شِکّرستان پارسی
744 subscribers
99 photos
92 videos
3 files
568 links
شکرستان پارسی حاوی دلنوشته‌هایی است که از حس زیبای سعدی و حافظ و ... به دست می‌آید و نیز نکات شیرین و خاطرات و داستان.
آیدی مدیر کانال:
@abbasi2153

🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
Download Telegram
داستان احمد و حیدر 3️⃣
در دو قسمت قبل گفتم که احمد و حیدر بعد از جریان کُولُوک شیره، تصمیم گرفتند برای کار در باغات مرکبات جهرم، راهی آن دیار شوند. وقتی وارد جهرم شدند به یک تشییع جنازه برخورد کردند. متوجه شدند که شخص متوفی، نامش حاجی حسین است و بازاری است. برادری داشته که سال‌ها پیش برای کار به کشورهای خلیج فارس رفته و دیگر برنگشته. دو دوست تصمیم گرفتند که یکی در گور بخوابد و دیگری به عنوان برادر حاجی حسین به خانۀ حاجی برود. در آنجا استقبال خوبی از احمد که حالا دیگر حسن بود؛ به عمل آمد.
لینک قسمت اول:
https://t.me/ShekarestaneParsi/809
لینک قسمت دوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/838

ادامۀ داستان:
- خب تعریف کن حسن خان، چه به روزگارت اومد؟
- سی سال پیش هرچه داشتم پیش کاکام گذاشتم و از سیمَکون (سیمکان از توابع جهرم است.) غاچاقی (قاچاقی) رفتم کویت. اونجا که رسیدم شرطه‌ها دستگیرم کردن و تا الآن زندان بودم. تازگی آزاد شدم و فرار کردم اومدم پیش کاکام. کو کاکام حسین؟!
- حاجی حسین هم میا. رفته بیرون.
با هم مشورت کردند که یک جوری که سکته نکند؛ جریان فوت حاجی را به حسن اطلاع دهند.
با حسن حرف می‌زدند ولی حسن خودش را شدیدا نگران نشان می‌داد.
- من دیگه طاقت دوری کاکام ندارم. کجا هس خودم برم پیشش. نکنه بلایی سر کاکام اومده از من دزد می‌کنین؟ چرا زن کاکام گریه می‌کنه؟
بزرگان مجلس کنارش نشستند و یواش یواش سر حرف را باز کردند و آخر و عاقبت خبر غم‌انگیز درگذشت حاج حسین را به حسن دادند. حسن بلند بلند گریه می‌کرد و به سر و سینه می‌زد، خودش را بلند می‌کرد و به زمین می‌کوبید.
- کاکا کجا رفتی؟ سی سال تو زندان عربا فقط به امید دیدن تو تحمل کردم! ای بخت از من برگرده چرا یه روز زودتر نرسیدم روی کاکام ببینم؟
اهالی او را آرام کردند. زن حاج حسین با گریه گفت: خدا بیامرز تا آخرین لحظه یادت می‌کرد؛ می‌گفت کاکا حسن کاش الآن پیشم بودی! کاش بودی تا دینت به گردنم نمونه. حالا هم برای آرامش اون مرحوم هرچه ازش طلب داری بگو تا از مالش جدا کنیم. باید پاش تو قبر دراز باشه.
- بعد از کاکام، مال دنیا چه ارزشی دَره؟ می‌خوام اصلا اَلو بگیره (آتش بگیره) تو مال دنیا.
ریش سفیدان مجلس وساطت کردند و گفتند باید حتما همین امشب مال غیر، از مال اون مرحوم جدا بشه تا بتونه جواب نکیر و منکر بده!
- من بابت مالم، کاکام را حلال کردم؛ در موردش هم هیچ حرفی نمی‌زنم. ولی چون نگران هسین (هستید) باید بریم از خود کاکام بپرسیم!
بزرگان با هم پچ پچ کردند: «از ناراحتی حالش خوب نیس؛ داره سرگویی می‌کنه. (هذیون میگه)»
- حاج حسین که دیگه در بین ما نیس؛ خودت باید بگی اموالت چقدر بوده!
- شما یه عمره کنار کاکام بودین ولی نشناختین! حاجی حسینی که من می‌شناسم روحش حاضره و قول میدم جوابم بده!
با اصرار زیادِ حسن، جمعی بلند شدند و با حسن به طرف قبرستان راه افتادند. چهل پنجاه متریِ قبر که رسیدند؛ حسن سلام کرد:
- کاکا بلند شو ببین حسن بدبخت اومده! هی کاکام کاکام کاکام.
- سلام کاکا حسن! کجا بودی که از دوریت دق مرگ شدم. جلوتر نیاین؛ فقط حسن بیا جلوتر!
همه مات و متحیر بودند! بلند بلند گریه می‌کردند.
- وای بر ما که حاجی را اصلا نشناختیم! تو مرد به این بزرگی بودی و ما خبر نداشتیم؟
صدا از داخل قبر بلند شد:
- امشو نکیر و منکر میان؛ زود برین اموال کاکام از مالم جدا کنین تا از خونه ببره بیرون. 4 تا قالی عربی، 4 جفت مِلکی (گیوه) 10 تا عبا و یه اسب!
حسن ته دلش خندید و گفت: ای نون بریدۀ حیدر! فکر بردن وسایل هم کردی! چون اسب تو قرارمون نبود!
حسن غش کرد و روی زمین افتاد. او را بلند کردند آبی به صورتش زدند؛ سپس زیر بغلش را گرفتند و به طرف خانه به راه افتادند. وقتی به خانه رسیدند؛ وسایلی که حاج حسین سفارش کرده بود را جدا کردند و بار اسب نمودند و به حسن تحویل دادند.
- برای اینکه کاکام راحت باشه اینا را می‌برم سیمَکون امانت می‌ذارم و برمی‌گردم.
- پس بذار مقداری پلوی عزای حاجی و دوتا خربزه هم برات بذاریم چون شام نخوردی.
حسن با چشمی اشکبار و دلی شاد، افسار اسب را گرفت و راه افتاد. باید ابتدا به قبرستان می‌رفت تا حیدر را نجات بدهد. به نزدیک قبر که رسید ...
ادامه دارد ....

🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👏9🤣9👍1😢1
تندیس روزبه (ابن مُقَفَّع) در موزۀ «خانۀ زینت الملوک» شیراز
❤4
🐝حجت الله عباسی
تندیس روزبه (ابن مُقَفَّع) در موزۀ «خانۀ زینت الملوک» شیراز
این پست در بارۀ شخصی است که در واقع یک نابغۀ استثنایی بود.
نام او روزبه بود. در سال 106 هجری قمری در شهر گور (فیروزآباد فارس) متولد شد. نام پدرش داذویه بود که داذبه شکل تغییر یافتۀ آن است. پدرش از اعیان و اصیل‌زادگان پارس بود، زمانی که حجاج بن یوسف بر عراق حکم می‌راند، از جانب او مأمور خراج پارس شد، اما در کار اموال، ناروایی کرد و حجاج او را چندان شکنجه داد تا دستش «مُقَفَّع» (ناقص) شد. و از این رو، روزبه را ابن مقفع می‌گویند.
امروزه هم که آموختن بسیار راحت شده است؛ دانستن دو زبان کار خیلی آسانی نیست. اما در زمانی که خواندن و نوشتن تقریبا در حد صفر و دسترسی به کتاب بسیار مشکل بود؛ تسلط بر چند زبان آن هم در حد بزرگان آن زبان‌ها و توسط یک جوان کم سن و سال کاری شگفت و باورنکردنی است و نشان از نبوغ سرشار او دارد. روزبه جوان کتاب کلیله و دمنه را از زبان پهلوی به عربی برگرداند و این‌قدر این کار ظریف و دقیق بود که بسیار پسند افتاد و نشانه‌ای از فصاحت در زبان عربی تلقی می‌شود.
نثر عربی او بسیار شیوا بود و سرمشق سخن‌دانان و نویسندگان عربی‌نویس و عربی‌زبان قرار گرفته است. ترجمه‌های او از بهترین آثار ادبی و اخلاقی زبان عربی شمرده می‌شوند.
روزبه نخستین کسی است که رسماً آثاری به نثر عربی نوشت. آثار او در بعضی دانشگاه‌های جهان، از جمله دانشگاه‌های کشورهای عرب مانند دانشگاه قاهره، به‌عنوان نمونه‌های خوب و شیوایی از نثر عربی بررسی می‌شوند.
روزبه کتاب‌های زیادی را از پارسی میانه به عربی برگرداند. از میان کتاب‌هایی که روزبه ترجمه کرد؛ می‌توان از کلیله و دمنه، تاجنامهٔ انوشیروان، آیین‌نامه، سخنوری بزرگ (الأدب الکبیر) و سخنوری خُرد (الأدب الصغیر) نام برد. و یک لیست طولانی از تألیفات او نیز در دسترس است. او همچنین از بزرگ‌ترین رهبران نهضت ترجمه در سده‌های نخستین اسلامی است و از این حیث تأثیری بی‌مانند بر تمدن مسلمانان نهاده است.
روزبه دائما در کار دبیری دربارهای مختلف بود؛ از کازرون گرفته تا کرمان و بصره و بغداد و دربار خلفای بنی عباس. دبیری دستگاه‌های حکومتی جز به افراد ادیب و پخته و توانمند داده نمی‌شد.
دکتر زرین کوب در کتاب «دو قرن سکوت» می‌نویسد: ابوریحان بیرونی هم آورده است که چون ابن مقفع کَلیله و دِمنه را از زبان پهلوی به زبان تازی نقل کرد، باب برزویه طبیب را که در اصل کتاب نبود بر آن افزود تا در عقاید مسلمانان شک و تردید پدید آورد و آنان را به قبول آیین خویش که دین مانی بود آماده سازد. سفیان بن معاویه امیر بصره که از قبل کینۀ ابن مقفع را به خاطر زخم زبان‌هایش، در دل داشت؛ فرصتی یافت و نویسندۀ زندیق را فرو گرفت. سپس فرمان داد تا تنوری افروختند و اندام وی را یک‌یک بریدند و در پیش چشم او به آتش ریختند.
و به این شکل، روزبه در حالی که فقط 36 سال داشت به قتل رسید.

🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👍8😢7🥰2
امشب شب مهتابه
استاد ذوالفنون
موسیقی بدون کلام از تصنیف «امشب شب مهتابه»
تصنیف و موسیقی از: علی اکبرخان شیدا
اجرا: استاد جلال ذوالفنون (سه تار) و سیامک بنایی (ضرب)

در بارۀ علی اکبرخان شیدا، این لینک را ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/712

🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صحبت‌های استاد حسن کسایی، استاد بی‌نظیر نی در بارۀ شکل‌گیری ایدۀ ساخت قطعۀ «سلام صبحگاهی»
حتما ببینید زیباست مخصوصا با لهجه خاص اصفهانی استاد
 
اجرای این قطعه با تار استاد شریف را در لینک زیر ملاحظه نمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/854
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال
@abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤4
🐝حجت الله عباسی
صحبت‌های استاد حسن کسایی، استاد بی‌نظیر نی در بارۀ شکل‌گیری ایدۀ ساخت قطعۀ «سلام صبحگاهی» حتما ببینید زیباست مخصوصا با لهجه خاص اصفهانی استاد   اجرای این قطعه با تار استاد شریف را در لینک زیر ملاحظه نمایید. https://t.me/ShekarestaneParsi/854 🌺🌺🌺🌺 🙏«شکرستان»…
قطعه سلام
فرهنگ شریف
قطعه: سلام صبحگاهی
سازنده: استاد حسن کسایی
اجرا: استاد فرهنگ شریف
شاید این قطعه را به عنوان سلام صبحگاهی از رادیو شنیده باشید.
استاد کسایی در ویدئویی که در لینک زیر گذاشته‌ام؛ ایدۀ ساخت این قطعه را بیان می‌کند.
https://t.me/ShekarestaneParsi/853
 
این قطعه را بسیاری از هنرمندان اجرا نموده‌اند اما به نظرم زیباترین اجرا، پس از اجرای استاد کسایی، همین اجرا با نوای دلنشین تار شریف باشد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال
@abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👏5👍2🥰2🎉1
آواز بیات ترک
استاد شجریان
مدتی است که می‌خواهم بنویسم ولی گویا شامل این بیت حافظ (که در آواز آمده) شده‌ام.
باز حافظ وارد می‌شود و نهیب می‌زند که نومید مباش:
غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیرِ تو در این باشد
 
باشد تا روزی که بشود.
1❤9👍5😢3
#حافظ غزلی شاهانه دارد که با این بیت آغاز می‌شود:
من تَرکِ عشقِ شاهد و ساغر نمی‌کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم
 
این دو بیت در برخی نسخه‌ها حذف شده است:
شیخم به طنز (طعن) گفت حرام است می مخور
گفتم به چشم، گوش به هر خر نمی‌کنم


پیر مغان حکایت معقول می‌کند
معذورم ار محال تو باور نمی‌کنم

اولین مصرع را به دو شکل می‌توان خواند هرچند هر دو شکل، تقریبا یک مفهوم دارند اما کمی در حساسیت واژه‌ها متفاوت هستند:
شکل اول:
شیخم به طنز گفت حرام است؛ می مخور
در اینجا بعد از «است» مکث می‌شود و «می مخور» یک جملۀ مستقل و البته عادی است.
شکل دوم:
شیخم به طنز گفت حرام است می، مخور
در اینجا بعد از «می» مکث می‌شود و «مخور» یک جمله است؛ نوعی تأکید و تندی نهی هم دارد.
شخصا به خاطر تندخویی شیخ و زاهد، شکل دوم را بیشتر می‌پسندم و ممکن است دیگری، شکل اول را بپسندد.

 
در بیت بعدی حافظ به شیخ یا زاهد طعنه می‌زند و می‌گوید: من سخن پیر مغان که سخنی معقول است را قبول دارم و سخن و وعده‌های تو، محال است و آن را باور نمی‌کنم. بیت آخر غزل، هم تأکید بر همین موضوع است.
در ابیات دیگر هم مکررا وعده‌های شیخ یا زاهد را رد می‌کند.
ادامه غزل را هم در پی می‌آورم:
 
باغِ بهشت و سایهٔ طوبی و قصر و حور
با خاکِ کوی دوست برابر نمی‌کنم
 
تلقین و درسِ اهل نظر یک اشارت است
گفتم کِنایتی و مکرر نمی‌کنم
 
هرگز نمی‌شود ز سرِ خود خبر مرا
تا در میانِ میکده سر بَر نمی‌کنم
 
ناصِح به طَعن گفت که «رو ترکِ عشق کن»
محتاجِ جنگ نیست برادر، نمی‌کنم
 
این تَقْوِی‌ام تمام، که با شاهدانِ شهر
ناز و کرشمه بر سرِ منبر نمی‌کنم
 
حافظ! جنابِ پیرِ مُغان جایِ دولت است
من تَرکِ خاک‌بوسیِ این در نمی‌کنم
 
در لینک زیر، تصنیفی بر این غزل را با صدای شهرام ناظری بشنوید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/857
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال
@abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10👏3
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی‌کنم
Shahram Nazeri
تصنیف: عشق و شاهد و ساغر
آلبوم: کنسرت 77 (اجرا با گروه کامکارها در شیراز یادروز حافظ 20 مهر 1377)
سازندۀ تصنیف: شهرام ناظری
غزل: حافظ
من تَرکِ عشقِ شاهد و ساغر نمی‌کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم
 
متن این غزل و توضیح و اضافاتی دیگر در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/856
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال
@abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤8
صدای تو را دوست دارم
همایون و مژگان
امروز اول مهر، زادروز محمدرضا #شجریان، استادِ مهر و موسیقی و زیبایی است.
زادروز: اول مهر 1319
درگذشت: هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
 
بهترین هدیۀ این روز که خداوند به اهل دل و شیفتگان زیبایی، عرضه نمود.
خدایا سپاسگزارم که مرا با این مرد و سعدی و حافظ آشنا کردی🙏

هدیۀ شکرستان به دوستان برای این روز فرخنده، فایل صوتی است با اجرای همایون و مژگان شجریان که در زمان زندگی پدر، به ایشان تقدیم نمودند. و دکلمۀ شاعر این شعر، زنده‌یاد اسماعیل خوئی
صدای تو را دوست دارم
صدای تو از آن و از جاودان می‌سراید

 🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر
@abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤13👏3
اَطلالِ خانه‌ای که در قسمت 49 #خاطرات_من در لینک زیر، یادی از آن کرده‌ام:
https://t.me/ShekarestaneParsi/860

 🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر
@abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤5🥰1
#خاطرات_من 9️⃣4️⃣ (کلاس پنجم سال 1356)
برای دسترسی به 48 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا- اینجا) را ضربه بزنید.

یک روز موقع صف صبحگاه، دیدم که آقای علیرضا عباسی با آقای عباسی مدیر مدرسه از دفتر بیرون آمدند و در راهرو، در بلندیِ جلوی صف ایستادند. علیرضا از اقوام ما بود؛ به مادرش، خاله می‌گفتیم و برادر و خواهرانش نیز پسرخاله و دختر خالۀ ما بودند؛ اما نمی‌دانستم که چطوری پسرخاله هستیم. بعدها فهمیدم مادرش با مادر من دختر خاله هستند.
خانواده‌اش از اقوامی بودند که زیاد با هم رفت و آمد داشتیم. گاهی با برادرم از خانه بیرون می‌زدیم و به خانۀ آنها می‌رفتیم. خانه‌شان در شمالی‌ترین نقطۀ ششده، دور از روستا و نزدیک قبرستان و در مسیری که به طرف استخر و کوه می‌رفت؛ دقیقا کنار باغ آقای میرزامسیح فاموری قرار داشت. مرغ و بز و گوسفند هم داشتند. در کنار خانه‌شان جوی آبی بود که از قنات‌های شمال ششده سرچشمه می‌گرفت و علاوه بر باغ آقای فاموری، باغ متروکه‌ای هم نزدیک خانه‌شان قرار داشت که هنوز می‌شد از انارها و انگورهای آن استفاده کرد. در کل، خانه‌شان جای بسیار خوبی برای بازی و تفریح بود. هنوز در خرابه‌هایی که از آن خانه باقی مانده است؛ می‌توانم ذره ذره جاهایی که بازی می‌کردیم یا چیز خاصی در آن قرار داشت را به یاد بیاورم؛ چونان اَطلال و دَمَن در اشعار شاعران. (
تصویری از خرابه‌های آن خانه)
هنگامی که خیلی کوچک بودم و هنوز به مدرسه نمی‌رفتم؛ علیرضا با برادر بزرگم هم‌کلاسی بودند (یا با هم در یک مدرسه درس می‌خواندند.)؛ اهل شوخی و بگو بخند و شیطنت بود. یک بار هم گوش بچه‌گربه‌ای که اذیت می‌کرد را منگنه کرد. گاهی با برادرم به خانۀ ما می‌آمد. تا وارد می‌شد من خیلی خوشحال می‌شدم؛ جلو می‌رفتم و می‌گفتم:  «چیشت (چشمت) مُرده!».
حالا این بر چه اساسی بود؛ نمی‌دانستم؛ اکنون نیز نمی‌دانم. مادرش خیلی زن مهربانی بود و هرگاه ما را می‌دید با مهربانی تمام، در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید. تا دهه‌ها بعد هم که به دیدنش می‌رفتیم؛ همین‌گونه برخورد می‌کرد. خدایش بیامرزد. اما خواهری داشت که چند سالی از من بزرگ‌تر بود و من همیشه از او فراری بودم؛ فکر می‌کردم با من دشمنی دارد. به من می‌گفت «زِشتو!». تا وارد خانه می‌شد؛ فرار می‌کردم و در جایی مخفی می‌شدم که چشمش به من نیفتد. اصلا من زشت بودم؛ باید مرتب یادآوری بشود؟ 😂(جریان همان رانندۀ هم‌محلی ما که یک نیسان درب و داغون به شمارۀ «تهران ل» داشت. یک روز پلیس صدا می‌زند: «نیسان تهران ل بکش کنار». راننده پیاده می‌شود و به افسر پلیس می‌گوید: جناب سروان درسته که ماشین من له و داغونه اما نه این قدر که تو بلندگو هم اعلام کنند «تهران لِه».)
حدود 50 سال بعد از این دوران، روزی به ششده رفته بودم؛ به مادرم گفتم: «ننه بریم تو ششده گشتی بزنیم و به سودابه هم سر بزنیم.» خانه‌شان نزدیک حمام قدیمی بود که البته حمام از بین رفته است. به در خانه‌شان که رسیدیم؛ جلوی در ایستاده بود. سلام کردم. گفت «سلام زشتو.» بلند بلند خندیدم و گفتم بعد از 50 سال هنوز یادت نرفته؟
پارسال فهمیدم به همۀ بچه‌های اقوام، چنین می‌گوید.
برگردیم بر سر صف صبحگاه. آقای عباسی مدیر مدرسه اعلام کرد که از امروز آقای علیرضا عباسی، خدمتگزار مدرسه است؛ کسی نباید به خاطر هم‌محلی بودن به او بی‌احترامی کند یا توقع بی‌جایی داشته باشد.
خیلی خوشحال شدم که بالاخره یک پارتی در مدرسه پیدا کردم و نانم حداقل در موقع توزیع تغذیه رایگان، در روغن خواهد بود؛ به علاوه یک پشتیبان قوی دارم که کسی جرأت نکند با من دعوا کند. یک عیب هم دارد که اگر یک موقع در درس یا رفتار مشکل داشتم؛ کسی پیدا شده که می‌تواند به خانواده خبر بدهد یا اصلا خودش کارم را بسازد. اما همۀ اینها فقط تخیلات و اوهام من بود.

قبلا (
در اینجا) نوشتم که برادرم -مرتضی- برای ادامۀ تحصیل در دبیرستان به شهر رفته بود و من گاهی به همراه پدر و مادرم به دیدنش می‌رفتم. راستش را بخواهید؛ هدف اولیه رفتن به شهر بود. کم‌کم این فکر در ذهنم جوشید که چرا .....؟

 🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر
@abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
2❤13🥰4
برخی دوستان پیام می‌دهند که زودتر قسمت چهارم داستان احمد و حیدر را بنویس. از انتظار کلافه شدیم.😁
ناچارا باید خارج از نوبت به این قسمت برسیم.

لینک قسمت اول:
https://t.me/ShekarestaneParsi/809
لینک قسمت دوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/838
لینک قسمت سوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/849
👏3👍2🥰2
داستان احمد و حیدر 4️⃣
در سه قسمت قبل گفتم که احمد و حیدر بعد از جریان کُولُوک شیره، تصمیم گرفتند برای کار در باغات مرکبات جهرم، راهی آن دیار شوند. وقتی وارد جهرم شدند به یک تشییع جنازه برخورد کردند. فهمیدند متوفی نامش حاج حسین است و برادرش حسن سال‌ها پیش به کشورهای خلیج فارس رفته و برنگشته است. تصمیم گرفتند که احمد خودش را به عنوان حسن جا بزند و حیدر هم در قبر حاج حسین بماند. نقشۀ آنها گرفت و صاحبان عزا اموالی را که متوفی (حاج حسین که در واقع حیدر بود) از داخل قبر سفارش کرده بود را به حسن دادند؛ تا میت مدیون نباشد. حسن از خانۀ حاج حسین خارج شد.

لینک قسمت اول:
https://t.me/ShekarestaneParsi/809
لینک قسمت دوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/838
لینک قسمت سوم:
https://t.me/ShekarestaneParsi/849

حسن با چشمی اشکبار و دلی شاد، افسار اسب را گرفت و راه افتاد. باید ابتدا به قبرستان می‌رفت تا حیدر را نجات بدهد. به نزدیک قبر که رسید با خودش فکر کرد: من رفتم این اموال را گرفتم؛ چرا با حیدر نصف کنم؟ بهتره تو قبر تنها بمونه.
به کنار قبر که رسید؛ خطاب به حیدر گفت: من رفتم؛ همی جا بمون تا نکیر و منکر به جای حاجی با گرز آتشی بزنن تو مغزت!
سر و صدای حیدر در دل سنگ احمد اثر نداشت. شب مهتاب بود و احمد یواش یواش داشت از جهرم خارج می‌شد. حیدر که دید دوستش او را تنها گذاشته است؛ تقلا کرد و چوب‌ها و خاک‌ها را کنار زد. از قبر بیرون آمد و با شتاب به دنبال احمد به راه افتاد. از جهرم خارج شده بود که در پرتو مهتاب ملایمی که بر دشت جاری بود؛ شبح احمد سوار بر اسب را از دور دید. احمد یواش یواش و آوازخوانان به طرف ولایتشان می‌رفت. راه خاکی بود و از کنار مزارع خشکیده، عبور می‌کرد.
- باید همه چی از دستش در بیارم تا احمد باشه دیه (دیگه) به کاکاحیدرش نارو نزنه.
با سرعت از کنار بوته‌ها خودش را صدمتری به جلوتر از احمد رساند. یک لنگۀ مِلکی کهنه‌اش را از پایش بیرون آورد و در کنار راه طوری قرار داد که چشم احمد به آن بیفتد. سپس صد متری جلوتر رفت و لنگه دوم را هم کنار راه گذاشت و خودش در گوشه‌ای پنهان شد.
احمد که هنوز باور نداشت صاحب چنین ثروتی شده است؛ زیر لب آواز می‌خواند و جلو می‌رفت.
اگر دستم رسه بر چرخ گردون
از او پرسم که این چون است و آن چون؟

یکی را می‌دهی صد ناز و نعمت
یکی را نان جو آلوده در خون

ناگاه لنگۀ مِلکی را در کنار راه دید.
- یه لنگۀ مِلکی اینجا افتاده. بردارم؟ نه. یه لنگۀ مِلکی کهنه به چه دردت می‌خوره؟ تو که چهار جفت مِلکی نو داری!
از برداشتن مِلکی منصرف شد. مقداری که جلوتر رفت چشمش به لنگۀ دوم افتاد.
- خدایا چه شانسی دارم امشب! برم اونو بیارم؛ بعد اینم بردارم.
احمد از اسب پیاده شد. افسار را به گردن اسب انداخت و برگشت که لنگۀ اولی را بردارد. وقتی حسابی دور شد؛ حیدر از پناهگاه بیرون آمد و با یک جست بر روی اسب پرید و دور شد.
احمد بیچاره وقتی برگشت دید نه لنگۀ ملکی آنجاست نه اسب!
- کاکا حیدر کار خودت را کردی؟
سپس فکر کرد: کاکاحیدر از پَسین (عصر) داخل گور بوده. حتما خیلی گشنه هس. آدم گشنه هم که عقلش کار نمی‌کنه؛ گول می‌خوره.
با شتاب، مقداری جلوتر رفت و دستمال غذا را که به کمرش بسته بود؛ کنار راه گذاشت. حیدر گرسنه و خسته به دستمال غذا رسید. از اسب پیاده شد و مشغول خوردن شد. اسب هم چند قدمی از حیدر دور شد. اما .....
کم کم هوا داشت روشن می‌شد که احمد به آبادی رسید.
زنش گفت اینا چه هس؟
احمد گفت: هیچی نپرس. اسب را با عجله داخل طویله برد و گفت: کمک کن وسایل ببریم تو خونه زیر کاه قایم کنیم. منم میرم داخل چاه آب؛ هرکه اومد بگو احمد برای کار رفته جهرم. زود باش عجله دارم؛ الآن کاکا حیدر می‌رسه؛ خودت دست به سرش کن.
نیم ساعتی بود که خورشید طلوع کرده بود. یکی در می‌زد. نگرانی و تشویش سراپای زنِ کاکا احمد را فرا گرفت.
ادامه دارد .....

 🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر
@abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏6❤4🤣3👍1🥰1
استاد جعفری «سُها» از شاعران خوش سخن، تعبیر جالبی داشت «هیچکس به اندازۀ شاعران، دروغ نمی‌گوید.»
در زبان عربی هم سخنی است که می‌گوید:«أَعْذَبُ الشِّعْرِ أَكْذَبُهُ»: شيرين‌ترين شعر، دروغ‌ترينِ آن است!
مادۀ اصلی شعر، احساس و خیال است که نیاز به اغراق در موضوع دارد. شِعر که یک کلمۀ عربی است به معنی احساس است و شاید بتوان بین شِعر به معنی احساس و شَعر به معنی مو، ارتباطی یافت. چون هر چیز نازک را به مو تشبیه می‌کنند.
برگردیم به سخن استاد جعفری:
به این سخن حافظ توجه کنیم که دلدارِ جنابش چنان بلند بالاست که خورشید مانند کلاه اوست و زلفش هم بر پایش ریخته است.
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
سعدی:
در این روش که تویی گر به مرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
اگر این‌گونه بر سر مرده بگذری؛ زنده می‌شود و از داخل کفنش نعره می‌زند.
سعدی:
من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس
زحمتم می‌دهد از بس که سخن شیرین است
این قدر شعر من شیرین است که هنگام نوشتن آن، مگس‌ها گرد من جمع می‌شوند و مرا آزار می‌دهند!
باز هم از حافظ:
گر غالیه، خوش‌بو شد؛ در گیسویِ او پیچید
ور وَسمه کمانکَش گشت؛ در ابروی او پیوست
در نعلِ سمندِ او شکلِ مهِ نو پیدا
وز قدِّ بلندِ او بالایِ صنوبر، پست
اگر مشک خوشبو است به خاطر این است که در گیسوی نگار حافظ پیچیده و خوشبو شده است!
ماه در برابر دلدار حافظ، چنان بی‌ارزش است که در نعل اسب او پیداست و قد دلبرش چنان بلند است که سرو در برابرش کوتاه است.
چون شعر است؛ زیباست و بسیار هم زیباست. زیرا احساس را به حرکت در می‌آورد. اما در عالم واقع، چنین انسانی بسیار وحشتناک است. مثل عناق دختر آدم و پسرش اوج (عوج) که اگر آنها را تصور را کنی؛ زَهره‌ات بدریدی و دل خون شدی.
چنان که گفته‌اند: عناق دختر حضرت آدم بیش از 4000 متر مربع جا اشغال می‌کرد! 20 انگشت و 40 ناخن مثل داس داشت!
پسرش اوج از او هم عجیب‌تر بود؛ چند هزار زراع (هر زراع تقریبا نیم متر) قد داشت. 3800 سال عمر کرد. در طوفان نوح که آب روی همه بلندی‌های زمین را فرا گرفت؛ آب تا زانوی اوج می‌رسید. (مرتفع ترین نقطۀ کرۀ زمین، اورست است که کمی کمتر از 9000 متر ارتفاع دارد و آب روی اورست را گرفته بوده است. گفته شده آب تا زانوی اوج بوده. اگر زانو یک سوم قد یک انسان باشد یعنی حداقل قد اوج 27000 متر (سه برابر اورست) بوده. 27 کیلومتر قد!) به قول هم محلی ما: از اینجا تا دکون سید کاظم!)
ماهی را جلو خورشید می‌گرفت و کباب می‌کرد. پس معلوم می‌شود قدش خیلی بیش از اینها بوده! البته نمی‌دانم که کدام ماهی این پسرک بینوا را سیر می‌کرد؟ از نوح نان می‌گرفت! چندتا نون؟؟؟
حتما دارید به جایی که این کوچولو زندگی می‌کرده و لباسی که می‌پوشیده؛ فکر می‌کنید و البته به زنی که شایستگی ازدواج با این کوچولو را داشته است.
گفته شده که حضرت موسی با عصا به قوزک پایش زد و زخمی شد و نهایتا به خاطر ضعف، خوراک شیران و گرگان شد.

آخی بیچاره طفل بینوا چه سرانجام دردناکی داشت!
 
برگردیم به بحث خودمان:
این که غزل سعدی و حافظ دلنشین‌تر هستند؛ چون قوۀ خیال و احساس در آن قوی‌تر است و ذهن را با خودش می‌برد.
شاید غزل با کلمۀ «غَزل» به معنی رشته و ریسمان و نیز مَغزَل به معنی دوک نخ‌ریسی ارتباط معنایی داشته باشند؛ آن هم به خاطر در رشته کشیدن سخن به شیوهای ظریف باشد.
پس آن سخن استاد #سها به نوعی اشاره‌ای به قوۀ تخیل و احساس در شعر دارد؛ نه اینکه شاعران را افرادی دروغگو معرفی کند.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر
@abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👏8❤6👍1🥰1
سخنان #سعدی در گلستان و بوستان، شیرین و آموزنده است. شاید کمتر نصیحتی را بتوان یافت که تا این اندازه قابل فهم و در عین حال ساده و شیوا باشد.
حکایات سعدی حاصل تجربیات عمر اوست که بعضا ممکن است اتفاق نیفتاده باشد اما سعدی آن چه را در ذهن داشته است در قالب یک حکایت بیان نموده است.
گویا سعدی به همراه مرشدش، شیخ شهاب‌الدین سُهْرَوَردی در یک سفر دریایی بوده‌اند و شیخ نکتۀ بسیار زیبایی را به مریدش تلقین می‌کند.
این شیخ شهاب‌الدین سهروردی، آن شیخ شهاب‌الدین سهروردی که بنیانگذار فلسفۀ اشراق و به شیخ اشراق معروف است و در آخر هم جان بر سر اعتقاداتش گذاشت؛ نیست.
ببینیم بین مرید و مراد چه گذشته است:
مقالات‌ مردان‌ به‌ مردی‌ شنو
نه‌ از سعدی،‌ از سهروردی‌ شنو

مرا شیخ‌ دانای‌ مرشد، شهاب
‌دو اندرز فرمود، بر روی‌ آب‌

یکی‌ آن که‌ بر خویش، خوش‌بین‌ مباش
‌دگر آن‌ که‌ بر خلق،‌ بدبین‌ مباش‌

 
زیبا و مختصر و مفید، بدون نیاز به شرح و توضیح.
ما همیشه در حال قضاوت دیگران هستیم؛ در حالی که از ریشۀ خیلی از رفتارهای طرف مقابل بی‌اطلاع هستیم؛ که اگر اطلاع داشتیم؛ شاید قضاوت‌مان به گونه‌ای دیگر بود یا اصلا قضاوت نمی‌کردیم.

جریانی هم از دوستم بنویسم از همین نوع قضاوت کردن‌ها:
دوستم بهیار درمانگاه روستای ما -شِشده- بود. می‌گفت: یک روز در شیراز کنار میدان ولی‌عصر منتظر تاکسی بودم. مردی را دیدم که انگشت اشاره‌اش را تا آخر داخل بینی‌اش کرده بود. در جا خشکم زد. برای این‌که عمق فاجعه را درک کنم و بدانم آن انگشت الآن در چه حدودی قرار دارد؛ انگشتم را کنار بینی‌ام گذاشتم. (کاری که ممکن است هم‌اکنون شما هم انجام داده باشید. 😂) از چشمم رد شد و بلکه به بالای ابرویم رسید. «این بندۀ خدا الآن تمام رگ‌ها و عصب‌های چشمش پاره میشه و مغزش نیز خراش برمی‌داره. باید سریع بهش تذکر بدم یا لااقل آماده باشم در صورتی که دچار مشکل شود؛ کمکش کنم.»
آماده حرکت بودم که دیدم انگشتش را بیرون آورد. وای خدای من! آن انگشت از بیخ قطع شده بود و کمتر از یک سانتی‌متر از آن باقی مانده بود.
خیالم راحت شد و تا چند دقیقه به افکار خودم و کار آن شخص می‌خندیدم.

قضاوت نکنیم. ممکن است زود پشیمان شویم و پشیمانی هم سودی ندارد.
یکی‌ آن که‌ بر خویش، خوش‌بین‌ مباش
‌دگر آن‌ که‌ بر خلق،‌ بدبین‌ مباش‌

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر
@abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤8🤣3🥰2👏2
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما

محمّدرضا #شجریان: موسیقیدان، خوشنویس، آهنگساز، استاد آواز، فعال اجتماعی (1 مهر 1319 – 17 مهر 1399)
امروز سالروز درگذشت اسطورۀ آواز ایران، محمدرضا شجریان است. همو که با صدایش غزل را شناختیم و ما را به سعدی و حافظ و مولانا و ... پیوند داد. با صدایش مفهوم عمیق سخنان این بزرگان را درک کردیم.
در این رابطه متنی را از خانم افسانه نجاتی انتخاب نموده‌ام و آن را بسیار خلاصه نموده‌ام. تقدیم به شما:
مهر، ماهی که در آن، نام محمدرضا شجریان دو بار در تقویم ظاهر می‌شود: یک‌بار در زادروز و بار دیگر در سالروز درگذشتش. میان این دو تاریخ، یک زندگی ایستاده است؛ زندگی هنرمندی که برای چند نسل، تنها صاحب یک صدای شناخته‌شده نبود. نام او، به تدریج، با شعر فارسی، موسیقی ایرانی و بخشی از تجربۀ فرهنگی ما گره خورد. میان این آغاز و پایان، چیزی هست که تقویم نمی‌تواند اندازه بگیرد: مسیری که یک انسان از میان آموزش، تجربه، انتخاب، آزمون و آفرینش طی می‌کند تا صدای شخصی خود را پیدا کند.
 
شجریان فقط خوانندۀ مجموعه‌ای از تصنیف‌ها و آوازها نیست. او بخشی از تاریخ شنیدنِ زبان فارسی است.
این «شنیدن» البته تنها به تالار کنسرت یا محفل اهل موسیقی محدود نماند. صدای او از رادیو و تلویزیون به خانه‌ها رفت، در نوارهای کاست دست‌به‌دست شد، در سفرها و خلوت‌ها شنیده شد، در مناسبت‌های مذهبی و ملی حضور پیدا کرد و گاه در جایی پخش شد که حتی شنونده نام دستگاه یا گوشه‌ای را که می‌شنید؛ نمی‌دانست. همین‌جا بود که موسیقی تخصصی می‌توانست به فرهنگ عمومی راه پیدا کند.
بسیاری از هنرمندان مشهورند، اما شهرت الزاماً به معنای حضور فرهنگی نیست. حضور فرهنگی زمانی شکل می‌گیرد که اثر هنرمند از محدودۀ مخاطبان حرفه‌ای خود بیرون بیاید و در شیوۀ شنیدن، سخن گفتن و حتی احساس کردن یک جامعه جایی پیدا کند.
شجریان چنین مسیری را طی کرد.
شجریان در طول زمان، به پدیده‌ای چندلایه تبدیل شد: برای یک نفر، صدای حافظ بود؛ برای دیگری، یادآور موسیقی ایرانی؛ برای دیگری، نشانه‌ای از یک دورۀ اجتماعی؛ و برای دیگری، هنرمندی که می‌توانست میان سنت و تجربۀ تازه پل بزند. هیچ‌کدام از این دریافت‌ها به تنهایی، تمام شجریان نیست.
شاید اهمیت او دقیقاً در همین چندلایگی باشد.
شاید ارزش ماندگار او را باید در همین‌جا جست‌وجو کرد: در اینکه پس از شنیدن آوازش، شعر را جور دیگری می‌شنویم، موسیقی را جور دیگری می‌فهمیم و نسبت خود را با میراثی که از گذشته به ما رسیده، دوباره از نو می‌سنجیم.
 
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر
@abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤15👏3