سبب برخورد دو ساکن، کسره می‌گیرد. «إذِ»
مژدگانی! زیرا سلامة به سرزمین ذي سلم وارد شد. سلامة که یک معشوقه عربی است استعاره از شاه شجاع و ذي سلم که منطقه‌ای در یمن است و مسکَن سلامه، استعاره از شیراز است. پس معنی روشن آن چنین می‌شود:
مژدگانی زیرا محبوب من شاه شجاع به سرزمین شیراز وارد شد.
شاید حافط با استعارۀ سلامة و ذي سلم می‌خواهد امن و سلامت بودن خطۀ فارس و نیز سالم و سلامت بودن دوستش در نبرد را نیز به ذهن متبادر کند.
سعدی در دیباچۀ گلستان می‌فرماید:
ایزد، تعالی و تقدّس، خطهٔ پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه داراد.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏5❤4👍1🥰1
یک نکتۀ اخلاقی از حکایت مرد پارسای تبریزی در بوستان #سعدی و دزد کلیسا در رمان بینوایان از ویکتورهوگو

در رمان بینوایان اثر معروف ویکتورهوگو هنگامی که اسقف میریل به ژان والژان در کلیسا پناه می‌دهد؛ شب هنگام ژان والژان ظروف نقره را می‌دزدد و فرار می‌کند. هنگامی که پلیس او را دستگیر می‌کند، اسقف میریل می‌گوید خودش ظروف نقره را به او داده است و پافشاری می‌کند که او دو شمعدانی نقره را فراموش کرده بود که با خود ببرد و آن دو شمعدان را به ژان والژان می‌دهد. پلیس توضیحات او را می‌پذیرد و ژان را رها می‌کند.
گاهی گمان می‌کنیم که خلق شخصیت‌هایی انسان‌مَدار مربوط به ادبیات غرب در قرون اخیر است اما در گلستان سعدی به شخصیت‌هایی برمی‌خوریم که بسیار فراتر از این هستند.
شبلی از دکان، گندم می‌خرد؛ به دوش می‌گیرد تا به روستا می‌رسد. در آنجا می‌بیند مورچه‌ای سرگشته در انبان گندم است. شب از درد و ناراحتی خوابش نمی‌برد؛ پس مورچه را برمی‌دارد و به انبار گندم فروش برمی‌گرداند.
ز رحمت بر او شب نیارست خفت
به مأوای خود بازش آورد و گفت
مروت نباشد که این مور ریش
پراکنده گردانم از جای خویش

در جایی دیگر حکایتی است بسیار زیباتر و انسانی‌تر از داستان اسقف و ژان والژان. با هم حکایت مرد پارسای تبریزی را ببینیم:
مردی پارسا و شب‌زنده‌دار در تبریز بود. شبی متوجه می‌شود که دزدی بر بامی کمند می‌اندازد تا وارد سرای مردم شود. مرد پارسا مردم را خبر می‌کند و مردم از هر سو با چوب و چماق به سمت دزد حرکت می‌کنند. دزد چون سر و صدای مردم را می‌شنود و خطر را احساس می‌کند جای درنگ نمی‌بیند و فرار می‌کند. اما
ز رحمت دل پارسا موم شد
که شب دزد بیچاره محروم شد

مرد پارسا در تاریکی از راهی دیگر در پی دزد می‌رود تا به او می‌رسد. به دزد می‌گوید:
که یارا مرو کآشنای توام
به مردانگی خاک پای توام
ندیدم به مردانگی چون تو کس
که جنگاوری بر دو نوع است و بس
یکی پیش خصم آمدن مردوار
دوم جان به در بردن از کارزار
بر این هر دو خصلت، غلام توام
چه نامی که مولای نام توام؟

اگر موافق باشی به خاطر کَرَم و رحمت تو را به جایی می‌برم. به جایی که خانه‌ای با دیواری کوتاه است اما در بسته است و صاحب خانه، در خانه نیست. با هم به آنجا برویم و یکی دو کلوخ روی هم بگذاریم و یکی بر شانۀ دیگری بالا رود و هر آن چه به دستت رسد بردار و برو. این بهتر از این است که دست خالی برگردی. با این حیله او را به سوی خانۀ خویش می‌کشاند.
به دلداری و چاپلوسی و فَن
کشیدش سوی خانهٔ خویشتن
جوانمرد شبرو فرو داشت دوش
به کتفش برآمد خداوند هوش

وقتی مرد پارسا بر دوش دزد از دیوار بالا می‌رود و به سرِ دیوار می‌رسد؛ رخت و لباس و دستار خود را از بالا به دامن دزد می‌اندازد و سپس فریاد می‌دارد: آی دزددددد
بَغَلطاق و دستار و رختی که داشت
ز بالا به دامان او در گذاشت
وز آنجا برآورد غوغا که دزد
ثواب ای جوانان و یاری و مزد
به در جَست از آشوب، دزد دغل
دوان، جامهٔ پارسا در بغل

دزد آن شب بی‌نصیب نمی‌مانَد و با رخت و لباس مرد پارسا فرار می‌کند. مرد پارسا خیالش راحت می‌شود که امشب سرگشته‌ای به مرادش رسید.
دل‌ْآسوده شد مرد نیک اعتقاد
که سرگشته‌ای را برآمد مراد

مرد پارسای تبریزی از مال خودش آن هم از ضروری‌ترین نیازهای زندگیش را به دزد می‌بخشد.
آنگاه سعدی چند نکتۀ اخلاقی را گوشزد می‌کند که خوبی کردن فقط با خوبان نیست
خبیثی که بر کس ترحم نکرد
ببخشود بر وی دل نیکمرد
عجب ناید از سیرت بِخردان
که نیکی کنند از کرم با بدان
در اقبال نیکان بدان می‌زیند
وگرچه بدان اهل نیکی نیند

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9👍5👏3
#شاهنامه 8– ضحاک - تعبیر خواب وحشتناکِ ضحاک و تولد فریدون

در بخش‌های پیشین (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) خواندیم: ضحاک تازی که بندۀ اهریمن شده بود پدر راکشت و خود پادشاه شد. اهریمن بر بازوی او بوسه زد و دو مار سیاه از شانۀ او رویید. اهریمن سفارش کرد که برای آرام کردن مارها هر روز مغز دو جوان ایرانی را به مارها بدهند. تا این که ضحاک خواب آشفته‌ای دید و مؤبدان و دانایان را برای تعبیر خواب به کاخ فراخواند اما کسی جرأت سخن گفتن نداشت.

مؤبدی دست از جان شست و قدم پیش نهاد و گفت تعبیر خوابت این است که کودکی به نام فریدون متولد می‌شود و تخت و تاجت را بر باد می‌دهد؛ اما آن نامدار هنوز از مادر زاده نشده است. هنگامی که از مادر زاده شود مانند درختی بارور می‌گردد و چون به جوانی رسد چونان سرو بلندبالا سر به ماه برفرازد و جویای نام و پهلوانی و تاج و تخت می‌گردد.
زند بر سرت گُرزهٔ گاوسار
بگیردت زار و ببنددت خوار

ضحاک به او گفت: چرا مرا در بند می‌کند؟ کینه و دشمنی او با من از برای چیست؟
مؤبد دلاور گفت: اگر خرد و فهم داشته باشی می‌دانی که کسی بی جهت به تو بدی نمی‌کند. تو پدر او را خواهی کشت و از آن درد و رنج، سر او پر از کینه می‌شود. علاوه بر این، گاوی به نام بَرمایه او را شیر خواهد داد و دایۀ او خواهد بود. تو آن گاو را هم می‌کشی و فریدون به کینۀ این کار، گرزِ گاوسر بر تو خواهد زد.
چو بشنید ضحاک بگشاد گوش
ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش

و هنگامی که به هوش آمد بر تخت کیانی نشست و به جستجوی نشانی‌های فریدون پرداخت:
نشان فریدون به گِرد جهان
همی باز جست آشکار و نهان
نه آرام بودش نه خواب و نه خورد
شده روز روشن بر او لاژورد

روزگاران درازی گذشت؛ روزگارانی که بر ضحاک سخت و دردآور بود تا این که سرانجام:
خجسته فریدون ز مادر بزاد
جهان را یکی دیگر آمد نهاد
ببالید بر سانِ سرو سهی
همی تافت زو فر شاهنشهی
جهانجویْ با فرِّ جمشید بود
به کردار تابنده خورشید بود

اما سراغی بگیریم از گاو برمایه: گاو برمایه که متولد شد از بقیه گاوان برتر و متفاوت بود. شکل عجیبی داشت؛ رنگارنگ مانند طاووس نر.
همان گاو کِش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
ز مادر جدا شد چو طاووس نر
بهر موی بر تازه رنگی دگر

ستاره شناسان و مؤبدان و حکیمان بر گِرد آن گاو جمع شده بودند و باور داشتند که تاکنون کسی نه چنین گاوی دیده است نه از پیران چنین چیزی شنیده است.
آبتین پدر فریدون بود و از دست نیروهای ضحاک، زمین و زمان بر او تنگ آمده بود. به ناچار دائما گریزان بود و از جان خویش بیمناک گشته بود. تا این‌که:
از آن روزبانان ناپاک مرد
تنی چند روزی بدو باز خورد
گرفتند و بردند بسته چو یوز
برو بر سر آورد ضحاک روز

آبتین جوان به دست ضحاک کشته شد و مغز سرش خوراک ماران ضحاک گردید. فرانک مادر فریدون که زنی خردمند بود و قلبش پر از مهر فرزند؛ هنگامی که دید شوهرش به دست نیروهای اهریمنی ضحاک کشته شد؛ دلش پر درد گردید. فرزند را برداشت و به سرعت به سوی مرغزاری که گاو برمایه در آن بود روان گردید تا جگرگوشه را از دست نیروهای اهریمنی ضحاک نجات دهد.
به پیش نگهبانِ آن مرغزار
خروشید و بارید خون بر کنار
بدو گفت کاین کودک شیرخوار
ز من روزگاری به زنهار دار
پدروارش از مادر اندر پذیر
وزین گاو نغزش بپرور به شیر

خدمتکار مزرعه به او گفت من برای فرزندت چونان بنده‌ای خواهم بود و به او خدمت خواهم کرد:
سه سالش همی داد زان گاو، شیر
هشیوار بیدار زنهارگیر
نشد سیر ضحاک از آن جست جوی
شد از گاو، گیتی پر از گفت‌گوی
دوان مادر آمد سوی مَرغزار
چنین گفت با مردِ زنهاردار .....
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6👏3
#خاطرات_من 8️⃣3️⃣
با ضربه زدن بر روی قسمت‌های آبی‌رنگ به مطلب مورد نظر، هدایت می‌شوید.
برای دسترسی به 37 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.

در دو قسمت قبل، فصل درو و طرز آماده کردن گندم را نوشتم. اما ادامه حکایت آسیاب:
آسیاب در یک حیاط قرار گرفته بود. وقتی از در وارد می‌شدیم؛ در سمت چپ حیاط، یک طویلۀ کوچک بود برای نگهداری الاغ افرادی که بار به آسیاب آورده بودند. آسیاب در سمت راست حیاط در یک اتاق خیلی دراز قرار داشت. موتور دیزل در ته اتاق بود که کمی تاریک بود و روشنایی قسمتِ آسیاب با گُلوپِ (لامپ) ضعیفی که از موتور گرفته شده بود تأمین می‌شد. روشنایی لامپ برایم جالب بود و مدت‌ها به آن خیره می‌شدم چون آن وقت‌ها روستای ما برق نداشت. فقط چند خانواده ثروتمند و اربابان روستا و شاید هم چند خانوادۀ معمولی موتور برق داشتند. از جملۀ این خانواده‌های معمولی که موتور برق داشتند آقای مصیب اکبری (مصیب گِرام) بود. درست است که وضع خیلی خوبی نداشتند اما موتور برق و چیزهای پیشرفته داشتند و آن هم دو دلیل داشت یکی این که در فصل تابستان برای کار در کوره‌پزخانه‌ها به شیراز می‌رفتند و به زندگی شهری آشنا شده بودند و دیگر این که کلا به صورت موروثی غرور خاصی دارند که باید با کلاس زندگی کنند. من از این رفتار خوشم می‌آمد. ناگفته نماند که نسبت دوری با هم داشتیم و اکنون نسبت بسیار نزدیک.

خیلی دلم می‌خواست یک روز چشم آقای کریمی را دور ببینم و به آن اتاق که موتور آسیاب در آن بود بروم و از نزدیک موتور را ببینم؛ اما از شما چه پنهان این فرصت زیاد دست می‌داد ولی من می‌ترسیدم؛ چون ممکن بود موتور مرا ببلعد یا جن و مار و اژدها یا حداقل عقرب‌های بزرگ در آنجا باشد. شاید هم رتیل که خیلی خطرناک بود. می‌گفتند رتیل نیش می‌زند و فورا خودش را به قبرستان می‌رساند و به مرده‌ها خبر می‌دهد که فلانی را نیش زده‌ام و به زودی جنازه‌اش را به قبرستان می‌آورند. به همین خاطر از خیر رفتن به نزد موتور آسیاب می‌گذشتم. شما جای من بودید به چنین جای خطرناکی پا می‌گذاشتید؟ راستش را بخواهید اصلا نمی‌دانستم رتیل چه شکلی است اما با این وجود، گاهی در راه مدرسه یا حمام که قبلا گفته‌ام در مسیر قبرستان بودند؛ دقت می‌کردم که آیا رتیلی در همین مسیر حرکت می‌کند یا نه. چون دیدن رتیل در این مسیر نشانۀ این بود که یک نفر را نیش زده و دارد می‌رود که خبر مرگ آن شخص را به قبرستان اعلام کند.

تیرهای چوبی و بوریای سقف آسیاب، پر از گرد و غبار آرد بود. آردها به مرور زمان، بر روی رشته‌های آویزان پوستِ چوب‌های سقف نشسته بودند و کمی هم تیره و سیاه شده بودند. تار عنکبوت‌ها که از سقف و دیوار آویزان بودند نیز پر از غبار آرد بودند. این پوسته‌های چوب و تارهای عنکبوت که با لرزشِ موتور دیزل، می‌رقصیدند؛ تماشایشان برایم جذاب بود هرچند در آن فضای نیمه تاریک، اندکی و شاید بیش از اندکی ترسناک بود. در ته حیاط تقریبا یک متری بلندتر از سطح حیاط، یک حوض بزرگ قرار داشت که آب آن وظیفۀ رادیاتور موتور دیزلی را برعهده داشت. روی حوض همیشه چند پیشِ نخل (شاخۀ درخت خرما) مماس بر آب حوض قرار داشت تا زنبورها بتوانند روی آن بنشینند و آب بخورند.

سنگ آسیاب با یک تسمۀ طولانی به موتور دیزل که ته اتاق بود وصل شده بود. گندم‌ها را در مخزن بالای آسیاب می‌ریختند و یواش یواش از شکاف زیر مخزن پایین می‌آمد و به زیر سنگ می‌رفت و آردها از دو دهانه که پارچه‌ای مانند پاچۀ شلوار به آن بسته بودند خارج می‌شد و درون ظرف‌هایی که معمولا حلب 17 کیلویی روغن یا گالن روغنِ ماشین بود ریخته می‌شد. ظرف‌ها که پر می‌شد، صاحب بار باید ظرف را تعویض کند و ظرف پر شده را داخل گونی خالی کند. یک چوب کلفت تقریبا به طول 70 سانت و قطر 15 سانت در آنجا بود؛ صاحبِ بار با آن چوب، آرد داخل گونی را می‌کوبید تا فشرده شود و آرد بیشتری داخل گونی جا بگیرد.
دیگر بزرگ شده بودیم و می‌توانستیم مسؤول بردن گندم به آسیاب باشیم؛ البته زیر نظر مستقیم مادرم ......

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👏4👍2🥰2
ای قوم به حج رفته کجایید؟ کجایید؟
معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید
از خواجۀ آن خانه نشانی بنمایید

یک دستۀ گل کو اگر آن باغ بدیدید؟
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید؟

با این همه آن رنجِ شما گنج شما باد
افسوس که بر گنجِ شما پرده شمایید
مولانا
❤17👏5
نوبتی هم باشد نوبت هم‌محلی ما آقای رضایی است که غزلی را از طبع روان و ذوق سرشارشان تقدیم کنم.

دانی خیال روی تو با ما چه می‌کند؟
با این غریبِ بی‌کس و تنها چه می‌کند؟

چشمان مست و نرگس شهلای دلربا
با دیده‌ام به وقت تماشا چه می‌کند؟

برقی که می‌جهد ز نگاهت به هر نگه
با سینه‌های مردم دانا چه می‌کند؟

دُری که می‌چکد ز لبت وقت گفتگو
با خون به دل‌نشستۀ رسوا چه می‌کند؟

زلفی که روی شانه پریشان نموده‌ای
با این شبِ سیاهِ چو یلدا چه می‌کند؟

طوفان قهر و ناز تو ای دلربا ببین
با این سکوت ساحل و دریا چه می‌کند

شب‌های غربتی که رقم خورده از غمت
با آن امید خسته ز فردا چه می‌کند

محمد (محمدحسن) رضایی شِشده

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏8❤6👍1
حکایتی اندر کاربرد آموخته‌های عربی ما و آموخته‌های مدرسه و دانشگاه
این خاطره را در کانال درسی‌ام نوشته بودم؛ گفتم بهتر است برای همراهان شکرستان هم منتشر شود.

29 شهریور 1384 به اتفاق تعدادی از همکاران به عنوان دبیران اعزامی از فرودگاه شیراز به سوی کشور امارات عربی متحده پرواز کردیم.
ساعتی بعد در فرودگاه دبی فرود آمدیم. مسیر را طی کردیم تا به مرحلۀ چکِ ویزا و گذرنامه رسیدیم. مشکل خاصی نبود ولی متوجه شدم که یکی از همکاران، آن طرفِ ویزاچک، حیران و سرگردان است. از پشت نرده‌ها به او علامت دادم که چی شده؟ جلو آمد و و از پشت نرده‌ها گفت: ویزای من نیومده!
فکر کردم ناجوانمردی است که یک هم‌وطن را رها کنم؛ آن هم کسی که به زبان فارسی هم به سختی می‌تواند منظور خودش را برساند.
همه دوستان رفتند و من برگشتم به سوی مأموری که مراقب بود کسی از مسیر برنگردد. اعتماد به نفس داشتم که هم دبیر عربی هستم و هم مقداری کتاب‌های «عربی در سفر» را خوانده‌ام و راحت صحبت می‌کنم؛ به علاوه آموخته‌های یک عمر را در قدم اول محک می‌زنم.
جلو رفتم؛ آب دهانم را قورت دادم؛ تمرکز کردم؛ نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به توضیح دادن مشکلی که برای دوستم پیش آمده است.
آن مأمور هاج و واج به من نگاه می‌کرد. گویا داشتم داستان حسنک وزیر را از تاریخ بیهقی برایش می‌خواندم.
با تعجب نگاه کرد معلوم بود چیزی متوجه نشده است.
این بار شمرده‌تر صحبت کردم ولی نتیجه همان بود.
رفتم سراغ زبان اشاره و آموخته‌های زبان انگلیسی که از دوران دانشجویی در ذهنم بود.
بالاخره متوجه شد و شروع کرد تند تند انگلیسی صحبت کردن.
این بار من هاج و واج نگاهش می‌کردم و فقط بهش گفتم pleas speak slowly
شمرده‌تر صحبت کرد و گفت چنین چیزی ممکن نیست.
پافشاری کردم تا این که با رئیسش صحبت کرد و اجازه داد برگردم و به دوستم کمک کنم ولی پاسپورت و ویزا را گرو گرفت.
با پیگیری که شد کار همکارم راه افتاد و شادان به طرف در خروجی رفتیم.
در صف مستقبلین، تابلوی «سرپرستی مدارس ایرانی» را در دست شخصی دیدیم و به سراغش رفتیم.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. بعدا فهمیدم شخصی که همراه راننده بود معاون سرپرستی است که نگران شده و با راننده به فرودگاه آمده بود.
جریان را برایش شرح دادم؛ گفت کار خوبی کردی که ایستادی و به همکارت کمک کردی.
و پرسید: آقای عباسی دبیر چه رشته‌ای هستی؟
گفتم: دبیر عربی هستم.
گفت: خدا را شکر پس مشکلی در برقراری ارتباط نداشتید چون زبان عربی می‌دانستید.
گفتم: نه مشکلی که نداشتم ولی فقط یک نکته بود و آن این که وقتی عربی صحبت می‌کردم؛ مأمورین به کمر و کمربندم نگاه می‌کردند.
با تعجب پرسید چرا به کمربند؟
گفتم: با این عربی که من صحبت می‌کردم آنها فکر می‌کردند از صدر اسلام نازل شده‌ام و به دنبال شمشیرم می‌گشتند.

هرچند باعث خندۀ طولانی معاون سرپرستی شد ولی تصمیم گرفتم برای محاوره به سراغ زبان انگلیسی بروم که البته بعد از دو سه ماه تقریبا به خوبی راه افتادم.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣20😁13❤8👍2🥰1
04 Tasnife Eisham Modaam Ast(hafez)
Ostad Shajarian
تصنیفی از اجرای خصوصی «مرید خرابات»
غزل: حافظ
عیشم مدام است از لعل دلخواه
تار: استاد فرهنگ شریف
ضرب: استاد جهانگیر ملک
با صدای محمدرضا #شجریان

در جایی ذخیره کنید و صدها بار بشنوید و لذت ببرید.
قبلا هم یک آواز از همین اجرا را تقدیم کرده بودم در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/167

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7
دوستانی پیام می‌دهند که چرا شکرستان دیر آپدیت می‌شود.
بنا بود شکرستان لحظات خوش و شیرین را به اهالی تقدیم کند ولی می‌دانید که این روزها «ایران» ما رنجور و زخمی است. حال همۀ ما خراب است و بیمناک از سرنوشت وطن.

سال 1359 روز قبل از بازگشایی مدرسه، عفریت خانمان سوز جنگ تنوره کشید. من دانش‌آموز سوم راهنمایی بودم. روز اول مهر در خنکای هوای پاییزی جلوی آفتاب نشسته بودیم و با همکلاسی‌ها از جنگ می‌گفتیم. تصور ما از جنگ بسیار کودکانه بود.
- من میرم با تیر و کمون همه‌شون را می‌زنم.
- اصلا نیازی به هواپیما و اسلحه نیست. میشه همه‌شون را با مشت و لگد از بین برد.
- من با قلاب‌سنگ میرم سراغشون
و .....
هنوز آن دوستان در آن جمع دقیق در ذهنم هستند که البته برخی از آنان بعدا پایشان به جنگ کشیده شد و ...

اما دیو جنگ نایستاد و تصورات کودکانۀ ما هم رنگ باخت. کمتر از دو سال از جنگ گذشته بود و چند هفته از برادرم بی‌خبر بودیم. شاید هیچکس مانند مادرم نگران نبود اما آن شیرزن زیاد به روی خودش نمی‌آورد. صبح زود در زدند. در را باز کردم برادرم بود. خمیده بود. خواستم محکم او را بغل کنم ولی با اشاره‌اش فهمیدم زخمی است. تمام شکم و کمرش تکه پاره بود و این اولین زخم هیولای زنگی جنگ در خانوادۀ ما بود.
مدت زیادی نگذشته بود این بار که در را باز کردم برادر دیگرم را با عصا پشت در دیدم. هیولای جنگ پایش را زخمی کرده بود.
آن خیال‌های بچه‌گانه ماند تا این که کم کم خودم هم وارد این داستان شدم و تکه تکه شدن دوستان و همرزمان را به چشم دیدم.
زیاد طول نکشید که آن برادر دوم جانش را در جنگ از دست داد و ....
آن روزها طوری بود که این ضربات نیز نمی‌توانست زشتی جنگ را به رخ ما بکشد؛ حتی پایان جنگ در تیرماه 1367 برایمان اندوهناک بود اما زمان گذشت تا بفهمیم جنگ جز ویرانی حاصلی ندارد و آثار آن به سختی از بین می‌رود.
حدود 37 سال از جنگ گذشته است ولی هنوز یک اتفاق کوچک، یک صدای غیر منتظره رزمندگان آن روز را به درون جنگ می‌کشاند. چه شب‌ها که اهل خانه باید با سر و صدا از خواب بپرند.
چه شده است؟ آقا در رؤیا درگیر جنگ است.

فکر نمی‌کنم هیچکس به اندازه رزمندگان زمان جنگ، از جنگ که جز ویرانی ایران عزیز حاصلی ندارد؛ متنفر و بیزار باشد.
خدایا ایران عزیز را از شر هرگونه دشمن و جنگ در امان بدار.
امیدوارم هرچه زودتر این درگیری به همت عاقلان به پایان برسد و مردم ایران در آرامش در کنار هم زندگی کنند و ایران رو به آبادانی و پیشرفت برود و چنین عزیز نگینی به دست اهریمن جنگ باقی نماند.

دل می‌سپاریم به سخنی از حافظ که گویا برای چنین زمانی سروده شده است:
ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سَمَنی

ببین در آینهٔ جام، نقش‌بندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زَمنی

از این سَموم که بر طَرْف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

مزاجِ دَهر تَبَه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤19😢8👍1
خانه‌ام آتش گرفته‌ست
مهدی اخوان ثالث
خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی جانسوز

خوانش شعری از استاد مهدی اخوان ثالث با صدای خودشان

حکایتی از این روزهای ما که خانه‌مان ایران، آتش گرفته‌ست آتشی جانسوز
هر طرف می‌سوزد این آتش
پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤5😢5👍2👏2
امشب 2 تیرماه 1404
فکر کنم سعدی در حال اسباب‌کشی بود 😁

یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا

https://t.me/ShekarestaneParsi
❤7😁7🥰3
شاهنامه 9️⃣ بزرگ شدن فریدون و پریشانی ضحاک
در بخش‌های پیشین (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) خواندیم که: ضحاک تازی به کمک اهریمن با کشتن پدر، پادشاه شد. به سفارش اهریمن برای آرام کردن مارها که بر دوشش روییده بود هر روز مغز دو جوان ایرانی را به مارها می‌داد. ضحاک خواب آشفته‌ای دید و یکی از مؤبدان چنین تعبیر کرد: شخصی به نام فریدون زاده می‌شود و از شیر گاو بَرمایه تغذیه می‌کند و چون جوان گردد با گرزِ گاوسار، بر سرت می‌کوید و روزگارت را سیاه می‌کند. فریدون زاده شد و مادرش فرانک او را به مزرعه‌ای برد و به صاحب مزرعه سپرد تا از او نگهداری کند.

ادامۀ ماجرا:
ضحاک به دنبال فریدون و گاو بَرمایه بود؛ فرانک چون خطر را احساس کرد؛ دوان به سوی مَرغزار آمد و به صاحب مزرعه گفت: خدا به دلم انداخته که ضحاک به زودی به اینجا خواهد رسید؛ باید برای نجات فرزندم چاره‌ای بیندیشم.
ببرّم پی از خاک جادوسِتان
شوم تا سر مرز هندوسِتان
شوم ناپدید از میان گروه
برم خوب‌رخ را به البرز کوه

فریدون را برداشت و به البرزکوه آورد. در آنجا یک مرد خداپرست بود.
فرانک بدو گفت کای پاکدین
منم سوگواری ز ایران زمین
بدان کاین گرانمایه فرزند من
همی بود خواهد سرِ انجمن
تو را بود باید نگهبان او
پدروار لرزنده بر جان او

آن مرد سرپرستی و نگاهبانی فریدون را پذیرفت. در این هنگام به ضحاک ستمکار خبر رسید که جای گاو برمایه را یافته‌ایم. ضحاکِ کینه‌توز چونان فیل مست به آن مرغزار تاخت و گاو را کشت. سپس هرچه از چهارپایان در مزرعه بود همه را از بین برد؛ آنگاه به سوی جایگاه فریدون شتافت اما هر چه جستجو کرد کسی را نیافت و به این کینه، خانه و هرچه در آنجا بود را به آتش کشید.
فریدون در البرزکوه بالید و بزرگ شد تا به شانزده سالگی رسید. در این هنگام از کوه به دشت آمد و به سراغ مادرش فرانک رفت. به مادر گفت:
بگو مر مرا تا که بودم پدر؟
کیم من؟ ز تخم کدامین گهر؟
چه گویم کیم بر سر انجمن؟
یکی دانشی داستانم بزن

فرانک گفت: بِدان که از مردم ایران مردی بود از تبار پادشاهان به نام آبتین. مردی دانا و پهلوان که آزارش به کسی نمی‌رسید. آبتین از نژاد طهمورث بود. او پدر تو بود. روز من فقط به آبتین روشن بود. ضحاک جادوپرست می‌خواست تو را بکشد و من تو را از او پنهان کردم. چه روزهای سختی بر ما رفت و پدر گران‌قدر در جوانی جان شیرینش را فدای تو کرد.
اَبَر کتف ضحاکِ جادو دو مار
برست و برآورد از ایران دمار
سر بابت از مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند

سرانجام به سوی بیشه‌ای رفتم که کسی از جای آن آگاهی نداشت. در آنجا گاوی پر نقش و نگار دیدم؛ تو را به نگهبان گاو دادم و او روزگارانی دراز تو را در کنار خودش با شیر آن گاو پرورش داد. سرانجام ضحاک از گاو و مرغزار باخبر شد؛ پس با شتاب تو را از آنجا بیرون بردم. آن گاو به دست ضحاک کشته شد و خان و مان ما را ویران کردند.
فریدون چون این سخن بشنید به جوش و خروش آمد؛ دلش پر از درد و سرش پر از کینه گردید. در حالی که از خشم، به ابروهایش چین افتاده بود:
چنین داد پاسخ به مادر که شیر
نگردد مگر ز آزمایش دلیر
کنون کردنی کرد جادوپرست
مرا برد باید به شمشیر، دست
بپویم به فرمان یزدان پاک
برآرم ز ایوان ضحاک، خاک

مادر گفت: شتاب مکن فرزند! این کار درست نیست؛ تو تنها هستی در حالی که ضحاک سپاهیان فراوان و گوش به فرمان دارد و هرگاه بخواهد از هر کشور صدهزار نیروی جنگی به یاری او می‌آیند. این راهِ کین‌خواهی نیست، با چشم جوانی به جهان نگاه مکن زیرا هرکس شراب جوانی را می‌چشد فقط خودش را می‌بیند و سر خو را بر باد می‌دهد و روزهای شاد جوانی از کف می‌رود.

اما ضحاک:
چنان بُد که ضحاک را روز و شب
به نام فریدون گشادی دو لب
بران بُرز بالا ز بیم نشیب
شده ز آفریدون دلش پر نهیب

مرتبا در فکر چاره‌جویی بود تا از این بیم و هراس رهایی یابد. یک روز که بر تخت نشسته بود و تاج پیروزه بر سر داشت؛ بزرگان هر کشور را برای چاره‌جویی خواست.
به مؤبدان و بزرگان گفت: ای مردان گرانمایۀ خردمند! شما می‌دانید که من یک دشمن در نهان دارم. این دشمن اگر چه سن و سال کمی دارد اما جوانی دانا و دلاور و بَدنژاد است! دشمن اگر چه کوچک و ناتوان است اما من او را کوچک نمی‌شمارم و از بدِ روزگار هراس دارم.
همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
یکی لشگری خواهم انگیختن
ابا دیو، مردم برآمیختن

و در آخر از حاضران درخواست کرد که:
یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکِشت
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد به داد اندرون کاستی

همه حاضران از ترس، این درخواست را امضا کردند. اما قلم سرنوشت، در حال نوشتن آخرین سطور زندگی ضحاک ستمگر است. .....
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها همراه با لینک، به دوستانتان معرفی فرمایید.

https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153

🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9👏9