شِکّرستان پارسی
744 subscribers
99 photos
92 videos
3 files
568 links
شکرستان پارسی حاوی دلنوشته‌هایی است که از حس زیبای سعدی و حافظ و ... به دست می‌آید و نیز نکات شیرین و خاطرات و داستان.
آیدی مدیر کانال:
@abbasi2153

🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
Download Telegram
ریزش بهارِ پرتقال داخل حیاط بعد از بارندگی
❤13👏3😁1😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بارندگی دیشب شیراز - خیابان ارم ساعت 12:37 ششم فروردین 1403

پس از ماه‌ها خشکسالی، دیروز و امروز باران نسبتا خوبی در شیراز بارید.
کسانی که نوروزِ شیراز و برخی شهرهای فارس مانند فسا و جهرم و داراب را تجربه کرده‌اند می‌دانند این روزها شهر آکنده از بوی دل‌انگیز و مست کنندۀ بهار تارنج (و پرتقال) است.
اما بارندگی اخیر این دل‌انگیزی را صد چندان کرده است و چنان هوا معطر است که گویی سر در دیگ گلاب‌گیری کرده باشی.
مصداق سخن خداوندگار سخن:
خوشا تفرج نوروز، خاصه در شیراز
که بَرکَند دل مرد مسافر از وطنش

عزیزِ مصرِ چمن شد جمالِ یوسفِ گُل
صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش

🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید، لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤17👏3👍2
شِکّرستان پارسی
این خاطره را خارج از سری #خاطرات_من تقدیم می‌کنم. قبلا عرض کردم که در هر رشته‌ای از هنر وارد شدم یکی پیدا شد ذوقم را کور و استعدادم را نابود کرد. ماجرای اخراج از مدرسه در سال سوم ابتدایی به خاطر سرودن یک بیت شعر را قبلا اشاره کردم و بعدا به طور کامل شرحش را…
این خاطره را هم خارج از سری #خاطرات_من تقدیم می‌کنم.
سال 1371 دانشجو بودم؛ محل کارم در روستا بود و باید هر هفته بار و بندیلِ سفر به شیراز را می‌بستم. چون باید صبح زود به کلاسم در شیراز می‌رسیدم ناچارا شبِ قبل از آن به فسا می‌آمدم و به خانه برادرم می‌رفتم. این شب‌ها فرصتی بود که با بچه‌های برادرم که بسیار به هم وابسته هستیم، دور هم باشیم؛ شعر بخوانیم و شوخی کنیم و گاهی هم فیلم‌های ترسناکِ جن و ارواح ببینیم. صبح زود، یک ساعتی قبل از اذان بیدار می‌شدم و به ترمینال می‌رفتم. ترمینال قدیمی فسا در خیابان روبروی مهمانسرای جهانگردی قرار داشت. در آن ساعت، سرویسِ اتوبوسی نبود و باید با مینی‌بوس‌هایی که چتربازها (قاچاقچی‌های سیگار) را به شیراز می‌بردند عازم شیراز می‌شدم؛ داخل مینی‌بوس من بودم و چترباز‌ها. هم جاده خیلی مناسب نبود هم مینی‌بوس‌ها سرعتی نداشتند و هم جمع و جور کردن مسافران به طول می‌انجامید. به همین دلایل باید خیلی زود، قبل از اذان خودم را به ترمینال می‌رساندم طوری که نماز صبح را معمولا در سروستان (65 کیلومتری فسا) می‌خواندیم.
مسیر خانۀ برادرم به طرف ترمینال از شاهزاده قاسم عبور می‌کرد. پس از عبور از شاهزاده قاسم و جوغِ فیض‌آباد (جوی فیض‌آباد) به طرف قبلۀ دعا، یک قبرستان متروکۀ قدیمی در سمت چپِ کنار خیابان قرار داشت. در گوشۀ قبرستانِ قبلۀ دعا، آلونکی وجود داشت که پیرمردی به نام میشت کریم در آنجا زغال و تنباکو و بوریا و کود و از این چیزها می‌فروخت و شب هم در همین آلونک می‌خوابید. مرحوم میشت کریم، خادم و مؤذنِ مسجدی بود که در همان نزدیکی قرار داشت ولی من چون از روستا می‌آمدم زیاد، شناخت و آشنایی با ایشان نداشتم.
از خدا و خودم که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد؛ کم و بیش از شبِ قبرستان می‌ترسیدم. یک روز که قبل از اذان به طرف ترمینال می‌رفتم از سوز سرما در خودم مچاله شده بودم؛ سر در گریبان، دست‌ها پنهان، نفس‌ها ابر. یقۀ کاپشنم را بالا آورده بودم تا سوز سرما به گردنم نخورد و تند تند راه می‌رفتم. همۀ فیلم‌های ترسناک، یک‌جا در ذهنم اِکران شده بود؛ زیاد اطراف را نگاه نمی‌کردم که یک وقت چشمم به قبرستانِ کنار خیابان نیفتد چون احتمال داشت در آن وقتِ خلوت، مردگان یا حداقل ارواحِ آنها از گور بیرون آمده باشند و به کارِ همیشگی‌شان یعنی ترساندن و آزار و اذیتِ رهگذران بی‌نوا مشغول باشند. هرچند در آن سکوتِ وهم‌انگیز به اطراف نگاه نمی‌کردم و چشمم فقط جلوی پایم را می‌دید اما ذهنم با ارواح درگیر بود.
- ساعت چَه؟ (ساعت چنده)
جیغی کشیدم و به هوا پریدم. خواستم فرار کنم اما دیدم پیرمردی کنار آلونک ایستاده است و از من ساعت می‌پرسد. صدایی خشن و زبر؛ گویا بر روی یک سطح فلزی، سوهان کشیده می‌شد.
به سختی آب دهانم را قورت دادم و نفس راحتی کشیدم. ساعت را اعلام کردم و به سرعت به طرف ترمینال رفتم اما تا چندین دقیقه ضربان قلبم از حد نرمال تجاوز کرده بود و آمپرِ دورِ موتورِ قلبم، روی ناحیۀ قرمزرنگ قرار داشت.
آن روز گذشت. هفته بعد باز همین مسیر را می‌رفتم و مواظب بودم با مردگان برخورد نکنم. حتی تصور هم نمی‌کردم که ...
- ساعت چَه؟
نمی‌دانم چقدر به هوا پریدم هرچند ترسش از هفتۀ قبل کمتر بود.
دو سه هفته به تناوب، این موضوع تکرار شد.
هفته بعد، از خانه برادرم که بیرون آمدم حواسم را جمع کردم و بر موضوعی تمرکز نمودم.
- حتما پیرمردو ساعت می‌پرسه؛ حواست جمع باشه.
دائما این موضوع را با خودم تکرار می‌کردم که یادم نرود.
از کوچۀ کنار شاهزاده قاسم و میدان جلوی آن و سپس از جوغ فیض‌آباد گذشتم. در حالی که مرتب به خودم یادآوری می‌کردم.
- حواست جمع باشه الآن پیرمردو ساعت می‌پرسه، الآن پیرمردو ساعت می‌پرسه.
- ساعت چَه؟
جیغ کشیدم و به هوا پریدم. این قدر ذهنم مشغول یادآوری موضوع بود که متوجه هیچ چیزی خارج از ذهنم نبودم. فکر کنم روح از بدنم خارج شد و چند سانتی‌متر هم بالا رفت. روحم را از هوا قاپیدم و وارد جسمم کردم، قدم‌هایم را تند کردم تا زودتر از قبرستان عبور کنم و به ترمینال برسم.
خدایا من چکار کنم با این پیرمرد؟ تا مرا سکته ندهد دست بردار نیست. بهتر است یک ساعت بخرم و به ایشان پیشکش کنم تا نیاز نباشد هر نصف شب از من ساعت بپرسد و آخرش خونم به گردنش بیفتد.
سال‌ها از این موضوع گذشت. ساکن شهر شده بودم و گاهی مشتری زغال و کود و چیزهای دیگر از آلونک میشت کریم بودم. چندبار خواستم ماجرای سال‌های پیش را برایش بگویم و بگویم که آن ساعت پرسیدن‌ها نزدیک بود به بهای جان من تمام شود؛ اما پیرمرد این قدر خوش حرف بود و از نظر کرده بودنش برایم می‌گفت که دلم نمی‌آمد قلبش را مکدر کنم.

🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید، لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10🤣9👏4😁3👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دیروز هشتم فروردین 1403 هنگام نیم‌روز به دیدار خداوندگار سخن، سعدی رفتم.
این نماهنگ، ارمغانِ شکرستان از این لحظات شیرین است.
با غزلِ شیرینِ سعدی و خوانشِ خودم که هم‌زمان با ضبط، خوانش را پخش کرده‌ام:
ای نفسِ خرم باد صبا
از برِ یار آمده‌ای مرحبا
🖥تصویر را بچرخانید تا تمام صفحه شود و از زیبایی آرامگاه سعدی لذت ببرید.
فایل اصلی 800 مگابایت بوده است، حجم را کم کردم.

🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید، لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤18👏4👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیروز دهم فروردین 1403 بخت، یار بود به دیدار حافظ‌جان.
این نماهنگ، ارمغانِ شکرستان است با غزلی از حافظ با خوانشِ خودم که هم‌زمان با ضبط، خوانش را پخش کرده‌ام:
نفسِ بادِ صبا مُشک‌فشان خواهد شد
عالَمِ پیر دگرباره جوان خواهد شد
📺تصویر را بچرخانید تا تمام صفحه شود و از زیبایی آرامگاه حافظ لذت ببرید.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید، لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤13👍4👏4
یکی دو روز گذشته توفیقی بود که ترجیع‌بند سعدی را بخوانم و در سایت وزینِ گنجور، بارگذاری نمایم.
کاری که هرچند بسیار سخت می‌نمود ولی به عشق زیبایی اثر جاودانۀ خداوندِ سخن، انجام شد.
سعی کردم خوانش بدون ایراد باشد خصوصا در بخش‌های عربی که ایرادات خوانش‌ها در آن بخش‌ها بسیار زیاد است. چه در موردِ درست خواندن کلمات؛ چه در مورد لحنِ درست، که ارتباطات و معنا را به هم می‌ریزد.
با این خوانش، می‌توانید یک خوانش کاملا صحیح را بشنوید.
هم‌اکنون می‌توانید این خوانش را در گنجور به آدرس زیر ملاحظه نمایید.
https://ganjoor.net/saadi/divan/tarjee-band

مشخص کردن ایرادات، خوانش، امتیاز دادن و نوشتن نظرات برای اعضای گنجور امکان دارد.
عضو شدن در گنجور کار راحتی است و با ایمیل می‌توانید عضو شوید.
👍می‌توانید در گنجور به این خوانش امتیاز هم بدهید.

بر خود لازم می‌دانم از زحمات گرانمایۀ ارجمند جناب آقای محمدی مدیر سایت بسیار وزینِ گنجور سپاسگزاری نمایم که کار ایشان با هزینۀ شخصی، یک تنه از کار چندین دانشگاه ارزش بیشتری دارد.

👏شما هم حتما با زدن ری اکشن مناسب مثلا ❤️👏 از مهندس محمدی عزیز قدردانی نمایید.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید، لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏15❤10🥰1
شِکّرستان پارسی
یکی دو روز گذشته توفیقی بود که ترجیع‌بند سعدی را بخوانم و در سایت وزینِ گنجور، بارگذاری نمایم. کاری که هرچند بسیار سخت می‌نمود ولی به عشق زیبایی اثر جاودانۀ خداوندِ سخن، انجام شد. سعی کردم خوانش بدون ایراد باشد خصوصا در بخش‌های عربی که ایرادات خوانش‌ها در…
برخی همراهان پیام می‌دهند که خوانش شما وجود ندارد.
باید بعد از آخرین خوانش، گزینه «همۀ خوانش‌ها» را بزنید تا آن را ببینید.
به تصویر توجه بفرمایید.
ضمنا می‌توانید فایل را دانلود نمایید و در گوشی یا لپ تاپ ذخیره نمایید. برای این کار، با توجه به تصویر، سه نقطه را بزنید تا گزینه دانلود را مشاهده نمایید.

🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍7❤5👏3🥰1😁1
#خاطرات_من 0️⃣2️⃣
در بخش 18 (اینجا) نوشتم که خاطرات سال اول ابتدایی تمام شد و ناچارا باید گریزی به قبل بزنم و چند نفر که بعدا با موضوعاتی در خاطراتم مرتبط می‌شوند را معرفی کنم و سپس به خاطرات کلاس دوم بپردازم.
برای دسترسی به 19 قسمتِ قبل، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
همسایۀ روبرویی ما استادِ آهنگر آقای محمدجعفر کاوه بود که به گویش محلی می‌گفتند اُسّا مَدجعفر. فوق‌العاده مرد مهربان و صمیمی بود. فکر کنم مثل اکثر مردمِ آن زمان، در طول عمرش آزارش به هیچکس نرسیده باشد. کار ایشان مخصوصا در فصل کشت و زراعت و فصل درو که کارگران جهت کار در مزارع به داس و بیل و دیگر ابزار کشاورزی نیاز داشتند؛ رونق بیشتری داشت.
خاک کورۀ آهنگری‌ مصرف درمانی داشت؛ وقتی سر کسی می‌شکست یا دست و پای کسی زخم بزرگی برمی‌داشت از خاک کوره به روی زخم می‌ریختند تا زود خوب شود. چون شکستن سر و زخمی شدن دست و پا زیاد اتفاق می‌افتاد کورۀ آهنگری برای غیر کشاورزان نیز بسیار اهمیت داشت.
گاهی هم در نزدیکی نوروز، در حیاط‌شان دیگ‌های سمنوی اشتراکی همسایه‌ها بر روی اجاق‌های گِلی، بارگذاری می‌شد و در این شب‌ها تا نیمه‌شب آتش‌بازی می‌کردیم بدون آن که کسی مانع شود یا ترس از رفتن به کنار دریا در هنگام خواب را به جان‌مان بریزد.
یکی از سرگرمی‌های ما چرخیدن اطراف کوره آهنگری بود؛ اُسّا مَدجعفر با صبر و حوصله مزاحمت‌های ما را تحمل می‌کرد. نه تنها عصبانی نمی‌شد بلکه همیشه با لبخند و شوخی تحویل‌مان می‌گرفت. و گاهی نیز برایمان کاردستی مدرسه درست می‌کرد.
یک اتاق در طبقۀ پایین خانه‌شان داشتند که به عنوان انباری از آن استفاده می‌شد. چون هیچ منفذی نداشت تاریک و ظلماتِ محض بود به همین خاطر به «خونۀ تاریکو» معروف بود. همیشه آرزو داشتم بدانم داخل «خونۀ تاریکو» چه خبر است و چه اسراری وجود دارد؛ اما هم می‌ترسیدم هم اجازهٔ ورود نداشتم.
یک روز که درِ آن اتاق باز بود؛ چشمِ صاحبخانه را دور دیدم و واردش شدم. ستون نازکی از نور به داخل می‌تابید و ذراتِ معلّقِ غبار در آن نور، بالا و پایین می‌رفتند. نور به اندازه‌ای بود که بشود در مدخلِ ورودی، جلوی پا را دید.
در آن سکوتِ محض و ترسناک، صدای خش‌خشی به گوش می‌رسید. کمی که چشمم به تاریکی عادت کرد چند بچه گربه را دیدم. اما نه؛ کمی که دقت کردم متوجه شدم موش‌های بزرگی هستند که بدونِ ترس، در بین گونی‌های پنبه و دیگر خرت و پرت‌ها در حال جست و خیزند. فرار کردم و برای همیشه آرزوی رفتن به خونۀ تاریکو را از سر به در کردم.
گاهی با آهن‌ربا براده‌های آهن را از اطراف کوره جمع می‌کردیم و با آن سرگرم می‌شدیم؛ گاهی نیز دزدکی گریزی می‌زدیم به باغچه‌ای که پشت کوره واقع شده بود و تلنگری به غوره‌ یا انگور و انار می‌زدیم.
چون سنمان کم بود و توان بلند کردن پتک و چکش را نداشتیم، کمکی از دستمان برنمی‌آمد ولی کار آهنگری مخصوصا دَمِ آهنگری که با آن به کوره دمیده می‌شد برایمان جالب بود؛ می‌نشستیم و به دَم و زغال‌های افروخته و کارِ آهنگری نگاه می‌کردیم.
شاید گاهی اتفاق می‌افتاد بچه‌های بزرگ‌تر کمک می‌کردند. این خاطره را برادرم نقل می‌کرد که به اُسّا مَدجعفر کمک کرده بود:
«پای کوره نشسته بودم. استاد می‌خواست آهن گداخته‌ای را که به شکل تیشه درآورده بود سوراخ کند. تیشه را با گازانبر گرفته بود و یک قلم فلزی را برای سوراخ کردن بر روی آن گذاشته بود. هر دو دستش گیر بود.
- می‌تونی کمک کنی؟ من گازانبر را بگیرم و تو با چکش روی قلم بزنی؟
- بله
دستورات لازم را داد که چگونه چکش را بکوبم و دقیقا به کجا بکوبم. چکش را دو دستی بالا آوردم؛ سنگین بود، کنترلم را از دست دادم به جای این‌که بر روی ته قلم بکوبم، به کنار آن کوبیدم. قلم در رفت و به ساق پای آهنگر خورد. گازانبر را رها کرد دستش را روی ساق پایش گذاشت. زشت بود که از درد نعره بکَشد. توقع این بود که کتک مفصلی بخورم ولی او اهل این نبود که بچۀ مردم را کتک بزند. لنگۀ گیوه‌اش را از پیش پایش درآورد و به دست گرفت و حرکت کرد؛ پسر بزرگش هوافهم شد و به طرف باغچه فرار کرد و استاد هم گیوه به دست به دنبالش. اطرافم را نگاه کردم و .... فرار»

8 سالم بود که از آن کوچه رفتیم ولی آقای کاوه چند سال بعد آمد و در محل جدید، همسایۀ ما شد با این تفاوت که قبلا خانه‌اش روبروی خانۀ ما بود ولی در محل جدید، خانه‌شان در پشت خانۀ ما است. کم کم بسیاری از همسایه‌های دیگر نیز به همان محل جدید آمدند و همسایه شدیم.
🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید، لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤15👏7👍2🥰2😁2
یک بیت شکر از غزل شماره 3 #سعدی
گر تو شکرخنده آستین نَفِشانی
هر مگسی طوطیی شوند شِکرخا
یک برداشت این است: اگر تو که دارای خندۀ شکرین هستی آستینت را برای دفع مگس‌هایی که به گرد شیرینی‌ات جمع شده‌اند حرکت ندهی، هر مگسی دچار توهم می‌شود و خود را طوطی شکرخا تصور می‌کند.
هرچند می‌تواند برداشت درستی باشد اما وقتی گوینده، سعدی است سخنش باید در اوج احساس و بالاترین صنعت خیال و اغراق باشد.
به نظر بنده، منظور سعدی این است که شیرینیِ محبوب چنان است که مگس هم واقعا طوطی شکرخا می‌شود. و این اوج قوۀ خیال سعدی و صنعت زیبای اغراق است. اگر تصور کنیم که مگس ادعا می‌کند، در واقع این دو صنعت را در این بیت پایمال یا حداقل سست کرده‌ایم.
شاید اگر گوینده کسی غیر از سعدی بود می‌شد توجیه کرد که نتوانسته است به روشنی بیان کند و فعل دیگری در درست نداشته است. اما سعدی است و سرشار از واژه. بلکه به قول استاد عزیز شاعر گرانقدر استاد جعفری «سُها»: برخلاف بقیۀ شاعران که به دنبال واژه هستند؛ واژه‌ها به دنبال سعدی می‌گردند و در دهانش آماده به صف ایستاده‌اند. (نقل به مضمون)
سعدی در اینجا به صراحت از فعلِ مصدرِ «شدن» استفاده کرده است که معادل عربی آن «صارَ» است و به معنی صیرورت و دگرگونی و شدن است.
اگر می خواست توهم و گمانِ نادرست را در مگس بیان کند به راحتی مانند بیت بعدی، منظورش را بیان می‌کرد.
لعبت شیرین اگر تُرُش ننشیند
مدعیانش طمع کنند به حلوا
پس مگس‌ها ادعا نمی‌کنند بلکه شیرینی این قدر زیاد است که مگس را هم طوطی می‌کند. همان طور که شیرینیِ سخن سعدی چنان است که اگر کسی با آن خو بگیرد چنان پای دلش گیر می‌افتد که نه تنها نمی‌تواند از آن رها شود بلکه تلاش می‌کند بیشتر گیر بیفتد.
صیدِ بیابان سر از کمند بپیچد
ما همه پیچیده در کمند تو عمدا
(در باره این بیت هم در مجالی مناسب، توضیحی عرض خواهم کرد.)
نشان دادنِ بسیاریِ شیرینی چه از محبوب و چه از خود سعدی گاهی چیزهایی را خلق می‌کند که انسان انگشت به دهان می‌ماند که چگونه سعدی به این راحتی چنین شیرینی‌های بی بدیلی را آفریده است. مانند بیت زیر که هر توضیحی آن را گنگ می‌کند.
من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس
زحمتم می‌دهد از بس که سخن شیرین است

❤️بیشتر سعدی بخوانیم.❤️
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید، لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤17🥰2👏2👍1
شعری زیبا از زنده یاد فریدون مشیری

بی تو مهتاب‌شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوقِ دیدار تو لبریز شد از جامِ وجودم
شدم آن عاشقِ دیوانه که بودم
در نهان‌خانۀ جانم گل یاد تو درخشید
باغِ صد خاطره خندید
عطرِ صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی:
از این عشق حذز کن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینۀ عشقِ گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت بادِ گران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بامِ تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
«حذر از عشق؟» ندانم
نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیم
نگسستم؛ نَرَمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب‌های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشقِ آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

خوانش زیبای استاد بردبار از همین شعر را در لینک زیر ملاحظه نمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/405

🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید، لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👏1
شِکّرستان پارسی
شعری زیبا از زنده یاد فریدون مشیری بی تو مهتاب‌شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم شوقِ دیدار تو لبریز شد از جامِ وجودم شدم آن عاشقِ دیوانه که بودم در نهان‌خانۀ جانم گل یاد تو درخشید باغِ صد خاطره خندید عطرِ صد خاطره پیچید یادم…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خوانش زیبا و با احساس شعر زیبای زنده یاد فریدون مشیری توسط استاد بردبار از اساتید ادبیات در شهرستان فسا - در همین جا از استاد سپاسگزاری می‌نمایم و درخواست دارم نظر لطف بیشتری به اهالی شکرستان داشته باشند هرچند مرتبا برای ایشان زحمت دارم.

بی تو مهتاب‌شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

متن کامل شعر را در لینک زیر مشاهده نمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/403


🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید، لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤16👏6🥰1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اجرای ترانه محلی شیرازیِ «بلال بلالُم کاکو شیرازی» توسط گروه مهستان در باغ عفیف آباد شیراز
کاری زیبا و شیک تقدیم به همراهان عزیز

پست بعدی را هم ملاحظه بفرمایید. (اینجا) موسیقی بدون کلام همین ترانه توسط چند جوان در جلوی حمام وکیل 21 فروردین 1403
درسته که گفتن: شیرازُ میگن نازه واسۀ آفتو جِنگش
ولی دل مردم هم مثل آفتو شهرشون زنده و جِنگه
به شیراز آی و فیض روح قدسی
بجوی از مردم صاحب کمالش

🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید، لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏10❤3🤣1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیشب 21 فروردین 1403 جلوی حمامِ وکیل، سه تا جوون هنرمند، برنامه موسیقی داشتند و ساعتی دل مردم را شاد کردند. گفتم دوستان دیگر هم در این شادی شریک شوند. این چند ثانیه را گرفتم که موسیقی ترانۀ شیرازی «بلال بلالُم کاکو شیرازی» است.

با خودم گفتم الآن چه اتفاق بدی افتاد که مردم بدون دردسر شاد باشند؟ تا کی قرار است تصور شود شادی باعث میشه آدم بره جهنم ولی رفتن به کلاس قرآن بعضی‌ها یا حفظ ظاهر و تهی بودن از درون و صرفا غمگین بودن یا خود را به غمگینی زدن باعث میشه آدم بره بهشت؟ اصلا بهشتی که خمیرمایه‌اش غم باشد و کاروان‌سالارش بعضی‌ها باشند، خودِ جهنم است. به قول اخوان: کاروان‌سالارِ رَه نشناس.
خدا را شکر شیراز که شهر سعدی و حافظ است (نه خانه کسی دیگر) تا حدود زیادی با این بهشت رفتن‌ها میانه‌ای نداشته و ندارد.
یک اجرا از همین ترانه را در لینک زیر مشاهده فرمایید. (اجرا در باغ عفیف آباد)
https://t.me/ShekarestaneParsi/406

🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید، لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤13👏6👍3🥰2😁1
تهیه مطالب برای شکرستان با دقت و وسواس و مطالعه، انجام می‌شود. دو سه روزی کمی مشغله داشتم و فرصت نشد مطلبی که درخور باشد را آماده کنم؛ به همین خاطر فردا یک خاطره (غیر از سری #خاطرات_من) که چند روز قبل بنا به یادآوریِ برادرم نوشته‌ام را تقدیم خواهم کرد.
خاطره‌ای از همان نوع کلاس موسیقی و شعر گفتن و نی زدن و ساعت اعلام کردن و ....
اما این بار ماجرا فرق دارد و جریان آشپزیِ بنده است که یکی را راهی دیار خاموشان کرد و تقریبا در خانواده ما ضرب‌المثل است برای آشپز ناشی.
پیشاپیش قضاوت نفرمایید دستم به خون کسی آلوده نشده است. تا فردا منتظر باشید با عکس و سند، حضورتان عرض خواهم کرد.
فعلا با هشتگ #خاطرات_من خاطرات دوران بچگی و مدرسه را مرور فرمایید.
🤣7🥰1
لوکیشن مسیر تفریح ما بر روی گوگل مپ. مربوط به خاطره‌ای که در لینک زیر آورده‌ام
https://t.me/ShekarestaneParsi/411
👍1🤩1
کوه گودِ قلات، شمالِ شِشده (روستای زادگاه من)
کوه بین ششده و استهبان
دوست عزیزم علی آقای فیاضی – من (بر خلاف الآن که از تفنگ بادی هم نفرت دارم، همیشه اسلحه داشتم.) و بیچاره خرو

این تصویر مرتبط به خاطرهٔ خر اصحاب کهف (کهف = غار) است که در پست بعدی می‌آورم، برای دیدن آن خاطره، بر روی لینک زیر ضربه بزنید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/411

البته دقیقا مربوط به آن خاطره نیست ولی از همان سری کوهنوردی است. شاید یکی دو ماه قبل از آن.

🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید، لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤5🤩3🥰1
خاطرهٔ خر اصحاب کهف - خارج از سری #خاطرات_من

سال‌های اول خدمتم (1368 تا 1370)، جمعی از دوستان خیلی خوب و صمیمی گردِ هم آمده بودیم و تفریح‌مان، کوهنوردی بود. در جمع ما از همۀ اصناف بودند: کارگر، کارمند، معلم، دانشجو، مغازه دار و ...
معمولا از مدرسه که برمی‌گشتم یک‌راست به پایگاه می‌رفتم. روزهایی که فردایش مدارس تعطیل بود، برنامۀ تفریح می‌گذاشتیم و با دوستان به کوه می‌رفتیم و تا فرداشب در آنجا می‌ماندیم. گاهی که تعطیلی نداشتیم عصر حرکت می‌کردیم و نیمه‌شب برمی‌گشتیم.
چون جمع صمیمی و گرمی داشتیم، عده‌ای به گروه ما حساسیت یا حسادت داشتند و هرگونه کار ما زیر ذره‌بین بود.
یکی از این روزها که قرار بود فردا سحرگاه به کوه برویم؛ از جنب و جوش ما، گروه حسّاسین فهمیدند که برنامه کوه داریم. حرف‌هایشان به گوشمان رسیده بود؛ گفته بودند احتمالا فردا بارون بیاد و این‌ها دماغشون بسوزه.
بعد از مغرب باران شدیدی شروع شد و مشخص بود از آن باران‌هایی است که حداقل یکی دو روز ادامه خواهد داشت.
شب، دور هم نشسته بودیم و برنامه فردا را بررسی می‌کردیم. یکی دو نفر پیشنهاد دادند که به خاطر باران، برنامه را لغو کنیم. اما نظر جمع بر این بود که حتی اگر باران شدیدتر شود نباید برنامه را لغو نماییم چون برخی افراد شاد می‌شوند و به ما می‌خندند؛ باید هرطور شده کار را تمام کنیم. خودم هم جزء گروه دوم بودم؛ چون اگر برنامه لغو می‌شد بیشتر ترکش‌ها به من اصابت می‌کرد.
علی‌آقای فیاضی گفت: من خر بابام را میارم وسایل را باهاش ببریم (علی‌آقا الآن دکتر و استاد دانشگاه است. خدا رحمت کند مرحوم پدرش استاد موسی)
سحرگاهان وسایل را بار نموده و حرکت کردیم. باران سیل‌آسا می‌بارید. باران و سرما و تاریکی. خدا نکند کسی جوگیر شود یا به قول ما در گردن کلفتی گیر کند.
از روستا خارج شدیم و به طرف کوه‌های شمالی روستا (تنگِ بالاشهر در شمال شِشده- تنگ همان تنگه است.) ادامه مسیر دادیم. کم کم هوا روشن شده بود که به دامنۀ کوه رسیدیم. جوی آبی از دهانه تنگه به پایین می‌آمد و آب باران هم با آن مخلوط شده بود.
اطراف را نگاه کردیم در سمت چپ، صد متری دورتر از راه، غار کوچکی نمایان بود.
- بریم داخل همین اِشْکَفت (غار). هم سرپناهِ خوبیه، هم به آب نزدیکیم. هرگاه لازم شد ظرف میاریم و از همین جوغ (جوی) آب ورمی‌داریم.
کمی داخل غار را مرتب کردیم؛ فرش‌ها را پهن کردیم و بساط صبحانه را برپا کردیم. عجب صبحانه‌ای بود، در کنار آتش و بوی باران و سبزه‌های کوهی. الاغ بیچاره هم در ورودی غار مشغول پوزه کشیدن به کاه و علوفه‌های خشک بود.
گاهی که باران کمتر می‌شد از غار بیرون می‌آمدیم و ریه‌هایمان را به هوای لطیف و معطر کوهستان می‌سپردیم.
موقع پختن ناهار بود اما کسی بلد نبود برنج بپزد.
- کاری نداره، برنج را می‌ریزیم داخل قابلمه، آب هم می‌ریزیم روش و می‌ذاریم رو اجاق!
برنج زیاد بود و ظرفیت قابلمه کم. چند دقیقه بعد که برنج‌ها کمی پف کردند؛ قابلمه لبریز شد. سر قابلمه را گذاشتم و برای این که برنج به بیرون نریزد؛ یک سنگ، روی سر قابلمه گذاشتم. یکی دو نفر هم مشغول پخت بادمجان شدند.
برنج آماده شد؛ به سراغش رفتیم. چنان در هم فشرده شده بود که مانند تودۀ سختی از گچ یا بلور نمک شده بود.
- خب حالا چطور بخوریم؟
- اینو که نمیشه خورد، بهتره بریزیم جلو خرو، بالاخره در عمرش یک بار برنج می‌خوره.
الاغ بیچاره که از صبح چیزی نخورده بود با حرص و ولع مشغول خوردن شد. نمی‌دانم در ذهن علی‌آقا چه می‌گذشت. شاید می‌گفت با افتخار به بابام میگم برنج دادیم خرو.

شب هنگام بود که فاتحانه به روستا برگشتیم؛ برخی توقع داشتند الاغ بیچاره چند نفر را سوار کند چون هر چه نباشد برنج خورده است. برنجی که باید با کوپن تهیه کرد.
فردا عصر، علی‌آقا را دیدم.
- نه که باشه (مبادا) از تو کوچه ما رد بشی! بابام ببیندت نابودت می‌کنه.
- چرا؟ مگه کوچۀ معشوقۀ حافظ است که سر می‌شکند دیوارش؟
- از کوه که برگشتیم خرو کمی بد حال بود بابام گفت: چیزی خورده؟ گفتم: برنجی که آقای عباسی پخته. و چند ساعت بعد خرو حالش بدتر شد و عمرش را داد به شما و سقط شد.
- تقصیر من نیس که. اصلا خر موسی نباید به کوه بِره. به پدر عزیز بفرما که در قرآن هم این موضوع اومده و معلومه هرگاه خر موسی به کوه بره سقط میشه. اینم آیه:
فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَى سَقَطا (صَعِقا)
(برای نجات جانم، یک کلمه را تغییر دادم تا با شرایط جور شود.)
اکنون شما مرا سرزنش نکنید. مجبور بودم آیه نازل کنم.
شخصی می‌گفت داخل دریا کوسه حمله کرد؛ رفتم بالای درخت.
- وسط دریا درخت کجا بود؟
- شما که درک نمی‌کنید. مجبور بودم؛ مجبور

تصویر مرتبط با این خاطره در لینک زیر
https://t.me/ShekarestaneParsi/410

🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣22👍3👏3❤2🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دومین بخش از اجرای خصوصی «برگ تنهایی» – آواز دشتی (از آوازهای دستگاه شور)
آواز: محمدرضا #شجریان
نی: محمد موسوی
غزل: خداوندگارِ سخن، #سعدی
روز وصلم قرار دیدن نیست
شب هجرانم آرمیدن نیست

💌آوازی بسیار بسیار زیبا که حتما بارها شما را با خود به دنیای زیبا و پر نقش و نگار خداوندِ سخن و آوازِ ناب ایران خواهد برد.

قسمت اول این اجرا را در لینک زیر ملاحظه بفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/358

🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👏4👍1
معرفی یک سایت ارزشمند در حوزۀ ادبیات فارسی:

همه ما برای خواندن یا بررسی یک شعر یا نثر از بزرگان ادبیات فارسی (تا قرن چهاردهم) حداقل یک بار گذرمان به سایت گنجور افتاده است.
امکانات بی‌نظیر این سایت برای کاربران، آن را به صورت یک منبع و مأخذ قابل اتّکا در آورده است.
اما گنجور را چه کسی بنیان‌گذاری کرده است؟
جناب آقای محمدی متولد 1359 اهل سِنِجان در حومۀ اراک، جوان خوش ذوقی که تحصیلات مرتبط با ادبیات ندارند و مهندسی کامپیوتر خوانده‌اند؛ سایت گنجور را بنیان‌گذاری نمودند و امروزه با تکمیل شدن پی در پی امکانات آن، خدمتی به ادبیات و فرهنگ ایران نموده‌اند که از چندین دانشگاه، در این زمینه مؤثرتر بوده است.
در صورتی که در گنجور عضو شوید می‌توانید در بحث‌ها شرکت کنید، شعرها را اصلاح کنید، خوانشِ اکثر شعرها را گوش کنید و ایرادات آنها را مشخص نمایید یا به خوانش‌ها امتیاز دهید. اگر عضو نباشید؛ نمی‌توانید از برخی امکانات آن استفاده نمایید. (عضو شدن آسان است؛ می‌توانید با ایمیل عضو شوید.)
بنده هم سعی کرده‌ام در فرصت‌هایی جهت ویرایش یا اصلاح اشعار یا خوانش آنها اقدام نمایم. شما هم می‌توانید با عضویت در گنجور و شرکت در فعالیت‌ها، به فرهنگ و ادبیات ایران خدمت نمایید.
تاکنون خوانشِ 34 غزل و قصیده و نیز ترجیع‌بند از سعدی، 5 غزل از حافظ و 4 مثنوی و غزل را از مولانا تهیه نموده‌ام.
یکی از کارهایی که طی چند روز گذشته انجام داده‌ام؛ ویرایش و سپس خوانشِ اثرِ بزرگِ هاتف اصفهانی است. (ترجیع‌بندِ هاتف). می‌توانید در لینک زیر ترجیع‌بند و خوانشِ آن را ملاحظه نمایید.
https://ganjoor.net/hatef/divan-hatef/tarjeeband

یکی دیگر از کارها که حتما از آن لذت خواهید برد خوانش قصیدۀ بهاری سعدی است (بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار) در لینک زیر:
https://ganjoor.net/saadi/mavaez/ghasides/sh25

یک بخش مثنوی معنوی در باره مجنون و لیلی
https://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar5/sh139

این هم غزلی از حافظ
https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh460

🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi

🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏12❤7👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اول اردیبهشتِ ماهِ جلالی
بلبل گوینده بر منابرِ قُضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لَآلی
همچو عرق بر عِذار شاهد غَضبان

اول اردیبهشت، آغاز تصنیفِ گلستان است.
خواستم این مناسبت را هدیه‌ای بیاورم اما هرچه گشتم، نه گلی زیباتر از گل‌های گلستانش دیدم نه مُلی، مست‌تر از سخنش.
یکی از صاحبدلان سر به جَیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مُکاشِفت مستغرق شده. حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: از این بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رَسَم دامنی پر کنم هدیۀ اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.

بخشی از دیباچۀ گلستان را که مربوط به واقعۀ تصنیف گلستان است، پیشکش آورده‌ام.
روزهای آینده که سرماخوردگی رخت بربندد، تمام دیباچه را خواهم خواند و اطلاع خواهم داد.
امیدوارم بتوانم در روز اول اردیبهشت، از آرامگاه #سعدی ارمغانی دیگر بیاورم.

🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi

🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤19👏3🥰2🎉1